سه شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۲- سا ل يازدهم - شماره ۳۱۲۱ - July . 29, 2003
انديشه
Front Page

دين وسياست ـ واپسين بخش
هويت ديني و سكولاريسم
انسان مذهبي كه در جريان زندگي اجتماعي خود، پيوسته با رويدادها و مسائل سياسي دست به گريبان است
006455.jpg

در برابر رشد و سعادت و اصلاح جامعه خود احساس مسئوليت و تكليف دائمي مي كند و نسبت به فهم پديده هاي اجتماعي و تحليل حوادث و وقايع پيرامونش و دخالت و اظهار نظر در تصميم گيريهاي صاحبان قدرت و سياستمداران حساس است
عليرضا شيخ عطار
ساز و كارهاي تأثيرگذاري دين در سياست
اديان تمدن ساز، كه دعوي هستي شناسي و جهان شناسي جامع دارند، در يك تعريف كامل، همه ابعاد زندگي انسان را پوشش مي دهند و خود را به قلمرو خاصي از وجود انسان يا جامعه محدود نمي كنند. پس تصور ديني كه نسبت به زندگي اجتماعي يا سياسي انسان غافل و بي تفاوت باشد و به عبارت ديگر تصور جدايي دين از سياست، مانند تصور مثلثي با دو ضلع است! اديان كه مبناي تمدن ها هستند، همگي درباره بايد و نبايدهاي اجتماعي، سياسي، احكامي دارند. البته عمق و وسعت و منطق اين احكام در بين اديان مختلف بسيار متفاوت است. به عبارت ديگر بايد گفت كه در هيچ يك از تمدن ها، نمي توان اقتدار باثباتي بدون بهره گيري از آموزه هاي ديني را تصور كرد؛ زيرا اقتداري كه به نوعي به قدرت ماوراي بشري متصل نباشد، زور محسوب و توسط مردم جامعه پس زده مي شود.
تعريف اديان به ويژه اسلام از سياست، صرفاً بر اساس قدرت نمي باشد. بلكه اين تعريف نزد ايشان بر اساس اصلاح جامعه بر مبناي اهداف خلقت و برقراري سعادت بشر از طريق تنظيم حيات معقول و معنوي است. اديان، مديريت حيات اجتماعي انسانها و يا دخالت در سياست را ضروري مي دانند و معتقدند رها ساختن انسانها از هر قيد و بند اخلاقي و قانوني ديني، خلاف مصلحت بشري است. پس كلام الهي در هر حال حامل يك ديدگاه اجتماعي در مورد بشر است و نمي  تواند خنثي باشد.
وجه تمايز نگرش اسلام به سياست با نگرش غربي را در دو محور مي  توان خلاصه و بيان كرد.
اولاً- در هستي شناسي اسلامي، محور هستي خداست و در هستي شناسي غربي انسان محور هستي است. پس در بينش ديني و مخصوصاً اسلامي، منشأ، حاكميت خداست و ماوراء ماده ناظر به شئون مادي و معنوي جامعه است. ولي در بينش غربي، حاكميت صرفاً از مجموعه انسانها كه ملت خوانده مي شود، يا برگزيدگان و نخبگان ايشان، نشأت مي گيرد و ربطي به ماورا ءالطبيعه ندارد. در نتيجه حكومت صرفاً مسئول تنظيم امور رفاهي مادي انسانهاست و مسئوليتي در قبال امور ماوراء مادي آنها ندارد.
ثانياً- در نگرش ديني و اسلامي، مباني اجراي سياست را تعاليم الهي تعيين كرده است و احياي دين و احكام و سنتهاي آن در جامعه، هدف حكومت و سياست است. لذا حاكم در روند اجرا نمي تواند از محدوده ملاكهاي دين خارج شود و روي اين ملاكها معامله و توافق نمايد، همان گونه كه منشور حكومت علي(ع) يعني نامه ايشان به مالك اشتر در اين زمينه تصريح دارد. اما در نگرش غربي هدف از حكومت و سياست حفظ قدرت و منافع و رفاه انسانهايي است، كه حاكميت را به قدرت رسانده اند. در نتيجه حكومت به هر كاري دست بزند تا به هدف خود برسد و به عبارت ديگر هدف توجيه گر وسيله است. محتواي تعاليم و جهان بيني دستورات اخلاق اديان و تقواي رهبران سياسي معتقد به آن اديان، نگرش و عملكرد رهبران ديني و سرانجام سازماندهي و آموزه هاي اجتماعي كه مراكز ديني عرضه مي كنند، طرقي هستند كه اديان به وسيله آنها حركتهاي سياسي اجتماع را به وجود مي آورند و بر آنها تأثير مي گذارند يا آنها را هدايت مي كنند.
اعتقاد به غيب، مفهوم محتوايي مشترك جهان بيني اديان است كه از بدو تكوين جوامع تا به امروز، بر عميق ترين لايه هاي انديشه اكثريت انسانها غالب بوده است. به همين دليل، اكثر حكام وقتي در مسند قدرت قرار مي گرفتند، نهايت سعي در فراهم ساختن زمينه اجراي خوب مراسم ديني را داشتند و اگر هم چنين نمي كردند، حداقل مي كوشيدند تا حرمت معتقدان و مجريان اين احكام را رعايت كنند. به همين دليل، معمولاً با روحانيان به عنوان پاسداران سنت و مذهب، كم و بيش توافق داشته باشند. دكتر بشيريه، جامعه شناس سياسي، در اين مورد معتقد است كه:
«حتي در جوامع مدرن كه دخالت مذهب و روحانيت در سياست تحت تأثير شرايط جامعه نو، شكل تازه  تر پيدا كرده است، غيرديني شدن سياست و تهديدات جامعه مدرن زمينه تازه اي براي تقويت پتانسيل مذاهب فراهم كرده است. به ويژه بنيادگرايي مذهبي، خود واكنشي دربرابر تهديدات جامعه مدرن و فرآيند تخريب نظم قديم جهان بوده است. بدين سان با غيرديني شدن زندگي اجتماعي و سياست (سكولاريزم) در عصر جديد، احتمال دخالت مذهب و روحانيون در سياست افزايش مي يابد. به طوركلي احتمال دخالت روحانيون در سياست به طور مستقيم به عوامل چندي بستگي دارد:
۱) داعيه هاي سياسي و اجتماعي مذهب و موقعيت ممتاز و قوت روحانيان و معتقدان.
۲) پيشينه تاريخي موقعيت ممتاز و قوت روحانيان و معتقدان.
۳) تفسيرپذيري مذهب و امكان تطبيق آن با شرايط معقول تاريخي.
۴) انسجام و سازمان يافتگي نهادهاي مذهبي».
طبق نظريات اميل دوركيم، يكي از پايه گذاران جامعه شناسي در قرن گذشته، اصلي ترين مكانيزم هايي كه با استفاده از آن دين مي تواند نقش اجتماعي و سياسي موثري داشته باشد، خاصيت مجتمع كردن و پيوستگي هاي پيروان دين است. دين با ارائه و تبليغ و گسترش ارزشهاي اساسي كه براي زيرساخت سيستم هاي اجتماعي ضروري هستند، موجب برقراري توافق گسترده اي در سطح جامعه مي گردد، زيرا اين ارزشهاي مقدس با تغييرات مفاهيم دنيوي تغيير نمي كنند.
مكانيزم  ديگر تأثيرگذاري دين، موضوع تربيت است. در جوامع بشري از قديم الايام تاكنون ارزشهاي مذهبي داراي تقدم و نقش كانوني بوده اند. اين ارزشها كه بيشترشان احكام نهايي روابط اجتماعي نيز هستند، در سنين طفوليت به پيروان اديان آموخته شده و در ضمير ايشان نقش مي بندد. توانايي دين در تربيت افراد كه به ارزشهاي خاصي معتقدند و از ثبات و استواري دروني بهره مند هستند، موجب مي شود كه فعالان سياسي ديني، عزم راسخي را در پيمودن راهي كه حق مي دانند، داشته باشند و كمتر دچار تغيير موضع شوند و انتخاب هدفهاي اوليه ايشان نيز قابل پيش بيني باشد.
ساز و كار سومي كه دين را در امور اجتماعي و سياسي فعال مي كند، داعيه اصلاح طلبي اديان است. انسان مذهبي كه در جريان زندگي اجتماعي خود، پيوسته با رويدادها و مسائل سياسي دست به گريبان است، در برابر رشد و سعادت و اصلاح جامعه خود احساس مسئوليت و تكليف دائمي مي كند و نسبت به فهم پديده هاي اجتماعي و تحليل حوادث و وقايع پيرامونش و دخالت و اظهار نظر در تصميم گيريهاي صاحبان قدرت و سياستمداران حساس است. در نتيجه معتقدان به اديان، بيش از غيرمعتقدان، در مسائل سياسي مشاركت مي كنند و جامعه ديني نسبت به مسائل سياسي، از آستانه حساسيت پايين تري برخوردار است. همه اين واقعيت ها نشان از شكست روند كنار گذاشتن دين از زندگي دنيوي است، كه غربيان آن را سكولاريزم خوانده اند.
سكولاريزاسيون، پروسه در غرب و پروژه در شرق
006460.jpg

تا اينجامشخص شد پديده سكولاريزم يكي از مهمترين مؤلفههاي تمدن غرب است. سكولاريزم را به معناي غيرديني شدن زندگي اجتماعي و امور سياسي و حكومت تفسير كرده اند. بسياري از دانشمندان غرب، غيرديني شدن را به عنوان يك فرايند درنظر مي گيرند كه در نتيجه نوگرايي و نوسازي جامعه و نيز پيشرفت به سوي جامعه صنعتي به وقوع مي پيوندد. در اين فرايند، انسان هم در عرصه انديشه و جهان بيني و هم در ساخت زندگي و معيشت، دچار تحول مي شود. به عبارت ديگر انسان در فرايند نوسازي و سكولاريزه شدن، به طور آگاهانه، دين را از عرصه هاي اجتماعي، اعم از سياست، اقتصاد و اجتماع كنار مي گذارد و براي اداره اجتماع فقط به علم و عقل خود اتكا مي كند. علمي انديشيدن و عقلاني عمل كردن و علمي مديريت كردن، به معناي آنست كه هيچ چيزي فراتر از عقل و علم قرار نگيرد و از هيچ كس نيز بدون برخورداري از توانايي علمي و عقلي پيروي نشود. با اين نگرش اقتصاد، سياست و مديريت هيچ يك در عرصه دين نمي مانند و همگي به عرصه جدايي از دين مي روند. دين مقدس است و مقدس نيز مي ماند، اما سياست نمي تواند مقدس باشد، بنابراين از دين جدا مي شود.
از نظر سكولاريزم مقولات اقتصاد و سياست، در طول زمان و برحسب اقتضائات آن، بايد متحول شوند. در حالي كه دين، داراي وجهه ثابتي است، پس امكان دخالت دين در اقتصاد و سياست نيز وجود ندارد.
بنيان گذاران غربي سكولاريزم معتقد بودند كه ضرورت سكولار شدن اينست كه دين از اوج نفوذ فراگير و تعيين كننده و سرنوشت ساز سقوط و به يك بخش از نظم اجتماعي تبديل شود. به نظر ايشان دينداري ديگر تكليفي برعهده اعضاي جامعه نيست و به صورت امري دلبخواه است. گرچه انگيزه هايي مانند عادات سنتي و كسب حيثيت اجتماعي براي ترغيب افراد به مشاركت در شعائر ديني و مناسك اجتماعي وجود دارد.
برايان ويلسون محقق بررسي فرايند سكولاريزاسيون مي گويد:
«سكولاريزاسيون يا جدا انگاري دين و دنيا فرايندي است كه طي آن وجدان ديني فعاليت هاي ديني و نهادهاي ديني اعتبار و اهميت اجتماعي خود را از دست مي دهند و دين در عملكرد نظام اجتماعي به حاشيه رانده مي شود و كاركردهاي اساسي در عملكرد جامعه با خارج شدن از زيرنفوذ و نظارت عواملي كه اختصاصاً به امور ماوراءالطبيعه عنايت دارند، به اصطلاح عقلاني مي گردند.»
اين تحول كه در غرب تحت عنوان سكولار شدن زندگي اجتماعي خوانده مي شود، عبارت است از تغييرشكل، كاهش و حتي فناشدن نقش مذهب در زندگي اجتماعي. اساس منطق پشت اين تحول نيز اين است كه سياست به معناي قبضه كردن قدرت و ساماندهي عوامل قدرت براي اداره و بهره برداري از يك جامعه انساني است، كه امري اين جهاني و ناسوتي است و ارتباطي با دين ندارد كه امري آن جهاني و لاهوتي و از نظر برخي موهوم و كاذب و از نظر برخي ديگر حداكثر يك امر شخصي و خصوصي است.
اما نكته مهم اين است كه سكولاريزم را نبايد لزوماً و به طور انحصاري در ميان ملحدان و مخالفان دين جستجو كرد، بلكه نخست دينداران بودند كه از طرفي به قصد نجات دين از خرافات و از سوي ديگر به خاطر تجليل از فردگرايي، سكولاريزم را مطرح ساختند و سپس ملحدان به قصد نجات از دين، به ترويج سكولاريزم پرداختند. اين از نمونه هاي بي بديل تاريخ است كه دينداران و ملحدان بدون آنكه همدلي و يا قصد قبلي داشته باشند، به همكاري نزديك پرداختند و البته نتايجي دهشت بار براي معنويت و مدنيت به ارمغان آوردند.
به اين ترتيب، مشاهده شد كه از قرن نوزدهم به آن طرف، تحت عنوان دلفريب «تجدد» انديشمندان و به ويژه جامعه شناسان بر آن شدندكه اين باور را شايع سازند كه مي توان براي اداره اجتماع، پايه هاي علمي يك نظام اخلاقي غيرديني را پي ريزي كرد و حتي جامعه شناسي را به عنوان جايگزيني براي دين و فلسفه ماوراي طبيعي محسوب كرد. سن سيمون، اگوست كنت و دوركيم، هركدام با درجات گوناگوني اين ايده را تبليغ مي كردند، كه يك دين لائيك انسان مدار، بايد جانشين اديان سنتي معتقد به امر متعال ماوراءطبيعي، بشود.
جامعه شناسان، تجدد را همراه با فروپاشي دين و فراموش شدن مفهوم قدسي تلقي مي كردند.
تلقي تجدد و مدرنيته به عنوان تنها معيار حق و انتقادناپذير دانستن آن و محكوم ساختن منتقدان مدرنيته به غيرعقلاني بودن، تعريف ناقصي از دين و محدود كردن آن به مصداق مسيحيت رسمي كليسايي اروپا، توجه بيش از حد به ظاهر و مناسك اديان و بي توجهي به محتواي عقيدتي و فلسفي آنها، غفلت از آشنايي با تعريف دين هاي مختلف از مفهوم خدا و امر متعالي، دخالت دادن تنفرهاي شخصي از نظام رسمي مسيحي كليسايي به ويژه توسط انديشمندان يهودي چون ماركس، فرويد و دوركيم و بالاخره مشابه دانستن وضعيت همه اديان با مسيحيت كليساي غرب و غفلت از دينهايي چون اسلام و اديان آسيايي و حتي مسيحيت ارتدكس و مسيحيت امريكاي لاتين، همه از پيش فرضهاي غلطي بوده كه ذهن جامعه شناسان مبلغ سكولاريزم را آلوده ساخته و آنان را به اشتباه انداخته بود.
همانگونه كه اشاره شد، سكولاريزاسيون مفهومي غربي است و جوامعي كه پيرو ديگر اديان جهان هستند، وضعي كاملاً متفاوت داشته اند، زيرا نزد آنان رابطه لاهوت و ناسوت، يا مقدس و دنيوي، تفاوتهاي چشمگيري با اين مفاهيم در مسيحيت دارد. فرايندهاي تاريخي، زمينه ساز براي جداانگاري دين و دنيا و جايگزين ساختن اصول عقلاني به مفهومي كه در قرنهاي هجده ونوزده در اروپا تعريف شده، در خاورميانه و آسيا، افريقا و آمريكاي لاتين قوت و استمرار كمتري داشته اند؛ زيرا نمودهاي حلول لاهوت در ناسوت در اين جوامع به فراواني وجود داشته و هنوز هم وجود دارند.
در نگاه دين باوران غيرغربي، كه به هستي، جهان، انسان و جامعه از ديدگاه ديني مي نگرند، حقيقت چندگانه نيست بلكه بالعكس حقيقت از روشني كافي برخوردار است. مؤمنان مي دانند كه خير چيست و ارزش متعالي آن كدام است و چگونه مي توان به آن دست يافت. در حالي كه در نگاه سكولاريستي، درك يگانه اي از خير و نيكي وجود ندارد. از نگاه ديني، رستگاري به طور دقيق مشخص است و راه رسيدن به حقيقت نيز فقط از درون دين مي گذرد. تنها، كساني مي توانند به رستگاري و بهشت دست يابند كه خداوند و دين  را باور داشته باشند و پاي بند به مبادي و اصول ديني باشند. هركس از حوزه ديني خارج باشد، هرگز امكان دستيابي به فلاح، رستگاري و بهشت آن جهاني را ندارد.
دولتهاي كشورهايي كه انديشه سكولاريزم در آن نشو و نما يافت، در آن روزگار اربابان استعمارگر اكثريت قريب به اتفاق عالم غيراروپا و امريكا بودند. لذا توانستند به سادگي اين نظريه را در ميان طبقه نوپاي انديشمند و روشنفكر و متجدد اين ممالك كه مشتاقانه و حريصانه و به منظور جبران عقب ماندن در پي آموزه هاي مغرب زمين بودند، اشاعه دهند. به طوري كه اگر هم در اروپا معدود روشنفكراني پيدا مي شدند كه به چالش اين انديشه برخيزند، در اين كشورهاي عقب افتاده مصرف كننده فكر، كه البته اكثرشان روزگاري تمدن ساز هم بودند، حتي جسارت به زيرسئوال بردن اين نظريه نيز وجود نداشت، زيرا پيامد آن برچسب عوامي و ناداني بود.
طي چندن قرن اخير كه مركز صدور فكر نيز، همچون كالاهاي صنعتي و تكنولوژي به غرب، يعني اروپا و سپس امريكا نقل مكان كرده است، در جوامع غيرغربي نه تنها انديشمندان، بلكه مراكز رسمي قدرت نيز، تلاش هاي زيادي براي تعميم انديشه سكولاريزم به عموم مردم داشته اند. البته مراكز سلطه فرهنگي و سياسي غرب نيز كمك هاي بسياري به اين امر كرده اند. هر چند كه به دليل عجله غربيان و عوامل بومي ايشان در سلطه ارزش هاي غربي، روشنفكران و انديشه سازان نتوانستند عنايت كافي به تفاوتهاي پس زمينه هاي فرهنگي و تاريخي اين جوامع با غرب به عمل آورند. در نتيجه سكولاريزاسيون كه در غرب به دلايل خاص فرهنگي بومي به صورت يك پورسه و فرآيند شكل گرفته بود، در دستور كار حكومتهاي شرقي و كارگزاران فرهنگي ايشان به عنوان يك پروژه قرار گرفت.
به بهانه قرار گرفتن در مسير تمدن صنعتي و توسعه تكنولوژي، پذيرش عقلانيت نوع غربي، روابط اجتماعي، چارچوب نظام اجتماعي و مدني اروپا به عنوان پيش شرط معرفي شد و به همين دليل، فشار فراواني بر جوامع شرق وارد آمده است تا از معنا و اهميت دين در نظام اجتماعي خود بكاهند، ولي به علت زمينه هاي پيش گفته و تفاوتهاي زيربناي افكار شرقيان و اروپاييان، اين فشارها كارساز نبوده و سير و مراحل جريان جداانگاري دين و دنيا، در اين جوامع همانند اروپا رخ نداد.
آنچه كه در عمل در جهان و به ويژه در مناطق خارج از اروپا و امريكاي شمالي روي داد، متفاوت از انتظار و وعده نظريه هاي جامعه شناسي بنيانگذار سكولاريزاسيون بود. ايجاد حركتهاي ديني جديد و اشاعه آنچه كه غربيان آن را بنيادگرايي مي خوانند، در سراسر جهان و حتي در جوامع غربي، هماهنگي بين دين و هويت قومي نزد كساني كه احساس تبعيض و ظلم قومي و فرهنگي مي كنند، و مهمتر از همه، گسترش حركتهاي تند و فراگير اجتماعي و سياسي، در سراسر جهان، با الهام از اديان مختلف چون اسلام، مسيحيت، يهوديت، هندوئيزم و بوديزم، نشان داد كه تز سكولارسازي، به عنوان يك نظريه كلي، فاقد روايي و اعتبار كافي است.

تازه هاي انديشه
آيين مغان پژوهشي درباره دين هاي ايراني/ پژوهش، ترجمه و نوشته: هاشم رضي/ چاپ اول ۱۳۸۲/ جلد زركوب گالينگور/ شمارگان: ۳۳۰۰/ ناشر: انتشارات سخن
نام مغ از ديرباز در نوشته هاي تاريخ نگاران كلاسيك و اسلامي با دين ايراني پيوند داشته است. اما درباره هويت اين مردمان غريب كه در تاريخ منشأ ابهام آميز دارند همواره با قيد احتياط سخن رفته است. هرودت، مغان را طايفه اي مادي ذكر مي كند كه بدنه اصلي روحانيت را تشكيل مي دادند، آريايي تبار بودند و در سرزمين ماد استقرار داشتند. متأخران يوناني نيز با آن كه تصوير ابهام آميزي را از مغ و كاربرد واژه مغ ارائه داده اند، اما عموماً بر آنند كه مغان روحانيت قانوني ايران را در دوران هخامنشيان تشكيل مي دادند و كوروش دين و روحانيت مغ را پس از براندازي ماد در ميان پارسيان اشاعه داده است. شايد هم در باور اخير نكته اي نامحتمل وجود نداشته باشد، اما ناديده انگاري روحانيت شكوهمند پارس و تأكيد بر نظريه رايج انحصاري كردن امور مذهبي در ايران دوران هخامنشي به وسيله مغان در متون يوناني، ناشي از ناآگاهي راويان آن از تاريخچه دين ايراني است.
در كتاب حاضر، نخست تفسير و توجيه دانشمنداني آمده كه كوشش كرده اند همه روايات را منطبق با دين زرتشت دانسته و قبول كنند. آن گاه عقايد گروه دوم نقل شده كه بر خلاف گروه اول باور داشته اند و سرانجام آراي پژوهشگران سوم ثبت و ضبط شده و در مجموع خواننده تا حد زيادي خود به خود بسياري از مسائل برايش روشن و واضح مي شود، و درمي يابد كه چگونه و براي چه، مورخان و نويسندگان يوناني و رومي اين همه تناقض درباره زرتشت و آرا و عقايد وي و رسوم زرتشتي ابراز كرده اند. كتاب از هشت بخش به وجود آمده، بخش اول، نويسندگان و مورخان يوناني و رومي پيش از ميلاد؛از فيثاغورث تا هرمي پوس، بخش دوم؛ موازنه ميان خدايان ياد شده در روايت هرودت ويشت ها، بخش سوم؛ دين هخامنشيان، بخش چهارم؛ مغان مطالعاتي درباره دين هخامنشيان و مادها در رابطه با مغان، بخش پنجم؛ زمان زرتشت، بخش ششم؛ نويسندگان پس از اسلام، بخش هفتم؛ منابع پهلوي و بالاخره بخش هشتم؛ زراتشت نامه.
بررسي سياسي خلافت اموي/ نويسنده: عبدالمامير عبدديسكون/ ترجمه: گيتي شكري/ جلد شميز/ چاپ اول ۱۳۸۱/ ناشر: انتشارات طهوري
كتابي كه در دست داريد بي شك حاصل زحمتي طولاني و كوششي دشوار و محققانه است. نويسنده براي بررسي اوضاع سياسي دوره عبدالملك بن مروان «۶۵-۸۶ هـ.ق» تقريباً عمده آثار عربي، برخي از آثار فارسي، بسياري از كتابهاي  محققان غربي را كه به زبان هاي انگليسي، آلماني و فرانسه بوده، ديده و يادداشت هاي خود را از آنها گردآورده است. به اين ترتيب، كار او يكي از جامع ترين آثار درباره دوره اي مهم و تعيين كننده از حكومت اموي است، در سراسر كتاب، انسان متوجه مي شود كه حكومت اموي و كارگزاران آن، حتي در اوج قدرت، درگير دشواري هايي بودند كه نتيجه گسترش اسلام از درون جامعه اي «قبيله اي به سوي شهرهاي بزرگ و متمدن ايران، روم شرقي، مصر و جاهاي ديگر است. حجاج بن يوسف، سردار ستمگر اموي و حاكم حجاز، كوفه و در واقع شرق امپراتوري، چندان آب خوشي از گلو به پايين نبرد و دو سه بار تنها دست حادثه با او يار بود كه اسير يا كشته نشد. متأسفانه در اين كتاب اثر ايرانيان در كارها سايه وار است. شايد ايرانيان كشت و كشتار را بيشتر به دست اعراب داده بودند كه از خود هم كم نمي كشتند.
بديهي است نويسنده ديدي نسبتاً آزاد و به همين دليل با احساسات ايرانيان هماهنگ نيست، اما اين كتاب بهترين مرجع براي افسانه زدايي از بخشي از تاريخ است. چهره مختار در اين كتاب طوري ديگر ترسيم شده است، نيز از آنجا كه كتاب ديدي سياسي دارد. ناچار است به كارهاي عبدالملك و حجاج و در عين حال، شورشگران و مبارزان، خوارج و ديگر فرقه ها از ديدگاه سياست بنگرد، نويسنده به زمينه هاي الهيات، اخلاق و امثال آن وارد نمي شود. به تأويل اثر مي پردازد. شيوه اي كه مؤلف در اين كتاب به كار مي برد، بسيار جذاب و پربار به نظر مي رسد.

|   اجتماعي    |    ادب و هنر    |    اقتصادي    |    آموزشي    |    انديشه    |    خارجي    |
|   سخنگاه آزاد    |    سياسي    |    شوراها    |    شهري    |    علمي فرهنگي    |    محيط زيست    |
|   معلولين    |    موسيقي    |    ورزش    |    ورزش جهان    |    صفحه آخر    |

|    صفحه اول    |    آرشيو    |    شناسنامه    |    بازگشت    |