جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۸۲
سال يازدهم - شماره ۳۰۸۲
كتاب
Friday.htm

بنيان مدرنيسم در فاوست گوته
اگر فاوست گوته نوعي نقد مدرنيته است در عين حال نوعي چالش و مبارزه طلبي هم هست چالشي براي تجسم خيالي و خلق شيوه  جديدي از مدرنيته كه در آنها توسعه و مدرنيسم براي خدمت به انسان وجود دارد نه انسان براي خدمت به توسعه
آنچه مي خوانيد بررسي و تحليل فصل دوم كتاب تجربه مدرنيته اثر مارشال برمن است. كتاب فوق را مراد فرهادپور به فارسي برگردانده و انتشارات طرح نو آن را به چاپ رسانده است.
005525.jpg

برمن در مقدمه كتاب خود از زبان ماركس، مدرنيسم را زيستن در جهاني مي داند كه در آن هرچه سخت و استوار است دود مي شود و به هوا مي رود. وي براي پي بردن به علل ناكامي مدرنيست هاي بزرگ قرن، سعي در تبيين و تجزيه و تحليل اين تجربه (تجربه مدرنيته) دارد. تحولات شگرفي كه در نتيجه صنعتي شدن جوامع آن هم جوامع سنتي، زندگي انسان را دستخوش تغيير و تحول كرد (فرآيند مدرنيزاسيون) باعث ايجاد بستري «هميشه در حال شدن دائمي» گشت كه تمام مظاهر جامعه سنتي را به نابودي كشاند و دنيايي سراسر متناقض و پارادوكسيكال خلق كرد. برمن با آوردن نمونه هايي از تحولات مدرن سعي دارد به چگونگي گسترش اشكال مدرنيته به ساير وجوه زندگي دست يابد. ماركس عنوان مي كند كه جهان مدرن؛ دنيايي است كه «همه روابط ثابت و منجمد همراه با پيش داوري هاي كهنه به حاشيه رانده مي شود و تمامي روابط تازه شكل يافته قبل از آنكه استوار شوند منسوخ مي گردند. هر آنچه مقدس است دنيوي مي شود. اين زندگي اساساً متناقض كه همه چيز در آن آبستن ضدخويش است به نظر برمن نهايتاً در جهت عكس در يك حركت ديالكتيكي، عليه محركان و سازندگان خود به جريان مي افتد و نتيجه بر سرنوشت محتوم شومي است كه سال ها بعد از ماركس، نيچه (دهه ۱۸۸۰ م) از آن به عنوان نهيليسم ياد مي كند، جهاني پوچ كه درك انسان امروزي (مدرن)، از خود و تاريخ و هويت خود بسيار محدود است و محرك او نوعي «ميل غريزي» به همه چيز است، نوعي عطش براي هر چيز. درست از همين نقطه عزيمت است كه همه راه ها به روي انسان گشوده مي شود. در چنين وضعيتي است كه نيچه با شور و اشتياقي غريب، ايمان خويش را جهت ظهور انساني نوعاً جديد اعلام مي دارد، انسان دورانديشي كه در تقابل با وضع امروز خويش، قدرت و شجاعت آن را داشته باشد كه ارزش هاي نوين خلق نمايد و به كمك ساير انسان ها راه خويش را از خلال اين وضعيت متناقض رو به رشد بيابد. چنين است كه ابرمرد نيچه در كشاكش مبارزه سنت و مدرنيسم پا به عرصه مي گذارد. از اين زاويه است كه مي توان به تحليل رفتار مدرن فاوست (ابرمرد) گوته پرداخت.
چنين انساني به نظر مارشال برمن، حلقه اتصال خود (سنت و هويت خود) را با زندگي امروزين خويش مي گسلد و به زودي هنر بازشناسي خويش را به فراموشي مي سپارد. از نظر او فاجعه درست در اين موقعيت رخ مي دهد: «از زمان ماركس و نيچه، گوته و بودلر و... انديشه مدرن به خوبي بسط يافت اما، تفكر در باب اين تحول (مدرنيزاسيون) و چگونگي مواجهه آن به فراموشي سپرده و راه حلي كه ارائه مي دهد اين است كه مجيد منصوري خواه
انسان هاي عصر جديد بايد، پيوند منطقي خود را با گذشته حفظ نمايند تا با يافتن ريشه هاي مدرنيته بتوانند آن را در مسير صحيح (و نه نابودكننده) قرار دهند. براي همين است كه مي كوشد با تحليل هايي كه از عصر فاوست گوته، مفاهيم شعري بودلر، مضامين غني مانيفست كمونيسم ماركس و... به دست مي دهد «چگونه حركت كردن» را جايگزين «هرگونه حركت كردن» نمايد. تئوري برمن جالب است: «عقب رفتن خود مي تواند راهي براي جلو رفتن باشد!» او براي رستن از خطري كه نيچه معتقد است جهت آن به كنه دل آدمي منتقل شده و به نابودي خود انسان خواهد انجاميد. كنش «به خاطر آوردن» را ارائه مي دهد. عملي كه فاوست با فراموشي آن مرگ خود را تضمين كرد و توسعه خود را نيمه تمام رها ساخت!

فاوست تراژدي «مدرنيزاسيون»
ارزش منظومه گوته در زمان تاريخي اي است كه گوته در آن به سر مي برد، يعني زماني كه يكي از انقلابي ترين ادوار جهان بوده است (گوته نگارش فاوست را از سال ۱۶۶۰ شروع و به صورت گسسته تا سال ۱۸۳۱ م به پايان رساند) «در واقع فاوست بسياري از زخم هاي تاريخي اي را تجربه مي كند كه گوته و معاصران او خود شاهد وقوع آن تحولات مهلك بوده اند، كل حركت دروني اثر گوته حركت وسيع تر جامعه غربي را نشان مي دهد.»*
در اين منظومه، مخاطب نه تنها شاهد دگرگوني و تحول شخصيت فاوست است بلكه مهم تر از آن، رشد و تحول كل جهان نيز به خوبي مشهود است. برمن مي گويد كه كل فرآيند تحول فاوست نمايانگر فرآيندي است كه در قرون ۱۸ و ۱۹ ميلادي باعث انقلاب در محيط پيرامون (ايجاد نظامي سراسر مدرن) شد. براي همين است كه او قواي حركتي فاوست كه او را از نياكان و معاصرانش برتر مي سازد و علت اصلي تحرك و رشد او است را «رشد و توسعه» Development و انسان جاه طلبي چون فاوست را «توسعه گر» Developer مي نامد. محرك، انگيزه فاوست است به رشد و توسعه، حركت به نقطه پاياني (هدف) صرفنظر از نتايج حاصله!
فاوست با اعتقاد به اين امر كه «يگانه راه دگرگون ساختن خويش، ايجاد تغييرات ريشه اي در كل جهاني (جهان اجتماعي، اخلاقي، سياسي) است كه در آن زندگي مي كند*»؛ تز انفصال از هويت تاريخي و گذشته را پي مي گيرد. لازمه خلق و تحول را انقطاع از گذشته تعريف مي كند و براي اين تحول؛ دستكاري و تحول در جامعه سنتي ضروري مي نمايد و براي همين با جاه طلبي سعي در تغيير محيط دارد (آنجا كه او در اواسط منظومه حتي از يك قطعه زمين كوچك آن زوج پير هم چشم پوشي نمي كند خود گواه اين فزون خواهي است كه او درصدد حركت دادن خود جهان است نه خود خود!) اما او از اين نكته غافل مي ماند كه تحولات اجتماعي و اقتصادي و فكري بهاي انساني سنگيني دارد و اين بها همان اصل مهم قرارداد بين او و مفيستو (شيطان نماي نيروي مخرب و روح فزون خواه انسان مدرن است). برمن مي گويد توسعه و رشد قواي انساني چون فاوست ممكن است اما تنها به كمك نيروهاي تاريكي كه هر آينه ممكن است با قدرتي سهمناك و خارج از كنترل بشر فوران نمايد و كل دستاوردهاي قبلي را هم نابود سازد. (نيروهاي تاريكي كه ماركس آن را قدرت هاي جهان زيرزميني نام نهاده بود!) برمن مسير تحول فاوست و به تبع آن دگرگوني جهان سنتي را از رهگذر ۳ استحاله (دگرگوني) بنيادين دنبال مي كند و نهايتاً به ما نشان مي دهد كه دنياي مدرن حتي عليه سازنده خود دست به عمل ويرانگري مي زند: ۱) استحاله رويابين ۲) استحاله عشق ۳) استحاله توسعه گر.
005530.jpg

در استحاله اول نشان مي دهد كه چگونه فاوست از دنياي دروني خود با كمك مفيستو (انگيزه توسعه) به دنياي بيروني پرتاب مي شود و در كش و قوسي روياگونه به كشف تئوري توسعه مي رسد. در آغاز عمل بود (مقايسه كنيد با انجيل يوحنا و جمله در آغاز كلمه بود) فاوست در مرحله اي كه تصميم به خودكشي مي گيرد با كنش «به خاطر آوردن يا يادآوري» گذشته و كودكي هاي سپري شده مجدداً به زندگي بازمي گردد. نتيجه گيري برمن از اين مرحله در دستورالعمل مفيستو به فاوست خلاصه مي شود: «نبايد در مواجهه با اعمال گوناگون به واسطه رويارويي با سوال وجداني: «آيا بايد چنين كنم؟» (چنين كردن عملي باعث ارجاع آن عمل به محاسبه عقوبت و ثواب يا اخلاقيات مي گردد) خود را فلج نمايي بلكه يگانه پرسش حياتي تو در دنياي رو به رشدي كه اكنون بدان پاگذاشته اي بايد اين باشد: «چگونه بايد اين كار را انجام دهم؟ (كه اين چگونگي دلالت مي كند به اينكه هر طور شده بايد آن كار را انجام داد به عبارتي لحاظ كردن سود و زيان به جاي ثواب و گناه!)*
با تجزيه و تحليل رفتارهاي اين دو (كه هريك نماد دنياي سنتي و دنياي مدرن هستند) به تفوق مدرنيسم بر سنت اشاره مي كند. فاوست كه نماينده و عامل توسعه و مدرنيسم است هر آنچه را براي رشد و توسعه لازم بداند برمي گيرد و مابقي را رها مي سازد (رفتار گزينشي) اما گرچن (نماينده سنت) نمي تواند گزينشي عمل كند. فاوست در نيل به هدف از همه گذشته خود دست مي شويد و بدون هيچ گونه در نظر گرفتن ثواب و عقوبتي در قبال اعمال خود، هر كاري براي توسعه انجام مي دهد اما گرچن كه محاسبه سود و زيان را در جهت نيل به هدف برنمي تابد (هدف براي او وسيله را توجيه نمي كند!) بهاي انساني سنگيني مي شود كه براي توسعه فاوست بايد پرداخته شود و فاوست كه اين مرگ را برنمي تابد جوابي از مفيستو مي شنود كه قانع مي شود: «چرا به جمع ما مي پيوندي (كاروان توسعه و مدرنيزاسيون) اگر تاب تحمل نداري، تو مي خواهي پرواز كني اما دچار سرگيجه مي شوي!»* نتيجه اين استحاله هم از نظر گوته مشخص است: «راه گرچن هر چند زيباتر است اما راه فاوست در نهايت پيروز است!»* (برتري مدرنيسم بر سنت) نكته مهم ديگري هم از ديد برمن گفته مي شود كه بايد قدري در آن تأمل كرد: «مرگ نمادي گرچن» هر چند مردمان شهر كوچك (شهر زادگاه فاوست و محل زندگي گرچن) پس از گرچن به زندگي سنتي خود ادامه مي دهند و به فرآيند رشد و توسعه تن نمي دهند اما به مرور زمان اين شهرهاي كوچك بسته رفته رفته شكاف برمي دارد و به اعتقاد برمن اين شكاف و شكسته شدن ديواره اي محكم شهر كوچك (سنت) شايد در درجه اهميت پايين ناشي از حضور و تماس با چهره هاي حاشيه اي بيروني چون فاوست حاصل آمده باشد اما عامل اساسي در ترك شهر كوچك (نماد سنت) انفجار دروني اين جهان است كه جرقه اصلي آن را همان تحول دروني گرچن قطعي مي نمايد!
در استحاله سوم كه مرحله نهايي مدل توسعه فاوست است گوته انگيزه ها و كشش هاي شخصي فاوست را به نيروهاي اقتصادي و اجتماعي جهان بيروني پيوند مي زند: راه سازندگي جهان متناقض كه تخريب وجهه ديگر آن است، جمع كردن تمام قواي خود براي تحول بر عليه جامعه و طبيعت؛ در نتيجه فاوست جهاني را پايه مي گذارد كه دو نتيجه از نظر برمن براي آن متصور است: «يا جهان سنتي را از آدم ها تهي خواهد كرد و يا آن را در هم خواهد شكست.»*
نكته مهمي كه در اين مرحله از نظر برمن وجود دارد نقش اصلي فاوست است در مدرنيزاسيون؛ در اين مرحله فاوست نه به دستور مفيستو بلكه به كمك خودآگاهي دست به توسعه محيط زده است و چنين است كه پروژه مدرنيزاسيون را در نقطه اوج با ظهور عقلانيت مدرن پيوند مي زند. موفقيتي عظيم كه نه در سايه كشف ابزارهاي جديد بلكه در سايه سازماندهي منظم توده هاي كاري (استثمار و بهره گيري از مردمان بي اطلاع از نتيجه پروسه) به دست مي آيد.
برمن پس از تحليل اين سه مرحله علت نابودي پروژه تحول و توسعه فاوست را تنها به بي مسئوليتي و فراموشي تاريخ و گذشته حياتي نسبت مي دهد؛ (بي مسئوليتي كه اوج آن در صحنه تصاحب قطعه زمين كوچك زوج پير نمود مي يابد و او فارغ از هرگونه احساس مسئوليت و گناه اين امر را لازمه يكدستي پروژه و نبود هيچ عاملي براي برگشت به گذشته و درجا زدن تعبير مي كند!) برمن نتيجه جالبي از اين عمل فاوست مي گيرد: «فرآيند توسعه درست در همان حال كه برهوتي بي حاصل را به يك فضاي اجتماعي و اقتصادي جديد و پررونق بدل مي نمايد، همان برهوت و خشكي را در بطن توسعه گر (فاوست) بازمي آفريند»* از نظر برمن اشتباه حياتي فاوست در تكميل پروسه مدرنيسم در فراموشي تأثير گذشته در زندگي آينده نهفته است. اگر صداي زنگ ناقوس شهر كوچك يادآور شكست در فرآيند عشق فاوست است اما اين زنگ صدا همان صدايي است كه در زماني كه آماده مرگ بود فاوست را به زندگي برگرداند و قدرت جادويي آن از نظر فاوست دور ماند. قدرتي در هيأت توانايي متصل ساختن انسان مدرن به دوران كنوني. اما فاوست كه اكنون تمامي هويت خود را در گرو خواست ايجاد تحول و تغيير و تحقق حركت كل جهان گذارده است در نتيجه كنش يادآوري (رجوع به هويت و گذشته) موجب هراسش مي باشد نه آرامش كودكانه استحاله اول! در پايان اين سخن برمن مي تواند حسن ختامي باشد نسبت به مدرنيسم الگوي فاوستي كه: «... اگر فاوست گوته نوعي نقد مدرنيته است در عين حال نوعي چالش و مبارزه طلبي هم هست، چالشي براي تجسم خيالي و خلق شيوه جديدي از مدرنيته كه در آنها توسعه و مدرنيسم براي خدمت به انسان وجود دارد نه انسان براي خدمت به توسعه!»* به نظر برمن شايد محوطه ساختماني ناتمام فاوست همان زميني باشد كه همه ما بايد زندگي خود را در آن حفظ و برپا كنيم اما با اين پيش زمينه كه گذشته مي تواند پلي باشد براي رسيدن به هدف.
پي نوشت:
* برگرفته از تجربه مدرنيسم مارشال برمن ترجمه مراد فرهادپور، طرح نو ۱۳۸۰

تور صنعت نشر فرانسه ـ ۷
نظام توزيع در پايتخت فرهنگي اروپا
005535.jpg
رضا هاشمي نژاد
به تلانديه سري كتاب هاي «ادبيات امروز» انتشارات افق را نشان دادم. از ديدن آنها تعجب كرد و ضمن تعريف از ظاهر آنها گفت: اين هم دليلي است بر اينكه ما چقدر از ايران بي خبريم در حالي كه مشخص است در آنجا خبرهايي است.
متقابلاً تلانديه هم علاقه مند بود از جريانات كاري و سطح مسائل فرهنگي ايران مطلع باشد. او معتقد بود كه با كمك «انجمن اديبان» مي توان برنامه هايي بين نويسندگان ايراني و فرانسوي تدارك ديد. جلسه با وي تا ساعت ۵/۸ شب طول كشيد.
پنج شنبه صبح همراه هشت نفر ديگر از گروه به موسسه سوديس رفتيم كه سومين پخش مهم فرانسه است و با ۴۵۰ نفر پرسنل در حدود سي كيلومتري پاريس قرار گرفته است. ۱۲ تا ۱۵ درصد پخش كتاب فرانسه را بر عهده دارد و كار ناشران ديگر را هم توزيع مي كند. كار اين موسسه ويزيتوري نيست، بلكه كار آنها نگهداري كتاب در انبارهاي بزرگ مكانيزه است و سفارشاتي كه از طريق اينترنت و... مي آيد را جمع آوري مي كنند و در بسته هايي مي چينند و به موسسات حمل و نقل مي دهند كه خيلي سريع به مراكز فروش انتقال مي يابند.
سوديس در سال ،۲۰۰۱ ۵/۵۹ ميليون جلد كتاب در فرانسه توزيع كرده است كه اين تعداد كتاب طي ۱۶ ميليون و ۱۰۰ هزار خط سفارش (يعني هر تعداد سفارش يك عنوان توسط يك خريدار در يك نوبت) توزيع شده است. ۱۹ درصد از اين كتاب هاي ارسالي (يعني ۱۱ ميليون و نهصد هزار جلد كتاب) مرجوع شده است.
روال كار آنها به اين ترتيب است كه كتاب را طبق سفارش ويزيتورها براي كتابفروشي ارسال مي كنند و تا ۶۰ روز بعد، كتابفروشي مبلغ را به حسابشان واريز مي كند. كتابفروش از سه ماه تا يك سال فرصت دارد كه كتاب را مرجوع كند و شركت نيز تا ۶۰ روز فرصت دارد كه پول كتابفروش را پس بدهد، اما هزينه برگشت به عهده كتابفروش است.
آن طور كه مي گفتند الان چيزي حدود ۶۰ ميليون جلد كتاب در ۸۰ هزار عنوان در انبارهايشان موجود است. در ضمن كتابفروش متعهد مي شود كه تا سه ماه كتاب را نگهداري و عرضه كند.
مديرعامل سوديس آندره ايمبو است كه اداره جلسه و ارائه توضيحات اوليه را برعهده داشت و مسئوليت انبار آنجا (با ۱۵۰ كارمند) با يك ايراني به نام همايون احمدي است كه بازديد حضوري از كارگاه و توضيحات را بر عهده داشت.
پخش در فرانسه، اصولاً با مالكيت ناشران بزرگ انجام مي گيرد. پخش بين ناشر و كتابفروش قرار دارد و حقوق طرفين را تضمين مالي مي كند. از كل فروش كتاب در فرانسه ۳۲ درصد آن را كتابفروشي ها و مجله فروشي ها مي فروشند، ۱۶ درصد را كتابفروشي هاي خيلي بزرگ يا سيستم هاي اينترنتي كتاب، ۲۰ درصد در سوپرماركت ها و ابرسوپرماركت ها، ۱۰ درصد گل فروشي ها يا ابزارفروشي ها يا جاهايي كه كتاب هاي تخصصي خودشان را مي فروشند، ۱۶ درصد از طريق مكاتبه مستقيم ناشر با مشتركينش و ۵ درصد هم از طريق ويزيتورها فروخته مي شود.
كتاب مستقيماً از چاپخانه به انبار پخش كننده مي رود. ناشر اگر بخواهد، انبارداري نمي كند و اگر بخواهد صرفه جويي كند اين كار را خودش انجام مي دهد. اگر كتاب به نسبت حجم انبار كم فروش برود، ناشر بايد حق انبارداري پرداخت كند. پخش كننده هم اعتبار بدهي كتابفروش را به ناشر تضمين مي كند و هم اعتبار امكان مرجوعي گرفتن كتاب را توسط ناشر به كتابفروش. سپس طي بازديد حضوري از كارگاه ها و انبار در مورد سيستم مكانيزه سوديس توضيح دادند كه به طور خلاصه آن را ذكر مي كنم:
كتاب وقتي وارد انبار مي شود پس از انبار پذيرش و ثبت ريز اطلاعات در كامپيوتر، داخل انبارهاي بزرگي مي شود كه طبقات متعددي دارد. سفارشات شبانه از طريق اينترنت توسط ويزيتورها به سوديس مي رسد. كارگرهاي شب كار انبار تا صبح مشغول مي شوند، البته گروه شيفت صبح نيز كارهاي ديگري دارند، صبح ها كه كاميون ها كتاب ها را مي آورند، طبق آدرسي كه كامپيوتر به هر كتاب مي دهد در دو انبار تيراژ و سهمي از تيراژ چيده مي شوند. پيش از آن كتاب را وزن مي كنند و حتي ابعاد كتاب را وارد اطلاعات كامپيوتر مي كنند، زيرا كامپيوتر بعداً هر كدام از كارتن هاي ارسالي را بازبيني كرده و مثلاً معين مي كند كه چند تا كتاب در يك كارتن جاي مي گيرد. پس از آن كتاب ها به انبار بزرگ منتقل مي شوند.
پس از بازديد از كارگاه مجدداً با ايمبو ديدار داشتيم وي از برنامه و نحوه ارائه آن جويا شد. (طي برنامه ها و جلسات مختلف چند بار با پرسش مسئولين در مورد نحوه اجراي برنامه ها مواجه شديم كه خودش نكته اي است آموزنده) حدود ساعت ۳۰: ۱ براي ناهار به يكي از رستوران هاي منطقه به همراه ساير مديران سوديس دعوت شديم. برنامه ريزي كامل بود آنها حتي در مورد اينكه هر كسي كجا بنشيند تا هم صحبت داشته باشد با ما مشورت مي كردند و مايل بودند كه نظرات ما را بدانند. حداقل ادب و آداب فرانسوي باعث مي شد با علاقه مندي به صحبت هاي ما گوش كنند و احياناً پاسخگوي سوالات مان باشند. طي بازديد ما دو نفر از طرف مركز ملي كتاب و فرانس اديسيون همراهمان بودند كه طي مدت ناهار و در مسير بازگشت گفت وگوي گرم و موثري در مورد حمايت هاي دولت از توسعه بين المللي نشر و روابط كاري آنها داشتم.
آنچه از بازديد سوديس در ذهنم شكل گرفت اين بود كه واقعاً جاي دارد چنين سرمايه گذاري هايي چه مادي و چه از نظر برنامه ريزي و قوانين كاري در ايران شكل بگيرد. عمده مشكل علاوه بر عدم وجود چنين سرمايه متمركزي (كه در واقع دولت بايد پشتيباني كند) بحث عدم اعتماد گروهي نيز در كار است.
نشست ما عصر همان روز پنجشنبه در محل فرانس اديسيون و سوفيا با هلن مونلوك رئيس دفتر مالكيت ادبي هنري در وزارت فرهنگ كه زيرمجموعه امور قضايي هم است برگزار شد. البته اول جلسه گي بوين مدير فرانس اديسيون طي حضور كوتاهي ما را براي ناهار روز جمعه در يك رستوران با غذاهاي سنتي فرانسه، براي جمع بندي سفر و نتايج آن دعوت كرد. در همان فرصت هم جوياي وضعيت برنامه ها شدند. به او گفتم اين سفر دو هدف داشت: يكي آشنايي با وضعيت نشر در فرانسه و ديگري آشنايي با ناشران كه در اين مدت عليرغم آنكه برنامه ها و دانسته ها و يافته هاي ما بسيار است اما كسب اطلاعات هر دو بخش در اين مدت ممكن نيست. اميدواريم بعدها بتوانيم اين نقص ها را رفع كنيم. او هم استقبال كرد. كار جالبي كه فرانسوي ها انجام دادند اين بود كه اگر برنامه ناهار يا چيز ديگري بود، دعوتنامه اي تكثير مي كردند و بين همه گروه پخش مي كردند كه حتي آدرس هم به همه گفته مي شد و ديگر بهانه اي نبود اگر كسي از گروه جدا مي شد خودش مي توانست به آنجا بيايد.
پس از آن مونلوك صحبت هايش را اين گونه آغاز كرد: پاسداري از حق مولف به قصد حفاظت از فرهنگ و تكثر آن انجام مي شود. پس دقت كنيد فرهنگ و تكثر تنها به اين معني نيست كه حق مولف را به عنوان حق حقوقي و شخصي وي استدلال كنند و بيابند. بلكه چيزي بيش از اين مدنظر است و آن اين است كه به اين وسيله از فرهنگ حفاظت مي كنند. اين يك مسئله اداري ساده يا شخصي نيست و دولت موظف است كه يك اداره يا قسمت مخصوصي براي اين امر درست كند. كنوانسيون برن در رابطه با حق تكثير و حق مولف است. فرانسه از اولين اعضاي آن بوده و به كشورها امكان مي دهد كه قوانينشان را با شرايط منطقه اي تطبيق دهند. بزرگ ترين هدفش حمايت از حقوق معنوي و مادي صاحب اثر است براي تداوم آفرينش. حقوق معنوي قابل فروش يا حذف نيست.
آنها در قوانين شان سعي مي كنند جلوي انحصار را بگيرند. اصل و بنيان كپي رايت، بيش از آنكه به اين بپردازد كه حق شخصي يك مولف چيست كه به او بدهد از اين سوال شروع مي شود: مولف چه كسي است؟ و جواب اين است كه مولف آفريننده اثر است. كپي رايت به اين ترتيب، صاحب اثر را آفريننده اثر مي داند كه حقوق معنوي اثر همواره با او خواهد ماند (به خصوص در فرانسه). اين لازم است كه منافع اثر به آفريننده اثر برسد تا او بتواند توان ادامه آن آفرينش را داشته باشد يعني در واقع بيش از آنكه بحث حق او باشد بحث اين است كه چگونه بتوانيم توان آفرينش در يك آفريننده آثار فرهنگي را افزايش داده و حفظ كنيم. از طرف ديگر اين قانون، براي حفظ تعادل بين آفريننده اثر و ناشر مكانيزم هايي پيش بيني مي كند: ناشر كسي است كه سرمايه گذاري، تكثير و توزيع را برعهده دارد و حتي در نوع ارائه اثر هم دخيل است. قرارداد بايد مكتوب باشد و طبق قوانين، شكل تكثير اثر بايد در قرارداد روشن شود. ميزان دريافتي صاحب اثر نيز بايد مشخص شود يعني بايد تناسبي بين تعداد تكثير اثر و مبلغ وجود داشته باشد. هر چه قدر مولف حقوق بيشتري دريافت كند مي توانيم از آفرينش او بيشتر بهره مند شويم. ناشر و مولف با هم متحد مي شوند تا جلوي سرقت كارشان گرفته شود و براي انجام اين كار، سازماني بايد مسئوليت آن را به عهده بگيرد. در حال حاضر كميسيوني در فرانسه تعيين شده كه حتي براي تعيين تعرفه هاي كپي شخصي و كامپيوتري و هاردديسك كامپيوتر هم برنامه هايي دارد.
معمولاً ۵۰ درصد كپي رايت فروش اثر به ناشر و ۵۰ درصد به نويسنده مي رسد كه بخش مربوط به ناشر خالص نيست، چون ناشر هزينه هاي بازاريابي و ساير موارد را مي بايست از همين بخش تامين كند.
طبق ماده ۹۲ كنوانسيون برن درآمد از ناحيه توليد مجدد يعني حقوق مشتقه اثر هم قابل دريافت است. آخرين كنوانسيون اصلاحي، در كنوانسيون سال ۱۹۹۶ ثبت شده است. روح حمايت از مولف بيشتر از اين كه در پي كشف علت فلسفي و حقوقي تعلق حق به آفريننده و مولف باشد به فكر تامين مالي و امنيت معنوي كساني است كه خلاقيت و آفرينش را در جامعه حفظ مي كنند و جامعه براي حيات و تعالي خودش به آنها نياز دارد و از آنها حمايت مي كند تا حق بهره وري اجتماع حفظ شود. حقوق معنوي همان طور كه ذكر كردم پيگيري جدي مي شود و مهم ترين اصل آن اين است كه همواره بايد اسم خالق اثر بر روي اثر باشد و تكثير بشود. از نظر فرانسوي ها اين حقي است كه قابل معامله نيست و يك دليل آن آشنايي جامعه با خالقان آثار و احترام به آنها است.

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   ايران  |   جامعه  |   زمين  |   شهر  |
|  عكس  |   علم  |   كتاب  |   ورزش  |   هنر  |   صفحه آخر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |