سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۵۵
ايرانشهر
Front Page

تيتربزرگ
001432.jpg
تيتر بزرگ نخستين شماره همشهري ،اولين گاف آن هم بود . رئيس وقت سازمان برنامه و بودجه ،به خبرنگاران پارلماني گفته بود بودجه امسال ۲۴۰۰ ميليارد تومان بيشتر از سال قبل است و رقم آن ۵۶۰۰ ميليارد .اما ...

گفت وگو با خودم!
صبح را با همشهري آغاز كرديم
عبورم از دوره آزمايشي را با فيلم هاي هارولد لويد مقايسه مي كردم كه به شكل حيرت انگيزي از ميان ازدحام خيابان و ماشين و تراموا مي گذشت.
كرباسچي گفت: ما خودمان هم اصلا تصور چيزي به اين گستردگي را نداشتيم و مي خواستيم روزنامه اي براي مطرح كردن مسائل شهر تهران داشته باشيم، با تيراژ محدود...
كي و چطور به همشهري آمدي؟
001434.jpg

دانشجوي سال دوم عكاسي بودم. تازه ازدواج كرده بودم و دنبال كار مي گشتم. پيش از آن، شش ماه در روزنامه كاروكارگر صفحه آرايي كرده بودم ولي آن روزها، كار صفحه بندي كاروكارگر تا ۵/۲، ۳ بعد از نيمه شب طول مي كشيد و اين باعث مي شد به كلاس هاي دانشگاه نرسم. بنابراين از كاروكارگر بيرون آمدم. روزي روي تابلوي اعلانات لابراتوار عكاسي دانشگاه، اطلاعيه اي ديدم. نوشته بود: يك روزنامه تازه تاسيس براي كادر عكاسي خود نياز به نيرو دارد. آدرس و تاريخ و ساعت مراجعه را هم نوشته بود... آمدم... بيست يا سي نفر ديگر هم آمده بودند اينجا...روزنامه اي كه بنا بود منتشر شود هنوز اسم نداشت، يا دست كم به ما نگفتند... گويا قرار بود متقاضيان شغل عكاسي، با سردبير روزنامه ديدار كنند و او برايشان شرحي بدهد و بعد هم به ترتيبي، بهترين  ها براي كار انتخاب شوند. احمد ستاري - سردبير - آن روز نيامد و علي آذرنيا كماري عكاس اطلاعات كه مورد مشورت او بود، با ما صحبت كرد. گفت كه اين روزنامه پشتوانه محكمي دارد و آينده خوبي خواهد داشت... چنين و چنان كنيد و سعي كنيد بمانيد... قرار شد نمونه كار بياوريم و بعد از «مصاحبه» با سردبير تكليف روشن شود... عكس هاي يكي از پروژه هاي دانشگاهم را كه براي كلاس روانشاد كاوه گلستان گرفته بودم برداشتم و در ساعت مقرر آمدم...اولين مرتبه اي بود كه ستاري را مي ديدم... گفت عكس هايت تعريفي ندارد! (راست مي گفت!) بعد چند سوال در مورد روزنامه نگاري و مسائل مختلف پرسيد، مي خواست بداند اساسا علاقه مندي هايي را كه يك عكاس روزنامه بايد داشته باشد، دارم يا نه... از جمله در مورد وضع مطبوعات كشور پرسيد، پاسخي كه دادم خودش ماجرايي دارد...
چه پاسخي دادي؟
گفتم وضع مطبوعات افتضاح است و اين هم تقصير مقامات مسوول مطبوعات است... پرسيد: يعني چه؟... ماجرايي را كه سال قبل اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم: ترم اول رشته عكاسي بوديم و به ما گفتند رسم است براي اينكه بتوانيد بدون مزاحمت در خيابان عكاسي كنيد، متني را پشت كارت دانشجويي تان تايپ كنيد و به مهر و امضاي وزارت ارشاد برسانيد. مضمون متن اين بود كه صاحب فلك زده اين كارت،دانشجو است و محض رضاي خدا بگذاريد چهار تا عكس بگيرد! ما هم متن را عينا از كارت سال بالايي ها برداشتيم و پشت كارت تمام بچه هاي كلاس تايپ كرديم. من به عنوان نماينده رفتم اداره كل مطبوعات داخلي ارشاد. جايي از كارت كه بايد امضا مي شد، مثل سال قبل تايپ كرده بوديم: سرپرست اداره كل مطبوعات داخلي، فلاني... آقا! يك هفته، دو هفته هي رفتيم، گفتند امضا نشده، هي رفتيم گفتند فردا بيا... ! بعد از دو سه هفته كاشف به عمل آمد كه طرف مدير كل شده و ديگر سرپرست نيست... (دارم اينها را براي احمد ستاري تعريف مي كنم)... شما ببينيد آدم چقدر بايد مشكل داشته باشد كه يك دانشجوي بدبخت را سه هفته سر بدواند و حتي به او نگويد اين «سرپرست» را بكن «مدير كل...» اين است كه مطبوعات مملكت اين وضع را دارد... خوب گوش كرد و گفت از فردا بيا سر كار... ولي آزمايشي! من هم فردايش آمدم اينجا و هنوز هستم! روزي كه آمدم هفتم آذر ۱۳۷۱ بود، يعني درست دو هفته قبل از انتشار شماره اول.
خب! ماجرايي كه گفتي همين بود؟!
آهان! وقتي شروع كردم به كار، خب گاهي روي نامه هاي اداري و معرفي نامه ها و حكم هاي ماموريت امضاي ستاري را مي ديدم... به خودم مي گفتم: خدايا! اين امضا چقدر آشناست! مدتي بعد فهميدم اين امضا هماني است كه پشت كارت دانشجويي ام وجود دارد... خودش بود! احمد ستاري همان مقام مسوولي بود كه بنده در كمال شجاعت و صراحت لهجه، هر چه دلم خواسته بود در موردش گفته بودم!
در دوره آزمايشي، در سرويس عكس چند نفر بوديد؟
در مجموع ۱۷ يا ۱۸ نفر آمدند و رفتند. در تمام تحريريه همين طور بود. تحريريه بسيار شلوغ و پرهياهو بود. بازار «زير آب زدن» هم گرم بود. ولي من از يك طرف دانشجو بودم و از طرف ديگر تازه ازدواج كرده بودم. سن و سال و تجربه اي هم نداشتم، اصلاً نمي فهميدم كه اطرافم چه مي گذرد. بعدها، عبور خودم از دوره آزمايشي را با فيلم هاي هارولد لويد مقايسه مي كردم. جايي كه هارولد سوار ماشين بود و پارچه اي روي صورتش مي افتاد و تا خودش را از شر پارچه خلاص كند، به شكل حيرت انگيزي از ميان ازدحام خيابان و ماشين و تراموا مي گذشت و وقتي پارچه را برمي داشت،  اصلا نمي فهميد كه چه شانسي آورده است!
مگر چه خطري وجود داشت؟
تعداد زيادي آدم آنجا بود كه همه مي خواستند بمانند. شغل خوبي بود. بنابراين علاوه بر اينكه سعي مي كردند توانايي هاي خودشان را نشان دهند، گاهي از روش هاي ديگر هم استفاده مي كردند!
پس فضاي دلچسبي نبوده است.
برعكس! خيلي هم جذاب بود. پرشور و حرفه اي. حتي همان مبارزه براي بقا هم، مثل هر مبارزه ديگري جذاب بود. درمورد سرويس عكس تصميم گرفته بودند نيمي از نيروها از ميان عكاس هاي تجربي مطبوعات كه سابقه كار داشتند و نيم ديگر از دانشجوها و تحصيلكرده ها باشد. بعدها هم كه دوره آزمايشي تمام شد و نيروهاي دائمي انتخاب شدند، تقريباً همين تركيب تجربه و دانش باقي ماند.
به نظر تو چرا و چطور همشهري موفق شد؟
چرايش را كه هزاربار گفته اند: روش همشهري نو بود، رنگي بود، اهل زندگي بود، مثل بقيه روزنامه هاي آن دوره عبوس نبود،  براي اولين بار موضوع هاي اجتماعي و شهري را بيش از سياست تحويل مي گرفت، نيروهاي خوش فكري داشت، شكل و شمايل خوبي داشت و... اما چطورش، كمتر گفته شده است... راستي فراموش كردم از تبليغات بگويم... براي همشهري تبليغ خوبي هم شده بود.... خاطرتان هست كه بيلبوردهاي تبليغاتي به تازگي در تهران رايج شده بود... براي همشهري روي اين بيلبوردها تبليغ مي كردند... شعارش اين بود: «صبح را با همشهري آغاز كنيد....» همان موقع - قبل از آغاز انتشار همشهري - پاي پسرعموي همسرم شكسته بود... در بيمارستان هركس روي گچ پايش يادگاري مي نوشت ... من همين شعار را نوشتم!... صبح را با همشهري آغاز كنيد!...
داشتي مي گفتي همشهري «چطور» موفق شد؟
گردانندگان «همشهري» يك تيم كاملاً حرفه اي بودند. بنابراين ارزش و اهميت خبرها و امتيازهايي كه نسبت به ديگران داشتند را خوب مي دانستند. آنها مي دانستند كه مثلاً شب يلدا براي مردم مهم است و وقتي در شب يلدا، اولين برف زمستاني هم باريد، عكس صفحه اول را دادند به عكس برف كه همان شب گرفته شده بود و ته مايه سبز داشت.
يا مثلاً عكسي در صفحه اول روزنامه چاپ شد از فواره يخ زده ميدان آرژانتين كه خيلي جالب بود، اسمش را گذاشته بودند تنديس يخ. نزديك كريسمس، عكسها و گزارش هاي مفصلي درمورد كريسمس در ايران و زندگي هموطنان مسيحي چاپ كردند كه نگاه تازه اي داشت و سمپاتيك و جذاب بود. اما اولين حادثه اي كه پوشش خبري آن، نخستين تكان بزرگ را به همشهري داد، حادثه تلخ ولنجك بود. عكاسي داشتيم به اسم عليرضا اميري، رفته بود در سطح شهر عكس بگيرد. (بدون هدف خاصي مي رفتيم و دنبال سوژه هاي جذاب در شهر مي گشتيم و عكس مي گرفتيم، ماجرايي داشت!) ناگهان ديده بود كه تعداد زيادي آمبولانس و ماشين آتش نشاني آژيركشان به سمتي مي روند.
دنبال آنها رفته و ديده بود كه يك ميني بوس پر از دختربچه هاي دانش آموز، انتهاي سرازيري ولنجك به ديوار خورده و فاجعه اي بار آورده است. عكس هاي بسيار دلخراشي گرفته بود.
موقعي كه او به صحنه رسيده بود، هنوز همه بچه ها را از ميني بوس بيرون نياورده بودند. با تلفن به روزنامه اطلاع داد و روز بعد همشهري، كامل ترين گزارش خبري را از حادثه چاپ كرد.
001436.jpg

حادثه بسيار تلخ و مهمي بود و خيلي سروصدا به پا كرد. پوشش همشهري از آن حادثه هم خيلي كامل بود؛ علاوه بر جزئيات بسيار زيادي كه چند تيم خبري فراهم آورده بودند، پيشينه موضوع و نظر كارشناسان هم چاپ شد. هنوز بيش از ۱۵-۱۰ شماره از آغاز انتشار نگذشته بود. بعد هم خبرهاي مربوط به اين حادثه را دنبال كرديم و پوشش بسيار خوب رسانه اي به ماجرا داديم. چند روز بعد يك قطار مسافربري در قرچك ورامين از خط خارج شد كه همشهري به آن حادثه هم پوشش كامل داد. مدتي بعد حادثه معروف برخورد هواپيماي مسافربري توپولف مشهد با يك جنگنده پيش آمد. گزارش هاي روزنامه از هركدام از اين حوادث و نكاتي كه در يادداشت ها و گفتگوهاي كارشناسي اطراف موضوع ارائه مي شد، همشهري را چند گام جلو مي برد و موقعيت آن را در ميان خوانندگان تثبيت مي كرد. البته اين حوادث در كنار نگاه نو همشهري به مسائل سياسي، فرهنگي، شهري و اجتماعي جواب مي داد. همشهري، در همان دو سه ماه اول، خودش را گرفت و جا افتاد.
تقريبا تمام نمونه هايي كه گفتي، حادثه بود. اما گويا همشهري صفحه حوادث مرتبي نداشته است.
مرتب نه! ولي آن اوايل داشت. تيم بسيار جالبي هم داشت: پرويز ايرانزاد، دبيرش بود و جلال هاشمي خبرنگارش. اين دو تا - كه خدا هردوشان را رحمت كند- گلوله نمك بودند. البته خب! سن و سالي از آنها گذشته بود و گاهي حواس پرتي هايي داشتند ولي گروه حوادث بسيار با حالي بودند. ارتباط جلال - خدابيامرز- با منابع خبري پليس كم نظير بود. پير بود و يك بار هم سكته كرده بود، اما بدون اينكه از روزنامه بيرون برود، مي توانست هر خبري را تلفني پيگيري كند، البته اگر خبر مي شد! همين پيگيري هاي تلفني او، وسط تحريريه، با صداي بلند و با لحن مخصوص خودش ده ها خاطره براي ما گذاشته است كه هر كدام از آنها را هزار بار براي هم تعريف مي كنيم و مي خنديم... قيافه جلال كه صبح به صبح با صورت تراشيده مرتب و موهاي به دقت شانه كرده سفيد، لنگان وارد تحريريه مي شد و با صداي بلند به همه سلام مي كرد - سلام عليكم - فراموشم نمي شود.
نقطه مقابلش از نظر سرو وضع، پرويز ايرانزاد بود... هميشه ژوليده و به هم ريخته بود، اما فقط خدا مي داند كه اين مرد چقدر با نمك بود... او هم صداي رسايي داشت و خيلي بلند حرف مي زد... اين دو كه با هم كل كل مي كردند- و به ندرت دعوايشان مي شد- واقعا تماشايي بود...
صفحه حوادث را مي گفتي...
بله! صفحه حوادث به دو دليل در همشهري ثابت نشد. دليل اول اين بود كه در مورد حوادث شكايت زياد مي شد. ايرانزاد و هاشمي هر دو روزنامه نگاران قديمي بودند و در فضاي قبل از انقلاب خبر مي نوشتند. بيشتر شكايت هايي كه عليه روزنامه مي شد، به حوادث مربوط بود. دليل دوم براي پانگرفتن صفحه حوادث در همشهري، مراعات حال خوانندگان بود. استدلال مي كردندكه مخاطبان ما خانواده ها هستند ودر روزنامه اي كه به خانه هاي مردم مي رود، خوب نيست از قتل و تجاوز و اينها بنويسيم.
بعدا هم يكي دوبار صفحه حوادث در روزنامه همشهري به راه افتاد، اما دوباره متوقف شد.
به عقب برگرديم. آيا مي داني اصلا ايده انتشار روزنامه همشهري، متعلق به چه كسي است؟
شنيده ام كه پيشنهاد منتشر كردن يك روزنامه براي شهرداري تهران و در واقع تبديل كردن مجله همشهري به روزنامه را مهدي جمالي بحري، مدير كل وقت روابط عمومي و بين  الملل شهرداري تهران به كرباسچي داده است. او بعد هم دائما پيگير بود و پس از تغييراتي كه دو سه ماه بعد از آغاز انتشار روزنامه، دركادر مديريت آن داده شد، عضو شوراي سردبيري بود. تا چند سال بعد هم بود... خلاصه ايده روزنامه را جمالي داده بود بعد هم آدم ها را گويا او انتخاب كرده بود. حاج مهدي كرباسچي هم - به عنوان مدير عامل - در راه اندازي روزنامه نقش مهمي داشته است. ولي نكته جالب اين است كه هيچ كدام از آنها و حتي خود غلامحسين كرباسچي، شهردار وقت، تصور نمي كردند كه اين روزنامه چنين موفق از آب در بيايد. در اولين سالگرد روزنامه، دبيران تحريريه و اعضاي شوراي سردبيري ملاقاتي با شهردار وقت داشتند كه من هم به عنوان عكاس براي گرفتن عكس رفته بودم.
خوب به ياد دارم كه كرباسچي گفت: ما خودمان هم اصلا تصور چيزي به اين گستردگي را نداشتيم و مي خواستيم روزنامه اي براي مطرح كردن مسائل شهر تهران داشته باشيم، با تيراژ محدود...
و مرحله تثبيت همشهري به عنوان يك روزنامه موفق چطور بود؟
بعد از تغيير مديريت و رفتن تيم اوليه - به سردبيري احمد ستاري - ابتدا يك شوراي سردبيري تشكيل شد، اما كم كم محمد عطريان فر موقعيت سردبيري را گرفت. تثبيت روزنامه، بيشتر در دوران مديريت او بود. سازمان آگهي هاي موفق و عملكرد درخشان پيام همشهري باعث شد روزنامه بتواند بدهي هايش را به شهرداري تسويه كند و روي پاي خودش بايستد. عطريان فر توانست همشهري را به يك موسسه موفق اقتصادي تبديل كند، هر چند با گذشت چند سال، مشكلا تي كه گريبان بسياري از موسسات را به مرور مي گيرد، اينجا هم پيدا شد و براي جبران اين مشكلا ت در بخشهاي جنبي از نيروهاي جوان بهره گرفته شد.
يعني كاري كه در همشهري جهان يا ايرانشهر انجام شد.
بله! اينها تجربه هاي موفقي بودند و تاثير مهمي در تجديد حيات همشهري، پس از مختصر افول آن در سال هاي ۷۷ تا ۸۰ داشتند. وضعيت آن دوره نشان داد همشهري در مقابل رقيبان گردن كلفت، آسيب پذير شده است.
خب! از آنها كه رفته اند يادي نمي كني؟
جلال هاشمي و پرويز ايرانزاد را كه گفتم. از تيم اوليه زمان ستاري - آنها كه به خاطر دارم - رمضانپور، اشرفي و داور بودند و از بچه هاي تحريريه اينها را به ياد مي آورم: اميري، پرويزي، ذوالفقاري، حميد امجد، رضا شهامتي، استيو آوانسيان، انصاري، عرب، ابري، عظيمي، صادقلو، طاهري، چپي، حسين ثناپور، حسن فرازمند، خندان، بال افكن، بني يعقوب، ليلاز ، قديمي، ضرغام، الهي نيا، اسلامي، تقوي، پاسيار، شريعتمدار، مسلم، رشيدي، مرديها، كوثر، جهانشاهي، بيناخواهي، رضوي، پورناجي، جلوه، تدين، امامي، والي زاده، فرشيدي، اخوان،كيهاني زاده ،خسروي، كاظمي، چاردولي و رادنيا.
آخرين كسي كه از همشهري رفت، احمدرضا دريايي بود كه چند روز پيش بازنشسته شد. ابتدا دبير تحريريه بود، بعد از اولين تغيير مديريت هم ماند. دريايي در آن دوره انتقال، نقش اساسي داشت و روزنامه عملا به دست او اداره مي شد. خيلي هم جدي و گاهي بداخلاق بود و ما حسابي از او مي ترسيديم، اما نقش مهمي داشت و دوره انتقال را به خوبي گذراند.
كمي هم از خاطره هاي تلخ بگو.
خاطره هاي تلخ زيادند، اما آنچه حالا مي شود گفت را مي گويم... دوران جنگ هاي رواندا و زئير بود. همكارمان محمود صدري آن روزها خبرنگار بود و وقايع آفريقا را پوشش مي داد. اگر به خاطر داشته باشيد دوران عجيبي بودو بيماري وجنگ، فاجعه كم نظيري آنجا به وجود آورد. صدري روزي متوجه شد كه هزاران نفر در آفريقا كشته شده اند و يا مرده اند. خبر را تنظيم كرد... بعد براي اينكه ببيند خبر تازه اي هست يا نه دوباره تلكس را نگاه كرد... ديد ده هزار نفر ديگر به تعداد تلفات اضافه شده است... خبررا اصلاح كرد... اما دوباره كه تلكس را نگاه كرد متوجه شد ده هزار نفر ديگر هم مرده اند... آن روز، تا آخر شب بيش از صد و بيست هزار نفر مردند. صدري گريه اش گرفته بود... از تصور اينكه هر صفري كه جلوي عدد تلفات اضافه مي كند، به معني مرگ ده هزار انسان است وحشت مي كرد... گفتنش آسان است... ده هزار نفر ... نمي شود حتي تصورش را كرد...
براي آخر يك گفت وگو، پايان غم انگيزي شد!
بله! حق با توست!

ستون ما
تاخير
اين شماره ايرانشهر ،ويژه سالگرد انتشار «همشهري » است اما به دو دليل آن را با يك روز تاخير تقديمتان مي كنيم؛ دليل اول اين كه در شماره ديروز ،آگهي مجال نفس كشيدن نمي داد .دليل دوم ... دير جنبيديم !ببخشيد!
مقدمات
۱ -«همين رو بنويس»
اگر روزنامه نگار باشيد، مي دانيد وقتي نوشتن مطلبي به عهده شما گذاشته شد، گريزي از آن نداريد. هرچقدر هم توضيح دهيد كه «به هزار دليل نوشتن اين مطلب شدني نيست، فلاني حاضر نشده است حرف بزند، ديگري در سفر است، و آن يكي هم كه ...» آخرش به شما مي گويند  «خب! همين رو بنويس»
۲- «كسي را پيدا نكردم»
روزنامه نگار جماعت، چيزهايي را به ياد مي آورند و حواسشان به يك چيزهايي هست كه عقل جن هم به آن نمي رسد، يعني با هزار رمل و اسطرلاب هم نمي توانيد سردر بياوريد كه چطور حواس اينها اين قدر جمع است. در عوض سالگرد انتشار روزنامه خودشان را، نه اينكه يادشان نباشد، نه! بلكه دير به صرافت مي افتند كه برايش مطلب آماده كنند... خيلي دير! و همين باعث مي شود وقتي به من مي گويند از قديمي هاي همشهري - آنها كه از اول اول در جريان كار بودند - يكي را پيدا و با او مصاحبه كن، به دردسر بيفتم. قديمي ها يا مسافرت هستند، يا پيدايشان نمي كنم و يا...
۳- «ما خودمان هم كسي هستيم!»
مادرم تعريف مي كرد پدربزرگش - يا عمويش؟- روزي تنها در اتاقي نشسته بود و خط مي نوشت، گويا باوجود اينكه زانو درد داشته، دو زانو نشسته بوده است. همسرش وارد اتاق مي شود و مي گويد: «آقا! در اتاق كه كسي نيست، چرا پايتان را دراز نمي كنيد؟»
به شوخي مي گويد: «ما خودمان هم كسي هستيم!»
حالا ما هم - البته بعد از اينكه هيچكس را براي گفت وگو درمورد روزهاي اول روزنامه پيدا نكرديم - به اين نتيجه رسيديم كه خودمان هم از اول در روزنامه بوده ايم، هرچند خيلي جوان و آن پائين پائين ها بوده ايم ولي آن هم براي خودش عالمي داشت. يك چيزهايي هم از ديگران شنيده ايم كه جالب است.
۴- «نتيجه گيري معقول»
از تمام اين مقدمات نامعقول، فقط يك نتيجه معقول مي شود گرفت: با خودمان گفت وگو مي كنيم!
امضاء محفوظ!

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   جهانشهر  |   در شهر  |   سالگرد  |   يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |