سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۴۸
يك شهروند
Front Page

گفت وگو با سيروس گرجستاني، بازيگر تاتر، سينما و تلويزيون
غربت حرمت هاي فراموش شده...
001134.jpg
...وقتي خبر به گوش آقاي جوانمرد رسيد گفت: نه؛ شما حق نداريد آنجا بازي كنيد. پرسيدم:  چرا و ايشان گفتند كه آنجا متعلق به تئاتر حرفه اي هاست و شما حرفه اي نيستيد!
در كدام شهر متولد شديد؟
در بندر انزلي.
چه سالي؟
مادرم مي گفت در سال ۱۳۲۳ به دنيا آمده ام ولي در شناسنامه ام تاريخ ديگري درج شده است.
چه سالي به تهران آمديد؟
فكر مي كنم ۹-۸ ساله بودم كه به تهران آمدم. منتها كلاس اول دبستان را در مدرسه عنصري و يا اگر درست گفته باشم در مدرسه رودكي در شهر رشت گذراندم.
محل زندگي تان در تهران كجا بود؟
ناصرخسرو، كوچه مروي.
پس در يكي از محلات قديمي بزرگ شده ايد؟
بله.
پس از گذشت سالها دوباره به آن محلات مراجعه مي كنيد؟
اتفاقاً چندوقت پيش به همان محله قديمي رفتم ولي وقتي آنجا را ديدم، نااميدشدم ....
چرا؟
براي اينكه همه چيز عوض شده و شكل ديگري گرفته است.من هميشه نسبت به گذشته و دوران كودكي ام حس نوستالژيك دارم. فضاي آن محله، آن فضايي نبود كه در كودكي حس كرده بودم.
الان تبديل شده به بازاركويتي ها و يك سري اجناس در آنجا فروخته مي شود. حتي به خيابان ناصرخسرو سرزدم، ديگر از دستفروش هاي كنار پياده رو خبري نبود! و يا فريادهاي فروشندگان كه براي فروش اجناسشان مردم را به سوي خود جلب مي كردند، ديگر شنيده نمي شد. در عوض حالا در آن خيابان، آدم هايي را مي بينم كه نسخه به دست به دنبال داروهاي «نيست در جهان» مي گردند.
در دوره اي كه در آن فضا زندگي مي كرديد،  چه جذابيت هايي براي شما وجود داشت كه الان با مرور به گذشته حس نوستالژيك پيدا مي كنيد؟
همان طور كه گفتم در سنين پايين به تهران آمدم، در آن سن و سال، يك روز پدرم مرا به «لاله زار» برد. ديدن آن فضا برايم خيلي جذاب بود....
در آنجا چه ديديد؟
در آن زمان ويترين مغازه هاي لاله زار خيلي ديدني بود، بنابراين هميشه به پدرم اصرار مي كردم كه فرصت بيشتري براي ديدن مغازه ها به من بدهد.
پشت ويترين ها چه بود؟
چيزهاي مختلف. مثلاً يك كلاه فروشي بود كه كلاه هاي خيلي شيكي داشت. مثلاً «كلاه فروشي محمدزاده» را به خوبي به ياد مي آورم. داخل مغازه، يك پيرمرد خوش تيپي هم پشت ميز مي نشست كه او هم مرا مجذوب خود مي كرد. آن مغازه هاي لوكس و شيك را تا آن زمان نديده بودم.
تئاتر و سينماهاي لاله زاربرايتان جالب نبود؟
چرا. آنها هم جذابيت داشت. مثلاً يك كسي مقابل در ورودي تئاتر مي ايستاد و براي نمايش و بازيگران تبليغ مي كرد. با صداي بلند و بسيار سريع مي گفت: «بياييد، بشتابيد بازيگر... در اين برنامه اجرا دارد...» و يا سالن هاي سينماي لاله زار خيلي زيبا بودند.
وقتي پس از گذشت سالها كه «لاله زار» را ديدم، از آن مغازه ها و ساختمان هاي قديمي خبري نبود! اگر مغازه و يا ساختمان قديمي كه هنوز تخريب نشده بود را مي ديدم، حتماً ساعت ها مقابلش مي ايستادم. من نمي دانم شما چقدر احساساتي مي شويد وقتي يك بناي قديمي را مي بينيد. ولي به من حس غريبي مي دهد، با آن بنا، خاطرات دوران كودكي ام را مرور مي كنم. انگار همه چيز زنده مي شود. شايد باور نكنيد من با آجرهاي آن بناها هم صحبت مي كنم! شما كه جوان هستيد شايد زياد به اين حس نزديك نباشيد. ولي وقتي انسان جواني خود را از دست مي دهد، تازه به ياد «از دست رفته هايش» مي افتد و وقتي به آنچه كه مربوط به گذشته خودتان است، نظر مي اندازيد، آن وقت به نگرش، ديد و شناخت جديدي از خودتان مي رسيد.
به غير از خيابان لاله زار، محلات و خيابان هاي ديگري هم بود كه شما به آن علاقه مند باشيد؟
مثلا «توپخانه» قديم را به خوبي به ياد دارم. آنجا براي من يك گردشگاه بود و پدرم مرا با خود به آنجا مي برد.
اين «توپخانه» مورد علاقه شما مربوط به چه سالي مي شود؟
فكر مي كنم به دهه سي مربوط مي شود. در چمن هاي سبز توپخانه مي غلتيدم و معلق مي زدم. توپخانه اكنون هم با توپخانه آن زمان خيلي تفاوت كرده، يك فضاي ديگري شده...
كه هيچ جوري جذبتان نمي كند؟
نمي دانم. شايد اگر الان بچه بودم توپخانه فعلي هم مرا جذب مي كرد. ولي چون من آن فضا را لمس كردم، نسبت به آن تعلق خاطر دارم. ولي متاسفانه ما سعي مي كنيم آن چيزهايي كه مربوط به گذشته مي شود را تغيير دهيم، مثل تخريب ساختمان هاي قديمي. من به كشورهاي فرانسه و آلمان سفر كردم. ولي در آنجا آنها هيچ وقت بناهاي چندين ساله و قدمت دار خود را خراب نمي كنند، ممكن است آن را تعمير و يا ترميم كنند ولي تخريب نمي كنند. حتي در كنار آن بناي قديمي، بناي جديدي مي سازند. متاسفانه اينجا اينگونه نيست. يك ساختمان كه با فضا و بافت يك محله همخواني دارد، از بين مي رود، در عوض چيزي جايگزين مي شود كه اصلا ربطي به آن قبلي ندارد!
شما «توپ مرواري» را ديده ايد، همان چيزي كه صادق هدايت در كتابش درباره آن صحبت كرده است؟
خير. يادم نمي آيد.
بعدها كه وارد حيطه تئاتر شديدآيا به پاتوق هاي فرهنگي سر مي زديد، مثلا يك جايي مثل كافه نادري...؟
بله. من گاهي اوقات به كافه نادري مي رفتم. آن «كافه» خيلي قدمت داشت و الان هم وجود دارد. خيلي از هنرمندان و روشنفكران ما مرتبا به آنجا مي رفتند ولي من زياد به آنجا رفت و آمد نداشتم.
يادتان مي آيد كه كداميك از هنرمندان را در آنجا مي ديديد؟
نه، خيلي دقيق نمي شدم كه چه كساني رفت و آمد مي كنند. در آن زمان مسائل ديگري در ذهنم بود.
شما سال ۱۳۴۸ وارد اداره تئاتر شديد؟
بله.
براي نخستين بار در كدام يك از «صحنه ها» بازي كرديد؟
نخستين تئاترم را در «سنگلج» بازي كردم. آن زمان تئاتر «سنگلج» متعلق به «حرفه اي ها» بود. پس از دو سال كه وارد اداره تئاتر شدم، نخستين نمايشنامه اي كه كار كردم، «سنگ و سورنا» نام داشت كه توسط همسر آقاي عباس جوانمرد كارگرداني مي شد.
خانم نصرت پرتوي...
بله. در آن زمان نقشي را به من واگذار كردند كه برايم افتخارآميز بود، چون فرصتي فراهم شد به طور رسمي در فضاي «حرفه اي ها» بازي كنم و از اين بابت خوشحال بودم.
چند شب اجرا داشتيد؟
در آن زمان معمولا ۲۶ روز در ماه تئاتر اجرا مي كردند، شنبه ها تئاتر تعطيل بود. حالا اگر تئاتري خيلي پرطرفدار بود، مدت اجرا را تمديد مي كردند.
تماشاگران تئاتر سنگلج از چه قشر و طبقه اي بودند؟
همه آنها از تماشاگران حرفه اي تئاتر بودند. آن قدر تئاتر برايشان مهم بود كه دائما تماس مي گرفتند و درباره نمايش، بازيگران و كارگردان و ... سوال مي كردند.آنها جوياي «برنامه ها» بودند.
استقبال خوبي از برنامه ها مي شد؟
به نظر من اگر در هر برهه و زماني يك كار خوبي ارائه شود، تماشاگران حتما استقبال مي كنند. در آن دوره هم از كارهاي خوب استقبال چشمگيري مي شد.
آخرين بار كه در تئاتر «سنگلج» نقش ايفا كرديد، كي بود؟
فكر مي كنم حدود ۱۵ سال پيش. تئاتر «بلبل سرگشته» آقاي نصيريان را دوباره اجرا كرديم، منتها من همان نقشي را كه قبلا آقاي نصيريان ايفا كرده بودند، بازي كردم.
شنيديد كه ساختمان «سنگلج» در معرض نابودي است؟
بله. اين اتفاقات ناگوار تازگي ندارد! و متاسفانه دائما تكرار مي شود. يك گروه تئاتري داشتيم به نام گروه دوم هنر ملي كه البته سرپرست گروه «هنر ملي» آقاي عباس جوانمرد بودند و سرپرست اين گروه دوم زنده ياد هادي اسلامي و در اين گروه آقايان؛ خسرو شكيبايي، ناصر محمدي و... حضور داشتند.
به خاطر مي آورم هادي اسلامي نمايشنامه اي نوشته بود به نام «محراب»، در آن زمان اداره تئاتر برنامه اي براي اجرا در سنگلج درنظر نگرفته بود. معاون اداره گفت: هادي، همين نمايشنامه را در سنگلج اجرا كن. ما هم از اين اتفاق خوشحال شديم ولي وقتي خبر به گوش آقاي جوانمرد رسيد گفت: نه؛ شما حق نداريد آنجا بازي كنيد. پرسيدم:  چرا و ايشان گفتند كه آنجا متعلق به تئاتر حرفه ايهاست و شما حرفه اي نيستيد! آن موقع ازنظرو عقيده آقاي جوانمرد بدم آمد و با خود گفتم حتما ً ايشان علاقمند نيستند،  جوانان پيشرفت كنند. از اين قضيه سالها گذشت و سالن هايي مثل تئاتر شهر، تالار وحدت و... تاسيس شد. يك شب براي ديدن نمايشي به يكي از سالن ها رفتم. روي صحنه هنرپيشه اي را ديدم كه نقش مهمي را ايفا مي كرد ولي نادرست راه مي رفت و حتي تلوتلو مي خورد.
اول فكر كردم كه مربوط به نقش اوست ولي بعد فهميدم كه نه؛ راه رفتنش را فراموش كرده است! و بعد از سالها گفته آقاي جوانمرد را درك كردم.
به نظر من نوستالژي شما به تهران گذشته فقط به فضا و معماري خلاصه نمي شود، شما غم از دست رفتن آن فضاي فرهنگي را در اين سالها داريد؟
بله. واقعاً اينگونه است. آن موقع حركت، رفتار، كلام يك بازيگر اصالت داشت. اگر ساختمان و بناي قديمي اصالت داشت،  فرهنگ موجود در آن فضا هم اصيل بود. ولي حالا نوع نگاه ها فرق كرده است.
از نظر شما اين فضا بد است؟
شايد براي كسي كه بخواهد چهل سال ديگر از گذشته ها - يعني امروز - يادي كند خوب باشد...
ولي نه براي شما كه در دل آن فضا تربيت شديد؟
از نظر من «بد» آن چيزي است كه يك جوان تازه وارد، احترام به و پيشكسوت خود را فراموش كند. من وقتي سال ۴۸ وارد اداره تئاتر شدم يك جوان كم سن و سال بودم. ولي وقتي نزد پيش كسوتان تئاتر مثل آقايان؛ عزت الله انتظامي، علي نصيريان، جمشيد مشايخي و... مي رفتم، هميشه اصول را رعايت مي كرديم.
يعني احترام به بزرگتر و استاد يك «فرهنگ» است و نبايد بر اثر گذر زمان به فراموشي سپرده شودو ولي الان متاسفانه برخي از هنرپيشگان كه به معروفيت و مكنت رسيده اند، - البته نه همه جوانان عزيز اين عرصه - يك سري مسائل مهم را فراموش كرده اند كه به نظرم اين درست نيست...
شما در صحبتهايتان يادي از آقاي جعفر والي كرديد. الان مي دانيد ايشان كجا هستند؟
ايشان در خارج از كشور زندگي مي كنند.
در زندگي خصوصي كسي را داريد كه دلتنگش باشيد؟
بله. از همسر سابقم، دو دختر دارم كه در سن پايين ايران را ترك كردند و در انگليس ازدواج كردند. هميشه آرزو دارم كه يك روزي با جيب پر پيش آنها بروم و پس از سالها ديداري تازه كنم.
با آنها تماس تلفني داريد؟
بله... خوشبختانه صدايشان را از راه دور مي شنوم.
اگر واقعيت زندگي شما را مجبور به انتخاب نمي كرد،  مايل بوديد در كجا زندگي كنيد؟
شمال ايران. من اگر هنرپيشه نبودم، قطعاً حالا در شمال زندگي مي كردم.
در شمال پاكي ا ي وجود دارد كه در كمتر جايي مي توان سراغ آن را گرفت.

فراموشي
سيروس گرجستاني، سي و پنج سال است كه به عنوان بازيگر در عرصه هنرهاي نمايشي فعاليت مي كند. وقتي موضوع مصاحبه را با او در ميان گذاشتيم، پاسخ داد: راجع به طهران قديم بايد از افراد سن و سال دار بپرسيد نه از امثال ما كه چندان فرهنگ تهران قديم را نمي شناسيم....
ولي با اين حال وقتي آماده گفت وگو شد، مسايلي را مطرح كرد كه گويي در فرهنگ شهر تهران و تهراني نه چندان قديمي، روزگاراني طولاني است كه به فراموشي سپرده شده است....
فرانك آرتا
؛yahoo.com faranakarta

ماجراي خوردن خاك صحنه
001132.jpg
مي گويد: اين كه مي گويند بايد «خاك صحنه را خورد» يك مفهوم و معناي عميقي پشت آن نهفته است. يعني يك بازيگر بايد محروميت بكشد. كار كند، ياد بگيرد، خيلي از مسايل را بفهمد و درك كند. فرهنگ و آداب و رسوم كار در فضاي تئاتر را فرا بگيرد. با اخلاق حرفه اي آشنا شود، معرفت پيدا كند و پس از اينها تازه وارد فضاي حرفه اي و مقدس تئاتر شود. به خاطر مي آورم يك روز آقاي جعفروالي را در اداره تئاتر ديدم كه دو، سه نفر ايشان را احاطه كرده بودند. سه بار به ايشان سلام كردم وي پاسخ من را ندادند و آخرين بار دو سه پله بالا رفتم و درست روبروي ايشان ايستادم و گفتم: سلام. و بالاخره ايشان پاسخ دادند، سلام جانم...
واقعا چرا جواب سلامتان را ندادند؟
براي اينكه متوجه نشده بودند. به هر حال تا اين اندازه برايشان احترام قايل بودم. از طرفي پيشكسوتان يك منش ومرامي داشتند كه بايد اين مسايل را در نظر گرفت. من الان كه ۳۵ سال در زمينه تئاتر فعاليت مي كنم، هر وقت استاد عزت الله انتظامي را مي بينم، فكر مي كنم همان سيروس گرجستاني جوان اداره تئاتر هستم كه بايد حرمت استاد را نگه دارم.
بخشي از فرهنگ تئاتر رعايت كردن همين حرمت هاست.

سوءتفاهم
اين اصطلاح هاي «خوردن خاك صحنه» و «احترام به پيشكسوت» از آن اصطلاح هاي سوءتفاهم برانگيز است. نسل ما، وارد هر حرفه اي كه شده مدام سرزنش شنيده است كه شماها «خاك صحنه» نخورده ايد و «احترام به پيشكسوت» سرتان نمي شود.در هر حرفه اي البته براي اين مفاهيم واژه هاي خودشان را دارند. عكاس هاي قديمي با حسرت براي جديدها تعريف مي كنند كه هنگام ورود به اين حرفه چقدر «كف آتليه را جارو زده اند»، مطبوعاتي هاي پير براي جوان ترها از حروفچيني سربي و عظمت فاطمي و هيبت محمد مسعود مي گويند. اهل موسيقي از حرمتي كه قديم ها ساز يك استاد داشت و خاكساري هايي كه مي بايست براي درس گرفتن از او بنمايند سخن مي گويند و...
اينها همه سوءتفاهم درست مي كند، چون هيچ كس سرزنش را دوست ندارد.كسي خوشش نمي آيد كه نسل او و اخلاق او و شيوه هاي تازه اي كه او براي آموختن و تجربه كردن به كار مي گيرد، يكسره بيهوده و ناچيز شمرده شود. دل آزردگي ناشي از اين سوءتفاهم شكاف نسل ها را زياد مي كند، شكافي كه يك طرف آن طرف ديگر را «گستاخ» و «بي ظرفيت» مي خواند و خود «تمام شده» و «پرتوقع» خوانده مي شود.عميق ترشدن اين شكاف به نفع هيچ كس نيست. اي كاش مي شد در فضايي بدون سوءتفاهم از آنچه در دل دو طرف مي گذرد سر درآورد. اي كاش كسي كوشش مي كرد توقع و مفهومي را كه پشت اين واژه ها پنهان است، پديدار كند. اي كاش!
اميد پارسانژاد

|  آرمانشهر  |   ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   حوادث  |   در شهر  |   درمانگاه  |
|  سفر و طبيعت  |   يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |