شنبه ۶ دي ۱۳۸۲ - شماره ۳۲۶۴- Dec,27, 2003
منطق نهايي
كارستن جي. استرول
000030.jpg

برگردان: محمد علي شاه حسيني
مطلب حاضر به دنبال آن است تا در دو محور اساسي ثابت كند اشغال افغانستان و عراق توسط آمريكا به بهانه از بين بردن تروريسم عملي غيراخلاقي و ضد عدالت بوده تا جايي كه اين گونه رفتار خود منجر به بي ثباتي بيشتر و گسترش تروريسم خواهد شد.
اين مقاله را با هم مي خوانيم.
گروه انديشه
اثبات خواهم كرد كه هم آن نوع جنگ كه عليه تروريسم در افغانستان به وقوع پيوست، از نظر اخلاقي اشتباه بود و در واقع اصول اساسي آن، بنياد عقيدتي جنگ در عراق را بنا نهاد و هم متأسفانه باعث شتاب عقيدتي بخشيدن به ديگر وقايع يكجانبه مشابه در آينده خواهد شد. بحث را با ادعاي دوم آغاز مي كنيم: در ابتدا هنگامي كه در حال نگارش اين مطالب بودم، گزارشي در نيويورك تايمز (۵ نوامبر ۲۰۰۲) در مورد چگونگي عمل ناشايست آمريكا كه توسط يك هواپيماي جنگي متجاوز اقدام به ترور يكي از رهبران برجسته القاعده و پنج نفر از اطرافيان وي در كشور يمن كرد منتشر شد. بايد به خاطر داشت كه چگونه CIA مادامي كه قرار است با يك سياست رسمي و بدون محابا اقدام به ترور مليت هاي خارجي كند با ارتكاب اين اعمال روي به بي نزاكتي مي آورد. البته، سياست رسمي و حقايق غالباً در حال فاصله گرفتن از هم هستند، اما در مورد اين ترور براساس آنچه در مقاله آمده بود بايد گفت «ضربه يمن مبين آن است كه ايالات متحده آماده است تا در وراي قراردادهاي امنيتي و همكاري هاي نظامي وارد عمل شود و به جاي تعهد به قراردادها، عمليات نظامي را از جبهه هاي جنگ افغانستان به كشورهاي دور دست بكشاند.»
مقاله مذكور در ادامه اظهار مي دارد: اين ديدگاه كه جهان يك جبهه جنگ براي مبارزه عليه تروريسم است و عمليات القاعده به عنوان يك دشمن جنگ طلب بايد مورد تهديد واقع شود با برنامه هاي مديريتي آمريكا منطبق است.
زماني كه در حال نوشتن اين مطالب بودم، مقاله ديگري در نيويورك تايمز (۱۳ جولاي ۲۰۰۳) نظرم را به خود جلب كرد. عنوان مقاله «هنگامي كه براساس قضاوت ابتدايي، سياست خارجي شكل مي گيرد» بود. در اين مقاله اشاره شده بود كه آن چنان سازمان هاي امنيتي آمريكا و نيروهاي نظامي منتهاي كوشش خود را به كار گرفته اند تا صدام حسين را پيدا كرده و او را به قتل برسانند كه انجام اين عمليات در تاريخ آمريكا بي سابقه بوده است.
مقاله در ادامه مي گويد: تاكنون هرگز سابقه نداشته است كه ايالات متحده به صورت آشكار دستور به قتل رهبران خارجي داده باشد. اگر هيچ دليل ديگري هم در بين نباشد تنها همين سياست كافي است تا بستر را به گونه اي آماده كند كه هر مقام رسمي آمريكا نيز مورد هدف قرار بگيرد. علاوه بر آن، اين مقاله اشاره مي كند كه سياست ماخوذه، مخالفتي صريح و واضح با سياست هاي رؤساي جمهور سابق آمريكا همانند جرالد فورد و رونالد ريگان در مقابله با هرگونه اقدام تروريستي دارد. البته بيان اين مطلب به آن مفهوم نيست كه ايالات متحده هيچگاه به طور پنهان هم دستور به ترور رهبران سياسي نداده است، ولي براساس عبارات مقاله مهم اين است كه هم اكنون انجام ترور به عنوان يك سياست روشن، دولت ايالات متحده را براي اولين بار و به طور علني مأمور انجام اين كار نموده و به جنگ مهم در بحران خاورميانه جنبه شخصي داده است.
در اين حالت، سرتاسر جهان تبديل به يك جبهه جنگي خواهد شد كه همه جهانيان را دربرخواهد گرفت. جنگ عليه تروريسم، جنگي است كه سرتاسر گيتي را ميدان كارزار قرار مي دهد. «حلقه هاي باز آتش» در ويتنام را به ياد بياوريد؛ حالا جهان يك حلقه باز آتش است. بر اين اساس ايالات متحده آمريكا مي تواند جنگ را عليه هر گزينشي اعمال كند. اگر دولت ايالات متحده تشخيص دهد كه كشوري پناهگاه تروريسم است و يا قبلاً تروريست ها در آن جايگاهي داشته اند مي تواند عليه آن كشور وارد جنگ شود. اگر احساس كند كه كشوري داراي سلاح خطرناكي است كه ممكن است روزي عليه آنها به كار گرفته شود و يا اين سلاح در اختيار تروريسم قرار گيرد، مي تواند با آن كشور بجنگد.
آن طور كه شواهد جنگ در عراق نشان مي دهد، تصميم به جنگيدن ممكن است با هر دليل و شاهد بي ارزش و پوچي صورت گيرد. بايد توجه داشت كه چگونه اصول جنگ با تروريسم توسعه يافته است. همان طور كه «اسميت اكت» ادعا كرد، برفرض اگر فردي به سازماني وابسته باشد كه در آينده ممكن است طرفداري از جرياني كند كه آن جريان سرنگوني آمريكا را مد نظر داشته باشد و يا كشوري بخواهد در آينده با سازماني تروريستي متحد شود، براساس اصل مبارزه با تروريسم، ايالات متحده مي تواند عليه آنها اعلام جنگ كند و مشخص نيست كه چرا قانون مبارزه با تروريسم آمريكا آنقدر توسعه داده نشده است كه هر گاه كشوري با كشوري ديگر كه در آينده نزديك ممكن است متحد سازمان هاي تروريستي باشد رابطه دوستي داشته باشد، مجوز شروع جنگ عليه هر دو كشور را صادر كند. به هر حال تصور مي شود كه اين منطق نهايي مبارزه با تروريسم است.
چه استفاده اي از اعمال اصول مبارزه با تروريسم در افغانستان شد؟ مطالبي از من در آن زمان وجود داشت و هم اكنون نيز موجود است كه در خلال آنان مي توان مطالب بسيار گسترده و متنوعي را يافت كه به صورت كلي در حمايت از قانون مبارزه با تروريسم بيان كرده ام. همان طور كه قبلاً اشاره كردم مقداري از اين مطالب تلاش جهت تبيين فاصله بين مبارزه با تروريسم «كه مورد حمايت است» با جنگ در عراق است كه «با آن مخالف هستم». براي مثال مقاله هاي «ريچارد فالك» در «نيشن» (۸ و ۲۹ اكتبر و ۲۴ دسامبر ۲۰۰۱) و مقاله «بنجامين باربر» (۲۱ ژانويه ۲۰۰۱) به بحث دفاع از جنگ در افغانستان پرداخته با اين گرايش كه فقط «جنگي محدود» باشد.
فالك كه امروزه مخالف جنگ عليه عراق است (نيش، ۱۴ جولاي ۲۰۰۳) به وضوح بررسي اصول جنگ عادلانه را براي قضاوت در مورد جنگ افغانستان مقدم مي شمارد. در ادامه اين مقاله قصد دارم اصول جنگ با تروريسم را در اولين نمونه مجسم كه در افغانستان روي داد در ارتباط بااصول جنگ عادلانه مقايسه كنم. مي خواهم دريابم كه آيا در چارچوب فرضيه جنگ عادلانه شرايطي وجود دارد كه جنگ عليه كشوري را به دليل داشتن روابط با تروريسم مجاز بشمارد.
000028.jpg

در اين مقاله مي خواهم يك اخطار بدهم، البته به دنبال قضاوت در مورد اصول جنگ عادلانه نيستم. در واقع از خودم نه تنها در مورد فرضيه جنگ عادلانه به طور اساسي حرف مهمي نمي زنم، بلكه در اين مورد كه آيا جنگ عادلانه در ارتباط با جنگ تكنولوژي مدرن مي تواند عرضه اندام كند، نيز تأكيدي ندارم و نسبت به اينكه تكنولوژي مدرن به ملت ها اجازه كامل مي دهد تا بدون لحاظ كردن اخلاقيات وارد عمليات نظامي شوند نيز مظنون هستم. به هر حال، هر چند كه استدلال براي جنگ با تروريسم و استدلال براي جنگ هاي عمومي در واقع با اصول جنگ عادلانه به طور كلي مطابقت مي كند، ولي برخي اوقات مناسب است كه براي تجزيه و تحليل وارد اصل ماجرا شويم. اگر بتوانيم براساس فرضيه جنگ عادلانه اثبات كنيم كه جنگ عليه كشوري كه به تروريست ها پناه داده يا اينكه محل رفت و آمد تروريست ها به آن كشور است قابل دفاع نيست، مبحثي را گشوده ايم كه به وسيله آن افراد زيادي را كه تاكنون بر اين مهم باور نداشته متقاعد خواهيم ساخت.
قصد اساسي جنگ عادلانه محدود كردن گستره جنگ است. موضوع داراي دو گرايش است. اول اينكه آيا جنگ به خودي خود عادلانه بود؟ و دوم اينكه آيا روشي كه منجر به جنگ شد عادلانه بود ؟ ابتدا تأكيد مي كنم به دليل اينكه جنگ به خودي خود عادلانه نيست. بنابراين لزومي به ادامه بحث نمي بينم. ادعاي اصلي فرضيه جنگ عادلانه اين است كه فقط جنگ اگر عليه تجاوز صورت گيرد مي تواند عادلانه باشد. اصول ديگر فرضيه جنگ عادلانه به جزئيات موضوع به اين مفهوم كه مشخصات جنگ عادلانه چيست مي پردازد. براي مثال مي گويد: تصميم به شروع جنگ بايد آخرين راه حل باشد. جنگ بايد همراه با انگيزه صحيح باشد، خسارات و نكات منفي منتج از جنگ نبايد سنگين تر از نتايج مثبت آن باشد.
اصل اخلاقي اساسي در ادعاي عمده، «حق دفاع از خويش است كه ملل همانند افراد بايد از اين حق برخوردار باشند»، از اين ايده نشأت مي گيرد كه جنگ تجاوزگرانه هرگز عادلانه نيست و در اصل جنگ زماني عادلانه است كه براي دفاع از خويش صورت گرفته باشد. بنابراين وظيفه كشور آغاز كننده جنگ است كه اثبات كند نه تنها متجاوز نيست، بلكه در مقابل يك تجاوز به دفاع برخاسته است. بنابراين سؤال مربوط به جنگ در افغانستان حال تبديل به اين سؤال مي شود كه در آن جنگ چه كسي متجاوز بود؟
000034.jpg

برخي معتقدند كه چون جنگ در افغانستان در مقابل تجاوز يازده سپتامبر رخ داده پس عادلانه بوده است. اگر واقعيت آن است كه مرتكبين حادثه يازده سپتامبر تحت فرماندهي القاعده بوده اند، مطمئناً القاعده بايد به عنوان متجاوز شناخته شود. به هر حال مشكل آن است كه القاعده يك دولت ملي نيست، هرچند كه ممكن است نقش آن در يك دولت ملي (افغانستان) متجلي باشد. سؤال بعدي كه مطرح مي شود اين واقعيت است كه اگر القاعده در افغانستان اقامت داشته، آيا دلائل كافي وجود دارد تا گفته شود كه افغانستان و يا رژيم طالبان كه بر افغانستان حكومت مي كرد متجاوز باشد؟ جالب است كه نه مقاله بنجامين باربر و نه مقاله ريچارد فالك در تلاش جدي براي يافتن پاسخ اين سؤال نبودند. در واقع فالك در سه مقاله ارايه شده كه از اكتبر تا دسامبر در «نيشن» منتشر شد فقط دو جمله در ارتباط با اين سؤال مطرح كردند كه عبارتند از: «سازمان ملل بحثي را در رابطه با جنگ بين دولتها گشود، كه براساس آن عوامل داخلي يك ملت و گروه ها كه نمي توانند همانند يك دولت عمل كنند، از حملات ايالات متحده مصون مي مانند. احتمال رابطه القاعده با رژيم طالبان در افغانستان وجود دارد، القاعده جداي از ساير جريانات بيشتر حامي دولت افغانستان بوده است». حال نگاهي دقيق به مطالب فالك مي اندازيم. در واقعه يازده سپتامبر، عامل تجاوز با هيچ كشوري ارتباط نداشت. اگر اين مطلب صحيح است، در نتيجه مسئوليت تجاوز را برعهده هيچ كشوري قرار ندارد. هرچند كه فالك اشاره مي كند كه رابطه بين القاعده و طالبان وجود دارد، ولي دولت حامي سازمان تروريستي نبود، بلكه در واقع آن گروه تروريستي بود كه از دولت حمايت مي كرد، به طور كلي مشخص نيست كه منظور فالك از اين مطلب چيست. البته ادعاي مسئوليت بايد در جاي ديگري مورد بررسي واقع شود. اما هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه دلائلي منطقي وجود دارد مبني بر اينكه طالبان قبل از وقوع حادثه يازده سپتامبر از موضوع آگاهي داشته است ،چه برسد به اينكه القاعده در انجام اين عمليات دست داشته باشد. به هرحال ما موضوع را به ادعاي حكومت بوش مي سپاريم كه مي گويد افغانستان به تروريستها پناه داده است و هر دولت ملي كه به تروريستها پناه بدهد مسئوليت را متوجه خود ساخته است.

گزارش انديشه
همدلي با مولانا
000032.jpg
دكتر محمد علي موحد، پژوهشگر و مترجم در همايش آموزه هاي مولانا براي انسان معاصر كه از ۲۴ آذرماه در تالار علامه اميني دانشگاه تهران آغاز به كار كرد در بيان نيازهاي وجودي انسان معاصر و انعكاس آن در كلام مولانا گفت: مردم پژواك خواسته هاي خود را در آثار مولوي مي بينند و به همين دليل است كه احساس مبهم همدلي با او را دارند و روح زمان به طور مبهم به سوي او جذب شده است.
وي با بيان اينكه انسان براي رسيدن به كمال به چيزهايي جذب مي شود و بدون آنها ناقص است،گفت: در صورتي كه انسان به خواسته هاي كمال گرايانه خود دست پيدا نكند در خود احساس نقص خواهد كرد؛ چرا كه حس مي كند قسمتي از او را ربوده اند.
اين پژوهشگر با اشاره به آن كه تأكيد بر ارزش و حرمت انسانها از اصول اوليه حقوق بشر بوده است،گفت: موج آزادي گرايي از كانت شروع شد. برمبناي نظر كانت، انسان مبناي عقلي داشته و بر اين اساس مستحق فضيلت است زيرا امتياز انسان به انسانيت اوست و اين عقيده سرمنشأ حقوق بشر است.
دكتر موحد با بيان نظر مولوي در مثنوي پيرامون شخصيت انسان، گفت: مولوي از زبان شمس مي گويد كه خداي تو بزرگتر بوده و بنده او بايد از پليدي به دور باشد و اجازه ندهد به منجلاب ابتذال فرو رود.
وي افزود: از نظر مولوي انساني كه مي خواهد به خداي بزرگ و متعالي ملحق شود بايد بكوشد تا مانند خداي خود بزرگ شود و اگر خدا يكتاست بايد بكوشد تا او نيز يكتا شود. انسان بايد دنباله رو عزت و كرامت خداي خود باشد.
اين مترجم تصريح كرد: مولوي تا به آنجا به انسان اجر و قرب بخشيده كه مي گويد اگر پيامبر گرامي (ص) به معراج رفت انسان نيز بايد به معراج رود، چرا كه ما فرزندان محمد (ص) و فرزندان آب و دل هستيم، نه فرزندان آب و گل.
اين محقق و پژوهشگر عرصه فلسفه، به داستان سيمرغ عطار اشاره كرد و ادامه داد: مولانا در جواب خاقاني مي گويد كه هر مرغي زبان خود را داشته و همه نمي توانند به يك زبان صحبت كنند و هر كسي را براي كاري ساخته اند.
بنابر اين اگر كسي به حقوق بشر دل بسته است، مي تواند آن را در كلام مولانا ببيند چرا كه مولوي با همدلي و همزباني با تمام افراد بشر در گذشته و حال و آينده نسخه هاي شفابخشي از عشق تجويز كرده كه اين از خصيصه هاي اهل دل است.

انديشه
اقتصاد
سياست
ورزش
هنر
|  اقتصاد  |  انديشه  |  سياست  |  ورزش  |  هنر  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |