پنج شنبه ۲۰ شهريور ۱۳۸۲
شماره ۳۱۶۳- Sep, 11, 2003
جهان
Front Page

گفت وگو با يورگن هابرماس و ژاك دريدا درباره حادثه يازدهم سپتامبر
روز ويراني بنيادها
زير ذره بين
ائتلاف هوشمندانه و در عين حال شكننده اي كه بر عليه تروريسم از سوي دولت امريكا سازماندهي شده است، شايد بتواند در بهترين وضعيت در پيشبرد گذار از قوانين بين المللي كلاسيك به نظمي جهان - وطن سودمند افتد.
«چيزي» رخ داد، و احساس ما اينست كه پيش بيني اش نمي كرديم، و اين «چيز» بي ترديد پيامدهايي به دنبال خواهد داشت. اما خود اين چيز، مكان و معناي اين «رويداد»، همچنان وصف ناپذير باقي مانده است، مانند كشف و شهودي كه مفهوم معادل ندارد.
ترجمه: دكتر هوشنگ رهنما
010030.jpg
طرح ازافشين سبوكي

چند ساعت پس از حمله هاي تروريستي ۱۱ سپتامبر و تنها چند هفته پس از آن، جيووانا بورادوري در شهر نيويورك با يورگن هابرماس و ژاك دريدا جداگانه به گفتگو نشست. هابرماس و دريدا در اين گفتگوها به ارزيابي اهميت زيانبارترين حمله تروريستي كه تاكنون رخ داده است پرداخته اند.
اين گفت وگو حاصل عرصه رويارويي ميان دو تن از تأثيرگذارترين متفكرين روزگار ماست كه در آن هابرماس و دريدا براي نخستين بار بر تعارض خود چيره شده اند و پذيرفته اند كه در كنار يكديگر ظاهر شوند.
بورادوري در پيشگفتار كتابي كه از اين گفت وگوها فراهم آمده، خاطرنشان مي كند كه فلسفه مي تواند سهم بسيار ارزشمندي در فهم تروريسم داشته باشد. همانگونه كه آسيب هاي بار آمده از استعمار، تماميت خواهي و يهودي سوزي تاريخ سده بيستم را رقم زد، تاريخ سده بيست ويكم نيز با تروريسم جهاني رقم خورده است. هر يك از اين گفتگوها، به همراه نوشته اي در نقد آن، ابعاد چالشي را كه پيش روي ماست بررسي مي كند. گفتگوي هابرماس نوعاً فشرده، موجز و به گونه اي برازنده سنتي ست، گفتگوي دريدا، از سوي ديگر، خواننده را با خود در مسيري درازآهنگ، پرپيچ و خم و پيش بيني نشدني پيش مي برد. با اين حال، گاه همسويي هاي نامنتظره در ميان آن دو سربرمي آورد. هر دو عميقاً نسبت به مفهوم «تروريسم» بدگمان اند، و گذار از قوانين بين المللي كلاسيك - كه بر الگوي دولت - كشور استوار است - به نظمي جهان - وطن بر پايه اتحاد قاره اي را ضروري مي بينند.
دريدا و هابرماس در حين شكافتن و بازبستن عناصر مجموعه آنچه كه ما به گمان خود درباره تروريسم مي دانيم، به تدريج از زبان بازي معمول و آشناي اجتماعي و سياسي كه به گونه اي فزاينده در ميان خير و شر قطبيده شده است، فاصله مي گيرند.
بنيادگرايي و ترور
بورادوري: آيا شما آنچه را كه اكنون «۱۱ سپتامبر» مي ناميم، حادثه اي بي سابقه مي دانيد كه شيوه نگرش ما به خود را از پايه دگرگون ساخته است؟
هابرماس: بگذاريد پيشاپيش بگويم كه من به پرسش هاي شما در فاصله اي سه ماهه از پيشامد حادثه پاسخ مي دهم. بنابراين، شايد يادكرد تجربه شخصي خودم در رابطه با آن سودمند باشد. در آغاز ماه اكتبر براي اقامتي دوماهه به منهتن آمدم. بايد اعتراف كنم كه برخلاف ديدارهاي پيشين ام از «پايتخت سده بيستم»، شهري كه بيش از سه دهه همواره مسحورم كرده است، اين بار، به گونه اي، بيشتر احساس بيگانگي مي كردم. تنها اهتراز پرچم ها و شعارهاي وطن پرستانه و كمابيش مبارزه جويانه اي مانند «ما همه متحديم»، يا خواست غيرمعمول شان در جهت وفاق ملي توأم با حس آسيب پذيري در برابر هرگونه «موج ضدامريكايي» احتمالي نبود كه حال و هوا را دگرگون كرده بود. به نظر مي رسيد كه آن آزادمنشي امريكايي نسبت به بيگانگان و ناگهان جاي خود را به بدگماني داده بود. آيا ما، يعني آن گروه از ما كه در آن لحظه آنجا نبوديم، حال نيز مي توانيم بي هيچ قيد و شرطي در كنارشان باشيم؟ حتي كساني كه پرونده پاكي دارند، همچنان كه من در ميان دوستان امريكائيم دارم، در ارتباط با انتقاد بايد احتياط مي كردند. پس از دخالت نظامي در افغانستان بود كه ناگهان دريافتيم كه در مباحث سياسي جاي ما تنها در ميان اروپاييان (يا در ميان اسرائيليان) است.
از سوي ديگر، تنها در آنجا بود كه براي نخستين بار ابعاد گسترده حادثه را دريافتم. وحشت اين فاجعه كه در معناي واقعي كلمه مثل اجل معلق سر رسيد، باورهاي متعصبانه هول انگيز در پشت اين حمله خائنانه و افسردگي طاقت فرسايي كه برشهر سايه افكند، در نيويورك تجربه اي يكسره متفاوت از آن چيزي بود كه من در وطن خود داشتم. همه دوستان و همكارانم دقيقاً به ياد داشتند كه آن روز اندكي پس از ساعت ۹ صبح به چه كاري مشغول بودند. تنها در آن شهر بود كه من اندك اندك توانستم فضاي دلهره و اضطرابي را كه در پرسش شما نيز طنين انداز است دريابيم. در ميان چپگرايان هم آگاهي گسترده اي به زندگي در نقطه عطفي از تاريخ وجود دارد. نمي دانم آيا دولت امريكا خود اندكي دچار بدگماني شده بود يا صرفاً از مسئوليت سرباز مي زد. به هر تقدير، اعلاميه هاي پياپي و آشكارا نامشخص در مورد احتمال حمله هاي تروريستي تازه، و دعوت بي معناي مردم به اينكه «هوشيار» باشند بر احساس مبهم تشويش و دلهره همراه با آمادگي نامطمئن شهروندان مي افزود كه اين خود دقيقاً  همان بود كه تروريست ها مي خواستند. در نيويورك به نظر مي رسيد كه مردم آماده بدترين حوادث اند.
010035.jpg

در واقع، وحشت ناشي از انتركس (حتي سقوط هواپيما در كوينز) نيز به مكانيزم هاي شيطاني اسامه بن لادن نسبت داده مي شد.
با اين پيشينه، نوعي گرايش به شكاكيت را مي توان دريافت. اما آيا آنچه ما معاصرين در اين لحظه مي انديشيم در بررسي هاي درازمدت از اهميت زيادي برخوردار خواهد بود. اگر فرض بر اين باشد كه ۱۱ سپتامبر درنگ يا گسستي در تاريخ جهان بارآورده است، همچنان كه بسياري بر اين باورند، در آن صورت اين حادثه بايد بتواند تاب سنجش با تأثير تاريخي ديگر رويدادهاي جهان را داشته باشد؛ در واقع امر، نه با رويداد پرل هاربر بلكه بايد با پيامد آگست ۱۹۱۴ برسنجيده شود.
آغاز جنگ جهاني اول نشانه پايان دوراني صلح آميز، و در بازنگري تا اندازه اي پيش بيني نشده بود و آغاز عصري سرشار از جنگ و درگيري، سركوب استبداد، بربريت ماشيني و كشتارجمعي رسمي و دولتي. در آن زمان نوعي اضطراب و نگراني برجهان سيطره داشت. تنها در بازنگري خواهيم توانست دريابيم كه آيا فروريزي يكسره نمادين برج هاي سرمايه داري در بخش منهتن حاكي از گسستي از آن دست بوده است يا اين فاجعه صرفاً، به شيوه اي غيرانساني و دراماتيك، آسيب پذيري تمدن پيچيده ما را كه ديرگاهي ست از آن آگاهيم تأييد مي كند. اگر رويدادي تا آن اندازه از اهميت آشكار و بي ابهام برخوردار نباشد كه زماني انقلاب فرانسه داشت - و اندكي پس از آن، رويداد كانت درباره آن از «نشانه اي تاريخي» سخن گفته بود كه مسير «گرايش اخلاقي نوع انساني» را نشان مي داد - تنها «تاريخ كارآمد» مي تواند در بازنگري، در باب ابعاد آن داوري كند.
شايد زماني در آينده ريشه و منشأ برخي از تحولات مهم در رويداد ۱۱ سپتامبر واكاوي خواهد شد. اما در حال حاضر نمي دانيم كه كداميك از سناريوهايي كه امروزه عرضه شده اند در آينده اعتبار واقعي خواهد داشت. ائتلاف هوشمندانه و در عين حال شكننده اي كه بر عليه تروريسم از سوي دولت امريكا سازماندهي شده است، شايد بتواند در بهترين وضعيت در پيشبرد گذار از قوانين بين المللي كلاسيك به نظمي جهان - وطن سودمند افتد. در هر حال، يك نشانه اميدبخش كنفرانس افغانستان بود كه تحت سرپرستي سازمان ملل برنامه كار را در مسير درست آن قرار داد. با اينهمه، پس از ۱۱ سپتامبر دولت هاي اروپايي كاملاً ناموفق بوده اند، و از داشتن ديدي فراتر از گستره منافع ملي خود و دست كم پشتيباني از كالين پاول وزير خارجه امريكا در برابر افراطيون ناتوان اند.
به نظر مي رسد كه دولت بوش در مسير خود - محور ابرقدرتي بي ملاحظه، بيش و كم بي دردسر، پيش مي راند، و امروز نيز مانند گذشته در برابر تشكيل دادگاه جنايي بين المللي ايستادگي مي كند و در عوض بر دادگاه هاي نظامي خود تأكيد مي ورزد اين رويه، از ديدگاه قوانين بين المللي بدعتي قابل ترديد است. امريكا از امضاي كنوانسيون تسليحات شيميايي سرباز مي زند. به طور يكجانبه از قرارداد موشك هاي ضدبالستيك بيرون رفته است و به شيوه خنده داري برنامه هاي سيستم دفاعي موشكي خود را به اعتبار حوادث ۱۱ سپتامبر دنبال مي كند. جهان پيچيده تر از آن شده است كه اين يكجانبه گرايي به زحمت پنهان در آن كارساز باشد. حتي اگر اروپا برنمي خيزد تا نقش متمدانه اي را، كه بايد، ايفا كند، قدرت رو به افزايش چين و قدرت روبه كاهش روسيه در الگوي پاكس امريكانا به سادگي نمي گنجد.
به جاي نوعي اقدامات پليسي بين المللي كه در طول جنگ هاي كوزوو اميد داشتم، بار ديگر جنگ هايي آغاز شده است كه به ابزارمندي فناوري پيشرفته اما هنوز به شيوه كهن انجام مي گيرد.
بورادوري: از ديدگاه فلسفي آيا شما تروريسم را كنشي كاملاً سياسي مي دانيد؟
هابرماس: نه در مفهوم ذهني اي كه محمدعطا شهروند مصري كه از هامبورك آمد و نخستين از دو هواپيماي فاجعه آفرين را خلباني كرد پاسخي سياسي به شما مي تواند داد. ترديدي نيست كه بنيادگرايي اسلامي امروز پوششي بر انگيزه هاي سياسي نيز هست. در واقع نبايد انگيزه هاي سياسي را كه در اشكال تعصب ديني ظاهر مي شوند ناديده بگيريم، چه اين واقعيت را كه برخي از افرادي كه به «جهاد» كشيده مي شوند تنها چندسال پيش خود ملي گراي سكولاري بوده اند تبيين مي كند. اگر به زندگي نامه اين افراد نظر افكنيم، تداوم هاي چشم گيري فاش مي شوند. احتمالاً سرخوردگي از رژيم هاي اقتدارگراي ملي بر اين واقعيت دامن زده اند كه امروزه دين زبان تازه و از جهت ذهني اقناع كننده تري به جهت گيري هاي سياسي كهنه عرضه مي كند.
۱۱ سپتامبر و تروريسم جهاني
بورادوري: چنين مي نمود كه ۱۱ سپتامبر
[Le 11 Septembre] رويدادي مهم و يكي از رويدادهاي بسيار مهم تاريخي ست كه مادر طول زندگي خود شاهد آن خواهيم بود، به ويژه آن گروه از ما كه جنگ جهاني اي را هيچ گاه تجربه نكرده اند. موافقيد؟
دريدا: Le 11 Septembre، همچنان كه شما مي گوييد، يا از آنجايي كه پذيرفته ايم كه به دو زبان سخن بگوييم »September ۱۱». بعد بايد به اين مسئله زبان و نيز به اين كنش ناميدن، يعني يك تاريخ روز و بس، بازگرديم. زماني كه مي گوييد «۱۱ سپتامبر»، در حال نقل قول ايد، مگر نه؟ شما از من دعوت مي كنيد كه در اينجا از رهگذر يادآوري يك تاريخ روز يا يك تاريخگذاري - چنانكه گويي در ميان دو گيومه قرار دارد - سخن بگويم كه در پنج هفته گذشته عرصه عمومي و زندگي خصوصي ما را فرا گرفته است. چيزي، به اصطلاح فرانسوي، Fait date، چيزي تاريخ روزي، تاريخ روزي در تاريخ را نشانه گذاري مي كند؛ آنچه كه هميشه بيش از همه جلب توجه مي كند همين است، يعني اينكه حتي تأثير آنچه كه دستكم به گونه اي ظاهراً از نزديك و بي فاصله حس شده است خود رويدادي ست، رويدادي يگانه و به اصطلاح مردم اينجا «بي سابقه» كه حقيقتاً نشانه گذاري مي كند و واقعاً مشهور مي شود. اينكه مي گويم «ظاهراً از نزديك و بي فاصله» از اين روست كه اين «حس» در واقع كمتر از آنچه به نظر مي رسد خودجوش است، و تا اندازه زيادي شرطي شده است، تعيين شده است، اگر نه واقعاً بازسازي شده است، و به هرحال از طريق رسانه هاي گروهي و به ياري ماشين عظيم فني - اجتماعي - سياسي پخش شده است. «نشانه گذاري تاريخ روزي در تاريخ» به هر صورت بر اين پيش فرض است كه «چيزي براي نخستين و آخرين بار روي مي دهد، «چيزي» كه هنوز نمي دانيم چگونه شناسايي كنيم، قطعيت بخشيم، تشخيص دهيم يا تحليل كنيم، اما مي دانيم كه از اين پس بايد در ميان فراموش نشدني ها جاي گيرد و رويدادي نازدودني در بايگاني مشترك تقويت جهاني - يعني ظاهراً تقويم جهاني - تلقي گردد، چرا كه اين رويدادها - و پيشاپيش مي خواهم بر اين نكته پافشاري كنم. مشتي فرض و پيش فرض نيالوده، جزمي و يا در غير اين صورت به دقت وارسي شده، سازمان يافته، سنجيده و راهبردي - يا همه اينها بر روي هم - بيش نيستند. دليل ديگر اينكه، شاخصي كه به اين تاريخ روز اشاره دارد، اين عمل ساده، اين حداقل اشاره و هدف مينيماليستي اين تاريخ گذاري حاكي از چيز ديگري نيز هست، يعني گوياي اين واقعيت است كه شايد مفهوم و معنايي در دسترس ما نيست تا به هر صورت ديگري اين «چيز» را كه روي داده است، اين «رويداد» كذايي را نامگذاري كنيم. براي نمونه، اقدامي مانند «تروريسم بين المللي» - و به اين نكته بازخواهيم گشت - همه چيز هست مگر مفهومي دقيق و منسجم كه بتواند ما را در دريافت يگانگي آنچه بحث خواهيم كرد ياري كند. «چيزي» رخ داد، و احساس ما اينست كه پيش بيني اش نمي كرديم، و اين «چيز» بي ترديد پيامدهايي به دنبال خواهد داشت. اما خود اين چيز، مكان و معناي اين «رويداد»، همچنان وصف ناپذير باقي مانده است، مانند كشف و شهودي كه مفهوم معادل ندارد، مانند استثنايي كه عموميتي در افق اش پيدا نيست، يا اصلاً افقي در كار نيست، بيرون از دسترس زباني ست كه ناتواني خود را مي پذيرد و از اين رو به بيان مكانيكي تاريخ روزي بسنده مي كند و آن را پيوسته چون گونه اي آيين سحر و جادو يا شعري جادويي يا نيايش نامه اي ژورناليستي يا قيافه اي بلاغي كه مي پذيرد كه نمي داند چه مي گويد، تكرار مي كند. ما در واقع نمي دانيم از اين رهگذر چه چيزي را نامگذاري مي كنيم يا از چه چيزي سخن مي گوييم:
010040.jpg

Le 11 September, September11 ايجاز نامگذاري (September 11, 9/11) تنها از ضرورتي اقتصادي يا بلاغي نشأت نمي گيرد. تلگرام اين مجاز مرسل، يك نام، يك شماره - از رهگذر شناسايي - ناتواني ما از شناسايي يا حتي شناخت بر اينكه ما هنوز از توصيف ناتوانيم و در واقع نمي دانيم چه مي گوييم، امر وصف ناپذير را خاطرنشان مي كند. اين نخستين تأثير بي چون و چراي آن چيزي ست كه دقيقاً در ۱۱ سپتامبر نه چندان دور از اينجا روي داده است (صرفنظر از اينكه سنجيده بود، به دقت سنجيده بود يا نه). اين عبارت را تكرار مي كنيم و بايد تكرارش كنيم؛ و تا زماني كه واقعاً ندانيم چه چيزي از اين طريق ناميده مي شود، تكرار آن كاملاً ضروري ست، گويي كه در يك نفس دوبار افسون زدايي مي كنيم: از يك سو خود «چيز» و ترس يا دهشتي (تروري) را كه برمي انگيزد به شيوه اي سحرآميز از خود مي دانيم (چه تكرار هميشه به ياري خنثي سازي، فرونشاني و دور كردن شوك ناشي از آسيب فرد را حفاظت مي كند، و اين در مورد تكرار تصويرها در تلويزيون  نيز صادق است؛ در اين باره اندكي بعد سخن خواهيم گفت)؛ و از سوي ديگر، ناتواني خود را در نامگذاري در خور و مناسب، در توصيف، در انديشيدن به چيز موردنظر، در رسيدن به فراسوي اشاره صرف به تاريخ روز، با بهره گيري از بهترين وجه كنش زباني كلمه، انكار و نفي حاشا مي كنيم. حادثه اي هولناك در ۱۱ سپتامبر پيش آمد، و سرانجام نيز نمي دانيم آن حادثه چه بود، زيرا گذشته از اينكه تا چه اندازه خشونت ما را بر سر خشم مي آورد، يا تا چه اندازه در مورد شمار مردگان صميمانه اظهار تأسف مي كنيم - همچنان كه من هم مانند ديگران مي كنم - هيچ كس واقعاً قانع نخواهد شد كه سر و ته ماجرا همين بوده است. بعد به اين نكته بازخواهم گشت، چرا كه فعلاً خود را صرفاً آماده مي كنيم تا در باب آن چيزي بگوييم.
اكنون سه هفته است كه من در نيويورك ام. نه تنها سخن نگفتن درباره اين موضوع ناممكن است بلكه فرد احساس مي كند، يا وادار مي شود احساس كند، كه سخن نگفتن درباره آن در واقع مجاز نيست، و فرد حق ندارد درباره چيزي سخن آغاز كند، به ويژه در عرضه عمومي، بي آنكه به اين وظيفه تن در دهد، بي آنكه اشاره همواره تا اندازه اي مبهمي به اين تاريخ داشته باشد (و اين امر در مورد چين كه در ۱۱ سپتامبر آنجا بودم، و سپس در مورد فرانكفورت در ۲۲ سپتامبر نيز مصداق داشته است). مي پذيرم كه غالباً تسليم اين فرمان بوده ام، و به يك معني با شركت در اين مصاحبه دوستانه با شما باز همان مي كنم، با اينكه همواره مي كوشم، فراتر از هيجان ها و غمخواري هاي خالصانه، با پرسش ها و «تفكر» درباره آنچه به نظر مي رسد اخيراً در ۱۱ سپتامبر و چند قدم دورتر از اينجا در منهتن، يا نه چندان دور از اينجا در واشنگتن رخ داده است (و ضمناً تفكر جدي سياسي درباره آن)، داورانه روبرو شوم.
من هميشه به ضرورت اولويت توجه به اين پديده زبان، اين نامگذاري و تاريخ گذاري، اين ناگزيري تكرار (كه همزمان بلاغي، جادويي و شاعرانه است) و آنچه اين ناگزيري بدان دلالت مي كند، آن را ترجمه مي كند يا فاش مي سازد، باور داشته ام. نه براي اينكه خود را در زبان منزوي سازيم، آنگونه كه برخي مردم شتابزده دوست دارند باور كنيم، بلكه برعكس، براي اينكه بكوشيم آنچه را كه حقيقتاً  فراسوي زبان مي  گذرد، آنچه را كه به تكرار پيوسته وادارمان مي سازد بي  آنكه بدانيم چه مي گوييم، دقيقاً  در نقطه اي كه زبان و مفهوم به مرز توانايي خود مي رسند يعني September 11, September ۱۱، Le 11 September، ۱۱/۹، دريابيم.
بايد بكوشيم بيشتر بدانيم، شتاب نورزيم و از آزادي خود پاسداري كنيم تا مگر به تأمل در اين نخستين تأثير - به اصطلاح - رويداد بپردازيم كه اين فرمان تهديدكننده از كجا بر ما صادر مي شود؟ چگونه بر ما تحميل مي شود؟ چه كسي يا چه چيزي اين دستور تهديدآميز را به ما مي دهد (برخي خواهند گفت همين ضرورت دهشت برانگيز، اگر نه تروريستي) كه نامگذاري كنيم، تكرار كنيم و باز نامگذاري كنيم: September11، Le 11 Septembre، ۱۱سپتامبر، حتي در شرايطي كه هنوز نمي دانيم درباره چه چيزي سخن مي گوييم و هنوز حتي نمي انديشيم كه با آن عبارت به چه چيزي اشاره مي كنيم....
بورادوري: صرف نظر از اينكه ۱۱ سپتامبر رويداد مهمي ست يا نه، چه نقشي براي فلسفه قائليد؟ آيا فلسفه مي تواند ما را در دستيابي به آگاهي از آنچه كه روي داده است ياري كند؟
دريدا: مسلماً رويدادي از اين دست مستلزم واكنشي فلسفي  است، يا نه سخن بهتر، واكنشي كه ريشه دارترين پيش فرض هاي عقلي در گفتمان فلسفي را در بنيادي ترين سطح شان زيرسئوال مي برد. مفاهيمي كه به ياري آنها اين «رويداد» غالباً تبيين شده، نامگذاري شده و مقوله بندي شده است، محصول «خواب جزميت»يست كه تنها يك تأمل فلسفي تازه، تأملي بر فلسفه و بيش از همه بر فلسفه سياسي و ميراث آن مي تواند از آن بيدارمان كند.
گفتمان رايج در رسانه هاي گروهي و لفاظي هاي رسمي، بسيار آسان برمفاهيم متداولي مانند «جنگ» يا «تروريسم» (ملي يا بين المللي) تكيه مي كنند.
... رابطه ميان زمين، Territory, Terra و ترور Terror دگرگون شده است، و لازم است بدانيم كه اين دگرگوني به دستمايه دانش، يعني علم فناوري، روي داده است. علم فناوري تشخيص ميان جنگ و تروريسم را تيره و تار مي كند. در اين مورد،
«۱۱ سپتامبر» در مقايسه با امكانات تخريب و آشوب كه در شبكه هاي رايانه اي جهان براي آينده بايگاني شده اند، هنوز ادامه بخشي از نمايش باستاني خشونت است كه تخيل ما را هدف قرار داده است. در آينده، با حمله هاي ناپيدا، خاموش، با شتاب، بيشتر و بدون خونريزي به شبكه هاي رايانه و اطلاعاتي كه كل زندگي (اجتماعي، اقتصادي، نظامي و جز آن) «ملت بزرگ» عظيم ترين قدرت روي زمين بدان وابسته است، حتي بسيار بدتر از اين مي توان كرد. شايد روزي بگويند: «۱۱ سپتامبر»! از روزهاي خوش گذشته آخرين جنگ بود.
هنوز همه چيز از نوع غول آسا بود، نمايان و عظيم! چه اندازه هايي! چه بلندايي! از آن زمان به بعد همه چيز بدتر شد. نانوفناوري هاي گونه گون بسيار نيرومندتر، ناپيداتر و مهارنشدني تر اند و مي توانند در همه جا بخزند. اين پديده ها رقيبان ميكرولوژيك ميكروبها و باكتريها هستند.با اين حال ناخودآگاه ما از اين واقعيت آگاه است، آن را مي شناسد، و اين وحشت انگيز است.

نگاه امروز
برج بابل و صليب گم شده

دكتر ناصر فكوهي
«و تمام جهان را يك زبان و يك لغت بود. و واقع شد كه چون از مشرق كوچ مي كردند همواري  اي در زمين شعار يافتند و در آنجا سكني گرفتند. و به يكديگر گفتند بياييد خشت ها بسازيم و آنها را خوب بپزيم و ايشان را آجر به جاي سنگ بود و قير به جاي گچ. و گفتند بيائيد شهري براي خود بنا نهيم و برجي را كه سرش به آسمان برسد تا نامي براي خويشتن پيدا كنيم مبادا بر روي زمين پراكنده شويم. و خداوند نزول نمود تا شهر و برجي را كه بني آدم بنا مي كردند ملاحظه نمايد. و خداوند گفت همانا قوم يكيست و جميع ايشان را بك زبان و اين كار را شروع كرده اند و الان هيچ كاري كه قصد آن بكنند از ايشان ممتنع نخواهد شد. اكنون نازل شويم و زبان ايشان را در آنجا مشوش سازيم تا سخن يكديگر را نفهمند. پس خداوند ايشان را از آنجا بر روي تمام زمين پراكنده ساخت و از بناي شهر بازماندند.» (عهد عتيق، سفر پيدايش، باب يازدهم ۹-۱)
زماني كه برج هاي سر به فلك كشيده سازمان تجارت جهاني پس از يورش تروريستي يازدهم سپتامبر فرو مي ريختند، در نگاه بسياري از طردشدگان و بينواياني كه «جهاني شدن» و سراب هاي زيباي اقتصادي آن،  در زندگي روزمره شان، ارمغاني جز فقر و گرسنگي، تبعيض و بي عدالتي، زورگويي و تحقير، شكنجه و زندان، جنگ و بيرحمي و... نداشت نمي توانستند شادماني و خوشبختي خود از آنچه تصور مي كردند فرود آ مدن خشم خدايي بر اين نمادهاي تكبر انساني را پنهان كنند. گويي انسان ها خواسته اند به «زبان واحد»- به زبان «اقتصاد بازار آزاد»- سخن بگويند و برج هايي برافراشته اند تا سر بر آسمان بسايند و بهشت زميني را براي تمامي تشنگان «رفاه» و «پيشرفت» و «جاودانگي» به تحقق رسانند، و گروهي كه خود را نمايندگان «دست عدالت آ سماني» مي پنداشته اند، با فروريختن برج ها، روياي شيرين آنها را به كابوسي تلخ بدل ساخته اند.
پرسش آن است كه آيا مي توان از خشم و دردهاي بي پايان «دوزخيان روي زمين»، ميوه شيرين تري (به كام  آنها) از اين فروپاشي و مرگ «مستقيم» بر پرده ميليون ها تلويزيون كه تصاوير «اينك آخرالزمان» جديدي را تكرار و باز تكرار مي  كردند، انتظار داشت؟ پيش بيني اين «تشويش در زبان ها» و اين «درك ناپذيري» انسان ها كار مشكلي نبود، سال هاي سال انديشمندان اجتماعي نسبت به توهم توانايي به استفاده از چنين «زبان واحدي» كه دستور جهانشمول آن «پول و ارزش  مبادله» بوده و الزامات انساني و اخلاقي در آن به سطح «حروف اضافه» و «جملات معترضه» سقوط كرده باشند، هشدار داده بودند. قلعه هاي مستحكم اروپا و آمريكا، چگونه مي توانستند (و خواهند توانست) در برابر امواج يورش هر چه قدرتمندتر بيم و نوميدي انسان هايي كه هيچ چيز جز زندگي شكنجه بارشان براي از دست دادن ندارند، مقاومت كنند؟
از اين رو شايد، پس از يازدهم سپتامبر، انتظار مي رفت كه چيزي در ذهنيت هاي بسته و انديشه هاي سودجويانه نوليبرالي دگرگون شده و راهي به سوي خروج از بحران تعميم يافته پي گرفته شود، بحراني كه با تشديد شكنندگي تكنولوژيك مدرنيته، نظم جهاني را به بزرگترين دشمن خود بدل كرده است و اين نظم را به شكلي ناگزير همچون «روايتي از يك مرگ اعلام شد ه»، به سوي تخريب جنون آميز خويش پيش مي برد. انتظار ما، بيهوده و خوش بينانه بود: از فرداي واقعه،  واژگاني كهنه و از رمق افتاده، اما همواره قابل استفاده و سوءاستفاده، چون «جنگ هاي صليبي»، و واژگاني نو و هميشه آماده مصرف چون «جنگ تمدن ها»، در زبان حاكمان قدرت  هاي جهاني، جاري شدند، توده ها برانگيخته شدند و خشم، نفرت و جنايت عليه تمامي «شهروندان غيرمسيحي» خاطره بي رحمي هاي دو جنگ جهاني، و «عرب كشي» ها و «سياه كشي» هاي نژادپرستانه شهرهاي اروپايي و آمريكا در سال هاي پس از جنگ را زنده كرد. واكنش «بزرگان» حتي به اين نيز محدود نماند و «جراحي دموكراتيك» خاورميانه با شروع از افغانستان و عراق به ضرب فرو ريختن ميليونها تن بمب و موشك بر سر مردمان آنها، آغاز گرديد: چه انتخاب بي رحمانه اي ميان فقر و استبداد از يك سو و بمب هاي ويرانگر از سوي ديگر! و چه زمين مستعدي براي پرورش خشم ها و قساوت هاي آينده!
جنگ جهاني با تروريسم و پاكسازي جهان از اين «شرارت» و «ناپاكي»- و از نظام هاي بي رحم و زورگوي جهان سومي كه بسيار زود فراموش مي شود حاصل خود خواسته و تعمدي همان «بزرگان» در شرايطي ديگر و سناريوهايي متفاوت بوده اند- به نحوي غريب، يادآور همان جنگ هاي صليبي هستند. امروز پرسش آن است: چگونه مي توان اميدوار بود كه «بزرگان» اين جهان با حركت از تفكر خشونت طلبانه و بي تفاوتي نسبت به پهنه هاي بزرگ درد و رنج انساني، تنها هدف خود را دشمني سايه وار- تروريسم جهاني- ندانند و اين انديشه ساده انگارانه را تبليغ نكنند كه با خشونت مي توان خشونت را از ميان برداشت و سرا نجام روشني براي بشريت ترسيم كرد؟
اگر امروز سردمدار بزرگترين قدرت نظامي و اقتصادي جهان كه در تصور خويش كشور خود را تا مقام يك دين جهانشمول بالا مي برد، مي تواند خطاب به سربازان خود بگويد: «شما به هر كجا برويد، پيامي از اميد را به همراه خواهيد داشت، پيامي قديمي و تاريخي اما هميشه تازه... به گفته هاي پيامبرمان عيسي گوش مي دهيم: اي اسيران و اي گرفتارشدگان، بيرون بيائيد و اي فرورفتگان در ظلمت آزاد باشيد» (به نقل از گاردين) پس جاي آن هست كه با نگاهي به گذشته، از خود بپرسيم:  قرنها و قرنها خشونت كوركورانه و نفرت هاي قومي و نژادي چه ثمره اي جز قراردادن انسان بر لبه پرتگاهي خطرناك و حاصل آمدن امكان نابودي هميشگي انسانيت، داشته است؟ سخن را در انتها به پاپ اوربانوس دوم، كه به شكل شگفت آوري تازگي دارد و سخن قدرت هاي بزرگ كنوني را به ياد مي آورد بسپاريم و درباره گسل هاي مخربي كه جهان را تهديد مي  كنند، به انديشه نشينيم. اوربانوس، نزديك به هزار سال پيش، در ۱۰۹۵ ميلادي، نطق معروف خود را عليه تركان مسلمان سلجوقي ايراد كرد و آغاز جنگ  هاي بي رحمانه صليبي را براي قرنها رقم زد:
... بگذاريد آرامگاه مقدس خداوند و منجي خويش كه به دست ملت هاي ناپاك افتاده است و مكان هاي مقدسي را كه امروز با بي شرمي و بي آبرويي، به آلودگي كشيده مي شوند، شما را برانگيزاند. شما اي سربازان شجاع، شما اي فرزندان نياكان شكست  ناپذير، خود را نبازيد و بر ارزش هاي پدران خويش تكيه زنيد... در راه سرزمين مقدس گام گذاريد تا آن را از چنگال نژاد شيطاني بيرون كشيد و به اختيار خود درآوريد... اورشليم، اين شهر مقدس، اين مركز زمين، امروز در دست دشمنان مسيح، خداناشناسان و كافران پليد است. اين شهر امروز در آرزوي رهايي است و پيوسته شما را به ياري مي خواند. پرورگار، قدرت سلاح  هاي شما را بر همه ملت ها برتري داده است. پس بياييد اين سفر را با شور و هيجان آغاز كنيد تا گناهانتان بخشوده شود و ايمان داشته باشيد كه پاداش شما در پادشاهي بهشتي و ابدي خداوند داده خواهد شد.»

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   جهان  |   سفر و طبيعت  |   سياست  |   فرهنگ   |
|  ورزش  |   هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |