دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۳
بازي با سنت
طباطبايي سنتگرايي تحليلي توكويل را مبناي تفكر خويش در خصوص عدم رشد تفكر مستقل بومي در ايران يا امتناع واكنش مستقلانه در برابر چالش مدرنيته قرار مي دهد
007317.jpg
سيد جواد طاهايي
جدال قديم و جديد،(از نوزايش تا انقلاب فرانسه)سيدجواد طباطبايي، (جلد اول،  بخش نخست، چاپ اول تهران: نشر نگاه معاصر، ۱۳۸۲).
سيدجواد طباطبايي نويسنده و محققي پركار و مهمتر از آن داعيه مند است. هر يك از آثار او حاوي انتقاداتي متنوع و نيز به تعبيري ذات گرايانه از گرايش هاي تفكر سياسي مدرن در ايران است. ملاحظات انتقادي طباطبايي با وجود متنوع بودن، ريشه در يكي- دو ديدگاه يا نگرش مركزي دارد.
يك كانون مركزي يا يك سرچشمه اصلي ديدگاههاي انتقادي طباطبايي احتمالاً آموزه توكويلي آشتي دين و آزادي در دنياي مدرن و خصوصاً در آمريكاي جديد است. طباطبايي سنتگرايي تحليلي توكويل را- كه به نحو جالبي قابل مقايسه با انديشه هاي ادموند برك است- مبناي تفكر خويش در خصوص عدم رشد تفكر مستقل بومي در ايران يا امتناع واكنش مستقلانه در برابر چالش مدرنيته قرار مي دهد.
او در حدود سال ۱۳۶۹ شرح ستايش آميزي از انديشه توكويل و تحليل هاي او از انقلاب فرانسه (به مناسبت دويستمين سالگرد آن انقلاب) ارائه مي كند. آن مقاله تب آميز به طور غيرمستقيم تأثير عميق طباطبايي از توكويل را نشان مي دهد و به نظر مي رسد مبناي قدرتمندي براي مخالفت هاي طباطبايي با ايجاب ايدئولوژي هاي مدرن (تجددخواهي ايدئولوژيك)، انتقاد از درك باژگونه سنت توسط نسل هاي روشنفكر ايراني، مخالفت با تقليل انديشه  و انگيزشهاي فكري به شرايط اجتماعي و غيره را شكل مي دهد. اين مخالفتهاي قابل تأمل و احتمالاً  درست، در واقع مخالفتي محافظه كارانه با ايجاب هاي پارادايم  انقلاب فرانسه حاكم بر تفكر ايران معاصر است؛ تفكري كه در واقع تفكر نيست، بلكه ايماني شبه ديني، ناپرسا و نينديش به ارزشهاي سياسي- فلسفي متبلور در انقلاب فرانسه است.
ريشه توكويلي مباحث و تفكرات طباطبايي اين گونه متبلور مي شود كه او ناتواني بزرگ تفكر معاصر را اولاً  امتناع بحث در مباني مي داند و ثانياً  اينكه موارد معدود و ضعيف بحث در مباني از سوي متجددين اوليه هرگز نتوانست پيوندي با انديشه جديد برقرار كند. اين، يعني همان آشتي توكويلي بين مذهب (ايمان) و آزادي، كه در انقلاب آمريكا به ثمر نشست و در انقلاب مشروطه به سوگ.
انديشه محافظه كاري، به مثابه واكنشي نظري در برابر شر و شور ايدئولوژيك انقلاب فرانسه، خود بر دركي اگزيستانس از شرايط بشري استوار است. توكويل (وبرك) هر دو در باور به وضعيت وجودي و اگزيستانس (هبوط گونه) بشر همداستان بودند. توكويل ضد تفكر ايدئولوژيك فرانسه زمانه خود بود [وبرك نيز عميقاً از ايده آليزم آلماني متأثر]. وجه شاخص سيد جواد طباطبايي يعني تنها بودن و انقلابي (داعيه گر) بودن وي در ميان روشنفكران اين زمان جامعه ايراني، شايد در آن است كه او، به طور خيلي كلي، بيشتر آلماني مي انديشد تا فرانسوي. يعني او، دستكم در هنگامي كه از مشي هاي رايج فكري در ايران انتقاد مي كند، متأثر از روشنگري فرانسوي و ايده هاي جهانگراي انقلاب فرانسه نيست؛ بلكه بيشتر متأثر از واكنش هنر و ادبيات آلماني و تا حدي شاخه فرانسوي آن به امواج انقلاب فرانسه است.
طباطبايي در حالي متأثر از انديشه محافظه كاري آلماني- فرانسوي (توكويلي) است كه روشنفكري ايران، برعكس، ادامه مؤمنانه همان خرد روشنگري و همان ديدگاه هاي جسورانه و انقلابي ادباي فرانسوي است. اين، احتمالاً  ريشه چالشگري طباطبايي عليه جريان حاكم فكري در ايران معاصر است.
البته اين را نيز بايد متذكر شد كه ميزان ستايش و دمخوري طباطبايي با عرفها و نهادهاي سنتي كشورش، به پايه ستايش و انس توكويل با فضاها و نهادهاي سنتي كشور خودش نمي رسد. دليل اين امر، مجدداً ، باور به انجذاب طباطبايي در همان پارادايم انقلاب فرانسه، اين بار به صورتي متفاوت، است. به اين نكته در دنباله بيشتر مي پردازيم.
*
طباطبايي در موارد متعددي، چكيده و سازمان كلي عقايدش درباره وجوه و آسيب شناسي انديشه سياسي معاصر را بيان كرده و هر بار هم به نحو روشني چنين كرده است. او يك بار ديگر و شايد اين بار جدي تر در مقدمه نسبتاً  طولاني همين كتاب، به طرح روشن نگرش خود پرداخته است. كتاب «جدال قديم و جديد» مي خواهد ارائه گر ديدگاههايي متمايز درباره آغاز و شكل گيري تفكر سياسي اروپا در ابتداي قرون وسطي باشد. در واقع اين كتاب مي خواهد كوششي براي دريدن پندارهاي جا افتاده دانشوران ايراني در باب مفاهيم عمده تاريخ سياسي مدرن اروپا باشد و كاملاً  روشن است كه هدف اصلي اش آن مي باشد. اين كتاب مي خواهد بنياد يا بنيادهاي نظري تحولات بعدي در سياست اروپايي را توضيح دهد. اما اين هدفي في نفسه براي كتاب «جدال قديم و جديد» نيست زيرا باز هم روشن است كه طباطبايي مي خواهد آن بنيادهاي درك شده را براي توضيح عدم تكامل انديشه سياسي در ايران به كار گيرد.
007314.jpg
كتاب با دقت و جد نوشته شده است. همه عناوين و فهرست آن قابل توجه و گيراست و گويي هر فصل خواننده را به مطالعه اختصاصي خود فرا مي خوانند. نثر طباطبايي ساده و كاملاً غير فضل  فروشانه و با اين حال فاضلانه است. قلم طباطبايي را در كل مي توان همچون ادعانامه اي از طرف نويسندگان قديمي رشته سياست در ايران (امثال مرحوم پازارگاد) عليه نسل جوان قلم به دستي دانست كه گويي بيشتر در فكر ارتقاي نام خودشان هستند تا ارتقاي فهم خواننده. با اين حال طباطبايي نثر آرام و خونسردي ندارد. لحن نوشتار او اندكي مانيفست گونه است و به نحوي از وضع و حال صاحب خود خبر مي دهد؛ يعني نشان مي دهد او آنقدر به دنبال انتقال پيامهاي خود به خواننده است كه ديگر به ارتقاي شأنيت علمي و شخصيت دانشگاهي خود در درون جامعه علمي ايران چندان نمي انديشد.
اين كتاب مبارزه طلبانه و نيز بيانيه وار است و چنان كه بيان شد، مي خواهد برخي تصورات فسيل واره دانشوران و روشنفكران ايراني درباره موضوعات عمومي تاريخ  سياسي اروپا را به چالش بكشاند و انصاف آن كه ، اين كتاب اولين و جدي ترين كتاب تاريخ و مباني انديشه غرب در تاريخ ادبيات سياسي ايران است كه به خامه يك نويسنده ايراني نوشته شده است. اين كتاب را بايد در متني از ادعاهاي _ به احتمال زياد درست- طباطبايي داير بر عدم فهم بنيادهاي تاريخ جديد از سوي اهل فضل و روشنفكران ايراني قرار داد و درك كرد. اگر هم بخواهيم دركي تجريدي و غيرمرتبط با فضاي فكري جامعه ايراني از كتاب داشته باشيم، مي توانيم آن را شرحي بر روند خود بنيادي دولت مدرن اروپايي بدانيم. اما اين كتاب نمي خواهد بر ادبيات حجيم درباره زايش و تكوين دولت مدرن اروپايي برگي بيفزايد.اين كتاب بر خلاف ظاهرش اصالتاً  ايراني است و اهدافي ناظر بر جامعه ايراني را تعقيب مي كند. در اين كتاب طباطبايي بارها تصورات كنوني دانشوران ايراني از تاريخ اروپا را رد كرده و حتي گاه تخطئه مي كند. مثلاً  در صفحه۳۵ او اين ادعاي عبدالكريم سروش و بسياري روشنفكران ديگر را كه گوهر پروتستانتيزم، دنيوي كردن دين بود، رد مي كند و مي گويد هدف لوتر و گوهر پروتستانتيزم دنيازدايي از مسيحيت بوده است. ديگر آن كه او در صفحه۵۷۱ كليسا را نهايتاً  سازنده دولت مدرن اروپايي معرفي مي كند؛ چيزي كه به نظر مي رسد پذيرش آن براي روشنفكران سنت ستيز ايران اندكي درشتوار است. باز، در صفحه۵۷۵ طباطبايي اهميت انديشه سياسي مارتين لوتر را انكار مي كند و در صفحه۵۹۰ نيز سهم چنداني براي ماكياولي در تدوين نظريه معرفتي جديد قائل نمي شود و اهميت او را بيشتر در درك پروسه هاي واقعي و در عمل سياسي مي داند...
چنان كه ديديم، يك داعيه بزرگ طباطبايي آن است كه روشنفكران ايراني ناتوان از درك و ارائه يك صورتبندي ايراني از تجربه مدرنيته بوده و هستند. ايده آل طباطبايي آن است كه جنبش روشنگرانه اي از سوي علماي ديني براي درك و مفهوم بندي ديني تجربه مدرنيته آغاز شود و آنان از سر اعتقاد ديني و با تماميت راست آييني خود اين كار را صورت دهند. طباطبايي از اين كه افرادي غير از روحانيت بتوانند يا بخواهند اين مهم را صورت دهند، شكاك و بدبين است. به همين دليل انتقاد او از سروش (ص۳۴ و ۳۵) آن است كه او به برداشتي توطئه  ورزانه از اصلاح ديني متعهد است؛  يعني زمينه چيني هايي براي دين را در خدمت دنيا قرار دادن. طباطبايي مي خواهد درك تجربه مدرنيته از طريق انجام تفاسير متفاوتي از متون مقدس ديني انجام شود. اما اگر اين كار را روشنفكراني بخواهند صورت دهند كه جز گذشته و كارير سياسي خود هيچ ارتباط جدي با ديانت و ايمان ندارند و نيز به نحوي غيراصولي عنوان روشنفكر ديني برخود نهاده اند، نه فقط طباطبايي را راضي نمي كند، بلكه او را برمي آشوبد.
طباطبايي معتقد است كه نيروي پيش براننده جنبش روشنفكري ديني همچون جنبش مادر روشنفكري ايراني، از شوري آتشين و ايماني شبه ديني به باورهاي ايدئولوژيكي ناشي مي شود. آنها، روشنفكران ديني، اين زمان ليبرال هايي سطحي هستند،  همچنان كه زماني، ماركسيستهايي سطحي بودند...
مسأله بزرگ طباطبايي امكان احياي مباني يا سنت و سرزندگي آن در مواجهه با مدرنيزم (ايجاب مدرنيته) است. اما مشكل بزرگ از همين جا برمي خيزد. مباني براي طباطبايي كاملاً  به معناي خود مباني نيست. بلكه مباني براي او تحولي مدرن و البته خود- پو در سنت است. به عبارت ديگر او دركي في نفسه از مباني يا سنت ندارد. طباطبايي بيشتر به ظرائف يا امكانات مباني توجه دارد تا خود مباني و به اين نحو است كه بحث مباني به عنوان بحثي در خود، با وجود تأكيدات فراوان طباطبايي بر آن، ناشناخته و مسكوت باقي مي ماند. آيا مباني نهايتاً  همان هويت ديني ماندگار يا دين خويي نهادينه شده ايرانيان نيست و اگر نيست آيا نبايد چيزي همسنگ آن باشد ؟ در اين صورت ، آن مباني كه هم عرض فرهنگ ديني ايرانيان است، چيست؟
دكتر طباطبايي مي خواهد هستي ماهيتاً  ديني جامعه ايراني را موضوع نوجويي هاي فكري خود قرار دهد (و قرار مي دهد)، بي آن كه مراتب ستايش خود را بابت اين بهره گيري اعلام كند. طباطبايي قاعدتاً  بايد روشنفكران ايراني را به آشنايي با «آنچه خود هست» ( اگر نه «آنچه خود داشت» ) و ستايش آن دعوت كند و ستايش يا شناسايي نهاد اجتماعي شيعه يا شيعه فرهنگي شده در ايران را در سلسله مراتب فكر خود جايگاهي در خور بخشد. در غير اين صورت ممكن است او متهم شود كه به يك بازي كلامي يا صرفاً  فكري با سنت پرداخته شود.
طباطبايي اگر چنين كند، به افكار خود وجهه اي مثبت يا ايجابي خواهد بخشيد؛ در اين صورت آراء او ديگر فقط در انتقاد و نفي سنت هاي فكري معاصر جامعه خود خلاصه نمي شود وميزان اندكي پيامبري و تجويز هم رخ خواهد نمود. اما متأسفانه چنين نمي شود: طباطبايي متفكري منفي و سلبي انديش است. ايراد فكر طباطبايي آن است كه مي خواهد سنت را نقادي كند در حالي كه راهيابي فكري او ستايش نسبت به امكانات سنت يا دست كم درك ظرائف آن را الزامي مي سازد. بود فكري طباطبايي از نمود داعيه هاي او اندكي متفاوت است؛ او با معيار شناسايي سنت داوري و تحليل مي كند ولي با ملاك نقد سنت سخن مي گويد و مصاحبه مي كند و مقاله مي نگارد. او بين شناسايي سنت (به عنوان بستري تعيين كننده) و نقد آن در نوسان و تزلزل است. طباطبايي محافظه كارانه تحليل مي كند، اما محافظه كارانه نتيجه نمي گيرد. طباطبايي بايد روشن كند كه سنت براي او بيشتر نيرويي براي حل مشكل است يا منبع مشكلاتي است كه بايد حل شوند. برخورد او با سنت [مجدداًَ ، اگر سنت نهايتاً  دين نيست، پس چيست؟] به طور كلي برون - سيستمي است در حالي كه به طورمتناقض از ضرورت نگاه به اصطلاح درون سيستمي به سنت سخن مي گويد.
دكتر طباطبايي مي خواهد سنت را موضوع آگاهي قرار دهد و تصلب را از آن بردارد. در اين صورت آيا اين نيروي رهايي از تصلب نهايتاً  از درون سنت مي  آيد يا از بيرون آن؟ از نيروهاي داخل و خارج از سنت كداميك در مقام ابزار و كداميك هدف محسوب مي شوند؟ براي طباطبايي، سنت هم بايد زاينده باشد و هم بايد موضوع دستكاري  ها واقع شود؛ سنت هم سوژه است هم ابژه؛ هم موضوع تصلب و ناتواني است هم بايد شالوده ساز باشد. پرسش ساده  اما اساسي اين است كه آيا در حالت بهره برداري هاي عميق و كيفي از سنت، آيا شايسته است باز هم از «نقد سنت» كه طباطبايي به كرات آن را استعمال مي كند، سخن بگوييم؟ يا آن كه بهتر است از زمينه  سازي ها براي تداوم هنجارمند سنت سخن برانيم؟ آيا سنت و انديشه سنت، با نيروي خود مي تواند تغيير يابد و يا نيرويي بيرون از آن. اگر نيك بنگريم، نقد دامنه دار و بنيادين طباطبايي از جريانهاي منفعل تفكر در ايران معاصر خود به خود به نفع اين داوري تمام مي شود كه بگوييم نيروي تحول، نيرويي اصالتاً  دروني است وگرنه نيروهاي اصالتاً  خارجي تاكنون ناتواني خود از تحولات درون زا را اثبات كرده اند.و همين هم يك موضوع استدلالهاي طباطبايي است. هايدگر هم مي گويد انديشه را فقط انديشه اي از همان سنخ مي توان تغيير دهد. اما، مجدداً، طباطبايي از پذيرش نتايج طبيعي حركت انديشگي خود اكراه مي ورزد.
بيان شده بود كه بهتر است از زمينه سازي ها براي تداوم هنجارمند سنت (جهان زيست خود) سخن برانيم. اين داوري اخير از چه روست؟ سنت فضاي لايمكن الفرار زيست است؛ ظرف جامع تحولات است؛ تمام سپهر خلاقيتهاي انساني است؛ مادر و منبع نوجويي هاست، مفهومي شامل تمام زندگي در حال و   آينده است و گريز از آن ناممكن و تفكر گريز از آن بي فايده و حتي خطرناك- حتي اگر در اوج ادبيات آمريكايي جهاني شدن قرار داشته باشيم!- است. نيروي سنت همانا نيروي دگرگوني است. چارچوب تحليلي سنت- مدرن، گو كه امكان تحليل هاي جامع و خوشايند و نشئه آفريني از مسائل جامعه و دولت در ايران را فراهم مي كند، اما به واقع مكانيزمي براي ارجاع و مصادره به مطلوب است و ما را به آنجايي مي رساند كه از پيش به نفع آن حكم داده ايم. بازي تحليلي سنت- مدرن، يك بازي تحليلي كم ثمر و غيركارآ، اگر نگوييم يك بازي زباني است.
و نتيجه؟ طباطبايي از پديدارشناسي يك حقيقت حكايت مي كند: روشنفكران ايراني از سوراخ اراده مقابله با خداوند[يا دين] ظاهر شدند. مبارزه با خداوند فلسفه يا دليل ظهور آنان بود؛ آنها در سرزمين حقيقت طلبي و خداوند، به معارضه عليه آن برخاستند. اندكي سوي گيرانه، كوشش هاي فكري مدرن در ايران (چه فلسفي و چه ادبي) در كوشش براي استغنا از خداوند خلاصه مي شود
روشن است كه پيروان خداوند در برابر اين كنشها ساكت نمي مانند و واكنش مي ورزند. نتيجه نفي خداوند ، عدم خلاقيت و فسيل وارگي است: هيچ توليد خالصاً  ايراني قابل ستايشي از اين طبقه بي خاصيت و مرگ آلوده ثبت نشده است. نبرد با خداوند اگر بخواهيم به شكل ايماني سخن بگوييم، به خشم مؤمنين به خداوند مي انجامد و از حالت مؤثر بودن و اصالت يك جنبش چيزي باقي نمي ماند و كار به آنجا مي رسد كه در رخوتش ، اين جنبش از روشنفكرهاي همسايه خود
(شبه قاره، جهان عرب و حتي تركيه ) كاملا متمايز مي گردد.

انديشه
اقتصاد
اجتماعي
سياست
هنر
|  اقتصاد  |   اجتماعي  |  انديشه  |  سياست  |  هنر  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |