جمعه ۱ اسفند ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۳۱۴
ادبيات
Friday.htm

در همين نزديكي - ۴
شهر يخي
001671.jpg
بيژن مشفق
خوانديد كه محمود كه براي ادامه تحصيل به آمريكا رفته است، در يادداشت هايي از اوضاع آن جا، منيژه خواهرش را آگاه مي كند. از جمله كساني كه محمود گاه وبيگاه از آنان سخن مي گويد دختري است به نام «يلدا» كه با ديگر ايرانيان مقيم آن شهر كاملاً متفاوت است. در قسمت گذشته ديديد كه ماشين ياشار دوست قديمي محمود در سرماي بيست درجه زير صفر در خيابان خراب مي شود و آنان مجبور مي شوند وارد مغازه كوچكي شوند. اينك ادامه ماجرا:
همين طور داشتيم سربه سر خانم چيني مي گذاشتيم كه يكدفعه ياشار شانه ام را كشيد و گفت: «محمود! بايد بريم.»
- چي؟
- زود بريم.
- چي مي گي  تو؟
- اون جا رو نگاه!
به گوشه مغازه كه يك ميز كوچك و دو صندلي بود، اشاره كرد. روي يكي از صندلي ها يلدا خواهر حميد نشسته بود. او را غير از روز اول فقط يك شب كه خانه سيمين رفته بوديم ديده بودم. آن هم اتفاقي. از بيرون مي آمد. سرسري به همه مان سلام كرد و رفت طبقه بالا و تا ما آن جا بوديم ديگر پاين نيامد .يلدا هيچ وقت تو جمع ما نمي آمد. حرف هاي زيادي پشت سرش بود. بعضي ها مي گفتند مريض است، يعني از مخ مريض است. بعضي ها مي گفتند آدم خطرناكي است. شوهر آمريكايي اش دو سال پيش ناگهان گم شده بود. شايع بود كار خودش است و سر به نيستش كرده. عده اي هم مي گفتند هيچ چيزش نيست فقط دختر خجالتي اي است. خلاصه چهره خوبي ميان ما ايراني ها نداشت. هرچند گمان كنم او هم خيلي از ما خوشش نمي آمد. فكر كنم ما براي او زيادي پرسروصدا و الكي خوش هستيم.
يلدا داشت ما را نگاه مي كرد. ياشار زير لبي گفت: «بريم ديگه». زيرلبي جوابش را دادم: «حالا ديگه ما رو ديده، زشته». بعد به يلدا لبخند زدم و سرم را به نشانه سلام پايين آوردم. به خودم گفتم ما را تحويل نگرفت، مي رويم. هرچند تو آن سرماي استخوان شكن جايي را نداشتيم برويم. يلدا دختر لاغر و قدبلندي بود. همان دوباري كه ديده بودمش خيلي ساده لباس مي پوشيد،  برعكس  خانم هاي جمع ما كه به قول يكي از همكلاسي هاي ايرلندي ام كه مي گفت: خانم هاي ايراني هميشه طوري لباس مي پوشند و آرايش مي كنند انگار همين الان دارند مي روند عروسي. يلدا اما هميشه لباس هاي جين و ساده مي پوشيد. سرم را كه پايين آوردم يلدا با صداي تقريباً بلندي به فارسي گفت: «سلام! هوا خيلي سرده، نه؟!» داشت بستني اش را تمام مي كرد.
- شما نمي خوريد؟ تو اين هوا مي چسبه؟ من هميشه از اين مسخره بازي هاي آمريكايي خوشم آمده.
چشم هاي ياشار داشت از حدقه درمي آمد. من هم تعجب كرده بودم. شايد فكر مي كرديم اصلاً بلد نيست حرف بزنه. ياشار دست و پا شكسته گفت: «نه ما داشتيم رد مي شديم.» بعد رو به من گفت: «محمود، دير شده ها!» بعد من را كشيد به طرف در. يلدا بستني اش را تمام كرد و بلند شد و به سمت صندوق آمد. گفت: «اين طوري بيرون برويد يخ مي زنيد. ماشين تان هم كه خراب است.»
بدجوري بور شده بوديم. حتماً ما را بيرون ديده بود. ياشار لحظه اي ايستاد. اما بعد حركت كرد. يلدا پول بستني را حساب كرده بود و داشت به سمت در مي آمد. به ما كه رسيد گفت: «اين وقت شب به هيچ عنوان تعميركار پيدا نمي كنيد. بعيد مي دانم ماشيني هم پيدا كنيد كه تا خانه برساندتان. اگر دوست داريد مي رسانمتان. يعني راستش را بخواهيد چاره اي هم نداريد.»
حسابي از خود راضي به نظر مي رسيد. ولي خب راست مي گفت. چاره ديگري نداشتيم. ولي ياشار كله خرتر از اين حرف ها بود. عصباني گفت: «تشكر از بنده نوازي تان خانم! هر كاري باشد مي كنيم. مزاحم شما نمي شويم.»
يلدا سبك خنديد و گفت: «بله، بله، غرور مرد ايراني. حتماً خيلي زشت است كه يك ضعيفه كمكتان كند، ها؟! بياييد سوار شويد. نمي خواهم اگر يخ زديد، پشت سرم بگويند دختره عرق وطن پرستي نداشته و هموطن هايش را همين طوري وسط خيابان ول كرده است. آه خدا چقدر هم عاشق وطنم هستم. ياا... دنبالم بياييد!»
لامروت اصلاً هم ملاحظه نمي كرد. ياشار كه نزديك بود بپرد و يقه اش را بگيرد. اما خب چاره اي نداشتيم. نمي توانستيم تا صبح تو مغازه آن پيرزن چيني بمانيم كه همين حالاش هم داشت يك طوري نگاهمان مي كرد. اين بار من دست ياشار را كشيدم و دنبال خودم آوردم.

تا يلدا ما را به خانه رساند يك كلام هم حرف نزديم. فقط همان اول آدرس را داده بوديم. ماشينش يك بي .ام .و آخرين مدل بود. فكر كنم ياشار بيشتر از اين حرصش گرفته بود. من جلو نشسته بودم و ياشار عقب. يلدا همان اول يك موزيك كلاسيك غربي گذاشته بود. من كه از اين چيزها سر درنمي آورم مال كيست و اصلاً چي هست. جلوي خانه كه رسيديم، هنوز ماشين كامل نايستاده بود، ياشار در را باز كرد و از ماشين بيرون پريد و بي خداحافظي رفت. يلدا لبخند زد و گفت: «اين دوستتان خيلي غرورمند است، نه؟ اسمش چي بود؟»
- ياشار.
- آها! ياشار غرورمند. نمونه يك مرد ايراني. آه! ايران وطن من!
كم كم داشتم جوش مي آوردم! آرام گفتم: «شما از چيزي فرار مي كنيد؟» سرش را به طرفم برگرداند. متعجب گفت: «بله؟!» گفتم: «معلوم است كه داريد از چيزي فرار مي كنيد. ولي آن چيز حتماً وطنتان نيست. منتها چون مد شده، هر كس و ناكسي، چه ايراني و چه خارجي، رد كه مي شود يكي هم تو سر اين كشور بيچاره مي زند. شما هم كه يك كيسه بوكس مجاني گير آورده ايد. اما خب حتماً مي دانيد كه براي حمله به يك كيسه بوكس به كسي مدال نمي دهند. هرچند براي دفاع از آن هم مدال نمي دهند. ولي ديگر افتخار كردن به فحش دادن به وطن هم ديگر از آن حرف هاست.»
دهنم كف كرده بود منيژه! خودم باورم نمي شد يك نفر اين قدر بتواند عصباني ام كند. همچنان داشت گيج نگاهم مي كرد. بلافاصله گفتم: «به هر حال از محبتي كه كرديد خيلي متشكرم. اگر من و ياشار حرفي زديم كه شما را ناراحت كرد معذرت مي خواهم. بذاريد به حساب ايراني بودنمان.»
در را باز كردم و از ماشين پياده شدم. تو آن سرماي بي پير به سمت خانه دويدم. صداي يلدا را از پشت سرم شنيدم.
- آقا!
برگشتم. شيشه را پايين داده بود. ايستادم. چند لحظه نگاهش كردم. نگاهش به من بود اما حرفي نمي زد. در جا داشتم يخ مي بستم. حتماً او هم سردش بود. چند لحظه ديگر باز بي هيچ حرفي نگاهم كرد. بعد يكدفعه ماشين از جا كنده شد و رفت. اگر من پنج ثانيه ديگر آن جا ايستاده بودم بايد به جاي آدم يخي مي گذاشتنم توي سيرك. دويدم توي خانه.
خب منيژه خانم حتماً سرت را بدجوري درد آوردم. لابد اينقدر از سرما گفتم كه تو هم يخ زدي. معذرت. راستي بالاخره اين پوياي گردن شكسته آمد خواستگاري ات يا نه. مگر دستم بهش نرسد. فعلاً خداحافظ.
اوربانا - خيابان چهل و سوم

كازوئوايشي گورو و «شام خانوادگي»
خاطرات گمشده
001674.jpg

حسين ياغچي
كازوئوايشي گورو در سن چهار سالگي به همراه خانواده اش از ژاپن به انگلستان آمده و از آن زمان تا به امروز در لندن اقامت داشته است. چنين اتفاقي، از بعضي جهات، در تحليل آثار اين نويسنده، مهم به نظر مي رسد. چراكه به نوعي مي توان تلفيقي از فرهنگ آسياي شرقي و اروپاي غربي را در داستان هاي اين نويسنده مشاهده كرد. در واقع، ايشي گورو، نويسنده اي دومليتي است كه در آثارش هيچگاه تلاش نكرده كه برله يا عليه فرهنگ هريك از اين دو ملت موضع گيري كند. ضمن اين كه به طور ناخودآگاه سعي كرده تا تلفيقي از فرهنگ هريك از اين دو را در داستان هايش انعكاس دهد.
چنين روندي در نحوه داستان پردازي او هم قابل رديابي است. ايشي گورو به همراه نويسندگاني همچون سوزان هوواچ نسل داستان نويسان مدرن انگلستان را ايجاد كرده است. داستان نويسان مدرن انگليسي، ضمن اين كه وامدار سنت نويسندگان كلاسيك اين كشور بوده اند، از ادبيات نوين آمريكاي شمالي هم تاثير گرفته اند و با جمع اين دو، نسل جديد داستان نويسان انگليسي را شكل بخشيده اند. بايد توجه داشت كه ادبيات داستاني امروز انگلستان، با ادبيات داستاني ساير كشورهاي اروپايي متمايز است. البته چنين تمايزي، همواره در دهه هاي گذشته هم وجود داشته است. مثلاً زماني كه نويسندگاني همچون سيمون دوبوار در ادبيات فرانسه مطرح بوده اند، گراهام گرين و سامرست موآم هم با سبكي متفاوت در ادبيات داستاني انگلستان حضور داشته اند. ايشي گورو و ساير نويسندگان هم دوره اش هم اين راه را تداوم بخشيده اند. اما اين نويسنده در بعضي از جنبه ها با نويسندگان هم نسلش متفاوت است. ايشي گورو در عين وفادراي به وجوه داستان گويي انگليسي، از فرهنگ و تمدن شرقي و بالاخص آسياي شرقي استفاده كرده است. چنين جنبه اي البته اندكي غريب مي نمايد. چه، او در سن چهار سالگي به انگلستان آمده و بنابراين كمترين خاطره و تاثيري از فرهنگ ژاپني گرفته است. اما به نظر مي رسد كه ايشي گورو در سنين نوجواني و جواني به مطالعه عميق فرهنگ آداب و رسوم ژاپني پرداخته است. اين موضوع گذشته از آن كه در مصاحبه هايي كه از او خوانده ايم گفته شده، در شناخت دقيقش از فرهنگ شرقي - ژاپني هم وجود دارد. در واقع در آثار اوليه ايشي گورو، ميزان دلمشغولي او به فرهنگ ژاپني، كاملاً مشخص و عيان است. در آثار متاخر او نيز ردپاي اين دلمشغولي ديده مي شود اما از جنس ديگري است.
از طرف ديگر، خاطرات كودكي نقش مهمي در داستان هاي ايشي گورو ايفا مي كنند. اكثر شخصيت هاي اين داستان ها، همواره در روايت هايشان، گريزي به خاطرات كودكي شان مي زنند و بخشي از علل وقوع ماجراهاي رمان را در آن زمان جست وجو مي كنند. همان طور كه اشاره شد قسمت اعظمي از كودكي ايشي گورو در انگلستان بوده است. اما به هر حال دغدغه ها و دلمشغولي هاي او بسيار شرقي است. چنين پديده اي در خصوصيات شخصيتي اين نويسنده، بسيار جالب و حيرت انگيز به نظر مي رسد.
همچنين ايشي گورو در نوع داستان هاي كوتاهي كه نگاشته در رده نويسندگاني قرار گرفته كه از آنها تحت عنوان ميني ماليست نام مي برند. نويسندگاني چون ريموند كارور، شرلي جكسن، جان چيور و ... در اين رده مي  گنجند. البته چنين موضوعي در رمان هاي او مصداق ندارد. چه، نويسندگان ميني مال از نگارش رمان پرهيز كرده  اند و به همين خاطر از قرار دادن نام ايشي گورو در طبقه نويسندگان ميني مال پرهيز كرده اند.
كازوئو ايشي گورو در داستان كوتاه «شام خانوادگي» جنبه هاي مهمي از داستان پردازي خود را عيان كرده است. در اين داستان،  پسري پس از سال ها به خانه پدري اش بازمي گردد و شبي را همراه پدر و خواهرش مي گذراند. راوي داستان همين پسر است و هنگام روايت، بارها و بارها به خاطراتش از خانه پدري و حضور مادر مرحومش اشاره مي  كند. مثلاً در قسمتي از داستان به توصيف خصوصيات شخصيتي پدرش مي پردازد:
«پدرم مردي بود با قيافه اي پرابهت، آرواره اي استخواني درشت و ابروهاي مشكي تابدار. حالا كه به آن روزها فكر مي كنم مي بينم شباهت زيادي به چوئن لاي داشت، با اين كه خود او از چنين تشابهي حتماً خوشش نمي آمد، چون به خصوص به خاطر خون خالص سامورايي كه در رگ هاي خانواده اش جاري بود به خودش مي باليد. حضور او روي هم رفته به يك گفت وگوي با فراغ بال ميدان نمي داد و طرز عجيب و غريب اظهارنظر كردنش كه مثل اين بود كه با بيان هر مطلبي حرف آخرش را زده است وضعيت بهتري ايجاد نمي كرد. در واقع، آن روز عصر كه روبه روي او نشسته بودم از دوران كودكي به يادم آمد از زماني كه او به خاطر اين كه «مثل پيرزن ها پچ پچ كرده بودم» چندين بار زده بود توي سرم. از وقتي كه در فرودگاه از راه رسيده بودم مكث هاي طولاني چاره ناپذيري درگفت وگو وقفه مي انداخت۱ »
001668.jpg

راوي در اين قطعه از داستان، جهت توصيف ويژگي  هاي شخصيتي پدرش به گذشته او پناه مي برد و از طريق تصويري كه از گذشته در ذهنش وجود داشته به تشريح اوضاع و احوال روحي پدرش مي پردازد. اما ايشي  گورو در اين داستان از يك تمهيد مشهور (كه مختص خودش است) استفاده مي      كند. اين تمهيد در رمان هاي اخير او به شكل كمال يافته تر وپخته تري ديده شده است. ايشي     گورو در ابتداي داستان با ذكر نكته  اي ابهام آميز، تعليقي در خواننده ايجاد مي كند تا به اين وسيله به خواندن ادامه داستان تشويق شود. در ابتداي داستان شام  خانوادگي، راوي به نكته اي اشاره مي كند كه همان تعليق را در خواننده برمي  انگيزد:
« فوگو يك جور ماهي     است كه در ژاپن، در سواحل اقيانوس آرام مي گيرند. اين ماهي براي من منزلت مخصوصي دارد، چون مادرم با خوردن همين ماهي مرد. زهر اين ماهي در غده هاي جنسي اوست، داخل دو كيسه نازك. وقت آماده كردن ماهي، اين كيسه ها را بايد با احتياط برداشت، چون كوچكترين ناشي گري سبب مي شود كه زهر به داخل رگ ها نشت كند.»
چنين اطلاعاتي، زماني براي خواننده از اهميت ويژه برخوردا ر مي شود كه او مي فهمد راوي و خواهر و پدرش در حال خوردن ماهي هستند. ماهي اي كه شايد فوگو باشد. در رمان مهم ايشي گورو با نام «بازمانده روز» چنين تمهيدي از جنس ديگري به كار رفته است. استيون، خدمتكاري كه به تازگي اربابش عوض شده، به سفري تفريحي مي رود تا از اوضاع و احوال همكار سابقش اطلاع پيدا كند. نحوه مواجهه استيون با اين همكار سابق در طول رمان، كنجكاوي هاي زيادي را در خواننده برمي انگيزد. اگرچه به مانند ساير داستان هاي گورو به فرجام و نهايت مشخصي هم نمي رسد.
شايد بتوان مهم ترين ويژگي داستان هاي كازوئو ايشي گورو را در اهميت حفظ خاطرات گذشته دانست. شخصيت هاي رمان هاي او، همواره گمشده اي در گذشته دارند و در طول داستان سعي مي كنند تا اين حلقه مفقوده را بيابند. حلقه مفقوده اي كه شايد بيش از همه در زندگي نويسنده وجود داشته باشد و ما فقط اندكي از آن را در راويان داستان هايش مي بينيم.
۱ - لاتاري، چخوف و داستانهاي ديگر، ترجمه جعفر مدرس صادقي.

خواندني ها
001656.jpg

خورشيد مسي
شاعران سياهپوست
گردآورنده: پاول برمن
مترجم: سامان صالحيان
ناشر: موسسه انتشاراتي گلباران مهر
پاول برمن در مقدمه كتاب شاعران سياهپوست مي نويسد: اين مجموعه، اشعار شعراي انگليسي زبان و سياهپوست آفريقا و ايالات متحده آمريكا را در برمي گيرد. تاريخ تولد شاعران مبناي ترتيب شعرهاست كه به نظر مي رسد روش مناسبي براي اين قبيل كتابها باشد.
هدف اصلي اين مجموعه شعر، آن است كه نشان دهد نويسندگان سياهپوست با پيش زمينه هاي جغرافيايي و اجتماعي مختلف، نسبت به آنچه تجربه سياهپوست ها خوانده شده، چه واكنشي از خود نشان داده اند. اين پرسشي است كه پاسخ روشن و كاملي به آن داده نشده است. از اين رو سعي كرده ام پاسخ هاي مختلف را همراه با دلايل و اطلاعات كافي ارايه كنم تا خواننده علاقه مند بتواند آنها را ارزيابي كرده و پاسخ را بيابد.
«كانتي كالن» شاعر سياهپوست در بخشي از اين كتاب، شعري با نام «ميراث » دارد كه ابتداي آن چنين است:
آفريقا براي من چيست؟
خورشيد مسي يا درياي سرخ
ستاره جنگل يا راهي از ميان جنگل
مردي جسور و قوي يا پادشاهي سياه
زنهايي كه من از ايشان زاده شدم
وقتي پرندگان عدن آواز مي خواندند؟
سه قرن مي گذرد از آن چيزهايي كه پدرانش دوست مي داشتند
درختان ادويه، درخت دارچين
آفريقا براي من چيست؟
همچنين ريچارد رايت در شعري به نام «در برف» احوالات پسركي سياهپوست را شرح مي دهد:
در برفي كه مي بارد
پسري خندان
كف دست هاي خويش را بيرون نگه مي دارد
تا سفيد شوند.

دارودسته هاي نيويوركي 
فيلمنامه: هربرت ازبري ـ مارتين اسكورسيزي
001659.jpg

مترجم: مهدي چالاك
ناشر: موسسه فرهنگي سناءدل
مارتين اسكورسيزي، فيلمساز صاحب سبك آمريكايي در فيلم دارودسته هاي نيويوركي  به روايت بخشي از تاريخ شهر نيويورك مي پردازد و حال و هواي حاكم بر اين شهر را از ديد طبقه عامي آن توضيح مي دهد.
بيروني ـ خيابان و ميدان بهشت ـ شب:
شب گرمي به نظر مي رسد و خيابان پر از مردم و رهگذران است. بعضي از مردم براي رسيدن به هواي تازه در راهروها خوابيده اند. جك مولراني خوشحال در جلوي گروهي از بالاشهري هاي نگران به راه افتاده و پشت سر آنها مردان و زنان ديده مي شوند.
جك: عاليجناب بروت گفت كه شمارو از اين وضعيت نگران كننده بيرون بيارم.
شهروند: البته، هيچ چيز مهم نيست، جز سلامتي ما.
جك: با وجود من، همه توي ميدون بهشت احساس راحتي مي كنند.
او به آن طرف خيابان نگاه مي كند كه يكي از گاري هاي آقاي بارنت باف به وسيله گروهي كشيده مي شود.
گاري بشكه هاي بزرگي را با خود حمل مي كند كه روي آنها با رنگ هاي متنوعي نوشته شده: «داروهاي ضدطاعون... خدمات تاماني» در حالي كه واگن به حركت خود ادامه مي دهد، گروهي از ساكنان شيلنگ بشكه ها را باز مي كنند و دارو سراسر خيابان را فرامي گيرد.

داستان هايي از فردوسي
جمشيد
001662.jpg

محمدحسن شهسواري
در بخش هاي پيشين ديديد كه اول پادشاه عالم، كيومرث بود. پس از وي هوشنگ نوه او بر تخت نشست و پس از وي فرزندش، طهمورث ديوبند. طهمورث بدين سبب ديوبند نام گرفت كه در جنگي سترگ ديوان را به بند كشيد و آنان را فرمان بردار خويش كرد. اينك ادامه ماجرا:
پس از طهمورث ديوبند، جمشيد، فرزندش بر تخت نشست. بر جانش به راه و رسم نياكانش، گسترش داد و عدل و آباداني نقش بسته بود. در سايه پادشاهي وي ديوان و مرغان و پريان و آدميان در كنار يكديگر به آسودگي زندگي مي كردند. جمشيد هم پادشاه بود و هم موبد (روحاني). او به خويش و به مردمان يادآوري كرد كه كارش روشنايي بخشي و دادگري و نيز آبادگري است: بدان را زبد، دست كوته كنم / روان را سوي روشني ره كنم. نخست آلات جنگي را پديد آورد و به سربازان سپرد. سپس آهن را ذوب كرد و از آن زره جنگي ساخت. از اين زره هاي بافته شده از آهن هم درع (زره براي انسان ها) پديد آورد و هم «برگستوان» (زره اسب و فيل).
پنجاه سال بدين گونه حكمراني كرد. پس از آن انديشه ساختن لباس كرد كه مردمان زمان نبرد يا زمان بزم لباس ويژه آن را بپوشند. از كتان و ابريشم و پشم لباس هاي زيباي ديبا و خز فراهم آورد. تمام مراحل كشت و بافت را نيز به ديگران آموخت. پس از آن به فكر نوآوري هاي ديگر افتاد: چون اين كرده شد، ساز ديگر نهاد / زمانه بدو شاد و او نيز شاد.
پنجاه سال ديگر نيز گذشت. جمشيد بر اين انديشه همت گماشت تا مردمان را گروه گروه كند. گروه اول «آموزيان» بودند كه پرستش كنندگان ايزد توانا بودند. آنها را جدا كرد و براي پرستيدن و نيايش آنان را به كوهستان برد: بدآن تا پرستش بود كارشان / توان (سجده) پيش روشن جهان دارشان. گروه ديگر جنگاوران بودند كه فروزنده كشور و لشگر هستند. نام اين گروه «نيساريان» بود: كز ايشان بود تخت شاهي به جاي / وزايشان بود نام مردي به پاي. گروه ديگر كشاورزان بودند كه تمام جهانيان بر آنها سپاس گذارند: بكارند و ورزند و خود بدروند / به گاه خورش سرزنش نشنوند. اين گروه آزادمرداني هستند كه گوش به صداي بي كاره ها نمي دهند و كاهلي را فراموش كرده اند. گروه ديگر «آهنوخوشي» نام داشتند كه همان صنعتگران هستند.
پنجاه سال ديگر نيز بدين منوال گذشت. گروه هاي مختلف هر كدام را به اندازه و وزن خود پايگاه داد و راه رسم هركدام مشخص كرد. ديوان را نيز فرمان داد تا خاك ها را درون آب ريزند و از آن گل پديد آورند. پس از آن خشت پديد آورد و ديوان را فرمان داد تا از خشت و سنگ و گچ براساس اصول مهندسي خانه سازند. همچنين گرمابه و كاخ هاي بلند.
زماني بعد از سنگ خارا و از زمين گهرهايي مانند ياقوت و بيچاده (كهربا) و نقره و طلا بيرون كشيد. پس از آن به فكر عطريات و بوي هاي خوش افتاد: دگر بوي هاي خوش آورد باز / كه دارند مردم ببويش نياز. عطرياتي مانند كافور و مشك، عود، عنبر و گلاب. سپس دانش پزشكي و درمان را پديد آورد. پس از آن: گذر كرد از آن پس به كشتي در آب /
زكشور به كشور برآمد شتاب.
پنجاه سال ديگر گذشت و جمشيد با آن همه نيكي و دادگري و نوآوري كسي برتر از خويش نديد. او يقين كرده بود كه تمام هنرها و نيكي ها از خرد پديد مي آيد.
001665.jpg

او همچنين مي دانست كه فرمانروايان ايران از روزگاران پيشين تا روزگاران پسين اگر به فكر نام نيك هستند مي بايست به مردمان خدمت كنند. پس از اين كارهاي شگرف در بهترين جاي كشور تخت سترگي براي خويش ساخت. تختگاه چنان شكوه و عظمتي داشت كه مردمان را به شگفتي واداشته بود. زماني كه تختگاه به اتمام رسيد از سرتاسر جهان مردمان بر گرد تخت او جمع شدند و گوهرهاي فراواني بر او نثار كردند. آن روز را روز نو خواندند. آن روز روز اول فروردين ماه بود و همه بزرگان آن را گرامي داشتند: چنين روز فرخ از آن روزگار / بمانده از آن خسروان يادگار.

|  ادبيات  |   ايران  |   جامعه  |   دهكده جهاني  |   علم  |   كاغذ اخبار  |
|  ورزش  |   هنر  |   صفحه آخر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |