دوشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - ۳۶۹۳
يك شهروند
Front Page

ساعتي با دغدغه هاي ريز و درشت شهروندي سيروس ابراهيم زاده، بازيگر سينما و تلويزيون
شهر پرنده كم دارد
001497.jpg
بهترين نوع كمدي كه طنز دارد به آن معنا بيشتر نزديك مي شود اين است كه در شما تفكر و تعقل ايجاد كند و شما را به فكر فرو ببرد. طنز بايد اين هشدار را بدهد كه همه چيز را نبايد زود پذيرفت
محمد رضا يزدان پرست
آقاي ابراهيم زاده! از تقويم چند ورق به عقب برگرديم؟
از تولد شروع كنيم؟
بناچار بله؛ بناچار از اين بابت كه بيوگرافي انگار جزو لاينفك گفت وگو شده، خصوصا از تولد شما و موقعي كه شهروند تهران شديد.
متولد 1316 در شهر اردبيل هستم و 64-63 سال است كه در تهران زندگي مي كنم. از حدود 7 سالگي آمدم.
شروع حرفه تئاتر و سينما و ... از كي بود؟
من از سال 1333 با گروه هاي آماتور كه صبح هاي جمعه تئاترهاي حرفه اي را اجاره مي كردند و ... همكاري مي كردم. گروهي بود به نام اسكار كه از باقيمانده موسسان اين گروه، سروش خليلي است و براي من سمت يكي از نخستين استادها را دارد. از سال 35-1334 با مصطفي اسكويي در تئاتر آناهيتا بودم. 1337 به راديو آمدم و تلويزيون و سينما و تئاتر و بعد هم تحصيلات در خارج و استخدام در سازمان راديو و تلويزيون به عنوان تهيه كننده و بعد هم ترجمه و نوشتن و كارگرداني و ... حدود 51 سال است كه فعاليت مي كنم.
تحصيلات خارج درچه زمينه اي بود؟
در ايران كه بودم ليسانس زبان و ادبيات انگليسي گرفتم از دانشگاه تهران. در انگلستان دوره هاي عالي تئاتر را درچند مدرسه مخصوص گذراندم به صورت آكادميك. 4 سال آنجا بودم. 53 رفتم و 58 برگشتم.
موقعي كه برگشتيد كار شما رنگ حرفه اي گرفت؟
وقتي رفتم براي تحصيل، كار حرفه اي ام را شروع كرده بودم. وقتي هم كه برگشتم همه آن فعاليت ها را در زمينه هاي مختلف ادامه دادم. تهيه كنندگي و ترجمه و بازي و دوبله و ... فعاليت هاي من بود، ولي قسمت اعظم آن كه حدود 15 سال هم هست، راديو بوده. جزو اولين بازيگران نمايشنامه هاي راديويي هستم.
واقعا قديمي ها هنوز كه هنوز است، انس خاصي با راديو دارند. وقتي هم كه تلويزيون آمد، آنقدر جاي خالي اش زياد بود كه محبوبيتش هنوز از دست نرفته و خيلي ها به آن دلبستگي دارند. طبيعي است كه نسل اول راديو جايگاه خاصي خصوصا بين قديمي ها داشته باشد و اختصاصا صداي آنها.
بله، بله. تلويزيون نبود. سينما كمتر بود و ... توجه مردم به راديو و برنامه هاي نمايشي خيلي زياد بود. سالهاي طلايي راديو همان سالهاست. به هرحال وقتي برگشتم فعاليتم را ادامه دادم و خصوصا روي سينما متمركز شدم و تا امروز هم همه آنها ادامه داشته كه سريال كاكتوس 3 آخرين آنها بود. قرار است ادامه پيدا كند.
يعني يك كاكتوس 4 در راه است و متمم سه تاي قبلي مي شود.
بله، امكانش خيلي زياد است.
الان چكار مي كنيد؟
الان در يك سريال بازي مي كنم به نام حس سوم به كارگرداني آقاي مهدي فخيم زاده كه فيلمبرداري آن در جريان است و اواخر امسال احتمالا پخش آن شروع مي شود. صحبتي هم با آقاي ليالستاني داشته ام و به لحاظ علاقه به كارهاي ايشان، احتمال دارد در سريال او بازي كنم. احتمالا اسم آن بوي گلهاي وحشي خواهد بود.
كمي مجبورم به عقب برگردم. ادامه تحصيل شما در خارج ربطي به تحصيلات مقدماتي شما در ايران ندارد. قصه چيست؟
عرض كنم سالهايي كه ما شروع به فعاليت در اين زمينه كرديم، آكادمي آموزش عالي اين حرفه نبود. يك مدرسه هنرپيشگي بود كه با مدرك سوم متوسطه هنرجو مي گرفت و ديپلم مي داد.
مدير اين مدرسه هنرپيشگي كي بود؟
افراد مختلفي بودند، ولي دكتر نامدار و دكتر نصر جزو موسسان اين مدرسه بودند يا رفيع خان حالتي كه بسياري از بازيگران و اهل تئاترهاي يكي، دو نسل قبل از من، دوره اي را در اين مدرسه گذرانده اند...
داريوش اسدزاده، مجيد محسني، هوشنگ بهشتي، مصطفي اسكويي و ... علي نصيريان، جمشيد لايق و ... خيلي ها بودند.
راجع به ادامه تحصيل صحبت مي كرديد.
بله، من از نوجواني خيلي علاقه مند به زبان هاي خارجي بودم، خانواده ام هم همين طور. ضمن اينكه آن موقع احساسي كه ما جوان ها داشتيم اين بود كه براي دستيابي به منابع معتبر تئاتر، دانستن زبان ضرورت بود. خلاصه براي تحقيق و مطالعه رفتيم سراغ اين رشته. مثلا خيلي دلم مي خواست شكسپير را به همان زبان بخوانم و ... البته بعدا هنرهاي زيبا و هنرهاي دراماتيك باز شد، ولي نشد كه ادامه تحصيل بدهم. يادم مي آيد امتحان دادم و قبول هم شدم ولي امكان تحصيل فراهم نشد. البته از خارج استادهايي مي آمدند و به عنوان واحد اختياري درسهايي ارائه مي شد. كوئين بي، بلچر و ... بودند. فن بيان را هم نزد استاد گرمسيري و استاد حالتي گذراندم.
خب، جناب ابراهيم زاده! شما بازي كرديد، دوبله هم همين طور. كارگرداني و نويسندگي هم. كدام يك به مردم نزديكتر است؟
من فكر مي كنم اينها همه رشته هايي بوده كه با عشق و علاقه و قصد و هدف به طرف آنها رفتم. اتفاقي نبوده. من در مدرسه درسم خوب بود. برخلاف روزگاراني كه به دروغ شايعه بود كساني كه نمي توانند ادامه تحصيل بدهند، دنبال اين كارها مي روند، اينگونه نبود. حرفه ما در جنبه آكادميك خيلي خيلي مشكل است. در خانواده و دوستان هم كمتر باور مي كردند من اين رشته را انتخاب كنم. به روال آن روزگار فكر مي كردند بروم مهندسي و پزشكي و ... ولي واقعا با عشق و هدف انتخاب كردم. همه آنها بشدت مرا ارضا كرده و شايد هيچ كدام را نتوانم بر آن يكي ترجيح بدهم، ولي آنچه مسلم است، در اين سالهاي اخير بيشتر فعاليت من صرف بازي شده است.
بازيگري طبيعتا به مردم نزديكتر است، چون مي بينند و همه اتفاق قلم نويسنده و ذهن كارگردان با بازي است كه به چشم و گوش و ذهن مخاطب مي رسد. مثلا خيلي از فيلم ها را مردم با بازيگرش مي شناسند.
بله، اين كاملا طبيعي است. رابطه همه انديشه و تفكر و ذهن نويسنده و كارگردان با بازيگر منتقل مي شود و نقشي اساسي دارد، ولي به همه آنها علاقه مند هستم.
يكي از سوال ها را خود به خود جواب داديد. مي خواستم بپرسم كدام يك از اين فعاليت ها را بيشتر دوست داريد كه به آن بپردازيد؟
بله، واقعا همه اش را بي نهايت دوست دارم.
خب بهتر است برويم سراغ دغدغه هاي شما به عنوان يك شهروند تهران؛ شهري كه شما 65 سال است ساكن آن هستيد و همه روزگارش را ديده ايد. اين صفحه و اين بخش از مصاحبه فكرمي كنم كه مجال بسيار خوبي است تا اين گفته ها، بازگو شود. (گفتم بازگو چون طرح اين مسائل قبلا هم بوده، ولي شايد تكرار آن موثر بيفتد.)
001500.jpg
عكس ها :محمد رضا شاهرخي نژاد
بايد يك فكر اساسي براي تهران كرد. من مي توانم به عنوان يك شهروند مقررات را رعايت بكنم يا به روابط انساني خودم دقت كنم ، ولي آن طرف قصه را نمي دانم. حتما راهكارهايي هست
بسيار خوب. از زباله شروع مي كنم. مثلا هنوز خيلي از مردم راس ساعت مقرر زباله ها را بيرون نمي گذارند يا از پنجره خانه زباله در كوچه مي اندازند يا مثلا در مجامع عمومي سيگار مي كشند يا ته سيگار خود را در كوچه و خيابان پرت مي كنند. فكر كودكان را نمي كنند كه چقدر براي آنها ضرر دارد. در همين تاكسي هايي كه 5 نفر هم سوار مي كنند، راننده بدون توجه به مسافران سيگار مي كشد. وقتي هم با اعتراض روبه رو مي شود، مسافر را پياده مي كند و مي گويد مگر با 100 تومان كرايه، ماشين را خريده اي؟ در فرودگاه حتي سيگار مي كشند و زير پا له مي كنند. با پليس همكاري خيلي خوبي نمي كنند. به خاطر باوري كه از گزمه و محتسب به طور سنتي در ذهن مردم است، همكاري خوبي بين مردم و پليس نيست. فكر مي كنند پليس در مقابل آنهاست در حالي كه نه، با آنهاست. بسيار زحمت مي كشند و جان خود و سلامت خود را به خطر مي اندازند. در سرما و گرما و ترافيك و آلودگي و مثلا گرفتن دزد و ... همكاري مردم، رفاه و سلامتي براي خود آنهاست مثل كمربند كه بعضي الكي روي شانه هايشان مي كشند تا پليس را گول بزنند. بعد از سوي مردم مقررات راهنمايي و رانندگي كه در هر جاي دنيا كليد رفاه و نظم و ترتيب و آرامش است، رعايت نمي شود. كمتر ديده ايد كه كسي در محل خط كشي عابر پياده توقف كند. چراغ قرمز را وقتي مي بينند پليس نيست، رد مي شوند. ورود ممنوع مي روند. اِ اِ ِا خيلي عجيبه ها! اعتراض هم كه مي كني، مي گويد بروبابا! عابران پياده هم كمتر به مقررات توجه مي كنند. حتي ديدم بعضي وقت ها پليس با دستان باز جلوي آنها را مي گيرد و عجيب است، از زير دستان او فرار مي كنند و وقتي چراغ قرمز است براي آنها، از عرض خيابان رد مي شوند، وسط اتوبان هم همين طور! واقعا اينها نكاتي است كه براي زندگي در يك شهر به آنها نياز داريم.
واقعا، آنهم شهر كه نه، كلانشهر كه با اين جمعيت چاره اي جز نظم نداريم.
دقيقا. خود مردم بايد رعايت كنند. مثلا كمتر آپارتماني است كه ساكنان آن با هم مشكلي نداشته باشند. به عنوان نمونه ساعت 3 بعد از نيمه شب ميهمان هاي بنده بدون رعايت حال واحدهاي ديگر با سروصدا موقع خارج شدن، آپارتمان را روي سر خودشان مي گذارند. يا بوق زدن راجع به همين رعايت حال ديگران. در خيلي از جاهاي دنيا منسوخ شده. اصلا نوعي توهين است، اما اينجا بي اختيار بوق مي زنند.
براي سلام كردن، خداحافظي، خسته نباشيد، حتي قرار گذاشتن...!
بله! مثلا راننده آژانس ساعت 12 جلوي آپارتمان به خاطر اينكه مسافرش را خبردار كند، بوق مي زند. واقعا عجيب است. خاطره ديگري دارم كه شايد براي خواننده هايي كه درگير اين جريان بودند، جالب باشد. در يك سوپرماركت مشغول خريد كردن بودم، ديدم صداي چندين و چند بوق ممتد مي آيد. خيلي تعجب كردم. رفتم بيرون ديدم خانم مندبالايي پشت يك ماشين مدل بالاست. از سر احترام گفتم: دخترم براي چي بوق مي زنيد؟ ايشان اصلا از سوال من خوشش نيامد و گفت: دوستم در سوپرماركت است. گفتم: خب بوق زدن نمي خواهد. شما بيا پايين و دوستت را صدا كن. واقعا جوابي داد كه اصلا منطقي نبود. گفت: برو آقا! بوق هم نمي توانيم بزنيم. واقعا اينكه هميشه دنبال يك مقصر غير از خودمان بگرديم، اصلا خوب نيست. از طرف ديگر مسئولان محترم شهر هستند. مثلا راجع به همين برج سازي، اصول و قانون و قاعده هايي هست، ولي خيلي ها رعايت نمي كنند. همين خيابان نياوران طرح تعريض دارد و همه عقب نشسته اند. همين سر كوچه ما ساخت برج تا درخت هاي پياده رو جلو آمده. بعد از كلي پيگيري كه زنگ زديم به شهرداري و ... و در ساختمان هم كسي جواب ما را درست نداده و گفتند آقاي مهندس و مهندس هم گفته مالك و خلاصه... مالك را پيدا كرديم و گفتيم چرا اين تخلف را كرديد؟ جواب داده همه اشتباه كرده اند. من درست جلو آمدم. واقعا جريان چيست؟
يا مثلا در فاصله خيلي كم خيابان مقدس اردبيلي - زعفرانيه - 14 برج 50 واحدي هست. فكر كنيد هر كدام يك ماشين داشته باشند. اين فاصله با سرعت 30 كيلومتر در ساعت در كمتر از 3 دقيقه پيموده مي شود، ولي مثلا وقت هاي نمايشگاه و ... 5/1 تا 2 ساعت در ترافيك ولنجك و اين منطقه خود من گير كرده ام يا نكته ديگر گنجايش شهر براي پذيرفتن اتومبيل؛ روزانه اينهمه اتومبيل روانه خيابان ها مي شود.
1400 خودرو در روز...
پاركينگ مي شود همه جا. دو، سه سال ديگر چه مي شود؟
خب،حالا واقعا بايد چكار كرد؟ مثلا به شهروندان گفته شود ماشين نخريد؟
اين مربوط به مسئولان است... من مشكل آدم ها را گفتم، به آن طرف قصه هم بايد پرداخت.
ببينيد اين ضميمه ايرانشهر به طور اختصاصي به همه اين مسائل مي پردازد. چيزي نيست كه كسي از آن ننويسد يا كسي از آن باخبر نباشد. ترافيك، آلودگي هوا، آلودگي صوتي، تراكم جمعيت، مسائل فرهنگي و ... با مسئولان مصاحبه مي كنيم، مقاله مي نويسيم، گزارش تهيه مي كنيم، از نگاه آمار تحليل مي شود... انگار مثلا حل ترافيك و ... رويا شده.
به هر حال واقعا بايد يك فكر اساسي كرد. من مي توانم به عنوان يك شهروند مقررات را رعايت بكنم يا به روابط انساني خودم دقت كنم و اصلاح، ولي آن طرف قصه را نمي دانم. حتما راهكارهايي هست.
دغدغه هاي شهروندي تان را ادامه مي داديد...
بله، يك نكته ديگر بحث كمبود سرويس هاي بهداشتي در سطح شهر است! (به اينجا كه مي رسد، چون درمقدمه حرف هايش هم بود ناخودآگاه خنده ام گرفت. نه به خاطر مثلا سرويس بهداشتي، بيشتر به خاطر اينكه جدي مي گفت، ولي جانمايه طنز جزو لاينفك كلام و لحنش بود) واقعا وقتي نياز پيدا بكنيد و مدتي طولاني در سطح شهر باشيد، مستاصل مي شويد. حالا براي بچه ها و سالخورده ها بدتر است. چندين متر بايد بروي تا مثلا در پارك آنهم انتهاي پارك پيدا بكني و ... اصلا افراد خيلي وقت ها خجالت مي كشند بپرسند. واقعا معضل مهمي است. گاهي وقت ها مضحك تر مي شود. مثلا مجبور مي شوي به رستوران ها مراجعه كني. آنها مي گويند بايد يك چيزي از ما بخري! (حالا ديگر خودش هم خنده اش مي گيرد) بايد توالت عمومي در دسترس باشد! تازه خيلي از همين سرويس هاي بهداشتي هم كه در پارك ها هست، آنقدر كثيف است كه رغبت نمي كني پا بگذاري. معمول نيست كه روزي چند بار آنجا را بشويند و ضدعفوني كنند. در شهرك سينمايي كه ما 5 سال براي 2 سريال تاريخي بسيار محترم و مقدس و با ايمان و اعتقاد كار كرديم و بعضي روزها 2 تا 3 هزار نفر سياهي لشكر داشتيم،براي همه اينها 4 سرويس بهداشتي بود كه تازه صابون نداشت.
يكي ديگر از نگراني هاي بنده در شهري كه دوستش دارم، مساله اورژانس ها و درمانگاه هاست. با همه اينكه از طرف مسئولان رسيدگي مي شود ولي هنوز نگراني اين است كه اگر نيمه شب براي كسي حادثه اي پيش آمد، اگر بين 500 هزار تومان تا يك ميليون پول نقد نداشته باشد، هيچ جايي او را بستري نمي كند. بايد احساس امنيت و آسايش راجع به اين نگراني ايجاد شود و در پايان اين بحث شهر و شهروندي، يكي از تاسف  هاي دوباره من در شهري كه دوستش دارم، كم بودن پرنده هاست. شما پرنده خيلي كم مي بيني. وقتي هم كه مي بيني معلوم است كه بيمار و خاك آلوده و غبار گرفته و آشفته است.
غم دارد ...
بله.
در ميان حيوانات هم بيشتر به پرنده ها علاقه مند هستيد؟
دقيقا.
پس آقاي ابراهيم زاده! نكته مثبت تهران چيست؟
به هر حال شهري است كه به عنوان پايتخت، مركز تجمع نهادهاي دولتي و فرهنگي است. دانشگاه هاي مهم در اين شهر است. گالري ها، فرهنگسراها و ... مهمترين چيزي كه شما از دهان توريست هاي سفر كرده به تهران مي شنويد، مهرباني ها و ميهمان نوازي مردم آن است كه در حقيقت اين ادب و مهر، تجلي خوي ايراني است.
اين احساس مهرباني كه شما از مردم داريد، چقدر مربوط مي شود به اينكه شما به عنوان يك هنرمند نيم قرن با مردم مرتبط بوده ايد و طبيعتا محبوبيت در ميان آنها داريد. قدر مسلم مردم به شما بيشتر مهر مي ورزند و احترام مي گذارند تا به عنوان مثال به من به عنوان يك شهروند عادي؟
شما پرسيديد نكات مثبت اين شهر را بگويم، من دارم مي گردم و به زحمت اين نكات را پيدا مي كنم. اين برخورد مردم كه از آن صحبت كرديد خب طبيعي است.
حالا اين نكات مثبت همان دلايلي است كه باعث مي شود اين شهر را دوست داشته باشيد يا احساس مي كنيد بي دليل تهران را دوست داريد؟
آن چيزي كه طبيعي است اين است كه به هر حال سرزمين من است. جايي است كه در آن بزرگ شده ام. از تك تك آجرهاي اين شهر خصوصا محلاتي كه در آنها بزرگ شده ام مثل خيابان بوذرجمهري و خاني آباد و ... خاطره دارم. كودكي و نوجواني من در اين شهر گذشته است.
براي امكانات و رفاه و يك زندگي بهتر آمديد تهران ؟ به حرفه امروز شما و تحصيل و اينها كه مرتبط نيست؟
نخير. البته برادرهايم اينجا بودند. پدرم هم اينجا بود. ولي اين جاذبه تهران كه طي اين نيم قرن مردم را به سمت اينجا كشيد، دليل اصلي و معمولي بود كه ما هم به همان دلايل آمديم. نوستالژي و خاطرات مانده اين سالها هم دلايل علاقه اي است كه امروز و اينقدر زياد به تهران دارم ولي خب، صحنه هاي مختلفي هم در اين شهر مي بينيم كه خيلي از آنها را گفتم و خيلي را هم نه. در هر صورت عرصه به مردم در تهران تنگ شده. شما همين فضاي خانه را در نظر بگيريد. اگر 10 نفر، 12 نفر يا 20 نفر اينجا باشند مي گوييم و مي خنديم و مشكلي هم نيست. ولي اگر 150 نفر باشند همه چيز به هم مي ريزد و كسي نمي تواند تكان بخورد. صاحبخانه نبايد اين تعداد ميهمان دعوت كند.
خب، در اين شهر هم كه كسي مهاجران را دعوت نكرده. خودشان آمده اند.
البته درست است. اين مهاجرت براي رسيدن به امكانات و اقتصاد بيشتر مشكل لندن هم هست. در نيويورك هم هست، در پاريس هم همينطور ولي فدايتان بشوم، در پاريس شما اينقدر آلودگي نمي بينيد يا مشكلات ديگر.
توسعه امكانات به تناسب افزايش جمعيت بوده.
دقيقا. البته رشد فرهنگي خود مردم را هم نبايد فراموش كرد. شهروندان آنجا خود را مسئول مي دانند. يك نگاه به پشت سر بيندازيد. همه شده برج آن هم در اين كوچه هاي تنگ و باريك. هر كس يا هر خانواده يك ماشين هم داشته باشد فكرش را بكن چه مي شود. فكري بايد كرد عزيزم!
اين دغدغه هاي شهري و شهروندي شما چقدر در فعاليت حرفه ا ي تان غير از بازيگري حضور و نمود دارد. از اين جهت گفتم غير از بازي كه بازي معمولا به خلاقيت و تفكر كارگردان برمي گردد. به نوعي بازيگر متمم كارگردان براي انتقال پيام است. منظور من بيشتر در نويسندگي و كارگرداني است.
عرض كنم اينها مسائلي كه به هر حال به يك بازيگر خيلي مربوط نمي شود....
عرض كردم، كارگردان و نويسنده ...
مقاديري از اينها در كاكتوس انعكاس پيدا كرده.
در نوشته هاي خودتان چقدر؟
دقيقا نمي دانم تا چه اندازه اي. ولي به مسائل شهري كمتر پرداخته شده.
چرا؟ شما به هر حال غصه اين مشكلات را همراه خود داريد. چرا حضور پيدا نمي كند در قلم شما يا مثلا كارهايي كه كارگرداني كرده ايد؟
ببينيد، واقعيت اين است كه ما عادت نكرده ايم به اين مسائل اهميت بدهيم يا فرهنگ توجه به اين مسائل به ظاهر كوچك ولي در باطن مهم را كمتر داريم. بيشتر به مسائل عمده تر فكر كرده ايم مثل اقتصاد و فلسفه و سياست و ... حتي اين را بگويم، براي اولين بار است كه من راجع اين مسائل دارم صحبت مي كنم، چون كسي از من تا الان نخواسته بود.
من هم فكر مي كنم مثلا از يك بازيگر تنها و تنها نبايد از سينما و تئاتر پرسيد آن هم سوال هاي تكراري. او هم يك شهروند است و امكان دارد دغدغه هاي ريز و درشت شخصي و اجتماعي داشته باشد، از مردم عادي عميق تر.
درست است و من به عنوان يك شهروند ويژه از اين مردم مهرباني هاي خيلي خيلي زيادي ديده ام. خودم را مديون آنها مي دانم و در مقابل آنها احساس مسئوليت مي كنم. برخورد كرده ام با يك راننده تاكسي كه همين پول هاي كرايه تنها راه تامين زندگي او بود. بنده را اختصاصا سوار كرده و رسانده و هر كاري كردم پول نگرفته. رقم، اصلا رقم مهمي نيست ولي در زندگي او با اين وضع گراني، مثلا همين۱۵۰۰ تومان خيلي تاثير داشته ولي نگرفته. اصرار كردم. گفته شما به من داريد توهين مي كنيد. من دوست داشتم شما ميهمان من باشيد.
ايراني ها حق شناس ترين مردم دنيا هستند. اينها براي من مسئوليت ايجاد مي كند. يكي از گيرايي هاي اين سرزمين و اين شهر با همه شلوغي و ... هوشمندي مردم است. بسيار باهوش اند.
خب، برگرديم سراغ حرفه شما. (مي خندد) حرفه شما هميشه همين بوده يا شغل اداري و اجرايي و... هم داشته ايد؟
من تهيه كننده شاغل صدا و سيما بودم كه سال 1366 بازنشسته شدم. اين كار اداري من بوده است. از ديگر كارهايي كه خيلي با اين حرفه نمايش ارتباطي تنگاتنگ نداشته تدريس بوده است.
چه رشته اي؟
زبان انگليسي . در اين 40-30 سال در مقاطع مختلف و در جاهاي مختلف، از مبتدي تا عالي تدريس كرده ام. بيشتر درآموزشكده هاي خصوصي. در آموزشگاه هاي سينمايي هم انگليسي تخصصي تدريس كرده ام. مدت كوتاهي هم با دارالترجمه ها همكاري داشته ام كه قابل اعتنا نيست، ولي بيشتر عمرم را صرف اين كار كرده و از اين راه زندگي كرده ام.
در واقع اين حرفه مجراي اصلي اقتصاد زندگي شما بوده است.
اصلي، بله. ولي نكته اي را كه بايد حتما بگويم اين است كه اين كانال اصلي بودن هيچ وقت باعث نشده كه هر كاري را هم بپذيرم. هميشه انتخاب كرده ام. نگراني اصلي من هم اين است كه زماني برسد كه نتوانم كار كنم، يعني آنقدر پير شوم كه نتوانم ادامه دهم.دوست دارم تا آخرين لحظه حياتم در اين زمينه ها فعاليت كنم؛ بنويسم، ترجمه كنم، بازي و كارگرداني كنم. اين شايد اصلي ترين نگراني و دغدغه شخصي من باشد كه شما گفتيد. از خداوند مي خواهم كه تا آخرين دم حيات آنقدر به من توانايي بدهد كه بتوانم ادامه بدهم.
خب، مي خواهم به يك نكته مهم و شاخصه ديگر كارهاي شما بپردازم؛ طنز. طنز در كارهاي شما جايگاهي ويژه دارد. مثل راسو در موميايي۳ ، فيلم همسر، سريال كاكتوس، حتي جلد كتاب ها هم همين را مي گويد. آدم فكر مي كند شما به همين خاطر بايد خيلي شوخ طبع و خندان و... باشيد، ولي آنقدرها اين شوخ طبعي واضح نيست. ادبيات گفتاري شما آميخته به تلخي و شيريني هاي طنز هست، ولي نه به معناي عام. راجع به كليت اين نوع طنز صحبت كنيم.
ببينيد طنز و كاربرد عام آن واژه اي بسيار تازه است . به سه دهه، چهار دهه هم نمي رسد.
ما در تقسيم بندي هاي نمايشي، كمدي داشتيم و تراژدي، ولي معروف ترين و قابل تفكيك ترين و قابل درك و تعريف ترين، كمدي بوده. كمدي از زمان تجدد در ايران براي همه روشن شده. كمدي نمايشي بوده كه باعث ايجاد خنده مي شده. حالا گاهي اين ايجاد خنده مي تواند فقط براي خنده و سرگرمي شما باشد و خيلي هم مفيد است و تراپي و درمان هم هست. حتي نمايشي كه صرفا شما را بخنداند نمايش مفيدي است. گاهي اوقات ممكن است نويسنده و هنرمند با اين خنداندن قصد انتقال پيام به مخاطب را داشته باشند، آگاهي شما را بالا ببرند و در شما حالتي ايجاد كنند كه نسبت به هر چيز خود و جامعه قدم برداريد.
بهترين نوع كمدي كه طنز دارد به آن معنا بيشتر نزديك مي شود اين است كه در شما تفكر و تعقل ايجاد كند و شما را به فكر فرو ببرد. اين بهترين نوع كمدي است و من به آن اعتقاد دارم. ما در كاكتوس يك تجربه داشته ايم به همراه اعضاي گروه و خصوصا محمدرضا هنرمند؛ اينكه تاثيرگذارترين نوع خنداندن، خنداندني است كه مخاطب به فكر فرو برود. بخندد، ولي يك لحظه مكث كند و فكر و تعقل حضور پيدا كند. مي شود راجع به خنده بحث روانشناسي مفصلي كرد. طنز بايد مثلا اين هشدار را در همين مكث تفكري بدهد كه همه چيز را نبايد پذيرفت. شنيدي، يك لحظه فكر كن و بينديش.
در آموزه هاي ديني و قرآن هم ما بسيار آيه داريم كه با يعقلون و يتفكرون و... پايان مي يابد.
بله، دقيقا. حضور انديشه از عادت هاي منفي اجتماعي مي كاهد. يك لحظه فكر، بعد تحليل و بعد انتخاب يا پذيرش. در سالهاي اخير رسانه تلويزيون به اين جريان توجه كرده. مردم نبايد فكر كنند از يك كانال فقط بايد چيزي ياد بگيرند. بايد ياد بگيرند، فكر كنند و هيچ چيز را به طور دفعي نپذيريد. در كاكتوس سعي كرديم همين را تقويت كنيم. وظيفه مهم طنز همين است. كمدي ناب، يعني نگاه تازه تر بدهد، خرق عادت داشته باشد تا افق هاي ديد شما را بازتر كند. نكته اي كه شما به آن توجه كرديد و ديگران هم گفتند را هم بگويم. من جدي ترين بازيگر طنز هستم . مرز بين جدي و شوخي من اصلا معلوم نيست. تعبيري همسر بنده پيدا كرده كه تو شوخ طبع ترين آدم جدي هستي و جدي ترين آدم شوخ طبع.
اين پارادوكس هم بالاخره معلوم نيست.
نه. مثلا به چيزهايي مي خندم كه همه نمي خندند يا خيلي وقت ها اخم مي كنم، در حالي كه ديگران دارند قهقهه مي زنند. گاهي در بعضي كارها هرچه جدي تر مي شوم، مضحك تر مي شود.

پشت صحنه
001494.jpg
يك شهروند
بعد از تشريفاتي مختصر و با تاخيري چندروزه كه معمول همه گفت وگوهاست، قرار مصاحبه را در يك صبح بهاري در منزلش گذاشتم. مي دانستم آدم منظمي است و به همين خاطر سعي كردم دير نكنم. اين تاخير يك هفته اي فرصتي مهيا كرده بود تا هم من بيشتر آماده شوم و هم او جدي تر به دغدغه هايش بپردازد؛ دغدغه هايي شهروندي كه اختصاصا مي تواند در همين صفحه از اقبال خوش من جا خوش كند. سرفصل هاي گفته هايش را دركاغذي جمع و جور نوشته بود و پيش از اينكه باب گفت وگو را با سوالي باز كنم، آنها را خودش مطرح كرد و بعد هم گفت: اينها شايد سكوي پرتابي باشد تا شما سوالاتت را بر همين منوال پيش ببري. و جواب دادم در عين اينكه خوشحال شده بودم: من هم همين سوال ها را مي خواستم بپرسم. و اين وحدت رويه ذهني و به اصطلاح امروزي ها تله پاتي خيلي كمك كرد تا روند مصاحبه آنگونه اتفاق بيفتد كه بايد.
به تهران عشق مي ورزد، در عين حالي كه غصه ها از آن دارد. شرح مفصلي از اين غصه ها داد و من هم همه را در قالب جواب سوالي بردم كه در طول مصاحبه در كنار دغدغه هاي اجتماعي اش پرسيدم. همين غصه ها را هم با شوخ طبعي مي گفت؛ روحيه طنزي كه در نگاه اول اصلا در چهره و گفتارش نيست، اما دقايقي كه از گفت وگو گذشت، آنقدر مشهود بود كه شرحش نمي گنجد. ناگفته نماند كه همين شوخ طبعي اش هم جدي بود و در جايي از مصاحبه از قول همسر نويسنده اش همين را گفت كه خواهيد خواند.
مصاحبه با او وقتي از بازيگر بودنش فاصله گرفتم و از شهروندي اش سوال كردم، شبيه به گفت وگو با يك شهروند آگاه شهر يا حتي يك مسئول بود، چراكه آنقدر ملموس گرفتاري هاي مختلف مردم تهران را مطرح كرد كه گاهي يادم مي رفت با يك بازيگر سينما و تلويزيون صحبت مي كنم.
پرنده نيست، حتي در قفس
وقتي تلفن كردم و درخواست فرصتي براي مصاحبه، بيشتر برايش مهم بود كه محور بحث و گفت وگو چيست. توضيح دادم كه صفحه يك شهروند به مسائل شهري و گفته ها و ناگفته هاي يك هنرمند يا اديب يا ورزشكار يا... مي پردازد.
روزي كه مصاحبه شكل گرفت، لابه لاي صحبت هايش گفت تا حالا هيچ كس از من اين سوال ها را نپرسيده و واقعا خوب است كه مي شود در اين مصاحبه و در اين روزنامه راجع به اين محورها گفت وگو كرد. اينكه قسمت نسبتا زيادي از گفت وگو به مسائل روزمره شهروندي مثل ترافيك و فرهنگ و ساخت و ساز و آلودگي و خلاصه آنچه امروز تهران با آن دست به گريبان است مي پردازد، قصه اش از آنجاست؛ قصه اي كه او مفصل گفت و شوخي و طنز هم طبيعتا دستمايه قرار داد تا با حرفه اش درون نكته هاي تهران پا بگذارد.
كنار گله هايش از شهر - البته در كنار نكات مثبتي كه از مردم و تهران مي گفت - ناگهان گفت: در شهر پرنده نيست آقا! جدي جدي گفت. شايد واژه آقاي آخر جمله اش، گفته اش را به سرزمين طنز برد اما جدي مي گفت. عاشق پرنده هاست. گفتم: براي همين هم هست كه در خانه نگه نمي داريد، چون مجبور مي شويد پرنده را در قفس حبس كنيد. با تكان سر و با عمقي عجيب جوابم را داد. يادم افتاد دوست سفركرده اي تعريف مي كرد در ژنو گنجشك ها كنار آدم ها مي نشينند؛ نزديك نزديك و فرار پرنده از ترس مردم مفهومي ندارد و دوباره يادم افتاد گنجشك هاي اينجا همه خاطرات زندگي شان سنگريزه هاي معلق در هوا، آنهم پرتاب شده از دست پسربچه هاي شيطان است و باز هم يادم افتاد كه تا حالا هيچ گنجشكي در 100 متري من هم ننشسته است.
هم دندان
لابه لاي صحبت هايش به كار بردن واژه اي كه در تيتر همين نوشته آمده توجهم را جلب كرد. تا حالا نشنيده بودم. از همسن و سال هايش حرف مي زد و از احترامي كه جوانان اين مملكت به بزرگترها مي گذارند و محبت هايي كه مردم در كوچه و خيابان به او دارند. تعبير هم دندان را براي هم نسلانش به كار برد و چون در قالب هيچ سوالي نبود، فكر كردم كه خالي از لطف نيست در حاشيه نوشته هاي مصاحبه به آن بپردازم. از خاطرات فراواني گفت كه در مواجهه با مردم داشته؛ از خاطره هايي كه هركدام ورقي از ذهن او را تشكيل مي دهند و او را مديون مردم مي كنند.
از هر دري صحبت كرديم. از گلايه هاي فرهنگي اش مثل آموزشكده هاي غير اصيل بازيگري تا قطع بودجه تئاتر و فعاليت فرهنگسراها و فعاليت هاي ديگر خودش غير از بازيگري مثل نويسندگي و دوبله و تهيه كنندگي و كارگرداني و ... شرح همه اين مفصل در اين مجمل نمي گنجد. برخي را آورده ام و طبيعتا به اجبار حجم، از تعدادي هم گذشته ام و به قول مولانا: بگذار تا وقت دگر.

|  تهرانشهر  |   خبرسازان   |   دخل و خرج  |   درمانگاه  |   زيبـاشـهر  |   شهر آرا  |
|  يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |