پنجم ، شماره 1436 سال دسامبر 1997 ، آذر 1376 ، 18 پنجشنبه 27
|
|
دمكراسي اخلاقي مباني
.است همشهري روزنامه به متعلق و محفوظ حقوق تمام
نتيجه در كه است فزايندهاي انحطاط محصول مستبد دولت و انسان
.ميآيد پديد آز و وسيلهجاهطلبي به عقل و منطق قواعد زوال
:اشاره
و سئوالمتفكران اين به پاسخ در است؟ دمكراسي پشتوانه اخلاقي ، نوع چه
نقطه مقالهحاضر.پرداختهاند بحث به ديرباز از بسياري پژوهشگران
را باب اين در ومطالعه داده قرار افلاطون ديدگاههاي را خود بحث عزيمت
ميدهد تشكيل را اينمقاله محور آنچه.است كشانده نيز حاضر عصر به
عامل ميتواند و گرفته اخلاقسرچشمه از كه است مبانييي درباره تدقيق
.باشد دمكراسي
مقالات سرويس
آريايي مسعود:ترجمه / هالوول اچجان:نوشته
پيرامونگذار جمهور هشتم كتاب در افلاطون از دقيقتر كس هيچ تاكنون
با امروزه ما و است نگفته سخن استبداد يا تيراني به ازدمكراسي
اعجاب دچار معاصر سياست سپهر با او توصيف وثيق ازارتباط آن خواندن
پشتوانهاي و ستايش افلاطون ماندگار استدلال براستيبراي و ميشويم
دمكراسي خود افلاطون گرفت ، اگرچه سراغ واقعيتنميتوان تصديق از برتر
وجه هيچ به نكته اين اما نپذيرفت حكومت از مقبولي گونه عنوان به را
و ويژگي دمكراسي حكومت از ما اگر.نميكاهد وي داوري اهميت از
در را شخصيشان منافع خصوص در شهروندان نفس كف و خويشتنداري عدم اصل
از هم كه است حكومتي همان اين كه داشت اذعان بايد كنيم تداعي ذهن
جانب از هم و آمده شمار به نامقبول و انحرافي ارسطو و افلاطون سوي
و قانوني دمكراسي.خودمان اساسي قانون تدوينگران و بنيانگذاران
همانندي است يافته استقرار اساسي قانون موازين براساس كه پارلماني
و ناميده جمهوري ارسطو كه حكومت از شكلي آن با دارد توجهي قابل
.است خوانده يافتنياش تحقق حكومت بهترين
فردي انحطاط يك هم را استبداد به دمكراسي از تحول و گذار افلاطون
رژيم دو هر به شكلدهندگان در را آن ريشه و اجتماعي وهم ميداند
به دست اقتدار و سنت عليه مردم كه هنگامي.مردم در يعني ميكند جستجو
ميشود آدمي وجود امير نفس ، و ميگردد چيره خرد بر هوس و ميزنند شورش
براي ضابطهاي هيچ و ميشوند شمرده مشروع تمنيات ، كه وقتي بالاخره و
به شهوت ندارد ، وجود متنوع اميال ميان در ترتيبدهي و اولويتبندي
ارمغان به آدمي براي را جنون و بلاهت روح ، راهنماي و رهبر عنوان
بتواند هنوز احيانا اگر انسان اين.مييابد تجلي سركشي در كه آورده
تك وجدانش لوح بر كه يابد وقوف انگيزهها يا سائقهها و انديشهها بر
حبس قويا يا و ميكشد يا را آنها بنوازد ندامت احساس از ضربههايي
براي را ديوانگي و پيراسته فهم و ازآگاهي را روح زيرا ميكند
يا ميل يك عنوان به بلاهت ايناست فراخوانده اندرون خلاء پركردن
تصرف را نفس كف از گريزان و عاري افراد روح مستبدانه ، كاملا سائقه
مستبد يك به را خود اراده الامر عاقبت افراد اين تدريج به و ميكند
به را خويش شهوات استبداد ترتيب بدين و ميكنند تسليم و تفويض ستمگر
سنگين بار يك را آزادي و حالتاختيار اين در.ميرسانند ظهور منصه
در استبداد دامن به آن از رهايي وبراي كرده تلقي تحمل غيرقابل و
مفاهيم از استفاده با را آزادي از گريز فرايند فروم اريك.ميآويزند
قرن پنج موضوع اين ژرفتر تحليل اما است كرده توصيف روانشناختي جديد
.پذيرفت انجام افلاطون دست به ميلاد از پيش
افلاطون ديدگاه از صائبتر توصيفي نيز او امثال و هيتلر وصف در يقينا
مستبديسخن انسان از او كه است هنگامي توصيف اين ;است نشده ارائه
ميتواند كه ميپندارد ديوانه يا نما فردخواب يك همانند كه ميگويد
وقتي:ميگويد افلاطون.كند سروري او احساسات و عواطف و بنيبشر نوع بر
جنون و شهوت و مستي نشانههاي ميشوند آميخته هم با عادت و طبيعت
.ميشويم مواجه مستبد انسان يك از كاملي نمونه با و ميشوند آشكار
زوال نتيجه در كه است فزايندهاي انحطاط محصول مستبد دولت و انسان
نخست گام در.ميآيد پديد آز و طلبي وسيلهجاه به عقل و منطق قواعد
و ميشود برانگيخته وافتخار شرف به عشق صورت و قالب در طلبي جاه
بهحرص را خود جاي تدريج به شرف آرزوي اما است سودمندي آرزوي البته
غايت و هدف به است زندگي ابزار كه ثروت و ومال داد خواهد مال
تحتالشعاع را اميال ساير مالاندوزي طمع امر بدو در.ميشود بدل زندگي
بسياري ميشود پروري تن موجب مال حرص كه آنجا از اما ميدهد قرار خود
و فقر به اندك ، عدهاي ناپذير سيري شهوات ارضاي خاطر به افراد از
در و رها حبس از روزافزون طور به شهوت و آزمنديميافتند مسكنت
انساني و شود مي رايج سكه جامعه و افراد روان در مرج و هرج نتيجه ،
انسان (معرف) نوعي استچهره ضروري غير تمنيات از انبوهي كهمنقاد
قيد هيچ به مقيد چنينانساني زندگي و حيات.ميگردد جامعه در موجود
.مييابد تنزل ازاميال يكي سرحد تا آزادي وي نزد در و نيست نظمي و
ازپسرانشان پدران ميدهند بروز خود از كودكانه رفتاري والدين
مسئوليت احساس نه و خاضعاند نه والدين مقابل در فرزندان خائفاندو
تحقير با را او تملق شاگرد و ميگويد تملق شاگرد به استاد ميكنند
جنسي وباري بيبند و وآشوب ميشود سست خانوادگي روابط.ميگويد پاسخ
زودرنج و حساس چنان شهروندان.ميگيرد را زناشويي وفاداريهاي جاي
استبداد يك از نمونهاي را ضابطهاي و كنترل كمترين اعمال كه ميشوند
و اربابها همه نفي در و ميرنجند آن از و ميخوانند تحمل غيرقابل
.ميرسند هم عرف و قانون نفي حد سر به سروري دستگاههاي
بر كه ميآيد وجود به حراف طبقهاي ولنگاري ، و مماشات روحيه نتيجه در
خود امتيازات حفظ جز قصدي و نيت و يافته تسلط سياسي مناصب و ادارات
و تلاش ندارد ثروت انباشت جز هدفي كه ديگر طبقهاي همزمان و ندارند
را نخست گروه تداركات و خوراك واقع در دوم گروه اين.ميكنند تكاپو
و مركب است بزرگتر ديگر طبقه دو از كه سوم طبقه.ميآورند فراهم
علاقه هم سياسي مسائل به و دارند اندكي دارايي كه است مردمي از متشكل
سرمايه حفظ براي تلاش راستاي در غارتگر سرمايهداران ميدهند نشان كمي
نيز مردم ميشوند مرتجع و كار محافظه پيش از بيش حاكمان خطر از خويش
يك به مرتجع سرمايهداران و حاكمان تهديد خطر از ماندن مصون براي
.ميجويند توسل قهرمان
ديگري و غايات و اهداف شناختن يكي:دارد نياز چيز دو به حقيقي آزادي
آزادي انكار دو اين از يك هر انكار.اهداف اين انتخاب همت و اراده
و)مشخصه كه است اخلاقي و رواني عامل آن انكار آزادي انكار و است
علل پيرامون كه تحليلهايي بهترين از يكي در.است انسانيت (شاخص
مخلوقميل را هيتلر كوهن هلموت است شده ارائه آلمان فاشيسم برآمدن
ميگويد و دانسته غفلت و فراموشي به نيل و آزادي از گريز به مردم
:است عقلاني يكانتخاب آزادي
شگفتانگيزي فضاي در را خود غفلت و فراموشي به آزادي از تحول و گذار
فرايند يك مثابه به كه افكاري.داد نشان انتزاعي انديشههاي از
تاريخگرايان ميشدند ، انتخاب از خود موجبانفصال تضادآميز و ديالكتيكي
منفعل تماشاگر يك به را ذهن انتخاب از عاري فهم شدناز منتفع براي
ترجيح كردنعقل فدا قيمت به را انتخاب اگزيستانسياليستها.تنزلدادند
لذا و سپردند آرامتصميمگيري و رام نيروي به را خود و دادند برتري و
هر آزادي ارزش و شان از كاستن بعداز.خواندند نامسئول عامل يك را عقل
دولت سركوب و ازاختناق تمجيد و برابرتقديس در را خود مشتركا دو
كه رفتاري و مكتب دو ، اين آموزههاي ميان.مسئولديدند توتاليتر
تلقي وطرز داشت وجود رابطهمعناداري داشت توقع شهروندان از رايشسوم
.شد ممزوج عقل انسانفاقد اختيار عدم با منفعل مطلوبتماشاگر
شناختن در انسان توانايي به دگرباره ما كه است آن نيازمند آزادي فقط
او اراده ضعف و نقص تاريخيو شرايط چارچوب در خويش استعداد و اهداف
با كه انساني.آوريم ايمان شده اهدافشناخته و غايات گزينش زمينه در
بهصورت آنها پيگيري و اهداف كامل ازشناختن تلاشش همه
ضعف به ميتوان را ضعف اين كه بهگونهاي) است غيرخودپسندانهناتوان
كه است مددخداوند به فقط (ساخت منتسب او روحي و ذهني نقصان اخلاقيو
به سخن كه اينك.دهد راگسترش آن و كرده حفظ را آزادياش ميتواند
حفظ گفت سخن آن از بايد كه چيزي رسيدضروريترين دمكراسي حفظ موضوع
معناي و جوهره نهادها دمكراتيك صورت كه باوريم اين مابر.است آزادي
فينفسه نهادها اين.ميكند پيدا انسان آزادي بسط و حفظ در را خود غايي
آزادي با البته و غايي اهداف درخدمت ابزارهايياند بلكه نيستند غايت
به آنها در آزادي كه هستند ابزاري بلكه پيدانميكنند هويت و تشخص نيز
.مييابد تبلور و تجلي لحاظسياسي از ونحو وجه بهترين
و سياسي وايدهآل ، قدرت آرماني دولت در كه بود اعتقاد اين بر افلاطون
جوهره و معنا.شد خواهد آميخته يكسان و همگون افراد در اهداف به عشق
شاه آرمانيفيلسوفان دولت در كه نكتهاست اين بر مبتني او نظريه
حكمت دوستدار فيلسوف از وي منظور.فيلسوف شاهان يا بود خواهند
اين بر مبني اعتقادافلاطون عليرغم.است (مقصد) هدف و غايت وجستجوگر
مدار فضيلت زندگي يك از شانسبرخورداري افراد از اندكي تعداد تنها كه
اساسي و مبنايي اصل و اعتقاد يك برايدمكراسي اين امروزه دارند را
شانس حياتي چنان به نيل و وصول براي جامعه افراد كههمه است
.برابردارند
رواقيون سوي از بار نخستين براي شايد و دارد طولاني سابقهاي باور اين
مينويسد سيرون.منعكسشد آثارسيرون در صريحتر بطور بعدها و شد مطرح
و مرشد انتظار در كه كسي وآن...نيست نژادي هيچ به منحصر انسانيت
هم با آنكه از بيش انسانها...يابد فضيلتدست به نميتواند راهنماست
موجب كه آنچه.دارند اشتراك انساني نوعيت باشنددر داشته اختلاف
همان استواين احتجاج و تفكر توان همانا ميشود يكديگر از تمايزآنها
پيروي با آدمي.همديگرميشود با انسانها پيوند موجب كه است استعدادي
نايل فضيلت به كردهاند تعبيه فطرتبشر در خدايان كه قوانين و اصول از
مخلوق بلكه نيست مردم اعتبار محصول و بشر مصنوعذهن اصول اين.ميشود
جهانفرمانروايي كل بر نواهياش و اوامر و عقل طريق از استكه خداوندي
و اشياء همه كه الهيهستند حجج آخرين و اولين قوانين اين..ميكند
چنين كتابجمهور در سيرون.هدايتميكنند نهي و امر با را موجودات
در و هستند طبيعت با سازگار حجتهايي حقيقي ، و قوانينصادق:مينويسد
خود طريقاوامر از.لايتغيرند و بوده جاري جاودانه و تكوين سراسرجهان
تلاش.ميدارند باز ازمنكر نواهي وسيله به و ميخوانند فرا معروف به
.ناروا آن از بخشي هر لغو براي وكوشش خطاست قوانين اين تغيير براي
از اطاعت بهانه به نميتوانيم ما.است محال آننيز كامل فسخ و نسخ
كه ندارد هم لزومي و كنيم سرپيچي آنها از مردم راي سنايا مجلس
در رم ، چه در چه قوانين اين.بنشينيم قوانين اين خاص مفسر درانتظار
براي و بلكهجاودانهاند كرد نخواهند تغيير آينده چه و امروز چه آتن
ارباب يك فقط حالت اين در.تاريخيمعتبرند ادوار تمامي در ملتها همه
و مروج و مرجع كه است الحاكمين احكم اوخداوند و داشت خواهد وجود
منكران قانون اين از سركشان و خاطيان.است اينقانون عادل حامي
دليلمتحمل همين به و خود گريزاناز انسانهايي و خويشاند ماهيتبشري
.بجويند تبري اعمالخلاف از اگر حتي شد خواهند مجازاتها ، بدترين
برابرنه.ميآيند شمار به برابر انسانها كه است قوانيني چنين پرتو در
در برابر بلكه يادگيري توان يا جسمي قدرت و استعداد و ثروت در
و نادرست و دروغ از راست و بيعدالتي از عدالت استعدادتشخيص
كهزندگي است طبيعي قانون طريق از شونده هدايت قوه و ايناستعداد
كه حياتي.ممكنميسازد آدميان همه براي برابر بهطور را فضيلتمندانه
حقوق نظريه يعني) نظريه ايندو و ميخواست اندك عدهاي براي افلاطون
امروزهدمكراسي كه آنچه مباني عنوان به استكه (انسانها وبرابري طبيعي
به (ميسازيم متمايز توتاليتر نظامهاي از بهصراحت و) ميخوانيم
.شمارميآيد
عصر به آنجا واز وسطي قرون به طبيعي رواقيونازقانون دريافت و درك
وسطي قرون در مسيحي و كليسايي آموزههاي.رسيد ميراث به (مدرن) تجدد
قانون از مظهري عنوان به را آن و گرفت بر در را رواقي دريافت و تصور
از حصهاي و بهره كه كرد تاكيد همچنين مسيحيت.معرفيكرد خداوند ابدي
ديني قانون در خداوند سوي از مستقيما جاودانه و قانونابدي آن
آن وحجيت عقل طبيعي قانون ديني ، قانون ايناست كرده تجلي برانسان
يعني عتيق عهد در خدايي و ديني قانون اين.ميكند تكميل و تاييد را
خداوند فرمان يعني جديد عهد و داد (ع)موسي به خداوند كه فرماني ده
ورزي فرمانعشق.مييابد بازتاب بهيكديگر عشقورزي بر دال (ع)عيسي به
مطالبات اعاده و امانات اداء مبنيبر طبيعي همديگردستورقانون به
خدمتيبراي و ويژه كار و قرارميگيرد آن از برتر اما نميكند رامنسوخ
:يعني نشد رواقيوندريافت سوي از بهوضوح كه ميشود معرفي طبيعي قانون
.مدار فضيلت زندگي طريقيك از ابدي حيات يك براي شدن آماده
استعداد بر طبيعي قانون پيرامون رواقيون اعتقاد و آموزه چه اگر
تاكيد واقعي تاثير اما ميورزيد تاكيد نادرست از درست تشخيص در انسان
و سعي طريق از معنوي و اخلاقي كمال كسب براي انسان ناتواني بر آنان
آدميان.انگاشت ناديدهاش نميشد و بود باقي خود قوت به نيز آدمي تلاش
خيريكه:ميگفت كه درمييافتند قديس پولس كلام در را ياسآورخود وضع
آدمي به وسجيت دريافتم ميكردم پرهيز آن از كه شري و نيافتم ميطلبيدم
عمل و نظر سوق و هدايت و بهخداوند عشق بواسطه تنها و تنها كه آموخت
خداوند قانون كامل اجراي و انجام به كهميتوان خداست بسوي خويشتن از
خيرو كسب براي قانون:ميگفت كه بود اگوستين دل اينحرف و بست اميد
نشان را ما ضعفاراده قانون قانون ، به عمل براي فيض و شده داده فيض
كه آنجايي.ميبخشد والتيام ميكند جبران را ناتواني اين فيض و ميدهد
تاكيد فيض و خير ماهيت ناهمانندي نابرابريو بر بود مايل اگوستين
طبيعت فيض:كه ساختند خاطرنشان آكوئيناس مسيحيبويژه متفكران بورزد
دارد او درنفس ريشه انسان نقص.ميكند كامل را آن بلكه نميكند رانفي
.عقلش در نه
خود آموزههاي با را آن اما نكرد انكار را رواقيون انديشههاي مسيحيت
به انسان كه ساخت نشان خاطر اگوستين.افزود بدان چيزهايي و آميخت
اقليم زائر و مسافر بلكه نيست و نميشود جهان اين شهروندان سادگي
شكل عشق دو مبناي بر شهر دو:ميگويد وي.خداونداست سلطنت
و خداپرستي نافي و است خود به عشق كه زميني عشق گرفتهاند ، يكي
شكوه اولي...خويشتن نفي حاوي و است خداوند به عشق كه ديگريعشقآسماني
فطرت و وجدان بهدلالت دومي و ميجويد انسانها ميان در را ابهت و
از برتر خداوند سلطنت.ميطلبد بااو و درخداوند را جلال و عزت بالاترين
و مسيحي نه ارباب ، نه ميشناسد برده نه طبقاتاستو و نژادها دولتها ،
ازانسانهايي متشكل جهاني است اجتماعي آن زن ، نه و مرد يهودي ، نه نه
بدين.پيوستهاند بهم بهخداوند وعشق يكديگر به متقابل عشق بواسطه كه
عميق معناي يك بدان بلكه نشد نفي رواقيعدالت دريافت معناي ترتيب
صلح و مطلق عدالت.بود تهي آن از قبلا كه شد اخلاقيافزوده و معنوي
عشق درآنجا زيرا آمد بهشمار يافتني دست خداوند سلطنت در كاملفقط
و ناقص اراده با سلطنتهايزميني تمام.فرمانرواست و امير برترين
.كمالاند به وصول از قاصر وضرورتا دارند تناسب انسان اراده نقصان
حالي در نسبي بطور اما است مطلوب سلطنتزميني موردنظر عدالت و صلح
زميني صلح عدالتو با مطلق عدالت و جاودانه صلح كسب ضرورت و كهاصالت
به محكوم چون اما وفادارند جامعه به انسانها.نمييابد هويت و تشخص
و التزام بخشند ارتقاء زميني بهزندگي كه محتوماند و مقدر سرنوشت اين
.خداوند به خاطر تعلق و وفاداري يعني پيداميكنند مهمتري وفاداري
گستره از را معنوي و ديني گستره تمييز تنها نه آموزهها اين تاثير
عاليتري اقتدار تصويب تابع را عرف قدرت بلكه دارد پي در غيرديني
اندك عدهاي خاص افلاطون كه را عقلاني حيات و مداري فضيلت و ميكند
به البته.ميشود تلقي وصول برابرقابل طور به همگان براي اينك ميشمرد
براي مهمي پيامدهاي و نتايج متضمن اين و.فيضخداوندي و رحمت واسطه
شناختهشدهاي دولت بهر اقتدار از برتر اقتداري اگر.بود دنيايسياست
ما از وكوركورانه مطلق اطاعت توقع نميتواند دولتي هيچ پس دارد وجود
ويژگي اينكند كنترل را زندگيما جوانب تمامي نميتواند و باشد داشته
دمكراسيها از جديد جهان در را دولتهايتوتاليتر روشني به كه است
افكار به منوط توتاليتر دولت پيدايش شدن امكانپذير.ميبخشد تمايز
برآمدهاز حكومت توتاليتري صفت و است عاليتر مرجع به همانوفاداري
كنترل هيچ كهنميتوان است آدمي زندگي از ساحتي وجود پذيرش از استنكاف
از شئوني كه پذيرفتهاند دمكراسيها.كرد اعمال آن بر مشروعي سياسي
و درك اين و آورد كنترل تحت مشروع بهطور نميتوان را انسان زندگي
فوق خداوند اقتدار.دارد مسيحيت دين درآموزههاي ريشه تصور
و نكتهظريف همان اين و است دولت دست فوق خداوند دست و اقتداردولت
توجه) نميكنند اعتراف اقرارو بدان توتاليتر دولتهاي كه است دقيقي
يا و كليسا طريق از خداوند عالي كهاقتدار ميشود پنداشته (نميكنند
اهميت البته و است درك قابل افراد فطرت و وجدان مستقيمبا تماس
.است آن نقش فهم از كمتر خداوند اقتدار شيوهدرك
و متضادند آزادي و اقتدار كه باورند اين بر افراد از كثيري امروزه
.مينامند توتاليتر مدرنرا ديكتاتوريهاي كه ميكنيم مشاهده كرارا ما
با مغاير دقيقا اين و است طلباطاعت حق معناي به اقتدار حاليه اما
توجيه به نيازي هيچ كه است استالين و هيتلر ديكتاتوريهاييچون خواست
چرادرباره و چون آنان.نميديدند بود حكومتشان شاخصه خودكه قدرت
كه معياري و نوعميزان هر وجود و برنميتافتند را خود حاكميت حقانيت
انكار صريحا را گيرد قرار وداوري ارزيابي مورد اعمالشان وسيله بدان
.ميكردند
خشونت قدرتو تجسم بلكه نيستند اقتدار مظهر توتاليتر ديكتاتوريهاي
حكومت اين و انكارميكنند را خدا و عدالت عقل ، به نياز و برهنهاند
ارادهاي وسيله به خدا و عقل ازانكار ناشي خلاء كردن پر براي است تلاشي
به و نبوده عدالت به مقيد و نيست حجت و خرد و هدايتعقل به مهتدي كه
كلمه معنايواقعي به توتاليتر حكومت.است بيتوجه الهي ونواهي اوامر
در حكومت فنون برايبكارگيري ويژه است تكاپويي بلكه نيست حكومت
كلگراي و جامعيت صفت.ميشود وساقط مانده عاجز حكومت كه مواقعي
در اجبار.ميگيرد نشات عمومي اقتدار گونه هر ازفقدان ديكتاتوريها
توافقمشترك نوع هيچ زيرا ميشود رضايت جانشين زندگي همهشئون
اقتداري.ندارد زندگيوجود جوانب و ابعاد از يك هيچ در رضايتمندانهاي
پناهگاه و ملجا آخرين ديكتاتور واراده برد پناه بدان تا ندارد وجود
به جستن پناه و توسل.است استبدادي و مطلق ارادهخالصا اين و ميشود
كه ميكند انكار مستبد زيرا است بيفايده عدالت مستبديا عقل
كه كافياست او برايسنجيد عدالت و عقل معيار با را بايداعمالش
و نيست بحث ويموضوع فرمان درستي) بطلبد اطاعتي و كند صادر فرماني
.(نميگيرد قرار پرسش مورد اصلا
و غيرضروري قانون كه كردند اعلام (اثباتگرا) پوزيتويست حقوقدانان
براي را بستر و زمينه كه است حاكم قدرت اراده اين و است بياهميت
رفتار در توتاليتر دولت:ميگويد برونر اميل.ميسازد فراهم ستمگري
مسيحي و كلاسيك ايده عملي الغاء يعني است حقوقمثبته بر مبتني سياسي
در باشدو نداشته وجود دولت اراده مافوق عدالتي اگر....قانونطبيعت
بر قانون جامه بخواندو قانوني ميتواند بخواهد كه را چه هر صورت اين
يك چارچوب در اگر ندارد مطلقوجود اختيارات بر حدي هيچ بپوشاند آن
رسميت كه ميآورد فراهم را شرايطي كند پيوستهعمل و منسجم منطقا نظام
توتاليتر دولت.ميشود قانون به صوري نگرش محدودبه قانون
جهانغرب در عدالت ايده و حقيقت گسست و واگرايي نتيجهاجتنابناپذير
نيست جنايي يكتوطئه توتاليتر دولت كه ميكند نشان خاطر برونر.است
عاري پوزيتوسيمي.است غرب اثباتگراييدنياي اجتنابناپذير محصول بلكه
.الطبيعه ماوراء و بامذهب مخالف و ايمان از
دو شديدميان كشمكش نشاندهنده زمين مغرب انديشه تاريخ بر مروري
از يكي در دوديدگاه اين است زندگي فلسفه دو و آزادي پيرامون ديدگاه
يافته نمود ديگر سوي از وسقراط يكسو از كاليلكس افلاطوني ديالوگهاي
جهان زندگي و ادبيات در تاكنون زمان آن شخصاز دو اين از يك هر.است
است مباحثي از يكي مبحث اين و داشتهاند را خود نمونههايمشابه غرب
معنايقدرت به را آزادي يكياست يافته استمرار هم ما زمان كهتا
و خداوند خدمتبه را آزادي ديگري و ميداند دلخواه كار هر انجام
ابزار آنرا ديگري ميداندو غايت و هدف فينفسه را قدرت يكيآدميان
.مشترك اهداف و عدالت پيشبرد
دارد ادامه