چهارشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۳ - سال دوازدهم - شماره - ۳۳۵۵
زيبـاشـهر
Front Page

رئيس عكاس ها
005616.jpg
كاووس صادقلو رئيس هيات مديره انجمن صنفي عكاسان مطبوعات ايران مي خندد و مي گويد: «تلاش داريم در انجام كارهاي صنفي هر چه بيشتر به اساسنامه نزديك شويم. بيشترين تلاشمان اين است كه همكاري گروهي را بيشتر افزايش دهيم.»
رياست دوره قبل حدود ۷ الي ۸ ماه پيش تغيير كرد. كاووس مي گويد: «مشكلات خيلي زيادي وجود دارد. مثلا پيشبرد اهداف و حركت هاي بهتر براي انجمن و از همه مهمتر مشكلات مالي. در حال حاضر كساني كه در اين صنف گردهم آمده اند هزينه ها را از جيب مي پردازند.» آنها كه در انجمن صنفي عكاسان رفت و آمد دارند، مي گويند:
پس از بحث مالي مشكل آموزش به خود اعضاي انجمن است كه البته تاكنون شرايط بدي نداشته.
روابط مناسب اعضا با يكديگر و استقبال آنها از صنف جاي خوشبختي را دارد.
از انجمن جدا مي شويم و از عكاسي كمي صحبت مي كنيم. صادقلو مي گويد: «عكاس مطبوعاتي سخت ترين نوع عكاسي در دنيا محسوب مي شود و خطراتي كه اين قشر را تهديد مي كند بسيار جدي است.»
تعداد كشته و مجروح در بين عكاسان مطبوعات به مراتب بيشتر از سايرين در اين صنف است. در حاليكه وسيله يك خبرنگار قلم و كارت شناسايي اش است كه راحت تر از يك عكاس به محل سوژه مي رود و كمتر مورد تهديد قرار مي گيرد. اما عكاس را در نظر بگيريد زماني كه عكس ثبت مي شود، يك سند معتبر است و هيچ كس نمي تواند منكر آن شود و بگويد كه دروغ مي گويي. پس اين قشر به راحتي مورد تهديد قرار مي گيرد».
او يك خبر هم به ما مي دهد: انجمن صنفي عكاسان ايران برنامه خاصي براي كاوه گلستان عزيز در نظر گرفته  است كه بهتر است فعلا پيش خودمان بماند تا براي دوستان و اعضا تازگي خود را داشته باشد.

نقاب هاي سليپ نات را برداشتند
005613.jpg
اديب وحداني- با دو تا آلبوم و حدود هزارتا كنسرت، چهره هاي پنهان شده در نقاب ها و حضور عالي روي صحنه، سليپ نات(Slip knot) به يك شمايل موسيقي راك روز تبديل شده اند كه به خوبي مي دانند چه طور استاديوم ها را هم از طرفداران خل وضع خودشان پر كنند وچه طور باز، از دست پاپاراستي ها فرار كنند تا چهره هاي بدون ماسك آنها را كسي نبيند و بتوانند با تداوم در حضور بي چهره، كماكان براي قشر جوان جذابيت خود را حفظ كنند. سليپ نات عضوهاي خيلي زيادي دارد و از سنت هاي زيادي در موسيقي راك بهره  مي برد. گروه كيس هميشه چهره هاي خودشان را زير ماسك ها مي پوشانند.
گروه هاي زيادي جنبش ريتم هاي آفريقايي را با خشونت ريتم هاي راك در مي آميزند، برخي از گروه هاي راك بسياري واژه هاي كوچه و بازار را درست مثل خواننده هاي رپ به وخيم ترين شكل ممكن كش مي روند... همه اينها سنت هايي است كه در موسيقي بسيار هيجاني سليپ نات در آميخته شد و در دو آلبوم كه به طور بين المللي پخش شده اند طرفداران پر و پا قرص محكمي را براي آنان به ارمغان آورد. اما اخيرا يك خبر از اين گره شنيديم و يك اظهارنظر مجزا كه جالب به نظر مي آمدند. سليپ نات قرار است آلبوم جديدي را روانه بازار كنند كه يكي از گيتاريست ها آن را بازگشت به روزهاي گذشته و يكي از نوازنده هاي درامز( جاز!) آن را ادامه راه فعلي مي دانست. بازگشت به گذشته اصطلاحي است كه گروه ها معمولا بعد از يك دهه فعاليت و چندين آلبوم كار، آن را در توصيف آثار جديدشان به كار مي برند.
نكته دوم گير افتادن نوازنده گيتار رئيس گروه بود كه وقتي همراه با همسرش با اتومبيل تصادف كرد و پليس ماشين او را گشت، به اتهام حمل مواد مخدر ۴۳۰۰ دلار جريمه شد و دو سرنگ ( براي تزريق ) و مقداري ماده مخدر از او كشف و ضبط شدو ناچار شد رو به دوربين هاي پليس يك عكس بدون ماسك بيندازد.

مخترع اولين خودرو بادي
نخستين خودروي «بادي» كشور، به همت پژوهشگران دانشكده مهندسي مكانيك دانشگاه صنعتي شريف طراحي و ساخته شد.
دكتر منوچهر راد مجري طرح ساخت خودروي بادي گفت: هدف از اين پروژه طراحي و ساخت يك خودروي يك نفره بادباني با استفاده از مواد موجود در بازار، در عين رعايت اصول و استانداردهاي طراحي، با محاسبات آيروديناميكي و بررسي تمامي جوانب از قبيل شرايط اقليمي كشور است.
اين خودرو كه نمونه اي از آن ساخته و با موفقيت آزمايش شده، مي تواند به عنوان يك وسيله نقليه كارا و بي نياز از سوخت در مناطق دورافتاده و كويري با ذخاير كشور استفاده شود. اين خودرو با ملايم ترين بادها نيز قابل حركت است همچنين مي تواند به عنوان يك وسيله ورزشي تفريحي در زمين هاي ساحلي مورد استفاده قرار گيرد.
دكترراد با اشاره به اهميت مولفه هايي نظير شكل و سطح بادبان و نحوه قرار گرفتن آن نسبت به باد گفت: بر اساس آزمايش هاي انجام شده اين خودرو در زواياي ۱۰ تا ۲۵ درجه نسبت به جهت باد قابل حركت است كه بيشترين سرعت در حدود زواياي ۶۰ تا ۱۴۰ درجه به دست مي آيد.
طراحي خودروي بادي يك نفره به صورتي است كه شخص راننده به صورت خوابيده بر روي خودرو قرار مي گيرد. به اين ترتيب علاوه بر كاهش نيروي مقاوم، فضاي بيشتري به منظور استقرار بادبان موجود است.

جاعلي در خدمت قانون
005610.jpg
فرانك دبليو آباگنيل از زماني به يك چهره بين المللي تبديل شد كه استيون اسپيلبرگ بر اساس زندگي او فيلم «اگر مي تواني مرا بگير» را ساخت؛ آن هم با بازي لئوناردو دي كاپريو. جاعل چك و سند در دهه ۱۹۶۰ كه پس از دستگيري به كارشناس ارشد و اصليFBI در تشخيص چك هاي تقلبي تبديل شد.
در ۲۵ سال اخير او سخنراني ها و مشاوره هاي زيادي در خصوص جعل چك، امضا و سند در سراسر جهان داشته است.نزديك به ۱۴ هزار شركت و آژانس از مشورت ها و راهنمايي هاي او در طول ۲۵ سال اخير استفاده كرده اند.
او در اين خصوص نيز مقالات متعددي نوشته است و چند وقت پيش نيز سايتي تخصصي در خصوص جعل چك و سند راه انداخته است.

كريم فنوني زاده!
به صورت كم مويش كه نگاه كنيد، دستتان مي آيد برخلاف خيلي ها صغرسني نيست. اشكالش شايد فقط اين باشد كه گاهي آنقدر جسور و سركش نيست كه هافبك مقابل احساس كند اگر بخواهد از كنارش رد بشود، عاقبت خوشي نخواهد داشت! سيدمحمد علوي، هافبك جنوبي تيم المپيك از اين لحاظ خيلي شبيه اهوازي ها نيست. او پسر ساكت و توداري است كه گاهي سرمربي فولاد از نجابت او فريادش به آسمان مي رود. سهراب بختياري زاده مدافع باتجربه فولاد هم مي گويد: «اشكالش اين است كه زيادي بچه خوبي است.»
او يكي ازكشف  هاي وينكوبگوويچ است كه اولين بار در خط دفاعي آزمايش شد.
علوي اما به سرعت به هافبك دفاعي نقل مكان كرد، جايي كه البته شايد قرابت زيادي با قد و قامت كشيده او ندارد. آنچه كه مربيان از علوي خواسته اند بازي سازي نيست كه تخريب بازي حريف است، اما او با استيلي شبيه مهدي فنوي زاده دوست دارد به جايي برسد كه بتواند مثل كريم باقري پاس ۴۰ متري بدهد و شوت هايي بزند كه دروازه بان و توپ با هم از خط رد بشوند.
گل فوق العاده او به چين نقطه شروع بود. فقط جدايي از بازيكني كه حضورش در زمين فولاد آنقدر به چشم نمي آمد كه بايد و البته تلاش براي رسيدن به مرز ستارگي، مثل بغل دستي ها؛ ايمان و حسين و ابراهيم و ناجي!

عابدزاده: مرد ناتمام
005598.jpg
احمدرضا عابدزاده، مظهر آن چيزي است كه فوتبال ايران با ستارگانش مي كند. دروازه  بان كم ادعا، جسور و مملو از اعتماد به نفسي كه در سن ۲۰ سالگي و با تدبير مرحوم پرويز دهداري به تيم ملي راه يافت. او از كام اصفهان مي آمد و حتي در بحراني ترين لحظات بازي با كويت نيز لبخند معصومانه اش را از دست نمي داد. بارها مهاجمان كويتي را ناكام گذاشت تا فوتبالدوستان ايراني از استعفاي ساده لوحانه بازيكنان اسبق تيم ملي كه حاصلش ورود امثال عابدزاده ها به تيم بود، خشنود هم بشوند.
توانايي هاي عابدزاده خيلي زود او را به تهران كشاند. بازي در تيم استقلال كم كم او را با فضاي آلوده فوتبال ايران آشنا كرد او خيلي زودتر از موعد مقرر اصول باندبازي، سلطه جويي و ياغي گري را آموخت. خيلي زود متوجه شد كه در فوتبال ايران، اينها ابزار مهم تري اند تا توانايي هاي فني. به همين دليل به لحاظ فني عابدزاده در ۲۳ سالگي متوقف ماند. او در تمام دوران فوتبالش در قطع سانترهاي از كنار مشكل داشت و در بازي با پا افراط مي كرد. در طول اين سال ها هيچ مربي اي نخواست يا نتوانست ضعف هاي عابدزاده را اصلاح كند و عابدزاده در همه اين سال ها كوشيد با كاريزماي دروازه باني، روحيه بالا و اعتماد به نفس كم نظيرش ضعف هاي فراوانش را بپوشاند.
آسيب ديدگي زانوي راستش هم در مسابقات مقدماتي جام جهاني۱۹۹۴، نقطه عطف مهم ديگري در كارنامه حرفه اي عابدزاده بود. از آن به بعد او به مدت نزديك به ۱۰ سال با پاي ناقص دروازه باني كرد. بي تدبيري او باعث شد تا چند سال آخر را با مشكلات فراواني بگذراند. او حاضر نبود از تيتر يك روزنامه ها كنار رود و براي همين حاضر بود هر بهايي حتي زانوي درب و داغانش را بپردازد. او تمامي امكانات و لوازم كافي براي سرگروهي تيم ملي را داشت؛ اگرچه به لحاظ شخصيتي كوچكتر از قواره هاي يك مدير حقيقي بود. تحصيلات ديپلم هم نداشت اگر چه در صحبت كردن مي كوشيد لهجه اصفهاني - آباداني اش را با لهجه جعلي تهراني اش پنهان كند. ترفندي كه گاه نتايج مضحكي به همراه داشت. به خصوص زماني كه در يك برنامه تلويزيوني قصد تعريف و تمجيد از صفايي فراهاني رئيس فدراسيون فوتبال را داشت اما ناخواسته از الفاظي بهره جست كه حتي براي خطاب قرار دادن يك مرئوس نيز اندكي تحقيرآميز است.
با اين همه و با وجود ضعف هاي فني فراوان، عابدزاده يكي از دروازه بانان بزرگ تاريخ فوتبال ايران بود. او به لحاظ فني شايد هيچ برتري اي نسبت به خيلي از دروازه بانان هم دوره اش نداشت، اما از چنان اعتماد به نفس حيرت انگيزي برخوردار بود كه اين ضعف ها به چشم نيايد. يك نقطه اتكا روحي و رواني براي مدافعان تيم بود. در دفع ضربات پنلاتي تخصص فراواني داشت و ايده آلش اين بود كه تا چهل سالگي دروازه بان اول تيم ملي باشد. اما زانوي آسيب ديده و آن ضايعه مغزي عابدزاده را از صحنه فوتبال كنار گذاشت. فلاش بكي از عابدزاده آميخته اي است با مهار ضربات پنالتي در فينال بازي هاي آسيايي + كري نامتعارفش با مجتبي محرمي در بازي استقلال - پيروزي + نوازش تحقيرآميز بازيكن كره شمالي + حرف و حديث ها در باب موبايل و غيره. مي بينيد هيچ تصوير يكدست و منسجمي از ستاره فوتبال مان نداريم.

رئيس ستاد بحران
005604.jpg
عبادي ، رئيس سازمان ملي جوانان، خبر ساز شده است و اگر بر مسند خود باقي بماند براي چند سال خبرساز خواهد ماند. او در حال حاضر رئيس سازماني است كه تا چند سال آينده ۷۰ درصد جمعيت كشور را تحت پوشش خود خواهد داشت.
دكتر عبادي چند روز پيش به لاينز، نماينده سازمان ملل درايران گفت: ايران درسال هاي آينده از نظر تركيب جمعيتي رتبه اول دنيا را به خود اختصاص مي دهد. اين يعني عبادي سازماني را سرپرستي مي كند كه بزرگترين تركيب جوان جمعيتي را تحت پوشش دارد. بزرگترين تركيب جمعيتي جوياي كار، بزرگترين تركيب جمعيتي خواستار ازدواج، بزرگترين تركيب جمعيتي در معرض بزهكاري، بزرگترين تركيب جمعيتي خواستار تفريح و بالاخره بزرگترين گروه جمعيتي قابل بسيج براي هر رويداد غير قابل پيش بيني. البته اين تركيب بزرگ جمعيت جوانان به نسبت كل جمعيت كشور سنجيده مي شود، اما مسايل و مشكلات اين قشر در همين حد و اندازه هم عبادي را به يك رئيس ستاد بحران تبديل مي كند.
عبادي به نماينده سازمان ملل خبر داده است كه در حال حاضر حدود ۹۸ درصد جوانان ايراني تحصيل كرده و ۲ ميليون نفر آنها دانشجو هستند ، ۶ ميليون نفر از جوان ها شاغل و ۳ ميليون نفر هم دنبال كار مي گردند. عبادي درحال حاضر به سختي درگير مسايل سازمان هاي غير دولتي جوانان است و اعتقاد دارد كه از اين طريق بسياري از فعاليت هاي جوانان سازمان دهي مي شود، اما نماينده سازمان ملل كه از اخبار اوضاع بحراني جوانان باخبر است به اين فكر افتاده كه هر كاري از دستش بر مي آيد براي همكاري با عبادي انجام دهد. او به عبادي قول داد سازمان ملل كه درمورد اشتغال جوانان هر كاري بتواند انجام مي دهد، اما سازماني كه عبادي رئيس آن است نمي  تواند به همين منابع اكتفا كند. در حال حاضر اين سازمان بعد از هماهنگي با وزارت خارجه تفاهم نامه هايي با سازمان هاي مشابه خود در كشورهاي ديگر امضا كرده است. با اين همه هنوز هيچ كس نمي داند سازمان ملي جوانان و رئيس آن چه نقشي مي توانند در آينده جوانان ايفا كنند، اما به نظر مي رسد او در يكي دو سال آينده خود را رئيس يك ستاد بحران بداند.

وزير، پيگير حقوق پرستاران است؟
005607.jpg
مشكلات پزشكي و پزشكان و حرفه هاي وابسته به آن تمامي ندارد و آنقدر راجع به آن صحبت شده كه طرح مجدد آنها داد مخاطب را در مي آورد ولي اين مشكلات به رغم تمام داد و فريادها و بحث ها و كميسيون ها و سمينارها و كنگره ها و جلسه هاي متعدد همچنان وجود دارند و نه تنها حل نمي شوند بلكه مدام عميق و عميق تر مي شوند و طبيعي است كه پيكان تمام حملات متوجه متولي امور پزشكي كشور است يعني دكتر مسعود پزشكيان وزير بهداشت درمان و آموزش پزشكي كه به نظر مي رسد مشكلات و گره هاي مرتبط با حيطه كاري او لاينحل و بازنشدني هستند. جديدترين مشكل هم كه البته مشكلي است كهنه مربوط به پرستاران است. مدت هاست كه پرستاران به خاطر حقوق بسيار اندك، كار طاقت فرسا و سنگين و عدم وجود امنيت شغلي معترض هستند. چندي پيش و در پي مصوبه هيات دولت بودجه اي ۲۰۰ ميليارد ريالي براي طرح ارتقاي شغلي پرستاران تخصيص داده شد ولي به نظر مي رسد اين مبلغ تكافوي افزايش حقوق پرستاران را نمي كند. دكتر پزشكيان مي گويد: «پرستاران براي افزايش حقوق به منابعي بيش از ۲۰ ميليارد تومان نياز دارند.» در عين حال دكتر پزشكيان تغييرات در مزايا، رتبه بندي ضرايب حقوقي قشر پرستاران را بسيار مناسب دانست و آن را موفقيت بزرگي در راستاي حل مشكلات جامعه پرستاري عنوان كرد. دكتر پزشكيان در گفت وگو با ايسنا مصوبه دولت را هماهنگ و مطابق با منبع مالي ۲۰ ميليارد توماني ندانست و گفت: قطعا نيازمند منابع بيشتري هستيم ولي در عين حال مصوبه مذكور قدم مناسبي در راستاي حل مشكلات جامعه پرستاري است كه با همكاري و سعي بيشتر مي توانيم مشكلات بعدي را نيز حل كنيم.

جويندگان غول
005601.jpg
فرهاد فرجاد-در دنياي ماهي و ماهي گيري،  صحبت از بزرگترين آبزيان، هميشه مردم را جذب كرده است. هرچه آبزي بزرگتر باشد، شگفتي عظيم تري را رقم خواهد زد. بشر، از قرن ها پيش درپي يافتن غول آساترين ماهيان دريايي بوده است. اما حدس ما براي است كه به زودي، تمام نگاه ها از سرتاسر جهان روي دو نفر از جويندگان خيره خواهد ماند:
تيرني تايز، زيست شناس دريايي از موسسه اكتشافي دريايي كاليفرنيا و چاك فارول از آكواريوم خليج مونتري.
اين دو، سال ها است روي گونه اي از ماهي هاي استخوان دار موسوم به سان فيش (مولا مولا Mola Mola (تحقيق مي كنند و دريافته اند ماهي يادشده مي تواند تا بيش از ۲/۴ متر در عرض عمودي (از بالاترين نقطه باله فوقاني تا پايين ترين نقطه باله تحتاني) و ۳ متر در طول افقي رشد كند. به عبارت ديگر، ماهي سان فيش تا ۶۰ ميليون برابر وزن ابتدايي خود،  قابليت حجيم شدن دارد.
تحقيقات اين دو زيست شناس، از زماني شكل جدي تر به خود گرفت كه يك سان فيش غول پيكر در ژاپن (سال ۱۹۹۶) اسير تورهاي گسترده شركت تعاوني ماهيگيران كاموگاوا شد. اين ماهي كه ۷/۲ متر طول و ۳/۲ تن وزن داشت، البته نه بزرگترين، ولي سنگين ترين گونه اي بود كه تابه حال، به وسيله يك ترازوي دقيق و فني، وزن شده است.
تيم نشنال جئوگرافيك از همان موقع با همكاري تايز و فارول، پروژه تحقيقاتي - اكتشافي گسترده اي را تدارك ديد كه طي آن، بنا بود از طريق ماهواره، سان فيش هاي بزرگتر رديابي شوند.
پروژه يادشده، در حقيقت نخستين پروژه اي است كه تمام اطلاعات پيرامون سان فيش ها را با تجهيزات و فن آوري روز، مورد بررسي و پژوهش قرار مي دهد؛ اطلاعاتي از قبيل نحوه مهاجرت، تعامل هاي اجتماعي و تخم ريزي آنها.
تايز و همكارانش البته از كاهش تعداد اين ماهيان غول آسا در اثر اسارت هاي تصادفي آنها در تورهاي ماهيگيران نگرانند، اما درعين حال اميدوارند برنامه رديابي ماهيان از طريق ماهواره بتواند در حفاظت از آنها نقش موثري ايفا كند.
اين تيم تحقيقاتي درحال حاضر مشغول تشريح اطلاعات دريافتي از ماهواره پيرامون ۹ سان فيش رديابي شده است و بنا دارد طي چندماه آينده داده ها را در يك ژورنال علمي منتشر سازد. از ديگر سو، اين كاوشگران اعماق اقيانوس ها، بي نهايت مشتاق اند تا بزرگترين سان فيش را سرانجام رديابي كنند.
ركورد فعلي سنگين ترين سان فيش كه در كتاب ركوردهاي گينس هم به ثبت رسيده، مربوط به غول بي شاخ و دمي است كه در ۱۸ سپتامبر ۱۹۰۸، توسط كشتي بخار اس اس فيونا، در ۶۵ كيلومتري سيدني (استراليا) صيد شد. طبق آنچه كه در ماهنامه علمي استراليا درماه مارس ۱۹۲۸ و مجله وايد ورلد در ۱۰ دسامبر ۱۹۱۰ متشر شد، طول افقي اين ماهي ۱/۳ متر، عرض عمودي آن ۲۶/۴ متر و وزن آن ۲۴۰۰ كيلو بوده است. البته گمانه هايي مبني بر دقيق نبودن وزن اين جانور موجود است. يكي از مظنونان، جوليان پيرل، زيست شناس دريايي و عضو موسسه تحقيقاتي نوزاويل در استراليا است. وي چنين مي گويد: طبق برآوردهاي ديويد استيد، يك دانشمند بومي كه در آن زمان به واقعه اس اس فيونا اشراف كامل داشت، ماهي توزين دقيق و رسمي نداشته و فقط اندازه آن مورد تاييد علمي است.
از ديگر سو، تايز معتقد است نه سان فيش گرفتار آمده در استراليا و نه مورد صيد شده در آب هاي ژاپن، جزو ترين هاي دنيا قرار ندارند. وي آثار و مداركي به دست آورد كه نشان مي دهد چندين مورد بزرگتر - و نه سنگين تر - هنوز در اعماق اقيانوس ها شناور اند و جثه خود را به رخ ديگر آبزيان مي كشند. ولي به هرحال قدر مسلم اين است كه قابليت رشديافتن متناوب و بي وقفه اين جانوران تا پايان عمر، اهميت و ارزش بهادادن به تحقيق و پژوهش پيرامون آنها را دوچندان مي سازد. امروز پژوهشگران معتقداند: «ما اقيانوس را با غول ها شريكيم و اميدواريم شراكتمان كماكان باقي بماند.»

موسيقي فيلم
در سينما و در موسيقي فيلم ما نبايد انتظار داشته باشيم كه از موسيقي به طور مطلق لذت ببريم. موسيقي فيلم زماني موفق است كه فضاي تصوير را توصيف كند. براي يك صحنه خشن، دلخراش و چندش آور به موسيقي زيبا نمي توان فكر كرد، بيشتر بايد شبيه همان تصوير باشد اما در يك قطعه موسيقي شما به زيبايي ها مي انديشيد. البته اين موسيقي خشن وقتي در جاي خودش قرار مي گيرد، زيبا به نظر مي آيد، چون از جنس تصوير است. يا مثلا در فيلم بعضي جاها موسيقي بايد حقير باشد، مثلا در موسيقي امام علي (ع) جايي چادر نشين هايي در حال توطئه چيني هستند، در اين صحنه احساس كردم اين ها به جاي حرف زدن قدقد مي كنند و حرف هاي بي بها مي زنند، پس موسيقي اي كه براي آن در نظر گرفتم، همين حالت را داشت و نشان مي داد كه آنها مشغول دسيسه اند حتي براي ضبط هم سعي كردم اين قطعه كيفيت مطلوبي نداشته باشد. در موسيقي فيلم گاهي بايد پا به پاي صحنه ها و موضوع فيلم بالا و پايين رفت. بايد به جنبه هاي مختلف موضوع توجه كرد تا به يك بيان درست رسيد.

با صبا
دوران كوتاه اما پرباري بود. هفته اي دو روز درس مي گرفتيم، خاطرات زيبايي از متانت، دقت و بزرگواري مرحوم صبا دارم. يادم مي آيد يك بار از يكي از كتاب هايش ايراد گرفتم، به او گفتم استاد اين نت نويسي مي توانست اين طور باشد. به جاي برافروخته شدن، مرا تشويق كرد، به هيچ وجه هم ناراحت نشد. برخورد با شاگردانش هم بسيار خوب بود و هرگز با خشونت رفتار نمي كرد. او يك بار ديگر هم مرا تشويق كرد، عادت داشتم ملودي هايي كه مي نوشتم، لاي كتابم مي گذاشتم. يك روز يكي از اين يادداشت ها، از لاي كتاب افتاد چون يك دستم ويلن و آرشه بود و دست ديگرم كتاب، سريع نتوانستم نت را از روي زمين بردارم. صبا زودتر از من اين كار را كرد، كاغذ را برداشت و نت را نگاه كرد، چند بار آن را خواند و كمي مرا برانداز كرد. نگران بودم و به خودم مي گفتم كاش يكي از نت هايي كه مرتب نوشته بودم به دستش مي افتاد و فكر مي كردم حتما مي گويد، اين چيه نوشتي آن هم به اين شلختگي اما او با لحن خاص و صداي دورگه و گرفته اش گفت: «خوب، خوبه! پس تو كمپوزيسيون هم مي كني.» نمي دانستم چه مي گويد، بعدها فهميدم منظورش اين بوده كه آهنگسازي هم مي كنم. اين اتفاق روي من اثر خوبي داشت. ياد ايامي افتادم كه تجويدي ملودي هايش را به صبا نشان مي داد و مي گفت: «آفرين چه قدر خوب ساختي، چقدر قشنگ است. اين جا را تغيير بده» و او هم با عشق تمام گوش مي داد و همان كارها را مي كرد. تجويدي از اولين كساني بود كه آهنگ هايش در برنامه هاي اوليه گل ها اجرا شد. آن زمان هنوز اركستر گل هايي كه به رهبري آقاي خالقي كار مي كرد، تشكيل نشده بود. خاطرات زيادي دارم، آن دوران آن قدر ارزشمند بود كه تمامش به وضوح در خاطرم مانده است.

طعم ايراني
005592.jpg
فرهاد فخرالديني بخشي از هويت ذهني ماست. بسياري از آهنگ هايي كه او ساخته، ساكن ابدي حافظه ما شده است. در ميان آهنگسازاني كه مروج موسيقي مدرن و علمي در ايران بوده اند، كمتر كسي توانسته است همچون فخرالديني به آثارش طعم و رنگ كاملاُ ايراني بدهد. شايد بتوان او را آهنگسازي دانست كه توانسته اركستراسيون ايراني را ابداع كند؛ يعني گونه اي سازبندي كه گرچه به تمامي با روش ها و ابزار آلات موسيقي كلاسيك غربي منطبق است، چنان رنگ آميزي ايراني دارد و چنان با غزليات حافظ و سعدي جفت و جور مي شود كه گويي حافظ هم هنگام سرودن غزل در حس و حال همين آهنگ ها بوده است.
فخرالديني به «ميراث خبر» البته بسياري از تجربه هاي گرانقدرش براي احياء و نوزايي گوشه هاي گمشده موسيقي ايراني را نگفته است. نمي دانيم بعد از آن ترانه معروف سريال تلويزيوني امام علي (ع)، آيا فخرالديني باز هم سر آن دارد در آينده غافلگيرمان كند؟...

با فرهاد فخرالديني، رهبر اركستر ملي
وقتي شيطنت را كنار گذاشتم
يك روز با دوستانم از جلوي هنرستان موسيقي مي گذشتيم. دوستانم مرا تشويق كردند و گفتند تو كه موسيقي را به اين خوبي بلدي در امتحان ورودي دوره عالي شركت كن، مي خواهيم ببينيم قبول مي شوي يا نه
فرداي آن روز به هنرستان موسيقي رفتم، گفت يك قطعه بزن ببينم چه طور مي زني. من هم يكي از كارهاي خودش را زدم. گفت: تو كه عين خود من مي زني 
005589.jpg

پدرم به موسيقي علاقه زيادي داشت شاعر بود، اهل ذوق بود. شعر مي گفت و شعر مي خواند. او انسان حساسي بود. در خانه ما انواع و اقسام صفحه هاي موسيقي پيدا مي شد. يادم مي آيد او با سليقه و حوصله براي صفحه ها جلد درست مي كرد كه مبادا خراشي روي آن بيفتد. من هم ساعت ها جلوي گرامافون مي نشستم و به موسيقي گوش مي دادم، آن زمان هنوز مدرسه نمي رفتم. سرگرمي ديگرم اين بود كه جلوي راديوي لامپي قديمي مي نشستم و دايم مي گشتم تا ببينم كدام موج برنامه بهتري دارد و موسيقي پخش مي كند. آن موقع فكر مي كردم آدم هايي كه صدايشان را مي شنوم، آدمك هاي كوچكي هستند كه پشت راديو پنهان شده اند. مدام فكرم بود، آهسته بچرخم پشت راديو و آنها را غافلگير كنم. فكر مي كردم اين آدمك ها هر كدام سازي مي زنند و هر چه هست در همين جعبه اتفاق مي افتد. پدرم كارهاي مرا زير نظر داشت و مي خواست من به طرف آموزش هنر و چيزهاي ديگر بروم. يك روز از روي يكي از اشعار پدرم كه خوشنويسي شده بود، بدون اين كه بدانم معني آن چيست چند بار نوشتم و در واقع دست خط او را نقاشي كردم. پدرم وقتي فهميد اين كار من است، گفت: «حالا كه اين قدر علاقه مند هستي پس برو مدرسه و درس بخوان» و تصميم گرفت مرا به مدرسه بفرستد. در حالي كه هنوز به سن مدرسه نرسيده بودم و اواسط سال تحصيلي بوديم. پدرم مرا به مدرسه برد و همان روز ثبت نام شدم و سر كلاس اول رفتم. همراهم تنها يك مداد و يك دفتر سفيد بود. مرا كنار يكي از شاگردان اول كلاس نشاندند. ساكت بودم ببينم چه اتفاقي مي افتد. معلم داشت مشق هاي بچه ها را مي ديد و آنها را خط مي زد. تعجب كردم چرا معلم مشق ها را خط خطي مي كند و به بچه ها يك پس گردني هم مي زند. به يكي از بچه ها گفت فقط دو صفحه نوشتي؟ يك پس گردني ديگر و تقريبا از هيچ كس نگذشت و همه را به بهانه اي تنبيه كرد. پيش خودم فكر كردم مشق همه را كه ببيند برمي گردد، مشق مرا هم ببيند، من هم كه هيچ چيز ننوشتم و چيزي هم بلد نيستم. گفتم اينجا جاي من نيست، مصمم شدم فرار كنم. مداد و دفترم را برداشتم و بدو، فرار كردم. بچه ها گفتند آقا فرار كرد. و معلم گفت بگيريدش. فراش، معلم و بچه ها هم، همه دنبالم مي دويدند. هنوز نيم ساعت از ثبت نام نگذشته بود كه خودم را رساندم به مغازه پدرم. پدرم يك آنتيك فروشي داشت. گفت چرا برگشتي؟ گفتم آن جا بچه ها را مي زنند، نمي خواهم بروم. پدرم هر چه سعي كرد مرا راضي كند، قبول نكردم و گفتم اصلا مدرسه جاي خوبي نيست. اما سال بعد ناچار به مدرسه رفتم.
دوباره فرار كرديد؟
اين بار نه، اما اوايل خيلي شيطنت مي كردم. مدرسه دو حياط داشت يكي حياط دخترانه و ديگري حياط پسرانه. كلاس هايمان هم جدا بود و ما همديگر را نمي ديديم. ساعت هاي زنگ تفريح مان هم فرق داشت. هميشه كنجكاو ديدن آن حياط بودم، و يك روز بالاخره وارد حياط دخترانه شدم، حوض زيبايي با ماهي هاي قرمز داشت. كنار حوض رفتم و با چند تا از دخترها مشغول بازي با ماهي ها شدم. زماني كه به خودم آمدم ديدم در حوض آب هستم، تمام لباس هايم خيس شد و مدت ها از زمان سر كلاس رفتنم گذشته است. با همان سر و وضع از حوض بيرون پريدم و به كلاس رفتم. خانم معلم، فقط گفت ديگر دير نكن. مشق هايت را نوشتي؟ گفتم بله. چند روز بعد پدرم جايزه اي برايم گرفت و گفت چون درست خوب است و معلمت از تو راضي است برايت جايزه گرفته ام. اما شنيده ام شيطنت هم مي كني پسر خوبي باش و به درست برس. پيش پدرم خجالت كشيدم و از آن به بعد كمتر شيطنت كردم.
موسيقي را چه طور و از چه زماني شروع كرديد؟
پدرم به موسيقي توجه زيادي داشت. براي برادرم تار خريده بود و او معلم داشت. معلم به او درس مي داد و من جلوي آنها مي نشستم و نگاه مي كردم و درس ها را به خاطر مي سپردم. نشان مي كردم كه انگشتم كجا بايد باشد. آرزويم اين بود، تاري داشته باشم تا بتوانم تمرين كنم. براي همين به محض اين كه برادرم از خانه بيرون مي رفت، تار را برمي داشتم و شروع مي كردم به تمرين كردن. پدر هم تشويقم مي كرد و مرا زير نظر داشت. يك روز احساس كردم تار ناكوك است و به خاطر اين كه كوك كردن استاد و برادرم را ديده بودم، شروع به كوك كردن تار كردم. اما سيمش پاره شد و باز فهميدم خرابكاري كرده ام، سريع آن را سر جايش گذاشتم و خودم را پنهان كردم، از ترسم جلوي چشم نمي آمدم، تا اين كه برادرم تارش را ديد. چه غوغايي شد و سر نهار، برادرم چغلي مرا به پدرم كرد، پدرم هم گفت اصلا تو تار نزن ويلون بزن. اين مساله خيلي برايم مهم بود، اصلا فكرش را نمي كردم كه چنين اجازه اي به من بدهد. همان روز در مدرسه به يكي از هم كلاسي هايم گفتم كه مي خواهم ويلون بزنم. او هم گفت در مغازه سمساري يكي ديده ام، برويم، همان را بخر. كلي خوشحال شدم، كاري به كيفيت و خوبي و بدي آن نداشتم. در هر حال به آن جا رفتيم، فروشنده گفت قيمت اين ويلون ۲۵ تومان است. شب كه خانه رفتم پول را از پدرم گرفتم و ويلون را خريدم و به خانه آوردم. با وجودي كه اصلا بلد نبودم، مدام تمرين مي كردم و صداي دلخراش درمي آوردم. خلاصه اهل خانه را عاصي كرده بودم، تا اين كه پدرم برايم يك معلم پيدا كرد. خوشبختانه معلمم ويلون خوبي داشت و آن را با خودش نمي برد و من تمام مدت تمرين مي كردم. او بدون نت به من آموزش مي داد و بعد از مدتي توانستم به راحتي تصانيف روز را بزنم. او گفت حالا ديگر چيزي ندارم كه به تو ياد بدهم، تو را به صبا معرفي مي كنم. روزي كه مي خواستيم پيش صبا برويم، خانه نبود. آن زمان ۱۴ سالم بود. بعد از اينكه نتوانستم صبا را پيدا كنم، مدتي نزد يكي از شاگردانش كه منزلش نزديك ما بود، رفتم. حدود سه سال پيش احمد مهاجر تمام كتاب هاي صبا را تمرين كردم و همچون مبناي كارم از اول، بدون نت هر چه مي شنيدم را مي زدم. تا اين كه سراغ آقاي تجويدي رفتم كه به من درس بدهد. تا به حال دوبار به همراه آقاي تجويدي دويدم، يكي همان بار اولي بود كه او را ديدم. مي دانستم او با اركستر صبا در اداره هنرهاي زيباي آن زمان تمرين دارد. وقتي سر تمرين رفتم، او هنوز نيامده بود، جلوي در منتظرش بودم كه آمد. بدون اينكه مرا بشناسد گفت صبا آمده، گفتم خيلي وقت است، تمرين دارد تمام مي شود. او هم دويد كه خودش را سريع تر برساند، من هم پشت سر او دويدم و همين طور كه داشت مي دويد گفت فردا بيا هنرستان. گفتم كجاست؟ در حين دويدن آدرس را مي گفت. تجويدي هم مثل تمام موسيقيدان ها به صبا احترام زيادي مي گذاشت. تجويدي نهايت ادب و احترام را برايش قايل بود. هميشه پشت او راه مي رفت و هيچ وقت دير نمي كرد و آن بار هم خيلي ناراحت شده بود اما عجيب است كه من هميشه دوست داشتم، پيش تجويدي درس بگيرم.
بار دومي كه با تجويدي دويديد كجا بود؟
زماني بود كه هر دومان در هنرستان موسيقي همكار بوديم و درس مي داديم. دوران انقلاب و تظاهرات بود. يك روز تصميم گرفتيم به دانشگاه تهران سري بزنيم و ببينيم چه خبر است. هنركده موسيقي ملي و هنرستان آن زمان در خيابان فلسطين جنوبي منزل مصدق بود. هر دو پياده راه افتاديم. اما تا رسيديم جلوي دانشگاه، تيراندازي شروع شد، هر دو شروع كرديم به دويدن. همان طور كه مي دويديم تجويدي كلاهش را از سرش برداشت. پرسيدم كلاهت را چرا برمي داري، گفت: «مي داني، آخه الان مي گه آن درازه را كه كلاه سرش است، بزنيد» و ما آن قدر خنديديم كه ديگر نمي توانستيم بدويم. يادش بخير دو هفته پيش، آقاي تجويدي را ديدم در بستر بيماري است و ساكت و خاموش شده. حالا ديگر تنها همين خاطرات مانده....
گفتيد كه با تجويدي قرار گذاشتيد.
فرداي آن روز به هنرستان موسيقي رفتم، گفت يك قطعه بزن ببينم چه طور مي زني؟ من هم يكي از كارهاي خودش را زدم. گفت: «تو كه عين خود من مي زني، از فردا خودم بهت درس مي دهم.» روز بعد كه به هنرستان رفتم اوضاع عوض شده بود. چهل نفر براي ويلون ثبت نام كرده بودند و بايد بين استادان آن زمان كه زير نظر صبا درس مي دادند، تقسيم مي شدند. به غير از صبا، علي تجويدي، حسين ياحقي ومحمود تاجبخش هم تدريس مي كردند. آنها چيزي نمي گفتند تا صبا انتخاب خودش را انجام بدهد. در يك سالن بزرگ نشستيم تا صبا شاگردانش را انتخاب كند. سكوت عجيبي بود كه آن را تا امروز هم فراموش نكرده ام. صبا گفت: «يكي بيايد و ويلون بزند»، هيچ كس حاضر نشد جلو برود، او چند بار حرفش را تكرار كرد، ولي باز كسي جرات نيافت. من با اينكه قرار نبود پيش صبا درس بگيرم و قرارهايم را با تجويدي گذاشته بودم فقط به خاطر اينكه به خواسته او پاسخ داده باشم، داوطلب شدم. تا ويلون را دست گرفتم و شروع كردم به نواختن، گفت: «چه دست هاي قشنگي داري، به اين خودم درس مي دهم.» سريع به تجويدي نگاه كردم و با اشاره گفتم چه كار كنم؟! تجويدي اشاره كرد كه ساكت باش و صدايت در نيايد. صبا انتخاب خودش را كرده بود و نوبت به بقيه رسيد. تجويدي گفت مي خواهم به ده مبتدي درس بدهم كه تا به حال ساز نزده اند. به هر حال كلاس هاي ما شروع شد و من حدود سه ماه و نيم نزد صبا ويلون كار كردم.
در آن سه ماه و نيم فرصت نشد كه بااركستر صبا اجراي زنده اي داشته باشيد؟
با صبا قسمت نشد، اما با آقاي خالقي و معروفي اجراهاي زيادي داشتم و در اركستر گل هاي راديو هم مدت زيادي نوازندگي كردم. چون صبا استاد بزرگ من بود، مي خواهم باز هم از او حرف بزنم. يك روز كه سر كلاس صبا بوديم و صبا داشت با ما حرف مي زد يك نفر آمد و كنار تخته سياه ايستاد. نگاه من به او افتاد و او از نگاه من فهميد كه كسي آمده، تا او را ديده از جايش جست و به طرف او رفت كه ناگهان ناخنش به تخته گرفت و شكست. بعد از اينكه با او صحبت كرد، به محض اينكه او رفت، صبا به ناخنش نگاه كرد و گفت اي واي ناخنم شكست، خيلي پريشان بود. فكر كردم از درد است، گفتم استاد خيلي درد مي كند، گفت نه فردا برنامه دارم و بايد سه تار بزنم، اما حالا كه ناخنم شكسته چه كار كنم. خيلي ناراحت شدم، چون فكر مي كردم نگاه من باعث شده اين اتفاق بيفتد. صبا گفت نگران نباش يك فكري مي كنم. همين مساله باعث شد، صبا شب در منزل انگشت دانه اي را كه امروز با آن سه تار مي زنند درست كند. روزهاي آخري كه با صبا كلاس داشتيم، صبا سرماخورده بود و سينه اش به شدت درد مي كرد. خيلي نگران حالش بودم، گفت نگران نباش، مي گويم برايم آش شلغم درست كنند. جلسه بعد صبا نيامد، گفتند مريض است. جمعه همان هفته از راديو مرگ صبا را اعلام كردند، اما من باور نمي كردم، مگر مي شد صبا به اين راحتي ها بميرد. مدتي گذشت تا روحيه ام را دوباره پيدا كردم و رفتم سركلاس هاي آقاي تجويدي. حدود دو سه سالي پيش او مي رفتم، در اين مدت، هم ديپلمم را گرفتم و هم در عالم موسيقي تمام قطعات ويلوني كه به دستم رسيده بود را زده بودم و تمام كتاب هاي خالقي و ديگران را در كتابخانه ملي خوانده بودم. آن زمان تصميم داشتم به خارج از كشور بروم و پزشكي يا كشاورزي بخوانم.
حال چه طور شد سر از رشته موسيقي درآورديد؟
اين هم اتفاقي بود. يك روز با دوستانم از جلوي هنرستان موسيقي مي گذشتيم. دوستانم مرا تشويق كردند و گفتند تو كه موسيقي را به اين خوبي بلدي در امتحان ورودي دوره عالي شركت كن، مي خواهيم ببينيم قبول مي شوي يا نه؟ قبول نكردم چون داشتم مقدمات سفر به آلمان براي ادامه تحصيل را مهيا مي كردم، اما دوستانم دست بردار نبودند. تا اينكه بالاخره در امتحان ورودي ثبت نام كردم و امتحان دادم. وقتي نتايج آمد با ناباوري ديدم قبول شده ام.
تعجب كردم فكر مي كردم حتما اشتباهي پيش آمده. اما بعد از قبولي، تحصيل در خارج را رها كردم و در ايران موسيقي را در ادامه دادم.
هم دوره اي هايتان چه كساني بودند؟
فرامرز پايور، حبيب الله صالحي، آقاي گلپايگاني نوازنده ويلون كه متاسفانه در جواني فوت شد، افليا پرتو، دكتر خوشنام و چند نفر ديگر كه امروز همگي افراد مطرحي در موسيقي هستند. جالب اينجاست كه همان ترم اول شاگرد اول شدم، آنجا بود كه فهميدم كتاب هايي كه در كتابخانه ملي خوانده ام، چه قدر مفيد بوده و چه قدر در پيشرفتم به من كمك كرده است. جا دارد اينجا از استادان خوبم دكتر بركشلي، مليك اصلانيان و دكتر خاچيك يادي كنم كه خيلي چيزها از آنها آموخته ام.
علاوه بر اين دوستان زيادي هم داشتم، كه خيلي چيزها از آنها ياد گرفتم. يكي از دوستان خوبم مصطفي پورتراب بود كه با او از سال دوم تحصيل در هنرستان هم تدريس مي كردم.
از چه سالي در هنرستان تدريس كرديد؟
از سال ۴۲ تدريس را شروع كردم و از همان دوران همكاري ام با اركستر برنامه گل هاي راديو هم شروع شد. در اركستر گل ها، رهبرمان روح الله خالقي و جواد معروفي بودند. در چند اركستر ديگر هم نوازنده ويلون و ويولا بودم تا اينكه كم كم علاقه مند شدم خودم هم قطعاتي براي اركستر بنويسم. هم براي هنرهاي زيبا و هم براي راديو قطعاتي از خودم را اجرا كردم.
رهبري اركستر را از چه زماني شروع كرديد؟
در راديو گاهي اوقات اركستر را رهبري مي كردم. مرتضي حنانه، فريدون ناصري و معروفي، وقتي كاري را خودم تنظيم مي كردم، ترجيح مي دادند اركستر را هم خودم رهبري كنم. در واقع در راديو هم مثل هنرستان از يك طرف همكارشان بودم و از يك طرف رهبرشان. گاهي با هم ساز مي زديم گاهي اداره مي كردم تا اينكه اركسترهاي راديو و تلويزيون در هم ادغام و يك اركستر بزرگ به اسم «اركستر راديو تلويزيون ملي ايران» تشكيل شد. رهبري اين اركستر در ابتدا با فريدون ناصري بود، گاهي مواقع رهبري آن را من هم انجام مي دادم. بعد رهبري اركستر را به مرتضي حنانه واگذار كردند، در اين دوران و بيش از گذشته اركستر را رهبري كردم. مواقعي هم كه لازم بود قطعات برنامه گل ها ضبط شود، بيشتر رهبري ها به خواست آقاي معروفي با من بود. البته اين كار با ترفندهاي زيبا و پنهاني انجام مي شد. آنها مي خواستند رهبري را به من واگذار كنند، اما اين مساله را كم كم و با زيركي انجام دادند، يك بار قطعه اي براي گل ها نوشته بودم، تمرين اول با اركستر را آقاي معروفي انجام داد اما دفعه دوم كه قرار بود قطعه ضبط شود، آقاي معروفي نيامد و اين، كاملا حساب شده بود. آقاي معروفي زنگ زد و گفت نمي توانم بيايم و آقاي فخرالديني خودشان رهبري كنند. بعد از اينكه قطعه ضبط شد آقاي معروفي آمد و گفت: «خيالم راحت شد. ديگه تا شما هستي، روي سكوي رهبري نخواهم آمد. دنبال رهبر مناسبي مي گشتم و حالا آسوده شدم.»
كم كم صحبت اين شد كه اركستر بزرگ راديو تلويزيون بايد يك رهبر ثابت داشته باشد،  آن زمان آقاي حنانه، معروفي، ناصري و من اركستر را راهبري مي كرديم. در راي گيري اي، همه حتي رهبران ديگر هم به من راي دادند. در هر حال از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۸ سمت رهبري اين اركستر را بر عهده داشتم و كارهاي زيادي با آن ضبط كردم و انجام دادم و آن سابقه بعدها باعث شد كه از من به عنوان رهبر اركستر موسيقي ملي استفاده شود.
برگرديم سر خاطراتتان، پس بعد از اينكه تحصيل دوره عالي موسيقي را شروع كرديد از ادامه تحصيل در خارج از كشور منصرف شديد؟
طي دوران تحصيل، چند نفر از استادانم، آنقدر خوب به من توجه كردند و آنقدر پيشرفتم خوب بود كه فكر كردم، كجا بروم، بهتر از اينجا. از طرفي موسيقي را دوست داشتم، اما هرگز فكر نمي كردم بتوانم آن را به طور حرفه اي دنبال كنم و درس بخوانم، هميشه فكر مي كردم يا پزشكي مي خوانم يا كشاورزي، اما زماني كه شرايط مهيا شد، موسيقي را ادامه دادم. به هر حال محيط و فضاي آن دوران آنقدر برايم جذاب بود كه از سفر به خارج منصرف شدم.
005595.jpg

اين طور كه شما مي گوييد شروع موسيقي، انتخاب ساز و رهبري اركستر و ساخت موسيقي فيلم همه خيلي اتفاقي پيش آمده است و شما برايش برنامه ريزي خاصي نداشته ايد.
بلكه كاملا اتفاقي بود. هيچ وقت در زندگي فكر نكردم، چه كاره خواهم شد.
باور كردني نيست اتفاقاتي كه در زندگي ام افتاده با برنامه ريزي بلندمدت نبوده است. در واقع هدفمند جلو نرفتم. اصلا تصور نمي كردم، اولين فارغ التحصيل هنرستان عالي موسيقي شوم و در تمام ترم ها هم شاگرد اول، همه اش اتفاقي بود. مثلا دوست داشتم نوازنده راديو باشم، بعدها، نه تنها نوازنده راديو، بلكه رهبر اركستر آن هم شدم.
يعني اگر پدرتان در نوجواني ويلون دستتان نمي داد، حالا معلوم نبود، شما موزيسين بوديد يا خير؟
بله، اگر آن زمان پدرم تشويقم نمي كرد، معلوم نبود چه كاره مي شدم. اما خب، شايد هم زندگي بايد همين طور باشد. در هر حال اين دوران را گذرانده ايم و حالا هم داريم گذشته را تماشا مي كنيم. كسي چه مي داند و چه كسي مي تواند قطعا بگويد در آينده چه پيش خواهد آمد؟
هميشه فكر مي كردم، شكل گيري اركستر موسيقي ملي همواره دغدغه شما بوده است.
من هم مثل همه ايراني ها دوست داشتم، اركستري با صداي ايراني باشد كه بتواند با مردم ايران انس و الفتي خاص پيدا كند، اما خودم اقدام به تشكيل اش نكردم و به آن دعوت شدم. قبل از اينها هم تجربه هايي در زمينه تشكيل چنين اركستري وجود داشت. از اولين كساني كه چنين تجربه اي را پشت سر گذاشتند آقاي علي نقي وزيري بود، بعد از آن روح الله خالقي و ديگران كه در اين زمينه زحمت كشيدند.
من هم چون چند سالي كه رهبر اركستر راديو تلويزيون بودم و تجربه اين كار را پيدا كرده بودم از من خواستند كه اين اركستر را تشكيل بدهم و البته تشكيل آن كار آساني نبود. متاسفانه وقتي اعضاي اركستر انتخاب شدند، به علت مشكل مالي اركستر تشكيل نشد. بعد در دوره وزارت آقاي مهاجراني دوباره اين موضوع پيگيري شد و آقاي خاتمي هم همكاري هاي لازم را كرد و حالا حدود ۵ سال است اركستر تشكيل شده است.
مشكلات شما در اين اركستر چيست؟
اركستر ملي بايد خوراك خودش را تامين كند. مثل لوكوموتيوي است كه بايد اول ريلش را كار بگذارد تا بتواند روي آن حركت كند. اين طور نبود كه قطعاتش از قبل آماده باشد، ما تمام اين قطعات را جمعآوري و تهيه كرديم. اركسترهاي ملي اكثرا رپرتوار ندارند و بايد برايشان چيزهايي توليد كرد. خوشبختانه با همكاري دوستان توانسته ايم اين مشكل را حل كنيم و تا به حال هم وضعيت بدي نداشتيم.
حالا بعد از اين پنج سال، چه احساسي داريد؟ فكر مي كنيد كارهايي را كه مي خواستيد انجام داده ايد؟
از نتيجه كار به نسبت ۵ سال راضي هستم.
خوانندگاني كه با اين اركستر كار مي كنند، از نظر اجراي صحنه اي جزو بهترين ها هستند و نوازندگان كارشان را خيلي خوب انجام مي دهند. اجراي روي صحنه كار آساني نيست. كار با اركستر موسيقي ملي ايران، تجربه خاصي مي خواهد، اميدوارم در آينده بتوانيم از حضور خوانندگان ديگر هم بهره مند شويم و علاقه مندان آنها هم شاهد همكاري خواننده مورد علاقه شان با اركستر باشند.
اين اركستر با ايثار و از خودگذشتگي تشكيل شده و به دردها و مشكلات آن بايد توجه كرد، نه اينكه مدام جلويش سنگ بيندازند كه حركتش را كند يا متوقف كند. توقعي كه از اركستر ملي داريم، بايد از توقعي كه از اركستر سمفونيك داريم متفاوت باشد.

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   حوادث  |   در شهر  |   زيبـاشـهر  |   سفر و طبيعت  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |