سفر از نوعي ديگر
بيزون ها، به روسيه خوش آمديد
پيش از آنكه با بيزون ها (با فالوهاي اروپايي) آشنا شوم, موجودي شوربخت بودم كه هيچ كس را در اين دنياي بزرگ نداشتم، امروز از صدقه سر بيزون ها صاحب يك زندگي شاد و خانواده اي خوشبخت هستم...
آمد و رفت ها و پرسش ها شروع و موضوع هر لحظه پيچيده تر شد. ديدم چاره اي نيست دست به جيب بردم و پول كافي براي حل كردن چنين مشكلي را به كاركنان تقديم كردم - پرونده پيچيده آسان شد!
تاكنون چند محموله بيزون به روسيه وارد شده است.آيااين آغازي براي بازگشت بيزون به روسيه است؟
آنچه مي خوانيد خاطره اي است خواندني از «بن بيوس» كه در مجله « ريدرز دايجست» به چاپ رسيده است. خواندن اين خاطره زيبا را به همه دوستداران وحش توصيه مي كنيم.
|
|
سي سال است كارم رانندگي كاميون است، سالانه بيش از ۲۰۰ هزار كيلومتر با تريلي ولوو ۱۶ متري ام سفر مي كنم. علامت فرستنده مجاز من «بني بيزون» است البته تا چند سال پيش فقط «بن» بود ولي به واسطه يك ماجرا، كلمه بيزون (گاوميش معروف اروپايي و آمريكايي) به آن اضافه شد.
همه چيز از يك روز بهاري در سال ۱۹۹۹ شروع شد. رئيس يك پارك ملي نزديك شهر محل زندگي ام ، ليليستاد در شمال شرقي آمستردام، به من زنگ زد و پرسيد آيا ميل دارم يازده تا بيزون را به روسيه ببرم.
« يازده تا چي؟»
«بيزون، يازده راس بيزون.»
طوري حرف مي زد، انگار كه از يك بار معمولي همه روزه صحبت مي كند.
من معمولا سبزي و ميوه حمل مي كنم. با اين وجود به حيوانات عشق مي ورزم، يك سگ، دو طوطي و يك موش خرما دارم.
گفتم: عاليه، اما روسيه يك دوجين بيزون مي خواست چه كار؟
جواب داد كه آنها فقط يازده تا نمي خواهند، صدها بيزون مي خواهند.
كنجكاو شدم. از كتابخانه محل كتاب هايي درباره بيزون اروپايي گرفتم و در اينترنت كاوش كردم. اينبا ر فهميدم: كوهي پشمالو از عضله به وزن حدود يك تن. بيزون زماني سلطان بلامنازع جنگل هاي اروپا بوده است، اما چون جنگل ها از ميان رفتند، گله هاي بيزون نيز كم و كمتر شد. شكار و شكارقاچاق نيز سهم بزرگي در از ميان رفتن بيزون ها داشت تا سرانجام در اواخر دهه ۱۹۲۰، نسل بيزون به كلي در وحش نابود شد.
با اين حال هنوز آنقدر بيزون در باغ وحش ها باقيمانده كه نسل اين گونه را زنده نگاه دارد. پس از فروپاشي اتحاد شوروي، شاخه صندوق جهاني براي حفاظت از طبيعت كه به صندوق جهاني حيات وحش مشهور است پروژه اي را براي بازگرداندن بيزون به جنگل هاي اورل و كالوگا در جنوب غربي مسكو كه هنوز بكر است، آغاز كرد. اگر مي توانستند ۵۰۰ تا۱۰۰۰ راس را پرورش دهند، در آن صورت بقاي بيزون در وحش تضمين مي شد.
وقتي از كم و كيف كارها وهدف بزرگ حفاظت گران جهاني آگاه شدم با خود گفتم: بايد كاري بكنم، بايد من هم در اين امر مهم سهمي داشته باشم.
براي تدارك سفر، ساعت ها وقت خود را در پارك ملي ليليستاد به مطالعه اين حيوانات از پشت نرده ها گذراندم. بزرگترين بيزون پارك، يك نر ۲ ساله بود. من اسمش را گذاشتم بوريس يلتسين. يك ماده بزرگ را هم به خاطر علاقه اي كه به ملكه كشورمان- هلند- دارم، بيتريكس ناميدم. اين زوج عظيم الجثه همسفر من تا روسيه بودند. آنها بزرگ، آرام و بسيار قوي بودند و چنان تاثير مثبتي در من داشتند كه هرگاه احساس افسردگي و ضعف مي كردم از آن دو انرژي مي گرفتم. راستي آيا مي دانيد كه حيوانات مي توانند به طرز شگفت انگيزي روي شما اثر بگذارند و انرژي مثبت بدهند؟ بله، هر وقت باتري هايتان تمام شود، مي توانيد روي آنها حساب كنيد، شارژتان خواهند كرد.
و باتري هاي من واقعا ته كشيده بود بعد از ۱۱ سال، سومين ازدواجم به هم خورده و بقيه زندگي ام نامعلوم و نااميد كننده مي نمود.۳۰ سال بود پدرم را نديده بودم، يعني از زماني كه با مادرم به هم زدند، بيشتر از ۲۰ سال بود كه هيچ تماسي با پسرم نداشتم. مادرش خيلي زود، بعد از تولد او، از من جدا شد و به آمريكا رفت و در آنجا مجددا ازدواج كرد. اصلا نمي دانستم كجا زندگي مي كنند.
به هر حال، دوستان جديدم هم هيچ علاقه اي به مسايل شخصي من نداشتند. در واقع اول كار، چشمان سياهشان با بدگماني نگاهم مي كرد اما به هر صورت به زودي رفتارشان بهتر شد و از دستم علوفه گرفتند. بعضي هاشان مي گذاشتند به آنها دست بزنم و سر پشمالويشان را بخارانم. گمان كنم از اين كار لذت مي بردند. اولين باري كه زبان نرم بيتريكس انگشتانم را ليسيد از خوشحالي خنديدم.
معمولا براي حمل ونقل حيوانات وحشي بزرگ، آنها را در جعبه مي گذارند تا جلو حركاتشان گرفته شود. من با چند ديواره متحرك، تريلر را به چهار آشيانه نسبتا جادار تقسيم و در هر كدام يك آبخور و آخور تميز و جمع وجور تعبيه كردم و در آخور كاه و خاك اره و يونجه ريختم. درعقب تريلر هم حدود ۸۰۰ كيلو تنقلات جورواجور براي بين راه- چيزهايي مثل يونجه خشك ، هويج و كلم- به اضافه يك تانكر ۱۰۰۰ ليتري آب گذاشتم.
روز اول جولاي ليليستاد را ترك كرديم و درست قبل از حركت، غذايي حسابي به حيوان ها دادم. چنانكه به كارمندان خطوط هوايي مي آموزند: هر چه معده پرتر باشد، مشتري خوشحال تر است.
از دريچه بالاي اتاقك تريلر مقداري هويج وكلم برايشان ريختم. بيزون ها سيب را خيلي دوست دارند، اما اگر زياد به آنها خورانده شود باعث ناراحتي شديد معده مي شود.
براي رفتن از هلند به روسيه بايد از آلمان، لهستان و بلاروس بگذرم، يعني بايد در ۳ پاسگاه كنترل مرزي توقف كنم. براي هر راننده تريلي ، مرز يعني گرفتاري، تاخير، معطلي، نوار قرمز و... تصميم گرفتم از طريق فنلاند بروم، پس بايد از بندر تراورموند در آلمان سوار كشتي مي شدم و دو شب را روي درياي بالتيك مي گذراندم، اما حسن كار اين بود كه فقط يك پست مرزي سر راهم وجود داشت: مرز فنلاند - روسيه. خوشبختانه دريا آرام بود. نمي دانستم با دريازدگي بيزون چه بايد كرد، به فكرش هم نبودم كه از كسي بپرسم. بوريس، بيتريكس و بقيه بعد از يك شكم غذاي سير، راضي و آسوده روي بستر علف پوش و نرم خود لميده بودند. وقتي مي خواستم به غذاخوري كشتي بروم تا چيزي بخورم، سري به آنها زدم: «خواب هاي خوب ببينيد، دوستان.» صبح روز بعد، يكي از رانندگان فنلاندي وقتي مرا ديد، گفت: «مي گذاري نگاهي به بيزون ها بيندازم؟» حالا همه نسبت به بيزون ها كنجكاو شده بودند- جاشوهاي كشتي، خدمتكاران، راننده هاي ديگر و حتي متصدي امور مالي كشتي هم مي خواست ببيند چطور به حيوان ها صبحانه مي دهم و در همين احوال بود كه نمي دانم چه كسي براي اولين بار من را «بني بيزون» ناميد؛ اسمي كه روي من ماند.
از هلسينكي، كمتر از ۳ ساعت تا مرز راه بود كه از داخل جنگلي از درختان صنوبر و غان مي گذشت. در تورفيانكووا، پست مرزي روسيه، ماموران مرزي چين بر ابرو انداختند و گيج ماندند، نمي دانستند قانون ورود بيزون چيست - در روسيه اين حيوان را «زوبري» مي نامند.
«مثل گاو نيستند، نه؟»
«نه، نه.»
«مثل اسب هم نيستند.»
«نه، اسب هم نيستند.»
«مشكل شد، كار مشكل شد.»
با خود گفتم: «خدا به خير كند» آمد و رفت ها و پرسش ها شروع و موضوع هر لحظه پيچيده تر شد. ديدم چاره اي نيست دست به جيب بردم و پول كافي براي حل كردن چنين مشكلي را به كاركنان تقديم كردم - پرونده پيچيده آسان شد! ظرف چند دقيقه كشف شد كه بيزون ها شامل قانون «حيوانات ديگر» (به جز گاو و اسب ) مي شوند و نحوه ترخيص آنها هم كه در آئين نامه مشخص بود.
حالا هوا گرم وخفه كننده بود، بيش از ۳۵ درجه. اين بود كه در اولين پمپ بنزين يك شيلنگ آب گرفتم و سقف تريلي را آب پاشي كردم.
حيوان ها بايد شش هفته را در مركز پرورش حيوانات اوكسكي در ۳۲۰ كيلومتري جنوب شرقي مسكو مي گذراندند تا براي رهاسازي در وحش آماده شوند. ما ۴۸ ساعت ديرتر رسيديم. بعد از نصف شب فكر مي كردم همه خوابند، اما ديدم بر عكس همه منتظر ما هستند و چند گروه تلويزيوني هم با دوربين و پرژكتور آماده اند. تريلي را به محوطه بزرگ آماده شده براي بيزون ها راندم و بعد در عقب تريلر را باز كردم. آن وقت با احتياط در اتاقك بوريس را هم گشودم، اما از او جايش تكان نخورد. گفتم: « بيابوريس، بيا بيرون. از اينجا خوشت خواهد آمد، بخور، بنوش و هرچه مي خواهي توليد مثل كن.»
آخر سر از شيب پشت تريلي پايين رفت و بيتريكس و ديگران هم به دنبالش. آنگاه چيزي باور نكردني اتفاق افتاد، زير نورهاي پرژكتورهاي فيلمبرداري تلويزيون ، آنها شروع به حركاتي كردند كه من آن را «رقص بيزون» مي نامم - يورتمه مي رفتند، بالا مي پريدند و مثل دلفين خود را كماني مي كردند. به نظرم قصدشان اين بود كه دست و پايشان را كش و قوس بدهند و خستگي در كنند.
وقتي گفتم اسم بزرگترين بيزون را بوريس يلتسين گذاشته ام، يوري ماركين، مدير مركز، زد زير خنده: «عاليه. وقتي اولين بچه بيزون به دنيا بيايد اسمش را مي گذاريم بن، هم اسم تو.»
سفر دوم در ماه دسامبر بود. اين بار هشت حيوان را از آلمان و دو تا را از هلسينكي برداشتم. اين بار دو نفر از كاركنان صندوق جهاني حيات وحش همراهم بودند وكارهاي گمركي خيلي سريع انجام شد و اين بار جنگل هاي صنوبر و غان سپيدپوش بودند. روسيه سرزمين تضادهاست. سفر پيش دماي هوا۳۵ درجه سانتيگراد بود اين بار دماسنج روي ۳۸- درجه ثابت مانده بود. يعني ۶۳ درجه اختلاف دما! سفر قبلي ام به روسيه يادم آمد كه براي يخ نزدن اتومبيل احتياج به ضد يخ داشتم و پيدا نمي شد. مجبور شدم ۱۰ بطري الكل از يك رستوران بين راهي بخرم و آنها را در رادياتور خالي كنم! در اين سفر با اولگا نماينده صندوق جهاني حيات وحش همسفر شدم و همين آشنايي به ازدواج ما انجاميد و اين از صدقه سر بيزون ها بود كه امروز من از زندگي زناشويي سعادتمند و توام با شادكامي برخوردارم. همانطور كه گفتم ۳۰ سال بود پدرم را نديده بودم، اما به دلايلي برايم نوشت كه دارد به اين سمت دنيا مي آيد و سخت مشتاق است مرا ببيند. وقتي همديگر را ديديم، واقعا يك صحنه درام به نمايش درآمد. بعد پدرم گفت خيلي دلش مي خواهد سفري به روسيه داشته باشد، گفتم: «هيچ فكرش را نكن. سرويس بعدي كه مي خواهم بيزون به روسيه ببرم، تو را هم با خود خواهم برد.»
پدرم باورش نمي شد آرزويش به اين سادگي جامه عمل بپوشد، اين هم از صدقه سر بيزون ها بود كه توانستم پدرم را آنقدر خوشحال كنم.
طبق معمول، هشت راس بيزون به همراه برديم و با پدرم تمام راه را گفتيم و خنديديم. هيچ وقت در زندگي آنقدر با پدرم احساس نزديكي و عشق نكرده بودم. در روسيه، در هلند و در آلمان تقريبا همه من را مي شناسند؛ حسابي مشهور شده ام - اين هم از صدقه سر بيزون هاست.
كسي چه مي داند، شايد خبرها به آمريكا هم برسد و پسر گمشده ام، رنه، هم داستان پدرش بني بيزون را بشنود. بله، من امروز به نام بني بيزون معروف هستم و با تمام وجودم اميدوارم روزي پسرم ماجراي مرا بشنود و پيدايم كند، آن وقت ديگر خوشبختي ام كامل خواهد شد. (سال ۲۰۰۲)
اكنون مقدمات يك سفر ديگر را فراهم مي كنم. اين بار يك دوجين بيزون به روسيه مي برم.
مي دانيد در اين سفر چه كساني با من هستند: اولگا (همسرم)، پدرم و پسرم «رنه»؛ يك خانواده بزرگ و خوشبخت. (سال ۲۰۰۳)
برگردان: حميد ذاكري
|