سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۳
از ارتفاع عرياني درخت ها
006975.jpg
طرح:محمد توكلي
قربان بهاري
از ارتفاع عرياني درخت ها
آخرين برگ اين درخت كه بيفتد
زمستان از راه رسيده است
زمستان كه از راه برسد
لك لك  ها پريده اند و پاهاي بلندشان را در آبهاي ديگر جهان...
و تنها لك لك ها مي دانند
تمام آبهاي جهان
عصاره تلخي دارند از دل كندن
تنها لك لك ها
كه پاهاي درازي دارند و
زمستان كه از راه برسد
پريده اند
از ارتفاع عرياني درخت ها
پرسه در ناخودآگاه شما
از روي سرفه ام چهار بار مي نويسم و تخته مي كنم به ديوار اتاقتان
- براي آنها كه مي آيند و مي نشينند
و يا آنها كه مي چرخند و خلاصه مي شوند _
حالا هر وقت شقيقه تان را بتكانيد
سراغ مرا گرفته ايد
سراغ دست هايم را كه وجبيده اند زمين را و رسيده اند  به كتاب هاي جغرافيا
از قطب تا استوا
از مدار فلان تا پرسشي ساده
از روي سرفه ام چهار بار مي نويسم و تخته مي كنم به ديوار اتاقتان
و آرام  آرام
پريشان مي شود ذهن اتاق
از صدايي كه مي پيچد
- سؤال تازه اي كه طرح مي شود _
و كلافه اي كه مي خندد به چهار گوشه اين اتاق
امينه دريانورد
شوق جسماني مرغان مهاجر دارم
نه فقط باغچه، يك مزرعه دارم در آب
و در انديشه كه جز خود چه بكارم در آب
شده ام چرخه اي از بارش و تبخير ،همين
صبح برخيزم و شب باز ببارم در آب
حسرت گرته ي خاكي به ضميرم مانده است
بس كه شستند به وسواس، غبارم در آب
آب يعني من و هر گمشده بي آمار
واي از آنگاه كه خود را بشمارم در آب
شوق جسماني مرغان مهاجر دارم
لاك پشتانه اگر زيست تبارم در آب
آسمان باز مرا سهم خودش خواهد ديد
گرچه آماده ترين است مزارم در آب
آب هستي ست و من هستم و حرفم اين كه
فرصتي نيست كه حرفي به لب آرم در آب
تنهاتو
برقص تا كه برقصد تمام من با تو
ببين به تجربه من خسته مي شوم يا تو
من و تو لنج به توفان رسيده ايم، برقص
خيال كن كه منم، من غريق و دريا تو
چه ناگهاني از اين اتفاق شيرين تر
مرا كه راه نجاتي نمانده- اما تو-
دوباره آبي و آرام مي شوي فردا
و هم جزيره!  چه زيباست اين كه فردا تو
كنار اسكله  لنگر گرفته باشي، من
بپرسمت كه چه كردي چه كردي آيا تو
كه من، مني كه به ساز زمان نرقصيده است
چه بي مضايقه رقصيده با تو تنها تو
مريم آريان
خدايا لااقل زيبا بميرم
و با خود گفت چون حوا بميرم
براي اولين آقا بميرم
تمام روز مادر فكر مي كرد
كه من دنيا بيايم يا بميرم
همه گفتند جوجه اردك زشت
خدايا لااقل زيبا بميرم
دلم از كودكي هم مرگ مي خواست
دلم مي خواست تا ده تا بميرم
مرا يك روز راحت مي گذارند
كه زير خاك ساعت ها بميرم
بچه ها جمله بسازيد
باد با خود همه ي خاطره ها را آورد
حال اين شاعر بي حوصله را جا آورد
باد با خود همه ي خاطره ها را از يك
دفتر مشق چهل برگ به اين جا آورد
و صداي تو كه در خاطره ها مي پيچيد:
بچه ها جمله بسازيد همه با «آورد»
من نوشتم غم نان را، غم نان را هر شب
جسد بي رمق و خسته ي بابا آورد
آه امروز چه بسيار شباهت دارم
به همان بغض فروخورده كه بالا آورد
يك نفر جيغ زد و نيمه شب هشتم تير
شعر را مثل خودم مرده به دنيا آورد
سيدمحمد باباميري
چهار صورت قبر
مدينه،  مادر تنها، چهار صورت قبر
عزيز حضرت زهرا چهار صورت قبر
نشسته اند شبيه چهار سنگ صبور
غم تو را به تماشا چهار صورت قبر
و قطره قطره فرو مي خورند در دل خود
تمام اشك غمت را چهار صورت قبر
مدينه مانده كه اين چيست در كنار بقيع
چهار پاره ي دل يا چهار صورت قبر
براي عقده گشودن در اين مصيبت سخت
بهانه ات شده تنها چهار صورت قبر
تو را نمي برد از ياد تا هميشه ي درد
بقيع خاطره ها با چهار صورت قبر
وحيد عيدگاه
پس از هجوم نگاه تو
چقدر شيفتگي دل شكستگي دارد
طناب همدلي از هم گسستگي دارد
پس از هجوم نگاه تو لشگر دل من
در اتحاد خودش هم دودستگي دارد
به راه عشق شما ايستادن آسان نيست
هزار مرتبه در خون نشستگي دارد
تو در نگاه، چه داري كه شعر گفتن من
فقط به حالت چشم توبستگي دارد
مرا قبول كن اي خوان هفتم خوبم
شكست دادن شش ديو خستگي دارد
حميدرضا حميده
پيامبران
(۱)
پولك هايش را پاك مي كنم
شام
ماهي داريم و يونس
(۲)
تقصير عيسي بود
كه مرا زنده كرد
من براي تو مرده بودم
(۳)
طوفان هم كه بيايد
نوح من و تو را با خود نمي برد
ماهي ها بيرون كشتي زندگي مي كنند

محبوبه صولتي
نيا
اتفاق نيفتاده اي
و رنگها
به صورت تو
تف نكرده اند
نيا!
قلم موها كمين  كرده اند
افشين خدا مرد
سنگ قبر
همه رفتند
و من هنوز
سنگ شعر را
به سينه مي زنم!
نمي دانم
شعر،
سنگ مرا
به قبر كدام شاعر مادر مرده اي
بخيه خواهد زد!
معصومه افتاده نيا
از تنور
نان خوش ترين ترانه را سرود
كودكان به رقص درآمدند
بوي دست هاي مادر مي آمد
كه در تنور مي سوخت.

سرت رااز باب احتياط در خانه بگذار!
006972.jpg
ترجمه :عبدالرضا رضايي نيا(باران)
«عبدالرضا رضائي نيا» به تازگي ترجمه گزينه اي از شعرهاي «احمد مطر» شاعر نامور عراقي را با عنوان «پلاكاردها» به پايان برده است، ضمن آن كه ترجمه منظومه اي درخشان از شاعر پيشرو عرب «انسي الحاج» را با نام «عشق سپيد، گنجشك آبي» در دست چاپ دارد. پيش تر از اين نيز دو مجموعه «ماه شيراز» و «ترانه هاي عاشق آواره» - گزينه شعر عبدالوهاب البياتي _ را به نيت مرور رؤياهاي ايراني اين شاعر بلندآوازه عراقي به چاپ رسانده است. با اين وصف، او خود را مترجم حرفه اي نمي داند و ترجمه را در حاشيه «شعر» دنبال مي كند. او درباره «ترجمه شعر معاصر عرب» در ايران تأكيد مي كند كه «پيشتاز ترجمه شعر امروز عرب _ از آغاز تاكنون _ موسي بيدج است كه به لحاظ كميت و كيفيت ترجمه ها، چه سلامت ترجمه در انتقال روح شعر و چه استواري زبان فارسي شاخص است. متأسفانه بلوك بندي توهم زا در عرصه ادبيات امروز ايران و پرهيز بيدج از ورود به جنجال موجب آن آمده كه برخي از داعيه داران، به تغافل از كنار نقش بزرگ ايشان در اين عرصه بگذرند و حركت هاي ارجمندي چون انتشار دو فصلنامه پربار« الحوار »و« شيراز »- به زبان عربي _ و ترجمه بيش از بيست و پنج اثر ارزنده از شاعران معاصر عرب به شايستگي و بايستگي معرفي نشوند...» شعرهايي كه در پي خواهد آمد، از مجموعه «پلاكاردها» سروده «احمد مطر» به دوستداران ادبيات امروز جهان تقديم مي شود. غربت و تبعيد، صله «احمد مطر» براي سرودن شعرهايي از اين دست بوده است.
اندرزها
(۱)
وقتي كه قصد خواب مي كني،
در ياد بسپار كه بخوابي
هرگونه هشياري
-وراي خواب-
حرام است،
خميردندان و مسواك را بردار و بشوي؛
هر كلامي را كه لاي دندان هايت باقي مانده است
از هجوم ناگهان پليس
در امان نيستي
- حتي در خواب _
شايد خرناس كني
يا عطسه بزني
يا قصد قيام كني،
چراغ را روشن بگذار،
تا اتهام را از تو دور كند!
دوست من!
هركاري در تاريكي
تلاشي براي براندازي حكومت است
(۲)
پيش از نيت نماز
با مراكز حكومتي تماس بگير!
وضع و حالت را شرح بده!
گلايه نكن!
با روحي وطن پرستانه
اين كار را انجام بده!
دوست من
هرگونه ارتباط
با طرف خارجي
خطرناك است.
(۳)
هنگام افطار
جز جامي شير منوش!
فنجاني قهوه هشياركننده است،
از آن بپرهيز!
فنجاني چاي هشياركننده است،
از آن نيز بپرهيز!
دوست من!
هر انسان بيدارگري مشكوك است،
زيرا هشياري را برمي انگيزد
و در پي برافروختن آگاهي
براي سوزاندن وطن است.
(۴)
در آشپزخانه ات
آلاتي مشكوك يافت مي شود،
لوله گاز را بكن!
چاقوها را فراموش نكن
و چوب كبريت ها را
و سيخ هاي كباب را
شايد چيزي را طبخ كني
و بوي آن بلند شود،
اگر اين سلاح ها را
نزد تو بيابند،
چه خواهي كرد؟
آيا مي تواني به آن ها بقبولاني
كه در حال آماده كردن خوراك هستي،
نه انقلاب؟
(۵)
پيش از درآمدن
سرت را
از باب احتياط
در خانه بگذار!
دوست من!
در سرزمين هاي عربي
هر سري در خطر است،
جز سر برج
(۶)
كار امروز را
به فردا ميانداز!
شايد پيش از رسيدن شب
تبعيد شوي!
(۷)
گوش ات را ببند!
به بوق هاي خيانت
گوش نده!
در بازجويي
نه شكنجه اي است، نه خفتي، نه اهانتي
بلكه بسيار گرامي ات مي دارند،
شايد پليس
از سرصميميت
دشنامت دهد،
اين لطف را اهانت مي نامي؟
شايد از پنكه سقفي آويزان شوي
تا در جايگاهي رفيع باشي،
آيا اين عزت را
اهانت مي نامي؟
....
....
(۸)
خودكشي نكن!
هنگام جان دادن
روحت را به عزرائيل
تسليم نكن!
تو حق نداري
كه شيوه مردنت را انتخاب كني
و زمان آن را
زنهار!
كه در محدوده حكومت
دخالت كني!

ادبيات
اقتصاد
اجتماعي
انديشه
سياست
فرهنگ
ورزش
|  ادبيات  |  اقتصاد  |   اجتماعي  |  انديشه  |  سياست  |  فرهنگ   |  ورزش  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |