شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۳ - سال دوازدهم - شماره - ۳۳۴۰
تهرانشهر
Front Page

راه گريزي نيست
حبس شده در اتاق تبليغ
در يك اتاق دربسته زنداني شده ايد. همه ديوارها را تبليغات پوشانده اند. شما را روي صندلي با برچسب هاي تبليغاتي بسته اند، ده ها تلويزيون، در حال پخش تبليغات هستند و سر و صداي تبليغات از هر طرف به گوش مي رسد
004737.jpg
صداي مسيج تلفن همراهتان در مي آيد. يك چشم بسته، يك چشم باز به صفحه تلفن نگاهي مي كنيد:« شركت فلان در خدمت شماست»
محمد جباري 
به سختي از رختخواب خودتان را جدا كرده ايد و آبي به صورت زده ايد و به زور داريد لقمه نان و پنير رادر حلقتان فرومي بريد. براي رفع كسالت تلويزيون را روشن مي كنيد. برنامه اي در حال پخش است هنوز چند لحظه نگذشته كه برنامه قطع مي شود و پيام هاي بازرگاني و تبليغات شروع مي شود. چشمتان به چند دقيقه زمان پخش پيام هاي بازرگاني مي خورد، از خير ديدن تلويزيون مي گذريد و راديو را روشن مي كنيد. آهنگي درحال پخش است آهنگ تمام مي شود و پس از چند لحظه چند پيام بازرگاني. راديو را هم خاموش مي  كنيد.
نورآفتاب چشمانتان رامي زند. در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاده ايد. پسركي تراكت هاي تبليغي فلان شركت را پخش مي كند و يكي هم به دست شما مي دهد. بازهم از اتوبوس خبري نيست. نگاهتان به كيوسك مطبوعاتي بغل ايستگاه مي افتد و يادتان مي آيد، امروز صفحه مورد علاقه شما درروزنامه چاپ مي شود. باعجله روزنامه رامي خريد تا به اتوبوس كه در همين لحظه آمده برسيد. دراتوبوس روزنامه را ورق مي زنيد ولي به جاي صفحه مورد علاقه شما تبليغ يك صفحه اي فلان شركت چاپ شده. حسابي حالتان گرفته مي شود. سرتان راكه بالا مي بريد، تبيلغ همان شركت را روبه روي خوتان مي بينيد، روي بيلبوردهاي تبليغاتي بزرگراه. سعي مي كنيد جاي ديگري براي نگاه كردن پيدا كنيد.
به محل كار مي رسيد. تا سرتان خلوت است به سراغ اي ميل هايتان مي رويد تا آنها را چك كنيد. تعداد زياد اي ميل هاي جديد، خوشحالتان مي كند و با اشتياق به سراغ «ميل باكس»تان مي رويد. ولي از همه ايميل ها رسيده تنها يكي از طرف دوستانتان بوده و بقيه  اي ميل هاي تبليغاتي بوده. روي دكمهdelete كليك مي كنيد.
بعد از ناهار است و سرتان را به صندلي تكيه داده  ايد تاكمي استراحت كنيد. صداي مسيج تلفن همراهتان درمي آيد. به هر بدبختي هست. تلفن همراهتان را از ته كيف دستي تان در مي آوريد ولي يكدفعه خشكتان مي زند:« ما به آقاي فلاني راي مي  دهيم برنامه  انتخاباتي آقاي فلاني...» بقيه مسيج را نمي خوانيد وآن را پاك مي كنيد. تلفن همراه را روي ميز رها مي كنيد و دوباره سرتان را روي صندلي مي گذاريد. دقايقي مي گذرد و دوباره صداي مسيج تلفن همراهتان در مي آيد. يك چشم بسته، يك چشم باز به صفحه تلفن نگاهي مي كنيد:« شركت فلان در خدمت شماست. خمير دندان بابهترين كيفيت. دندان شما سفيد خواهد ماند...» دندانهايتان را به هم فشار مي دهيد وتلفن همراهتان راخاموش مي كنيد.
در يك اتاق دربسته زنداني شده ايد. همه ديوارها را تبليغات پوشانده اند. شما را روي صندلي با برچسب هاي تبليغاتي بسته اند، ده ها تلويزيون، در حال پخش تبليغات هستند و سر و صداي تبليغات از هر طرف به گوش مي رسد. جلورويتان تلفن همراه خودتان رامي بينيد. از صفحه تلفن، دستي بيرون مي آيد و توده اي از پيام هاي تبليغاتي را در حلق شما فرومي برد. چشمانتان ديگر جايي را نمي بيند. ديگر هيچ چيز را حس نمي كنيد، چند لحظه مي گذرد، تكان شديدي را حس مي كنيد به سختي چشمان خود را باز مي كنيد همكارتان را مي بينيد كه با نگراني نظاره گر شماست.

دوربين ديجيتال، قاتل عكاسي؟!
هميشه افرادي وجود دارند كه زياد دل خوشي از پيشرفت ندارند.يكي اش ديويد هاكني، عكاس و هنرمند انگليسي است كه فكر مي كند تكنولوژي ديجيتال، فاتحه هنر عكاسي را خوانده است. حرف بدي هم نمي زند. او اعتقاد دارد امكاناتي كه اين فن آوري در اختيار عكاس قرار مي دهد؛ باعث پايين آمدن سطح اين هنر مي شود. چون مي شود عكس ها را روتوش كرد؛ با هم تركيب كرد و چيزي از كار درآورد كه چندان شباهتي با موضوع اصلي و طبيعي ندارد.
هاكي به عنوان مثال كار يكي از عكاس هاي روزنامه لس آنجلس تايمز را مثال زده كه يكي از خواننده ها كشف كرد كه موقع جنگ عراق، دو تا عكس را با هم سوپرايمپوز (برهم نمايي) كرده و به عنوان يك تصوير واقعي تحويل روزنامه داده و آنها هم اخراجش كرده اند. يا عكس ديجيتال روتوش شده التون جان را با تصوير اصلي مطابقت داده و به اين جور قلب واقعيت اعتراض كرده است.
تكنولوژي ديجيتال اما موافقاني هم دارد. به هر حال دست هنرمند را براي خلق بيشتر باز مي گذارد و اجازه مانور بيشتري به او مي دهد ضمن اين كه همه چيز را ساده تر و امكان توليد انبوه را فراهم مي كند. ضمن اين كه به قول راسل رابرتس، مدير بخش عكاسي موزه ملي عكاسي و فيلم و تلويزيون، سال هاست كه از اين قبيل دستكاري ها در آثار عكاسي انجام مي شود و ربطي به عصر تكنولوژي ديجيتال ندارد و ايمون مك كيب، يكي از دبيران عكس سابق گاردين از اين هم پيشتر رفته و گفته كه ديگر قرار نيست عكاسي هنر حقيقت باشد و اين باور سال هاست كه از بين رفته است.
اما تمام حقيقت را معمولا يك نفر نمي گويد. آن ديگران هم حق دارند. شايد اين قبيل امكانات تازه، اصالت خيلي چيزها را بگيرد. هنر از نگاهي حاصل يك جور محدوديت است. زماني يك نفر گفت: «مهم ترين بخش يك تصوير، قاب آن است.»

تب ويژه نامه ، وقتي شهر در تب عيد مي سوخت
آخرهاي سال پيش، تب ويژه نامه مطبوعات را گرفته بود. خيلي از نشريات سينمايي، ورزشي و روزنامه ها عزم كرده بودند خوانندگانشان راتحويل بگيرند و براي تعطيلات عيد كلي مطلب خواندني و پرونده و از اين جور چيزها برايشان فراهم كنند. هرچه باشد، مطبوعات ۱۴ روز تعطيل بودند و اين ويژه نامه ها بايد اوقات مردم را پر مي كردند. ميان روزنامه هاي ورزشي روزنامه ۹۰ و خبر ورزشي هر دو براي نوروز ويژه نامه هايي ۲۴ صفحه اي منتشر كردند. تيتر اول روزنامه ۹۰ كه مصاحبه اي باعلي پروين انجام داده بود اين بود پروين : مامان نصرت وقتي مرد، عيدي هم مرد. در اين ويژه نامه  مي توانستيد گفت وگوهايي با چهره هاي ديگر فوتبال كشور مثل برانكو سرمربي تيم ملي بخوانيد كه موضوع اين گفت وگوها بيشتر به مسايل خانوادگي مربوط مي شد. مثلا اگر دوست داشتيد بدانيد برانكو ازمادر زنش مي ترسد يا نه، مصاحبه ۹۰ كارتان را راه مي انداخت. آنها همينطور با ناصراحمدپور هم كه مدير مسوول روزنامه است، مصاحبه مفصلي ترتيب داده بودند ضمن اين كه تمام اعضاي تحريريه و فني روزنامه  هم با جزئيات معرفي شده بودند. يكي دو روز بعد خبر ورزشي هم يك ويژه نامه نوروزي منتشر كرد كه سوژه هايش شباهت هايي با ۹۰ داشتند. تيتر عجيب گفت وگو با حسين رضا زاده يعني«با نام ابوالفضل (ع) دوپينگ مي كنم.» جزو نكات شاخص اين ويژه نامه بود. ضمن اين كه اين جا هم مي شد پشت صحنه روزنامه را مرور كرد و بااعضاي تحريريه و حتي فاميل هايشان آشنا شد. قضيه گفت وگوي غير ورزشي با چهره هاي ورزشي اين جا هم ديده مي شد. مثل گفت وگو با خداداد عزيزي كه گفته بود به خاطر دخترش است كه مي خندد.
اولين روزنامه سينمايي كشور، يعني باني فيلم هم كه يك ويژه نامه نورزوزي در ۳۶ صفحه منتشر كرده بود كه عكس روي جلدش پشت صحنه فيلم هشت پا به كارگرداني عليرضا داوودنژاد بود. مهمترين نكته اين ويژه نامه حجم عظيم آگهي هايش بود. در شرايطي كه در طول سال كمتر آگهي هاي غير سينمايي در اين روزنامه ديده بوديم. ويژه نامه عيد باني فيلم اين كمبود را جبران كرده بود و تبليغات همه جور چيزي از ماشين لباسشويي گرفته تا جاروبرقي را مي شد لابه لاي صفحات اش پيدا كرد. دو ماهنامه سينمايي پر مخاطب يعني مجله فيلم و دنياي تصوير هم به سنت هر سال شان كه البته بديهي است اين سنت در موردمجله فيلم سابقه پيش تري دارد در اواخر اسفند ويژه نامه هاي بهاري منتشر كردند. جلد دنياي تصوير عكس محمدرضا گلزار در فيلم كما بود و جلد فيلم پرويز پرستويي را در مارمولك نشان مي داد. جالب است كه هر دو اين دو ماهنامه براي عيد، پرونده مفصلي درباره سه گانه ارباب حلقه ها كاركرده بودند. بازار بهاريه هم در هر دو اين مجله ها داغ بود. در دنياي تصوير مي توانستيد يادداشت هاي نويسنده هاي اين مجله را درباره فيلم هاي به نمايش درآمده در جشنواره فيلم فجر بخوانيد. يادداشت هايي كه در آنها بدون استثناء تعريف و تمجيد از گاوخوني، آخرين ساخته بهروز افخمي با تهيه كنندگي علي معلم فراموش نشده بود. درمجله فيلم بهاريه هاي پوراحمد، پرويز دوايي و رضاكيانيان خواندني بودند ودو پرونده هم براي دو فيلم مارمولك و بوتيك مي توانستيد در اين ويژه نامه بخوانيد. ماهنامه هفت در شماره اسفندش يك مطلب خواندني چاپ كرده بود با عنوان «اين فوتوژنيك ها»، درباره چهره هاي زيباي سينمايي اما به خاطر همين مطالب - كه چندان با سبك و سياق سردبير مجله هفت همخوان نيست- ممكن بود وسوسه شويد و ۸۵۰ تومان خرج كنيد.
هفته نامه چلچراغ هم با ۵۴ صفحه و قيمت ۳۰۰ تومان براي مخاطبانش يك ويژه نامه تدارك داده بود. روي جلد اين شماره عكس بازيگر دختر فيلم مارمولك را مي ديديد كه با او مصاحبه كرده بودند. پژمان بازغي و پژمان جمشيدي هم جزو چهره هاي ديگري بودند كه باهاشان مصاحبه شده بود. چلچراغ دو تا پرونده نسبتا مفصل در اين شماره كار كرده بود. يك پرونده لباس(با تيتر فعلا همين لباس زيباست نشان آدميت) و ديگري پرونده سفر ( با تيتر از هونولولو تا دره آلبالو)
روزنامه شرق هم ويژه نامه مفصل اش را در سه مرحله ارايه كرد يك ۶۴ صفحه در روز ۲۷ اسفند و دو تا ۸ صفحه در روز بعد.
ويژه نامه ۹۶ صفحه اي همشهري را هم، براي آن كه تواضع كرده باشيم. به عنوان آخرين مورد مي آوريم ويژه نامه اي كه پراز مطالب كوتاه و خواندني با گرافيك خاص بوده. نگاه به چهره ها و پديده هاي سال در زمينه ها مختلف محور اصلي اين ويژه نامه بود و جلد قرمز رنگش باآن دايره هاي تو در تو مي توانست بعضي چشم ها را آزار دهد. اگر اين ويژه نامه راهنوز نديده ايد يك جوري گيرش بياوريد و بخوانيد چون گفته اند زياد از خودمان تعريف نكنيم.

پشت نيمكت هاي چوبي
004743.jpg
كف دستمان را كه نگاه مي كنيم چه چيزهايي مي بينيم. فال؟ نه خواندن اين خطوط درهم، كار ما نيست. در مجموع، اعتقادي هم به «كف بيني» نداريم. ما وقتي كف دستمان را مي بينيم تنها ياد يك خاطره دردآور مي افتيم؛ يك روز پس از پايان تعطيلات عيد و كتك هاي صبحگاهي در مدرسه.
مي گويند كه دوره كتك خوردن بچه ها در مدارس گذشته، باور مي كنيم و مي گذريم اما حتي اگر بپذيريم كه ديگر گريه هيچ بچه اي در مدرسه بابت خوردن ضربات خط كش، كابل و شيلنگ روي كف دست اش يا سيلي ناظم و معلم روي صورت اش يا فرو رفتن خودكار لاي انگشتانش، در نمي آيد، باز هم تغييري در دشواري رفتن به مدرسه پس از تعطيلي ۱۵ روزه به وجود نمي آيد. اينكه ديگر خيلي روياپردازانه است كه تصور كنيم تمام بچه هاي ايران عاشق نيمكت هاي چوبي مدرسه و خانم يا آقا معلمشان هستند! به هر حال چه خوشتان بيايد و چه نيايد، بازگشايي مجدد مدارس شتري است كه دم در هر خانه اي كه داخل آن يك بچه مدرسه اي خوابيده باشد، مي خوابد. امروز بايد به زحمت از رختخواب كنده شويد و در هواي خواب آور بهار مسير مدرسه را پيش بگيرد. بابت يادآوري اين اتفاق تلخ متاسفيم!
براي بچه هاي امروز كه حوصله تحمل ساعت هاي بي پايان كلاس درس در روزهاي پس از تعطيلات را ندارند، شايد بهترين مسكن، گوش سپردن به خاطرات پدر، دايي، برادر بزرگتر و خلاصه تمام آن كساني باشد كه وقتي به مدرسه مي رفتند «چوب معلم گل بود»!
مبارزه با برخورد خشونت آميز در مدارس؟ چي؟ شكايت از ناظم، مدير يا معلمي كه بچه ها را كتك مي زد؟ نه، شما از آن روزها خيلي فاصله گرفته ايد. آن روزها مدرسه سياه بود. جايي كه كوچكترين اشتباهت بخشيده نمي شد. بابت چند دقيقه دير رسيدن به مراسم صبحگاهي كف دست هايت ورم مي كرد، يك خنده يواشكي چه مجازاتي داشت، يك نمره تك كه ديگر مدرسه و خانه را برايت جهنم مي كرد. تمام اين برخوردهاي فيزيكي به يك طرف، آن «سياه چال» لعنتي چه دغدغه روحي بزرگي بود. ما ساده بوديم و خيلي دير بزرگ شديم. اين بود كه هيچ وقت نفهميديم «سياه چال» ساخته ذهن بيمار يك مدير،ناظم يا معلم گمنام بوده!
هر چه بود گذشت. پشيمان هم نيستيم. اينكه حالا خاطره اي - هر چند تلخ - براي نوشتن داريم هم خودش براي نسل ما امتيازيست. ما كتك خورديم و بزرگ شديم؛ قبل از عيد، بعد از عيد و هميشه.
اين خاطرات تلخ كه حالا برايمان شيرين (!) شده اند البته ويژگي هاي ديگري هم دارند. هزار و يك تاثير اجتماعي و سياسي و غيره را فراموش كنيد و فقط اين نكته را در نظر بگيرد كه بچه هاي امروز با شنيدن يا خواندن خاطرات ما چه راحت روزهاي پس از تعطيلات مدرسه را تحمل مي كنند.
... از رخت خواب بيرون بياييد، كيف مدرسه را برداريد و راهي شويد. شما وارث كتك هاي ما نيستيد!

بازتاب
تاريخ واقعي انيميشن در ايران
چند شماره قبل مطلبي درباره انيميشن و آقاي دكتر زرين كلك چاپ شده بود و به ايشان لقب پدر انيميشن ايران داده بودند. بنده با شناختي كه از آقاي زرين كلك دارم ايشان را هنرمندي محترم و مطرح در سطح جهاني با تلاش هاي ارزنده اي كه براي پاي گيري انيميشن در ايران و به خصوص در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در دانشگاه كرده اند شخصا احترام خاصي براي ايشان قايلم و مطمئنم اين لقب را مصاحبه كننده محترم ايرانشهر به ايشان داده اند والا ايشان احتياجي به اين نوع القاب ندارند.
براي اينكه نويسندگان و خوانندگان محترم ايرانشهر به سابقه انيميشن و چگونگي شكل گيري آن در ايران واقف شوند به عنوان كسي كه عملا در متن اين شكل گيري قرار داشتم، مطالب زير را به عرض مي رسانم. همانطور كه آقاي زرين كلك هم اشاره كرده بودند، مردم و به خصوص كودكان و نوجوانان قديم اطلاعي از چگونگي تهيه انيميشن نداشتند، فقط از ديدن آن لذت مي بردند و البته چون تلويزيون وجود نداشت برخي از سينماها قبل از نمايش فيلم اصلي فيلم هاي كوتاه انيميشن نمايش مي دادند.
در زمان جنگ جهاني دوم در سال ۱۳۲۰ كه ايران به اشغال نيروهاي متفقين درآمد بنده نوجواني بودم دوازده سال و به خوبي بياد دارم كه در خيابان لاله زار جنوبي، داخل يك پاساژ، سينمايي بود به نام سينما اخبار كه توسط انگليسي ها احداث و اداره مي شد و در آن مستمرا از صبح تا شب فيلم هاي مربوط به جنگ و پيشرفت متفقين را نمايش مي دادند و نام فيلم ها هم اخبار ؟؟ تن بود و براي جلب مردم، به خصوص كودكان ونوجوانان تعدادي فيلم كارتون هم چاشني فيلم هاي جنگي مي كردند. ورود به سينما براي همه آزاد و مجاني بود و حتي به مردم چاي و شيرين مجاني هم مي دادند. بنده با چند نفر از همسالانم عاشق رفتن به اين سينما براي ديدن فيلم هاي كارتوني بوديم و جالب است كه بدانيد در آن زمان به فيلم هاي انيميشن مي گفتند فيلم هاي مضحك قلمي. در سال ۱۳۳۲ اداره كل هنرهاي زيباي كشور (وزارت ارشاد فعلي) با همكاري دانشگاه سيراكيوز آمريكا اقدام به تشكيل كلاس هايي براي تعليم رشته هاي مختلف فيلم و سينما كرد و با يك كنكور سخت كه براي اولين بار در ايران به صورت تستي چهار جوابي انجام شد از بين بيش از ۶۰۰ داوطلب چهل و چند نفر انتخاب شدند كه در سال ۱۳۳۵ در رشته هاي مختلف فيلم متخصص شدند و براي تمام آنها از طرف دانشگاه سيراكيوز گواهينامه تخصصي صادر و ارسال شد و از بين فارغ التحصيلان، ۶ يا۷ نفر انتخاب شدند كه در دو گروه سه يا چهارنفره جهت تكميل تحصيلات در سال هاي ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷ به آمريكا اعزام شدند و كليه آنها به استثناي يك نفر به دانشگاه اينديانا رفتند و يك نفر باقيمانده كه بنده بودم به دانشگاه يوسي ال آ(U.C.L.A) واقع در لوس آنجلس ايالت كاليفرنيا براي تحصيل در رشته انيميشن انتخاب و اعزام شدم و ضمن تحصيل در اين رشته كه كاملا تازگي داشت و در كلاس هاي دانشگاه سيراكيوز در تهران تدريس نشده بود در چند استوديوي معروف يوپي ا(U.P.A) و والت ديسني كارآموزي كردم. در پايان تحصيلات از طرف ادراه كل هنرهاي زيبا، از بنده خواسته شد وسايل مربوط به فيلمبرداري انيميشن -كه نسبتا حجيم است - و ميزهاي طراحي و وسايل جنبي را انتخاب و از طريق سفارت ايران به تهران ارسال كنم كه به اينكار اقدام كردم و از كارخانه آكسبري(OXBERRY) اين وسايل خريداري و به ايران ارسال شد. پس از بازگشت به ايران در سال ۱۳۳۹ دوربين و پايه هاي آن و ميزهاي طراحي و غيره را در اداره كل هنرهاي زيبا نصب كردم و به اين ترتيب اولين استوديوي انيميشن در ايران شكل گرفت و چون تخصص بنده كارگرداني و فيلمبرداري انيميشن بود و براي همكاري احتياج به تعدادي طراح و نقاش مستعد و با ذوق داشتم از بين داوطلبان حدود ۱۲ نفر را انتخاب كردم و طي يك دوره فشرده، آموخته هاي خود را به آنها منتقل كردم و در بين آنها جواني بود با ذوق و سخت كوش و علاقه مند به نام آقاي اسفنديار احمديه كه به سرعت پيشرفت كرد و همكاري خوبي با بنده داشت، ولي متاسفانه به علت كارشكني و عدم همكاري مسوولان اداره، به خصوص آقايان بهلبد و جباري رئيس و معاون اداره كل كه حتي براي خريد وسايل مصرفي از قبيل طلق و رنگ مخصوص كه مي بايستي از خارج تهيه مي شد و غيره، بنده را در تنگنا قرار داده بودند، اجبارا پس از دو سال تحمل مشقت، استعفا دادم.
در اينجا لازم است به آقاي اسفنديار احمديه اداي احترام كنم، چون ايشان از جواني كه كار با بنده را شروع كرد و هم اكنون ۷۶ ساله است كار را رها نكرد و بطور مستمر به كارخلق فيلم هاي انيميشن چه در موسسات مختلف از جمله تلويزيون و حتي در منزل خود مشغول است. در خاتمه به نظر بنده به جاي دادن القابي نظير پدر، بهتر است جملاتي نظير پيشكوستان و ادامه دهندگان راه آنها گفته شود.
ارادتمند همه انيميشن و مضحك قلمي سازان ايران
پرويز اصانلو

سطح بالاي علمي  راه ايمني
براساس يك نظرسنجي، ۹۱ درصد از جوانان كشور راه ايمن شدن كشور در مقابل دشمنان را دسترسي به عاليترين سطوح علمي و صنعتي مي دانند.نتايج حاصل از اين پژوهش كه توسط سازمان ملي جوانان و با استفاده از نظرات جوا نان ۲۸ استان كشور بدست آمده، نشان مي دهد كه ۷۹ درصد از جوانان ايراني، ميهن دوستي را مخالف اعتقادات ديني نمي دانند و ۸۸ درصد از آنان معتقدند تمدن ايراني با فرهنگ اسلامي درآميخته است.
۸۵ درصد از جوانان شركت كننده در اين نظرسنجي اعلام داشته  اند كه شنيدن سرود ملي و برافراشته شدن پرچم ايران، احساساتشان را برمي انگيزد و آنان را به وجد مي آورد.
۸۷ درصد از جوانان نيز بيان داشته اند كه علاقه آنان به ميهن، به عملكرد دولت ها بستگي ندارد و در همه حال به ايران عشق مي ورزند.
نتايج اين نظرسنجي كه با شركت ۷۵ هزار جوان ايراني انجام شده است نشان مي دهد كه ۹/۸۹ درصد از جوانان مراسم نوروز را بسيار دوست دارند و آن را يك جشن ملي مي دانند.

جايزه مردم براي هري پاتر
004740.jpg
جي.كي رولينگ نويسنده داستان هري پاتر و محفل ققنوس جايزه بهترين داستان سال منتخب مردم را از سوي جمعيتWH Smith دريافت كرد.
هري پاتر در حالي برنده جايزه شد كه رمان هايي نوشته ايان رانكين، جيمز هربرت، مارك هادون و كالوم مك كان رقيب جي.كي رولينگ بودند. ۱۴۸ هزار خواننده از طريق كتابفروشي ها، اينترنت و كتابخانه ها براي انتخاب برندگان هشت رشته راي داده بودند.
رولينگ كه اخيرا توسط نشريه فوربز در ليست بيليونرها قرار گرفته اين جايزه را «فوق العاده» توصيف كرده است. او مي گويد: «طرفداران بزرگسال هري پاتر نبايد از دوست داشتن اين داستان خجالت زده باشند و براي من بسيار عزيزند و به خصوص در مورد كتاب محفل ققنوس، بزرگسالان بهتر مي توانند آن را از زمين بلند كنند!
كتاب كوچه آجري نوشته مونيكا الي جايزه نخستين كار نويسنده و مردان كوچك آزاد نوشته تري پراچت جايزه بهترين كتاب منتخب خوانندگان نوجوان را از آن خود كردند.
كتاب جنجالي كشورم كجاست؟ نوشته مايكل مور هم برنده جايزه بهترين كتاب واقعگرايانه شد.

شكسپير روي نت
در ميان اوراق تاريخي بسيار مهمي كه هم اينك به شكل آن لاين در اينترنت وجود دارد، امضايي از ويليام شكسپير بر روي يك وصيت نامه نيز وجود دارد. اين سند را سازمان آرشيو ملي بر روي اينترنت گذاشته است. وصيت نامه شكسپير مشخص مي كند كه چگونه او تختخواب ديت دوم اش را براي همسرش آن هاتاوي به ارث گذاشته است.
از ديگر اسناد موجود، مي توان به وصيت نامه جين آستين اشاره كرد. كاربران اينترنت مي توانند تصاوير ديجيتالي اين اسناد را با پرداخت هزينه اي اندك بخرند. ضمناً وصيت نامه ناپلئون بناپارت نيز از ديگر اسناد موجود در اين آرشيو است.
همچنين وصيت نامه جان جوليوس آنگرستاين، تاجر معروف قرن هيجدهم و نوزدهم نيز در اين آرشيو موجود است. هنگام مرگ آنگرستاين، او كلكسيون نقاشي هايش را به دولت بريتانيا به مبلغ ۵۷ هزار پوند فروخت. سند اين معامله نيز در اينترنت وجود است.
چنين اسنادي براي مورخان، پژوهشگران و آرشيويست ها بسيار گرانبهاست و اين نخستين بار است كه تصوير ديجيتال اسناد مهم تاريخي به اين شكل به فروش مي رسد.
قرار است به زودي اسناد تاريخي مهم ديگري نيز به اين آرشيو افزوده شود.

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   حوادث  |   در شهر  |   درمانگاه  |   زيبـاشـهر  |
|  سفر و طبيعت  |   طهرانشهر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |