شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۱
شماره ۳۰۰۵-Mar,15.2003
كشتي
Front Page

... از زاويه  ديگر
فانوس بدست به دنبال يك تختي ديگر
به توصيه سردبير تصميم گرفتم نوك قلم را تيزتر كنم.
وقتي قرار بر اين شد كه از زاويه اي ديگر به ورزش نگاه كنيم ولي قلممان كند باشد هيچ لطفي نخواهد داشت.
آنقدر قلمم را تيز كرده ام كه دست خودم را هم بريده است.
000300.jpg

نمي دانم چرا امشب خواب به چشم هايم نمي آيد.ناخودآگاه به ياد جمله آشناي الگويم آقا تختي مي افتم كه بارها و بارها در مصاحبه هاي رنگارنگ ورزشكاران كنوني ايران به گوشم خورده است. حس كنجكاوي ام برانگيخته مي شود. شب است و سياهي و تاريكي، در خيال خودم فانوس بدست مي گيرم. به دنبال يافتن تختي به همه ورزشهاي كشورمان سرك مي كشم.
اول از همه به ميان كشتي گيران مي روم هر چه نباشد تختي از اين ورزش متولد شد. به دنبال نزديك ترين گزينه مي روم چراغ را بالا مي گيرم و خوب نگاه مي كنم نه نه او تختي نيست. تختي كانديداي هيچ پست و مقامي نبود و بيشتر به دنبال پست و مقام در آن دنيا بود. عقب عقب مي روم به سراغ قهرمانان امروزي ورزش اول كشورمان مي روم. به جز مدالهايي به ظاهر بزرگ چيزي نمي بينم. نزديكتر مي روم خوب نگاه مي كنم آدمهايي را مي بينم كه پشت مدالهايشان قايم شده اند و گهگاهي سرك مي كشند هرچه اصرار مي كنم از پشت مدالها بيرون نمي آيند با تعجب از خودم مي پرسم اينها كشتي گير هستند يا قهرمان ورزش
قايم باشك بازي از آنها هم جدا مي شوم.
به خود مي گويم برو سراغ پيشكسوتان كشتي بالاخره زماني با آقا تختي همدوره بوده اند در ميان جنگ و دعواي قهرماني سابق اين ورزش بر سر مقام و جايگاه از ترس شكستن شيشه هاي فانوس پا به فرار مي گذارم. در كشتي كه به نتيجه اي نرسيدم، مأيوسانه به دنبال فوتبال مي روم. اينهمه سرخ، اينهمه آبي، اينهمه سبز و رنگهاي مختلف شايد تختي در فوتبال باشد.
فوتباليست ها سوار بر ماشينهاي آخرين مدلشان شده و حركت مي كنند و من هم يك تاكسي دربست كرايه كرده و به دنبالشان راه مي افتم به رستورانها و كافي شاپهاي شمال شهر مي رسم به جيبهايم نگاه مي كنم خالي تر از آن است كه به داخل بروم. از پشت شيشه داخل را نگاه مي كنم. نيم نگاهي هم به اتومبيل هاي گرانقيمت بازيكنان مي اندازم به حماقت خود مي خندم كه كجا به دنبال آقاتختي آمده ام. از همانجا برمي گردم.
درب خانه ژيمناستيك را مي زنم مادري نالان و گريان درب را باز مي كند.
پيرزن با انگشت اشاره اش جگرگوشه اش را نشانم مي دهد. احتياجي به فانوس ندارم اينجا خيلي روشن است دخترك نوجواني را مي بينم كه بي حس و حركت روي تخت افتاده است. مادر دختر با صداي حزن انگيزي او را معرفي مي كند: فاطمه حسيني.
000250.jpg

از خود مي پرسم اينجا چكار مي كنم صحنه دلخراش و دردناك دخترك آسيب ديده از ورزش ژيمناستيك به كلي تختي را از يادم برده بود.
از مادر و دختر و همينطور نگاه ملتمسانه آن دو خداحافظي مي كنم.
تصميم مي گيرم سري به ورزش مادر و پايه اي دو و ميداني بزنم ولي صداي دختربچه مريض و نزار كه هنوز تا مادر ورزشها شدن خيلي كار دارد مرا به خودم مي آورد. اين ورزش بي جان و وارفته كجا و تختي كجا!
چرخش نگاهم را به سمت ورزشهاي توپ و تور يعني واليبال و بسكتبال مي برم اما ورزشكاران اين رشته با سرهاي تراشيده و تيپ هاي آنچناني آنقدرغرق در مايكل جردن شدن، مژيك جانسون شدن، آندر آزورزي شدن و دسپانيه شدن هستند كه تختي شدن را كاملا فراموش كرده اند.
به تنيس بازان مي رسم و اين بار از ته دل مي خندم حالا نخند كي بخند. در جمع آغاسي ها و سمپراس ها و گوستاو كورتون هاي وطني و در درون اين ورزش گران و اين قشر متمول و فقر نچشيده دنبال تختي گشتن كمدي سال است.
راهم را به سمت وزنه برداران كج مي كنم مي بينم مشغول چرتكه انداختن و محاسبه هستند. سرشان حسابي گرم است و مرا نمي بينند آنها حتي قيمت هر كيلو وزنه اضافه تر را هم حساب مي كنند. شنيده ام تختي علم حسابداري نمي دانست پس جاي تختي اينجا هم نيست.
اصلا به سراغ رزمي كاران مي روم اكثر آنها
به عنوان مربي به كشورهاي ديگر رفته اند و آنهايي هم كه مانده اند آنقدر در تب و تاب ويزا و پاسپورت و سفرهاي خارجي هستند كه حتي صداي ما را نمي شنوند.
چراغ را كنار مي گذارم و به آب مي زنم شايد در ورزشهاي آبي گمگشته ام را يافتم. زهي خيال باطل! آخر وقتي در خشكي و بر روي زمين پيدايش نكردي در درياي بي كران و بي سر و ته مي تواني بيابي. تختي فقط غلامرضا تختي بود و بس.
به هر زحمتي شده خودم را دوباره به خشكي مي رسانم. فانوس خاموش شده است. ديگر بيشتر از اين نمي خواهم خودم را خسته كنم دور ساير ورزشها را براي پيداكردن يك تختي ديگر خط قرمز مي كشم و همانجا كنار چراغ خاموش دراز مي كشم و خيره به آسمان خيالي خود مي انديشم كه اگر مرحوم تختي به خواب اين ورزشكاران بيايد به آنان چه خواهد گفت. شايد بگويد بابا دست از اسم و رسم من برداريد و به همان الگوهاي پر زرق و برق فرنگي خودتان بپردازيد من اگر نخواهم الگو باشم چه كسي را بايد ببينم؟
پلكهايم سنگين مي شود خواب به سراغم مي آيد خواب آلوده با خود زمزمه مي كنم. كاشكي اين ورزشكاران دانه هاي دلشان پيدا بود.

|  فوتبال داخلي  |   فوتبال خارجي  |   واليبال  |   كشتي  |   گوناگون  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |