سه شنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۵
انديشه
Front Page

بسيجي؛ قبل و بعد از جنگ
ما، دو
سيد جواد طاهايي
003873.jpg
مقاله حاضر، طرح يك درون فهمي از جهان بيني و ايده هاي مركزي فرد بسيجي است كه از زبان اول شخص بيان مي شود. از ديدگاه اين گزارش، نظام جمهوري اسلامي دو بنياد اساسي دارد؛ يكي امام خميني بسيجي و ديگري بسيجي امام خميني. در اين مقاله بسيجي  امام خميني به سخن درمي آيد و اين نظريه را مطرح مي كند كه تقدير آتي و مسير تقريباً ناگزير جمهوري اسلامي در آينده از طريق انديشه دفاع مقدس (تصورات ايده آليستي رزمندگان داوطلب در جنگ تحميلي) تعيين مي شود. بسيجي خميني زندگي  گاه كوتاهش را داستاني جاودانه مي داند. جاودانگي يك داستان كوتاه، چگونه ممكن است؟ بسيجي خميني، خود به اين پرسش پاسخ مي گويد.
۱
واقعيت طنزآميزي است؛ آنها كه تاريخ را مي سازند ناشناخته مي مانند و آنان كه فقط آن را تفسير مي كنند مشهور مي شوند و اعتبار مي يابند. براي من سخن راندن از خود و از آنچه كرده ام، امر دشواري است؛ شايد خداوند مرا نيز براي ساختن خلق كرده است نه براي تفسيركردن. با اين حال، اينك حس مي كنم سكوت من- يا سكوت فلسفي من- به درازا انجاميده است. چنين مي بينم كه از ابتداي انقلاب «پيرامون من» انديشيده شده است بي آنكه به «خود من» انديشيده شود. من موجودي ظاهراً پرحرف و حديث اما عميقاً مسكوت مانده هستم. آيا در مورد من پرگويي مي شود تا چيزي گفته نشود؟ آيا من موضوع توطئه سكوتم؟ در اين باره باز هم خواهم گفت. هر چه باشد، صاحب اراده بزرگ، صاحب دشمنان بزرگ نيز هست. من ميراث دار خصومت ها با امام(ره) هستم.
۲
همه ملت ايران با امام خميني قرارداد تأسيس جهان جديد را امضا كردند، اما من بودم كه در مسير مقاومت در برابر دشمني ها تا مرحله انتخاب مرگ پيش رفتم. من با اين انتخاب خود به جايگاهي ويژه رسيدم. امام(ره) آغازگر و من حافظ آغازگري بودم. اگر من نبودم، انقلاب اسلامي جز جنبشي آغازين و سپس خاموشي نبود و من، يعني شجاعت اجراي راه امام خميني. در اين مقام، كسي با من شريك نيست. من و امام(ره) با هم تنهاييم. نجواهاي «ما دو» با هم را فقط خودمان مي شنويم. پس از خميني بسيجي (و خامنه اي بسيجي)، من خبر بزرگ در نظام جمهوري اسلامي هستم.
من هر قدر كه در سخن گفتن و در خودبيانگري ناتوان باشم، مي انديشم كه يكي از دو قطب اصلي نظام هستم؛ قطب اول را خميني بسيجي و قطب دوم را من- بسيجي خميني- مي سازيم. [البته در اين زمان آيت  الله  العظمي خامنه اي با افكندن چفيه اي بر دوش، تعهد خود به تداوم راه امام را نشان مي دهند]. صادقانه مي گويم؛ غير از رهبري انقلاب، كسي را و نهادي را هم شأن خود در جمهوري اسلامي نمي يابم. غير از بسيجي خميني و خميني بسيجي (خامنه اي بسيجي)، مقامات ديگر هرقدر كه مشهور باشند و هر روز تصوير و نام شان در روزنامه ها و رسانه درج شود، باز هم شخصيت هايي درجه دومند، آنها صرفاً كارگزارند. آنها- مديران جمهوري خداوند- امور نظم نو را رتق و فتق مي كنند. اما آنكه به اين جمهوري هويت مي بخشد و در موقع خود پاي آن مي ايستد، منم؛ بسيجي خميني. اين جمهوري نه آنكه از بابت خونفشاني هاي من بر جاي ايستاده، فراتر از آن، معنايش را از عقايد من مي گيرد و عقايد من- كه گسترش عقايد امام خميني درباره انقلاب اسلامي است- در وصيت نامه ام و گاه سنگ قبرم منقوش است. من يگانه تفسير عملي براي انديشه ها و افكار امام خميني هستم. من انسان خميني(ره)ام.
۳
ما، دو هستيم اما به راحتي تبديل به يك مي شويم. من ذوب در امام خميني بودم. او تمام دين من بود و من جسورانه (نه منفعلانه) تمام باورهاي ديني ام را به او و به ظهور پرمعنايش گره زده بودم. متقابلاً امام نيز به من به گونه اي متمايز مي نگريست. او كه درباره مسئولان حكومتي و لشكري، رسمي و محترمانه مي نوشت، قلمش به من كه مي رسيد، شطح گون مي شد. گويي امام در من، تجسمي از يك (امام خميني) جوان و آرماني مي ديد. ما دو، به يكديگر به نحوي متمايز و يكه مي نگريستيم.
من به امام به عنوان تداوم بعثت پيامبر(ص) مي نگريستم و مي دانستم اين باور جسورانه اي است. من با اطمينان چنين كردم و از تنهايي و انزوا نهراسيدم. هر آغاز كننده اي، درد سخت تنهايي را مي چشد و من شربت آن درد سخت را چشيدم. من مي دانستم و اطمينان داشتم (به وصاياي شهيدان بنگريد) كه تنهايي اندوهناك من در آينده به تغيير در نفوس و عقايد مردم منطقه و جهان منتهي مي شود اما اين اطمينان از اندوه آغازگري نمي كاهيد.
۴
من آميزه اي متناقض ام. من تركيب روزمرگي با اراده بزرگي براي تغيير جهان هستم. من (عمدتاً) شهرنشيني با وضعيت اقتصادي ميانه رو به پايين هستم كه با اين حال مبارزه با فرهنگ و قدرت نظام هژمون را اراده كردم. به قول هگل، مرد بزرگ كسي است كه چيز بزرگي را اراده كند. من با اين اراده، مشخص مي شوم كه براي نصب نام مبارك خداوند بر تارك همه عرصه هاي زيست مدرن مجاهده كنم. طبيعي است كه اراده بزرگ به مانع بزرگ برمي خورد. من مي دانستم و آماده بودم. من براي پايمردي بر اراده بزرگ، آماده مواجهت با مرگ بودم. از آن استقبال مي كردم و آن را سعادت و شهادت مي دانستم. چه اينكه من خود را سرباز اراده خداوند مي دانستم. من اراده كردم كه سختي هاي اجراي اراده خداوند را بر دوش كشم. به يمن من و عقايد من، جمهوري اسلامي يك دولت ويژه است؛ دولتي نه در جهان كه براي جهان.
۵
هنوز به اين مي انديشم كه چگونه اين اراده بزرگ و جسورانه را از سر گذراندم؟ اعتراف مي كنم كه اين، تجربه اي از قبل انديشيده شده نبود. هنوز نمي دانم كه من، انساني معمولي، طي چه فرايندي و چگونه امر عظيم را اراده كردم. امر عظيم، صرفاً نه گفتن به آمريكا نبود. نه گفتن به آمريكا نتيجه اراده من بود نه خود اراده من. تاكيد بر عدالت ميان ملت ها نيز نتيجه اراده من بود، نه خود اراده من.
اراده من آغاز يك تجربه توامان معنوي و سياسي در سطح جهان بود. در هر حال نتيجه اراده من، خصومت آمريكا بود؛ دشمني تقريباً مسلط بر كره زمين، با هيمنه اي كه مورد پرسش قرار نمي گرفت. هژموني يعني قدرت بدون پرسش. اما با اين حال به تبعيت از امام خميني من نيز معتقد شده بودم كه اين هيمنه  لايشعر، بنياد اخلاقي قابل قبولي ندارد. در ابتدا بسياري در جهان با ما دو همراه نبودند اما اينك گويا همگان همراهند!
در مواجهه با دانش هاي ناداني
من بسيجي خميني، خود را پديده اي براي فردا مي دانستم؛ انساني براي تغيير جهان، اما از سوي اصحاب علوم اجتماعي كشور انساني تصادفاً برآمده از گذشته و فاقد معنا (آناكرونيك) تلقي مي شدم. جامعه شناس سياسي در زمان جنگ، مرا نيرويي حاشيه اي و بعد از جنگ، مرا يك سرباز قديمي و هيزم بيار جنبش هاي فاشيستي و بخش سرزنده توده بسيج شده مي دانست. دانشور روانشناس عادت داشت در مورد من به عقده ها و انگيزه هاي فروكوفته طبقات زيردست شهري تأكيد كند. سياست شناس، مرا نيروي تحكيم استبداد و عالم روابط  بين الملل، مرا اهرم اجراي سياست هاي ضدثبات در منطقه مي دانست كه در متن سازمان هاي شبه نظامي عمل مي كند... و من در دل به همه آنها لبخند مي زدم. من زياده روستايي مسلك نبودم و نه زياده حاشيه نشين. من از درك اقتضائات جديد ناتوان نبودم. من تبعات نوسازي هاي شاهنشاهي  دهه پنجاه را ديده و درك كرده بودم... آنها كه مرا فردي منفعل مي نمايانند ستم بزرگي در حق من مرتكب شده اند. من اينك به سخن در آمده ام و متقابلاً آنها را متهم مي كنم: اين صاحبان فضايل انتزاعي، اراده خلاقانه جديد را نمي ديدند و مرا «انسانيت جديد ايراني» و تاريخ جديد كشورشان را؛ فضايلشان به آنها ناداني بخشيده بود. آنها فضل فروشانه، بي آنكه چيزي ببينند، تفسير مي كردند. آنها در اسارت نظريه هاي بزرگ مي زيستند. تحولات كشورشان و خود كشورشان براي آنها فقط موضوعي براي تطبيق دادن بود؛ بستري يا بهانه اي براي ستايش نظريات پرشكوه و دوركران اما غيرواقعي و ذهنيت پردازانه.
انقلاب شكوهمند ايران سخت نيازمند هگل و توكويل ويژه اش و فلاسفه خاص خودش بود اما آنها وجود نداشتند و من نمي توانستم هيچ يك از آنها باشم زيرا من براي تفسيركردن آفريده نشده بوم. من سربازي براي خلق تاريخ جديد بودم نه فيلسوفي براي تفسير آن. من دستمايه اي بزرگ براي انديشه هاي جدي بودم اما خود، انديشه گري حرفه اي نبودم.
۶
آيا وجود فلاسفه انقلاب اسلامي در آن زمان (و همچنان) ممتنع بود؟ آيا بايد در انتظار آنان بود و منتظر بزرگاني از نسل هاي بعد؟ ظاهراً همين طور است؛ به قول هگل فلاسفه همواره دير بر سر صحنه حاضر مي شوند. فلاسفه انقلاب اسلامي هنوز ظاهر نشده اند چون انسان انقلاب اسلامي هنوز به خود نينديشيده است.
تاريخ جديد
اصحاب فضايل علوم اجتماعي در حالي مرا بي اهميت مي انگاشتند كه من در آن حال عناصر تاريخ سياسي جديد منطقه را پي مي ريختم: ابتدا خداوند از طريق من، توهم قدرت را در صدام خلق كرد. سپس از طريق سقوط صدام يك تخمين غيرواقعي در سردمداران آمريكا از قدرت تعيين كنندگي شان در جهان ايجاد كرد؛ آمريكا به منطقه كشانده شد. وقتي آمريكا به منطقه آمد، ديگر يك تصور يا نظريه نبود كه هر دم با نمودهاي آمريكايي تقويت شود. اين بار، آمريكا نه يك نظريه دور، كه يك واقعيت نزديك بود و مردم منطقه آشكارا مي ديدند كه آمريكا بر خلاف آنچه سايه مي انگاشتند، چه واقعيت بويناكي است.
من پرده از رخ ستم كشيدم. از طريق من آمريكا به پاسباني بدل شد كه مجبور بود به جاي اعتبار و اقتدارش، از تپانچه اش استفاده كند، زيرا فرامينش ديگر مطاع نبود و اين كار ادامه يافت. من نشان دادم كه آغاز استفاده از خشونت، پايان اقتدار است.
۷
پيش شرط انقلاب، آزادي است. فقط افراد آزاد (يا جامعه آزاد) انقلاب مي كنند و سپس انقلاب، آزادي را بازتوليد مي كند. من بخشي از ايرانيان شهرنشين، طبقه متوسط و كمابيش آشنا با تأثيرات دوره مدرن بودم. بنابراين انقلابي كه من نيروي ظهور آن بودم، انقلابي مدرن و ملي- دموكراتيك «هم» بود. من از خصلت آزاديبخشي يك انقلاب مدرن بهره مند بودم و متصف بدان. اما من با استفاده از آزادي خود، بندگي را پذيرفتم. من در انتخابي شكوهمند، پذيرفتم كه ماده خام دستان خداوند باشم تا او از طريق من اراده اش را محقق كند. من، در حالي كه پروژه فرديت تاريخي ام كمال خود را مي گذراند و از حس آزادي برخاسته از يك انقلاب مدرن بهره مند بودم، به پيماني با خداوند دست يازيدم: آزادي مدرن ام و فرديت كهنم را دادم و بندگي اش را پذيرفتم.
از آزادي به بندگي
من حاصل تركيب آزادي و بندگي ام. اگر در من خوب تأمل كنند،  بي شك مرا طرحي براي آينده خواهند يافت، نه ندايي دردمندانه از گذشته. پس، من بنيادگرا نيستم. از من تنديس يك فرد ليبرال هم نمي توان ساخت. زيرا من لجوجانه بر يك فرديت ذره گرايانه پاي نمي فشرم؛ من در متني از امثال خود قرار دارم و از اين كه بخشي از يك كليت ام، خشنودم. ايرانيان هيچ گاه نتوانسته اند و نمي توانند سوسياليست هاي خوبي باشند و من نيز عميقاً همچون آنان عميقاً يك متفردم و نيز در اسارت ايده هاي جمع گرايانه انتزاعي زندگي نمي كنم. من در يك روايت ساده ناسيوناليستي نيز خلاصه نمي شوم. خيلي خيلي جلوتر از اصحاب تفكري كه هنوز در نسبت ميان ايرانيت و اسلاميت دست و پا مي زنند، من و امام خميني به شدت مسلمان و به شدت ايراني هستيم. ما دو (خميني بسيجي و بسيجي خميني) سازنده يك ناسيوناليزم خدامحور و مقدس هستيم كه در آن مرزهاي تشيع و ايرانيان را يكسان مي ا نگاريم و رابطه آن دو را به ترتيب، رابطه روح و جسم. به دليل عميقاً ايراني بودن، من عميقاً موجودي جهاني ام. مي بينيد؟ من با وجود آن كه چندان سخنور نيستم، سخت قابل تفسيرشدن از جنبه هاي مختلفم. اما بايد ابتدا ديده شوم.
دانش بزرگ عبارت است از درك من. من، ذيل نام امام خميني، سازنده گمنام تاريخ جديدم. من خالق اراده جديد براي ارزيابي مجدد جهان مدرنم.
من زاده طبيعي يك انقلاب بزرگ و نماينده خلاقيت جهان گستر پس از آن هستم كه مستغني از گذشته، به ساختن يك جهان جديد مي انديشد. «من روح جهان جديدم، هنگامي كه ايستاده بر لندكروز خاكي به افق مي نگرم.»

راز ديرين
پرونده ربوده شدن امام موسي صدر-۶
پاسخ امل به بيانيه ليبي-بخش چهارم
003876.jpg

گروه سياسي-در بخش هاي پيشين اين گزارش كه پرونده مفصلي از اسناد و مدارك ربوده شدن امام موسي صدر است به نكاتي از جمله انگيزه سفر امام صدربه ليبي و نهايتا اتفاقاتي كه افتاد و بيانيه وزارت امور خارجه ليبي اشاره شد. اينك بخش ديگري از پاسخ جنبش امل به اين بيانيه از نظرتان خواهد گذشت.
***
د- عدم اجراي وعده مؤكّد قذافي به شخصيت هاي كشورهاي اسلامي مبني بر ارتباط مستمر ميان سفارت ليبي در بيروت و مجلس اعلاي شيعيان براي به نتيجه رساندن تلاش ها براي كشف حقيقت و آگاه كردن مجلس اعلا از تلاش ها، اقدامات و تحقيقات تضمين شده از سوي قذافي براي آشكار شدن حقايق و تأمين امنيت و سلامت ميهمانان. در ادامه نيز دولت ليبي با ارسال يادداشتي از سوي سفارت ليبي در بيروت به مجلس اعلاي شيعيان لبنان و با تكيه بر همان سناريوي ورود امام و شيخ يعقوب به هتل «هاليدي اين» شهر رم، به زعم خود موضوع را خاتمه داده و آورده است:
«تمامي رسانه هاي ايتاليا بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه شواهد، بيانگر ورود امام به رم است و ناپديد شدن وي با دخالت سازمان هاي امنيتي ايران، اسرائيل و آمريكا و همچنين سازمان «بريگادهاي سرخ» و سازمان هاي تندرو آلماني انجام شده است.»
آري، سران رژيم ليبي با اين يادداشت، به خيال خود موضوع را مختومه كردند. آيا اين است معناي وفاي به عهد و تحقق وعده ها؟ آيا اينها نشانه اقدامات و تحقيقات پيگير و مسئولانه رژيم ليبي است؟ آيا اينها بيانگر توجه و اهتمام اين كشور به ميهمانان است؟
دست آخر اين كه تعارض موجود ميان تحقيقات دولت ايتاليا با اطلاعات و ادعاهاي مندرج در اين يادداشت را چگونه مي توان توجيه كرد؟
تظاهرات مردم لبنان به سوي دمشق
پنج شنبه دوازدهم سپتامبر ،۱۹۷۸ پايتخت سوريه محل برگزاري كنفرانس پايداري بود. لبنانيهايي كه در پي آزاد سازي امام موسي صدر بودند وقتي كه دريافتند قذافي هم در اين كنفرانس شركت مي كند به سوي دمشق به راه افتادند. از نكات جالب توجه در اين كنفرانس اين بود كه حافظ اسد مرز سوريه را گشود تا لبنانيها وارد دمشق شوند. پس از ورود از تظاهرات فيلمبرداري كردند و با نام حمايت از رهبر سوريه از تلويزيون دولتي آن كشور پخش كردند. اين تظاهرات به دعوت مجلس اعلاي اسلامي شيعيان براي اعتراض به ناپديد شدن امام موسي صدر و درخواست از سران عرب كه براي بررسي اين مسئله در دمشق گردآمده اند برگزار شد و تبديل به يك راهپيمايي بزرگي شد با شركت شش هزار اتومبيل كه بيش از هشتصد هزار لبناني را از جبل عامل، بقاع و ديگر مناطق لبنان جابه جا مي كرد.
ادامه دارد

|   اجتماعي  |   انديشه  |   سياست  |   موسيقي  |   ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |