گفت وگو با ضياءالدين دري كارگردان كيف انگليسي
ترافيك و فرودگاه؛ فرق تهران است با همه جا
لاله زاري كه مرحوم حاتمي ساخت، از اساس دچار اشكال بود. اولا عرض آن از لاله زار اصلي خيلي بيشتر است و ايشان به روايت اينكه در سينما ما بايد اشل را بيشتر بگيريم، عرض اين خيابان را بيشتر گرفت
|
|
آقاي دري، بچه كدام محل تهران هستيد؟
من در سال ۱۳۳۲ در خيابان نواب، چهارراه سالار، خيابان مقتدري غربي متولد شدم.
چند سال در آن محل بوديد؟
تا ۱۶ سالگي آنجا زندگي مي كرديم. يادم هست كه آن خيابان خاكي بود و آب لوله كشي هم نداشت. ميراب ها ميآمدند و اهالي محل هم جمع مي شدند و مي رفتند از محله هفت چنار كه الان موزه حيات وحش شده آب را باز مي كردند و توي جوي ها هدايت مي كردند و اين آب مي آمد توي كوچه ما. منتها چون ما حياط بزرگي داشتيم آب مي آمد و توي آب انبار ذخيره مي شد و توي حوض وسط حياط هم جمع مي شد و حتي از گوشه حوض بالا مي زد. بعدها فكر مي كنم در سال ۳۶ يا ۳۷ بود كه خيابان مقتدري را آسفالت كردند. يادم هست كه آن موقع بقاياي داش مشتي ها كه هنوز در بعضي محله ها پلاس بودند را برده بودند سربازي و اينها آمده بودند و روي اولين لايه آسفالت خيابان مقتدري تمرين رژه مي كردند. بعد از آن زمان روند بساز و بفروش آغاز شد. تهراني كه وارد دهه ۴۰ شده بود حالا با موج مهاجرت روستاييان مواجه شده بود و آنهايي كه كمي زودتر آمده بودند تا اندازه اي از مواهب پايتخت بهره مند شده بودند و مي خواستند در همين محله هاي حوالي تهران خانه اي دست و پا كنند. براي همين، فشار براي ساخت و ساز زياد شده بود. در محله هاي ما هم خانه هاي بزرگ و باغات زيادي بود. مثلا آخر خيابان مقتدري دو تا باغ بزرگ بود و روزي كه اين باغ ها را مي كندند من حدود ۸-۷ ساله بودم و يادم هست كه آشوبي به پا شده بود، چرا كه در هميشه بسته آن باغ كه متعلق به يك سرهنگ بود باز شده بود. درخت ها بريده شد و همه چيز آن به تاراج رفت. در آن باغ كوچه هاي بي قواره اي درست شد و خانه هايي با ۲۳، يا ۴ اتاق ساخته شد و بخش نوساز آن محله به اين ترتيب شكل گرفت.
ته كوچه ما هم يك باغي بود كه متعلق به يك سرتيپ بود. البته اين سرتيپ هيچ وقت از كوچه ما وارد باغ نمي شد. مي رفت و از در ديگر باغ كه در خيابان سينا بود عبور و مرور مي كرد. ديوارخانه ما با ديوار باغ او يكي بود و من هميشه از پشت بام مي رفتم، نردبان مي گذاشتم و به باغ او نگاه مي كردم. آن باغ هم بعد از مرگ سرتيپ تخريب و مسطح شد و به انبوهي از خانه هاي بساز و بفروش تبديل شد؛ خانه هايي كه امروزه براي شهر تهران معضلي شده است.
در كوچه ما هم باز فردي زندگي مي كرد به نام غلامي كه اتفاقا اسم كوچه هم به نام او بود. اين فرد عمده مالك بود و بر آن كوچه بن بست تا آخر مال او بود. بنابراين او هم املاكش را خرد كرد و خانه هايي ساخت كه ۲تا اتاق داشتند يعني يك اتاق پايين، يك اتاق بالا، يك دستشويي در حياط، يك آشپزخانه زيرپله و بدون حمام. خانه هايي با متراژ ۶۰ متر. بعد از مدتي هم عده اي با بيل و كلنگ و غيره آمدند و شروع كردند به كندن كوچه و به اين ترتيب آب لوله كشي هم وارد كوچه ما شد و بعد از آن كوچه آسفالت شد. در همان سال ها يعني ۸-۷ سالگي من بود كه برق هم به محله ما آمد و من يادم هست كه با پدربزرگم مي رفتيم و پول برق را به اداره برق جوراب بافي كه در همين محل فعلي موزه حيات وحش بود، پرداخت مي كرديم. همچنين وقتي تلفن به محل ما آمد، تنها خانه اي كه در آن كوچه هاي پيچ در پيچ بن بست تلفن داشت خانه ما بود. آن هم به خاطر اين بود كه پدر من روزگاري مجوز روزنامه داشت و با وجودي كه آن مجوز باطل شده بود، اما با در خواست پدرم و براساس آن مجوز، به ما تلفن داده بودند.
پس با اين وجود، دوران تحصيل را در همان محله ها آغاز كرديد؟
بله، مدرسه ما در همان خيابان نواب بود. يعني من از خيابان مقتدري چيزي حدود ۱۵۰-۱۰۰ قدم مي آمدم تا مي رسيدم به خيابان نواب و از آنجا هم ۵۰-۴۰ قدم مي رفتم تا مي رسيدم به يك كوچه بن بست كه ته آن كوچه مدرسه بسيار بزرگي بود به نام دبستان طاهري اسلامي. البته اطراف ما مدارس دولتي هم بود، ولي پدرم اسم مرا در آن مدرسه كه پولي هم بود نوشت. فكر مي كنم سالانه حدود ۶۰ تومان شهريه مي داديم. البته مدرسه مفصلي بود. يادم هست كه كلاس چهارم بودم كه همه كلاس هاي آن مدرسه به آيفون مجهز شد.
از ميان همكلاسي هايتان كسي معروف تر از ضياءالدين دري هم شد؟
فكر نمي كنم.
هنوز هم با دوستي از آن دوران رابطه داريد؟
در دوران دبستان به خاطر نوع مدرسه و ديسيپلين حاكم بر آن فضا و تعليمات مذهبي مخصوص از ساير بچه هاي محل منفك بوديم. حتي تعطيلات ما هم با ساير مدارس فرق داشت مثلا ايام شهادت ائمه را اگر تعطيل رسمي بود كه مثل همه تعطيل بوديم و اگر تعطيل رسمي نبود، مدرسه ما يك بعدازظهر تعطيل مي شد. بچه هاي آن مدرسه هم مشخص بودند. بچه هاي كاسب و بازاري بودند و كلا از خانواده هايي كه دستشان به دهانشان مي رسيد و البته خانواده هايي با گرايش هاي مذهبي. من با آن بچه ها تا كلاس دهم در همان مدرسه ادامه دادم. بعد از كلاس دهم به خاطر شرايط حاكم بر فضاي جامعه آن روز و مشكلاتي كه آن مدرسه براي ادامه تحصيل داشت ما را مي فرستاد يا به مدرسه جعفري برويم يا به مدرسه علوي، ولي چون اولا من به هنر گرايش پيدا كرده بودم و ثانيا آن دو مدرسه به خانه ما خيلي دور بود، در نتيجه اين رابطه قطع شد. در عين حال تعدادي انگشت شمار هستند كه با فواصل زماني طولاني از هم باخبر مي شديم.
الان هم به آن محله هاي قديمي سر مي زنيد؟
بله. هرچند وقت يكبار مي روم و به آن محله ها سر مي زنم. به آن صورت چيزي تغيير نكرده.
بعد از آن كجا ساكن شديد؟
بعد از ترك آن محله آمديم به تقاطع ۳۰ متري و جمهوري. يعني از ۱۶ سالگي تا حدود ۳۲ سالگي آنجا بوديم. بعد از آن آمديم چهارراه ولي عصر، روبه روي صفحه فروشي بتهوون، در نزديكي تئاتر شهر تا سال ۷۴ آنجا بوديم.
در حال حاضر در كدام منطقه زندگي مي كنيد؟
آن موقع صاحبخانه بوديم، ولي چون بعدا مستاجر شديم، هر ۳-۲ سال يكبار جابه جا شديم. يك سال در قيطريه مستاجر بوديم. ۵ سال در جردن يا آفريقا زندگي كرديم و الان هم ۲سالي مي شود كه در ولنجك ساكن هستيم.
خيابان يا منطقه ايده آل شما براي زندگي در تهران كجاست؟
البته مناطق مختلفي در تهران هست كه شرايط ايده آل من را دارد، اما فكر مي كنم جاهايي مثل دروس، ولنجك يا زعفرانيه محله هايي هستند كه به واسطه نزديكي با كوهپايه نسبت به ساير مناطق برتري دارند.
خصوصيات شهرسازي چقدر در معيارهاي شما براي انتخاب محل زندگي نقش دارند؟
ببينيد تهران به لحاظ ساختار از يك شهر قرن بيست و يكمي بسيار عقب است و از آنجا كه الان از هر ۶ايراني يك نفر در اين شهر زندگي مي كند مي بايست كه با يك بسيج ملي، خيرخواهانه و عمومي براي شهر تهران يك فكر اساسي كرد. به نظر من هر منطقه تهران نياز به يك شوراي محلي دارد. شورايي با ۵ عضو اصلي و ۲ عضو علي البدل. يعني در كل، تهران چيزي حدود ۱۴۰ نماينده كه اين نمايندگان هر كدام در حوزه و منطقه خود مشكلات را بررسي و بعد در پارلمان تهران مطرح كنند تا به مشكلات اين كلانشهر به طور ريشه اي رسيدگي شود.
طبيعتا زندگي در محيطي كه براساس ساختار درست شهرسازي بنا شده براي هر كسي مهم است، اما بايد ببينيم چنين محيطي در اين شهر وجود دارد يا خير؟
به عنوان كسي كه سال ها در خارج از كشور زندگي كرده است، تفاوت پايتخت يك كشور اروپايي با تهران را در چه مي بينيد؟
اولين چيزي كه در هر كشوري و در هر شهري در بدو ورود به چشم ميآيد، فرودگاه است. الان با توجه به اينكه فرودگاه امام خميني(ره) هنوز به بهره برداري كامل نرسيده، هرخارجي كه وارد كشور ما و به خصوص تهران مي شود از همان فرودگاه مهرآباد پي به تفاوت هاي دو كشور آسيايي و اروپايي مي برد. فرودگاه هاي بين المللي چون نگيني در پيشاني هر شهري مي درخشد. مثلا فرودگاه هاي هيثرو لندن، شارل دوگل پاريس، كندي آمريكا يا فرانكفورت آلمان فرودگاه هايي هستند كه كاملا با ساير فرودگاه ها در كشورهاي ديگر متفاوتند و اين تفاوت از آنجا ناشي مي شود كه فرودگاه سازي خود يك صنعت است، تكنيك است، يك تخصص مستقل در معماري است. به نظر من تفاوت بين تهران و يك شهر پيشرفته اروپايي در خيلي موارد به چشم مي خورد. در ساده ترين نگاه مهمترين تفاوت همين ترافيك است. ترافيكي كه با هيچ كجاي جهان قابل مقايسه نيست مگر با كشورهاي بسيار عقب مانده.
با در نظر گرفتن تمام اين مشكلات كه برشمرديد، كدام دلبستگي شما را در تهران نگه داشته است؟
تهران وطن من است. در اين شهر به دنيا آمده ام و در آن بزرگ شده ام. من در همين آب و هوا رشد كرده ام و علاقه من به آن غيرقابل انكار است. ضمن اينكه شغل من ايجاب مي كند كه در تهران باشم. اما اگر واقعا امكانش را داشته باشم مترصد فرصتي هستم تا از تهران دور شوم. چون واقعا اعصاب من ديگر كشش اين وضعيت را ندارد. ضمن اينكه بسياري از موقعيت هاي اقتصادي را به خاطر اجتناب از همين ترافيك و هرج و مرج از دست داده ام و خانه نشين شده ام. به هر حال روزهاي جواني از دست رفت و من فقط به خاطر اينكه در متن اين اوضاع قرار نگيرم به حداقل ها قناعت كردم. براي من كه مي دانم تهران چه بوده و چه مي توانسته باشد، پذيرش اين واقعيت كه ساعت ها خودم را درگير اين ترافيك كنم، غيرممكن است.
اجازه بدهيد از بحث تهران دور شويم و به حيطه كاري شما بپردازيم. قصه آشنايي شما با عرصه هنر و سينما به چه سال هايي بازمي گردد؟
من بعد از دو دختر به دنيا آمدم. مرحوم مادرم زن كاملا مذهبي و خانه نشيني بود. فقط همان محدوده محلي را مي شناخت و آن هم به حكم اجبار و مثلا براي خريد. مرحوم پدرم هم چون فكر مي كرد كه بالاخره من پسر ارشد هستم, توجه ويژه اي به من داشت. همين امر باعث شده بود كه در چهار, پنج سالگي من يك پسر بسيار شيطان و لجبازي شوم. حياط بزرگ،حوض، پرتگاه و كلا موقعيت خانه ما هم مزيد برعلت شده بود تا مادرم از دست من كلافه شود و هميشه شكايت من را به پدرم مي كرد. پدرم بعدازظهرها وقتي از اداره برمي گشت, بعد از خوردن ناهار و استراحت راه مي افتاد و مي رفت خيابان نادري و خيابان اسلامبول و لاله زار چرخي مي زد و در ترياهاي آن زمان با همكارانش كه اكثرا نسل اول كارمندان دولت بودند, مي نشستند و چاي مي خوردند و گپي مي زدند. اين برنامه هر روزه او بود تا ساعت ۹ شب و البته من را هم همراه خود مي برد. چند وقتي به همين منوال گذشت. طبيعتا من هم بعد از اين همه پياده روي و نشستن درجمع مردانه آنها خسته مي شدم و همين باعث شد تا كم كم مرا به سينما ببرد. آنجا بود كه من با سينما آشنا شدم. براي من آن تصاوير و آنچه روي پرده اتفاق مي افتاد جذاب بود و در حافظه من باقي مي ماند. گاه اين فيلم ها, فيلم هاي خوبي بود و گاهي هم فيلم هاي تجاري بود. در آن دوران فيلم هاي گلادياتوري خيلي باب بود كه نظام برده داري و امپراتوري روم و اينجور چيزها را به تصوير مي كشيد. اين وضع ادامه داشت تا ۱۳ سالگي. همزمان با ۱۳ سالگي كه ما رفتيم دبيرستان و به اصطلاح كلاس هفتم، سينما در محله ما هم باز شد و من با نيم ساعت پياده روي مي توانستم به سينما بروم و فيلم ببينم. البته به دليل محدوديت هايي كه وجود داشت و يكي هم اين بود كه من فقط مي توانستم به سينماهاي اطراف محل خودمان بروم، طبيعتا قدرت انتخاب چنداني براي ديدن فيلم نداشتم و مي توانم بگويم تا ۱۷سالگي به سينماي روز اروپا دسترسي نداشتم. منتها همان فيلم ها هم براي من بسنده مي كرد. بعد از اينكه مسير دبيرستانم عوض شد و سوار اتوبوس شدم و آمدم به حوالي مثلا خيابان جمهوري, تازه توانستم با سينماي دهه ۶۰ آمريكا آشنا شوم. از همان سنين قلم به دست گرفتم و نمايشنامه نوشتم. البته اكثر آنها مدرسه اي بود. مدتي هم علاقه داشتم به بازيگري و بازي هم مي كردم, حدودا تا ۲۱ سالگي. در هر حال خيلي درگير شده بودم. يك موقعي چشم باز كردم و ديدم كه تمام وقتم را دنبال اين مقوله ها هستم، آنهم بدون آنكه متوجه باشم چه مي كنم. هرچه بود خيلي علاقه داشتم به اينجور مسايل. مدت ها كار تئاتر مي كردم. تئاترهاي دانشگاهي مي ديدم مثلا كارهاي آقاي سمندريان. خيلي هم سريع مي آموختم. با اين حال هيچ وقت فكر نمي كردم كه فيلمساز بشوم. هميشه فكر مي كردم يك ديپلمات مي شوم يا يك وكيل، اما يك موقع چشم باز كردم و ديدم يك فيلمسازم.
اولين دستاورد شما در اين عرصه چه بود؟
از ۱۹ سالگي فيلم هاي هشت ميلي متري مي ساختم. هيچ استادي هم نداشتم. چندتا فيلم هشت ميلي متري ساختم كه به دليل نداشتن بودجه تعدادي از آنها نصف كاره ماند. چند وقتي ۱۶ ميلي متري مي ساختم كه باز به علت هزينه زياد نتوانستم آنها را به سرانجام برسانم. بعد از اينكه رفتم اروپا و برگشتم, يك فيلم ۱۶ ميلي متري ساختم درمورد جنگ. بعد يك فيلم با حمايت بنياد مستضعفان ساختم كه گفتند به علت رعايت نشدن حجاب، اكران نمي شود. بعد از آن بود كه وزارتخانه داير شد و پله هاي اول سينماي بعد از انقلاب گذاشته شد. در سال ۶۱ و قبل از دوره آقاي انوار، فيلمنامه اي را به تصويب ارشاد رساندم به نام «صاعقه» كه درمورد زندگي يك زن و شوهر جوان در تهران بود. در حكم اين فيلم نوشته بودند به علت حساس بودن نقش زن در اين فيلم و از آنجا كه رنگ مي تواند بر جذابيت زن بيفزايد, فيلم بايد به طريقه سياه و سفيد ساخته شود. براي ساختن اين فيلم با يك نفر شريك شدم و به عنوان نويسنده، تهيه كننده و كارگردان در سال ۶۳ اين فيلم را ساختم. فيلم درواقع رابطه يك عروس و مادرشوهر بود كه بعدها براساس آن سريالي ساخته شد به نام آئينه. آخر فيلم اين بود كه مرد زير چرخ دنده هاي يك زندگي قسطي و مصرفي و پر از فشار اقتصادي سكته مي كند و از زنش جدا مي شود. اين فيلم با يك سانسور خيلي شديد در سال ۶۴ اكران شد. بعد از اين فيلم تا سا ل۷۳ فيلم نساختم. در اين سال فيلمي ساختم به نام «لژيون» كه به علت بحران شديد مالي نيمه كاره ماند تا سال ۷۷. درهمين حال در سال ۷۵ فيلم «سينما, سينماست» را ساختم. درواقع سومين فيلم من بود ولي به عنوان دومين فيلم اكران شد. بعد از آن هم فيلمي ساختم به نام «باد و شقايق» كه راجع به مواد مخدر بود، ولي هيچگاه به موفقيت «سينما, سينماست» دست نيافت،چون كه من از فيلم جداشدم و آن طوري كه مي خواستم شكل نگرفت و درواقع حرام شد.
فيلم «لژيون» هم بالاخره ساخته شد، ولي با اكران محدودي مواجه شد. اين فيلم از يك نظر در تاريخ سينما بي نظير است و آن هم اينكه هيچكس نمرد و اين فيلم بعد از يك وقفه پنج ساله بالاخره تمام شد، ولي خب، خيلي چيزها از دست رفت. آن انرژي اوليه و آن قصه اوليه فدا شد تا اين فيلم تمام شود.
به هر حال با همين چهار فيلم در سال ۷۸ به تلويزيون رفتم و سريال «كيف انگليسي» را كار كردم. بعد از آن هم در ارتباط با تلويزيون باقي ماندم تا اين سريال جديد كه مجموعه عظيمي است و همين حالا چيزي حدود ۴ سال وقت من را گرفته و تا اتمامش فكر مي كنم يك پروژه شش ساله بشود.
به «كلاه پهلوي» اشاره كرديد. در حال حاضر اين كار در چه مرحله اي است؟
فعلا در تدارك مقدمات كار هستيم. البته حدود ۲۷, ۲۸ ماه كار نگارش آن طول كشيد. مدتي هم درمراحل پيش توليد دچار مشكلاتي بوديم كه بخش عمده اي از آن تقصير خودمان بود و يك قسمتي هم ناخواسته بود. بالاخره كار سنگين است و كار سنگين مشكلات خاص خودش را دارد. به هر حال اميدواريم كه بتوانيم امسال كليد بزنيم.
تهران قديمي كه شما در «كيف انگليسي» به تصويركشيديد و يا در «كلاه پهلوي» قصد داريد به بيننده عرضه كنيد، چقدر زاييده ديده هاي خود شما از آن روزگاران است؟
من ديده هايي از تهران قديم دارم. ديده هايي كه در ناخودآگاه من ثبت شده و بيشتر از من آقاي بيضايي و يك مقداري آقاي مهرجويي و البته مرحوم حاتمي. فكر نمي كنم ديده هاي مرحوم حاتمي خيلي با ديده هاي من تفاوتي داشته باشد چون ۵-۴ سال تفاوت سني داشتيم. تهران قديم اگر حفظ شده بود، ما الان حداقل روزي ۵ هزار نفر توريست داشتيم. زماني كه من ۱۰ساله بودم لاله زار تهران با لاله زار دوره قاجار فقط در چند تا سينما و تئاتر كه به آن اضافه شده بود تفاوت داشت. مخبرالدوله، بهارستان، سيروس، سرچشمه و خيلي جاهاي ديگر هم همينطور. اما متاسفانه تمام اينها را براثر يورشي كه خودمان آورديم ازبين برديم.
به هر حال تمام سعي من اين است كه براساس آنچه در كودكي ديده ام،فيلم بسازم و گوشه ها و زوايايي را پيدا كنم كه به جنس اصلي نزديك باشد هرچند شايد اقتصاد توليد، اين اجازه را به من ندهد.
|