چهارشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۴
انديشه
Front Page

سخنراني دكتر محمد ضيمران در باره كتاب «نيچه پس از هايدگر، دريدا و دلوز»
حقيقت و زندگي
011640.jpg
اشاره: پژوهشگران نيچه را بحث برانگيزترين و متناقض ترين فيلسوف غرب دانسته اند. ازاين رو كه وي با هرگونه فلسفه انسجام يافته مخالفت ورزيده و به همين علت هيچگاه درپي تأسيس يك نظام خاص فلسفي برنيامد. امري كه براي فيلسوفان پيش از وي نامطلوب مي نمود. در ايران پيرامون نيچه و آثار وي مقاله ها و كتاب هاي زيادي نگاشته و ترجمه شده و حتي برخي از آثار وي به فارسي برگردانده شده است. يكي از اين آثار كتاب «نيچه پس از هايدگر، دريدا و دلوز» نوشته دكتر محمد ضيمران است.
نشرهرمس آن را به چاپ رسانده است متن زير متن سخنراني دكترضيمران در باب آثار و آراي بنيادين نيچه است كه از نظرتان مي گذرد.

ظهور مدرنيته در ايران در ۱۵۰ سال گذشته رويكردهاي متفاوتي را در قلمرو علوم اجتماعي، فلسفه و علوم سياسي به دنبال داشته است. در قلمرو فلسفي ما همواره در اين زمينه با ناكامي روبه رو بوده ايم، چرا كه تنها يك فيلسوف را تكيه گاه بحث هاي فلسفي و فهم خودمان از مدرنيته قرار داده ايم. اين فيلسوف هم كسي نيست جز هايدگر، آن هم به صورتي بسيار شفاهي و سينه به سينه. ما بدون آن كه به نوشته هاي اصلي او رجوع كنيم تنها از طريق انتقال شفاهي مفاهيم و آموزه هاي او به نقد مدرنيته پرداختيم و از اين رو به كژراهه هاي بسياري افتاديم. يكي از دلايل نگارش كتاب نيچه پس از هايدگر، دريدا و دلوز اين بود كه نيچه نيز به سرنوشت هايدگر دچار نشود چرا كه وي نيز يكي از منتقدين بزرگ انديشه هاي مدرن در غرب است و چه بسا جاذبه اي در گفتار و نوشته هاي او براي ايراني ها وجودداشته باشد.
نيچه از معدود فلاسفه اي است كه آثارش اكثراً به فارسي ترجمه شده اما هنوز پروسه وطني سازي نيچه به طور كامل تحقق پيدا نكرده است. يكي از مهم ترين اهداف نگارش اين كتاب اين بود كه دركي عميق تر از انديشه هاي يك فيلسوف معاصر به دست آيد تا بدين گونه انديشه هاي او چراغ راه ما در فهم معضلاتي كه امروزه با آن مواجهيم باشد.
در اين كتاب پاره اي از انتقادات و چالش هايي كه به تفسيرهاي نيچه اي وارد آمده منعكس شده است تا مخاطب بتواند زمينه اي را براي ارزيابي فكر و رويكرد نيچه به كل فلسفه غرب و به خصوص وضع كنوني تفكر در اروپا بيابد.
(در فصل اول اين كتاب سعي شده است تا بستر انديشه هاي نيچه و به طور كلي كارنامه فكري او هر چند به طور اجمال بررسي شود. )نيچه تحقيقات اوليه اش را با دودمان پژوهي زبان (فيلولوژي) شروع كرد. وي سپس با آثار و انديشه هاي فيلسوف شهير آلماني؛ شوپنهاور آشنا شد و تفسير او در باره موسيقي آن زمان را دنبال كرد. در همين دوره بود كه با موسيقيدان بزرگ آلماني ريشاردواگنر و كارها و فكر او آشنا شد و نيز كتاب اف.اي.لانگ، با نام تاريخ ماده باوري و نقد اهميت كنوني آن در مورد سنجش كانت از متافيزيك را مطالعه كرد. اين كتاب رويكرد نيچه را به فرهنگ و بخصوص فلسفه آلمان دورانش جهتي تازه داد. در همين زمان او با فرانس اوربك و نيز ياكوب بوركهارت كه يكي از مهم ترين نظريه پردازان تاريخ بود آشنا شد. نيچه در تحقيقاتي كه اين دو انديشمند انجام دادند شركتي فعال داشت. اما اين عوامل وي را نسبت به فرهنگ مسلط آلمان بدبين كرد.
نيچه واكنش خودش را به شرايط حاكم در اولين اثر معروفش «زايش تراژدي» (۱۸۷۲) بازتاب داد. نيچه بين سال هاي ۱۸۷۳ تا ۱۸۷۶ م پس از ناكامي در عشق، چهار پژوهش خود را تحت عنوان «تأملات نابهنگام» تدوين كرد. اين نوشته ها به انديشه هاي مورخ دين و فرهنگ، «ديويد اشتراوس» مربوط مي شد كه نيچه آن ها را با نگاهي تازه مورد ارزيابي قرار داد. به طور كلي در اين نوشته ها، ارزش هاي اجتماعي تاريخ نگاري با نگاهي تازه و رهيافتي جديد بررسي شده است. پس از پايان دوره دانشگاهي، نيچه در سال ۱۸۷۸ كتاب «انساني، بيش از حد انساني» را منتشر كرد و در آن نظريه هاي واگنر به فرهنگ موسيقي را به صورت تلويحي و براي نخستين بار مورد چالش قرار داد. در همين زمان بود كه ضعف و بيماري و بخصوص سردردهاي مزمن و ميگرن بر او چيره و در سال ۱۸۷۹ با مشكل بينايي و سوءهاضمه روبه رو شد و ضعف عمومي و به ويژه ضعف اعصاب تمام وجود او را دستخوش بيماري كرد و در نتيجه ناچار شد از سمت دانشگاهي خويش استعفا دهد. از سال ۱۸۸۰ تا ژانويه ۱۸۸۹ يعني ضعف كامل رواني و جسمي او، وي هم چون يك كولي سرگردان حتي تابعيت آلماني خودش را هم از دست داد اما توانست تابعيت سوئيس را به دست آورد. در سال ۱۸۸۲ با «توسالومه» زن ۲۱ ساله روسي و دانشجوي فلسفه و الهيات آشنا و ميان آن ها عشق عميقي ايجاد شد. نيچه از او تقاضاي ازدواج كرد كه با رد اين تقاضا رو به رو شد، لذا به يأس و ناكامي عميقي دچار گشت كه اين مسأله در آثار فلسفي او هم تأثير انكارناپذيري گذاشت. در اين دوران بود كه نيچه كتاب هاي «سپيده دمان» (۱۸۸۱)، «دانش طربناك» (۱۸۸۶) «چنين گفت زرتشت» و «فراسوي نيك و بد» را بين سال هاي ۱۸۸۳ تا ۱۸۸۶م منتشر كرد و در سال ۱۸۸۷ كتاب معروف خودش «تبارشناسي اخلاق» را به پايان رساند و در سال ۱۸۸۸ «قضيه واگنر» و در سپتامبر همان سال «دجال» يا «مسيح ستيز» و در ماه اكتبر و نوامبر «اينك آن انسان را بنگر» و در دسامبر «نيچه در برابر واگنر» را منتشر كرد.
صبح روز سوم ژانويه  ۱۸۸۹ نيچه با مشاهده شلاق خوردن يك اسب در ميدان كارلو آلبرتو ناگهان به طرف آن اسب شتافت و او را در آغوش گرفت و ناگهان از هوش رفت كه اين مقدمه جنون عميق و كامل او بود.
نخستين كتاب نيچه، «زايش تراژدي» را مي توان قرائت تازه اي از فرهنگ يونان و پاسخي به كتاب «تاريخ هنر كهن» از يوهان وينكلمان دانست. او با تأكيد بر انديشه هاي شوپنهاور، وضع انحطاط اروپاي آن زمان را با مطالعه سقوط امپراطوري روم و يونان مورد بحث قرار داد و مدعي شد كه فرهنگ بالنده و پوياي يونان در اثر تركيب دو نيروي آپولوني و ديونيزوسي خلاق و بالنده بود اما با ظهور فلسفه سقراط فرهنگ آپولوني چيره و از اين بالندگي كاسته شد و رفته رفته انحطاط و فروپاشي اين فرهنگ آغاز گرديد. بنابر اين نيچه سقراط و افلاطون را عاملان اصلي انحطاط فرهنگ والاي يونان مي داند. به گفته او فرهنگ يونان از زمان استيلاي انديشه سقراط رفته رفته سلامت اوليه خود را از دست داد. او راه بازسازي و احياي چنين عظمتي را در دوران قرن نوزدهم صرفاً در تكيه بر كار مايه هاي هنر ديونيزوسي جست وجو مي كند و نطفه اين گونه زايش را در موسيقي دنبال مي كند و در پايان كتاب «زايش تراژدي» روحيه هنري آلمان مدرن را مورد ستايش قرار مي دهد و مي گويد تنها همين روحيه است كه مي تواند فرهنگ آلمان را از سقوط قطعي نجات دهد.
011637.jpg
تأثير انديشه هاي نيچه در انديشه فلاسفه اروپاي متصل با اروپاي قاره اي از اوايل قرن بيستم آغاز شد اما در كشورهاي آنگلوساكسون و به طور كلي در كشورهاي انگليسي زبان، تأثير او در فلسفه بسيار ناچيز بوده است. فقط در دهه هاي ۸۰ و ۹۰ انديشمندان تحليلي چون رورتي، برنشتاين، ريچارد شوسترمان و ديگران به آثار نيچه توجه كرده اند
برخي از محققين، مقاله معروف نيچه، «در باب حقيقت و كذب در معناي فرا اخلاقي» را نقطه عطفي در انديشه هاي وي قلمداد مي كنند. در اين مقاله نيچه تمام انديشه هاي تماميت خواه موجود در فلسفه غرب را به چالش گرفته است.
وي مي گويد: «آن چه را كه ما حقيقت مي دانيم تنها لشكري پويا از استعاره ها، مجاز ها، تلميح  و قياس به نفس بيش نيست.» به نظر او حقيقت چيزي نيست جز قراردادها و ميثاق هاي ساخته دست فرهنگ كه به مرور زمان متصلب شده و سياليت و پويايي خود را از دست داده است. با اين حال همين ميثاق ها در حل معضلات روزمره ما بسيار مؤثر و كارآمدند.
در سال هاي ۱۸۷۳ تا ۱۸۷۶ م نيچه «تأملات نابه هنگام» را منتشر كرد و در اين مجموعه چهارگانه، فرهنگ آلمان را به طور خاص و فرهنگ اروپا را به طور عام مورد ارزيابي و سنجش قرار داد و به عنوان منتقد فرهنگ، جلوه هاي متجدد فرهنگ اروپا را به چالش كشيد. رويكرد شورشي و انتقادي او به پديده  هاي تمدني در نوشته هاي بعدي او هم ادامه يافت. او در كتاب «تأملات نابه هنگام» نظريه ديويد اشتراوس را كه بر پايه رويكرد ترقي در عنصر متجدد تمدن غربي است مورد بحث قرار مي دهد و آن را جرثومه ابتذال فرهنگ آلماني معرفي مي كند. او شيوه هاي جديد تاريخ نگاري را برمي شمارد و مدعي مي شود كه تاريخ نويس متجدد، جلوه ها و افق هاي والاي فرهنگ را زير پا گذاشته و عنصر حيات را در قربانگاه حقيقت ذبح مي كند.
نيچه در دوران مياني تحقيقاتش كتاب «انساني، بيش از حد انساني» ، «سرگردان و سايه اش» و «سپيده  دمان» را نوشت. او در اين آثار سعي مي كند در اعماق فرهنگ اخلاقي مسيحي، وجهي نسبيت فرهنگي را جست وجو كند. وي اين نسبيت باوري را يكي از علل اصلي انحطاط فرهنگ و تمدن مدرن تلقي مي كند.
نيچه در اثر بعدي اش «دانش طربناك» (حكمت شادان) كه عنوان كتاب را از رامش گران جنوب فرانسه و سرودهايي كه سر داده اند اقتباس كرده است به بحث اساسي اش يعني  «مرگ واجب» و نيز «بازگشت جاودانه» مي پردازد و آزادگي و آزادي انسان را فارغ  از تعصبات مسيحي تحليل مي كند. او با طرح نظريه بازگشت جاودانه مي كوشد تا آري گفتن به زندگي زميني را مورد تأكيد قرار دهد.
از نظر وي آموزه بازگشت جاودانه يكي از دشوارترين رهيافت هاي فلسفي اوست كه قبول آن براي همگان امكان پذير نيست.
پس از آن نيچه كتاب «چنين گفت زرتشت» را منتشر مي كند كه مهم ترين و جالب ترين كتاب وي در دوران رشد تفكر فلسفي اش است. اين كتاب بيانيه اصلي نيچه است كه در آن چيرگي برخود به عنوان يكي از اهداف و راهبردهاي اصلي فلسفه اش معرفي مي شود.
اين كتاب را بايد يكي از سرسخت ترين نوشته ها عليه جهان بيني مسيحي- يهودي قلمداد كرد.
متن كتاب سخت شاعرانه است و به سبك عهد عتيق و عهد جديد نگاشته شده است و در آن استعاره ها، مجازها و تلميحات بسيار قدرتمند و داراي معاني چندگانه اي به كار رفته است.
نيچه در اين اثر از درگذشتن از وضعيت كنوني و رسيدن به ساحت ابر انسان ياد مي كند و سرانجام عشق به زندگي را بزرگ ترين موهبت زرتشت قلمداد كرده است.
نيچه در كتاب ديگر خود «فراسوي نيك و بد، پيش گفتاري به فلسفه  آينده» سعي مي كند تخيل، خلاقيت، شجاعت و خطرپذيري را در زمره اوصاف فلاسفه راستين قلمداد كند و اين گونه خصلت ها را در تقابل با محافظه كاري هاي دانشگاهي و روحيه مماشات طلب و جبن آميز و بزدلانه محققان رسمي قرار مي دهد. او در اين كتاب گفته ها و پيش فرض هاي بعضي از بزرگ ترين فلاسفه را مورد نقد قرار مي دهد و از منظر زندگي، مفاهيم متداول فلسفي را بررسي مي كند و صريحاً مدعي مي شود كه بايد از ساحت نيك و بد درگذشت و به فراسوي ارزش هاي متداول سير كرد و به آستانه استعلا دست يافت. نيچه در اين اثر مدعي است كه موجودات زنده همگي سعي مي كنند تا توان و كارمايه خودشان را در اراده معطوف به قدرت متجلي كنند و در راستاي چنين تلاشي است كه آدميان با مخاطرات گوناگوني روبه رو مي شوند. به گفته او اگر از منظر زندگي به پديده ها بنگريم نمي توانيم اخلاق كلي و عامي را كه به همه انسان ها به يك نحو اطلاق است، بپذيريم. از نظر وي ارزش ها در وضعيت هاي خاصي متبلور مي شوند و در اوضاع متفاوت است كه اين گونه ارزش ها دستخوش تغيير مي شوند، پس نمي توان هيچ گونه حكم كلي و غيرقابل تغييري را در حوزه اخلاق باور داشت.
كتاب ديگر نيچه «تبارشناسي اخلاق» يا «يك مجادله» (۱۸۸۷) از سه جستار يا رساله تشكيل شده است كه هر سه به نقد مسيحيت معطوف است. مي توان گفت اين اثر نيز دنباله «فراسوي نيك و بد» است. در جستار اول نيچه به بحث اخلاق خدايگان و خواجگان در مقابل اخلاق رمگان و بندگان مي پردازد و به طور اخص اخلاق مسيحي را محصول وجهي خودفريبي و بزدلي مي داند كه از حس بيزاري، انتقام، غبن و جبن ناشي مي شود. در جستار دوم، نيچه به احساس گناه مي پردازد و وجدان بيمار را علت چنين احساسي قلمداد مي كند و مي گويد اين وجدان خود معلول اخلاق مسيحي است كه ما را در برابر اميال طبيعي مان بيمار مي كند. نيچه در جستار سوم به آرمان هاي زاهدانه و پارسامنشانه مي پردازد و جلوه هاي اجتماعي آن را در هنر، مذهب و فلسفه معرفي مي كند.
نقدي بر رهبانيت، كشيش مآبي و كشيش صفتي موضوعي است كه نيچه در آخر كتاب تبارشناسي اخلاق مطرح كرده است. در جستار سوم به موضوع نيچه در مورد فلسفه اصالت منظر مي رسيم. او مدعي است كه حقيقت را نمي توان از منظري مطلق و خارج از سرچشمه هاي موضعي و حاكم بر اوضاع و احوال به ثبات رساند. به نظر او هر حقيقتي واجد شأن و پايگاهي ويژه خويش است و آدميان از افق خاص خودشان به امور و پديده ها مي نگرند و بنابراين هر كسي بر حسب وضعيت خاص خود، حقيقت متناسب با چنين وضعيتي را قبول مي كند.
«قضيه واگنر» (۱۸۸۸) كتابي است كه نيچه بار ديگر در آن نظرات ديويد اشتراوس را مورد بررسي قرار مي دهد و سرانجام واگنر را به چالش مي كشد. اين نوشته را مي توان اوج نبوغ نيچه در نقد موسيقي مدرن ارزيابي كرد. او در اين اثر از سبك نمايشي واگنر و نيز قدرت تسلابخش هنر و كارمايه هاي حيات بخش موسيقي بحث مي كند.
نيچه در كتاب «غروب  بتان» يا «شامگاه بتان» (۱۸۸۸) مجدداً  سقراط، افلاطون، كانت و مسيحيت را به زباني بسيار ساده اما دقيق مورد سنجش و چالش قرار داد.
نيچه در اين اثر حتي از روسو، هوگو، ميشله و اميل زولا هم نگذشته و كساني چون ارنست رنان، كارلايل، جان استوارت ميل، چارلز داروين و دانته را هم به بوته نقد كشيده است. او در اين نوشته از قيصر، ناپلئون، گوته و داستايوفسكي ستايش مي كند و توسيديد و سوفيست هاي يونان را نمايندگان پويايي و بالندي تمدن غرب معرفي مي كند.
نيچه در كتاب «آنك آن انسان را بنگر» همه آثار قبلي خودش را مورد ارزيابي مجدد قرار مي دهد و لذا اين اثر را مي توان نوعي سرگذشت نگاري فكري و فلسفي نيچه دانست. او در اين كتاب از ديونيزوس؛ ايزد اسطوره اي يونان تجليل مي كند.
ديگر آثار نيچه كه در زبان آلماني به Nachlas معروف شده است، نوشته هايي پراكنده است كه جمع آوري شده و پس از مرگ او به چاپ رسيده است. جالب اين است كه فيلسوفاني چون هيدگر در تفسير آراي نيچه از اين يادداشت ها بهره  گرفته اند و بنابراين پاره اي از موضوعات مندرج در كتابهاي به چاپ رسيده او را به استناد همين يادداشت هاي چاپ نشده تفسير و تأويل كرده اند؛ اما بسياري از محققين مدعي اند كه نبايد آثار چاپ شده نيچه را به مدد اين يادداشت ها تفسير كرد، چرا كه اين يادداشت ها مورد تأييد خود نيچه قرار گرفته و يادداشت هايي است بس  خصوصي.
كتاب «اراده معطوف به قدرت» جمع آوري پاره اي از گفته هاي نيچه است كه به صورت مدون بعد از مرگ او به چاپ رسيده و كتابي است بسيار حجيم كه در دو موضوع معناي حقيقت و معناي قدرت نگاشته شده است.
تأثير انديشه هاي نيچه در انديشه فلاسفه اروپاي متصل با اروپاي قاره اي از اوايل قرن بيستم آغاز شد اما در كشورهاي آنگلوساكسون و به طور كلي در كشورهاي انگليسي زبان، تأثير او در فلسفه بسيار ناچيز بوده است. فقط در دهه هاي ۸۰ و ۹۰ انديشمندان تحليلي چون رورتي، برنشتاين، ريچارد شوسترمان و ديگران به آثار نيچه توجه كرده اند.
در اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يكم انديشه هاي نيچه، متفكرين آوانگارد و فعالان حوزه هنر را به خود جلب كرد. پيامد فلسفه نيچه در رويكرد او به روانكاوي را بايد از يك سو در انديشه هاي فرويد و بعدها هم در تفكرات روانكاواني چون ژاك لكان مشاهده كرد.
در دهه ۳۰ و ۴۰ پاره اي از جنبه هاي فلسفي او در نوشته هاي طرفداران فلسفه نازيسم و فاشيسم مورد استفاده قرار گرفت و پاره اي از نوشته هاي او براي توجيه جنگ و تعرض و سلطه  جويي به خصوص در لباس گفته هاي نژادي و قومي از سوي آوازگران نازي و فاشيست هاي ايتاليايي به كار رفته است.
انديشه هاي نيچه تا دهه ۶۰ صرفاً  از سوي نويسندگان و هنرمندان مورد ستايش قرار مي گرفت اما پس از آن، فلسفه نيچه در محافل روشنفكري و فلسفي فرانسه و بعدها در آلمان و انگلستان مورد ستايش قرار گرفت.
در دهه هاي ۶۰ و ۷۰ انديشمنداني به خصوص در مكتب ساختارگراي فرانسه به مباحث زبان، قدرت و حقيقت علاقه مند شدند و تحليل هاي نيچه در اين مقولات را در آثارشان بازتاب دادند و كساني چون فوكو، رولان بارت، ژيل دلوز، ژرژ باتاي، موريس بلانشو، بودريارو دريدا به تأويل انديشه هاي نيچه پرداختند.
در خاتمه بايد گفت كه نيچه و انديشه هاي او تأثيري انكارناپذير بر همه حوزه هاي فكري و علمي و هنري بر جاي گذاشته است و انديشمندان بسياري انديشه هاي او را ستوده اند. بنابراين نيچه متفكري نيست كه به سادگي بتوان از انديشه هاي او در گذشت. من در اين كتاب كوشيده ام تا نقاط عطف انديشه هاي او را از ديدگاه متفكران بزرگ غرب از جمله هيدگر، دريدا، دلوز، رورتي و واتيمو بيان كنم. اميد است كه اين آغازي باشد در بررسي انديشه هاي بزرگ مردي چون نيچه به صورت جدي و فارغ از هرگونه اسطوره سازي و بت پردازي.

ياد
011634.jpg

موريس بلانشو و جهان شعر
دكتر مسعود يزدي
مسئله اصلي بلانشو اين است كه فضاي شعري چه هست و چه چيزي سازنده آن است. بلانشو از شعر چون جنبشي به سوي تبعيد فلسفي مي گويد.در اين جنبش به سوي تبعيد، بنيان اصلي شعر و مركز آن تحت تأثير قرار مي گيرد و تبعيد نوعي آزادي است كه شعر را تحت تأثير قرار مي دهد. در واقع تبعيد، رهايي بخش است. تبعيد جهان شعري را از اصول و قوانين مي رهاند. در تبعيد است كه انسان جوهر اصلي خود را پيدا مي كند. تبعيد بنيان واقعي شعر است و هرگونه شعر اصيل بر مبناي تبعيد شكل مي پذيرد. در واقع شعر اصيل تجربه  گشادگي است. گشادگي مبناي شعر به معناي واقعي آن است و گشادگي نه تنها رهايي از شكل هاست، بلكه خود سازنده فرمي برتر است.در سويه ديگر شعر «تهي» قرار دارد. تهي لزوما به معناي سبك و خالي نيست. تهي به معناي رهايي از جهت ها است. تهي، اين معنا است كه شعر از هر سو مي تواند جهت يابد. تهي از سوي ديگر به معناي رهايي چون تبعيد است. اين رهايي به معناي «اشاره» است و اشاره به معناي جهت يابي و جهت گيري بافت شعري است. مي توان چنين گفت كه بافت شعري در كل سبك است و هر چيزي در مجموعه سبك قرار مي گيرد. يكي از خصلت هاي شعر تهي در اين است كه به آساني جزيي از زبان مي شود. زبان بعد هستي شناسي وجود است، زبان به آرامي به گشايش درمي آيد. گشايش زبان جهان شعر را باز مي كند و از شعر جهاني آزاد مي سازد.
شعر اصولاً بر مبناي جهان «آزاد» قرار مي گيرد. جهان آزاد شعر را از آن خود مي داند. شعر درنهايت پديده اي آزاد است كه در يك روند پديدارشناسانه شكل مي گيرد. پديدار شناسي شعر، يعني كشف جريان آزادي شعر، در هر پديدارشناسي، شعر ابعاد سبك شعري خود را نشان مي دهد. در اينجا سبك به معناي جهان باز شعري است. جهان باز شعر تا قبل از آن كه شكل بگيرد، هنوز مشخص نيست و فقط پس از شكل گيري است كه جهان شعر شكل مخصوصي به خود مي گيرد.
در يك متن ادبي «من» در واقع مي ميرد. بلانشو مي گويد كه نويسنده به زباني متعلق است كه هيچ كس به آن سخن نمي گويد و هيچ مخاطبي ندارد. در واقع هيچ مركزي ندارد تا چيزي را برملا كند، در اينجا گرامر و قوانين به كنار مي روند. «من» در كنار گرامر شكل مي گيرد و همراه با از بين رفتن گرامر من نيز از بين مي رود. متن ادبي مكان دفن «من» است.
در واقع «من همه جا حاضر» در متن ادبي جايي ندارد. اين درست مانند شعر است، شعر نيز نقطه مقابل جهان مفاهيم است. شعر جهان مفاهيم را پشت سر قرار مي دهد. شعر جهان برهنه خود است كه فرهنگ و ابعاد آن را در مقابل خود قرار مي دهد. تجربه اصيل تبعيد در شعر يافت مي شود.نوشتن اشتياقي ناب براي امر مطلق است. در نوشتن است كه امر مطلق خود را نشان مي دهد. در اين گرايش به امر مطلق هيچ چيز ديگري وجود ندارد كه با آن قابل مقايسه باشد. در اينجا تنها متن، حكم فرمايي مي كند و اين حكم فرمايي متن، همان امر مطلق است.متن بدين دليل غريبه است كه با «من» ارتباط ندارد.در كتاب «انديشيدن چيست؟» هايدگر تأكيد مي كند كه انديشيدن پاسخ گو است. در واقع تكه و پاره است و يكدست نيست. از پيچ و خم ها مي گذرد.
براي بلانشو، همچون براي ريلكه، شعر مانند «نفس» است. نفس آن بعد اصلي و اوليه شعر است كه توسط آن ساخته مي شود.
تجربه آزادي جهان منتشر حيات است، در واقع چنين جهاني است كه دنيا بعد منتشري به خود مي گيرد. لذا شعر در اصل داراي يك بعد آنارشيستي است و در آن اثري از ريتم و نظم ديده نمي شود. اگر چه كه نوعي نظم ديده مي شود ولي اين نظم بيشتر در رابطه با جهان منتشر است.شعر منفرد است. داراي چيزگونه است و تا آنجايي كه بيرون از دوگانگي سوژه و ابژه بوده، آزاد است. به اين دليل شعر مي سراييم كه از جريان دوسويه سوبژه و ابژه نجات يابيم.از سوي ديگر شعر جا و مكان است و ابژه نيست.  ابژه جهان مقوله اي شده است، حال آن كه شعر براي ما گفته مي شود و تا ميزاني كه براي ما سروده مي شود، ما را در مسير يك مكان قرار مي دهد.
شعر زبان را محقق مي سازد. در اين محقق سازي جرياني به وجود مي آيد كه از قوانين عادي جهان خارج است. شعر نوع محاوره نيز است و به همين دليل ابژه نيست.براي لويناس و بلانشو شعر مكان را نجات مي دهد. مكان از ماهيت، هويت و زمينه بيرون است. شعر چون يك حادثه در زبان است، يك فاجعه نيست، بلكه آزادي است كه در جستجوي ناكجاآباد برآمده است.
مباني نظري هويت و بحران هويت
مباني نظري هويت و بحران هويت به اهتمام علي اكبر عليخاني در سه فصل و در ۴۲۵ صفحه و شمارگان ۳۰۰۰ نسخه منتشر شد.
اين كتاب مجموعه اي از نوشتارهاي صاحبنظران و انديشمندان معاصر است كه به مناسبت برگزاري همايش ملي مناسبات نسلي در ايران تهيه شده است.
در تهيه اين مجموعه مركز مطالعات جوانان و مناسيات نسلي، پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي جهاد دانشگاهي و مركز مطالعات و تحقيقات سياسي وزارت كشور شركت داشته اند.
عناوين مقالات اين مجموعه عبارتند از:
فصل اول: چيستي هويت و بحران هويت:نسبيت هويت و خرده هويتها/ دكتر داوود فيرحي، هويت واقعيتي ثابت يا سيال/ رستم نوچه فلاح، هويت و اصالت/ استاد مصطفي ملكيان، بحران هويت؛ نه بي هويتي فرد/ دكتر محمود عباديان، هويت؛ رويكردها و نظريه ها/ دكتر بهزاد دوران و منوچهر محسني، مراتب و مولفه هاي هويت/ فرزانه قاسمي.
فصل دوم: هويت و بحران هويت در حوزه فردي و اجتماعي:جنسيت و هويت/ دكتر حاتم قادري، ابعاد روانشناختي هويت جنسي و هويت فرهنگي/ دكتر نسترن اديب راد، بحران هويت فردي و اجتماعي/ دكتر خسرو باقري، بحران هويت در نوجوانان/ دكتر شكوه نوابي نژاد، از خود بيگانگي در چشم اندازهاي مختلف/ بخشعلي قنبري، روشهاي قرآني و روايي در حل بحران هويت دختران/ دكتر محمد منصور نژاد.
فصل سوم: هويت و بحران هويت در حوزه ملي و جهاني هويتهاي چندگانه: دكتر داريوش شايگان، هويت و امنيت ملي/ دكتر محمد حيدري، رويكردها چالشها و مولفه هاي هويت ملي/ علي قنبري برزيان، بحرانهاي هويتي در جوامع در حال گذار/ دكتر مرتضي منطقي، جهاني شدن و هويت/ دكتر ارسلان قرباني شيخ نشين.

|  اقتصاد  |    اجتماعي  |   انديشه  |   سياست  |   سينما  |   فرهنگ   |
|  ورزش  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |