شنبه ۱ شهريور ۱۳۸۲
شماره ۳۱۴۵- Aug, 23, 2003
ادبيات
Front Page

ذوق و شعر
چشم سنجاقك
مي شود از زاويه هاي گوناگون به يك آدم يك كتاب يا هر چيز ديگر نگاه كرد. مي شود در نگاه ديگران سهيم بود و آن را كامل كننده نگاه خود دانست. تنها از اين راه است كه مي شود در راز و رمز هنر و هستي كوره راهي پيدا كرد. مي شود همه چيز را ديد و به كشف بيشتري رسيد. مي شود در آن واحد تمام اطراف را ديد به طوري كه اگر هم نخواهي ببيني نمي تواني. بايد ببيني همه چيز را و همه چيز را... اين است خاصيت چشم سنجاقك.
عبدالله كوثري
007200.jpg

رسول آباديان
يكي از مشكلات اساسي حوزه ترجمه ادبي در ايران مشكلي به نام زبان واسطه است. يعني مترجمين ما معمولا به دليل آشنانبودن با زبان مبداء به زبان دومي كه اثر را ترجمه كرده روي مي آورند.
حالا اين رويكرد تا چه اندازه مي تواند آن رسم معمول وفاداري به متن را در خود داشته باشد سئوالي است كه جوابي در خور براي آن پيدا نشده. ترجمه يك ترجمه ديگر هر قدر كه داراي اصول و قواعد خاص خودش باشد خواه ناخواه از يك ديد و سليقه ديگر عبور كرده و ترجمه دوم به هر حال علاوه بر حال و هواي نويسنده ذهنيات شخصي كس ديگري را هم يدك مي كشد. اهل فن مي گويند بسياري از آثار ترجمه شده آنقدر از متن اصلي دورند كه انگار مترجم يا مترجمين اثر ديگري خلق كرده اند كه روح خالق اثر از آن بي خبر است. به عنوان مثال ترجمه هاي عزيزنسين در سالهاي پيش از اين را ورق بزنيد، يا نه، جاي دور نرويد. همين طفلكي هري پاتر را ببينيد كه چندين و چند پاره شده و درست مثل كودك نمايشنامه دايره گچي قفقازي برشت از هر طرف كشيده مي شود.
بگذريم، چون قرار است در اين جا از مترجمي توانا و قدرتمند سخن بگوييم كه نامش با آثار نويسندگان آمريكاي لاتين گره خورده و به جرات مي توان او را معرف اصلي چهره هاي اصلي ادبيات آن جا ناميد اما حقيقت اين است كه به جز نويسندگان آمريكاي لاتين كارهاي ارزنده ديگري هم در پرونده كاري اين مترجم عميق و پركار پيدا مي شود. حالا كه بحث بر سر نويسندگان آمريكاي لاتين و ترجمه هاي كوثري است. بهتر است مقدمه اي كوتاه در اين باره را به قلم روبرتو گونسالس اچه وريا كه بر مجموعه داستان هاي آمريكايي لاتين نوشته شده با ترجمه اين مترجم بخوانيم : ادبيات آمريكاي لاتين، به مفهوم فعاليتي خودآگاه، از پيامدهاي فرايند استقلال در نخستين دهه قرن نوزدهم بود. آن گاه كه مراكز نايب السلطنه نشين و ديگر تقسيمات سياسي بدل به كشورهاي مستقل شدند، نخبگان اين كشورها كوشيدند ادبياتي از آن خود پديد آورند. ملتي جديد مي بايست جوهر وجود خود را در هنرش تجلي بخشد. اين دولت جديد با سرمشق گرفتن از الگوهاي ناپلئوني، از جمله اونيفورم روشن رنگ ارتش هايشان، قانون اساسي نوشتند، مجالس قانون گذاري تشكيل دادند، سرود ملي ساختند و از همه نشانه هاي مشروعيت و قدرت پرچمي طرح ريختند. بناهاي يادبود تاريخي ساختند  آرامگاه هايي براي قهرمانان برپا كردند و تنديس ها بر افراشتند. اصالت هر ملت و يكتايي آن مي بايست به نمايش درمي آمد و حفظ مي شد. اساطيرملي شالوده ادبيات ملي شد و در انبوهي شعر كه در توصيف طبيعت آمريكا سروده شده بود جاي گرفت...
اچه وريا در قسمتي ديگر چنين مي نويسد: روشنفكران و نويسندگان كشورهاي مختلف آمريكاي لاتين در دهه ۱۸۳۰ در پاريس با هم ديدار كردند . اينان تبعيديان، ديپلمات ها و مردان جواني بودند كه براي تحصيل به اروپا فرستاده شده بودند. بنابر دلايل جغرافيايي و سياسي، گردهمايي ايشان در هيچ شهري از آمريكاي لاتين ميسر نبود، پس پاريس كه سرنوشت مشترك ايشان بود گهواره ادبيات آمريكاي لاتين شد.
بايد بگوييم فعاليت هاي هنرمندان و روشنفكران آمريكاي لاتين در پاريس و جاهاي ديگر گرفتار تناقض بود. آيا يك ادبيات آمريكاي لاتين وجود داشت يا بسياري؟ اگر نوعي آگاهي خاص كه زائيده محيط طبيعي و اجتماعي بود هنر را پديد مي آورد، پس مي بايست ادبيات مكزيك، ادبيات آرژانتين و ادبيات شيلي مي داشتيم نه ادبيات آمريكاي لاتين. اين مسئله از حيث نظري حل ناشده است، اما در عمل چنين نيست.
امپراطوري اسپانيا به گونه اي منظم و هدفمند، زبان، قانون و مذهب واحد داشت. بنابراين روشنفكران و هنرمندان جديد و جانشينان ايشان تا امروز، دريافتند كه وجوه مشترك بسيار دارند. افزون بر اين امكانات ارتباطي جديد به آنان فرصت مي داد كتاب ها، جزوه ها و افكار را با هم مبادله كنند و در اروپا يا خود آمريكاي لاتين به ديدار هم بروند.... پس نتيجه مي گيريم كه اچه وريا عنصر سياست را بيش از هر چيز ديگر در ادبيات مدرن آمريكاي لاتين مهم مي داند و اين ادعاي او بي پايه و اساس نيست زيرا نويسندگاني چون سارمنيتو رئيس جمهور برهه اي از تاريخ آرژانتين، رومولوگايه گوس نويسنده و رئيس جمهور ونزوئلا، خوان بوش رئيس جمهور دومينيكن يا چهره هايي مثل ماريو بارگاس يوسا به عنوان كانديداي رياست جمهوري پرو و نويسنده اي چون فوئنتس به عنوان ديپلمات قبل يا بعد از نويسندگي از چهره هاي برجسته سياست مربوط به كشورشان بوده اند كه تاكيد ما بر همين دو نويسنده آخر در آينه ترجمه هاي كوثري است. نكته جالب توجه حول محور شخصيت و ترجمه هاي كوثري نگاه هاي احترام آميزي است كه اغلب دوستان مترجم ديگر به او دارند. اغلب مترجميني كه ازآنها خواستم نظرشان را درباره كارهاي كوثري بگويند بلااستثناء از بزرگواري و صفاي باطن او سخن گفتند.
كاوه ميرعباسي: اداي حق مطلب
007215.jpg

من يكي از كارهاي آقاي كوثري را با نمونه متن اسپانيايي مقابله كرده ام، يعني رمان گرينگوي پير نوشته كارلوس فوئنتس را. بايد بگويم كه ترجمه ايشان در برابر زبان اسپانيايي ضعيف است و به گمانم اين مسئله ارتباط زيادي به كوثري نداشته باشد و بايد عامل ترجمه واسطه را مقصر دانست. اگر مترجم واسطه شناخت درستي از زبان مبداء نداشته باشد بالطبع ترجمه دوم هم اين نقيصه را دوبرابر مي كند. پس مترجم واسطه نبايد مترجمي ضعيف باشد. به عنوان مثال رمان سوربز اثر يوسا در ترجمه انگليسي با امانت داري خوبي روبرو شده و ترجمه كوثري از زبان واسطه هم بسيار خوب و درخشان است. من از اغلب ترجمه هاي ايشان لذت مي برم و بايد بگويم كارهاي ماريو بارگاس يوسا را با ترجمه ايشان بيشتر مي پسندم. ايشان وقتي به كارهاي فخيم نزديك مي شوند درخشش بيشتري از خود نشان مي دهند. آقاي كوثري به دليل اينكه خودشان شاعر هم هستند در بعضي از كارها تمايل به اديبانه نوشتن دارند كه البته استادي و تسلط اين مترجم بر زبان فارسي را نمي توان انكار كرد. البته بايد اين را هم اضافه كنم كه كوثري زبان و بازي هاي زباني را دوست دارند و ظاهرا نمي توانند در ترجمه از آن پيروي نكنند. من رمان پوست انداختن فوئنتس را خواندم و به همان حسي رسيدم كه درباره گرينگوي پير گفتم، يعني در مقابل زبان اسپانيايي ضعيف است.
البته اگر من در اين جا اظهارنظر و قياسي مي كنم فقط با خودشان و كارهايشان قياس مي كنم و ابدا به خودم اجازه نمي دهم كه با مترجمان پيش پاافتاده و ضعيف مقايسه كنم.
درباره كارهاي يوسا هم بايد بگويم كه تمام كارهاي ترجمه را ديده ام و به جرات مي گويم كه اگر كار آقاي كوثري نبود آثار خوبي از آب درنمي آمدند. به جز آقاي كوثري مترجمان ديگر ضربه اي بزرگ به اين نويسنده زده اند. به گمانم تنها مترجمي كه توانسته حق مطلب را درباره اين نويسنده ادا كند فقط كوثري است. البته كارهاي درخشان او در مجموعه نسل قلم يا كارهاي نويسندگان غيرآمريكاي لاتيني مثل ترجمه آثار نمايشي شكسپير را هم بايد ستود. ترجمه آثار اين نمايشنامه نويس در مقابله با ترجمه هاي ديگران واقعا عالي و مثال زدني است. گرچه ميرعباسي در مورد مترجمي پيشكسوت جانب احتياط و ادب را به حق رعايت مي كند. اما نكته هاي ريز و تيزهوشانه برخاسته از كاركشتگي او مثل اشاره به زبان واسطه را نبايد به اين راحتي ها فراموش كرد. او با اين جمله كوتاه و زيبا كنار نيامدن با ترجمه هاي كوثري از آثار فوئنتس را با كمال تواضع منتقل مي كند: فوئنتس شاعرانه مي نويسد و شاعرانه نوشتن الزاما اديبانه نوشتن نيست. وقتي من زبان اسپانيايي اين نويسنده را مي خوانم بهتر از زبان مادري خودم با آن كنار مي آيم...
وقتي درباره اقبال كارهاي يوسا در ايران مي گويم با خنده مي گويد: متاسفانه كارهاي يوسا در ايران آنچنان هم اقبال ندارد. شما مي گوييد يوسا نويسنده اي پراقبال است پس به من بگوييد كدام كار اين نويسنده مثلا به چاپ دوم رسيده. البته اين ربطي به مترجم ندارد. شما از كارهاي يوسا يا فوئنتس پيدا نمي كنيد كه مثلا به پنج هزار نسخه رسيده باشد.
به عنوان مثال همين گرينگوي پير چندين سال طول كشيد تا چاپ اولش تمام شد. خب پس كدام اقبال، ما متاسفانه در حقيقت از ادبيات آمريكاي لاتين تصوير ناقصي داريم يعني تعداد نويسندگان تراز اول آنجا كه به فارسي ترجمه شده اند از تعداد انگشتان دست بيشتر نيست. از ميرعباسي درباره تمركز كوثري بر چند نويسنده مشخص مي پرسم، يعني اين كه چرا نام كوثري و يوسا به هم گره خورده اند. او مي گويد: اگر يك مترجم خوب بر آثار يك نويسنده خوب متمركز بشود بسيار مثمرثمر خواهد بود.
هر وقت مترجمي به سراغ يك نويسنده مي رود اگر انگيزه مالي نداشته باشد. حتما احساس همدلي بيشتري با او دارد. در غرب هم اين چنين است. بسياري از مترجمان سراسر دنيا متمركز بر چند نويسنده هستند. جاي خوشبختي است كه يوسا و فوئنتس چون مخاطب خاص دارند كمتر از ناحيه مترجمين ناباب لطمه خورده اند. متاسفانه بسياري از مترجمان ما ظرفيتشان را نمي شناسند. به هر حال من دلم مي خواست كه صدها كوثري داشتيم ولي متاسفانه نداريم. ايشان خصوصيات برجسته اي دارند كه يك جا جمع است. ميرعباسي درباره تاثير كارهاي كوثري در ترجمه هاي خودش گفت: در كارهاي من تاثير نداشته، چون من ترجمه ها را بسيار كم مي خوانم و از آنجايي كه چهار زبان مي دانم ترجيح مي دهم كارها را با زبان اصلي بخوانم. اگر هم بخواهم با رويكرد به زبان فارسي نگاه كنم هم ترجيح مي دهم كارهاي اصلي فارسي را بخوانم و نه ترجمه. چون ترجمه هر چقدر هم كه عالي باشد مثل متن فارسي اصل نيست.
كارهايي كه آقاي كوثري انجام داده اند به جز يك اثر ترجمه ديگري نداشته اند. پس اين كتابها، كتابهاي ارزنده اي هستند. معمولا ايشان كارهاي في النفسه خوبي ترجمه كرده اند. بسياري از دوستان به عنوان مثال داستان هاي كوتاه آمريكاي لاتين با ترجمه اين مترجم را به جز چند مورد ضعيف ارزيابي مي كنند و بايد بگويم كه من اين حرف ها را قبول ندارم. اگر نويسنده اي كلاسيك در چندين سال قبل در  آمريكاي لاتين مي نوشته و يكي آمده و خلاء وجود اين چهره ها را پر كرده اتفاقا بايد دستش را فشرد.
بايد گفت كه انتخاب آثار انتخاب ايشان نبوده بلكه آكسفورد اين كار را انجام داده. ممكن است كه كسي ايراد كلاسيك بودن بعضي از كارها را بگيرد كه بايد در جواب گفت اين عمل اتفاقا پسنديده است. كساني كه مي گويند ضعيف است بايد نمونه قوي آن را معرفي كنند. در اين جا مسئله سليقه به ميان مي آيد. اگر ما نويسندگان آن مجموعه را نمي شناسيم دليل بر ضعيف بودن آن ها نيست. به گمان من اكثر داستان هاي آن مجموعه كارهاي بسيار چشمگيري هستند...
007220.jpg

علي عبداللهي: نقطه ضعف كوثري
ترجمه آئورا ترجمه بسيار درخشان و رواني است. توي اين كار هيچ ناهمگوني وجود ندارد و اثر با آن لحن به خوبي منتقل شده. در واقع اين اثر اولين كاري بود كه از ترجمه هاي كوثري خواندم و بعدا هم به صورت پراكنده دنبال كردم. داستان هاي كوتاه آمريكاي لاتين را هم خوانده ام كه به جز چند مورد كه با سليقه من همخواني نداشت. به نظرم ترجمه خوبي است. درباره اين مجموعه بايد بگويم كه چون از نويسندگان مختلفي است پس نمي تواند در يك سطح و با يك زبان خاص باشد. خارج از ترجمه خوب و انتقال نسبي آثار متاسفانه اين اتفاق افتاده و چون اصل آثار در دسترسم نبود به درستي نمي توانم درباره فخيم بودن و شسته رفته بودن تمام كارها نظر بدهم.
من گمان مي كنم نقطه ضعف آقاي كوثري درست از زاويه نقطه قوت او يعني اديبانه نوشتن سرچشمه مي گيرد. كوثري بايد در فكر اين مسئله هم باشد كه نمي شود تمام آثار را با يك زبان خاص ترجمه كرد. واقعيت اين است كه ترجمه و اثر از هم جدا نيستند و من آئورا را به همين دليل خواندم و پسنديدم و توانستم از ترجمه اش استفاده كنم. البته در كل به گمان من مي شود به كارهاي اين مترجم اعتماد كرد. ما به اين دليل كارهاي نويسندگان آمريكاي لاتين را دوست داريم كه نوع نگرش آنها مثل ما ايراني هاست.
من ادبيات آنجا را بسيار مي پسندم چون بسيار با هم نزديكيم. چه از لحاظ اقليمي يا سياسي و اقتصادي يا مسائل ديگر. به نظر من كوثري تلاش بسياري در شناساندن ادبيات آمريكاي لاتين انجام داده. مترجم وقتي بتواند در يك حوزه يا تمركز بر يك نويسنده كار كند شانس بيشتري خواهد داشت. بر اين نكته هم باور دارم كه مترجم امر فرهنگ سازي را نبايد فراموش كند. بايد سعي كند كه ما را با يك چهره و اثر جديد آشنا كند. اما تمركز بر روي يك نويسنده اعتماد ما را درباره ترجمه بيشتر مي كند. مثلا ما محمد قاضي را داريم كه چندين اثر را ترجمه كرده كه هيچ ارتباطي با هم ندارند و نوع نگرش قاضي در كارهايش مشهود نيست.
مترجم هم يك نوع مؤلف است. اين كه يك كتاب به دستش برسد و ترجمه كند زياد جالب نيست. به هرحال ما آمريكاي لاتين را با كوثري مي شناسيم. شايد بتوانيم ترجمه هاي ديگر او را ناديده بگيريم اما در مورد فوئنتس و يوسا هرگز نمي توانيم. به هر حال من از كارهاي ايشان استفاده مي كنم و خدمتشان ارادت دارم.
مهدي غبرائي: حدود فهم از متن
در ايران كمتر رسم است كه درباره آدم زنده و آثارش اظهار نظر شود چون ما از انتقاد ذهنيت درستي نداريم. چون بسياري بر اين باورند كه فقط بايد نكات منفي را بگويند. از آنجا كه انسان موجود پيچيده اي است ممكن است اشتباه هم بكند اما نقد اين اشتباهات نبايد بيش از اندازه باشد.
آقاي كوثري از آن دسته مترجماني هستند كه كارهايشان را با وسواس انجام مي دهند. من به محض ديدن اسم ايشان روي يك كتاب حتما آن كتاب را مي خرم. اما ممكن است كه با گوشه هايي از كارهاي ايشان اختلاف سليقه اي هم داشته باشم. به هر حال من نحوه نگاه ايشان و وسواس در انتخاب شان را مي پسندم. اغلب ترجمه هاي كوثري با ديدي خوب و بدون يك سويه نگري و ذوق سليقه منحصر به فرد انتخاب شده اند. ما مديون تلاش و فعاليت هاي اين مترجم هستيم. عمده آثار فوئنتس و يوسا را او به ما شناسانده. بعلاوه دوست بسيار خوب من هستند كه من به اين دوستي افتخار مي كنم. درجه تسلط و اشراف كوثري در برابر ترجمه هاي ديگر از نويسنده هاي مورد علاقه اش بسيار مشهود است. اگر مترجم خودش اهل قلم باشد و ذوق و استعداد كافي هم داشته باشد حاصل كار او درخشان خواهد بود كه درباره مترجم مورد نظر چنين است. درباره زبان واسطه در ترجمه هم اعتقادم بر اين است كه بايد ديد ترجمه اول چقدر به اصل اثر پايبند بوده. در هر حال اين اصل را هم بايد پذيرفت كه به هر حال درصدي هم افت در كار باشد. به عنوان مثال اگر در ترجمه اول چهار درصد افت باشد در ترجمه دوم مي شود هشت درصد.
زبان اول و دوم بستگي به شناخت مترجم از آن زبان دارد. البته حقيقتي كه بايد درباره كارهاي كوثري به آن اشاره شود اين است كه ايشان به دليل شاعربودن زبانشان تمايل به فاخرشدن دارد. اما خودشان مواظب هستند كه اين اتفاق زياد از حد نيفتد. اما گاهي در جاهايي از ترجمه كارهاي فوئنتس اين مسئله خودش را بيشتر نشان مي دهد. نكته ديگري كه بايد درباره ترجمه گفت اين است كه شما هيچ اثري را چه از زبان اول و چه دوم به دو مترجم بدهيد ابدا مثل هم درنمي آيند.
ممكن است لحن يكي عاميانه در بيايد و زبان يكي ديگر پيچيده و مبهم. مهم اين است كه مترجم تا چه حد فهم از متن داشته باشد. مترجم بايد از اصل پيروي كند. به هر حال من كتاب گفتگو در كاتدرال را خيلي بيشتر از كارهاي ديگر دوست دارم و اصولا معتقدم كه كوثري با ترجمه هاي يوسا موفق تر بوده است.
مديا كاشيگر: انتقادهاي جزئي وارد است
كوثري حق بزرگي بر گردن ادبيات ما دارد. البته من همه آثار ترجمه ايشان را نخوانده ام. حالا اين مترجم چقدر در ترجمه امين بوده يا نبوده كاري ندارم. اما با ترجمه هايشان كنار آمده ام و لذت برده ام. البته كارهايي كه از فوئنتس ترجمه كرده را نخوانده ام چون از فوئنتس خوشم نمي آيد. من بهتر است وارد جزئيات كارهاي كوثري نشوم. به عنوان يك خواننده معتقدم كه نگه داشتن يك خواننده در اين وانفسا به عنوان يك پيروزي براي اوست. درباره زبان واسطه پرسيديد و جواب من اين است كه يك متن ترجمه شده شكست هايش به خودي خود مشهود است. ترجمه خوب مي تواند يك ترجمه خوب ديگر را پديد آورد. به عنوان مثال تمدن غرب شناخت خودش را از پيشينه يوناني خودش مديون ترجمه عربي مترجمان عربي از متون يوناني است. به هر حال زبان واسطه هم خودش امري است كه نمي توان ناديده اش گرفت. خيلي ها از زبان اصلي ترجمه مي كنند و بسياري ديگر هم ناگزير به زبان واسطه روي مي آورند. شما ببينيد مثلا اگر متني از لهستاني به فرانسه ترجمه شده، نبايد منتظر بمانيم كه يك آشناي به زبان لهستاني پيدا شود و اين كار را انجام دهد. پس كسي كه به زبان فرانسه مسلط است بايد وارد كار شود و وظيفه اخلاقي خودش را انجام بدهد. درباره تمركز يك مترجم بر يك نويسنده هم معتقدم كه خيلي از نويسنده ها را داريم كه يك مترجم به سراغشان رفته و شكست خورده. پس كوثري خيلي خوب كار كرده كه موفق شده. اين مترجم كارهاي عظيمي انجام داده كه البته انتقادهايي به ايشان وارد است كه جزئي است و بايد به او خسته نباشيد بگوييم.

الف
اسطوره و رمان
گلشن اسماعيل پور
007210.jpg

گلشن اسماعيل پور مترجم است و كتاب «ايزدان و ايزد بانوان يوناني » اولين كتاب اوست. حرف هايش را با هم مي خوانيم:
* چه شد كه به صرافت ترجمه آثار ادبي افتاديد؟
در حقيقت من يكباره به فكر كار ترجمه نيفتادم؛ علاقه ام به كتاب خواندن مرا به اين سمت سوق مي داد. از كودكي و نوجواني بيشتر وقتم را به مطالعه مي گذراندم. در اين دوران راهنمايي هاي والدينم در زمينه كتابخواني نقش بسيار مهمي در هدايتم به اين سمت و سو داشت. در عين حال كه آثار بزرگ علوي، جمال زاده، آل احمد و هدايت را مطالعه مي كردم به آثار خارجي هم بسيار علاقه داشتم. با آثار خارجي ابتدا از طريق ترجمه آشنا شدم مثل كتابهاي كوئيلو بخصوص «كيمياگر» كه بر من تأثير داشت همچنين آثار داستاني هرمان هسه  مثل «دميان» و «پيتر كامنتسيه» نيز دنياي ذهني مرا شكل بخشيد. در زمينه شعر در وهله اول با شاعران معاصر ايراني مثل فروغ، شاملو و سپهري آشنا شدم و بعد اشعار مارگوت بيكل و لوركا با ترجمه احمد شاملو. در مقطع دبيرستان آثار داستاني ادبيات خارجي را به زبان ساده انگليسي مي خواندم مثل جين اير و سپيد دندان. به همين خاطر ادبيات انگليسي را به عنوان رشته تحصيلي ام انتخاب كردم تا از نزديك با ادبيات كشورهاي ديگر آشنا شوم.
* براي ترجمه به كتابها و موضوعات خاصي علاقه منديد، يا اينكه خط فكري خاصي را براي ترجمه انتخاب كرده ايد؟
- فكر مي كنم كسي كه قصد ترجمه اثري را دارد، نه تنها بايد همان كتاب را خوب خوانده باشد بلكه بايد از مطالعات گسترده اي در همان حوزه بهره ببرد تا بتواند كار را از آب درآورد. براي همين ابتدا سعي كردم رمان ها، شعرها و داستان هاي زيادي به زبان اصلي بخوانم و همين امر باعث شد كمي بعد به موضوع اسطوره شناسي علاقه مند شوم و حالا هم بيشتر كتابهايي كه براي ترجمه انتخاب مي كنم در اين زمينه است. البته در كنار موضوعات اسطوره اي كار ترجمه رمان هم برايم جذاب و دوست داشتني است. به طور كلي پيوندي ريشه اي بين اسطوره و آثار ادبي وجود دارد. اسطوره ها خود داستانهاي وهمي، تخيلي و نمادين اند و نوعي خاص از داستان نويسي را ارائه مي دهند، در حالي كه رمان ها شكل فني تر و جديد تر هستند كه با زندگي امروز سروكار دارند. من اگر بخواهم در آينده مسير خاصي را در ترجمه پيش بگيرم ترجيح مي دهم اين مسير در حيطه اسطوره و رمان باشد. البته در قلمرو اسطوره به دو نوع آثار برمي خوريم؛ دسته اول آثاري كه جنبه تخيلي دارند و دسته دوم آثار تحليلي اسطوره هستند كه شخصاً بيشتر به گروه اول گرايش دارم.
* در ميان مترجمان ايراني، اصول ترجمه چه افرادي را به عنوان الگو، محور كارتان قرار داده ايد؟
- چون كار ترجمه اي كه انتخاب كردم بيشتر در حيطه كار پدرم يعني حوزه اسطوره و اسطوره شناسي است، بيشترين تأثير و كمك از جانب ايشان بوده است. يعني آشنايي ام با اين موضوع جديد، دسترسي و خواندن كتاب هاي مختلف در اين زمينه همه با راهنمايي هاي ايشان بوده تا اطلاع درست و كاملي از موضوعي كه براي كارم انتخاب مي كنم داشته باشم. بخصوص خواندن تحقيقات و پژوهش ها و كتابهاي ايشان مثل «اسطوره ها و افسانه هاي سرخپوستان» و «اسطوره بيان نمادين» بيشترين كمكي بود كه در مسير ترجمه كارهاي جديدم بوده است. از ميان داستانهاي ترجمه اي كه مطالعه كرده ام مي توانم به ترجمه هاي آقاي نجف دريابندري «پيرمرد و دريا» و «بيلي باتگيت» اشاره كنم و همچنين ترجمه هاي آقاي محمد قاضي مخصوصاً «شازده كوچولو» كه برايم بسيار جذاب و شيرين بود.
* در ترجمه، آشنايي به زبان مبدأ و نيز زبان مقصد اصلي اساسي است، آشنايي شما با اين دو مقوله تا چه حدي است و فكر مي كنيد مترجمان جواني كه گام در اين وادي مي نهند، چه تجربه هايي را بايد فرا روي كار خود قرار دهند؟
- همان طور كه گفتم به خاطر علاقه اي كه به كتابخواني داشتم بيشتر وقتم را صرف خواندن آثار نويسندگان ايراني و يا آثار ترجمه شده مي كردم. بعدها دوست داشتم آنها را به زبان اصلي بخوانم كه اين كار كمك بزرگي در شناختن زبان مبدأ و مقصد بود. البته نبايد ناديده گرفت كه مترجم ابتدا بايد نويسنده خوبي باشد يعني به زبان و ادب فارسي تسلط داشته باشد و در مرحله بعد است كه به زبان دوم احاطه پيدا كند. احاطه به زبان دوم مستلزم تحصيل و اخذ تخصص در زبان و ادبيات خارجي است. امروز ديگر آن دوره كه به شكل غيرحرفه اي و ابتدايي به ترجمه روي مي آوردند، سپري شده. ترجمه فني است كه مراحل تخصصي خود را دارد. من هرچند در اين زمينه در آغاز راهم اما تلاشم اين است كه اين مراحل را طي كنم و فكر مي كنم براي جواناني مثل خودم كه به ترجمه روي مي آورند تنها شيفتگي و علاقه كافي نيست بلكه شرط لازم پشتكار و تداوم كار است.
* در روز چه مدت زماني را براي افزايش دانش ترجمه خود صرف مي كنيد؟ اصولاً يك روز كاري خود را تشريح كنيد.
- به طور متوسط ساعات زيادي را صرف اين كار مي كنم و چون تحصيلاتم در اين رشته است ناگزيرم با متون ادبي انگليسي سروكار داشته باشم. البته اين مدت زمان در تعطيلات و بخصوص تابستان بيشتر مي شود.
* علت انتخاب كتاب ايزدان و ايزد بانوان يوناني براي ترجمه چه بود؟
- كتاب «ايزدان و ايزد بانوان يوناني» اثري بود كه در نمايشگاه بين المللي كتاب سال گذشته با آن برخوردم. چاپ سال ۲۰۰۱ بود ابتدا موضوع و بخصوص تصاوير آن توجهم را جلب كرد. اين كتاب درباره ۲۵ شخصيت اساطيري يونان مثل زئوس (خداي خدايان)، آفروديت (الهه زيبايي)، آتنا (الهه جنگ) و غيره است كه هر يك داراي تصاوير خاص خود هستند و از ميان آثار هنري يوناني برگزيده شده است. همچنين فكر مي كردم كه با وجود كتاب هاي مختلف ترجمه شده در زمينه اسطوره، كتاب بخصوصي كه بخش اعظم شخصيت هاي اسطوره را به مخاطب معرفي مي كند وجود نداشت. علت ديگر اينكه مخاطب اين كتاب اغلب جوان و هم سن و سال خودم هستند و دوست دارند از اين موضوع تازه بيشتر بدانند.
* از كارهاي آينده خود بگوييد؟
- كتابي كه مشغول ترجمه اش هستم راجع به اساطير جهان است و به زبان ساده اسطوره هاي نه تنها يونان بلكه تمام نقاط جهان را براي جوانان و علاقه مندان اين رشته معرفي مي كند. البته با توجه به اينكه فصل تابستان است و وقت بيشتري دارم در كنار اين كار ترجمه يك رمان از ميرچاالياده را هم شروع كرده ام كه به زعم خودم خواندني است.

سايه روشن ادبيات
رابطه مترجم وناشر
007205.jpg

هرمز عبداللهي دردمندانه درباره كتابي از يوكيو ميشيماد نويسنده ژاپني سخن گفت: «مرگ در نيمه تابستان و چند داستان ديگر» را سال ۱۳۵۷ براي انتشار به فارسي برگرداندم، اما به دليل شور و شگفتي آن سال ها، و نيز وقايع انقلاب، قراردادم با نشر «اميركبير» فسخ شد. بعد از گذر چند سال با مدير «نشر نو» صحبت كردم و سرانجام صاحب امتياز نشر مذكور با لبخند كتاب را به من پس داد. مدت ها گذشت. سفري به كانادا رفتم و پس از برگشتنم آن را به نشر معين سپردم. آن زمان داستان هاي ژاپني ميان مردم نفوذ نداشت و اكثر آنها از ادبيات ژاپن شناخت چنداني نداشتند و بنابراين باز هم كتاب به دستان من بازگشت.
ترجمه هاي ادبيات داستاني ژاپن و ديدن فيلم هاي ژاپني از سوي مردم باعث شد تا عامه جامعه برخوردي نسبي با ادبيات اين كشور داشته باشند. پس من كتابم را به نشر «كتابسراي بابل» سپردم. اما دست بر قضا ۳۰ صفحه از «مرگ در نيمه تابستان و چند داستان ديگر» در اسباب كشي هاي نشر «كتابسراي بابل» گم شد. حال من بر سر دو راهي مانده ام كه فقط آن ۳۰ صفحه را ترجمه كنم يا كتاب را كلا - از آغاز تا سطر پاياني - به فارسي برگردانم.
چون اكنون نثر ترجمه من نسبت به آن سال ها كاملا عوض شده و اگر ۳۰ صفحه گم شده را دوباره ترجمه كنم، خواننده با متني يكدست روبه رو نخواهد بود. در واقع مي خواهم بگويم، طي آن سال ها كه كتاب از اين ناشر به آن ناشر دست به دست مي شد، مشكلي در ترجمه و يكدست بودنش وجود نداشت.
اما حالا كه ناشري خواهان كتاب است، ذائقه نثر من تغيير كرده است. همه اين ها تازه گوشه اي از مسائل ميان نويسندگان و ناشران بود كه عبداللهي براي ما بازگو كرد. حال ادامه را كه خودتان در جريان هاي روزمره گي مي بينيد و گاه مي شنويد. لازم است بدانيم: آخرين كتابي كه از «هرمز عبداللهي» به فارسي ترجمه شده كتابي با عنوان «ديد و بازديد» بود كه نشر «سخن» آن را منتشر كرد.

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   سياست  |   علم  |   فرهنگ   |   ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |