شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۳ - سال دوازدهم - شماره - ۳۳۹۳
يك شهروند
Front Page

گفت و گو با بهزاد فراهاني، بازيگر
بوي بنزين ، بوي نون
از پشت فيبر راديوي آندريا، دنبال آن آدم هاي كوچولو مي گشتم كه توي آن راديو حرف مي زدند
علي الله سليمي 
رفتم شدم شاگرد حسن حبيبي، كاپيتان سابق تيم ملي ايران و چيزي نگذشت كه براي خودم فوتباليست  گردن كلفتي شدم راجع به تهران سه تصوير ذهني داشتم يكي بوي نان سنگك بود دومي بوي ماشين ها و سومي بوي برنج
آقاي فراهاني اگر بخواهيد با جمله اي خود را معرفي كنيد مثلا چه مي گوئيد؟
دهقان زاده اي هستم از كرانه هاي تفرش (فراهان عليا).
آن دهقان در كدام روستا زندگي مي كرد؟
008661.jpg
بهزاد فراهاني اين روزها اين شكلي است . لا بدمي دانيد كه بازيگر ها، هر نقشي كه بازي مي كنند، تغيير قيافه مي دهند. اين هم قيافه فراهاني در« اولين گناه».

اسم روستايي كه من در آن به دنيا آمده ام تقريبا به گوش همه دنيا آشناست.
روستاي شما چه ربطي به همه دنيا دارد؟
(با خنده) حتما يك ربطي دارد كه مي گويم، ولي از شوخي گذشته، به دليل وجود نمايشنامه هاي طولاني كه در دهه چهل از داستان شب پخش مي شد.
بالاخره اسم اين روستا چي بود؟
«درمنك» يك اصطلاح آذري است به معناي آسيابك يا همان آسياب كوچك.
متولد چه سالي هستيد؟
دو روايت در اين زمينه هست. پشت جلد قرآن پدر بزرگم كه عارفي بود مولاناشناس، عدد ۱۳۲۴ يادداشت شده. اما در شناسنامه متولد ۱۳۲۳ هستم، فكر مي كنم آن كه در پشت جلد قرآن پدر بزرگم ثبت شده درست باشد. چون به كرات پرسيدم كه چرا اين تفاوت وجود دارد.بعدها متوجه شدم به خاطر مساله سربازي و اين حرفها بوده.
از مادرتان زمان دقيق تولد خود را پرسيديد؟
بله، مادرم در سردترين فصل روزگار من را به دنيا آورده است چون فراهان در فصل زمستان بخش كوهستاني اش برف گير و سرمايي است. سرماي سختي در زمستان ها اين منطقه را فرا مي گيرد. مادرم تعريف مي كرد. اول بهمن ۱۳۲۴ به دنيا آمده ام.
مادرتان آن سال ها را چگونه توصيف مي كرد؟
ظاهرا جنگ جهاني دوم تمام شده بود، درون كشور آشفتگي هاي زيادي وجود داشته از جمله مساله آذربايجان، كردستان، لرستان، خراسان، به هر حال دوران قحطي به آن مي گفتند، دوران سختي كه در آن حصبه و تراخم و وبا كشور را فرا گرفته بود. دوران پنج تومني به آن زمان مي گفتند. ظاهرا گندم يك من پنج تومن بوده.
اجداد شما كجايي بوده اند؟
پدرم اهل تفرش بود. تبار پدري ام نيز متعلق به اين شهر هستند. تبار مادري ام اهل كوه هاي فرك رودبار ساوه هستند.
درس خواندن را از چه سالي شروع كرديد؟
خيلي زودتر از بچه هاي امروزي.
يعني شما تيزهوش تر از بچه هاي امروزي بوديد؟
نه جوان! آن موقع ما مكتب مي رفتيم. لذا صبر نمي كرديم تا به يك محدوده سني مشخص برسيم. بنابراين من از چهار سالگي درس خواندن را نزد ملاي ده آغاز كردم.
خاطره اي از ملاي ده در خاطرتان مانده است؟
همين قدر در حافظه ام مانده كه مردي شريف و دوست داشتني بود.
مراحل ترقي در آن مكتب خانه را چگونه طي كردي؟
از عربي شروع كردم. در ۶ سالگي قرآن را ختم كردم.
كيمياي امام محمد غزالي درس بعدي ام بود. بعدها هم قدري گلستان سعدي و آثار فردوسي و عطار و شيوخ ديگر اهل عرفان را خواندم. اين روند تا ۸ سالگي ادامه داشت تا اينكه آن ده را ترك كردم تا ادامه سرنوشتم را با شهري به نام تهران گره بزنم.
يعني شما در ۸ سالگي قدم به پايتخت گذاشتيد؟
بله، سرنوشت ما را كشاند آورد به اين سرزمين موعود.
براي انجام كار خاصي به تهران آمديد؟
نه، آن موقع كه من كاري بلد نبودم.
پس براي چه آمديد به تهران؟
آمدم به خانه دايي ام. خدا بيامرزد كه او هم اهل فرهنگ و ادب بود. آمدم در كنار او زندگي كردم.
اين زندگي چه عاقبتي داشت؟
نشانه هاي عاقبت آن زندگي چند سال بعد كم كم آشكار شد. يعني وقتي درسم تمام شد. آن وقت به كار و كارگري افتادم. از خانه دايي زدم بيرون و دوران بي سروساماني من شروع شد و سلانه سلانه زندگي را شناختم كه گاهي با من كنار مي آمد و گاهي هم لج مي كرد.
قبل از اين ماجراها راجع به تهران چه ها شنيده بوديد؟
من تهران را در دوران خردسالي ديده بودم.
حتما آن هم ماجرايي دارد؟
بله، در ده ما حمام خزينه اي بود. به خاطر دارم يك غريبه اي كه براي كارگري به ده ما آمده بود سرش زخم بود و كچلي داشت.
آب خزينه را روي سرش ريخته بود. ترشح آن آب روي سر من ريخت و كچلي گرفتم. آن زمان برق مي انداختند، بايد من هم سرم را برق مي انداختم. رنج فراواني را بايد تحمل مي كرديم. پدر بزرگ مادري ام در تهران امكانات زيادي داشت. برادرش در تهران شهردار بود، مي گفتند رئيس برزن. آن موقع به شهرداري مي گفتند برزن. فكر مي كنم در اطراف ميدان ژاله بود (شهدا فعلي). من را آوردند پيش او كه زير برق سرم را بگذارند. منتهي پزشكي كه من را ديد يك صابون داد كه با آن در حمام تهران سرم را بشورم. ۷ الي ۸ بار آن صابون را مصرف كردم، سرم خوب شد. به خاطر آن ماجرا يادم هست كه من درخردسالي تهران را ديده بودم.
ظاهرا بعد از اين سفري كه براي مداوا به تهران آمده بوديد، باز هم مدتي در همان روستاي معروف زندگي كرده ايد؟ حالا كه تهران را از نزديك ديده بوديد راجع به آن چه فكر مي كرديد؟ اصلا دوست داشتيد از اهالي اين شهر بزرگ شويد؟
زماني كه من در روستاي درمنك زندگي مي كردم راجع به تهران سه تصوير ذهني داشتم يكي بوي نان سنگك بود كه توي ده ما نبود و هر وقت از شهر مي آوردند، سر سفره دعوايمان مي شد.دومي بوي ماشين هايي بود كه از ده  ما رد مي شدند و مي رفتند و بوي سوخت گازوئيل و احيانا سوخت در ده  ما مي پيچيد و ما دنبال اين بو مي دويديم.
سومين مورد هم بوي برنج بود. بوي دم كرده برنج، آن زمان برنج صدري وقتي دم مي شد عطرش از خانه اربابي مي پيچيد تو كوچه هاي آبادي ما، مي دويديم پشت خانه اربابي تا بوي عطر برنج را استنشاق بكنيم.
مگر درخانه شما برنج پخت نمي شد؟
چرا ما هم گاهي برنج مي خورديم، اما خيلي ديربه دير. برنج در آن زمان در خانه هاي ما سالي تقريبا ۲ بار پخته مي شد. آنهم به صورت رشته پلو، در شب عيد، يكي هم وقتي ميهماني از تهران به خانه ما مي آمد.
معمولا ميهمان هاي خانواده شما از تهران چه كساني بودند؟
اغلب عمو هاي مادرم بودند كه مردماني متشخص بودند. آنها در ادارات دولتي شهر تهران كار مي كردند. يكي از آنها هم رئيس دارايي لرستان شد. بالاخره هر كدام كاره اي بودند.
پس بيشتر، فاميل هاي مادرتان بودند؟
بله، مادرم اقوام زيادي در تهران داشت وقتي مي آمدند خانه ما، مادرم به هر طريقي بود برنج دم مي كرد و باز عطر برنج در خانه ما مي پيچيد .
شما گفتيد كه وقتي به تهران آمديد، مستقيم رفتيد خانه دايي، ظاهرا شما به ميهماني نيامده بوديد چون در اين شهر ماندگار شديد، حالا براي همين ماندگاري از كجا شروع كرديد؟ يعني كاري يا سرگرمي اي پيدا كرديد؟
توپ مي زدم.
توپ زدن هم شد شغل؟
بله، مي خواستم حرفه اي تر بزنم. براي همين با حرفه اي ترهاي محل شروع كردم، يعني رفتم شدم شاگرد حسن حبيبي، كاپيتان سابق تيم ملي ايران و ديري نپاييد براي خودم فوتباليست  گردن كلفتي شدم.
ظاهرا الان شما فوتباليست حرفه اي نيستيد. آن شور و حال اوليه در دوره نوجواني چطور كم رنگتر شد كه به اينجا ختم شد؟
برار! آن اوايل زندگي با ما سرناسازگاري داشت. من سعي مي كردم، ولي تقدير هم كار خودش را مي كرد. من همزمان درس هم مي خواندم، يعني در دوره نوجواني در دبيرستان ابوعلي ريحان راهم دادند، ولي طولي نكشيد كه كار و زندگي نگذاشت، مجبور شدم دبيرستان را ترك كنم و بروم در خزايلي شبانه بخوانم بي سر و ساماني ها تقريبا بعد از دوره ابتدايي دامنم راگرفت. نداشتن جاومكان هم مشكلي بود كه بعدا از اين دوره با آن مواجه بودم.
بعد از اين مرحله كه به قول خودتان زديد به كار و زندگي مثلا چكار كرديد؟
همه كار كردم كارگر آسفالت كار بودم. كارگر سنگ هاي ويژه آسفالت، ماسه به كاميون مي زدم؛ انواع ماسه هاي شسته، باري و ماسه خاك.  خيلي كارهاي متفاوت انجام مي دادم. از جمله مدتي شاگرد دوچرخه سازي بودم. شاگرد داروخانه وحيد در ميدان ژاله بودم. زير دست وكلا كار كردم. شاگردي بنا كردم، خلاصه مرد كار و زندگي شده بودم.
بااين حساب يك جابند نبوديد؟
بله. به همين خاطر جا و مكان مشخصي نداشتم.
باز بالاخره يك جايي مي شد شما را پيدا كرد؟
در همين شرايط جايي را اجاره مي كرديم ولي به ناچار تغيير مي داديم، يعني وقتي جايي را مي گرفتيم وقتي آنجا را از ما مي گرفتند كه اجاره بها را پرداخت نمي كرديم، مي ريختند وسايلمان را بيرون وسايلمان هم چيزي نبود. يك دست رختخواب، يك زيلو و يك چراغ سه فتيله اي.
كار صاحب خانه ها را راحت كرده بوديد.
بله. با اين توصيف بيرون كردن ما از يك خانه كار سختي نبود به راحتي ما را بيرون مي كردند.
بالاخره كي به كارهاي هنري كشيده شديد؟
در ۱۷ سالگي توانستم در راديو مشغول به كار شوم.
كه همين امر باعث شد كم كم وضعم بهتر شود.
به صورت اتفاقي گذرتان به راديو افتاد؟
نه، از زمان ورودم به تهران. هميشه در ذهنم به راديو توجه داشتم.
يعني قبل از ورود به راديو به مسايل فرهنگي -هنري هم فكر مي كرديد؟
من در سن ۱۴ سالگي تجربه كار هنري داشتم. يعني در اين سال در دبيرستان باباطاهر، تفرشي آزاد كه از دوستان نوتاش بود و آدم حرفه اي هم بود با ما يك كاري را شروع كرد كه بعد از آن با آدم هاي مختلفي كار كردم، تا اينكه با خانواده مفيد آشنا شدم. مرحوم غلامحسين خان مفيد، بيژن مفيد، بهمن مفيد.
آن زمان اين خانواده در كدام محله تهران مي نشستند؟
در محله شهباز بودند ولي از اهالي فراهان بودند.
آشنايي با اين خانواده تحولي در زندگي شما ايجاد كرد؟
تقريبا بله، با اينها شروع كردم به كار كردن. شاهنامه را با اينها شروع كردم. كار كمدي را با اينها شروع كردم. اينها معلم هاي من هستند هر سه، چهار نفرشان. مادرشان هم يك چيزهايي به من ياد داد. پدرشان، مرحوم غلامحسين خان مفيد ازجامعه تئاتري هاي قديم بود.
پس آشنايي اوليه شما با تئاتر بعداز آشنايي با خانواده مرحوم غلامحسين خان مفيد بوده است.
تقريبا بله، من از ۱۴ سالگي رسما كار روي صحنه را شروع كردم. منتهي در ۱۷ سالگي به راديو راه پيدا كردم.
در اين سال وقتي وارد راديو شديد، تحول ديگري هم در زندگي شما رخ داد؟
بله، كم كم مسير زندگي ام تغيير كرد. يعني در همين سال به گروه شاهين سركيسيان پيوستم.
اين گروه در آن زمان اعتبار ويژه اي داشت؟
بله، شاهين سركيسيان از بنيانگذاران تئاتر مدرن ايران است.
همدوره اي هاي شما در آن زمان، در آن گروه چه كساني بودند؟
خيلي ها بودند كه بعدا مهره هاي موثري در عرصه فرهنگ و ادب اين مرز بوم شدند، از جمله آدم هايي مثل عباس جوانمرد، بهرام بيضايي، علي نصيريان، بيژن مفيد، فروغ فرخزاد، خجسته كيا و خيلي هاي ديگري كه همگي اينها شاگردان شاهين سركيسيان بودند.
008664.jpg
عكس ها: پرستو كشاورز

علاوه بر اين گروه با گروه هاي ديگري هم كار مي كرديد؟
بله بعد از گروه سركيسيان هم با راديو و هم با گروه هاي ديگركار مي كردم. بعد با آربي آوانسيان، سعيد سلطانپور و رحماني نژاد، انجمن تئاتر ايران را راه انداختيم و همراه با محمود دولت آبادي و مهدي فتحي به جاهاي مختلف ايران سفر كرديم.
در اين دوره كارهاي شاخصي هم انجام داديد؟
از طرف آقاي جوانمرد به گروه هنر ملي دعوت شدم و به آنجا رفتم. سال ۴۶ به خاطر دارم اولين نمايشنامه ام را به كمك عباس جوانمرد نوشتم و بعد روي صحنه رفت و از تلويزيون هم پخش شد.
پس به نوشتن هم روي آورديد؟
بله آن موقع كه من به تئاتر ملي رفتم درام نويسي با من آغاز شد.
كي تشكيل خانواده داديد؟
توي گروه هنرملي من با يك خانمي آشنا شدم كه تئاتر كار مي كرد. ليسانس هنرهاي تزييني و نقاشي داشت. با ايشان بعد از يك سال ازدواج كرديم.
در چه سالي بود؟
سال۱۳۴۸ .
جامعه هنري اين خانم را مي شناسند؟
بله، خانم فهيمه رحيم نيا كه در اكثر كارهاي خودم بازي كرده اند.
حاصل اين ازدواج هنري چند فرزند بوده است؟
سه فرزند.
فكر مي كنم دوتايشان را خوانندگان بهتر مي شناسند؟
بله اولي «شقايق» بوده كه در سال ۵۱ به دنيا آمد و الان آرتيست شده است. دومي «آذرخش» كه سال ۶۰به دنيا آمد و اهل موسيقي و طراحي و اينهاست و سومي «گلشيفته» كه در سال ۶۲ به دنيا آمد و لابد مي شناسيش.
تشكيل خانواده، افزايش تعداد افراد خانواده و درآمد از راه كارهاي هنري. اينها با هم جور در مي آيد؟
سعي مي كرديم جور در بيايد. ولي خب حوادث هميشه قابل پيش بيني نيست. يعني در سال ۱۳۴۷ وقتي در استخدام اداره تئاتر قرار گرفتم، همان سال همسرم هم در آنجا استخدام شد. ۳ الي ۴سال آنجا كار كرديم ولي به دلايل سياسي ما را اخراج كردند.
زماني كه در گروه هنر ملي بودم به من ۲۰۰ تومان حقوق مي دادند ولي وقتي به استخدام اداره تئاتر درآمدم، حقوقم شد ۱۰۰۰تومان، ۷۰۰ تومان هم همسرم مي گرفت كه روي هم رفته مي شد ۱۷۰۰ تومان. ما آن موقع زندگي بسيار بسيار اشرافي داشتيم. حدود ۱۷۰ تومان اجاره خانه مي داديم و باقي را با شادماني خرج مي كرديم.
اولين خانه اي كه بعد از تشكيل خانواده اجاره كرديد در كدام محله تهران بود؟
يادم مي آيد اولين خانه اي كه اجاره كرديم توي كن در شهر زيبا بود.
از همسايگان اين خانه خاطره اي در ذهنتان مانده؟
بله، همسايه رو به روي ما خانواده آقاي بيضايي بود. يادش به خير آقاي مستقيم، نوازنده ويلون هم آنجا در همسايگي ما زندگي مي كرد. با اينها خيلي صميمي ونزديك بوديم. گاهي وقت شام كه مي شد در خانه آقاي بيضايي را مي زديم و مي گفتيم، آقا ما مي خواهيم شام را باشما بخوريم، يا شامتان را بياوريد با هم بخوريم. زندگي خيلي قشنگي داشتيم.
ظاهرا شما در محلات مختلف شهر تهران زندگي كرده ايد. نام اين محلات الان در خاطرتان مانده؟
خب، اگر بخواهيم كل زندگي در اين پنجاه سال آن هم در شهر تهران را مرور كنيم، مجبوريم به محلات مختلفي اشاره كنيم. دوران كودكي و نوجواني من در شرق تهران گذشت. محله هايي همچون سرآسياب، دولاب، جابري، دلگشا، كوچه نيكنام، ميدان ژاله، به هر حال بخش هاي مختلف اين منطقه را دور مي زدم.
مرحله دوم به دوران كارگري من مربوط است كه به طرف خواجه نظام الملك كشيده شدم و دوران سوم كه زندگي مشترك را شروع كرديم به غرب تهران رفتم. البته زماني كه در «كن» بوديم، رفتيم به فرانسه و چهار سالي در آنجا بوديم. وقتي كه برگشتيم، آمديم محله يوسف آباد ساكن شديم. پيش خاله همسرم كه تا اين اواخر آنجا بوديم.
در حال حاضر در كدام منطقه تهران ساكن هستيد؟
الان در فرحزاد هستيم.
دره فرحزاد؟
نه ، توي دره نمي روم، بيشتر روي تپه زندگي مي كنم.
انتخاب اين محل براي سكونت. عمدي بوده يا براساس شرايط به وجود آمده صورت گرفت؟
يك معلمي داشتيم كه بهش گفتند چرا آقا از مدرسه ما رفتي گفت: ناكس من نرفتم، بيرونم كردند. حالا برادر ما انتخاب نكرديم تهران را تهران ما را انتخاب كرد كه كجا بنشينيم.
شما در شهر تهران در طول اين سال ها دنبال چه چيزي مي گشتيد؟
از پشت فيبر راديوي آندريا، دنبال آن آدم هاي كوچولو مي گشتم كه توي آن راديو حرف مي زدند. براي همين آدم دست به خيلي كارها زدم. حتي لباس نيروي دريايي پوشيدم من به خليج رفتم تابروم در كويت كار كنم چه مي دانم همه كاري را كردم ولي هدفم هميشه صحنه ، ميكروفن، راديو و تلويزيون بود. هر طرفي كه رفتم نهايتا به اين طرف كشيده شدم. هيچ مانعي نتوانست جلوي كارم را بگيرد.
اكثر شهروندان آثار متعدد شما را ديده اند و ما راجع به آنها صحبت نمي كنيم در حال حاضر چه كار مي كنيد؟
در حال حاضر مشغول بازي در مجموعه تلويزيوني «اولين گناه» به كارگرداني محسن فردرو هستم.
قبلا هم با آقاي فردرو كار كرده بوديد؟
نه ايشان رانمي شناختم. قبلا با برادر ايشان آشنا بودم ولي حالا با ايشان كار را شروع كرده ام. به نظرم انسان بسيار نرم و پاكي هستند اميدوارم كه آن چيزي كه از اين كار مي خواهد به آن برسد.
شما در اين مجموعه نقش چه كسي را بازي مي كنيد؟
نقش يك صاحب ثروت شمالي را كه زني فرنگي داشته كه فوت كرده و دختري دارد كه پيدايش نمي كند.
بزرگترين دغدغه تان براي امسال؟
اميدوارم امسال بتوانم مجوز كارگرداني بگيريم. حدود دو سه سالي است ما را سر مي دوانند و نمي دهند كه اميدوارم امسال اين مجوز را بستانم
اگر بتوانيد اين مجوز را دريافت كنيد فيلمنامه جهت كار آماده داريد؟
بله همه چيزش آماده است هيچ كم و كسري ندارد جز اين مجوز وعنوان فيلمنامه اش هم هست «مهماني از كارائيب».
نكته اي براي حسن ختام اين گفت وگو؟
يك مصرع كوچك آذري برايتان مي گويم آن هم به خاطر سپاسگذاري از شما:
ذره گر عشق اولي- دريا قدر تا بي گورك
(اگر ذره اي عشق باشد- بايد به اندازه دريا تاب وتوان داشته باشد).

پدرم «حر» را مي خواندمن هم «شمر» را
008667.jpg
مي گويد:
اولين چشمه هاي كار بازيگري را در نزد پدرم فرا گرفتم. او شهادت خوان تعزيه هاي متعددي بود. وارادتي خاص به مولا علي داشت. به دليل قدبلندي كه داشت ( تقريبا ۱ متر و ۹۰ سانت وخرده اي) شهادت كه مي خواند خيلي ها را تحت تاثير قرار مي داد.
من هميشه همراهش بودم. در كنارش فنون اين هنر را ياد مي گرفتم. با او تعزيه مي خواندم. گاه او عباس را مي خواند من هم شمر را مي خواندم. گاه «حر» را مي خواند و من باز هم شمررا مي خواندم. گاهي هم من طفلان مسلم را مي خواندم و او خود مسلم را مي خواند. با هم تب و تاب فراواني درعرصه تعزيه و نمايش داشتيم. مردي بود اهل حكمت عاميانه، اهل ضرب المثل ها و حكايات شنيدني از ادبيات ايران زمين و درخانه اش به روي مردم هميشه باز بود. وقتي كه مرد، سرفرازانه مرد. چون روز شهادت مولا علي(ع) او را به خاك سپرديم .

احساس مي كنم مادرم هنوز هم نگران من است
مي گويد: بزرگترين و به يادماندني ترين تصويري كه از مادرم دارم مربوط به بعد ازمرگش است. هميشه آخرهاي سال كه مي شود به خوابم مي آيد گاه پيك گشايش كارم مي شود گاه با تلخكامي انتقاد مي كند از من و گاه دستورالعملي را صادر مي كند. من پس از مرگ مادر، با دايي ام به دلايلي قهر كرده بودم چون غصه مندي هايي وجود داشت.
يكي دو سالي كه به سراغ دايي ام نرفتم، شب عيد به سراغم آمد و گفت: قلب اگر جايگاه كينه بشود مي گندد. قلب خود را صاف كن و خودت را بشور بهار دارد مي آيد. صبح آن روز رفتم به ديدن دايي ام وقتي در خانه را به رويم باز كرد و گفت: ا !دايي! ديشب آبجي به خوابم آمد و گفت ميهمان خوبي برايت مي آيد.
اين را به خاطر دارم و فكر مي كنم تا زنده هستم هرگز اين حادثه را فراموش نخواهم كرد. بنابراين من هميشه او را در كنار خود حس مي كنم كه دل نگران فرزند خود است (بغض راه گلويش را مي گيرد )

فكر مي كنم كجا من باج دادم
مي گويد: بزرگترين گمشده ام خودم هستم. من به دنبال يك بهزاد فراهاني گمشده هستم كه دروغ نمي گويد: زير بار ظلم نمي رود و اهل ادب و انديشه و مهرباني و عشق ورزيدن به مردم است. اينها را هنوز پيدايش نكرده ام خيلي وقت ها به خودم دروغ مي گويم. مي گويم پيدايش كرده ام به او رسيده ام ولي يك دفعه نگاه مي كنم مي گويم اگر من رسيده بودم پس رفيقاني كه با من بودند و شهيد شدند كجا هستند. دوست هايي كه همراه من بودند و الان نيستند كجا رفتند.
آنها راست مي گفتند يا من راست مي گفتم؟ كداممان راست مي گفتيم؟ مثلا من دوستان آذري زبان داشتم كه اينها جزو بزرگترين انديشه ورزان اين ملك بودند اينها با من زندگي را شروع كردند با من كار كردند من متاثر از اينها زبان آذري را تاحدودي آموختم. اينقدر علاقه مند شدم كه بيش از صد ترانه آذري را از بر كردم توي هيچ يك از آثار من نيست كه سخني، يادي از اين دوستان نشده باشد چرا آنها رفتند و من ماندم كجا باج دادم؟ كجا مسايل مادي و فردي و خصوصي و دنيوي در واقع جلوي من را گرفت؟

|  تهرانشهر  |   حوادث  |   خبرسازان   |   در شهر  |   درمانگاه  |   يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |