سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۲
شماره ۳۲۱۵- Nov. 4, 2003
سياست
Front Page

بررسي طرح هاي آمريكا براي تأثيرگذاري بر گروههاي اسلامي
عمليات كور
زير ذره بين
در دنياي امروز مسلمانان تنها كساني هستند كه مي توانند آموزش هاي افراطي را كه به طور رايگان در اختيار ميليون هامسلمان قرار مي گيرد به چالش بكشند. بدين لحاظ بايد براي حمايت از ميانه روها هر كار مي توانيم انجام دهيم و آنها را به سخن گفتن و بيان نظراتشان تشويق كنيم.
000628.jpg
وقتي كه طالبان در افغانستان شكل گرفت، يكي از نظريات رايج اين بود آمريكايي ها با جمع كردن طلاب متعصب قصد دارند اولاً  آنها را عليه حكومت برهان الدين رباني كه همسو با آمريكا نبود زير فشار بگذارند و ثانياً با ساختن الگويي خشن از اسلام مقابله با گروههاي مبارز اسلامي را كه لزوماً  خشن نيستند بلكه در داخل كشورهاي خود براي استقلال (فلسطيني ها) يا آزادي (در كشورهاي عرب) مي جنگند، توجيه كنند. روزنامه هاي آمريكايي واشنگتن پست و نيويورك تايمز اخيراً  از تكاپوي تازه آمريكا براي كاناليزه كردن و يا نفوذ در گروههاي اسلامي پرده برداشتند:

دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا و ديگر رؤساي تندروي پنتاگون در حال بررسي موضوع حساس چگونگي برخورد صريح يا مخفيانه واشنگتن با نفوذ ضدآمريكايي مدارس اسلامي در كشورهاي اسلامي هستند. برخي از اين مدارس از نظر واشنگتن زمينه ساز پرورش تروريست هاي ضد آمريكايي هستند. رامسفلد دو هفته پيش در يادداشتي خطاب به دستياران ارشد خود در پنتاگون نوشت: «آيا آمريكا بايد طرحي گسترده و منسجم را براي متوقف كردن نسل بعدي تروريست ها پيش بيني كند.»
او گفت كه شايد لازم است سيا مسئوليت اقدام مخفيانه عليه اين مدارس را به عهده بگيرد و در اين صورت شايد به ايجاد يك مركز خصوصي براي تبديل كردن اين مدارس تندرو به نهادهايي ميانه نياز باشد.
پل ولفوويتز معاون رامسفلد نيز دريك سخنراني در دانشگاه جورج تاون به همين موضوع اشاره كرد و اين مدارس را مدارسي توصيف كرد كه «نفرت و تروريسم را آموزش مي دهند و به طور رايگان افراط گرايي را به ميليون ها كودك مسلمان مي آموزند.»
ولفوويتز در آن سخنراني گفت: يك راه مقابله با اين مدارس قطع بودجه آنهاست كه معمولاً  از عربستان و با هدف ترويج وهابيت مي آيد؛ اما راه بهتر كانال زدن و كمك از طريق اين كانال ها به كساني است كه با اين مدارس مخالفند. ولفوويتز اعتراف كرد كه واشنگتن تا به حال در اين مورد اقدام مناسبي نكرده است.
رؤساي پنتاگون تنها كساني در آمريكا نيستند كه به موضوع مقابله با مدارس ديني در كشورهاي اسلامي اشاره مي كنند. در كنگره دولت نيز تحليلگران اطلاعاتي درباره نقش اين مدارس در كاشتن ريشه آنچه يكي از مقامات مسئول «بذر راديكاليسم» خوانده است، گزارش هايي به مسئولان آمريكايي ارائه كرده اند. يك كارشناس بلندپايه در كنگره در اين باره مي گويد: «ما اين مدارس را در پاكستان و حتي در بوسني ديده ايم و بايد درباره آن كاري بكنيم.»
اينكه سيا، پنتاگون يا ديگر آژانس هاي دولت آمريكا از طريق ارائه بودجه خصوصي در پي دستيابي به نفوذ بر نهادهاي آموزشي و مذهبي خارجي باشند، يادآور عمليات مخفيانه سيا در دهه ۱۹۵۰ است. در آن دوران سيا از طريق مؤسسات خصوصي آمريكايي به مجلات اروپايي و ناشران و همچنين سازمان ها و اتحاديه هاي كارگري نوپا در اين قاره پول مي دادند. آمريكا همچنين از گروهها و اشخاصي كه نظرات ضدكمونيستي را ترويج مي كردند و با افكار كمونيستي در كشورهايشان مقابله مي نمودند حمايت مي كرد.
وقتي كمك  مالي مخفيانه به نهادها و گروههايي چون انجمن ملي دانشجويان در دهه ۱۹۶۰ فاش شد يك رسوايي بزرگ شكل گرفت. ليندون جانسون رئيس جمهور وقت آمريكا يك گروه تحقيق تشكيل  داد كه اين گروه هم خواستار توقف چنين جرياني از داخل آمريكا شد. بعد از آن سيا مقررات و قوانين داخلي وضع كرد كه به موجب آن اين سازمان از استفاده از نهادهاي آمريكايي يا سازمان هاي داوطلبانه به عنوان جبهه اي براي عمليات هاي مخفيانه خود منع شد.
ولفوويتز در سخنراني روز پنج شنبه خود به طور ضمني به اين موضوع اشاره كرد و گفت: بخشي از كارهايي را كه در دوران جنگ سرد مي كرديم اكنون غيرقانوني اعلام كرده ايم و شايد هم به درستي چنين كرده ايم. بنابراين اكنون بايد راههايي براي پشتيباني از كساني بيابيم كه در خط مقدم آن نبرد انديشه ها بوده اند. مقام هاي بلندپايه اطلاعاتي معتقدند كه بايد نقش آمريكا در چنين اقداماتي پنهان نگاه داشته شود؛ زيرا مردم كشورهاي اسلامي به آمريكا اعتقاد ندارند و بنابراين حمايت صريح واشنگتن از اين مدارس ديني را نمي پذيرند.
از سوي ديگر همانطور كه ولفوويتز هم گفت، آمريكا در حمايت از مدارس ديني نمي تواند كار زيادي بكند چون با مشكلاتي قانوني روبه روست. مشكل ديگر اين است كه اجراي اين طرحها سالها طول مي كشد و خيلي سريع نتيجه نمي دهد. اين در حالي است كه آمريكا صبور نيست. در دهه ۱۹۵۰ و در جريان برنامه هاي جنگ سرد، مردان و زنان جوان از اروپاي شرقي و كشورهاي جهان سوم به سرعت انتخاب مي شدند و از سوي سيا براي طي دوره هاي كالج كمك مالي دريافت مي كردند و اين پشتيباني گاه تا سي سالگي آنها ادامه مي يافت. برنامه ريزان سيا اميدوار بودند كه اين افراد به مناصب عاليرتبه اي مي رسند و در آن مناصب نظرات ضدكمونيستي آنها در كشورهايشان مؤثر و به سود واشنگتن خواهد بود.
ولفوويتز گفت: در دنياي امروز مسلمانان تنها كساني هستند كه مي توانند آموزش هاي افراطي را كه به طور رايگان در اختيار ميليون ها مسلمان قرار مي گيرد به چالش بكشند. بدين لحاظ بايد براي حمايت از ميانه روها هر كار مي توانيم انجام دهيم و آنها را به سخن گفتن و بيان نظراتشان تشويق كنيم.
شرايط كنوني عراق اين موضوع را براي واشنگتن به طور ويژه محسوس كرده است. مقام هاي ضدتروريستي مستقر در شش كشور اعلام كرده اند، در سراسر اروپا و خاورميانه، شبه نظاميان جوان مسلمان در پاسخ به درخواست اسامه بن لادن و ديگر رهبران گروههاي تندرو خانه و زندگي خود را ترك مي كنند تا به جنگ عليه اشغال در عراق بپيوندند.
اين مقام هاي اطلاعاتي مي گويند از پايان تابستان شمار شبه نظاميان اسلامي كه وارد عراق شده اند به صورت چشمگيري افزايش يافته است. اما به گفته اين مقام ها اين موضوع لزوماً  نشانه همكاري  و هماهنگي ميان القاعده يا ديگر گروهها با شبه نظاميان عراقي نيست، چون هنوز معلوم نيست كه اين مردان تحت كنترل رهبر يا سازماني باشند يا نقشي در حملات اخير در بغداد داشته باشند. يك مقام اطلاعاتي اروپا اين نيرو هاي خارجي را سربازان پياده اي خواند كه آموزش اندكي ديده اند يا اصلاً آموزش ديده نيستند.
يك مقام بلندپايه انگليسي كه در ماه سپتامبر گذشته در عراق بوده است در اين باره مي گويد:مردان خارجي كه تا به حال دستگير شده اند يا خاورميانه اي بودند (سوريه، لبنان و يمن) و يا از شمال آفريقا. او آنها را جواناني خشمگين توصيف كرد كه انگيزه شان براي جنگيدن از سخنان ضدانگليسي و ضدامريكايي برآمده كه هر روز در گوششان خوانده شده است.
«ژان لوئيس بروگيه» قاضي ارشد تحقيق درباره تروريسم در فرانسه در اين باره گفته است كه در دو ماه گذشته دهها تن از مردان مسلمان فرانسه را ترك كرده و به عراق رفته اند، برخي از آنها مستقيماً  توسط القاعده آموزش نديده اند اما آموزه هاي آن را شنيده اند.
قاضي بروگيه وضعيت كنوني درباره رفتن  نيروهايي از فرانسه به عراق را با رفتن افرادي از اين كشور به چچن در سالهاي گذشته تشبيه كرد و آن را خطري جديد خواند. خشم روز افزون جهان اسلام نسبت به اشغال عراق از سوي آمريكا در نماز جمعه مسجد نور در برلين كاملاً  مشهود بود. دكتر عزالدين حمد مدير اين مسجد كه با بودجه سعودي ها اداره مي شود گفت كه بحث سياسي در داخل مسجد ممنوع است. اما در خارج از آن يك مرد ۲۱ ساله به اطرافيانش مي گفت صدام حسين محبوبيتي نداشت اما حالا مردم از حضور اشغالگرانه آمريكايي ها خشمگين هستند. او و ديگران مي گويند كه در داخل مجلس گروههايي كه براي كمك به فلسطين و چچن تشكيل مي شد اكنون براي كمك به عراق تشكيل مي شوند.
اين كه عراق ممكن است همچون آهن ربايي نيروهاي خارجي را جذب كند حتي پيش از شروع جنگ نيز پيش بيني شده بود. دستگيري چهار مرد الجزايري در سوريه كه در هامبورگ زندگي مي كردند و به مسجدي رفت و آمد داشتند كه سه تن از هواپيماربايان ۱۱ سپتامبر هم در آن رفت و آمد داشتند اين پيش بيني را در آن زمان تقويت كرد. دستگيركنندگان اين افراد گفتند كه آنها قصد جنگيدن در عراق را داشتند.
يكي از آنها عبدالرزاق محجوب نام داشت كه مأموران تحقيق آلماني او را با يك شبكه تروريستي مستقر در اسپانيا مرتبط مي دانند. بازجويي از او در ارتباط با دخالت در يك حمله تروريستي در اسپانيا ادامه دارد.
سوريه اين افراد را به آلمان بازگرداند اما هيچ يك از اين چهار نفر اكنون در اختيار پليس آلمان يا در حبس نيستند، زيرا در آلمان قانوني عليه رفتن به عراق وجود ندارد.
مقام هاي اطلاعاتي آلمان مي گويند، موارد ديگري از مهاجران در اين كشور را يافته اند كه قصد رفتن به عراق را داشته اند.
در حملات مرگبار هفته گذشته بغداد نشانه هايي از حضور و نقش خارجي ها در عراق ديده نشد. يك بمب گذار انتحاري كه توسط پليس عراق به ضرب گلوله مجروح شد يك يمني بود كه پاسپورت سوريه اي داشت.
مقام هاي نظامي آمريكايي مي گويند به گمان آنها، يك مسئول عاليرتبه در دولت صدام اكنون كار جذب نيروهاي خارجي به عراق را به عهده دارد. به عقيده آنها «عزت ابراهيم»  نيز از افرادي بوده كه كار سازماندهي و تأمين مالي حملات اخير را به عهده داشته است. اما خود نيروهاي ائتلاف نيز نمي دانند با چه كساني در عراق روبه رو هستند. القاعده، انصارالاسلام، وفاداران به صدام، نيروهاي سابق ارتش، ... همگي مظنون هستند و احتمال دخالت هيچ يك از آنها بيشتر از ديگري نيست.
مقامات آمريكايي تأييد مي كنند كه عراق اكنون به نيروي جاذبه اي براي جذب نيروهاي جهادي تبديل شده، درست مانند افغانستان.
ترجمه: اردلان متين

وزارت امورخارجه، درس هايي براي آينده ديپلماسي كشور
سازمان هاي بين المللي يا روابط دوجانبه
000630.jpg

مسعود نوروزي
يكي از چالش هاي اساسي و خطرناك در حوزه سياست خارجي كشور در يك ديدار با وزراي خارجه سه كشور مهم اروپايي به نتيجه مطلوب (دفع خطر) رسيد. رياست گروه مذاكره كننده را نه دستگاه اصلي ديپلماسي كشور بلكه دبير شوراي امنيت ملي كشور عهده دار گرديد. ظاهراً  ايشان و تيم مذاكره كننده از اين تعامل راضي و اهداف تعيين شده را محقق شده مي دانند. در اين مقال بر اين مجال نيستيم كه دستاورد مذاكره در امضاء پروتكل الحاقي را مورد ارزيابي قرار دهيم. بلكه نگرش و روش دستگاه اصلي ديپلماسي كشور يعني وزارت امور خارجه در مواجهه با اين نوع چالش هاي سهمگين مطمح نظر مي باشد. چرا كه به نظر مي رسد چالش بروز كرده از موارد مستحدثه مي باشد و موارد اصلي ديگري در گذشته با اروپا و آمريكا داشته ايم كه نتيجه رايزني فعلي نشان داد كه در آغاز راه جديدي قرار گرفته ايم.
در ورود و برخورد با چالش هاي قبلي شامل حقوق بشر،  تروريسم، منع توليد و گسترش سلاح هاي كشتار جمعي و نهايتاً  موضوع رژيم اشغالگر قدس و فلسطين، به كدام روش التزام خواهيم داشت؟ آيا به روش و سياقي كه طي شش سال گذشته عمل نموده ايم؟  آيا راه و روشي كه وزارت امور خارجه در حوزه ديپلماسي كشور در دوران اصلاحات با فضايي كه پشتوانه ملت براي جناب آقاي خاتمي فراهم نمود قرين با موفقيت بوده است؟ آيا در ديپلماسي كشور اولويت عبارت از تعامل با سازمان هاي بين المللي و يا روابط دو جانبه است.
پيش از ورود و پاسخگويي به سؤال هاي مطروحه نگاهي كوتاه و گذرا به روابط خارجي جمهوري اسلامي ايران و نحوه نگرش در تبيين اين روابط و شيوه غالب در آن از بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ضروري است.
انقلاب اسلامي در سال ۱۳۵۷ شمسي برابر ۱۹۷۹ ميلادي در شرايطي به پيروزي رسيد كه نگرش اصلي رهبران و نيروي اصلي و مبارزاتي كشور در مواجهه با جهان خارج متأثر از جهان دو قطبي بود واين جهان دو قطبي كه شامل آمريكا و شوروي بود را، ظالم، متجاوز و استثماركننده ملت ها دانسته و كليه سازمان هاي بين المللي خصوصاً  سازمان ملل را صرفاً  پايگاه اعمال نفوذ ابرقدرت ها مي دانست. طبيعي بود كه در اين نگرش اساساً توجه به سازمان هاي بين المللي محلي از اعراب نداشته و آشفتگي هاي دوران ثبات و نگهداري انقلاب در چند سال اول با نوعي بي اعتمادي مفرط هم نسبت به اين سازمان ها و هم نسبت به كشور هاي پيشرفته غربي شديداً  در روابط خارجي كه توسط وزارت امور خارجه اعمال مي گرديد قابل مشاهده بود.
از طرف ديگر وزارت امور خارجه براساس ملاحظات و ارزش هاي خاص حاكم بر انقلاب اسلامي بيش از نود درصد نيروهاي خود را اخراج يا بازنشسته و جوانان انقلابي و پرشور با ايدئولوژي اسلامي را كه امين و معتمد نظام مي دانست جايگزين نموده بود. اين نيروها عموماً  از نگرش منفي نسبت به شرق و غرب برخوردار بوده و تنها اعتباري اندك براي جنبش غيرمتعهدها در ميان سازمان هاي بين المللي و چند كشور كوبا، ليبي، كره شمالي و ... قايل بودند. بروز جنگ تحميلي كه در راستاي شكست انقلاب اسلامي و تجزيه ايران به وقوع پيوست و نوع حمايت و كمك ها از ناحيه كشورهاي منطقه، دول شرقي و غربي و سكوت عالمانه و عامدانه سازمان هاي بين المللي، بيش از پيش كارگزاران سياست خارجي (وزارت امور خارجه) را در اثبات نگرششان به جهان خارج در بي اعتمادي به دولتها و سازمان هاي بين المللي راسخ تر نمود. در اين ميان اگر حضوري هم در سازمان ملل پيدا مي كرد صرفاً  در جهت بهره مندي از تريبوني بود براي رساندن اهداف بلند اسلامي و ايدئولوژي كه خود را متعهد به آن مي دانست. بنابراين پتانسيل ديگري براي اين سازمان و ساير سازمان هاي بين المللي قايل نبود.
تداوم جنگ الزام هاي فراگيري از پتانسيل  جهان خارج را چه در روابط دو جانبه و چه بهره وري از نقش سازمان ملل و سازمان هاي مشابه را به مثابه يك آموزه اساسي براي دستگاه ديپلماسي جوان كشور فراهم نمود. به موازات فروكش نمودن احساسات پرشور انقلابي و به مرز ميانسالي رسيدن كادرهاي ديپلماتيك كشور و نقشي را كه سازمان ملل در پايان بخشيدن به جنگ تحميلي ايفاد نمود، دو وجهه از نگرش در رفتار سياسي در سياست خارجي كشور خصوصاً  در آغاز دوران سازندگي به خوبي آشكار و در عمل با قوت فراوان به كار گرفته شد. «نگرش حداكثري در بهره وري از روابط دوجانبه و نگرش حداقلي از بهره وري از پتانسيل  سازمان هاي بين المللي.» به عبارت روشن تر در اين دوره كه از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶ به طول انجاميد سازمان هاي بين المللي براساس سابقه ذهني قبلي اشاره شده در بالا زوائد تجميع يافته از دولت هاي قدرتمند بودند كه روح جمعي و مستقل نداشته و آنچه كه در عالم خارج در اعمال سياست ها حقيقت دارد وجود دولت هاي قدرتمند است كه گردانندگان اصلي محسوب مي گردند. دوره ذكر شده، يعني سالهاي بعد از جنگ به رياست جناب آقاي هاشمي كه به حق دوران سازندگي نام گرفته است سياست تنش زدايي در روابط خارجي را «در عين اقتدار» در اولويت قرار داد. ليكن نكته ظريفي در برداشت از تداوم «اقتدار» در فرهنگ سياسي آن زمان وجود داشت كه عملاً  سياست تنش زدايي را با نوعي بي اعتمادي قرين ساخت.
افشاي سفر مك فارلين نوعي انسداد سخت را در اميد به رفع مخاصمات در توسعه روابط دو جانبه فراهم ساخته بود. در اين حال ظن قوي اين بود كه با توجه به استقبال دول اروپايي از دولت جناب آقاي هاشمي پيشرفت هاي بيشتري را شاهد باشيم كه متأسفانه به دليل تداوم شيوه «اقتدار» چنين نشد.
در چنين وضعيتي آهسته، آهسته نگرش به امكان بهره وري از سازمان هاي بين المللي از جاذبه بيشتري برخوردار گرديد. نكته اساسي تر ديگر در فراهم آوردن مقدمات و مؤخرات اين جاذبه نسبت به سازمان هاي بين المللي و ملاحظه كمتر به روابط دوجانبه قرار گرفتن آقاي دكتر خرازي در رأس نمايندگي دائم جمهوري اسلامي ايران در سازمان ملل در نيويورك از سال ۷۵-۱۳۶۸ يعني درست مقارن با روي كار آمدن دولت سازندگي است. يك امر موازي ديگر به اين جذبه كمك كرد و آن تقويت معاونت روابط بين الملل توسط آن بخش از نيروهاي شاغل در نمايندگي نيويورك كه از تجربه طولاني در زندگي در آن كشور برخوردار بوده و به مصداق واقعي تكنوكرات هاي كار كشته مجرب و مؤمن محسوب مي گرديدند.(۱) اگر قول بزرگان در تأثيرپذيري محيط بر افكار و انديشه را قبول داشته باشيم كلام معروف شهيد مطهري را در تأثير اجتهاد مجتهد از محيط زندگيش را به ياد بياوريم طبيعي است كه توقف طولاني آقاي خرازي در نيويورك و سپس در رأس ديپلماسي كشور قرار گرفتن را معطوف به كدامين وجه از رفتار سياسي (اولويت سازمان هاي بين المللي يا روابط دو جانبه) ارزيابي كنيم.(۲)
يك رويه ديگر كه از روابط دو جانبه نشأت مي گرفت و توانست در اثبات ذهنيت دكتر خرازي در توسل به حوزه بين المللي مؤثر افتد فراخواني سفراي كشورهاي اتحاديه اروپا در رابطه با صدور احكام دادگاهي موسوم به ميكونوس بوده كه سياست خارجي آن زمان را در شرايط بسيار سختي قرار داده بود.
بنابراين مجموعه اين وقايع كه حاصل بن بست ها در روابط دو جانبه با موضوعات گوناگون بود و از طرفي فضاي ذهني كه سكاندار جديد دستگاه ديپلماسي كشور بود و تجربه عملي كه طي هفت سال در دولت سازندگي صرفاً  در نيويورك و سازمان ملل كسب كرده و كمتر روزنه اي از گشايش روابط با آمريكا را ملاحظه مي كرد، عملاً  رويه ديپلماسي كشور را در اولويت بخشيدن به راهكارهاي سازمان ملل معطوف نموده، توجه به روابط دوجانبه را در درجات كم اهميت تري قرار داد. موضوع ديگري كه فزوني اقتدار در اين رويه را براي دستگاه ديپلماسي كشور مهيا مي نمود، شخصيت برجسته جناب آقاي خاتمي به عنوان يك فرهيخته فرهنگي و نه لزوماً  سياسي است، درست برعكس صراحت بيان رئيس محترم دولت قبلي كه كابينه خود را كابينه كار دانسته و امور سياسي را شخصاً هدايت مي كرد.
حضور عظيم ميليوني مردم در انتخابات رياست جمهوري در دوم خرداد ۱۳۷۶ فضاسازي بين المللي عليه نظام جمهوري اسلامي ايران توسط دولت هاي غربي، آمريكا، اسرائيل و رأي موافق كشورهاي منطقه را يكصد و هشتاد درجه تغيير داد. نه تنها سياست خارجي را از انزوا خارج ساخت بلكه رويكرد بي سابقه و خوش آمدگويي صميمانه اي از ناحيه دولت  هاي غربي خصوصاً اتحاديه اروپا صورت پذيرفت و زمينه سفر جناب آقاي خاتمي به چند كشور اروپايي را كه در دوران قبل تصورش هم كمي مشكل بود فراهم ساخت. اما متأسفانه از اين رفت و آمدها كه مي توانست بهره فراوان داشته باشد به دليل همان ذهنيت عرض شده در بالا، نه تنها توفيقي حاصل نگرديد بلكه روز به روز شاهد شرط و شروط هايي در توسعه مناسبات بوديم.
ادامه دارد

نگاه
پايان غرب
تحليل شكاف در روابط استراتژيك آمريكا و اروپا
000632.jpg

آمار و ارقام در دسترس ماست و آمار و ارقام دروغ نمي گويند. در كنفرانس مادريد، عربستان سعودي وعده يك ميليارد دلار وام و كمك مالي به عراق را داد و آلمان و فرانسه هيچ وعده جديد مالي ندادند. اين ها را كه در كنار هم بگذاريم به اين نتيجه مي رسيم: عربستان بيشتر به استقرار دمكراسي در عراق اهميت مي دهد تا آلمان و فرانسه.
ممكن است بگوئيد اما اين منصفانه نيست. آلمان و فرانسه با جنگ مخالف بودند، بنابراين چرا حالا بايد سهمي براي بازسازي آن بپردازند؟ در حقيقت اين غيرمنصفانه نيست. پيش از جنگ ،فرانسه و آلمان براي لغو تحريم هاي سازمان ملل عليه رژيم صدام تلاش مي كردند و اين اقدام به نام كاهش رنج هاي مردم عراق انجام مي شد.
آمريكا كل رژيم صدام را ساقط كرد چون اين رژيم منبع اصلي و حقيقي رنج مردم عراق بود، ولي اين براي آلمان و فرانسه ارزش نداشت. آنها مي خواستند رنج مردم عراق را از طريق فشار براي لغو تحريم ها و در عين حال حفظ رنج مردم عراق از طريق درخواست براي رژيم صدام حسين، پايان دهند زيرا رژيم صدام حسين، تجارت آنان را با عراق تضمين مي كرد.
ممكن است بگوييد اين هم غيرمنصفانه است. رهبران فرانسه و آلمان موضع اصولي دارند. آنها صادقانه اعتقاد دارند كه دمكراسي در عراق يا هر كشور ديگر در دنياي عرب ممكن نيست و تلاش براي استقرار دمكراسي با زور فقط باعث بدترشدن اوضاع مي شود. اين يك استدلال صادقانه است كه ارزش بحث كردن درباره آن را دارد.
اما هيچوقت اين را با صداي بلند نمي گويند و فقط در سازمان ملل گلايه مي كنند كه آمريكا حاكميت را به مردم عراق سريعتر منتقل نمي كند. اگر نگراني واقعي آنها قدرت دادن به عراقي ها براي اداره زندگي خودشان است پس چرا به عراقي ها كمك نمي كنند تا اين كار سريعتر انجام شود؟
آنچه سعي مي كنم بگويم اين است كه وقتي با اروپايي ها درباره عراق بحث مي كنيد، آنها اينطور وانمود مي كنند كه انگار هر دوي ما يك چيز مي خواهيم اما شيوه ها و نگرش هاي متفاوتي داريم. و اگر تيم بوش اينقدر ناصادق و يكجانبه گرا نبود مي توانستيم با هم كار كنيم. من هم اميدوار بودم كه گروه بوش به شيوه ديگري رفتار مي كرد، اما اين چاره كار نبود، چون وقتي به موضع اروپايي ها نگاه كنيد مي بينيد كه ما دو ديدگاه متفاوت داريم و اين تنها تفاوت هاي تاكتيكي نبوده است. بسياري از اروپايي ها واقعاً اعتقاد دارند كه يك آمريكاي غالب براي ثبات جهاني تهديدآميزتر از حكومت صدام است. هر چه بيشتر اين موضوع را مي شنوم بيشتر فكر مي كنم كه شاهد چيزي بزرگتر از يك طوفان گذرا درباره عراق بوده ايم. آيا ما شاهد پايان «غرب» به همان معنايي هستيم كه مي شناختيم، يعني ائتلافي از متحدان هم فكر به رهبري آمريكا كه با هسته ارزش هاي مشترك و تهديدهاي استراتژيك به هم متصل هستند.؟
من در اين فكر تنها نيستم. كارل بيلت، نخست وزير سابق سوئد در بروكسل به من گفت به مدت يك نسل آمريكايي ها و اروپايي ها يك تاريخ مشترك داشتند: ۱۹۴۵- ائتلاف دو سوي اطلس در آن دوران بعد از جنگ سرد تعهداتي مشترك به دولت دمكراتيك، بازار آزاد و ضرورت باز دارندگي در مقابل شوروي را داشت. آمريكا قدرت اروپا را بخشي از جبهه مقدم خود مي ديد و اروپا هم همينطور- اين ارتباط، حل مسائل ديگر را ممكن و ضروري مي كرد.
اما امروز تاريخ هاي ديگري وجود دارند. بيلت مي گويد تاريخ هايي چون ۱۹۸۹ براي ما و ۲۰۰۱ براي شما. هر نخست وزير اروپايي صبح كه بيدار مي شود در اين فكر است كه چطور حاكميت خود را تقسيم كند، چرا كه اروپا از فروپاشي كمونيسم براي تقويت و انسجام اقتصادي سياسي و نظامي و تبديل شدن به يك خانواده بزرگ سود برد. اما رئيس جمهور آمريكا صبح كه از خواب بيدار مي شود در اين فكر است كه حمله تروريستي بعدي ممكن است در كجا صورت گيرد و چطور بايد به آن پاسخ داد، آن هم به تنهايي.
بيلت گفت: «ما از صلح صحبت مي كنيم و آنها (آمريكا) از امنيت. ما درباره تقسيم حاكميت صحبت مي كنيم و آنها درباره اعمال قدرت. وقتي ما درباره يك منطقه حرف مي زنيم آنها درباره دنيا صحبت مي كنند. ما ديگر در برابر يك تهديد مشترك متحد نيستيم، حتي نتوانستيم ديدگاه مشتركي درباره موضوعات جهاني كه پيش رويمان است بدست آوريم».
درست همانطور كه زماني شاهد نشست هاي سران آمريكا و شوروي براي كاستن از تنش هاي جنگ سرد بوديم، شايد اكنون زمان آن رسيده كه نشست سران آلمان و فرانسه با آمريكا را برگزار كنيم تا تنش هاي بعد از جنگ سرد را كاهش دهيم. رهبران هر سه اين كشورها بد عمل كرده اند و غرب را تضعيف كرده اند، تازه اگر نگوييم به غرب پايان داده اند. اكنون زمان آن رسيده كه پيمان آتلانتيك جديدي تدوين كنيم، اما نه پيماني كه براساس نوستالژي ۱۹۴۵ باشد، بلكه پيماني كه واقعاً اختلافات ميان ۱۹۸۹ و ۲۰۰۱ را برطرف نمايد.
توماس فريدمن

نشر سياست
پيكار بر سر آتش مقدس-۱

عباس لقماني
رقابت قدرتهاي فرامنطقه اي براي دسترسي به منابع درياي مازندران در سالهاي اخير توجه بسياري از كارشناسان مسايل آسياي مركزي را به اين منطقه جلب كرده است.
لوتز كلوه من خبرنگار و نويسنده آلماني نيز از جمله كارشناساني است كه در سفري چندماهه به منطقه و ديدار و گفتگو با بسياري از مقامات عاليرتبه اين كشورها ماحصل تحقيقات خود را در كتابي به نام پيكار بر سر آتش مقدس به چاپ رسانده است.
اين كتاب كه قسمتهايي از آن در مجلات اروپايي نيز به چاپ رسيد، ضمن بررسي مسائل مربوط به درياي مازندران، برداشت هاي نويسنده از كشورهاي پيرامون اين دريا را نيز با قلمي شيوا به نگارش درمي آورد. نويسنده كه تحصيل كرده آمريكا و اروپاست و در رسانه هاي معروفي نيز كار كرده است، سعي دارد بي طرفانه و به عنوان يك ژورناليست مسائل را بررسي كند و خواننده را هرگز به تحميل ديدگاه هاي خود وادار نمي كند. اين كتاب در انتشارات معتبر روولت آلمان به چاپ رسيده است و منتقدان آلماني آن را ستوده اند. ترجمه انگليسي اين كتاب نيز در نمايشگاه كتاب فرانكفورت كه مهرماه امسال برگزار شد، با استقبال روبرو شد. آنچه در پي مي خوانيد با مقدمه اي از نويسنده آغاز مي شود كه سفرش را در باكو (جمهوري آذربايجان) شروع مي كند و خواننده را در مسيرش به صحراهاي آسياي مركزي برده و آنگاه به كناره هاي درياي مازندران مي كشاند و به جستجوي آتش مقدس كه اين اصطلاح را از آئين زرتشت گرفته است، مي پردازد.
ردپاي فرهنگ ديرپاي ايران در تمام طول سفر نويسنده به چشم مي خورد و سمرقند و بخارا در كنار ديگر مراكز فرهنگ فارسي در آسياي مركزي نويسنده را مجذوب خود مي كند. نويسنده بارها تكرار مي كند كه ايران كليد ورود به اين منطقه است و بدون ايران هيچ معادله اي در منطقه حل نخواهد شد.
بازي بزرگ
بعدازظهر۱۶ دسامبر ۲۰۰۱ هواپيمايي كه در آسمان دشت هاي آسياي مركزي بود خود را آماده فرود مي كرد. هواپيماي حمل و نقل سي ۱۷ ارتش ايالات متحده آمريكا هنگامي كه خلبان فرمان هواپيما را به طرف پايين فشار داد از ميان ابرها گذشت و به زمين نزديك شد .در داخل هواپيما ژنرال كريستوف كلي پنجاه ساله نشسته بود كه وظيفه اش آماده سازي يك پايگاه هوايي براي ارتش آمريكا در جمهوري قرقيزستان بود.
سربازان اين ژنرال آمريكايي نخستين سربازان آمريكايي بودند كه در قسمتي از خاك اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي پيشين به ايجاد پايگاه مي پرداختند. آنها براي مبارزه با هسته هاي مقاومت القاعده در افغانستان به قرقيزستان گسيل شده بودند. هر چند كه نيروهاي آمريكايي در اين زمان طالبان را به زانو درآورده بودند ولي هنوز گروه هاي پارتيزاني طالبان در كوه هاي افغانستان فعاليت مي كردند. دقيقا در ساعت پانزده و سي و دو دقيقه به وقت محلي هواپيماي سي ۱۷ آمريكايي در فرودگاه دولتي ماناس در بيشكك پايتخت قرقيزستان به زمين نشست. ژنرال آمريكايي از پنجره هواپيما به جز برفي كه چندين متر ارتفاع داشت، چيزي نمي ديد.
دو روز پيش از آن يك جبهه هواي سرد تمام منطقه را پوشانده بود و سرمايي را كه در چندصدسال اخير سابقه نداشت به اين منطقه آورده بود.
ماموران فرودگاه تمام شب مشغول آماده سازي فرودگاه و برف روبي باند پرواز بودند. ژنرال كلي كه بيست و هشت سال است در ارتش آمريكا خدمت مي كند در اين فكر است كه هرگز در دوران خدمتش تصور اين را هم نمي كرد كه روزي در صحراهاي دورافتاده آسياي مركزي بتواند از يك هواپيماي آمريكايي پياده شود.
ژنرال كلي در حالي كه افكارش را مرور مي كند به يادش مي آيد چه احساس عجيبي را هنگام ورود به بيشكك داشت و چگونه ترس از ماموريت جديد او را فراگرفته بود. در كمتر از چند هفته بايد در اين فرودگاه اردوگاهي براي سه هزار سرباز آمريكايي آماده شود، ژنرال آمريكايي در اين لحظه فكر مي كند كه وظيفه بس خطيري را بعهده گرفته است.
حوادث يازده سپتامبر ۲۰۰۱ و يورش نظامي آمريكا به افغانستان چشم جهانيان را متوجه منطقه اي كرد كه حتي براي آشنايان مسائل سياسي نيز همان قدر دور افتاده بود كه شبه جزيره بالكان ده سال پيش.
مدت زمان مديدي سرزمين بين درياي سياه و كوه هاي سربه فلك كشيده پامير به عنوان حفره سياه جهان تلقي مي شد. بيش از هفتاد سال سرزميني كه در اطراف درياي مازندران بود تحت تسلط اتحاد جماهير شوروي رابطه اي با جهان خارج نداشت و اين بزرگترين درياچه روي زمين براي خارجي ها قابل دسترسي نبود.
با فروپاشي شوروي در سال ۱۹۹۱ هشت جمهوري در قفقاز و آسياي ميانه استقلال يافتند و آنان مرزهاي همواره بسته خود را به سوي همسايگان در جنوب، چين و شرق گشودند و با اين گشايش دروازه ها، روابط تازه سياسي و اقتصادي را با آنان پي ريزي كردند، تا از دوران سوسياليسم به دوران كاپيتاليسم پا بگذارند، ولي تا امروز تقريبا همه اين كشورهاي اطراف درياي مازندران كه از شوروي جدا شده اند هنوز توسط كمونيست هاي سابق و يا ژنرالهاي ك گ ب، اداره مي شوند كه براي در قدرت ماندن به هر وسيله اي متوسل شده و اخيرا از حربه ميهن پرستي نيز استفاده مي كنند.
در حاليكه ساختارهاي قدرت قديم هنوز تا حدودي حفظ شده است بسياري از اين كشورها در جستجوي هويت گم گشته خويشند. بسياري از اين كشورها با مرزهاي تحميلي زمان استالين كه بدون در نظر گرفتن تركيب قومي كشيده شده بود روبرو هستند موضوعي كه امروز هم باعث بسياري از اختلافات مرزي و اختلافات قومي در اين منطقه شده است.
براي بدست آوردن يك هويت تازه بسياري از اين كشورها در صدديافتن متحدين تازه اي هستند كه با كمك آنان بتوانند خود را بيشتر از حصاري كه ساليان دراز توسط شوروي در پيرامون اينان كشيده شده بود آزاد كنند.
مبارزه بر ضد القاعده ،يك روزه اين كشورها را به صحنه سياست جهاني بازآورد ولي هر كسي كه حوادث ۱۰ سال اخير منطقه را پيگيري كرده باشد به خوبي آگاه است كه جنگ با تروريسم فقط قسمتي از يك پروسه بزرگتر است كه نتايج و اثرات آن فراگير خواهد بود به همين دليل موضوع افغانستان فقط بخشي هر چند بسيار مهم از اين پيكار جديد است، پيكاري كه به قول بسياري از سياستمداران بازي بزرگ تازه نام گرفته است. اين اصطلاح از اوايل دهه نود به كار گرفته شد و تقدير تاريخ نشان مي دهد كه اين بازي تكرار بازي اي است كه در قرن نوزدهم ميلادي نيز شروع شده بود همانگونه كه روديارد كيپلينگ در داستان معروفش به نام كيم مي نويسد در آن زمان هم امپراتوري بريتانيا و روسيه تزاري مشغول رقابت در آسياي مركزي بودند
ادامه دارد

|  اقتصاد  |   انديشه  |   سفر و طبيعت  |   سياست  |   فرهنگ   |   ورزش  |
|  هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |