يكشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۲۰ - Nov 9, 2003
انديشه
Front Page

واكاوي مدرنيسم
عنصر سياسي در قرن بيستم و به هنگام گسترش توان هاي مدرنيسم، عنصري پوسيده، كهنه و فاسد بود كه هم تراز دستاوردهاي اين مدرنيسم در عرصه هاي علم، هنر، فلسفه، اقتصاد رشد جمعيت و پيشرفت پزشكي نبود
هشام جعيط
001154.jpg

ترجمه: يوسف عزيزي بني طرف
مدرنيسم چيست؟ مدرنيسم ساختاري است كه پنج يا چهار قرن پيش وارد جوامع انساني شد و از يك قرن و نيم پيش در همه كره زمين گسترش يافت. اين جهش كيفي كاركردي تاريخي بود كه طبعاً شاهد پس لرزه ها، ناكامي ها و دشواري هاي فراوان، چه در موطن اصلي و چه خارج از آن بود، زيرا فرماسيون هاي كهن از وجود و بقاي خويش
دفاع مي كردند.
مدرنيسم براثر تصميم قضايي پديد نيامد بلكه وارد زمان تركيبي متراكمي شد. به عبارت ديگر نسبت به جوامع و زيربناي اساسي آنها يعني انسان، خير مطلق و شر مطلق- به عنوان سرنوشت عمومي- وجود ندارد و محتواي خير و شر بر حسب مراتب ارزش هاي متعارف تغيير مي كند. اگر مدرنيسم، معنايي داشته باشد ناشي از پيوند آن با ارزش هايي است كه آنها را روبنايي و بهتر از مسائل گذشته مي دانيم. اما شكاف گسترده اي ميان آرمانهاي مدرنيسم و واقعيت زندگي وجود دارد، هم چنان كه ميان خواسته هاي بشريت ديندار و واقعيت جامعه، شكاف گسترده اي بود. از آن فراتر؛ ميان آرمان هاي فرد و كل هستي- و نه فقط جامعه- نيز شكاف هايي وجود دارد. اگر اين امر صحيح باشد كه آن چه زير عنوان مدرنيسم جريان دارد، ارزش هاي مهم و گاهي ارزش هاي ضمني است و مدرنيسم تنها با دستاوردهاي مادي و معنوي اش ارزيابي نمي شود، پرسش درباره جاري شدن آن در جهان، شكلي متافيزيكي به خود مي گيرد و مي دانيم كه انسان ها از هنگام پيدايش تاكنون در زمينه مسايل اساسي از همديگر تقليد كرده اند. آنان در نهايت به شكلي از يگانگي مي رسند يا با تفاوت هايي در زمان و مكان، طبق شتاب واحدي پيشي مي روند كه اين همان موتور عمل تاريخي است.
ضعيف بودن يا واپس ماندن يك جامعه نسبت به جامعه ديگر معمولاً به سبب اشغال يا چيرگي، تقليد يا ممانعت است.
بار ديگر مي پرسيم مدرنيسم چيست و بنيادهايش كدامند؟ بديهي است كه گزينش يك عنصر عمده از ميان عناصر ديگر با واقعيت زمانه و در نتيجه با تحولات عملي مدرنيسم مرتبط است. آيا مدرنيسم يك كل و يك اساس مستحكم است يا در واقع مراكز و تكه هاي پراكنده اي است؟ در مدرنيسم، علم، اقتصاد سرمايه داري صنعت و سازماندهي سياسي وجود دارد، در حالي كه واقعيت انساني، درياي بي كراني است كه صدها عنصر را دربرمي گيرد و زمان نيز مركب است. در اين حالت، تحليل عناصر تكوين دهنده مدرنيسم ناگزير مي نمايد و البته در اين جا ديدگاه ها با هم تفاوت مي يابند. من شخصاً علم طبيعي را نخستين بنيادگذار مدرنيسم مي دانم كه امري جدي و پراهميت است. اين علم، در هويت خود و در جمع كردن مشاهده و تجربه و بيان رياضي- از گاليله تا نيوتن- جديد است.
علم، تخمين هاي فلسفي را كنار گذاشت و البته مفاهيم فراواني را از يونان- افلاطون و ارسطو- اقتباس كرد و شناخت طبيعت را از فيزيكدانان پيش از سقراط در ايوني و سيسيل گرفت اما روش ها را كاملاً نوين كرد. درنتيجه از شناخت كند و پراكنده پديده ها به فهم دقيق و مستدل واقعيت، گام نهاد.
علم، جدي است و نسبتي با شوخي ندارد و همان شيوه ايده آلي است كه پس از قرن ها تلاش بي وقفه، انسانيت را به شناخت تقريباً همه چيز رسانده است. افلاطون در كتاب «تيمائوس» از ماهيت جهان و چگونگي آفرينش آن و تفاوت ميان «بود» و «نمود» و جايگاه خورشيد و ماه و ستارگان و ماهيت عناصر اساسي تركيب كننده جهان يعني آتش وآب و باد و خاك، مي پرسد. مسائل در اينجا به شكل عقلاني مطرح مي شوند و شايد ارسطو، خيلي چيزها را از او گرفته و نيز شايد علم نوين، برخي مفاهيم فضا و زمان و حركت و نظاير آن را از او گرفته است.
پيش و پس از آن، اديان بزرگ اين مشكلات را مطرح كردند كه پرسش هر انساني است و اديان توحيدي با آفرينش الهي و قدرت الهي به اينها پاسخ مي دهند. پيش از آن ميتراييسم به شيوه خاص خود به اين مسايل پاسخ مي داد كه فلسفه يونان از آن فراتر رفت. علم به تدريج و طي چهار قرن، همه چيز- از سپهر جهان گرفته تا ساختار ماده- را تفسير كرد و البته با صحت همراه بود زيرا تطبيق ها و تكنيك ها، اين امر را نشان داد. در قرن هجدهم، تكنيك نسبتاً پيشرفته بود اما براساس علم نبود ولي بعدها فرزند علم و تابع اكتشافات آن شد. معارف علمي مان، بشريت پيش از مدرنيسم را همچون كودكاني نشان مي دهد كه چيزي از اين جهاني كه در آن زندگي مي كنند و از پيكرشان، نمي دانند. در حقيقت، بشريت در اين عرصه به درجه والايي از پختگي رسيده و اكنون علم، مسأله روزمره اي شده است كه توجه چنداني به آن نداريم؛ زيرا به آن عادت كرده ايم و تحصيل حاصل شده است. علم درواقع، معجزه و دستاورد سترگي است و اگر نياكان ما زنده شوند دچار شگفتي و حيرت مي شوند؛ گرچه آنان نيز در محدوده خاص خود از توان و شجاعت و انديشه و كوشش جدي برخوردار بودند.
علم، مدرنيسم را پديد آورد و امروزه به مسأله اي مشاع و تخصصي در واقعيت اجتماعي بدل شده اما دانشمندان، ديگر قهرمانان بشريت به شمار نمي روند.
مهمترين دستاوردها
برخي معتقدند كه اقتصاد و رشد آن، مهمترين دستاوردهاي دوران جديدند: سرمايه داري، انقلاب كشاورزي و انقلاب صنعتي. درست است كه جوامع اروپايي در نيمه سده نوزدهم، گواه رشد گسترده اي بودند و كارخانه هاي بزرگ ساخته شدند و شهرها شكوفا گشتند و جمعيت بشر افزايش يافت و كار، نظم و نسق پيدا كرد و اروپا بر تمامي جهان چيره شد- و حتي خود را ناف جهان و قلب تمدن قلمداد كرد- اما عدالت اجتماعي در آن هنگام، دغدغه اصلي آنها نبود.
001152.jpg

چه به سبب پيشرفت علم و تكنولوژي و چه به علت رشد توليد اقتصادي، بهاي پرداخته شده سنگين بود. جنگ هايي كه در نيمه نخست سده بيستم شعله ور گرديد به سبب اختراع اسلحه هاي كشتار جمعي- كه بي سابقه بود- بسيار مخرب و كوبنده بود. در جنگ هاي اول و دوم، صنايع كوچك ويران گرديد، كارگران به بردگي درآمدند و اختلاف طبقاتي در ميان آنان- كه صاحب رشد اقتصادي اند- گسترده شد. اكنون نيز خطرهاي بزرگي محيط زيست و آينده كره زمين را تهديد مي كنند.
جنگ ها
تكنولوژي به خودي خود باعث جنگ و رشد اقتصادي به خودي خود باعث نقض حرمت زمين نمي شود.
جنگ  با دولت ها يعني با سازمان ها و اقتصاد هم با دولت  ها و هم با نهادهاي خصوصي- كه آنها نيز سازمان هاي بشري هستند- مرتبط است. اگر به جنگ جهاني اول بنگريم مي  بينيم كه اروپائيان را مردماني رهبري مي كردند كه در حد جهش اقتصادي و تكنولوژيك آن دوران نبودند بلكه آنان به ميزان كافي از ويراني هاي ناشي از پيشرفت، آگاه نبودند.
آنان تكنولوژي جنگي را براي هدف هاي كهن و مندرسي چون تكبر قومي و هماوردي با كشورها براي چيرگي بر ديگران به كار گرفتند، بي آن كه هيچ احساسي نسبت به زندگي انسان ها و هيچ آگاهي نسبت به ويراني تمدن درخشاني كه داراي تاريخ مشترك بود، داشته باشند. به راستي راهبر آنان در اين كار چه بود؟ سنت هاي كهن و وجود تركيبي به نام دولت- ملت كه تا حد انتحار، پرستيده  مي شد. مدرنيسم، دولت را قادر ساخت تا همه امكانات را به طور گسترده اي در فضاي معيني تدارك نمايد.
گرچه جنگ جهاني اول، برخي پيامدهاي مثبت مثل فروپاشي امپراتوري هاي كهن و رهايي قوميت هاي سركوب شده در اروپا را به دنبال داشت اما باعث جنگ بعدي شد و حتي مي توان گفت كه دومي از بطن اولي بيرون آمد.
جنگ جهاني دوم آن قدر دردناك و ويرانگر بود كه تاريخ نظيرش را به خود نديده بود.
در ميان اين دو جنگ، اروپا شاهد دوران ديكتاتوري هايي در آلمان، روسيه و ايتاليا بود و توتاليتاريسم شوروي تا همين چندي پيش نيز ادامه داشت. دو جنگ و دو نظام بي رحم وجود داشت كه اختراع بمب هسته اي و كوبيدن ژاپن در اوج آنها بود.
اين به چه معناست؟ معنايش آن است كه عنصر سياسي در قرن بيستم و به هنگام گسترش توان هاي مدرنيسم، عنصري پوسيده، كهنه و فاسد بود كه هم تراز دستاوردهاي اين مدرنيسم در عرصه هاي علم، هنر، فلسفه، اقتصاد، رشد جمعيت و پيشرفت پزشكي نبود.
من نه تنها بر اين ضرورت تأكيد مي كنم كه دولت بايد طبق اخلاق و ارزش هاي انساني رفتار كند بلكه آرزو دارم اين تركيب، روزي كاملاً از ميان برود. اگر روزي مي بينيم نابخردي بر دولت ابرقدرت جهان ما- همچون دولت روم- حاكم است اين به هيچ وجه پذيرفتني نيست و نفي كامل ارزش هاي انساني و خود ارزش هاي مدرنيسم است.

تفكر ترجمه اي
001150.jpg
حسن رحيم پور (ازغدي)
«نقد با شك، آغاز مي شود و منتقد با بيدار كردن شك، مي كوشد تا پايه هاي «يقين» را استوار كند و امروز «بنيادگرايي ليبرال» با همان جزميت بنيادگرايي ماركسيستي، ساحت تفكر انتقادي و غير ترجمه اي را به تعطيل و تسليم فرا مي خواند. ما در عصر ترجمه و تقليد به سر مي بريم و كساني متفكرتر دانسته مي شوند كه مترجم ترند.
جرأت اجتهاد در برابر غرب، از ما سلب شده است اما تمدن سازي بدون برخورد انتقادي با تفكر ترجمه اي، امكان ندارد. امروز «ترجمه»، در علوم سياسي، اقتصاد، حقوق و حتي ادبيات و الهيات، «تابو»هاي بسياري تراشيده است كه حتي نگاه انتقادي به آنها، جزء محرمات عصر جديد درآمده است. يك ارجاع مطنطن با سلسله سندي هر چه غربي تر، اعتباري بيش از هزار نظريه پردازي بومي و اجتهادي يافته و ظاهراً خلل برنمي دارد زيرا «استاد فرموده» را نمي توان به زير مهميز سوال كشيد!!
تأليفات جامعه شناسان، متكلمان، حقوقدانان و فيلسوفان سياسي غرب، در كشورهاي نظير ما بدل به متون مقدس شده اند. بسياري از رجال ما و محافل آكادميك شرق، فكر كردن را كنار گذارده اند و تنها ترجمه مي كنند و اين تحجر جديد به اندازه تحجر قديم، راه «اجتهاد» را بسته است و البته اگر تحجر قديم، راه را بر «اجتهاد» نمي بست، تحجر جديد تجدد غربي، تا اين حد ميدان نمي يافت.
تجدد به سبك غرب، چنان حالت ارتدوكسي و جمود به خود گرفته كه رابطه  ما با روند «ترجمه»، از رابطه «شاگرد- معلم» نيز تنزل كرده و به رابطه «مريد- مرشد» بدل شده است و حتي انسان هاي با استعداد ما كه قادر به جريان دادن گفتمان هاي جديد در محافل روشنفكري مي شوند، همه استعداد خود را در «تقليد» هر چه شبيه تر با نسخه اصل و در جهت بومي سازي فرهنگ غرب مصروف داشته و خطوط قرمز را قرمزتر كرده اند. كميته هاي ترجمه اي بد اخلاق، تنگ چشم و خودجوشي!! تشكيل شده كه با غربالي ريزبافت، همه آنچه بر خلاف آيات مقدس عصر جديد غرب، منتشر مي شود، بيخته و روحيه اجتهاد را سركوب و استهزا مي كند كه: «علمي نيست»، «مشخصات آكادميك و كلاسيك را ندارد»، «به منابع خارجي، ارجاع نداده است»، «لحن ايدئولوژيك دارد» و...
حال آن كه اگر معيار يك داوري ايدئولوژيك (به مفهوم «غيرعلمي»)، همانا قضاوت جانب دار و به دور از انصاف باشد، از قضاء، ايدئولوژيك ترين لحن را در غرب گرايان متعصب و مدرنيست هاي جزم انديش بايد سراغ گرفت. ديگر با متواترات ترجمه اي، نمي توان چانه زد و ذهن ما پر شده است از سمعيات غيرمدلل كه در خواب هم نبايد به آنها شك كرد. محافل فرهنگي ما زباني سرشار از منقولات غربي يافته و به آن تعبد مي ورزند و انكيزيسيون روشنفكري غرب با وسواس هزار بار شديدتر و موهن تر، مراقب فكر كردن ماست و هر كس به اين مقدسات، كفر ورزد يا مرتد شود به صليب «تحقير» و «تحريم» كشيده خواهد شد.
آورندگان پيام مغرب زمين به بركت رسانه هاي جهاني غرب، در عالم فرهنگ، چنان حكومت نظامي اعلام كرده اند كه انتقاد از يك عالم علوم اجتماعي غرب يا از يك فيلسوف تحليل زباني يا يك كشيش متجدد انگليسي، صد بار خطيرتر از انكار خدا و اخلاق و حقيقت در «عصر اعتقاد» شده است و مؤلف نقد خرد ناب- ايمانوئل كانت، فيلسوف مدرنيته- هرگز گمان نمي كرد كه با اين كتاب، بنياد يكي از جزمي ترين اصول عقايد را در طول تاريخ مي گذارد. امروز ساده ترين حرف هاي غربي را در ابهامي مقدس مي پوشانند و حق داوري را از خواننده جهان سومي!! سلب مي كنند. امروز بسياريم كساني كه مي نويسيم بي آن كه دلالات واقعي آن چه را مي نويسيم در نظر داشته باشيم افكار خود را فكر نمي كنيم. خود، حرف مي زنيم اما حرف هاي خود را نمي زنيم. ما فكر نمي كنيم. ما فكر مي شويم.
امروز و هر روز، خرمن امتيازات و افتخارات را به پاي پژوهشگران بي ضرر و فاضلان بي طرف مي ريزند. گرچه اهل فضل شايد نابردبار و تنگ افق و تجاوز پيشه باشند اما «نقد ملتزم»، راست فتنه انگيز است و امروز، راست فتنه انگيز، از «دروغ مصلحت آميز»، بالاتر است. در دوراني كه بضاعت يا جرأت نقد غرب را ندارند و فقط به  آن فحش مي دهند يا آن را مي پرستند، مردان و زناني فرهيخته و دقيق بايد، تا به اين مجاهدت علمي برخيزند و با شك در داده هاي انبوه ترجمه اي، خواب ذهني جامعه علمي كشور را برآشوبند گرچه منتقد جدي، همواره تنهاست.
ناقد ملتزم نيز مي توانست نظاره كنان، تفاضل كند و چون فاضلان بي درد و بي مسأله و غايب از صحنه باشد كه جز در ازاي «ما به ازاي شخصي»، حاضر و بلكه قادر به فكر كردن و نوشتن نيستند و نه هرگز براي «اصول»، رنج نوشتن مي برند و نه در راه دفاع از «حقيقت» و «فضيلت»، احرام تفكر مي بندند اما اينان هرگز هيچ معضل بزرگ علمي را نيز حل نخواهند كرد زيرا مسأله ها را متفكران دردمندند كه حل مي كنند و تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است.
زبان حل ناقد ملتزم، اين است كه من به عنوان يك انسان، بايد عكس العمل نشان دهم وگرنه، انسانيت من مشكوك خواهد شد و وقتي يك نويسنده، قلم به دست گرفت و شناخته شد، به محض آن كه در مورد مسأله معيني سكوت كند، همه خوانندگان حق دارند يقه اش را بگيرند كه چرا سكوت كردي؟
وقتي از «نقد»، سخن مي گوييم، بي شك به تفاوت ميان چاقوي جراحي با ساطور قصابي، توجه داريم و طرفين نقد بايد هر دو ملتفت اين تفاوت باشند. كوبيدن آدم ها در نقشه  ما نيست و ما به ضرب و شتم ادله  مخالفانمان نمي پردازيم. محافل فكري و مطبوعاتي ما احتياج به هيأت منصفه هاي فكري دارند و البته اگر در حين نقد و تشريح كالبد يك مطلب، مقداري چركابه يا خون، نشت كند نبايد جراح را جلاد ناميد.»
در كشور ما يكي از نخستين تجربه هاي نسل دوم انقلاب در مواجهه انتقادي با ميراث افراطي ترجمه از الهيات و علوم انساني غرب بوده است كه در شكل نقد دين جديدي كه در حال ساخته شدن بود ظهور كرد. ديني كه با انكار حقانيت و عقلانيت «معارف اسلام» و با انكار «حجيت متن ديني» آغاز شد و از طريق تركيب «سكولاريزم» با يك «عرفان تحريف شده» به دنبال توجيه مذهبي و عرفاني «الحاد» و ارايه يك «اسلام بدون معارف واضح عقلاني» و يك «اسلام منهاي احكام و شريعت» بوده است. اين رويكرد به دنبال «عقل زدايي» از مفاهيم ديني و تبديل «وحي» به يك «تجربه رواني و بشري» و نسبي سازي همه معارف و حقايق زباني و «يقين ستيزي» و حاكميت بخشيدن به گفتمان «اصالت شك» در حوزه دينداري بوده است و با جاسازي يك معنويت تخديري و مبهم و بدون پايه نظري و يك «عرفان نماي غيرانبيايي» به جاي «عرفان اسلامي» كه از سويي با «عقايد اسلامي» و از سويي ديگر با «قوانين اسلامي» در يك انسجام منطقي و نظري درتنيده است، تفكيك دين از «عقلانيت و حقوق بشر»(يعني از عرصه انديشه و عمل انساني) و به ويژه انكار مفهوم «حكومت اسلامي» را تئوريزه مي كرد ومي خواست به نام نوانديشي و اصلاح دين در آن واحد، هم حقوق و قوانين اسلام (به ويژه قوانين اجتماعي و حكومتي آن) و هم معارف حقه كتاب و سنت را تحت پوشش نوعي «الهيات سكولار» با تقليد از كشيش هاي متجدد غربي و كلام «ليبرال- پروتستان» نفي كند و نوعي اخلاق سكولار و معنويت سكولار را با پوشش ادبيات عرفاني ايران و اسلام، جايگزين عرفان حقيقي و معنويت ريشه دار و مثبت اسلامي كند. اين رويكرد مي كوشيد ميان «پوزيتيويسم جديد» و «فلسفه تحليلي» قشريون انگليسي، در حوزه شناخت شناسي با «معنويت از نوع اگزيستانسياليستي» غرب، رابطه نامشروع برقرار كند و با استفاده از افراطي ترين نحله هاي هرمنوتيك اروپا اين دين جديد را به نام قرائت مدرن و انساني از دين در بازار سياه به كودكان عالم معرفت، گران بفروشد و باب «تفسير به رأي» در متن دين را به نفع مذهب كنوني غرب بگشايد و در تمام اين سالها هرگز حاضر به گفت وگوي شفاف و علمي توام با رعايت اخلاق و منطق و با شفافيت آكادميك و در حضور اهل فضل نشد و نه كتباً و نه شفاهاً تن به اين شفافيت نداد و نخواهد داد و همچنان ترجيح مي دهد به جاي پاسخگويي علمي در محضر اهل نقد و علم، تنها در محافل عمومي و تريبون هاي سياسي و ژورناليستي در داخل و خارج كشور حاضر شود به جاي نوشتن كلمه «مار»، عكس مار را بكشد.

منتقدي بي همتا
اشاره: شنبه ۳/۸/۸۲ نشستي درباره ادوارد سعيد با حضور نويسندگان و انديشمندان در خانه كتاب برگزار شد. در اين نشست كه به همت كتاب ماه ادبيات و فلسفه تدارك ديده شده بود، دو تن از مترجمان آثار ادوارد سعيد؛ يعني علي اصغر بهرامي و اكبر افسري درباره نقش و اهميت ادوارد سعيد در گفتمان فلسفي و فرهنگي معاصر به ايراد سخنراني  پرداختند. چكيده اي از اين نشست را مي خوانيم:
ادوارد سعيد، از متفكران نخبه قرن بيستم به شمار مي آيد. وي استاد ادبيات تطبيقي دانشگاه كلمبيا بود و بيش از بيست اثر در زمينه هاي مختلف نقد، انديشه، هنر و ادبيات از خود به يادگار گذاشته است. از جمله آثار او مي توان به شرق شناسي؛ جهان، منتقد، متن؛ فرهنگ و امپرياليسم و خارج از مكان (بي در كجا) اشاره كرد. انديشه ادوارد سعيد بيشتر رويكردي انتقادي داشت كه اين انتقاد حوزه هاي سياست، حاكميت، رمان و موسيقي را در بر مي گرفت. وي همچنين به موسيقي احاطه داشت و آثار و پژوهش هايي در زمينه موسيقي و تاريخ منتشر كرده است. وي در سوم مهرماه سال جاري درگذشت. در ابتداي اين نشست علي اصغر بهرامي مترجم كتاب بي در كجا (Out of Place) با اشاره به اين مطلب كه اين اثر، زندگينامه خود نوشت ادوارد سعيد است كه پس از آگاهي اش از ابتلا به بيماري سرطان نگاشته شده، در باب اين اثر گفت: بي در كجا روايت غربت و در به دري آدمي در عصر ماست. آدمي كه ريشه هايش را از كشتگاه اصلي او بيرون كشيد و در نقطه ديگري كاشته اند، به اين اميد كه در كشتگاه تازه ببالد. اين اثر روايت زندگي مردي مسيحي است كه در اورشليم زاده شد، در مصر درس خواند و در آمريكا ساكن شد. اما حقيقتاً او به كجا تعلق دارد؟ سعيد بي رحمانه در خود و اطرافيانش نقب زده تا در نهايت پاسخي براي اين پرسش بيابد و در نهايت در مي يابد «هيچ كجايي» و «همه جايي» است. اين كتاب در حقيقت به تبيين جايگاه ادوارد سعيد در عالم مي پردازد.
پس از آن اكبر افسري با بيان اينكه يكي از مهم ترين آثار ادوارد سعيد، شرق شناسي است كه در سال ۱۹۷۵ منتشر شد، گفت: اين اثر يكي از آثار اساسي بنيادين نظريه هاي دوران پس از استعمار شناخته مي شود. حتماً لازم بود كه اين كلمه بيان شود. امروزه در دانش نامه هاي نظريه هاي انتقادي، مدخلي به نام شرق شناسي وجود دارد، اما اين مدخل مربوط به شرق شناسان جهان نيست و منحصراً مربوط به ادوارد سعيد است. چنين تأثيري در دنياي غرب توسط يك شرقي بسيار چشمگير است. در دايره المعارف هاي نقد ادبي وقتي از شرق شناسي صحبت مي شود، يكي از معاني اش شرق شناسي اي است كه توسط ادوارد سعيد مطرح شده است. چون اين نگرش به دنياي شرقي، نگرشي بسيار تازه و دگرگون كننده بود و به نوعي طرز تفكر اروپاييان و آمريكاييان را نسبت به دنياي شرق عوض كرد. اين كتاب اگرچه توسط ناشران نيويوركي براي چاپ تأييد نشد اما در مدت كوتاهي به ۲۶ زبان دنيا ترجمه شد.
اكبر افسري، مترجم كتاب فرهنگ و امپرياليسم درباره اين اثر گفت: فرهنگ و امپرياليسم به صورت هاي مختلف ادامه و مكمل شرق شناسي است. البته اين كتاب در زمينه نشان دادن تفاوت ميان استعمار فرانسه در الجزاير و بريتانيا در هند، ضعف هايي دارد، اما نقطه قوت فوق العاده اين اثر در نقد ادبي آن است. سعيد در اين اثر نشان مي دهد رمان ها، سفرنامه ها و انبوهي از اشكال ادبي و حتي نقاشي، در حال نشان دادن نظام امپرياليستي به صورت طبيعي با ارائه تجربه هاي مشترك و درخشاني است كه توسط هنرمندان تراز اول اروپا ارائه مي شود و آنها به طرز بسيار طبيعي، اطاعت مردم كهتر و به اصطلاح انسانهاي درجه دوم را از امپرياليسم نشان مي دهند. يعني ادوارد سعيد ضمن نقد اين امر، قدرت هنرمندان غربي را در بازنمود بعضي از امور كه حقيقي نيستند، ستايش مي كند.
وي در تبيين موسيقي داني ادوارد سعيد اظهار نمود: سعيد همواره به عنوان يك پيانيست مجرب و يك هوادار درازمدت موسيقي كلاسيك شمرده شده است. او بيمي ندارد كه بگويد از موسيقي جاز و موسيقي سرخ پوستي لذتي نمي برد. ادوارد سعيد نمي تواند ابهت اجرا و رهبري موسيقي كلاسيك را فراموش نمايد. در زمينه مخالفت با مدرنيسم ادوارد سعيد و لوكاچ به هم شباهت دارند. او در اثري با عنوان «حاشيه پردازيهايي درباره موسيقي» مقالات و سخنراني هايي را كه در مدت يك ماه در دانشگاه كلمبيا در كنفرانس رنه ولك ايراد كرده، گرد آورده است.
اكبر افسري ضمن اشاره به تأثير ويكو و ابن خلدون بر آراء ادوارد سعيد، در باب تأثير سي رايت ميلز در انديشه هاي سعيد گفت: ادوارد سعيد در بسياري از ملاحظات خود به آراء سي رايت ميلز توجه دارد. او در كتاب فراتر از واپسين آسمان مي گويد: قصدم اين نيست كه از فلسطين امري سياسي بسازم و تنها شعارهاي توخالي بدهم. بلكه به شيوه  استادم رايت ميلز، هم فرد را در نظر مي گيرم و هم منطقه و جامعه را. فرد را از اين حيث در نظر مي گيرم كه يك نفر است با علائق خاص خود و در نتيجه او را در برابر جامعه قرار مي دهم و آنها را با هم ادغام مي كنم.

|   اجتماعي    |    اقتصادي    |    انديشه    |    حقوق شهروندي    |    خارجي    |    سياسي    |
|   شهري    |    علمي    |    علمي فرهنگي    |    محيط زيست    |    ورزش    |    ورزش جهان    |
|   صفحه آخر    |

|    صفحه اول    |    آرشيو    |    شناسنامه    |    بازگشت    |