چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۲ - شماره ۳۳۱۲
انديشه
Front Page

ماهيت حكومت ديني (واپسين بخش )
رهبري جامعه ديني
002688.jpg

سيدمحمد روحاني
در بخش نخست مقاله حاضر از تحليل فلسفي ماهيت اجتماع و ماهيت انساني سخن به ميان آمد و عنوان شد كه باتوجه به تحليل منطقي متدلوژي فقه، التزام به دين در اعمال اجتماعي لوازمي دارد كه ازجمله آنها قبول ولايت مطلقه است. به زبان ساده تر نويسنده با ادله خود اثبات مي كند كه حضور يك مسلمان در يك جامعه فقط از طريق ولايت فقيه امكان پذير است، كسي كه به ولايت فقيه قائل نيست يا بايد التزام به دين در پاره اي از شئون زندگي را نفي كند و يا بايد عضويت در هيچ جامعه اي نداشته باشد. از اين منظر نويسنده سعي دارد زندگي در پرتو ولايت مطلقه فقيه را از زاويه نگاه عقلاني به بحث گذارد. واپسين بخش مقاله مذكور ازنظر خوانندگان گرامي مي گذرد.
حالا مي توانيم يك قدم ديگر برداريم و به سئوالات اصلي خود، درباره ماهيت حكومت ديني و همين طور ولايت فقيه، پاسخ دهيم. اين جمله حكيمانه حضرت آيت الله جوادي آملي را شنيده ايد كه بارها گفته اند ولايت فقيه در حقيقت ولايت فقه است و نه حتي شخص فقيه و حكومت حكمت است نه حتي شخص حكيم. اين نشانه كمال شارلاتانيزم ژورناليستي است كه بگوييم ولايت فقيه لزوماً منتهي به استبداد مي شود. البته من قبول دارم كه حكومت مبتني بر ولايت فقيه هم، مثل بسياري چيزهاي ديگر مي تواند فاسد شود. حتي دين داري شما هم مي تواند روزي منحط و فاسد شود چه رسد به حكومت ديني شما.
ولي اين كه بگوييم حكومتي ديني و ولايت فقيه، مساوي استبداد است، اين ديگر يك تقلب ناجوانمردانه خواهد بود. ولايت فقيه به تعبير دقيق، همان ولايت فقه و فقاهت است. در حقيقت ولايت فقيه چارچوبي است كه التزام جامعه اسلامي و آحاد مسلمان را به فقه و در واقع به دين خود تامين مي كند.
امام خميني، به عنوان مهم ترين نظريه پرداز اين انديشه، ولايت فقيه را دنباله عقلي و كلامي مساله امامت- كه يكي از اصول مذهب ماست- تلقي مي كردند. از نظر ايشان وقتي بخواهيم به عنوان يك مسلمان، به جامعه اي بپيونديم- كه گفتيم اغلب گزيري هم از اين امر وجود ندارد- بايد در تمامي شئون آن جامعه التزام به دين و در نتيجه پاي بندي به متدلوژي فقه لحاظ شود. ساختار حكومت بايد به نحوي تنظيم شود كه در تمام امور پاي بندي به دين و فقه حفظ شود. فعلاً فرض كنيد براي اين منظور، يك فقيه را در راس همه امور جامعه قرار دهيم. از اين نظر چندان تفاوتي نمي كند كه كدام يك از فقها در راس امور باشند.قراردادن يك فقيه جامع الشرايط در راس حكومت، يك راه كار عملي و ممكن براي رسيدن به حداقلي است كه در تحقق يك حكومت اسلامي به آن محتاجيم. ولي البته شايد بتوان مدل هاي بهتري را هم پيشنهاد كرد. مثلاً اين كه اگر چندين مجتهد جامع الشرايط براي رهبري جامعه وجود داشت، آنگاه فقيهي را در راس امور قرار دهيم كه از محبوبيت بيشتري در ميان مردم برخوردار است. رعايت اين حداقل، چيزي است كه دين داري ما آن را ايجاب مي كند. همان طور كه در مسائل فردي، اگر كسي خودش فقيه نباشد، بايد به يك فقيه عادل مراجعه نمايد، در امور اجتماعي هم وضع از همين قرار است.
بر اين اساس امام خميني معتقد بودند كه فقها بايد بدانند كه التزام آنها به دين ايجاب مي كند كه براي تشكيل حكومت اسلامي قيام كرده و براي اين موضوع اهميت خاصي قائل شوند. نبايد فوراً بگوييم اين كار سخت است و از ما بر نمي آيد. اين كار هر چقدر هم كه سخت باشد، بايد به آن همت گماشت. زيرا بخش مهمي از دين داري ما در گرو آن است. دين داري ما حكم مي كند كه در جميع شئون زندگي خود به دين خدا ملتزم باشيم .پس چاره اي جز ايجاد حكومت اسلامي وجود ندارد . هر مسلماني اگر بخواهد مسلمانانه زندگي كند، در خصوص جامعه و روابط اجتماعي هم بايد به دين خود التزام داشته باشد. و يكي از اساسي ترين اركان اجتماع ديني، حكومت اسلامي است. شرط ضروري براي اسلامي بودن يك حكومت اين است كه در تمامي اركان آن و نيز در جهت گيري كلي جامعه، التزام به فقه رعايت شود. و كمترين شرط تحقق اين التزام آن است كه يك فقيه جامع الشرايط در راس همه امور جامعه قرار داشته باشد. در غير اين  صورت زندگي ما ديني نيست.
حال تصور كنيد كه يك مسلمان بخواهد به جامعه اي بپيوندد. قبلاً گفتيم معناي پيوستن به يك جامعه اين است كه بپذيرد با دسته مشخصي از افراد، در هنگام بروز هرگونه اختلاف، رفتار توافق شده اي داشته باشد. اولاً بايد توجه داشته باشيم كه پيوستن اين مسلمان به آن جامعه، خود عملي است كه بايد در چارچوب فقه و برمبناي آن صورت پذيرد. ثانياً يك مسلمان نمي تواند بر سر رفتاري توافق كند كه در چارچوب فقه او نباشد. و ثالثاً جهت گيري كلي جامعه اي كه يك مسلمان به آن مي پيوندد نيز بايد در چارچوب فقه او قرار گيرد. پس يك مسلمان براي پيوستن به يك جامعه بايد از فقه خود نظر بخواهد، درخصوص قواعد و مناسبات حاكم بر آن جامعه هم بايد از فقه خود نظر بخواهد و بالاخره مسير كلي جامعه او نيز بايد مورد تاييد فقهش باشد. معني اين سخن اين است كه پيوستن يك مسلمان به يك جامعه، دقيقاً معادل قرارگرفتن او در تحت رهبري يك فقيه خواهد بود. بنابراين، بودن يك مسلمان در يك جامعه، منطقاً عين داشتن يك ولي فقيه است و از اين امر هيچ  گريزي متصور نيست.اكنون به قسمت حساس تر بحث نزديك مي شويم. به خاطر داريد كه گفتيم انسان ها هيچ گريزي از اراده داشتن و عمل كردن ندارند، و هم چنين هر عملي كه از كسي سر مي زند، لاجرم آثاري بر روي ديگران باقي مي گذارد. معني اين سخن اين است كه اعمال فردي ما همواره داراي جنبه هاي اجتماعي است. از طرف ديگر، هر عمل اجتماعي ما هم در نهايت به صورت عمل و اراده فردي ما محقق مي شود. پس هر عمل اجتماعي ما هم  داراي جنبه هاي فردي است. نتيجه اين كه هيچ مرز معيني ميان اعمال فردي و اجتماعي انسان وجود ندارد و هر عمل فردي انسان ممكن است از جهتي عملي اجتماعي به حساب آمده و هر عمل اجتماعي هم در واقع به اعمال فردي انسان منتهي مي شود.
با اين حساب وقتي به زندگي اجتماعي ديني روي مي آوريم، يعني تحت رهبري يك فقيه قرار مي گيريم، نبايد تصور كرد كه ولي فقيه تنها به امور اجتماعي زندگي ما كار داشته و تصميمات فردي ما هرگز به او مربوط نمي شود.
از ديدگاه امام خميني، وقتي فقيهي واجد شرايط، براي رهبري جامعه قيام كرد، تا وقتي كه آن فقيه براساس فقه خود جامعه را رهبري مي كند، هر دستوري كه بدهد، و در هر زمينه اي كه باشد، مطاع است. يعني منطقاً نمي توان براي حوزه دستورات او محدوديتي قائل شد. زيرا كار ولي فقيه عبارتست از حفظ و هدايت جامعه در مسيري كه به تشخيص او با ملاك هاي ديني منطبق است. و از آنجا كه هيچ مرز قاطعي ميان رفتارهاي فردي و اجتماعي وجود ندارد، بنابراين، ملاك تشخيص فردي بودن يا نبودن يك مطلب هم به خود او باز مي گردد.
براي فقيه تنها يك محدوديت وجود دارد: اين كه بايد دستوراتش را بر مبناي فقه خود صادر كند. اين طور نيست كه هر كسي كه ولي فقيه شد، مي تواند هر كاري كه خواست انجام دهد. آن شرط فقاهت و تقوا و عدالت و غيره بايد وجود و تداوم داشته باشد و طبيعتا اگر اين شرايط در فقيهي جمع باشد، دستورات او براي رهبري جامعه بر مبناي شناخت او از اسلام خواهد بود. بنابراين ولي فقيه، تا وقتي كه واجد شرايط فقاهت و عدالت و مديريت و تقواست، تمامي دستوراتش، درباره تمامي امور و شئون زندگي، لازم الاتباع است. اين است معني مطلقه بودن.
استدلال كلي براي اين موضوع، مبتني بر همان تحليلي است كه از ماهيت جامعه به دست آورديم. گفتيم بودن در جامعه يعني توافق مشترك بر سر هر اختلاف احتمالي، سپس اضافه كرديم كه در جامعه اسلامي، اين توافق بايد براساس اسلام و بر طبق اسلام انجام شده و علاوه بر آن بايد مسير كلي اجتماع هم در چارچوب اسلام باشد. پس ولي فقيه كسي است كه هنگام بروز هر اختلاف احتمالي ميان افراد، با حفظ التزام به دين، حكم مي كند. بنابراين، تا وقتي كه اختلافي ميان افراد وجود نداشته باشد كه هيچ، ولي به محض تحقق هر اختلافي- هر چه كه باشد- بنا به فرض، بايد به او مراجعه نمود. پس دستور او مي تواند در قبال هر موضوعي از موضوعات زندگي ما ظاهر شود. به علاوه او بايد التزام مسير كلي جامعه را نيز نسبت به دين فراهم كند و در نحوه فراهم آوردن اين التزام، باز اگر اختلافي نباشد كه هيچ، وگرنه در صورت بروز هر اختلافي، بنا به فرض، حكم او جاريست. پس باز هم دستورات او مي تواند در هر امري از امور زندگي ما ظاهر شود. بنابراين ديگر چه جايي براي مقيد بودن ولايت او باقي مي ماند؟
از همين جا معلوم مي شود كه اطاعت از ولي فقيه حتي بر تمامي مجتهدان و فقهاي ديگر نيز لازم است. يعني اگر فقيهي، فقيه ديگري را واجد شرايط لازم بداند،  شرعا خود را موظف مي داند كه از تمامي دستورات او پيروي نمايد، حتي اگر پاره اي از دستورات ولي فقيه مطابق با فتاوي فقهي او نبوده و يا اين كه با بعضي از دستورات او موافق نباشد. اگر قرار بود ولي فقيه فقط دستوراتي بدهد كه همه با آن موافق باشند، يا همه فقها با آن موافق باشند كه ديگر نيازي به انتخاب او نداشتيم.
بديهي است كه معني سخن ما اين نيست كه با بودن ولي فقيه، ديگر همه بايد از ولي فقيه تقليد كرده و هيچ مجتهد ديگري حق ندارد دست به اجتهاد و استفتا بزند. هر فقيهي مي تواند فتاواي خودش را صادركند. هر مقلدي هم مي تواند مرجع تقليد خود را انتخاب كند. بحث بر سر اين است كه اگر ميان دستورات ولي فقيه و فتاوي مراجع ديگر اختلافي حاصل شد كه قابل حل نبود، دستور ولي فقيه بر فتواي ديگران مقدم خواهد بود.
به همين ترتيب معناي ولايت فقيه اين نيست كه كسي حق ندارد در قبال دستورات او انديشه كند يا حتي نظر مخالف با نظر او داشته باشد. هر كسي مي تواند هر نظري داشته باشد، ولي در مقام عمل، چنانچه معتقد باشيم رهبر ديني جامعه شرايط مورد نظر اسلام براي ولي فقيه بودن را واجد است، بايد كه از او پيروي نماييم.اكنون پس از اينكه مبناي اصلي نظريه ولايت فقيه معلوم شد، مي توان درباره قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و مدل هاي عملي براي اجراي كارآمد اين نظريه بيشتر سخن گفت. از نظر امام خميني، هر مدلي كه بتواند حداقل شرايط براي حكومت اسلامي و ولايت فقيه را فراهم كند، شرعا داراي اعتبار است. بنابراين مي توان درصدد طراحي و پياده سازي يك حكومت تمام عيار با تمام تشكيلات لازم براي تحقق آن برآمد. و اين دقيقا چيزيست كه قانون اساسي ما بر مبناي آن طراحي شده است.
اما به هر صورت اين نكته اساسي نبايد فراموش شود كه التزام يك مسلمان به ولايت فقيه شرط ضروري حضور او در هر جامعه اي است. يعني بدون در نظر گرفتن ولايت فقيه چيزي به نام زندگي اجتماعي براي يك مسلمان معنا ندارد. بنابراين، اعتقاد به اصل ولايت فقيه- مستقل از قانون اساسي- بخشي از دين داري ما بوده و طبيعتا مقدم بر مدل اجرايي آن است. قبلا هم گفتيم كه از ديدگاه خود ولي فقيه، التزام به قانون اساسي، چيزي از نوع عهد و پيمان است كه البته در اسلام بسيار مورد اهميت واقع شده است. براي پيروان آن فقيه هم، قانون اساسي تنها به اعتبار پيماني كه رهبر آنها بسته مشروعيت پيدا مي كند. و طبيعتا براي مخالفان آن فقيه، پيمان نامه قانون اساسي از اهميت فوق العاده اي برخوردار بوده چارچوب حضور و فعاليت آنها را در سطح اجتماع معين مي سازد. اگر اين نكته به روشني درك شده باشد ديگر مجادله اي تحت عنوان اين كه آيا ولي فقيه وراي قانون اساسي است يا دون آن، صورت نخواهد گرفت.
002685.jpg

و بالاخره اين كه همه آنچه گفتيم، توضيح مباني تئوريك حكومت اسلامي بود و تئوري ها هرچند مهمند و اساسي و غفلت از آنها نابخشودني است، ولي از تئوري تا پياده سازي نهايي راه بلندي پيش پاي انسان است. بارها تاكيد كرده ام و باز تكرار مي كنم كه تبعيت از ولايت فقيه، ضرورت اجتناب ناپذير دين داري ماست. اگر بخواهيم اجتماعي زندگي كنيم اين تبعيت نه مستلزم معصوم قلمدادكردن اوست و نه مستلزم نداشتن اختلاف نظر با او. درواقع، چنانچه بارها گفتيم، هرگونه ولايت و حكومتي، براي رفع اختلافات احتمالي ميان انسان ها به وجود مي آيد. اگر همه با هم اتفاق نظر داشتند كه حكومت لازم نبود. پس مي توان تصور كرد كه بعضي از تصميمات ولي فقيه از نظر ما اشتباه باشد. كما اين كه هر تصميم ديگري هم ممكن است از نظر عده ديگري اشتباه باشد. عقل حكم مي كند كه تا زماني كه اختلافات در مقوله عقل ظني قرار دارد - كه به جرأت مي توان گفت تمامي اختلافات ما با يكديگر و با ولي فقيه از همين نوع است - به مديريت صالح جامعه تمكين كرده و در عمل از او تبعيت نماييم. درعين حال، اين وظيفه ماست كه او را از نظرات خيرخواهانه خود آگاه كرده و حتي امر به معروفش نماييم. اما فراموش نكنيم كه تا وقتي كه او از شرايط رهبري برخوردار است بر او واجب است كه تصميم آخر را اتخاذ كرده و بر ما واجب است كه از تصميم او پيروي نماييم.و باز تكرار مي كنيم كه ولايت فقيه شرط ضروري اسلامي بودن حكومت است، ولي اين بدان معنا نيست كه به صرف انتخاب يك ولي فقيه عادل، جامعه ما به همان شكل ايده آلي درآيد كه در آرزوي ماست. با داشتن ولي فقيه، رسالت اجتماعي ما پايان نمي يابد، بلكه تازه آغاز مي شود. با داشتن ولي فقيه جهاد در راه تربيت و رستگاري خودمان و ديگران و مبارزه با شياطين دروني و بيروني معنا پيدا مي كند. تا زماني كه در جهاد اصغر و جهاد اكبر - هر دو - به پيروزي نرسيده باشيم، نمي توان انتظار جامعه اي ايده آل داشت. حتي اگر امام معصوم هم در رأس حكومت باشد، نمي توان آسوده خاطر دست از جهاد اجتماعي شست.
راستي پيامبر خاتم كه اشرف مخلوقات بود، با داشتن لشكري از ملائكه، چقدر در ساختن يك جامعه ايده آل موفق بود؟ موساي كليم كه با عصايش نيل را شكافت، چقدر در ساختن يك جامعه ايده آل موفق بود؟ عيساي روح الله كه از كودكي مردمان را به خدا دعوت كرد، چقدر در ساختن يك جامعه ايده آل موفق بود؟ نوح پيغمبر كه هزار سال فرصت تبليغ و دعوت انسان ها را داشت، چقدر در ساختن يك جامعه ايده آل موفق بود؟ شايد موفق ترين انسان ها براي ساختن يك جامعه ايده آل، ابراهيم خليل بود كه با همسر و فرزندانش به سرزميني خشك و بي آب و علف هجرت نمود!
ما نه اشرف مخلوقاتيم و نه شكافنده نيل. ما نه تولدمان معجزه آميز بوده و نه حياتمان هزارساله است. ما انسان هاي اميدواري هستيم كه براي عمل به آنچه خدايمان فرستاده به پا خاسته ايم. به پا خاسته ايم تا نماز به جا آوريم، زكات دهيم، امر به معروف كنيم و نهي از منكر و مي دانيم كه عاقبت امور از آن خداست.
يك چيز ديگر را هم مي دانم. مي دانم كه جامعه ايده آل را تنها كساني خواهند ديد كه چشمشان به جمال آن يگانه هم نام و هم كنيه از فرزندان رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - روشن شود. ولي اگر روزي دامن عطرآگين او را به چنگ  آورم، به او خواهم گفت كه ما با رهبران و با شهيدانمان كوشيديم تا به آنچه كه پدران تو گفته بودند، عمل كنيم. و جانم به فدايت! اگر بداني كه چه كار سختي بود؟

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   انديشه  |   جهان  |   سياست  |   فرهنگ   |
|  ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |