پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۳ - سال سيزدهم - شماره - ۳۶۴۱
ايرانشهر
Front Page

نوستالژي بچه هايي كه بزرگ شدند
به ما مي گفتند علي اصغري ها
029985.jpg
مراسم عزاداري عاشورا در سده اصفهان. عكس : ساتيار
اكبر هاشمي 
تنها كسي كه مي  گذاشت جلو خانه اش چادرمان را علم كنيم، اعظم خانم بود. بهش مي  گفتيم خاله. خاله داداشش شهيدشده بود. اسم اون هم عليرضا بود.
كاري به اين نداشتيم كه هلال ماه محرم كي مياد، از يك ماه قبل كارمان را شروع مي  كرديم. اولين وسيله براي شروع كار يك سيني بود با پارچه اي سبز يا مشكي كه سيني را با آن مي  پوشانديم و مي  رفتيم توي خيابون هاي اسلامشهر دوره مي  افتاديم.
آقا كمك كنيد
وقتي قيافه هاي يخزده را مي  ديديم، مي  گفتيم: براي هيات علي اصغره.
دست ها مي  رفت توي جيب، با اينكه بعضي بچه ها با اين پول ها مي  رفتن هله هوله مي  خريدند، اما وقتي مي  گفتن براي هياته، مردم پولي مي  دادند حتي با اين فرض كه هياتي در كار نباشد.
فقط كافي بود پول طبل و سنج دوقول دهل جور شود. مستقيم مي  رفتيم خيابان آيت الله كاشاني جلو مغازه آقانقي طبل ها را نگاه مي  كرديم. مي  خواستيم بزرگترين طبل را بخريم. پول ها را مي  شمرديم. نمي  شد.
كم داشتيم؛ حتي اگر پولمان هم مي   رسيد، نمي   توانستيم آن را بخريم. طبل سنگين بود.
- با اين پول نمي  شود.
- آقا نقي تورو خدا.
آنقدر التماس مي  كرديم تا آقانقي راضي مي  شد كه يك طبل و سنج و دوقول با آن پول هاي كم و مچاله مچاله به ما بدهد.
دسته را از همانجا راه مي  انداختيم، درست از جلو مغازه آقانقي. من طبل مي  زدم، رضا سنج و فرهاد دوقول.
دسته 3 نفري ما ظهر تابستان كه همه خواب بودند از كوچه ها مي  گذشت. درها باز و بسته  مي  شدند و هيچ كس ما را جدي نمي  گرفت. ما كم بوديم و كوچك؛ اكبر و رضا و فرهاد.
***
صادق يكي، مهدي يكي، عباس هم يكي، هر كدام پتو يا روفرشي كول مي كردند و مي  آوردند دم درخانه خاله.
خاله اعظم هم يك زيرانداز مي  داد و علي آقا شوهرش يك سيم سيار و لامپ تا شب را در تاريكي نمانيم. با طناب و چوب هايي كه از پشت خط راه آهن آپريم آورده بوديم با هزار بدبختي چادر را علم مي    كرديم.
از توي چادر مي  شد همه جاي كوچه نهم را ديد. روفرشي ها چيزي كه كم نداشت، سوراخ بود؛ سوراخ هايي به اندازه يك كله كه بشود آورد توي چادر و آنجا را ديد زد.
فقط مي  زديم؛ طبل و سنج و دوقول، چيزي به نام نوحه خوان در كار نبود. نه اينكه خوش صدا نباشيم، خجالتي بوديم.
حالا تعداد ما به اندازه يك دست رسيده بود. پدر شب كه از سر كار مي        آمد بعد از خوردن شام مي        رفت مسجد اما ما درست بعد از خوردن ناهار مي        رفتيم سروقت تكيه مان و ساعت 4 و 5 دسته را جمع مي   كرديم، اينطور نبود كه دنبال بچه ها برويم يا ساعت خاصي قرار گذاشته باشيم. نيم ساعتي كه جلوي تكيه صداي طبل را درمي آورديم، بچه ها با دمپايي يا پابرهنه مي   دويدندتوي كوچه. اما چندروزي به عاشورا نمانده هر چه من و فرهاد و رضا طبل و سنج و دهل زديم، خبري از بچه ها نشد. آن روز دسته بيرون نرفت. شب يك جلسه 3 نفره گذاشتيم. آخر بچه ها رفته بودند دسته كوچه هفتم، آنها به غير از طبل و دوقول و سنج، علامت هم داشتند و ما نداشتيم؛ پول هم نداشتيم. فردا صبح رفتيم مغازه علي آقا و به اعتبار پدرم يك چرخ آلاسكا با۱۰۰ تا بستني گرفتيم.
اينطور نبود كه دنبال بچه ها برويم يا ساعت خاصي قرار گذاشته باشيم. نيم ساعتي كه جلوي تكيه صداي طبل را درمي آورديم، بچه ها با دمپايي يا پابرهنه مي   دويدندتوي كوچه 
۵۰ تا يخي و 50 تا قيفي. آن موقع هنوز كوچه ها آسفالت نبود و بايد چرخ آلاسكا را از پل هاي بزرگ سر كوچه ها رد مي  كرديم تا خودمان را به مدرسه شهيد حائري شيرازي برسانيم؛ مدرسه اي كه ما به آن مدرسه... مرغداري مي  گفتيم. مدرسه اي كه قبلا مرغداري بود؛ مدرسه اي كه همه ما دوستش داشتيم. سقف مدرسه مان هواكشي داشت به اندازه يك بشكه و واقعا آن بالا يك بشكه گذاشته بودند تا مرغ ها نفس بكشند.
زمستان كه مي  شد خانم  معلم  ما را كه زير بشكه مي  نشستيم مي  برد ته كلاس اما وقتي باران تند و كلاس پر از آب مي  شد فيتيله، تعطيله .
چرخ توي گل ها گير كرده بود و زور ما انگار براي بيرون  آوردن چرخ كافي نبود.
وقتي چرخ را از گل ها بيرون آورديم كه ديگر مدرسه تعطيل و همه رفته بودند. بايد چرخ را سرساعت 6 بعدازظهر تحويل علي آقا مي  داديم، اما هنوز 50 يا 60 تا از بستني ها روي دستمان مانده بود. آن شب كتك مفصلي خورديم اما تا مي  توانستيم بستني خورديم. يعني مجبور شديم. اگر مي  ماند آب مي  شد.
علامت هم جور شد. داداش بزرگ فرهاد برايمان درست كرد و باز هم بچه ها آمدند. طوطي خانم و خاله اعظم هم برايمان شربت آوردند. يكي از بچه هاي كوچه 2/5 هم آمد توي دسته مان كه نوحه مي  خواند.
ما سينه مي  زديم و طوطي خانم و خاله اعظم گريه مي  كردند؛ تنها كساني كه ما را جدي گرفته بودند.
تا روز عاشورا تكيه مان برقرار بود اما صبح عاشورا همه بچه ها با پدرهايشان مي    رفتند توي هيات پدرهايشان؛ هيات ترك ها، فارس ها، كردها، لرها، رشتي ها و... توي كوچه ما هم كه طول آن به 100 متر نمي  رسيد، 4 تا هيات بود.
بزرگترين هيات  مال آقا ابوالفضل بود. آقا ابوالفضل و زنش منصوره خانم خانه شان را وقف امام حسين كرده بودند. همه سال خانه شان هيات بود. محرم كه مي  شد، آقا ابوالفضل و زنش پابرهنه هيات را راه مي  انداختند؛ هيات زنجاني هاي مقيم مركز. البته اين تابلو را توي 10 تا كوچه  ديگر هم ديده بودم. ما هم مي  رفتيم توي هيات آقا ابوالفضل.
هميشه از ظهر عاشورا مي  ترسيدم. از آن نعشي كه مي  گفتند، نعش حضرت عباس ع است. توي يك تابوت روي شانه ها مي  آمد و جنازه  اي خوابيده بود. بدون دست و سر، با لباسي سفيد و خوني و چكمه هاي زرد كفش ملي. هر وقت كه كفشم پاره مي  شد پدرم اولين و آخرين جايي كه مرا مي  برد، كفش ملي خيابان شيشه بري بود و سهم من آن كتاني مشكي ميخ دار با آن فيل  زردرنگ بود.
ته دسته 
ما هميشه ته دسته بوديم. اول دسته ريش سفيدها مي  ايستادند و بعد جوان ها و انگار به ترتيب قد بود كه جاي ما ته دسته باشد.
هيچ وقت نشد كه ظهر عاشورا ما علي  اصغري  ها با هيات خودمان بيرون بياييم. ظهر كه خيمه ها را آتش مي  زدند و نهار را مي  خورديم، پدر و مادر مي  رفتند خانه و ما مي  رفتيم سروقت تكيه و دنبال قوطي هاي شيرخشك و كمپوت و يك عدد ميخ. بايد آنها را سوراخ مي  كرديم براي شام غريبان. شمع ها را روشن مي  كرديم و باز هم ما زودتر از بزرگترها شام غريبان را شروع مي  كرديم. شام غريبان حسين امشب است/  بر سر و بر سينه زنان زينب است، زينب است.
حالا ديگر بايد مي  خوابيديم. مادر مي گفت: فردا بايد صبح زود برويد مدرسه ، توي رختخواب بودم. پلك  ها سنگيني مي  كرد اما هنوز از بيرون صدا مي  آمد. صدايي گم، شام غريبان پدرها شروع شده بود.
طفل غريبي زحسين گم شده‎/ اي خدا اي خدا

حادثه مسجد ارگ از ديد يك شاهد عيني
فرشته نجات كه بود؟
029895.jpg
عليرضا كيواني نژاد- درست در شبي كه جمعيت نمازگزار و عزادار مسجد ارگ، انتظار مداحي يكي از مداحان معروف تهران را داشتند، اين هماي مرگ بود كه آمد و نشست وسط حياط مسجد ارگ. جمعيت به هواي شنيدن صداي آن مداح از هر جاي تهران كه مي شد، خودشان را رسانده بودند به آنجا و در همان حال او در شبكه اي راديويي مشغول گفت وگويي است تلفني با مجري و شاعر معروف تر از خودش. ترافيك ميدان توپخانه، زمان و مكان نمي شناسد. همين كه ساعت منع عبور و مرور در محدوده طرح ترافيك تمام مي شود، اين سيل ماشين ها و موتورسواران است كه - كه البته موتورسواران كاري به ساعت طرح ترافيك ندارند - منطقه را احاطه مي كند. مردم دسته دسته براي برپا كردن يكي از پرازدحام ترين نمازجماعت هاي چند روز گذشته، به سمت مسجد ارگ مي آيند. آنها اما نمي دانستند كه يك ساعت بعد، آتش از سر و روي ديوار مسجد بالا مي رود. شايد اگر مي دانستند، آرام تر به پشت بام مي رفتند و در راه پله هاي منتهي به آنجا، زير دست و پا از ميان نمي رفتند!
نماز مغرب و عشا تمام شده، اما جمعيت از جايش تكان نمي خورد. لحظه به لحظه به شمار عزاداران اضافه مي شود. خيابان هاي اطراف مسجد را با موتورسيكلت فرش كردند، حتما. ماشين ها تك و توك فرصت دنده عوض كردن دارند. مسجد پر شده و بهتر است بقيه مردم، زير چادرهاي برزنتي بيرون، مراسم عزاداري را دنبال كنند. هنوز زمزمه حضور حاج منصور ارضي مداح معروف شنيده مي شود. يكي از عابران مي گويد: امكان ندارد او امشب اينجا بيايد. شنيدم قرار است برود مهديه. حالا شايد هم برنامه تغيير كرده و من خبر ندارم. صداي مجري راديو واضح تر از روزهاي قبل شنيده مي شود. شايد هم دليلش فاصله كم مسجد ارگ با ايستگاه راديويي ميدان 15 خرداد است كه قطعا چنين است. مجري برنامه از مداح مي پرسد: حاج منصور الان كجايي و چه حال و هوايي داري؟  تنها شنيده مي شود كه مداح مي گويد: مشغول عزاداري هستيم.
-آتش.
اين كلمه از دهان مردي خارج شد كه پيراهنش را درآورده و سعي مي كند خودش را به حياط مسجد برساند. آسمان مسجد و اطراف آن، به سرعت زرد و سياه مي شود. اتفاق ساده اي، آتش را به جمع عزاداران دعوت كرده. شعله هاي آتش از شبستاني كه خانم ها در آن حضور دارند، بالا مي رود. اولين جرقه هاي آتش روي چادرهاي برزنتي افتاده و انگار از آسمان، نفت مي بارد. آتش لحظه به لحظه زيادتر مي شود. بوي گازوئيل - شايد هم پارافين - همه جا را برداشته. از سالها قبل، وقتي ايام محرم به نيمه دوم سال كشيده مي شود، روي چادرهاي برزنتي كه توي حياط و دالان هاي اطراف مسجد برپا شده بود، پارافين مي ريختند تا در صورت بارش احتمالي باران يا برف، مراسم عزاداري قطع نشود. اين يعني بهترين موقعيت براي آتشي كه از در و ديوار مثل كماندويي چالاك، بالا مي رود.
حالا مردم به دو گروه تقسيم شدند. عده اي داخل مسجد هستند و سعي دارند جانشان را بردارند و فرار كنند و عده اي ديگر، رهگذراني هستند كه قصد كمك كردن دارند و با فشار و زور مي خواهند بروند توي حياط. درهاي ورودي مسجد ارگ، همچنان تنگ و ترش است. در حالت عادي هم دو تا آدم با اندامي عادي نمي توانند همزمان از آن رد شوند و اين يعني تقابل آدم هايي كه قصد فرار دارند و آدم هايي كه نقش فرشته نجات را بازي مي كنند.
آتش لحظه به لحظه، پرنده مرگ را به اهدافش نزديك تر مي كند. چند نفري راه پشت بام را پيدا كرده و پا به فرار مي گذارند. هنوز چند تا پله بالا نرفتند كه صدايي از توي تاريكي منتهي به راه پله، بقيه را منصرف مي كند: نياييد بالا، راهي نيست. برگرديد. و باز داستان آدم هايي كه در دو جهت مي خواهند فرار كنند!
صداي آژير ماشين هاي آتش نشاني، زير گوش طنين انداز شده. هر كسي سعي مي كند يك نفر را از اين مهلكه نجات دهد. تا حدودي راه باز شده، اما هنوز از زير دست و پاي عزاداران، جنازه و مصدوم است كه بيرون مي كشند. اسماعيل فراهاني، رئيس ايستگاه شماره 5 آتش نشاني مدام داد مي زند: از سر راه برويد كنار. ماموران آتش نشاني با شيلنگ ها، خود را به درهاي ورودي مي رسانند. از بين جمعيت فريادهايي به گوش مي رسد كه معلوم نيست صاحب صدا سعي دارد چه چيزي را اعلام كند. تنها يك صدا واضح است: چند نفر از طبقه دوم خودشان را پرت كردند پايين. آنها را از زير دست و پا بيرون بكشيد!
ماموران نيروي انتظامي سعي مي كنند مردم را متفرق كنند. هنوز نيروي انتظامي خودش را به صورت كامل در محل مستقر نكرده و عقربه هاي ساعت كه گويي براي نشان دادن زمان فاجعه عجله اي ندارد، ساعت هشت و نيم شب را نشان مي  دهد.
گوينده راديو البته سعي مي كند ابعاد فاجعه را بزرگ نشان ندهد. او مي گويد: تا الان 35 نفر كشته و 300 مجروح از مسجد خارج كردند كه اميدواريم اين آخرين آماري باشد كه به دستمان مي رسد !  كه نيست. مجروحان را به بيمارستان هاي اطراف هدايت مي كنند. جلوي بيمارستان لقمان ازدحامي است كه پزشكان را هم سردرگم كرده. ماموران نيروي انتظامي اجازه نمي دهند كسي وارد بيمارستان شود. بالاخره يكي از پزشكان اورژانس مي گويد: اين مجروحان، اضافه يا سرريز بيمارستان سينا هستند. آنقدر حجم مجروحان زياد بوده كه آنها را اينجا فرستادند.
ساعت 10 شب 
-آتش مهار شده.
اين جمله را راننده اي مي گويد كه ادعا مي كند همين چند دقيقه پيش پزشكي را به بيمارستان لقمان رسانده. مي گفت: دكتر توي ماشين به من گفت كه از بيمارستان تماس گرفتند و گفتند تعداد پزشكان اورژانس كافي نيست. بايد سريع برسم. البته اين را هم اضافه مي كند كه دكتر را تا نزديكي هاي بيمارستان آورده و او به دليل ترافيك پياده شده و خودش رفته است.
دكتر اورژانس بيمارستان مي گويد: چند نفر جان دادند. اين سوختگي ها به گونه اي است كه يا افراد در همان لحظات اول فوت مي كنند يا دو هفته بعد به خاطر عفونت هاي ناشي از سوختگي، جان مي دهند!
آتش سوزي مسجد، با همان سرعتي كه شروع شد، با همان سرعت هم توسط ماموران آتش نشاني مهار شد. اين وسط فقط معمايي باقي مي ماند. زنان از بانويي حرف مي زنند كه با تنفس مصنوعي جان بسياري را نجات داد، بانويي كه هرچه مي گرديم ردي از او پيدا نمي كنيم.وقتي كه زنان از پنجره شكسته طبقه دوم به پايين مي  پريدند، زني به آرامي به عده اي كه دچار اختلال تنفسي بودند، امداد مي  رساند. معلوم نيست كه چه كسي بود. هيچ كس خبري از او ندارد. هرچه جست وجو كرديم نشاني از او نيافتيم. اين فرشته نجات كه بود؟!
ساعت 12 شب 
ساعت 12 شب است و گوينده راديو تعداد كشته شده ها را 59 نفر اعلام مي كند. او از منبع خبري خود حرفي نمي زند، اما مي گويد كه اطلاعات رسيده از بيمارستان ها، اين آمار را نشان مي دهند!
حادثه آتش سوزي مسجد ارگ مي توانست اتفاق نيفتد. چند نفري كه مشغول روشن كردن موتورسيكلت خود بودند، مي گفتند: بخاري ها... ولي نمي دانيم چرا اين طوري شد. و اين درحالي بود كه بيشتر جان باختگان زير دست و پا مانده بودند، نه ميان شعله هاي آتش. حالا آتش مهار شده و ديگري خبري نيست كه آن را پيگيري كنيد. موقع برگشت به خانه راننده ماشين مي گويد: چه سعادتي بالاتر از اين كه آنها در محرم حسيني جان دادند! خوش به سعادتشان .

ستون ما و شما
آتش در قلب شهر
نقل حادثه ها جزئي از كار ماست و خواهي نخواهي بايد روايتش كنيم، هرچند گفتن و نوشتن دوباره آن برايمان دردناك باشد. مانده ايم كه آتش سوزي در يك بناي تاريخي را بگوييم يا از كشته و مجروح شدن همشهريان حاضر در آن بنا. بخشي از مسجد ارگ تهران كه در قديمي ترين بافت هاي تهران قرار دارد دوشنبه شب در آتش سوخت و تعدادي از تهراني ها را در ايام محرم داغدار كرد. گزارش امروز ايرانشهر به روايت خبرنگار ايرانشهر كه هنگام وقوع آتش سوزي در محل حاضر بوده، اختصاص دارد.
درشهر
محرم در پيشينه تهران 

عزاداري در محرم آنقدر ريشه دار است كه تاريخ مراسم و برنامه هاي آن در محلات و تكاياي مختلف ريشه  دوانده است. اصناف مختلف برنامه هاي خاص خود را دارند و محلات قديمي، تكاياي مخصوص به خود را. از تكيه بازار تجريش گرفته تا حسينيه هاي مختلف بازار بزرگ تهران، هر كدام به نوعي ميزبان دسته ها و مراسم ويژه آنها بوده اند. صفحه درشهر امروز هم به معرفي تكايا و حسينيه ها و مهديه هاي قديمي و مراسمي كه در آنها برگزار مي  شود، اختصاص دارد.
شهرآرا
دسته هايي از گوشه و كنار ايران
 
تهران، ميزبان قوميت ها و شهروندان ديار و شهرهاي ديگر است. از عراق و هند و افغانستان گرفته تا خراسان و لرستان و كاشان و... هر كدام در تهران مراسم خاص خود را دارند. اين اقليت ها در كنار هم اكثريتي را در پايتخت تشكيل مي  دهند كه با وجود تفاوت در مراسم عزاداري، همه يكصدا نداي يا حسين سر مي دهند. حتي اگر كلامشان را نفهمي، با زبان دل با آنها همنوايي مي  كني. چند گزارش از عزاداري اقليت هاي حاضر در تهران را در صفحه شهر آرا امروز مي  خوانيد.
يك شهروند
به ياد صداي او همراه با مارش نظامي 

صداي او را بيشتر همراه با مارش نظامي در سال هاي جنگ تحميلي به ياد داريم، صدايي كه هزاران رزمنده را به شوق مي   آورد و شور شهادت را در دل آنها بيشتر مي  كرد. مضمون بيشتر اشعار او شهادت بود و از حادثه كربلا الهام گرفته بود. صادق آهنگران در اين شماره ايرانشهر ميهمان صفحه يك شهروند است.
خبرسازان 
علامت را به ياد حسين بلند كن
 
بلند كردن و بردن علامت از سنت هاي قديمي عزاداري در ايران است. علامت كه تيغه ها و شكل ظاهري آن ريشه در حوادث تاريخي ايران دارد، به ياد شهداي كربلا بلند مي  شود و پيشاپيش دسته عزاداري به راه مي  افتد. افتخار بلند كردن علامت نصيب هر كس نمي  شود و انصافا هم كار سختي است. به همين خاطر علامت هاي بزرگ و علامت كش هاي آنها در تهران در ميان عزاداران و اعضاي هيات ها مشهور بوده اند. در صفحه خبرسازان مطلبي در همين مورد مي  خوانيد.
تهرانشهر
قيمه، نذر امام حسين 

اين غذا با چه معجوني پخته مي  شود كه اينقدر خوشمزه است؟ مگر با قيمه هاي ديگر فرقي مي        كند؟ قطعا مواد به كار رفته در آن فرق چنداني با قيمه هاي خانگي ندارد، اما اگر عشق سرآشپز به پختن قيمه محرم را به آن اضافه كنيد، غذايي نصيبتان مي       شود كه در سال فقط يكبار مي توانيد مزه آن را بچشيد. گزارش تهرانشهر را در مورد غذاي لذيذ اين روزها بخوانيد.

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   خبرسازان   |   دخل و خرج  |   در شهر  |   عكاس خانه  |
|  شهر آرا  |   يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |