سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۸۴
ايران
Front Page

ما در شهر مانديم!
001572.jpg
حسين دهقان
گزارشي كه مي خوانيد براساس خاطرات «غلامرضا رضازاده» نوشته است. او در نوجواني به همراه خانواده اش در خرمشهر مي ماند و اسير دشمن مي شود.در اين گزارش او از روزهاي مقاومت خرمشهر (از ۳۱ شهريور تا ۴ آبان ۱۳۵۹) روايت مي كند.
آن روز ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ بود. رضا خوشحال و خندان همراه مادرش وارد خانه شد. لوازم التحريرش را از كيفش درآورد و نشان خواهرش سكينه داد. رضا روز بعد به كلاس دوم دبستان مي رفت. مادرش رفت توي آشپزخانه تا ناهار بياورد. سكينه هم در حال پهن كردن سفره بود. رضا داشت وسايلش را جمع مي كرد. ناگهان صداي انفجار همه را ميخكوب كرد. هر چند پيش از آن هم، هر از گاهي سروصداي شليك گلوله شنيده مي شد. رضا در اين باره مي گويد: «قبل از جنگ هم عراقي ها به بهانه هاي مختلف در پي برهم زدن اوضاع شهر بودند؛ مانند بحث عرب و عجم، پخش سلاح و... همسايگاني داشتيم كه پنهاني به عراق مي رفتند و با خود اسلحه و تجهيزات مي آوردند. شب ها از ساعت ۹-۱۰ شب به بعد مشتريان براي خريد سلاح به خانه يكي از آن ها مي رفتند. ما هر شب صداي شليك سلاح را _ براي امتحان اسلحه شليك مي شد _ مي شنيديم...»
رضا با اين كه سن و سالي نداشت اما مي فهميد اتفاقات بدي در راه است: «كم كم فهميدم از درس و مدرسه خبري نيست. جنگ شروع شد و هر روز صداهاي مهيب، بيشتر شنيده مي شد. مردم به مرور شهر را ترك مي كردند و تنها جوانان مدافع مانده بودند...»
در شهر هسته هاي مقاومت شكل گرفته بود. مسجد جامع هم شده بود پاتوق مدافعان: «خانه مان نزديك شركت هاي صنعتي بود؛ مانند صابون سازي، روغن نباتي جهان، شركت هاي كشتي سازي و... مواد اوليه بعضي از اين شركت ها مايع و آتش زا بود. به دليل بمباران، گاهي مواد اوليه شان توي شط مي ريخت. آب هم قطع شده بود. به ناچار براي تأمين آب آشاميدني به شط مي رفتيم. از كنار شط نمي شد آب برداشت. با بلم به وسط رودخانه مي رفتيم. روغن سطح آب را كنار مي زديم و آب بر مي داشتيم. مغازه ها تعطيل شده بود و تامين مايحتاج اوليه بسيار سخت بود. تنها پايگاه فعال شهر، مسجد جامع بود. معدود كساني كه مانده بودند براي امرارمعاش خود به آنجا مراجعه مي كردند. مواد غذايي از آبادان به خرمشهر و مسجد جامع مي رسيد...»
پدر رضا انباردار شركتي در خرمشهر بود. او انساني مومن و مقيد بود. پس از حمله عراقي ها، چند بار استخاره گرفت و هر بار خوب آمد. بنابراين حاضر به ترك شهر نشد: «پدرم به استخاره اعتقاد داشت، اتفاقا هر بار استخاره مي گرفت، خوب مي آمد و مي گفت بايد بمانيم. اول اين كه استخاره خوب آمده. دوم هم اموال مردم نزد ما امانت است. اگر وسايل و ماشين آلات شركت را بدزدند، نمي توانم جوابگو باشم. يك عمر با آبرو زندگي كرده ام، حالا خوب نيست بدنام شوم...»
به اين ترتيب رضا و خانواده اش _ خواهرش سكينه، برادر بزرگش محمد حسين، برادر ديگرش عبدالحسين و پدر و مادرش _ در شهر ماندني شدند. اما در اين ميان امير _ خواهرزاده رضا _ هم علي رغم اين كه پدرومادرش شهر را ترك كردند، به هر بهانه اي بود به خرمشهر بازگشت و به جمع آنها ملحق شد. رضا دوچرخه كوچكي داشت. عبدالحسين هم دوچرخه ۲۶ داشت. عبدالحسين، امير را سوار دوچرخه خود مي كرد و با رضا، هر روز به مسجد جامع مي رفتند؛ هم براي به دست آوردن اخبار جديد و هم مايحتاج زندگي: «تو خرمشهر، نان هاي خشكي پخت مي شد كه به نان تيري معروف بود. نان ها در تابه پخت مي شد و در كارتن هاي كوچك بسته بندي مي كردند. هر وقت به مسجد مي رفتيم، دو كارتن نان مي گرفتيم و به خانه مي آورديم. يك كارتن را به همسايه هايي مي داديم كه در شهر مانده بودند. كارتن ديگر را هم خودمان مصرف مي كرديم؛ با خرما، سيب زميني، گوجه فرنگي، خربزه يا هندوانه مي خورديم...» در اين ميان، راديو تنها وسيله ارتباط با مناطق ديگر كشور بود. آنها علاوه بر اين كه به اخبار جنگ دسترسي داشتند، بعضا آموزش هايي را كه از راديو پخش مي شد، فرا مي گرفتند.
رضا، عبدالحسين و امير هر روز به مسجد جامع مي رفتند تا اين كه: «روز سيزدهم مهر بود كه دوچرخه هاي مان از بين رفت. مجبور بوديم فاصله منزل تا مسجد را كه مسافتي حدود سه چهار كيلومتر بود، پياده طي كنيم. روز بعد كه از مسجد بازمي گشتيم، الاغ سفيد رنگي، توجه مان را جلب كرد. سرحال بود و مي شد مدتي به جاي دوچرخه استفاده كرد. الاغ را به خانه برديم و با كمك پدر و مادرم، افساري برايش درست كرديم، دو سه تكه گوني و پارچه سر هم كرديم و انداختيم روي حيوان. تا مدتي، هر روز دو يا سه تركه سوار حيوان مي شديم و به مسجد مي رفتيم. گاهي هم يكي مخفيانه الاغ را بر مي داشت و تنهايي به مسجد مي رفت! آن وقت دو نفر ديگر به ناچار پياده مي رفتند. آن موقع ها، ديگر كسي در شهر سوار الاغ نمي شد. به همين دليل قبل از رسيدن به مسجد، الاغ را دو كوچه پايين تر به تير برقي مي بستيم و به مسجد مي رفتيم. بار اول، من كنار الاغ ماندم؛ اما تنهايي فقط سكون بود و صداي انفجار و... حسابي ترسيده بودم. دفعه بعد گفتم من تنها، اينجا نمي مانم و همراه شما مي آيم...»
برادر بزرگ رضا _ محمد حسين _ هم هر روز به مسجد مي رفت و به صف مدافعان ملحق مي شد. او كه خود مدتي در سپاه بود، مي دانست ماندن خانواده اش در شهر، ممكن است چه عواقبي به دنبال داشته باشد. خلاصه او توانست رضايت پدرش را جلب كند تا از شهر خارج شوند. اما كو ماشين؟ بنابراين يك روز صبح به اميد يافتن ماشيني كه بتوانند اثاث خود را نيز از شهر خارج كنند، به طرف آبادان حركت كرد: آن روز در راه مسجد، نبش گل فروشي محمدي موتورسيكلت ميني ياماهاي ۸۰ سربي رنگي پيدا كرديم. عبدالحسين و امير گفتند آن را با خود مي بريم، شايد درست شد.
001575.jpg
موتور سوييچ نداشت. موتور به دست، همراه الاغ راه افتاديم طرف خانه. سر فلكه فرمانداري فعلي _ نرسيده به دخانيات سابق _ در خيابان عشاير، ماشين جيپي جلوي روي مان زد رو ترمز. ماشين مسلح به توپ ۱۰۶ بود. چهار نفر نظامي هم داخل آن بودند؛ يك درجه دار و سه سرباز. پرسيدند: موتورتان چي شده؟ راست و حسيني گفتيم كه آن را پيدا كرده ايم. آنها هم گفتند شايد دزديده ايم. خلاصه كلي بحث كرديم. دست آخر شماره بدنه موتور را برداشتند. آدرس خانه را هم داديم تا رضايت دادند. وقتي رسيديم خانه، نوبت پدرم شد كه داد و بيداد كند. مي گفت چرا موتور مردم را برداشته ايد؟ حرام است. شما با اين كارها خودتان را بدبخت مي كنيد. عبدالحسين با هزار بدبختي او را راضي كرد كه فقط براي رفتن به مسجد و تهيه آذوقه از آن استفاده مي كنيم. موتور بنزين نداشت. تو شهر هم بنزين گير نمي آمد. احتمالا صاحبش به همين دليل آن را رها كرده بود. خلاصه موتور ماند گوشه «حياط...»
شهر همچنان بمباران مي شد و عراقي ها هر روز حلقه محاصره را تنگ تر مي كردند. برخي از بچه هاي مسجد با ديدن بچه ها، توصيه مي كردند حتما پدرشان را راضي كنند و از شهر خارج شوند: «روز بيست ويكم مهر، باز هم صداي آژير بلند شد. تك و توك همسايه هايي كه مانده بودند، هنگام خطر به خانه ما مي آمدند. مي گفتند خانه تان امام زاده است و طوري نمي شود. خلاصه هواپيماها حمله كردند. از قضا راكتي صاف خورد تو تنور گلي گوشه حياط مان. از آن جا كه خاك آن قسمت نرم بود، خدا نخواست و راكت هم منفجر نشد. همسايه ها مي گفتند: بفرما! حالا اگر به خانه ما خورده بود، تكه بزرگه مان، گوش مان بود. خلاصه روز بعد به بچه هاي مسجد اطلاع داديم و كار با خوبي و خوشي تمام شد...»
نيروهاي ارتش در پادگان دژ مستقر بودند و رضا گاه گاهي آنها را مي ديد. حتي يك بار به خانه آنها سرزدند و از مادر رضا كمي روغن قرض گرفتند. موتور همچنان گوشه حياط افتاده بود: «در منطقه عباره، خياباني بود كه به لب شط منتهي مي شد. انتهاي خيابان، انبار و كنار انبار سردخانه بود. برادر دامادمان در سردخانه كار مي كرد؛ ولي ديگر نگهباني آن جا نمانده بود. يك روز به اتفاق عبدالحسين و امير به سردخانه رفتيم. آن جا چشم مان به چند بشكه ۲۲۰ ليتري افتاد. اتفاقا يكي شان پر از بنزين بود. ظرف ۴ ليتري همراه مان را پركرديم. ماشين نيساني هم آن جا بود. اما هر كار كرديم روشن نشد. ماشين را رها كرديم و راه افتاديم به طرف خانه. بالاخره موتور با كمك يكي از همسايه ها روشن شد. از آن روز به بعد با موتور به مسجد مي رفتيم...»
رضا علاقه زيادي به موتورسواري داشت. اما عبدالحسين و امير به او اجازه نمي دادند: «بالاخره روزي آنها گفتند رضا بيا حياط، مي خواهيم موتورسواري به تو ياد بدهيم. با هزار مكافات و روشن و خاموش شدن موتور، دوري تو حياط زدم. سرانجام حوصله امير سررفت. گفت پياده شو و پشت من سوار شو. اول ياد بگير بعد خودت بشين! جاي مان را عوض كرديم. يك كپه سنگ هم تو حياط ريخته بود. به محض حركت، كنترل موتور از دست امير دررفت. صاف رفتيم و محكم خورديم به سنگ ها. افتاديم روي سنگ ها. ضربه سختي بود. دست امير از مچ تا بالاي آرنج زخمي شده و حالت سوختگي پيدا كرده بود. من هم از ناحيه آرنج زخمي شده بودم؛ عبدالحسين وضع بهتري داشت. رفتيم تو اتاق. مادر با ديدن مان كمي هول كرد. رفت از اجاق كمي خاكستر برداشت و آورد. آن را روي زخم امير گذاشت. چند تكه گاز استريل هم پيدا كرد و روي زخم گذاشت. باند نداشتيم. به ناچار با يك تكه كهنه روي زخم را بست...»
جنگ و گريز ادامه داشت؛ با عراقي ها يك طرف و با ستون پنجم از طرف ديگر. يك شب عبدالحسين و امير آمدند خانه و گفتند ميان شاخه هاي يك درخت در كنار شط، شي اي نوراني مانند يك لامپ، خاموش و روشن مي شود؛ انگار علامت مي دهد. موضوع را به بچه هاي مسجد هم گفته بودند. بچه ها هم تمام حواس شان به عراقي ها بود. وقتي از موضوع باخبر مي شوند، در تاريكي شب، كنار شط مي روند. پاي درخت كسي را نمي بينند. دور و اطراف را جست وجو مي كنند؛ اما فايده اي نداشته. يكي شان بالاي درخت مي رود و سيم لامپ را پيدا مي كند. دنبال سيم را مي گيرند. خلاصه مي فهمند سيم از شط رد شده و به آن طرف آويخته است. سرانجام آن طرف آب، يكي را مي بينند كه سيگار به دست كنار ماشينش ايستاده. يك سر سيم به باطري وصل بوده. سر ديگر هم در دستش و... وقتي متوجه بچه ها مي شود، با كلت حمله مي كند اما بچه ها پيش دستي كرده و او را به هلاكت مي رسانند...»
سرانجام پس از سي و چهار، پنج روز مقاومت مدافعان، خيانت بني صدر و... شهر در آستانه سقوط قرار گرفت:« عبدالحسين با موتور به مسجد جامع رفته بود. بعد از يكي دو ساعت سراسيمه برگشت و گفت عراقي ها را نزديك پادگان دژ، تو خيابان كمربندي ديدم. پدرم مشغول دعا شد. يك ربع بعد از در پشتي انبار، چند نفر از مدافعان را ديدم. با ديدن من يكه خوردند. داد زدند هرچه زودتر از شهر خارج شويد... تا چند لحظه ديگر عراقي ها سرمي رسند. سرظهر بود. عبدالحسين براي سركشي به انبار رفت. ناگهان مثل برق برگشت و داد زد عراقي ها... عراقي ها.در همين حال عراقي ها وارد شدند. تعدادشان زياد بود. از پشت پنجره مرا ديدند. با اسلحه به طرف شيشه تيراندازي كردند. خيلي ترسيدم! دويدم پيش پدر و مادرم. عراقي ها آهسته جلو آمدند. مادرم عربي هم بلد بود. رفت كنار پنجره و داد زد از ما چه مي خواهيد؟ ما خانواده هستيم... در همين حال يكي از درجه داران عراقي در را باز كرد و گفت شما عرب هستيد؟ خوب از اول مي گفتيد...
وقتي فهميديم با عرب ها كاري ندارند، با اشاره مادرم چيزي نگفتيم. قاب عكس حضرت امام و دايي ام _ حاج رضا ولي زاده با لباس روحانيت به ديوار بود. عراقي ها با قنداق هر دو را خرد و خمير كردند. از اين طرف وضع دست و بال امير هم مشكل ساز شده بود؛ عراقي ها فكر مي كردند امير با قايق مدافعان را جابه جا مي كرده و براي همين دستش سوخته است. خلاصه مادرم كلي چك و چانه زد تا از خر شيطان پياده شدند. آن ها حتي به لباس هاي پلنگي من هم كه پدرم برايم خريده بود، گير دادند.... »
سرانجام پس از كلي اذيت و آزار، خانواده ها رضا را سوار آيفا كرده و به پادگان دژ منتقل كردند. پس از آن اين خانواده به همراه خانواده هاي ديگر و عده اي از رزمندگان به مدرسه اي در منطقه پل نو _ شلمچه _ منتقل شدند. رضا در اين زمان عده اي از خودفروش ها را مي ديد كه آزادانه رفت و آمد مي كردند و كسي به آنها كار نداشت. سپس اسرا به بغداد و از آنجا به اردوگاه موصل منتقل شدند. رضا و خانواده اش مدتي هم در اردوگاه رماديه به سر بردند و...
سرانجام رضا و خانواده اش پس از تحمل بيش از چهارصد روز اسارت به آغوش ميهن بازگشتند.

خرمشهر من و دوربينم را مي شناسد
001548.jpg
شادي رزمندگان ايراني در كنار مسجد جامع خرمشهر _ عكس از سعيد صادقي

سعيد صادقي
«سعيد صادقي» نام آشنايي است. همان گونه كه خود مي گويد: «هيچ شهري به اندازه خرمشهر من و دوربينم را نمي شناسد» ، هيچ عكاسي هم به اندازه سعيد از روزهاي مقاومت ۳۴ روزه در ابتداي جنگ و آزادي خرمشهر در سوم خرداد ۱۳۶۱ عكس هاي ماندگار و تاثيرگذاري نگرفته است.همين هاست و عكس هاي ماندگار ديگر او كه از سعيد چهره اي يگانه ساخته است، چهره اي كه عكاسي جنگ، بدون نام او بخش بزرگي از هويت و شناسنامه اش مخدوش است.آن چه مي خوانيد، نوشته اي است صميمي و خواندني به قلم اين عكاس توانا كه در آن، از روزهاي مقاومت و روزهاي آزادسازي خرمشهر در سوم خرداد مي گويد.
وقتي دفتر خاطرات آن سال ها را ورق مي زنم، با جواني ام دوربينم را به ياد مي آورم كه در سوم مهرماه سال ۵۹ در خرمشهر با نگاه هاي خود تركيب خون هايي كه شكوه ملت ايران را زنده مي  كردند، ثبت مي كرد. او با بستن قاب، واكنش  احساس من و خود را، با رام كردن لحظه هاي احساسات يك ملت، تجسم مي بخشيد. اين حس براي من و دوربينم مثل يك زندگي بود. هر دو با شوري كه داشتيم مي خواستيم كاري بكنيم، به همين خاطر با هم  دل به جنگ سپرديم. از آن روز به بعد دوربين مثل لباس تنم شد. با هم وارد خرمشهر شديم و هر دو بار اولمان بود كه به اين شهر بندري سفر مي كرديم. از همان قدم هاي اول شعله هاي جنگ و شدت انفجارها را احساس مي كرديم. هر دو بي تجربه بوديم. ما چه مي دانستيم وقتي گلوله اي به حياط خانه اي مي افتد، چشم چند پنجره كور مي شود. ما نمي دانستيم وقتي تانك ها به راه مي افتند چه هول و هراسي دل هاي كوچك را پر مي كند.
از روي پل شهر پياده به راه افتاديم. از خيابان به كوچه و از كوچه هايي كه ما را به مسجد جامع مي رساند. در آنجا اولين چيزي كه ديديم انسان هايي بودند كه جز پاسخ «نگاه كن، ببيني چقدر مرگ حقير است» ، حرف ديگري نداشتند.
نمي دانم چقدر در بهت و حيرت بسر برديم و در دنياي آنها با احساس كوچكي مان شرم كرديم.
شايد اگر با آن وقايع در سن و سالي كه امروز داريم، رو به رو مي شديم، در همان اضطراب اوليه، نفس زندگي از ما جدا مي شد. جنگي كه من و دوربينم در آن قرار گرفتيم تفاوت هاي زيادي با همه شنيده ها ي ما از جنگ هاي دنيا داشت.
در لحظه  هاي اول با نگاهي آميخته با ترس به عكاسي فكر مي كردم و تركيب قاب ها را در ذهنم به تصوير مي كشيدم. دوربين كوچك  گويي احساس من را در آن فضاي خشونت بار در ميان گرد و غبار انفجار متوجه شده بود كه سريع با جمع و جوركردن خودش عكس هايي گرفت كه نيروي قلبي اش را با من تقسيم كرد و تركيب قاب ها را به فضاي امن رساند. از آن روز به بعد ترس را از وجود من فراري داد و هر دو به كمك هم با ديدن زنان و مرداني كه به خدا وصل مي شدند و مجال به زيستن نمي دادند شرم مي كرديم و جسم هامان نمي توانست روح مان را تحمل كند. چه چهره هايي كه چشم دوربينم به آنها دوخته بود، از ميان ما رفته بودند و چه انفجارهايي كه من و دوربينم را مي لرزاندند.
آن روزهايي كه خرمشهر در زير پوتين هاي بدقواره دشمن خونين مي شد، دوربينم با چشم كوچك خود مرا از درياي خونين شده شهر شناكنان به كوت شيخ برد و هر دو مدت ها در ميان چشم هايي كه با اشك كارون را لبريز مي كردند، مانديم.
هر روز از طلوع خورشيد تا غروبش دزدكي به شهر خونين شهر نگاه مي كرديم. چه روزهاي سختي من و دوربينم گذرانديم. مدت ها چندان ذهنم به سوي تركيب قاب نمي رفت.
دوربين هم قهر كرده بود. اما اين طور نماند. مدتي بعد شور عظيمي، من و دوربينم را از جا كند.
هر چند كه ۱۸ ماه به عمرمان اضافه شده بود و ۹ روز از ماه دوم بهار سال ۶۱ گذشته بود.
ما در كنار دارخوئين با خروش رود كارون هر دو از زمين كنده شديم. صبح روز بعد هنوز خورشيد در خواب بود كه به خاكريزهاي كنار جاده خرمشهر _ اهواز رسيديم. دوربينم بر حسب عادتش به دشت هايي كه در تاريكي از آنها عبور كرده بوديم چشم دوخته بود.
تمركز نگاه من بر كف جاده آسفالته خرمشهر بود. جاده اي از انبوه جسدهاي دشمن فرش شده و خورشيد كه آرام آرام با گرماي خودش لبخند زنان بالاي سر مان ايستاده بود.
راديو هم خود را به خورشيد رسانده بود و با صداي مارش پيروزي خستگي ها را از تنمان بيرون مي كرد. من و دوربين آن روز جمعه را به خوبي به ياد داريم، چون شب قبل براي پيروزي اشك ريخته بوديم.
روزهاي بعد هر جا قدم مي گذاشتيم دشمن عصبي شده با توپخانه هايش زمين را براي ما مي لرزاند، اما من و دوربينم اين زمين لرزه ها را حس نمي كرديم. خورشيد در آن روزها با خوشحالي از ما خداحافظي مي كرد.
با گذشت ۲۰ روز نبردهاي سنگين دوربين هم مثل من در آن هياهوي گلوله ها و سر و صداي آمبولانس ها و مجروحين، پشت محور جاده شلمچه خسته بر روي خاكريزها مي افتاد و در همين خستگي به دركردن ها بوي گل هاي سرخ رنگ كاغذي خرمشهر را با نفس هاي عميق مان به داخل بدنمان مي فرستاديم و هر دومان در هياهوي گلوله ها، چهره هاي جوان و پير را كنار هم، تماشا مي كرديم.
چند روز بعد كاسه صبرم لبريز شده بود. دوربينم با سرزنش به من گفت: نگاه كن!
وقتي كه نگاه كردم رنگ چشمانم عوض شده بود. آن چهره هاي جوان در كنار هم رزم هاي پير خود كه بارها تماشايشان كرده بوديم، خرمشهر را مي بوسيدند.
سرم را پايين گرفتم. صورتم به خاك افتاد. شرشر عرق مي ريختيم و از خوشحالي مي خواستم فرياد بكشم . قبل از دوربينم، فرمانده جواني كه نزديك ترم ايستاده بود، گفت: عيبي ندارد، فقط همين يك بار.
صداي گلوله ها هنوز همراه ما بود. از مرز به جاده شلمچه وارد شديم. شعله هاي نبرد به آسمان زبانه مي كشيدند و ما از طريق جاده به شهر نزديك تر مي شديم. خوشحالي دوربينم آنچنان بود كه با سر و صدا از متن جنگ و حاشيه قاب مي بست و من هم از خوشحالي ام دوربين را بغل مي كردم و با قدم هايي كه برمي داشتم كلاه هاي آهني و پوتين هاي سربازان دشمن كه بر كف زمين هاي سوخته خرمشهر ولو شده بودند، به اطراف پرت مي شدند.
نگاهم به چشماني بود كه از خوشحالي اشك مي ريختند. چشمانم خيس مي شدند.
دوربينم شرشر عرق از سر و كولش مي  چكيد. دوربين، نخلهاي سوخته اي را كه برايمان دست تكان مي دادند، نشانم مي داد. هنوز گويي سنگرهاي سركوچه ها و خيابان هاي شهر رنگ قرمز داشت و گل بوته هاي سرخي كه توي كوچه ها از ديوار خانه هاي ويران شده بالا رفته بودند، ايستاده از شادي مي گريستند.
كشتي  هاي بزرگ پوسيده سوراخ سوراخ شده در كارون از خواب بيدار شده بودند و با كشيدن سوت هايشان مرغ هاي سفيد را به مهماني دعوت مي كردند.
چهره هاي جوانان رعنا شهر سوخته يكسره ويران را در ميان گل ها بزك كرده بود. درختان اكاليپتوس با برگ هاي سبز بادامي شكل، بوي باروتهاي دشمن را از بين مي بردند. سربازان دشمن با پاهاي برهنه و زيرپيراهن هاي سفيد شان كه به دست گرفته بودند، گله اي به پيشوازمان مي آمدند.
دوربينم زيرچشمي نگاهش به من بود كه در آن لحظات غرق شده بودم و خودش يك تنه با اشتياق، تركيب قاب هايش را مي بست و من آنچنان در شكوه تولد دوباره خرمشهر غرق بودم كه احساس نكرده بودم كه دوربينم چگونه دستم را گرفته و از كوچه پس كوچه ها به خيابان روبروي مسجد جامع رسانده است. تازه با فرياد دوربينم چشم  هايم خورشيد را دريد كه گلدسته هاي مسجد جامع را با خوشحالي در آغوش گرفته بود و بر چهره هاي جواناني كه وضو مي گرفتند، بوسه مي زد.
هيچ شهري به اندازه خرمشهر من و دوربينم را نمي شناسد. با تكرار نام خرمشهر زيبايي هاي باطنش با هويت واقعي نسل جنگ گره مي خورد نسلي كه با جان جوانانش تپش خرمشهر را براي هميشه تضمين كرده و دوربين من زندگي جواني ايران را در تجسم غرور يك ملت براي هميشه ثبت كرد.

جوخه هاي اعدام سوغات سوم خرداد براي ارتش عراق
001551.jpg

مرتضي سرهنگي
دو كلمه «لجن الاعدام» كه به معني جوخه اعدام است، ارتش عراق را در جنگ با ايران در برابر يكي از پديده هاي نادر نظامي قرار داده بود.
پيش از اين آنچه كتاب هاي تاريخ جنگ هاي جهان به ما گفته بود، وجود دادگاه هاي صحرايي در زمان جنگ است. نظامياني كه به هر شكل از جنگ فرار كرده و يا كوتاهي جدي آنان در برابر دشمن محرز بوده است، در دادگاه صحرايي محاكمه مي شدند و حداقل فرصت دفاع از خود را به دست مي آوردند، اما جوخه هاي اعدام ارتش عراق كه حدود چهار كيلومتر دورتر از خطوط نبرد نظاميان خود مستقر مي شدند، حتي اين فرصت كوتاه را به اين نظاميان نگون بخت نمي دادند و آنان را بدون هيچ پرسش و پاسخي به گلوله مي بستند.
بسياري از كارشناسان نظامي معتقدند كه ارتش عراق، ارتشي پرقدرت و كارا است با تجهيزات و امكانات فراوان توانسته است در كنار آموزش و انگيزه قومي، ارتشي در اين گوشه از جهان به وجود بياورد كه با اعتماد به نفس خود هر آن كه اراده كند به مرزهاي همسايه هايش دست درازي مي كند. چنان كه جاي اين دست  روي خاك ايران و كويت ديده مي شود. همين ارتش به راحتي قيام هاي قومي و سياسي داخل عراق را چنان سركوب مي كند كه آب از آب تكان نمي خورد.
اين ارتش كارآمد و مدرن در جنگ با ايران از يك ضعف رنج مي برد و آن فرار نيروهايش از جبهه هاي جنگ بود. با اين كه شيوه هاي گوناگوني براي جلوگيري از فرار نظاميان عراق بخصوص سربازان، توسط فرماندهان و افسران توجيه سياسي ارتش صورت مي گرفت، اما تغيير محسوسي در روند فرار از جبهه هاي جنگ ديده نمي شد.
اين فرار صورت جدي خود را پس از آزادي خرمشهر به طور كامل نشان داد.
ارتش عراق تلاش زيادي به كار برد تا بتواند از بازگشت اين بندر به دامن جغرافياي ايران جلوگيري كند، اما نشد. آزادي خرمشهر ضربه سنگيني به حيثيت نظامي و سياسي عراقي ها وارد آورد و تا مدت ها شيرازه اين ارتش قدرتمند منطقه از هم پاشيده بود.
تشكيل جوخه هاي اعدام به طور رسمي پس از آزادي خرمشهر بود كه تصميم آن در وزارت دفاع و با حضور فرماندهان عالي رتبه ارتش عراق گرفته شد. نظامياني براي عضويت در اين جوخه ها انتخاب مي شدند كه شرايط ويژه اي داشته باشند.
فرماندهان اين جوخه ها از اهالي تكريت، موصل و سامرا بودند كه در وفاداري شان ترديدي وجود نداشت. همچنين سربازان اين جوخه ها نيز با تشخيص همين فرماندهان برگزيده مي شدند كه سربازاني تنومند، وفادار و تندخو بودند كه تحت تأثير احساسات واقع نمي شدند و از عهده مأموريت خود به خوبي بر مي آمدند.
آن گونه كه در بعضي از آثار نظاميان عراق نوشته شده است، حسين كامل داماد و عدي پسر بزرگ صدام فرماندهي كل اين جوخه ها را بر عهده داشتند و عدي بر اعدام افسران عالي رتبه مانند فرماندهان لشكرها و تيپ ها نظارت داشت.
همچنين فرماندهان لشگرها بدون اين كه نيازي به تهيه گزارش و يا تشكيل كميته تحقيق داشته باشند، اختيارنامه براي اعدام نظاميان خاطي و فراري داشتند و حتي در بسياري موارد اعدام ها را خود به عهده مي گرفتند.
علت هاي فرار نظاميان عراق از جبهه هاي جنگ دلايل فراواني دارد كه هر يك از اين علل مبحث مستقلي است. اما آمار سربازان فراري كه در هنگام عمليات بيشتر از شرايط عادي بود، نشانه ساده  اي از هراس آنان از مرگي است كه نمي دانند چرا بايد پذيراي آن باشند؛ سربازان جواني كه كمتر افسران و درجه داران تحت تأثير تعصبات و آموزش هاي حزب بعث قرار گرفته بودند.
پديده فرار از ارتش عراق با توجه به آمارهاي شگفت انگيزي كه در نوشته ها و خاطرات نظاميان عراق وجود دارد، ما را با موضوعي رو به رو مي كند كه تحقيق و پژوهش درباره آن مي تواند ابعاد گوناگون يكي از ضعف هاي ارتش قدرتمند عراق در جنگ با ايران را روشن كند.
موضوع هاي: انگيزه فرار، روش هاي فرار، مكان فرار، زمان فرار و مناطق اختفاي فراريان و ... هر يك مي تواند در بدنه اصلي اين تحقيق جاي بگيرد.
جوخه هاي اعدام كه همان دو كلمه كوچك است، تنها طرح اوليه يك موضوع است كه در دل خود رازهاي بزرگي دارد. براي دست يافتن به همه جنبه هاي اين موضوع هم به زمان نياز داريم هم به تربيت روح تحقيق و هم به اسناد.

|  ادبيات  |    اجتماعي  |   ايران  |   سياست  |   علم  |   ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |