يكشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
ادبيات
Front Page

نگاهي به رمان «حياط خلوت» نوشته  فرهاد حسن زاده
در خلوت ذهن
006888.jpg
روح الله مهدي پورعمراني
«ماريو وارگاس يوسا» زماني گفته بود: «من، آثار نويسندگاني را دوست دارم بخوانم كه مرا از محيط خود، از مسائل خود دور مي كنند و در دنياي تازه  خود مي نشانند. دنياي تازه اي كه سرانجام سبب مي شود در سايه  آن، من دنياي خود را كشف كنم. واقعيت هاي محيط، از هم گسيخته اند، نظمي ندارند. اما هنگامي كه به صورت داستان ارائه مي شوند، نظم مي يابند. هر چه ساختار رمان، منسجم تر باشد، درك دنيايي كه نويسنده قصد القاي آن را دارد، بهتر صورت مي گيرد.»
فرهاد حسن زاده، پس از سال ها داستان نويسي در حوزه كودك و نوجوان، با نگارش رمان «حياط خلوت» به جمع داستان نويسان دوگانه نويس پيوست. وي با پيش درآمد كارش نشان داد كه توانايي آزمودن عرصه ها و حوزه هاي تخاطبي را دارد. حياط خلوت از نظر ساختار روايي از ويژگي هايي برخوردار است كه عبارتند از:
الف- پيوستار
فصل هاي رمان با شگرد نويي با هم پيوند خورده اند. داستان نويس، اين كار را با ساخت گزاره هايي كوتاه همراه با فعل هاي حركتي- اسنادي انجام داده است:
[شريفه كه آمد، آشور خواب بود...] (آغاز فصل اول)
[منشي كه آمد، فريدون خواب بود...] (آغاز فصل دوم)
[همايون كه آمد، طوبي خواب بود...] (آغاز فصل سوم)
[مرتضي كه آمد، حسن خواب بود...] (آغاز فصل چهارم)
[شاهد كه آمد، شريفه با چشم هاي نيمه باز زل زده بود به انتهاي حياط كه در تاريكي شناور بود] (آغاز فصل پنجم)
 [مهماندار كه آمد، يدالله سرش را چسبانده بود به ديواره خنك هواپيما وچشم ها را بسته بود] (آغاز فصل ششم)
در اين گونه آغازيه ها، صرف نظر از حفظ جنبه هاي پيوستاري پاره هاي واقعيت، نوعي پرتاب شدگي به دل و بطن رويداد و در نتيجه نوعي كشش و تعليق در ذهن مخاطب پديد مي آيد. فايده ديگر اين نوع رفتار روايي در داستان، جستن بهانه براي پي رفت روايت است. اين روند در صورتي پذيرفتني خواهد بود كه طبيعي و منطقي باشد.
در رمان «حياط خلوت» فاصله ميان واقعيت هاي بيروني و خواننده،  به حداقل خود مي رسد. يعني خواننده در دل واقعيتي كه رمان، قصد القاي آن را دارد، قرار مي گيرد. حسن زاده، به نوعي خواننده خود را بدون هيچ گونه پيش زمينه و جهت دهي ذهني به ميان متن و ماجرا، پرتاب مي كند.
ب _ رعايت حقوق مخاطب
رمان نويس، اطلاعات مورد نياز مخاطب را در طول متن و در فصل هاي كتاب، توزيع و منتشر كرده است. در هر فصل، آدم شناسي با شگردي كه گفته شد، تمهيد شده است:
[آشور- قهرمان كليدي رمان _ به علت حواس پرتي ظاهراً گم شده است. شريفه _ خواهر آشور _ در بيمارستان كار مي كند. آشور، سي ساله، فرزند سرايدار مدرسه و از جنگ زخمي بر تن و روان دارد.]
در فصل هاي ديگر، آرام آرام متوجه مي شويم كه همايون در تهران زندگي مي كند و شريفه را دوست دارد. او داستان مي نويسد.
مرتضي براي كار به ژاپن رفته و يداله در تبريز است و جاسم، فيلم مي سازد...
رمان نويس، مانند ظهورگر فيلم عكاسي، خوانندگان و مخاطبان را به تاريكخانه عكاسي فرامي خواند، با ظرافتي ويژه، فيلم عكاسي را درون تشت داروي ظهور مي اندازد، رفته رفته سايه روشن هاي عكس شكل مي گيرد و بينندگان با يك قطعه عكس كامل روبه رو مي شوند.
نويسنده، واقعيت هاي پاره پاره را با نظمي دلخواه و رفت وآمدهاي زماني در سراسر متن مي چيند و با نظام خاص اطلاع رساني نابهنگام و موضعي، اين حق را به مخاطب مي دهد كه با توانايي و تجربه  ذهني خود، واقعيت هاي گسسته را به هم آورد و كليتي يگانه را بسازد.
دريافت هاي مخاطب از متن، از طريق موقعيت هايي است كه به وسيله ديالوگ ارائه مي شود. بار بياني داستان،  بر دوش دو عنصر «روايت» و «ديالوگ» نهاده شده است.
با آنكه گزارمان روايت، كوتاه است و نويسنده در جايگاه يك راوي از جمله هايي موجز استفاده كرده ولي تصاوير موجود در زمان،تصاويري كوتاه و كولاژ مانند نيستند. در آغاز فصل دوم مي خوانيم:
[منشي كه آمد، فريدون خواب بود. نه سنگين، لب مرز بيداري. از صداي آهنگ ملايم كفش هاي منشي كه شبيه تقه هاي توپ پينگ پونگ بر ميز بود، بيدار شد. سردش بود، سرد و كرخت و ...]
[تاب آورد، نبايد پلك مي زد، نزد ...] (ص ۱۶۵)
حتي در گزاره هاي به نسبت بلند مدت، نوعي شاعرانگي و موسيقي وجود دارد كه اطناب جمله ها را براي خواندن، آسان مي سازد:
[باد تندي وزيد، افتاد تو شاخه هاي درخت هاي بيد و ميموزاي حاشيه حياط، چرخيد و افتاد تو عرض پرچم و بازِي اش داد، افتاد توحجاب موهاي شريفه و لبه شال را از شانه اش جدا كرد. افتاد تو موهاي بلند و پريشان همايون و ريخت بر پيشاني اش. همايون پنجه به موها كشيد و سيگاري تعارفش كرد. «تو خيلي شكسته شدي آشور!» (ص ۹۸-۹۷)
ج _ منظرگاه
در نگاه نخست، راوي داناي كل احساس مي شود ولي پي رفت داستان، نشان مي دهد كه داناي كل در يك نفر _ مثلاً در نويسنده يا در يكي از آدم هاي داستان _ خلاصه نمي شود، بلكه در سطح همه شخصيت ها، توزيع مي شود. به همين جهت ،در روايت هاي اين رمان، مداخله گري از سوي راوي يا نويسنده اي مقتدر، صورت نمي گيرد .
د- تمهيداتي براي گذشته نمايي
سفر ذهني مخاطب و خواننده به گذشته آدم هاي رمان از طريق «خودروايي» شخصيت ها صورت مي گيرد. در ديالوگ هاست كه گذشته آدم هاي داستان ورق مي خورد.
در فصل پنجم، نويسنده با ورق زدن آلبوم عكس آشور، گذشته آشور را به نمايش مي گذارد. در آلبوم، خوانندگان و مخاطبان با چشم خواندن، عكس هايي از آشور را تماشا مي كنند:
- آشور با كت مخمل و كراوات راه راه، آشور در كنار تيم هندبال مدرسه، آشور در صحنه تئاتر، آشور در حال مطالعه كتاب، آشور در حال راهپيمايي (اين قطعه عكس به طريق سياه و سفيد برداشته شده است!)، آشور در حال آموزش نظامي، آشور در حال جنگ، آشور در كنار توپ، آشور در كنار تانك، آشور در كنار همرزمان ...
همه اين آدم ها، سال ها پيش، در يك محل زندگي مي كردند و همكلاسي بوده اند و دوران انقلاب و جنگ و آوارگي و تبعيد طبيعي و خودخواسته را پشت سرگذاشته اند. حالا پس از سال ها _ آن هم با نقشه شريفه _ دور هم جمع  شده اند تا در مورد گم شدن آشور چاره جويي كنند. آشور گم نشده ولي جواني و زندگي آشور و آدم هاي رمان _ در حقيقت _ گم شده است. رفقاي بازيافته در پستوي خاطرات شان، رويدادهاي دوران انقلابي گري و تعلقات ذهني و انديشگي و گرايشات سياسي خود را برملا مي كنند.
نويسنده رمان، همان گونه كه ماريو وارگاس يوسا مي گويد، كوشيده با بهره گيري از ابزارها و عناصر آفرينش داستان، واقعيت هاي پاره پاره را تحت نظم درآورده و كليتي تاريخي _ واقعي _ فراواقعي فراهم آورد.
گذشته نمايي، بيش از همه، در فصل هاي هشتم و نهم كه درازترين فصل هاي كتاب به شمار مي آيند،  صورت گرفته است.
نويسنده، در اين فصل ها، آنچه را كه بر آبادان و آدم هايش گذشته، از راه يادآوري خاطرات، بازنمايي مي كند.
رمان نويس، در جاي جاي متن، از زبان آدم ها، گفت وشنيدهايي را رد و بدل مي كند كه گاهي فكاهه اند و خنده بر لب هاي آدم هاي داستان، خواننده و مخاطب مي نشانند، ولي در حقيقت گريه اند. آميزه اي از طنز و تراژدي.
اساساً طنز و تراژدي، دو روي يك سكه اند. اين دو رويكرد روايي و زباني، در جاهايي در كنار يكديگر قرار مي گيرند. در جاهايي به همديگر تبديل مي شوند و در جاهايي هم در هم ادغام مي شوند. خنده اي از سر درد و گريه اي كه خنده دار است.
نويسنده صحنه هاي شاديانه را در برابر صحنه هاي غمگنانه مي گذارد.
رمان در عين كامل بودن، جوانب ايجاز را رعايت كرده و به خاطر بداعتي كه در ساخت و نوع روايت پيوستار آن وجود دارد، خواندن بي وقفه متن را براي خواننده آسان و امكان پذير مي سازد.

نگاهي به زندگي و آثار ژوزوئه كاردوچي
شاعر، محقق و منتقد ايتاليايي و برنده جايزه نوبل
جايزه اي براي تغزل
شعرهاي تغزلي در كشور ما جايگاه برجسته اي دارد. همه آنهايي كه اندك آشنايي با شعر دارند، تغزل را شعري مي دانند كه خوانندگان از خواندن آن لذت مي برند. اين وضع را مي توان در كشورهاي ديگر نيزديد. ادبيات جوامعي كه از پيشينه تاريخي درازمدتي برخوردارند، بيش از كشورهاي ديگر با تغزل درآميخته است و اين موضوع ريشه دار بودن چنين شعري را نشان مي دهد. جايزه نوبل ادبيات هم به اين موضوع توجه خاصي داشته و شاعران بسياري را مي بينيم كه به دليل نيروي قدرتمند تغزل صاحب اين جايزه شده اند. ژوزوئه كاردوچي نخستين ايتاليايي است كه جايزه نوبل را از آن خود كرد. تغزل او علت اصلي در اهداي جايزه بوده است. گذري بر زندگي و آثار او را مي خوانيم.
006885.jpg

«ژوزوئه(جوسه) كاردوچي» شاعر، محقق و منتقد ايتاليايي در ۲۸ ژوئيه ۱۸۳۵ در «والدي كاستلو» در «توسكاني» به دنيا آمد. با پايان تحصيلاتش در «پيزا» ، مدتي به تدريس پرداخت. مدتي نيز به روزنامه نگاري مشغول بود و در ضمن روزنامه نگاري و كارهاي ديگر دائماً مشغول نوشتن بود. از سال «۱۸۶۰» ، «۱۹۰۲» كرسي استادي بخش ادبيات دانشگاه بولونيا را بر عهده داشت. پدر كاردوچي از انقلابيون «كاريوناري» بود و «كاردوچي» احساسات جمهوري خواهي و آزادي خواهانه را از پدر به ارث برد. وي در اشعار خود، با شور و شوق، از «ديزور جيمنتو» يا جنبش اتحاد و آزادي ايتاليا سخن مي گفت و با شدت تمام از سبك كلاسيسيسم پيروي مي كرد و معتقد بود كه «رومانتيسيسم» و مذهب كاتوليك باعث تضعيف ايتاليا شده است. مشهورترين سرود او سرود شيطان (۱۸۶۵) نام دارد كه در آن شيطان كه نمادي از علم و پيشرفت بشر است، در مقابل خطا و خرافات مي ايستد. البته، بعدها نظرات «كاردوچي» تغيير كرد و به تمجيد پادشاهي جديد ايتاليا و مذهب پرداخت. او در ۱۸۹۰ سناتور شد و نخستين ايتاليايي بود كه نوبل ادبيات را دريافت كرد. كاردوچي كه پسر يك پزشك روستايي بود به اتهام «كاربونارو» (عضويت در يك جبهه مخفي آزاديخواه) راهي زندان شد و همين حادثه بود كه از شاعر يك جمهوريخواه ساخت. آرزوي او كرسي استادي زبان يوناني بود كه به خاطر عقايدش از او دريغ شد. ليكن در سال ۱۸۶۰ در بيستوتيا استاد زبان يوناني و از سال ۱۸۶۱ تا ۱۹۰۳ در «بولنا» استاد ادبيات ايتاليا بود. در سال ۱۸۹۰ كه سناتور شد به عنوان يك شاعر سياسي شهرت بسيار يافت. او در آثارش به تقليد از شاعران محبوب كلاسيك هوراس و پترارك، گذشته قهرماني ايتاليا را تحليل مي كرد. كاردوچي عليه يوغي كه- به عقيده او- كليساي كاتوليك بر انسانها نهاده بود مبارزه و جنگ براي آزادي و اتحاد ايتاليا را تشويق مي كرد.
آكادمي علوم سوئد، به پاس نه تنها فضل و دانش سرشار و تحقيقات منتقدانه اش بلكه به ويژه براي قدرداني از توان هنري و تازگي سبك و توانايي غزلسرايي، كه وجه بارز آثار شعري اوست،  اين جايزه را به وي اهدا كرد.
«جورسه كاردوچي» به روز ۱۶ فوريه ۱۹۰۷ در شهر بولونيا يك سال پس از دريافت جايزه نوبل در ۷۲ سالگي درگذشت و با مرگ زودهنگام خود بلافاصله پس از دريافت جايزه به شكلي غم انگيز آكادمي سوئد را مورد سرزنش و شايد مورد تمسخر قرار داد. گرچه او هرگز مانند بسياري از نوبل بگيران با فقر و بي چيزي دست و پنجه نرم نكرد اما دست كم مي توانست سالهاي بيشتري را با لذت جادويي اين جايزه بزرگ زندگي كند. آكادمي سوئد انتخاب ژوزوئه (جورسه) كاردوچي را اين گونه اعلام كرد: «نه تنها براي بزرگداشت دانش محيط و آثار تحقيقاتي انتقادي او، بلكه بيش از هر چيز براي ستايش توانايي آفرينش، تازگي سبك و نيروي تغزلي، كه شاهكارهاي شعري اش را برجسته كرده است.»
آثار مهم او عبارتند از:
دوران جواني (۱۸۵۷)، در ستايش شيطان (۱۸۸۱)، خشم،پيستويا، نهضت كارگران معدن زغال سنگ.
«دره آرنو»
اي تپه هاي توسكاني، زادگاه شعر من
ديگر شما را من
هرگز نظاره نخواهم كرد.
در سايه هاي نرم درختان غار- در زير آسمان كبود
آنها آرميدند- تا دلي در ميانشان سرد نگردد
اشكهاي گرم فرومي چكد.
چه اميدهاي پاكي ما را
زماني پيش برمي انگيخت
و چه سان ما در تلاش سرمست جواني
با كوبش آزاد بالها
به سوي آينده پرواز مي كرديم.
اينك زندگاني من
ميان خاك كتابها، افسرده مي شود
و او كه از رؤياهاي شكوفايي اش، جدا گرديد
در زير چمنها خفته
و ارزاني كرمهاست.

|  ادبيات  |   اقتصاد  |    اجتماعي  |   انديشه  |   سياست  |   ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |