|
به بهانه 50 سالگي هفته نامه محبوب دوره نوجواني وجواني
لذت بي حد و حصر شنبه
|
|
|
پژمان راهبر
صبح هاي شنبه خواب قدغن بود. بايد پا مي شدم و زود خودم را مي رساندم به دكه بابا، نبش چهارراه سمنگان كه تا قبل از 8 صبح ده ها آدم مثل من خودشان را مي رساندند براي تشكيل صفي كه به دنياي ورزش ختم مي شد. دنياي ورزش هفته نامه محبوب دوران كودكي با گزارش بازي هاي ديروز باشگاه هاي تهران و عكس هاي رنگي، مجله اي نرم تر از كيهان ورزشي كه شايد سطح بالاتر از آن بود كه خوراك من باشد، ولي علت اصلي نبودش در سبد خريد شنبه ها پولي بود كه فقط به يكي مي رسيد؛ دنياي ورزش. مجله اي كه البته بالاخره جاي خود را در دل من به كيهان ورزشي داد كه متفاوت و عجيب مي نوشت. آن روزها، روزهاي جنگ بود و سختي، اما شور هم بود و شوق و انتظاري كه هفته به هفته اوج مي گرفت. يكشنبه شب ها تا نهايت عصبانيت پدر بيدار مي مانديم تا 5 دقيقه فوتبال خارجي ببينيم و پنج شنبه ها عصر بي خيال ميهماني، منتظر مي نشستيم تا شايد در برنامه گزارش ورزشي، تكه كوچكي از يك مسابقه فوتبال روي آنتن برود. جمعه ها هم كه جاي خود را داشت؛ ورزش از شبكه دو با جهانگير كوثري. باور مي كنيد كه اولين مسابقه پخش مستقيم ! با 2 ساعت تاخير روي آنتن رفت 1 و فينال جام جهاني 2 را فرداشب سر فرصت ديديم و با وجود آنكه از نتيجه خبر داشتيم، خداخدا مي كرديم شوماخر توپ بوروچاگا را كه 3 دقيقه قبل از سوت پايان وارد دروازه آلمان كرد -يك روز بعد- بگيرد!
زندگي ايراني ها در دهه 60 را مي شود در لحظاتي ديد كه ساعت ها براي دريافت سهميه كوپن كره در صف مي ايستادند يا در دقايقي كه بچه ها روزهاي جمعه بايد تا ساعت 2 بعدازظهر منتظر مي ماندند تا گوينده عرب زبان شبكه اول بگويد مشاهدين الكرام، السلام عليكم و رحمه الله و بركاته تا چهارچشمي به تلويزيون خيره شوند و پلنگ صورتي محبوبشان را ببينند. عجب روزهايي!
ما در اين فضا بزرگ مي شديم. بچه هاي دهه 60 كه تفريحشان كارتون ساعت 5 تلويزيون بود و گل كوچك؛ بچه هايي كه در مقابل تصميماتي كه برايشان گرفته مي شد جيك نمي زدند، مثلا پخش يك سريال عروسكي خارجي كه نقش دومش يك خرس قهوه اي بود و ديالوگش پخش نمي شد ! ولي ما كيف خودمان را مي كرديم. همانطور كه از صبحانه اي كه سال به سال نمي شد در آن اثري از آنچه امروز به وفور هست، ديد، لذت مي برديم و خوردن يك نوشابه تگري آنقدر حظ بزرگي به جانمان سرازير مي كرد كه يك هفته معلق مي زديم.
اين سال ها البته هميشه هم لذتبخش نبود، به خصوص اگر حقوق كارمندي پدر مانع از رسيدن به آرزوها كه چه عرض كنم، خواسته هاي طبيعي بود؛ خواسته اي در حد خريد 2 مجله در هفته كه قيمت آنها به 10 تومان نمي رسيد...
***
از خانه ما در خيابان گلستان نارمك تا دكه روزنامه فروشي چهارراه سمنگان فاصله اي بود كه اكثرا با بحث هاي هيجان انگيز فوتبالي پر مي شد؛ بحث درباره آلمان و ماتئوس و آرژانتين و مارادونا و پرسپوليس و فرشاد پيوس و استقلال و عابدزاده.
و اين روزها هنوز سروكله سينما پيدا نشده بود، گرچه فيلم در مي آمد و هفته نامه هاي ورزشي كه دوران طلايي فعاليت شان را مي گذراندند، يكي دو صفحه سينمايي داشتند.
در دكه بابا كه بي شباهت با كيوسك هاي مجهز امروز است، قانون خاصي حكمفرما بود. هفته نامه ها - كه فروش مناسبي داشتند - روي پيشخوان دكه كنار هم چيده مي شدند و روزنامه ها زير پيشخوان. جاي مجلات هم كنار حفره دكه، رو به مشتري بود. بابا مجلات را به صورت ايستاده قرار مي داد. او پيرمردي بود اهل حوالي مشهد، نه چندان خو شرو كه خيلي بداخلاق و از آدم هايي كه مجله و روزنامه ورق مي زدند، متنفر بود. اولين باري كه يكي از اين مجلات ايستاده چشمم را گرفت، روزي بود كه 3 هفته نامه چاپ چهارشنبه، پس از بازي ايران - كامرون در آزادي كه ديداري تداركاتي پيش از آغاز جام ملت هاي آسيا 1992 به شمار مي رفت، 3 مصاحبه مشابه در صفحه آخر با علي پروين، سرمربي تيم ملي چاپ كرده بودند و من كفري از اين اتفاق هر 3 نشريه را سر جاي خودشان گذاشتم. اين لحظه اي بود كه براي فرار از نگاه عصباني بابا كه هفته نامه هاي محترمش را ورق زده بودم، پي راهي مي گشتم. لحظه اي كه بايد فيلم خودم را بازي مي كردم؛ آدمي كه به جاي آن نشريات، يك نشريه گران تر را انتخاب مي كند و مثل آدم حسابي ها پول را تقديم مي كند. كنار چشمان تنگ و ابروهاي درهم كشيده روزنامه فروش تصويري به چشمم خورد كه هنوز جزئيات آن را به خاطر دارم؛ پسركي كه با يك بسته سيگار مارلبرو نگاه نگرانش را به بالاي كادر دوخته است، جايي كه لوگوي مجله فيلم خودنمايي مي كند؛ جلدي با عكس شاهد احمدلو در فيلم دندان مار. به خاطر ندارم قيمت آن شماره چقدر بود، اما خوب يادم هست كه پول كافي نداشتم، بنابراين بايد در همان حالت آدم حسابي مشتاق خريد مي ماندم تا يك مشتري از راه برسد و فلنگ را ببندم؛ كاري كه باعث شد آشنايي من با مجله فيلم يكي دو شماره به تعويق بيفتد.
***
نمي دانم 37 سالگي بود يا 36 سالگي... اهميتي هم ندارد، اما كيهان ورزشي با يك جلد عجيب روي دكه خودنمايي مي كرد. شنبه عجيبي كه طعم جادويي قلم يك نويسنده وجودم را پر كرد؛ ابراهيم افشار كه مصاحبه عجيب و غريبش با صدري ميرعمادي، ورزشي نويس بازنشسته موسسه اطلاعات دلم را خالي كرد؛ قيامتي با قلم يك ورزشي نويس كه ديوانه مي كرد واين لذتي بود كه سال ها ادامه داشت.
***
شنيده ام كه كيهان ورزشي 50 ساله شده. هفته نامه محبوب نوجواني و جواني من. حقش بود يك كيك بزرگ مي گرفتيم و مي رفتيم توپخانه، كوچه شهيد شاهچراغي و صورت اهالي كيهان ورزشي را مي بوسيديم. هم آنها كه شناسنامه شان مربوط به روزهاي قديم كيهان ورزشي است و هم جوانترها كه تازه به اين قافله پيوسته اند. كيهان ورزشي امروز به شكل هفته نامه و مجلد همچنان شنبه ها منتشر مي شود اما عصر، عصر حكومت روزنامه هاست . روزنامه هاي ورزشي 12 صفحه اي، مثل همين كيهان ورزشي. به هرحال، تبريك.
|