سه شنبه ۹ دي ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۶۷
يك شهروند
Front Page

گفت وگو با روزالين قارپتيان (خاچيكيان) همسر ساموئل خاچيكيان
ساموئل بر عكس فيلم هايش بود
دوستان نزديكش و كساني كه با او كار كردند مي توانند به يادشان بياورند كه سامول چه اخلاقي داشت. يك شوهر نمونه بود. هيچ ربطي به ترساندن توي فيلم هايش نداشت. سامول درست برعكس بود
قبلا مترجم هاي خيلي خوبي داشتيم، مثل آقاي قاضي و چند نفر ديگر، ذبيح الله منصوري كه تمام كتاب هايش را دارم. الان متاسفانه ترجمه ها اصلا خوب نيست. الان مثلا كتاب هاي گريشام را سه نفر ترجمه مي كنند از سه انتشارات  ولي هيچكدام خوب نيست
عكس ها از: مسعود علي پناه 
000180.jpg
مي دانست كه من از دروغ متنفر بودم و هستم. بچه من هم همينطور است. ادوين هم همينطور است. امكان ندارد بتواند دروغ بگويد. از اول همينطور تربيت شديم. بچه كه بودم مادرم به من مي گفت كه روزالين اگر تو دروغ بگويي من مي ميرم. اگر هم  نميرم پشه مي شوم و مي نشينم روي ديوار.

اولين بار چه زماني اسم ساموئل خاچيكيان را شنيديد؟
سامول خاچيكيان برادرزن عموي من بود. من عكسي دارم كه خودم چهار سال دارم و سامول بيست و چهار ساله است. ما بيست سال با هم اختلاف سن داشتيم. اين عكس در حياط پدربزرگ من گرفته شده است و مادرم و سامول و خيلي كسان ديگر هم هستند. سامول وقتي به اين عكس نگاه مي كرد مي گفت، سرنوشت را ببينيد كه چطور اين بچه آمده زن من شده. آن موقع كه داشتيم عكس مي گرفتيم آدم اصلا فكرش را نمي كرد. او برادرزن عموي من است و آن موقع هم مشهور بود. در سال ۱۹۶۹ براي تحصيلات رفتم انگليس بعد كه برگشتم بيست و هفت سالم بود و سامول ۴۷ سال داشت. خواهرش كه زن عموي من باشد خيلي سعي كرده بود كه سامول را وادار به ازدواج كند تا سر و سامان بگيرد. اما ايشان آنقدر عاشق فيلم و كارش بود كه اصلا فكر زن گرفتن نبود. البته بعد از ازدواج هم همينطور بود. سي سال، سي و دو سال با هم زندگي كرديم و من زندگي بسيار خوشبختي داشتم.
اولين بار كي بود كه يكي از فيلم هايش را ديديد؟
اولين فيلمي كه من خوب يادم هست ديدم، فيلم خداحافظ تهران بود. آن موقع من لندن بودم و تابستان آمده بودم براي مرخصي. من در خانه عمويم ميهمان بودم و سامول  و خانواده اش پايين زندگي مي كردند. مادرش فوت كرده بود، او با پدرش زندگي مي كرد. از لوسترهاي خانه شان، بادكنك هاي تبليغ فيلم خداحافظ تهران آويزان بود.
بله در وهله اول فيلم خداحافظ تهران را ديدم. بعد از ازدواج ما هم قصه شب يلدا روي اكران بود. وقتي اين فيلم روي اكران بود، با هم مي رفتيم و مي گشت كه سينماها را چك كند و نماينده اش را مي فرستاد تا سالن را ببيند. مي گفتند گيشه را بسته اند در صورتي كه سالن خالي است. اين اولين فيلمي بود كه سامول مي خواست براي خودش و با پول خودش درست كند اما يك آقايي بود كه خدا بيامرزدش، خيلي با سامول دشمني كرد. چون مي خواست سامول براي او فيلم بسازد. آن موقع آن آقا رئيس اتحاديه سينماداران بود و گيشه ها را بستند و كاري كردند كه سامول ورشكست شود. ما تازه ازدواج كرده بوديم و خيلي مشكلات داشتيم. همان موقع ها يك هفته فيلم گذاشته بودند در خيابان فاطمي، سازمان آب آنطرف  ها بود ولي مكان درستش الان يادم نيست، انجمني چيزي بود كه يك هفته فيلم سامول را نشان مي دادند، من اولين بار همه فيلم هايش را آنجا ديدم.
چه سالي بود؟
سال ۴۹ يا۵۰ آن موقع بيست و هفت سالم بود.
بگذاريد يك چيزي را همين الان مشخص كنم، ما مي گوييم «ساموئل» خاچيكيان شما مي گوييد «سامول»، كدامش درست است؟
من ارمني مي گويم، ساموئل فارسي آن است. تازه در شناسنامه اش نوشته شده «شموئيل» مثل يهودي ها. ما به ارمني مي گوييم «سامول». در اصل هم اسمش سامول است.
معني آن چيست؟
اسم است فقط .سامول يك شخصيتي بوده در كتاب نويسنده معروف ما «رافي» كه اسم آن كتاب هم سامول است. معني خاصي ندارد.
آن عكسي كه گفتيد با آقاي خاچيكيان داريد و شما چهارسالتان بود و ايشان بيست و چهار سال را يادتان هست كجا از شما انداخته بودند؟
سامول اينها در كوچه سپهبد زندگي مي كردند. آن موقع مادرش زنده بود. عموي من با خواهر سامول ازدواج كرده بود. روبروي خانه پدربزرگ ما آپارتمان بود و آنها در دو آپارتمان زندگي مي كردند. يك آپارتمان، عمويم بودند و يك آپارتمان، پدر و مادر سامول بودند با سامول. در خيابان سپهبد چهارراه عزيزخان.
شما آن موقع كجا مي نشستيد؟
زماني كه چهار پنج سالم بود درست يادم نيست ولي فكر مي كنم در كوچه سيمرغ كنار هاتف، زير پل نادري. يك كوچه نزديكي هاي كوچه پاريس بود. پدر من كارمند شركت نفت بود و ما از شش سالگي رفتيم اهواز،  بعد از آن در جاهاي مختلف مناطق نفت خيز جنوب بوديم. آغاجاري، مسجدسليمان، لالي، كه چقدر جاي زيبايي بود اين لالي. جاهاي مختلف همراه پدرم بوديم. بعد من از كلاس دهم كه پانزده سالم بود خودم آمدم تهران پهلوي مادربزرگم. ما را فرستاده بودند مسجدسليمان و آنجا دبيرستان نداشت. آمدم تهران كه بروم دبيرستان. مادربزرگ من چهارراه عزيزخان مي نشست. آن موقع ارامنه بيشتر آنجا مي نشستند.
كوچه سپهبد، استخر، عزيزخان و... روبروي سوم اسفند، پيش مادربزرگم بودم و از آنجا پهلوي خاله ام رفتم و بعد پدرم بازنشست شد و آمدند تهران و ديگر ماندگار شديم و من مدرسه ام را در تهران تمام كردم.
بعد براي تحصيل رفتيد انگليس؟
نه. رفتم شركت نفت استخدام شدم و دوباره رفتم مسجدسليمان، آنجا بودم، بعد از دو سال آمدم تهران، در كنسرسيوم نفت كار مي كردم و بعد خودم را بازخريد كردم و رفتم انگليس. آن موقع بيست و چهار سالم بود.
چه رشته اي خوانديد؟
«سكرتري» خواندم. آن موقع خارجي در ايران زياد بود و «شورت هند» خيلي بدرد مي خورد.
انگليسي ها در كنسرسيوم بودند و اين رشته خيلي كاربرد داشت ولي نتوانستم از آن استفاده كنم. مدت كمي منشي مديرعامل يك شركت حسابرسي كنسرسيوم بودم كه با سامول ازدواج كردم و چند وقت بعد كه انتظار به دنياآمدن بچه ام - ادوين - را داشتم از شركت بيرون آمدم.
ادوين چه سالي متولد شد؟
متولد ۱۳۵۰ است. ما در يوسف آباد بالا مي نشستيم كه الان شده است اسدآبادي - يك موقع هايي يك جايي سمت حافظ بود كه به آنجا هم مي گفتند يوسف آباد. به يوسف آباد الان مي گفتند، يوسف آباد بالا - آنجا زندگي مي كرديم تا اينكه انقلاب شد. بعد از انقلاب پدرم در خيابان نوبخت آپارتمان خريد. آن موقع سامول بيكار بود. وقتي كه در نوبخت و با پدر و مادرم زندگي مي كرديم، «عقاب ها» را ساخت. آن موقع در آن خانه هفت نفر بوديم و الان من تنها مانده ام. بعد از عقاب ها ممنوع الفعاليت شد، به خاطر اينكه راديو بختيار گفته بود كه يك كارگردان زمان طاغوت، پرفروش ترين فيلم را ساخته. بي خود و بي جهت ساموئل ممنوع الفعاليت شد. شش سال ممنوع الفعاليت بود. البته كسي نمي گفت ممنوع الفعاليت هستي ولي هر سناريويي را مي برد آنجا تصويب نمي شد، تا اينكه مجبورش كردند فيلم چاووش را درست كند. خودش البته در مصاحبه هايش خيلي در اين موارد حرف زد، كه هست. خيلي هم ناراحت بود براي اينكه چاووش يك فيلم فارسي عرفاني بود، سعي اش را كرد كه خوب كار كند. فيلم بدي هم نشد اما خودش مي گفت اين فيلمي نيست كه من دوست دارم بسازم.
تا موقع ازدواجتان چند فيلم ساخته بود؟
يادم نيست چون از سال ۱۳۳۸ ايشان فيلم ساخته بود. آن موقع من پانزده شانزده سالم بود. من متولد ۱۳۲۲ هستم. آن موقع، موقع مدرسه ام بود و زياد سينما نمي رفتم. بعد از ازدواج، شب يلدا را ساخت. همه در كتاب غلام حيدري هست. بعد از آن مرگ در باران را ساخت. كوسه جنوب را ساخت. اضطراب را ساخت كه ادوين هم در آن بازي كرد. سه سالش بود. يوزپلنگ را ساخت كه زياد موفق نبود، عقاب ها را ساخت كه آقايان ميليونر شدند. بعد از آن هم مردي در آينه و بلوف را ساخت. بعد از بلوف هم يك فيلم مي خواست بسازد به نام «زخم شانه مسيح»، سناريوي اين فيلم بسيار بسيار قشنگ بود با داستاني از خود سامول كه آقاي علي شاه حاتمي آن را نوشته بودند. اگر اين را اجازه مي دادند بسازد، فيلمي بهتر و قشنگ تر از خداحافظ تهران مي شد. اين فيلم راجع به جنگ بود و جنايي نبود. راجع به يك دختر و پسر ارمني بود كه مي خواستند با هم ازدواج كنند بعد پسره مي رود جنگ و آنجا ماسكش را مي دهد به يك سرباز ديگر كه اسمش علي بود و ادامه داستاني كه آقاي شاه حاتمي خيلي خوب آن را نوشته بود. آن سناريو بعدا فروخته شد و تغيير پيدا كرد و يك فيلم ديگر از روي آن ساخته شد ولي شما اگر بدانيد آن سناريوي اول چقدر قشنگ بود. شش ماه ايرادهاي مختلف گرفتند. بردند و آوردند و خلاصه نگذاشتند كه سامول فيلم بسازد.
000183.jpg

آقاي خاچيكيان فيلم ساز ژانر جنايي بودند چه قبل از انقلاب وچه بعد از آن زندگي كردن با يك آدم جنايي كار، سخت نبود؟
ساموئل از لحاظ شخصيتي و از لحاظ اخلاقي مردي بسيار حساس، بسيار مهربان، عاشق بچه و خانواده اش بود و اصلا هيچ چيز ترسناكي نداشت. صحبت كه مي كرد، جوك بود. كارهايي مي كرد كه خيلي جالب بود. مثلا شب ژانويه بود و من خانه نبودم. مي آمد و مي ديد من نيستم. يك عكس مي كشيد و يك چيزي مي نوشت. مثلا عيد مادربزرگ ها. مي نوشت عيد مادربزرگ ها مبارك باشد در صورتي كه من مادر بزرگ نبودم. بعد مي نوشت از طرف شوهر عزيزت و پسرت. يك عكس كارتوني مي كشيد. در نقاشي هم خيلي خوب بود. ساموئل مي توانست نقاش خوبي هم باشد. بيشتر صحبت هايش با شوخي بود. در اين سي و سه سال ما هيچ وقت با هم درگيري و دعوا نداشتيم. اصلا بلند صحبت نمي كرد. دوستان نزديكش و كساني كه با او كار كردند مي توانند به يادشان بياورند كه سامول چه اخلاقي داشت. يك شوهر نمونه بود. هيچ ربطي به ترساندن توي فيلم هايش نداشت. ساموئل درست بر عكس بود.
يعني بر عكس ترساندن هاي داخل فيلم در زندگي واقعي دلبري هم مي كرد؟
(مي خندد) بله خيلي. آنقدر مواظب بود. آنقدر با اتيكت بود، من ساموئل را واقعا براي اسم و رسمش نبود كه دوست داشتم. به خاطر شخصيت مخصوص خودش بود. از لحاظ تربيت. از لحاظ رفتارش با پدر و مادر من و خودش. يا رفتارش با بچه من و دوست بچه من. يا كساني كه مي آمدند ديدن ما، هركس خانه ما رفت و آمد مي كرد موقعي كه ساموئل زنده بود مي داند كه ساموئل چه اخلاقي داشت.
اين چهره بودن و مطرح بودنش باعث مساله اي نمي شد؟
ما وقتي مي خواستيم با هم ازدواج كنيم، يعني حتي وقتي نامزد هم نبوديم، با همديگر صحبت كرديم. بالاخره من مي دانستم كه كسي كه چهل و هفت سال دارد و در كار فيلم است ممكن است يك مسائلي هم درموردش باشد. البته ساموئل مثل كارگردان هاي ديگر گذشته تاريك نداشت ولي بالاخره جوان بود و ممكن است در زندگي شخصي اش اتفاقاتي افتاده باشد. روزنامه ها هم يك چيزهايي مي نوشتند. با هم صحبت كرديم و قرار گذاشتيم اصلاً درمورد گذشته صحبتي نكنيم. من خودم شخصاً زياد حسادت نمي كردم براي اينكه سامول بهانه حسادت كردن را به من نمي داد. خودش هم مي دانست كه از حسودبودن خبري نيست...
... از ما حسود درنمي آد.
آره. ديد از ما حسود در نمي آد. وقتي آدم كارش را قبول مي كند به هرحال اين مسائل هست. ما اختلاف سني بيست ساله داشتيم. آن موقع كه من با ايشان ازدواج كردم تازه داشت موهايش خاكستري مي شد. ساموئل به من اعتماد كامل داشت. وقتي مي گفتم مي روم دكتر امكان نداشت كه بخواهد چك كند. يا اينكه وقتي مي گفتم خانه مادرم هستم. خودش مي دانست كه من از دروغ متنفر بودم و هستم. بچه من هم همينطور است. ادوين هم همينطور است. امكان ندارد بتواند دروغ بگويد. از اول همينطور تربيت شديم. بچه كه بودم مادرم به من مي گفت كه روزالين اگر تو دروغ بگويي من مي ميرم. اگر هم  نميرم پشه مي شوم و مي نشينم روي ديوار.
اين وحشت از بچگي در من بود. الان هم همينطور هستم. سي سال سيگار كشيده بودم. ولي وقتي عمل جراحي كرده بودم بچه ها گفتند ديگر سيگار نكش و برايت خوب نيست، كبدم را جراحي كرده بودم. به جان ادوين قسم خوردم كه ديگر به سيگار لب نمي زنم و نزدم. الان هفت سال است هيچوقت هم نخواستم. خودم هم خودم را گول نزدم كه دزدكي بكشم. مقصودم اين است كه بين من و ساموئل هيچوقت دروغ نبود. ممكن است كه سامول يك دروغ هاي مصلحتي مي گفت ولي من نمي دانستم و باور مي كردم و دوستش داشتم. خودم هيچوقت دروغ نگفتم.
بعد از ازدواجتان از اهالي سينما دوستان نزديك تان چه كساني بودند؟
من زياد محيط سينما را دوست نداشتم چون دروغ در آن زياد بود. در سينما دروغ، پشت سر هم حرف زدن و از اين چيزها زياد بود. كساني كه مي خواستند در فيلم هاي سامول بازي كنند مي آمدند خانه ما و نشان مي دادند دوست من هستند ولي وقتي فيلمبرداري تمام مي شد، من ديگر آنها را نمي ديدم. اسم نمي برم چه كساني. بنابراين نمي توانست دوستي باشد. مهشيد افشارزاده هم خانم خيلي خوبي بود. يك مدتي هم خيلي مي ديدمش. الان هم بعضي وقت ها تلفن مي كند و با هم صحبت مي كنيم. فكر مي كنم جديدا كارگردان شده است. با ايرن زازيانس هم خيلي رفيق هستم و باهم تلفني ارتباط داريم. ولي كلاً با هنرپيشه ها زياد رفت و آمد نداشتم.
از هنرپيشه هايي كه آقاي خاچيكيان معروفشان كرده بود و معروف ترينشان فردين بود با ايشان چطور؟
فردين را من در عمرم نديدم. هيچ وقت چون قبل از اينكه ما ازدواج كنيم، ساموئل و فردين اختلاف پيدا كرده بودند. روزنامه هاي آن موقع در اين مورد نوشته بودند. آقاي فردين، آقاي كريمي و آقاي علي عباسي در يوسف آباد درست چسبيده به خانه عموي من، خانه اي سه طبقه را به اسم سامول مي كنند به شرطي كه سامول سه فيلم براي آنها درست كند. ساموئل فيلم اول را كه شروع مي كند، فيلم نعره طوفان بود. بعد از آن قرار بود كه دو فيلم ديگر درست كند. نعره طوفان را كه درست مي كند تهيه كننده ها كه اسمشان را گفتم مي گويند كه فردين هم بايد در اين فيلم به اصطلاح « دل اي دل اي» بخواند،ساموئل مي گويد كه من دوست ندارم فردين در فيلم من كت روي دستش بياندازد و «دل اي دل اي» بخواند. خودش بعدا براي من تعريف مي كرد كه روزالين هر وقت كه مي خواستم بروم سر فيلم برداري به جاي اينكه هنرپيشه را ببينم و يا راجع به سناريو فكر كنم، اين ساختمان جلوي چشم من مي آمد، تمام مدت باعث ناراحتي من مي شد. خلاصه اينها مي روند بدون اجازه ساموئل و جداي از او با يك كارگردان ديگر قسمت هاي آواز فردين را ضبط مي كنند و مي گذارند توي فيلم و اكران مي شود.ساموئل با آنها اختلاف پيدا مي كند و مي رود خانه را پس مي دهد،  دست مزد كارگراني اش را مي گيرد و قرارداد را فسخ مي كند. در صورتي كه اگر الان آن خانه سه طبقه بود حداقل پسرم با من زندگي مي كرد و قيمتش كلي بود. از كساني ديگري كه سامول معروف كرده بود نيلوفر بود كه بعداد نيلوفر حقش را كف دستش گذاشت و واقعا سامول را اذيت كرد، آنطور كه روزنامه ها نوشتند و خودش برايم تعريف مي كرد.
خود آقاي خاچيكيان كار كدام كار گردان را دوست داشت؟
سامول دل هيچكس را نمي شكست. مخملباف را خيلي مي پسنديد و «باي سيكل ران» را خودش مونتاژ كرده بود فيلم هاي مخملباف را دوست داشت. كيميايي كه دستيارش بود هر كدام را به اندازه خودشان احترام مي گذاشت و دوست داشت. هر بازيگري را كه در فيلم بازي مي كرد دوست داشت. فيلم را كه مي گفت مثل بچه هاي من هستند و بازيگران را هم دوست داشت مثلا ايرج قادري خيلي با استعداد بود و او را دوست داشت. خلاصه خيلي ها بودند خيلي ها با استعداد و بي استعداد ولي فكر نكنم كسي بوده باشد كه سامول دوستش نداشته باشد. با همه خوب بود و همه را دوست داشت در صورتي كه از خيلي ها ضربه خورده بود.
اينجا كتاب زيادي مي بينم. فكر مي كنم كه كتاب زياد مي خوانيد...
بله. من عاشق كتاب هستم كتاب هاي اينجا اكثرا مال سامول است خيلي از كتاب ها هم دراتاق ديگر هستند.
از شاعران فارسي زبان چه كساني را دوست داريد؟
من از شعرهاي شاملو خوشم مي آيد و كمي هم فروغ فرخزاد. البته شعر را زياد دوست ندارم. بيشتر دوست دارم رمان بخوانم. بيشتر از نويسندگان زن ايراني دوست دارم بخوانم.
كتاب خانم پيرزاد را خوانديد كه شخصيت هايش ارمني هستند؟
بله خواندم ولي خوشم نيامد. ايشان يك زندگي بسيار معمولي و پيش پا افتاده ارمني را كتاب كردند رفتارهايشان هم زياد شبيه رفتارهاي ارامنه نبود.
كتاب هاي ارمني و انگليسي زياد مي خوانم كتاب سياسي اصلا دوست ندارم سياست را هم دوست ندارم. بيشتر رمان دوست دارم كتاب ونويسنده اش خيلي مهم است. نثراثر خيلي مهم است.
قبلا مترجم هاي خيلي خوبي داشتيم، مثل آقاي قاضي، و چند نفر ديگر ذبيح الله منصوري كه تمام كتاب هايش را دارم. الان متاسفانه ترجمه ها اصلا خوب نيست. الان مثلا كتاب هاي گريشام را سه نفر ترجمه مي كنند از سه انتشارات ولي هيچكدام خوب نيست چهار جور هم دانيل استيل درآمده، بعضي كتاب ها هم تكراري است با اسم هاي مختلف. من شعرهاي سامول را هم خيلي دوست دارم سامول مدتي كه ممنوع الفعاليت بود مي رفت روزنامه «آليك» و كار مي كرد. نه براي پول، براي اينكه مشغول باشد. شب ها هم كه خانه بود داستان و مقاله مي نوشت «زخم شانه مسيح» را در آليك چاپ كرده بود با اسم مستعار «رازميك» داستانهايش ادامه دار بود. آن موقع آن قدرتلفن مي شد خانه ما براي اين داستان  ها براي اينكه نثرش به ارمني خيلي قشنگ بود.
به فارسي چي؟ نثر فارسي ايشان هم خوب بود؟
فارسي بيشتر سناريو نوشت، داستان ننوشت، سناريوها را هم حتما يك نفر بايد نگاه مي كرد براي اينكه الان من بايد ارمني فكر كنم و فارسي ترجمه كنم. من الان حرف مي زنم صحبت هايم عقب وجلو هست.
نه زياد. ما هم همينطور عقب وجلو حرف مي زنيم.
(مي خندد)

آدم برفي
000186.jpg
گفت وگوي ما در شب تولد حضرت مسيح(ع) انجام شد. سوال هميشگي را نمي پرسم. گمشده همه مهرباني است و شب تولد پيامبر مهرباني، بايد فقط از مهرباني گفت. اما وقتي از خانه بيرون مي آيم به ياد دوستي ارمني مي افتم كه مدت هاست نديدمش. خيابان هاي شانزده متري اول و دوم مجيديه پر از كاج شده است و من قدم زنان به سمت خانه مي روم. يك نفر صدايم مي كند، عجيب است آلفرد است كه به فكرش بودم. اينها كه گفتم بهانه است براي آنكه داستاني را تقديم هموطنان عزيز ارمني كنم به خصوص خانم روزالين و ادوين خاچيكيان و همچنين آلفرد كه بعد از مدت ها پيدايش كردم.
چشم هايش را كه با دو دكمه سياه ساخته شده بود، بست وسعي كرد روزي را به ياد بياورد كه يك كوهنورد تنها او را ساخت تا در سكوت كوهستان تنها نباشد. كوهنورد دو شاخه كاج را برداشته بود و آنها را با تكه اي طناب به شكل صليب به هم بسته و آنقدر برف جمع كرده بود كه آدم برفي بتواند تمام زمستان را تاب بياورد. بعد چادرش را برپا كرده بود و صبح روز بعد هم رفته بود. چشمش را باز كرد و به جاده اي كه كوهنورد از آن رفته بود چشم دوخت تا آمدن بهار را ببيند. بهار كه آمد آدم برفي از كوه سرازير شد و از جويبار كوچكي كه از حياط خانه كوهنورد رد مي شد، گذشت. صليب مانده بر كوه، كاج كريسمس شده بود.
آرش نصيري

«هدووو...»
مي گويد: «سامول رانندگي نمي كرد. ما تازه ازدواج كرده بوديم، هم سامول ماشين داشت و هم من. سامول از قبل راننده داشت. يعني قبل از آنكه زن بگيرد راننده گرفت. بعد از آنكه ازدواج كرديم راننده را جواب كرد و من رانندگي مي كردم. ما زياد شمال مي رفتيم، يكبار داشتيم مي رفتيم شمال، ادوين كوچك بود، يعني سه چهار سال داشت. سامول خيلي خوب داستان تعريف مي كرد. از خودش داستان در مي آورد. ما يك داستان ارمني داريم به نام «آرگ نازان» كه يك داستان تخيلي بچه گانه است. من رانندگي مي كردم ادوين توي بغل سامول بود و چرت مي زد. سامول هي مي گفت و مي گفت و شخصيت داستان بايد مي رفت آب حيات را پيدا مي كرد و مي آورد براي پدرش و وقتي فكر مي كرد ادوين خوابيده است، ساكت مي شد و ادوين، توي بغلش چشمانش را باز مي كرد و مي گفت: هدو... يعني: بعدش. سامول باز شروع مي كرد. از خودش يك چيزايي مي گفت و مي گفت و من مي مردم از خنده و تا دهنش را مي بست دوباره ادوين چشم هايش را باز مي كرد و مي گفت: هدو...
اصلا يادم نمي رود. ادوين سه سالش بود.»
ادوين خاچيكيان حالا پا جاي پاي پدر گذاشته است و كارگرداني مي كند. دو فيلم كوتاه ساخته و هم اكنون درگير فيلم سوم خود است.

«ويليام سارويان» را مي شناسيد؟
صحبت با يك كارگردان، خودش پشت صحنه است. پرداختن به زندگي كارگردان، پشت صحنه از پشت صحنه است. حالا ديگر كارگردان نيست با همسرش گفتگو مي كنيم. اين ديگر خيلي پشت صحنه تر است، اما حضور ساموئل خاچيكيان آنقدر ماندگار است كه مي توان حدس زد از گفتگو با همدم سي و پنج ساله اش شنيدني هاي بسيار به دست مي آيد. وقتي صحبت به جاهاي غمگين زندگي مرحوم خاچيكيان مي رسد فكر مي كنم كه بدكاري كرده ام گفتگو را به اينجا كشانده ام و خيلي كليشه اي عذرخواهي مي كنم: «ببخشيد، ناراحت  تان كردم» مي گويد:« نه فرقي نمي كند لحظه اي نيست كه ياد او نباشم.» سخت است اما خوبي قضيه اين است كه خاطرات بودن دركنار ساموئل بيشتر شيرين است مردي مهربان كه برعكس فيلم هايش اصلا ترسناك نبود. ساموئل خاچيكيان ( هر چند سامول «بر وزن ساحل» خاچيكيان درست تر است آنطور كه خانمش مي گويد) گويا شعرهم خوب مي گفت، حتي در دوراني كه نمي توانست كار كند در آليك داستان مي نوشت و آنطور كه خانم روزالين مي گويد البته بيشتر تحت تاثير قتل عام ارامنه، تلخ بود.مجموعه شعرها و داستان هاي ارمني ساموئل در مجموعه اي كه ترجمه آن چيزي در حدود «روياهاي آبي (يانيلگون) » مي شود، چاپ شده كه آنهم به همت يكي از دوستانش به نام   رهاهارونيان چاپ شده است. خانم خاچيكيان مي گويد: «آرزوي سامول چاپ اين كتاب بود.» البته لابد چاپ فارسي آن مدنظر آقاي خاچيكيان بود كه همسرش اينهمه در تقلاي ترجمه و چاپ آن است، اما هزينه ها بالاست و مشكلات زياد كه گفتن آن ظاهرا دردي را دوا نمي كند.
صحبت از كتاب شد، ازخانم خاچيكيان مي پرسم «ويليام سارويان» رامي شناسد؟ مي گويد: «آن عكس گوشه كتابخانه، آقاي سارويان است.» اما نمي داند كتابش ترجمه شده است. مي گويم: كتاب « نام من آرام است» اثر ايشان ترجمه شده و چه كتاب خوبي است، مي گويد: «راست مي گي؟» من هم راست مي گفتم.

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   حوادث  |   در شهر  |   درمانگاه  |   سفر و طبيعت  |
|  يك شهروند  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |