شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۲
شماره ۳۱۱۸- July, 26, 2003
ادبيات
Front Page

آتشي از شاملو مي گويد
زبان عشق و آهن
به مناسبت سالگرد درگذشت بامداد
شاملو شعر سپيد را خلق كرد، شعري كه توانست، در ادبيات معاصر ما جايي بزرگ براي خود بازكند. شاملو با شعرهايش توانست شعر امروز را معنا و مفهومي خاص بخشد كه درباره  آن بسيار گفته اند و نوشته اند. او شاعري بود كه دهه چهل و پنجاه شمسي را توانست با شعرهايش در تاريخ ادبيات ايران برجسته نمايد. بيشتر نگوييم.
به مناسبت سالگرد درگذشت شاملو بخش هايي از متن يكي از سخنراني هاي منوچهر آتشي را در گراميداشت اين شاعر مي آوريم:

002450.jpg

قرار بود من درباره ساختار شعر شاملوي عزيز صحبت كنم. اما وقتي به مقالات فراواني - كه گهگاه به حجم و ساخت كتابها هم رسيده اند - نگاه مي كنم، مي بينم جايي خالي براي اظهارنظر اين قلم ناتوان نيست. قلمي كه اصولاً براي نقد و نظر ساخته نشده، همان بهتر كه به نوشتن شعرهايش بپردازد: يا گپ و گفتي درباره جان شعر....
گويا تقدير تمامي جان هاي سخت و تسخيرناپذير اين است كه پيوسته منتظر نزول كليدي آسماني باشند تا  آن قفل درون شكسته شود و مخزن و گنجينه پرگوهر اسرار به بيرون سرازير گردد. به حضور ناگهاني و شگفت انگيز شمس در خلوت مولانا كه مي نگريم، همين را مي بينيم. بي شمس اصولاً  مولانايي نمي توانست در ميانه باشد. جلال الدين محمد بلخي بود، فقيهي دانا چون آن هزاران فقيه داناي ديگر. مولاناي غزل ها و مثنوي و فيه مافيه اما نبود.
با نگاهي به منحني كتاب شناسي شاملو ما به صدق اين مدعاي مكرر پي مي بريم:
۱- آهنگ هاي فراموش شده (به قول خود شاملو مشتي رمانتيسم كم مايه)
۲- آهن ها و احساس (كه حس هرگز آهن اين شعرها را نرم نكرد)
۳- قطعنامه كه فقط قطعنامه بود
۴- هواي تازه
۵- باغ آينه (آينه كاري شاعر)
۶- آيدا در آينه
۷- آيدا درخت و خنجر و خاطره
۸- ققنوس
۹- مرثيه هاي خاك
۱۰- شكفتن در مه
۱۱- ابراهيم در آتش
۱۲- دشنه در ديس
۱۳- ترانه هاي كوچك غربت
۱۴- مدايح بي صله
۱۵- برآستانه
دگرگونگي و ديگررنگي واژه هاي عنوان ها و نرمش حروف حتي در برابر سيماي آهني آغاز، حكايت از تأثير اكسير عشق در كارگاه كيمياگري شاعري مي كند. خواندن خود شعرها بر طبق همين توالي. ما را بيشتر به فيض بخش عشق در كار درشتناك  شاملو واقف مي سازد.
بايد گفت: همگان عاشق مي شوند. در زندگي كمتر شاعري است كه جاي پاي يك، دو، سه و گاه چهار معشوق پيدا نباشد. اما هميشه كار از يك عشق بزرگ و بلند سامان مي گيرد و نوراني مي شود. خود عشق و معشوق هم در كار شاعران بزرگ، جا و پايگاه ديگر پيدا مي كند و به مفهومي مشترك و عام و انسان شمول و خداخواهانه تبديل مي شود.
عشق بزرگ و پاك و سازنده، به سادگي حاصل نمي شود. ظاهراً  چنين عشق هايي به تصادف بر سر راه شاعر پيدا مي شوند. در مورد شاملو هم هر چند خود مي گويد كه «بسيار به جستجويش رفتم» اما همانجا اضافه مي كند كه «ناگاه متوجه شدم آيدا همسايه  ماست» پس در واقع اگر به تقدير هم معتقد باشيم راهي به خرافه و دورتر نرفته ايم.
باري عشق، زبان آهني شاملو را جلا مي دهد، انعطاف مي بخشد، اما سلاح هاي او را در مبارزه با پليدي و پلشتي، هرگز كند نمي كند، بلكه برندگي جادويي بيشتري به آن مي بخشد، و طراري هاي زبان او را طرفه تر و تماشايي تر مي نمايد. از اين روست كه من به جا مي بينم ما خوانندگان شعرهاي شاملو، همچنان كه بي ترديدي ستاينده و وامدار اوييم، ستاينده و وامدار بانوي گرامي حريم شعرهاي او. يعني خانم آيدا سركيسيان هم باشيم. بانويي كه با سامان دادن به زندگي برآشفته شاملو، شعر شاملو را سامان داد و با سامان دادن به شعر شاملو، بخش عظيمي از شعر معاصر ما را سامان بخشيد. پس دستش مريزاد.
اكنون نخست، شعري را كه در سال ۱۳۷۰ براي شاملوي عزيز سرودم براي شما مي خوانم. شأن نزول اين شعر هم گفتني و شنيدني است. در آن سال ها من به عنوان مسئول كالاي طرح گاز كنگان در بخش حجم و ريزكار مي كردم. روزي از ميان پيمانكاران فراوان كه براي دريافت كالا به انبارهاي پروژه مي آمدند، آقايي به زمزمه گفت: من همسايه استاد شاملو هستم. در آن بحبوحه تير و آهن و الكترونيك و چند و چون كار، واژه شاملو، ناگهان ابتدا منفجرم كرد و بعد - كه توضيح بيشتر هم داد آن آقا - مثل گلوله بغضي از اعماق درونم به چشمم آمد و به اشك و شعر تبديل شد، پس في المجلس اين شعر را نوشتم و بدون پاكت به دست آن مرد بزرگوار دادم تا در هفته مرخصي اش به احمد برساند. آن شعر اين است.
به احمد شاملو
002460.jpg

كهپاره سپيد!
شكاري بدگمان از برفينه هات
جلگه سايه خيز را مي پايد
شلال مي شود به دره
جوباره از هيبت كوه
و تفنگ
دربار قصيل
به گردنه مي رود
پازن پيشاهنگ
آنك، فراز چكاد ايستاده
با شاخ هاي بلند برگشته
- كه فيروزه آسمان را تاجي
در ميانه گرفته اند -
با سينه ستبر سپر كرده بر تمامي جلگه
تارمه آن سوتر آسوده تر بيارمد
بزغاله هاي لاغر را كسي شكار نخواهد كرد.
كهپاره سپيد!
همه حكايت همين است:
پازن پير بر تيغه هاي يخ
تفنگ دربار قصيل
و كهره هاي جوان
جست زنان
به دامنه ايمن
و در پايان بهتر و زيباتر مي بينم كه شعري ژرف و رسا از شاملوي بزرگ حسن ختام اين گفتار ناتمام باشد. شعري به نام «ما نيز».
ما نيز روزگاري
لحظه اي سالي قرني هزاره اي از اين پيش تَرك
هم در اين جاي ايستاده بوديم.
بر اين سياره بر اين خاك
در مجالي تنگ - هم از اين دست -
در حرير ظلمات در كتاب آفتاب
در ايوان گسترده مهتاب
در تارهاي باران
در شادروان بوران
در حجله شادي
در حصار اندوه
تنها با خود
تنها با ديگران
يگانه در عشق
يگانه در سرود
سرشار از حيات
سرشار از مرگ
*
ما نيز گذشته ايم
چون تو بر اين سياره بر اين خاك
در مجال تنگ سالي چند
هم از اين جا كه تو ايستاده اي اكنون
فروتن يا فرومايه
خندان ياغمين
سبك پا يا گرانبار
آزاد يا گرفتار
*
ما نيز
روزگاري
آري
آري
ما نيز
روزگاري.

زبان ديگر
نيش تان را ببنديد لطفاً

گذشت آن دوره اي كه چند تا ميرزابنويس مي نوشتند و به خورد خلق الله مي دادند. هر چه را كه مي توانستند و درك مي كردند با آنچه متوجه نمي شدند قاطي هم مي كردند و معجوني روبه روي خواننده مي گذاشتند. اصلاً وزارت بهداشت براي همين معجون را غيربهداشتي اعلام كرد. و ما اينجا و در اين ستون از معجوني مي گوييم كه به نام ترجمه روانه كوچه و بازار كرده اند !
* مترجمي خدا بيامرز نوشته «بعدها بسيار به اين دنيا آمد و رفت كردم»
بنده خدا نويسنده كه به جوار حق  شتافته مي خواسته بگويد در محافل ادبي شركت مي كرده.
اين جا را ببينيد
* «خيلي عجيب بود كه زني به سن و سال او به آن آمادگي سرخ شود.»
آخر مگر آدم با آمادگي سرخ مي شود. آخر اولين كلمه اي كه در فرهنگ لغت ببخشيد ديكسيونر ديديد كه نبايد بگذاريد. مثلاً به جاي آمادگي اگر مي گذاشتي سهولت آسمان به زمين مي آمد.
اينجا را هم ببينيد بد نيست. آن وقت يك حرف هايي به شاعران نسبت مي دهند كه چه عرض كنم.
* «پيش از هر چيز متوجه اوضاع جوي مي شوي. آفتاب هنوز هم در ميان گرد و غبار معلق توي مسير رانندگي، طلايي به ديدار مي آيد.»
خوب عزيزم چه اشكالي داشت خيلي ساده و به راحتي مي نوشتي اول متوجه تغيير هوا مي شوي. آخر آفتاب چطور طلايي به ديدار مي آيد.
بعضي وقت ها مترجم هاي محترم چه بلايي به سر زبان مي آورند.
* «بار ديگر از پنجره به بيرون نگاه مي كني. همان وقت هم خانه با هراس و وحشت به لرزه در مي آيد و مي بيني كه روشنايي شروع مي شود، روشن تر و روشن تر.»
خداوكيلي بهتر از اين مي شود زبان فارسي را خراب كرد. مگر خانه هم وحشت مي كند. خانه اي است كه بر اثر انفجار به لرزه افتاده و روشنايي حاصل از انفجار نزديك مي شود.
* «حتي يك بار به من گفت مهم نيست چه اتفاقي مي افتد، براي اين كه ما در كثرت وقوع باقي مي مانيم.»
ده تا ويراستار هم بيايند نمي توانند اين سنگ را در بياورند. وقتي به راحتي مي شود با سه در جمله خيلي سرراست بگويي.
مهم اين است كه حرف همديگر را مي فهميم چه لزومي دارد به اين عبارات بي سر و ته متوسل شويم.
* «از كارتاژ يعني شهري كه بعد از شكست هانيبال توسط رومي ها بنا شد... جنگ هاي هفت ساله يا سيزده ساله يا جنگ هاي يكصد سال اخير...»
به قول دوستي كه مي گفت دو غلط هيجده بايد بگوييم اولاً شهر بنا نشد و ويران شد بعد هم جنگ سيزده ساله نبود و سي  ساله است.
* «بچه اواخر نوامبر به دنيا اومد كه يك جبهه هواي بسيار سرد هم زمان با اوج فصل شكار مرغ آبي در اون بخش از كشور ايجاد شده بود.»
از رسم الخط كه بگذريم آيا مطمئني فقط يك جبهه بوده بعد هم جبهه هواي بسيار سرد چطور ايجاد مي شود.
مخلص شما

طنزهاي آموزشي - ۴
۹ قاعده طلايي از نظر بعضي مديران!
002470.jpg

مدير فلان مدرسه غيرانتفاعي كه اين روزها در شرف تورزدن دانش آموزان مدل بالاي كاردرست براي تشكيل آموزشگاهي مطلوب وصاحب نام است ستادي را هم براي به خدمت درآوردن دبيران نامي شهر براي كار در مدرسه خود تشكيل داده است. وظيفه اعضاي اين ستاد، مراجعه حضوري به مدارس دولتي مطرح، تطميع معلمان به هر شكل ممكن و آوردن آنها به مدرسه آقاي مدير است. معلماني كه به مدرسه آقاي مدير مي آيند، لازم است كه ۹ قاعده به شرح زير را رعايت كنند. كليه اين معلمان در تعهد نامه اي كه به آقاي مدير داد ه اند، اين شروط را پذيرفته اند:
۱- بيماري: اين بهانه به هيچ وجه قابل قبول نيست. گواهي بيماري شما در هيچ شرايطي پذيرفته نمي شود. اگر بتوانيد به مطب دكتر برويد، حتماً مي توانيد به سر كارتان هم بياييد.
۲- عمل جراحي: از اول مهر بايد عمل جراحي را متوقف كنيد. نبايد فكر كنيد مي توانيد اعضاي خود را حذف كنيد. ما شما را همان طور كه هستيد و براساس دارا بودن تمام اعضا و جوارح، به استخدام اين مدرسه درآورده ايم. اگر هر يك از اعضاي شما حذف شود، بايد به ما حق بدهيد كه در حقوق و مزاياي تعيين شده به وسيله مدرسه خود با شما، تجديد نظر كنيم و مبلغ مورد توافق را كاهش دهيم.
۳- شركت در مجالس ترحيم: بايد ترتيبي بدهيد كه بستگانتان فقط در پايان روز كه كار تدريس شما تمام مي شود يا در روزهاي تعطيل فوت كنند تا مشكلي براي شركت در تشييع جنازه آنها پيش نيايد.
۴- مردن: اين امر يك عذر قابل پذيرش است. اما بايد حداقل دو هفته قبل، اين موضوع را اطلاع دهيد. زيرا ما احساس مي كنيم شما وظيفه داريد قبل از مرگ، كسي را براي انجام اموري كه به عهده داشته ايد، آموزش دهيد.
۵- دست شويي: نبايد مدت زيادي در دست شويي باشيد. از روز اول مهر بايد به ترتيب حروف الفبا به دست شويي برويد. اگر در وقت مخصوص خود نرفتيد، بايد رفتن را تا بار ديگر كه نوبتتان مي رسد، به تأخير بيندازيد.
۶- حجم كار: مهم نيست كه چه قدر كار انجام مي دهيد و چگونه تدريس مي كنيد؛ به هر حال به اندازه كافي كار نمي كنيد. اگر قبول نداريد، از معاوني كه با او كار مي كنيد، بپرسيد.
۷- كيفيت كار: حداقل كيفيت قابل قبول، بي عيب و نقص بودن كارهاست.(به عبارتي، همه بايد بيست بگيرند).
۸- حق: هميشه حق با رئيس است. حتي در زماني كه حضور ندارد.
۹- اشتباه: هنگامي كه رئيس اشتباه مي كند، به قاعده ۸ مراجعه كنيد.
م. اصلان

سايه روشن ادبيات
پرسيدن درباره اين كه «  چه كتاب هايي خوانده ايد و كدام ها را بيشتر پسنده ايد، چه اتفاق مهمي در يكي دو ماه اخير در ادبيات به وقوع پيوسته است و چه كاري در دست داريد» مي تواند وضع ادبيات را در كشورمان تا اندازه اي مشخص كند.
اگر چه هر اهل ادبي با توجه به سليقه و علاقه خود به اين پرسش ها پاسخ مي دهد اما از آنجا كه ايشان آشناي اين حوزه اند پس سليقه و علاقه آنها نيز نمايي از شعر و داستان و نقد جامعه ادبي ماست. مي خوانيم:
002455.jpg

محمد بهارلو: اين همه شعر به چه كار ما مي آيد
من در ماه هاي اخير، به سياق ماه هاي پيش از آن، چندين دفتر شعر ديده ام، يعني در هر هفته دست كم يك يا دو كتاب شعر و به جهت اشتغال خاطر بسيار اغلب فقط آن ها را تورق كرده ام و آنچه كماكان برايم جالب بوده اين است كه اين دفتر ها عموماً اثر دست شاعران جوان يا نوخاسته است. بي آنكه بخواهم نامي از اين شاعران ببرم مايلم، به ويژه از آنها كه بيش از من در باغ شعرند، بپرسم كه معناي اين همه شعر و شاعري در ميان ما ايرانيان چيست؟ شايد اين پرسش تازه اي نباشد اما من به نوبت خودم جايي نديده و از كسي نشنيده ام كه چرا بيش از هر نوع ديگر از اهل فرهنگ و علم ما اين همه شاعر مي پروريم؛ با شاعراني كه از قضا اغلب آثارشان در امتداد سنت هزارساله شعر فارسي- كه بيش از نيمي از حجم شعر جهان را تشكيل مي دهد- قرار ندارند. بنابراين، به رغم واكنش تندي كه شاعران جديد نسبت به سنت كهن سال شعر فارسي دارند، شعر هنوز درآميخته ترين هنر با جان ما فارسي زبانان است، گيرم من يكي واقعاً نمي دانم اين همه شعر به چه كار ما مي آيد، اگر چه به صرافت مي توانم دريابم كه خود شاعران معناي محصلي براي كار خود قائلند، در غير اين صورت دست به سرودن نمي زدند.
نمي دانم كه آيا اصولاً خواندن يك متن كهن و [غيرمعاصر] را مي توان اتفاق يا واقعه مهم ادبي تلقي كرد يا نه؟ اما راستش قرائت مجدد [هزار و يكشب] كه مدتي است دارم روي آن كار مي كنم براي من متضمن حادثه اي شگفت  است؛ زيرا بيش از پيش دريافته ام كه [هزار و يك شب] نمونه وارترين قصه در ادبيات جهاني است. انگيزه شهرزاد- مادر بزرگ قصه گوي ما- از بيان قصه هاي [هزار و يك شب] اثبات اين حقيقت است كه انسان احساس كند همواره در برابر جهان مهم است، زيرا فقط او است كه مي تواند به نيروي آفرينندگي و تخيل خود چيزي را بسازد يا تغيير دهد. شهرزاد، در مقام نخستين داستانسراي جهان، نشان مي دهد كه قصه در حكم عمل است و به معجزه قصه، اسارت انسان به دست انسان نفي مي شود و به عكس آنچه در عالم واقع مي بينيم زندگي را به جاي مرگ مي نشاند.
من سال هاي سال است كه كماكان دارم روي «فرهنگ فارسي گفتاري» كار مي كنم. نخستين رمانم «سال هاي عقرب» دارد تجديد چاپ مي شود. يك منوگرافي تك نگاري هم درباره بزرگ علوي دارم هر دو را نشر نگاه منتشر مي كند.
چاپ چهارم [داستان كوتاه ايران] (بيست و سه داستان از بيست و سه نويسنده معاصر) در جريان است. ضمناً سه مجموعه داستان كوتاه ايران و جهان را در دست تأليف دارم كه اميدوارم تا پايان فصل پائيز هر سه مجموعه منتشر شوند.

غلام رضا مرادي صومعه سرايي: اتفاق مهم براي يك شهرستاني
آخرين كتاب شعري را كه خوانده ام «بيا براي زندگي اسمي انتخاب كنيم» از م. روان شيد بود.
اين مجموعه ضمن برخورداري از زبان نغز و شيرين از رنجي نهفته حكايت مي كند كه برخاسته از بازتاب ها و شرايط اجتماعي سال هاي اخير است و شاعر با درك موقعيت ها در پروراندن تخيل و ذهنيت خود توان و قابليت مورد اعتنايي را نشان داده است.
زبان كتاب بسيار استوار، صريح و دور از اطناب و پيچيده گويي است و در چند شعر بخصوص اين مجموعه خواننده حرفه اي شعر امروز از لذت سرشاري برخوردار مي شود. مثل شعرهاي: گمشده، فردا و من اگر دزد بودم به ويژه شعر آخري از غناي لفظي و زيبايي ساختاري فراواني بهره دارد.
شايد از نظر من شهرستاني اتفاق مهم ماههاي اخير بزرگداشت نصرت رحماني طي هفته گذشته در شهر رشت باشد. شاعران نام آشناي گيلاني و غيرگيلاني و چهره هاي اهل قلم بسياري در اين جمع حضور داشتند. اين اتفاق از اين جهت مهم است كه در يكي دو سال گذشته اجازه برگزاري چنين مراسمي صادر نمي شد ولي اين اتفاق امسال افتاد و گيلاني جماعت توانست بخشي از حق اين مهمان عزيز كه سال هاي متمادي در گيلان زيست و در اين استان هم درگذشت ادا كند.
مجموعه مصاحبه هاي پيام شمال كه عموماً به رويدادهاي ادبي و هنري سال هاي اخير اشاره دارد در دست چاپ است ضمن اينكه كتاب سير ادبيات داستاني در گيلان را هم كه نقد و بررسي نود سال داستان نويسي در گيلان است را آماده چاپ دارم. ضمناً منوگرافي روستايي «كسما» را هم كه فرازگاه نهضت جنگل است به چاپ سپردم. اما دغدغه بزرگ من انتشار ماهنامه ادبي و هنري پيام شمال است كه به دليل مشكلات مالي طي چهار ماهه اول امسال امكان چاپ حتي يك شماره آن فراهم نشده است.

مجموعه اشعار دو زبانه
«يك جفت از چشمان دنيا»، ترجمه اي از مجموعه اشعار تركي «رسول رضا»، شاعر معاصر جمهوري آذربايجان است، كه به زودي در ۹۶ صفحه به وسيله انتشارات قو به بازار نشر عرضه مي شود. كتاب، به وسيله مرتضي مجدفر ترجمه شده و به صورت دو زبانه (متن اصلي تركي و ترجمه فارسي) آماده شده است.
رسول رضا، شناخته شده ترين شاعر نوپرداز جمهوري آذربايجان است و عده اي نام او را مترادف با شعر نو تركي در اين جمهوري مي دانند.
«يك جفت از چشمان دنيا»، ترجمه ۳۶ شعر از مجموعه اشعار معروف اين شاعر به نام «ليريكا» ست كه هر يك درباره يك رنگ سروده شده است. شاعر در اين مجموعه، هر يك از رنگ هاي موجود در طبيعت را با خصلت هاي نيك وبد و ويژگي هاي انسان ها، آداب و منش فولكلوريك و آموزه هاي تاريخي سياسي بيان مي كند و در واقع هر قطعه شعر، تابلويي است ماندگار از يك رنگ با تركيب زيبايي از واژه ها.

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   زيست بوم  |   سياست  |   علم  |   فرهنگ   |
|  ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |