پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵
جاي خالي مجسمه هاي شهري در ميان مردم
هارموني اشكال در شلوغي شهر
001941.jpg
شهره مهرنامي
كرانه امني در منظر شهر
تهران شهر شلوغي هاست. شهري كه هنر و اصالت در آن گم شده و به دست فراموشي سپرده شده است. اين در حالي است كه در اين شهر شلوغ كه دغدغه از دقايقش پيداست و همواره همه شبيه به هم دوره مي شويم، رواق منظر شهر مي تواند كرانه امني باشد براي خاطره ها، براي سنگ تراشه و تنديس  ها در مجسمه سازي شهري پيش از انقلاب به جز يكي دو نمونه شاخص يعني مجسمه ميدان فردوسي و مجسمه ميدان حر، هنر مجسمه سازي محدود مي شد به مجسمه هاي شاه در حالت هاي متفاوت.
كارشناسان در حوزه شهري معتقدند كه مجسمه در ايران پس از انقلاب هم از همان آغاز هنر پرمسأله اي بوده است. چون به طور كلي ساختن مجسمه و به نمايش گذاشتن آن در ميدان هاي شهر حتي در گذشته در ايران مرسوم نبوده است.
موزه هنر مدرن بين خيابان فرعي ۵۳ ، ۵۴ و خيابان اصلي پنجم و ششم در نيويورك قرار گرفته است. سال ۲۰۰۴ طراحي مجدد اين موزه مشهور در نيويورك انجام شد كه آن را از نظر بازديدكنندگان و دست اندركاران هنري در موقعيت بهتري قرار داد.
فضاي داخلي اين موزه به دليل دربرگرفتن مجموعه آثار و سبك هاي مختلف هنري، از مجموعه گالري هاي آثار بي نظير گرفته تا باغ مجسمه اي معروف به «ابي الدريچ راكفلر» از موقعيت چشم گيري برخوردار است. در بخشي از اين موزه، طيف گسترده اي از فعاليت هاي مختلف به چشم مي خورد كه در آن هنرمندان به خلق آثار خود در مقابل چشمان مردم مي پردازند.
در سمت ديگري از موزه سابقه فعاليت هاي اجتماعي- هنري هنرمندان مردمي در معرض ديد عموم قرار دارد. مردم در فضاي بين اين محوطه ها در حال آمدوشد هستند.
در اين فضاها مردم با روش هاي بسيار سرگرم كننده و جالب در تعاملند و موقعيتي بيش از يك نماي خاص در دسترس افراد قرار گرفته است.
هر طبقه از موزه براي راحتي حال بازديدكنندگان و ايجاد فضايي آرامش بخش براي استراحت يا محاوره هاي دوستانه يا مبلمان بسيار راحت و زيبا آراسته شده كه اغلب مردم با نشستن بر روي آنها مي توانند از باغ مجسمه ها كه در قسمت پايين قرار گرفته، ديدن كنند.
مجسمه هاي باغ به عنوان قلب اجتماعي موزه مملو از مردمي است كه در مورد آنچه ديده اند صحبت مي كنند. صندلي هاي متحرك كه در كنار آثاري از رودن، پيكاسو، كالدر و ساير هنرمندان قرار دارد، محلي است براي نشستن آنها.
ايده ساخت اين موزه در سال ۱۹۲۵ به وجود آمد، اما محل ساخت آن تا ۱۰ سال بعد هم مشخص نشد. در دهه ۵۰ و ۶۰ ميلادي پس از تعيين محل اجراي پروژه، زيباترين مجموعه از هنر مدرن دنيا از جمله باغ مجسمه هاي معروف «ابي الدريچ راكفلر» در اين موزه جمع آوري شد.
وقتي اين مطالب را مي خوانيد چه حسي نسبت به شهر خود يا بهتر بگويم، نسبت به پايتخت خود پيدا مي كنيد. بي ترديد بدون هنر شهر فراموش مي شود، شما هنر را جست وجو مي كنيد؛ صادقانه ترين مدرك اصالت را!
تهران شهر شلوغي هاست؛ شهري كه هنر و اصالت در آن گم شده و به دست فراموشي سپرده شده است.
هر سال ده ها مجسمه و اثر حجمي به وسيله شهرداري ها در فضاهاي شهري و به ويژه ميدان هاي شهرهاي بزرگ و كوچك نصب مي شود. اين حركت در صورتي كه به خوبي هدايت شود، مي تواند سهم مهمي در ارتقاي كيفيت اين فضا داشته باشد؛ به ويژه آن كه در سال هاي اخير چنين فعاليت هايي عموميت بيشتري يافته و اغلب شهرداري ها برآنند كه مراكز ميدان هاي خود را مزين به پيكره اي سازند. محصول اين فعاليت ها خلق آثاري بوده است كه گاه ارزشمند، برخي اوقات معمولي و در مواردي نيز فاقد ارزش هاي زيبايي شناسانه و موجب تنزل فضاي ميدان بوده اند.
جمشيد مراديان،  مجسمه ساز ايراني كه قرار است به زودي يكي از مجسمه هاي يادمان المپيك پكن ۲۰۰۸ را كه براي چيني ها مهمترين ميراث اين رويداد هنري است، بسازد در مورد مجسمه هاي شهري مي گويد: اين نوع مجسمه ها هويت شهري هستند، ميادين تهران مملو از آلودگي هاي بصري است. شهر ما جنگل بيلبوردهاست. اين رنگ هاي تندي كه گرافيست ها در ساخت و طراحي تابلوهاي تبليغاتي به كار مي برند تاثير بسيار منفي بر روان شهروندان دارند. در حال حاضر عمده مشكل تهران آلودگي هاي بصري آن است و كسي بايد با پا گذاشتن روي منافع شهرداري ها اين خراب كاري ها را درست كند و آرامش را به شهر تهران بازگرداند.
اين مجسمه ساز كه افتخارات زيادي را براي ايرانيان در دنيا به دست آورده است، مي گويد: مجسمه شهري، مجسمه اي است كه مردم آن شهر بتوانند با آن عجين شوند. مجسمه فضاي خالي دارد تا مردم بتوانند دور آن جمع شوند و از آن حتي عكس بگيرند و كنار آن بياسايند.
به نظر مراديان، تهران فقط يك مجسمه شهري دارد آن هم مجسمه آزادي است. او ادامه مي دهد، مجسمه آزادي يك يادمان است. مجسمه فرمي است كه فضا را معنا مي كند و فضاي اطراف آنجا با اين مجسمه معنا شده و به تمام دنيا نيز مخابره شده است.
مجسمه اي كه وسط يك ميدان نصب مي شود بايد با فضاي آنجا همخواني داشته باشد. مثلاً اگر ميدان گرد است بايد نسبت بين قطر ميدان و بلنداي مجسمه محاسبه شود و مجسمه آن قدر بلند باشد كه ديده شود. همچنين بايد جغرافياي محل مطالعه شده و شيب خيابان ها محاسبه شود تا مجسمه در شيب خيابان ها از ديد عابران پنهان نماند.
اين مجسمه ساز كه اغلب آثارش از چوب ساخته شده و در راه اوين- دركه نصب شده است، ادامه مي دهد: براي مثال مجسمه دربند با موضوع تناسب دارد، ولي با ميدان واقع در آن تناسبي ندارد. مجسمه ساز آن قدر انرژي در اين مجسمه گذاشته كه كوهنوردان خواب آلود را بيدار مي كند، ولي متاسفانه حجم آن براي آن ميدان خيلي بزرگ به نظر مي رسد.
او كه به تازگي مجسمه ديگري را به عابران خيابان اوين دركه هديه كرده از عكس العمل مردم مي گويد: بار ديگر مردم ثابت كردند كه بي نظير هستند و اگر قدمي برايشان برداريد بهترين جواب را به شما مي دهند. من هم مي خواهم براي مردمي كه براي فرهنگشان زمان نگذاشته اند فعاليت كنم. حاضرم مجسمه ام را سر راه مردم بگذارم تا از ديدن آن لذت ببرند. اين خود مردم هستند كه حاضرند براي زندگي كردن در كنار هنر هزينه بپردازند.
او مي گويد: من هم پيشنهاد مي دهم اگر جايي درختي خشك شده به من خبر دهند تا آن را تبديل به مجسمه كنم.
مراديان اضافه مي كند: شهر به مجسمه و هنر نياز دارد تا هويت خود را بازيابد.
ما هنرمندان راه هاي بردن هنر مجسمه سازي را به داخل مردم مي دانيم. ما در ايتاليا در ميادين اصلي و يا ميان كليساها كار كرده ايم. مردم مي آيند، نگاه مي كنند و با خرده چوب ها مجسمه مي سازند و به ما نظر مي دهند. در آنجا از مردم مي خواهند كه بهترين مجسمه را انتخاب كنند اين يك سمپوزيوم واقعي است.
مردم نياز به تعادل دارند. در كشوري كه با يك مسابقه فوتبال به ۴۰۰ اتوبوس صدمه زده مي شود نياز به تعادل، بسيار ضروري است و تنها هنر مي تواند اين تعادل را به آن بازگرداند.
اگر سمپوزيوم مجسمه سازي با تم تعادل در تهران و حتي ايران رخ دهد، مي تواند اين تعادل را به مردم بازگرداند. اگر ۱۰ روز گوشه اي از پارك ملت را به ما بدهند كه ۱۰ مجسمه ساز را دعوت كنيم تا در انظار مردم مجسمه بسازند، خواهيد ديد كه چه اتفاقي در ميان مردم رخ خواهد داد و در نهايت، حمايت كنندگان نيز صاحب ۱۰ مجسمه خواهند شد.
مراديان مي گويد: براي اين كه اين تعادل را با هنر به مردم بازگردانيم همه مي توانيم فعاليت كنيم. براي مثال هر سازماني به فراخور فعاليتي كه در آن انجام مي دهد، مي تواند يك حجمي در ورودي سازمان خود داشته باشد كه آن را معرفي كند، مانند سردر دادگستري كه البته جواب مثبتي هم داده، يا به نظر شما مجسمه ميدان فردوسي كه در نوع خود خوب كار شده، آيا از فرهنگ مردم مي كاهد؟
مجسمه شهري نبايد سليقه اي باشد، مانند ميدان صنعت كه بعد از ۱۰ بار كنده شدن باز هم بدون حجم باقي مانده. هيچ فكر كرده ايد كه چرا مجسمه فردوسي هنوز پس از گذر اين همه سال برداشته نشده و برداشته هم نخواهد شد.
اين مجسمه ساز مي گويد: اگر براي ميدان ونك يك مجسمه آرش چهار متري بسازند كه با نوك پيكانش دماوند را نشانه گرفته است اين تا آخر دنيا هم خواهد ماند و كسي آن را برنخواهد داشت، مانند مجسمه ميدان حر كه يكي از كارهاي خوب و ماندني است. مجسمه براي ساختن انرژي زيادي مي برد و به همين دليل انرژي زيادي را به بيننده منتقل مي كند.

پرسه
برفك جوجه كبوتر كور
علي اكبر قاضي زاده
001932.jpg
كنجكاو جلو رفتم تا ببينم چيست: دو بال سفيد كوچك باز شده، نوك قرمز افتاده، سر و گردني خوني و در حال تلو تلو خوردن و...لرزشي خفيف. جوجه كبوتر بود. نزديك كه شدم، حيوان تقلايي كرد. معلوم بود ناي دفاع و فرار ندارد. آهسته از زمينش برداشتم. كف دست من بال ها را تا مي شد از هم باز كرد كه سفيد سفيد بود. خون از سرش بر روي گردن و سينه برفي ريخته بود. سر زخمي بود. اما نمي شد گفت از كجا خون مي آيد.
از كوچه نخستين تا خانه دويدم . پرشتاب در زدم و مادرم - عزيز صدايش مي كرديم- باز كرد. جوجه كبوتر زخمي را كه روي دست من ديد، اول نفرين و ناله را سرداد: با چي اين زبون بسته رو آش ولاش كردي؟ خدارو خوش مي ياد؟ اگه يكي با كلنگ بزنه تو اون گردن شيكستت خوشت مي ياد؟
قصه را سرهم كردم. مرحوم عزيز يك تنه انجمن حمايت از جانداران زخم و زيل بود. سر جوجه را شست. برنامه بعدي را مي دانستم: روغن عقرب! داروي همه زخم هاي ناجور. رفتم و از طاقچه آشپزخانه شيشه اين داروي سحر آميز را آوردم.
نمي دانم عزيز فرمول اين دارو را از كي ياد گرفته بود، اما رد خور نداشت. شاهد بودم، بارها ديده بودم كه زخم هاي حسابي را همين روغن هم آورده بود. طرز تهيه آن ساده بود: توي يك شيشه دردار تا نيمه روغن زيتون مي ريزي. بعد هرچه عقرب كه توانستي شكار كني، زنده يا مرده به درون شيشه كله پا مي كني و مي گذاري اين عقرب ها توي روغن خوب جا بيفتد. عقرب هم در اطراف ما شكر خدا كم نبود. عادت داشت از حاشيه ديوار خرامان خرامان و با دم سربالا بگذرد. يك لنگه دمپايي را اگر درست هدف بگيري كار تمام است.
شيشه روغن عقرب همان طور روي تاقچه آشپزخانه بود كه بود. حالا اگر دستي ، پايي، كله اي يا جايي زخمي مي شد، كمي از اين روغن را روي يك تكه تنزيب مي مالي و مي گذاري روي زخم و مي بندي.
روغن عقرب را آوردم و عزيز آن را روي سر جوجه بست. در واقع پانسماني شبيه به دستار و سربند شد كه اصلاً به آن كله كوچك نمي آمد. هيچ حيواني را نمي تواني پيدا كني كه بر تن و بدن خود يك جسم خارجي را تحمل كند. جوجه كبوتر هم لابد از اين حس غريزي و ازلي و ابدي خالي نبود . اما حيوانك بيچاره، حس و حال توجه به غريزه را نداشت. از خود بي خود بود: گيج، زخمي، غافلگير و تسليم نيستي. نمي دانست، نمي فهميد و درك نمي كرد چرا.
صبح، نسيم خنك ارديبهشتي را براي نخستين تجربه پرواز مناسب يافته بود. غريزه ديرين سال به او فهمانده بود كه اين صبح براي آغاز پرواز و پرنده اي مستقل شدن، حرف ندارد. چند لحظه پيش، مادر روي لبه لانه چرخ پر صدايي زده بود تا به جوجه بفهماند وقت كم كردن زحمت است: تا آخر عمر كه نمي توني به گيس من بسته باشي. جوجه هر دو بال را به دو سو باز كرد. روي پنجه پا ايستاد و چند بار بال ها را برهم زد: «مي توانم»؛ به خود گفت...
همان صبح، نسيم خنك ارديبهشتي تيركمان را به ياد پسربچه انداخت. آقاجون تيركمان را ديشب پيش از شام درست كرد و به دست او داد: ببينم چه مي كني. شوق شكار پسرك را به كوچه كشاند. يك مشت ريگ را از اين طرف و آن طرف جمع كرد و توي جيب ريخت. توي كوچه هر چه پرسه زد چيزي نيافت. براي همين راهي خانه و خرپشته بام شد و همانجا به كمين نشست. جوجه كبوتر كه غرق محاسبات حيواني خود براي برآورد فاصله لانه تا هر نقطه اطراف بود، پسر را نديد . اگر هم مي ديد اهميتي نمي داد. پسرك سنگ را لاي كفه تيركمان گذاشت و تا جا داشت كش را كشيد. كشيد و منتظر شد تا پرنده نزديك تر شود و شد. سنگ، سينه هواي صبح را شكافت و رفت تا به چشم و سر جوجه خورد. ضربه كه رسيد، جوجه همه جا را سياه، سرخ و سفيد و سياه و سرخ ديد. بال ها اما هنوز از بخشي از مغز فرمان مي گرفت كه با ضربه بيگانه بود.
ديوار بلند خانه بصيري ها جلوي پرواز بيشتر را گرفت: به ديوار خورد و معلق شد. اين قصه را من براي ماجراي برفك ساختم. اين اسم را روي جوجه كبوتر زخمي گذاشتيم كه از همه كله اش فقط نوك قرمز رنگ سرجايش بود.
برفك با بال باز كرده و سر بسته و پاهايي كه تن او را نمي توانست نگه دارد، گوشه حياط افتاده بود. عزيز گندم و ارزن و بادام و عدس و چند جور دانه ديگر را مي كوبيد و با روغن كرچك قاطي مي كرد و با قاشق چاي خوري به دهان برفك مي گذاشت كه حالا تسليم تسليم بود.
روغن عقرب اثر خود را گذاشت؛ رژيم غذايي هم. وقتي پانسمان باز شد، زخم سر و چشم بهتر شده بود. اما حيوان هر دو چشم را از دست داد. جايي را نمي ديد. به جاي گردي چشم براق، فقط قرمزي جاي زخم پيدا بود. بايد كمكش كني تا از گرسنگي نميرد.
خيلي نكشيد كه كبوتر كاملي شد با پر يكدست سفيد و پاهاي سرخ سرخ. به صداي همه ما واكنش نشان مي داد. اما فقط به هواي صداي عزيز جلب مي شد. صداي چرخ خياطي او كه بلند مي شد، برفك هر جا بود مي آمد و اطراف او مي پلكيد.
حتم كرديم نمي بيند. امتحان كرديم. دانه را كه جلوي سرش مي گرفتيم، تكان نمي خورد، اما وقتي روي زمين مي پاشيديم، به زمين نوك مي زد. يا دوست داشت از ظرفي كه جاي آنرا مي دانست دانه يا آب بخورد. اگر بي صدا در برابرش مي ايستاديم، محل نمي گذاشت. اما وقتي صدايش مي كرديم ، مي آمد.
قصه برفك همسايه ها را به خانه ما كشاند. مهين خانم در آمد كه: الهي بشكنه اون دستي كه اين حيوون رو به اين روز انداخت. از در و ديوار توصيه مي باريد. يك پرسش هم هميشگي بود: مي تونه بپره؟ يا: مگه مي شه پرنده پرواز نكنه؟ حرف پرواز كه مي شد، مي ديدم كه موجي از نگراني چشم عزيزرا پر مي كند. مي دانست پرواز حق كبوتر است. اما بدون چشم؟ مي پرسيد: اگه چشماتو ببندند ، مي توني چار قدم راه بري؟
بالاخره اتفاق افتاد. وقتي به خانه آمدم، خلق عزيز تنگ بود . هر وقت با سر كج و با خشم دسته چرخ خياطي را مي چرخاند، هروقت زير لبي جواب سلام مي داد، هروقت خانه رو به راه نبود و... بايد خبري باشد. كم كم نبود برفك را حس كرديم. اما كي مي توانست بپرسد، كجاست؟
- برمي گرده !
من گفتم و اميدوار بودم درست گفته باشم. عزيز نگران بود . كاري هم نمي توانست بكند .ما هم كاري نمي توانستيم بكنيم. تا... جمعه رسيد.
عزيز پيش از ظهر ميز چرخ را توي سايه حياط گذاشته بود و كار مي دوخت. يكباره آمد. لب حوض نشست و بعد به هواي صداي چرخ آمد طرف عزيز و دور او گشتي زد، پرهاي گردن را پوشي داد و كر وفري كرد. حيوانك نمي دانست وفاي خود را چطور نشان ما دهد. ما هم نمي دانستيم. خيره او را نگاه مي كرديم. در عالم كبوتري براي خود خانمي شده بود.
شايد دو بار ديگر هم برفك آمد و بعد هم در هياهوي گرفتاري ها گم شد؛ نه اينكه فراموش شود.

صداي شهروند
چند تا نفس عميق
مهدي وزيري
001944.jpg
با عجله از خانه بيرون مي آيم، تمام طول كوچه رو تا رسيدن به خيابان مي دوم و سوار اولين ماشيني كه جلوي پام ترمز مي كنه مي شم. در حالي كه در ماشين رو باز مي كردم، متوجه روكش فرسوده خودرو شدم. تقريباً از سوار شدن منصرف شده بودم كه يادم افتاد عجله دارم.
با اكراه سوار شدم براي اينكه لباسم كه بر حسب اتفاق سفيد هم بود سياه نشه به شكلي كه كمترين تماس رو با تشك صندلي داشته باشم، نشستم، البته بسيار ناراحت. به زحمت و چند بار باز و بسته كردن در ماشين و در نهايت با كمك راننده موفق به بستن در ماشين شدم.
انگار همه چيز دست به دست هم داده بود تا من به سر قرارم نرسم. بعد از خوردن كلي دود و تحمل گرما و ترافيك سرسام آور با تأخير به مقصد رسيدم، ولي چشمتون روز بد نبينه موقع پياده شدن حس كردم لباسم به جايي گرفته وقتي كاملاً پياده شدم متوجه شدم لباسم پاره شده... .
سؤال اين است كه چرا وقتي ما در يكي از آلوده ترين پايتخت هاي دنيا زندگي مي كنيم، خودروهايي با عمر بالاي ۲۰ سال اجازه تردد در سطح شهر را دارند.جالب است بدانيم براساس تحقيقات انجام شده و نظر مسئولان مربوطه حمل ونقل درون شهري تهران بزرگ تنها نيازمند ۷۵ هزار دستگاه تاكسي است و هم اكنون ۱۰۰هزار خودرو مشغول جابه جايي مسافر هستند، ولي همچنان بحث حمل ونقل عمومي از مسائل لاينحل پايتخت محسوب مي شود.
عدم سازماندهي مناسب سيستم حمل ونقل شهري و نبود ناظري واحد موجب شده است كه از يك سو رانندگان با وجود ۵۵۴ ايستگاه تاكسي ۶۰ درصد وقت خود را به دنبال مسافر و پرسه زدن در خيابان هاي تهران تلف كرده و در پي اين سردرگمي و نبود جايگاه هاي مناسب براي توقف از سوي ماموران راهنمايي و رانندگي جريمه شوند و از سوي ديگر شهروندان تهراني در گرما و سرما در كنار خيابان ساعت ها به انتظار يافتن تاكسي معطل مي مانند كه در اكثر اوقات ترجيح مي دهند از خودروهاي شخصي و بدون آرم مشخصه تاكسي براي رسيدن به مقصد استفاده كنند . همچون تردد زوج و فرد خودروها، ايجاد مسيرهاي ويژه حمل ونقل عمومي و يا محدوده اضطرار در زمان بحران آلودگي و يا طرح تقسيم ساعت هاي كاري تنها حكم راه حل هاي موقت را داشته و نتوانستند نه گرهي از ترافيك خيابان هاي شهر بگشايند و نه از آلودگي شهر تهران كم كنند.
در تعيين نرخ كرايه تاكسي در اكثر كشورها حرف آخر را تاكسيمتر مي زند و اين در حالي است كه در كشور تاكسيمتر به وسيله اي تزئيني در داخل تاكسي تبديل شده و سازمان تاكسيراني و مسئولان مربوطه در مجاب كردن تاكسي داران در استفاده از تاكسيمتر ناموفق عمل كرده اند.
لازم به ذكر است كه تعدادي از تاكسي هاي موجود در سطح شهر فاقد تاكسيمتر هستند. آيا به زعم بسياري از كارشناسان استفاده از تاكسيمتر در شهر تهران غيراصولي است؟ آيا تاكسيمتر تنها براي بعضي از شهرها طراحي شده است؟

زاويه ديد
لطفاً  توقف كنيد!
ياسين نمكچيان
اين كه هر روز كنار اتوبان مي ايستيد و با اشاره چراغ ماشين دست نگه   مي داريد، سوار مي شويد تا از خانه به محل كار برسيد و بعد چند متر بالاتر متوجه مي شويد كه راننده پدال گاز را با ترمز اشتباه گرفته، تصويري تكراري است و يا اين كه مثلاً از اتوبان مي گذريد ناگهان چشمهايتان به موتورسواري مي افتد كه از روبه روي همه ماشين ها مي آيد ،چيزي عادي است.
اگرچه در همه اين تصويرها مايه هاي طنز نهفته است، اما حقيقت است. حقيقت تلخي كه مثل كابوسي هولناك در كوچه ها و خيابان ها گريبان ما را مي گيرد و رهايمان نمي كند. ما هر روز خيلي ساده با مرگ دست و پنجه نرم مي كنيم و در بسياري از روزها شانس همراه ماست كه هيچ اتفاقي نمي افتد.
رانندگي بد، بسياري از رانندگان سطح شهر صداي اعتراض راننده هاي با تجربه و حرفه اي را هم درآورده است. نگاهي عميق به اين مسأله تنها به فرهنگ رانندگي برنمي گردد.
در بسياري از موارد ثابت شده است كه بعضي از راننده ها حتي با در دست داشتن گواهي نامه پايه دوم، ابتدايي ترين مسائل رانندگي را بلد نيستند و اين مسأله بيشتر در راننده هاي نسل جوان به چشم مي آيد. حالا بر چه اساس راننده جوان و ناشي از راهنمايي و رانندگي گواهي نامه دريافت كرده سؤالي است كه بايد به آن پاسخ داده شود.
سؤالي كه ما را به اين نتيجه مي رساند كه سيستم موجود در آموزشگاه هاي رانندگي و آزمون هاي گواهي نامه نادرست است و اشتباه. اين كه كسي با چند جلسه تمرين و عقب و جلو كردن ماشين كه فرمان هنوز به راحتي در دستهايش جا خوش نكرده گواهي نامه مي گيرد و خيابان ها را با سرعت زياد از پاشنه در مي كند؛ كابوس وحشتناكي است كه همواره زندگي ما را تهديد مي كند.
متأسفانه اجراي صحيح آموزش رانندگي و آزمون هاي اخذ گواهي نامه در بسياري از نقاط كشور جدي گرفته نمي شود.
نسل جديد رانندگان كشور آموزش هاي رانندگي را در بيشتر مواقع در اتوبان ها و خيابان هاي شلوغ شهر به تنهايي، بدون رعايت هيچ يك از موارد ايمني مي آموزند و نكته جالب اينجاست كه بسياري از رانندگان ناشي و كارآموز سطح شهرها، با در دست داشتن گواهينامه تابلوهاي راهنمايي و رانندگي را از يكديگر تشخيص نمي دهند.
در كشورهاي اروپايي آزمون هاي رانندگي سخت ترين و مشكل ترين آزمون هاست و تحت هيچ شرايطي به هيچ كس حتي با رانندگي متوسط كه همتراز رانندگان حرفه اي ما هستند هم گواهي نامه داده نمي شود.به هر حال آنچه كه از شواهد امر پيداست اين است كه بيشتر تصادفات سطح شهرها كه منجر به خسارت هاي جبران ناپذير شده است را راننده هاي جوان و كم تجربه و در يك كلمه ناشي بوجود آورده اند؛ رانندگاني كه فاصله زماني آنها از روزهايي كه رانندگي براي آنها ممنوع بود و تا هنگامي كه قانون اجازه نشستن پشت فرمان اتومبيل را به آنها داده، چند روز بيشتر نگذشته است و شكل گيري همه اين اتفاقات تلخ و ناگوار، يعني اين كه يك جاي كار مي لنگد.

از شهر
بنزين و يك عادت ايراني
عباس ثابتي راد
001935.jpg
شايد روزي كه بوعلي سينا، در گوشه تنگ و تاريك خانه كوچكش قلم در دست گرفت و بر سر لوحه يكي از پوستين ها عبارت: «پيشگيري بهتر از درمان  است» را نوشت، هيچ گاه نمي توانست تصور كند كه هزار سال بعد، اخلافش اين كلام را هر روز در گوش يكديگر زمزمه مي كنند و آن را مدام تكرار مي كنند. اما هيچ گاه به آن عمل نمي كنند.
راستش، اين ماجرا به يك عادت و رويه در زندگي ما ايراني ها بدل شده است. انگار قرار نيست هيچ گاه اين سخن نغز شنيده شود و به آن هم عمل. ماجرا، حكايت پرتب و تاب بنزين است.
هنگامي كه در سال ۵۷ به منظور افزايش ظرفيت پالايشي كشور اقدامات اوليه صورت گرفت، مصرف بنزين به عنوان يك معضل هنوز مطرح نشده بود. اما پس گذشت چند سال و با گسترش توليدات خودروسازان، تقاضا براي مصرف بنزين روز به روز گسترش يافت و امروز با وجود افزايش ظرفيت پالايشگاه ها، هنوز چشم به دروازه هاي ورودي كشور براي واردات بنزين داريم.
مصرف روزانه بنزين در كشور به مرز ۷۵ ميليون ليتر رسيده است و اين در حالي است كه كمتر از ۴۰ ميليون ليتر از بنزين مصرفي، توليد داخل است. با اين خبر مي توان به اين موضوع پي برد كه دوباره، بحران باعث چاره انديشي شده است.
هر چند در طول سال هاي اخير و در پي تحقق برنامه هاي چهارم توسعه، با سرمايه گذاري ۱۷ ميليارد دلاري در ساخت و توسعه پالايشگاه ها، مي توان اميدوار بود كه تا سال ،۸۹ توليد بنزين داخل به مرز ۱۲۰ ميليون ليتر، يعني سه برابر توليد امروز برسيم.
اما با نگاهي به آمار و با توجه به رشد ۸۴ درصدي مصرف بنزين در هشت سال گذشته، آيا مي توان اميدوار بود كه اين ميزان از توليد، پاسخگوي نياز چهار سال آينده خواهد بود؟! با توجه به اين نكته كه در تحقق تمام اهداف نيز موفق باشيم.
مشكل اصلي شايد در اين آمار و ارقام نباشند. شايد عدم توجه به مديريت مصرف، امروز ما را با اين مشكل روبه رو كرده است. مشكلي كه در هر سال باعث صرف هزينه ۵ الي ۶ ميلياردي به منظور واردات بنزين مي شود.
اگر در همان روزهايي كه به گسترش و توسعه پالايشگاه هاي كشور براي تأمين بنزين مصرفي توجه مي شد، به نحوه مصرف جامعه نيز دقت مي كرديم و مصرف مهار نشده اي را الگوي اين سال ها نمي كرديم، شايد افزايش مصرف بنزين، ارقامي متعادل تر و باورپذيرتري را پيش رويمان مي گشود.
با افزايش توليد خودروسازان از سويي و تردد خودروهاي مسن و عدم رعايت استانداردهاي روز جهاني، مصرف بنزين روز به روز افزايش مي يابد و تقاضا براي مصرف اين محصول هر روز بيشتر مي شود. بنابر اين بسيار بديهي است كه اگر تصور كنيم كه در چهار سال آينده، چنانچه به مديريت مصرف به عنوان يك مبناي اصلي توجه نكنيم، توليد ۱۲۰ ميليون ليتر در هر روز، كفاف مصرف داخلي را نكند و ما همچنان چشم به دروازه هاي ورودي كشور داشته باشيم. چقدر خوب است كه قبل از آن كه به فكر درمان باشيم از بروز يك بحران جلوگيري كنيم تا چالشي به نام بنزين در آينده مثل امروز بروز نكند.

اتوبوس
كفش نو مبارك
گاهي روزها حوصله نداري، گاهي كلافه اي و صداي گريه و جيغ بچه اي كه صبح بي وقت از خواب بيدار شده،  كلافه گي ات را دو چندان مي كند. گاهي خوابت مي آيد، اين را از خميازه هاي پشت هم و حركت اتوبوس كه حكم لالايي را برايت دارد مي فهمي، وقتي ايستاده هم نمي تواني جلوي سقوط پلك هايت را بگيري، گاهي هم هيجان زده اي، شب خوب خوابيده اي، حتي وقت داشته اي تكاني به خودت بدهي- بخوانيد ورزش- صبحانه را با آرامش خورده باشي و با گام هاي شمرده و آرام به سمت ايستگاه اتوبوس بروي و آن قدر سرخوش باشي كه ستيغ آفتاب صبح گاهي در چشمت درخشش يك روز پرانرژي را رقم بزند.
اين احساس هاي متفاوت از يك روز را بگذاريد داخل يك اتوبوس آن هم از نوع فشرده و در هم و بر هم كه دست مسافر كناري از كنار گردنت ميله را چسبيده، كيفت بين چند مسافر آن طرف تر گير افتاده و تو روي پله آخر ايستاده اي، پشت به دري كه وقتي باز شود ناخواسته به پايين پرتاب مي شوي.
امروز هم يكي از همين روزها بود با همين احساس ها كلافه، خواب آلود،  بي حوصله و... اما در اتوبوس امروز يك حس جديد كه شايد كمي ناشناخته مانده بود وجود داشت. حس خوب و نو يك چيز تازه وارد كه با يك گام ابتداي خط سوار اتوبوس شده بود. اين حس بكر و ناشناخته مانده بود تا اين كه اواسط راه حجم مسافران اتوبوس بيش از حد معمول شد، البته لابه لاي مسافران فضاهايي خالي بود كه مي شد به واسطه حضور مسافران ديگر پر شود.
مسافران تازه وارد و در فكر رسيدن به اين فضاهاي خالي بودند كه ناگهان صداي اعتراضي از كنج اتوبوس به گوش رسيد. نگاه ها به سمت صدا پيچيد كه مي گفت: «خانم حواست باشه پاتو كجا مي ذاري»، همه به اين فكر مي كردند كه سهل انگاري و شلوغي باعث شده تا فرد خاطي پايش را روي پاي يكي از مسافران بگذارد. اما: «حالا مگه چي شده من پامو گذاشتم، كنار پاي شما.» درگيري لفظي بين دو مسافر اتوبوس ادامه داشت و بالاخره با وساطت آنها كه نزديك تر بودند قائله ختم شد.
اتوبوس كه خلوت تر شد و جلوتر كه رفت، مسافر شاكي با كمال دقت خود را كنار مي كشيد تا آنها كه مي خواهند جلو بروند از كنارش بگذرند. كنارش كه رسيدم با فاصله ايستاد و سعي كرد خود را از حجم مسافران كه يكديگر را هل مي دادند، دور كند، سرتاپايش را ورانداز كردم، نگاهم به پايين كه رسيد، برق كفش هاي سفيد با خطوط آبي كه بوي تازگي و فرياد نو بودن از آن به گوش مي رسيد توجهم را جلب كرد و تازه فهميدم غرغر كردن ها و نق زدن هاي دختر به خاطر كفش هاي نويي بود كه حالا زير لگدهاي مسافران از شكل و شمايل افتاده بود.

برج هاي شيشه اي با شتاب هويت غريبي را براي شهرها رقم مي زنند
زوال تدريجي معماري بومي در شهرها
001896.jpg
معماري شهرها در همه جاي دنيا بخشي از هويت بومي و فرهنگي يك جامعه را به نمايش مي گذارند. به همين اعتبار حتي از روي عكس و نقاشي با مشاهده بعضي از بناهاي معماري مي توان به هويت برپاكنندگان آنها واقف شد. تهران اگرچه در مقايسه با شهرهايي مثل پكن، پاريس و مسكو يا لندن يك شهر جديد محسوب مي شود، اما از همان زماني كه به پايتخت آغامحمدخان قاجار برگزيده شد به تناسب ذوق و سليقه مردمي كه در اين شهر سكونت گزيدند، از برخي ويژگي هاي معماري هم برخوردار شد. بيشترين تلاش براي هويت بخشيدن به معماري اين شهر، از اواخر قاجاريه آغاز گرديد.
بقاياي برخي بناهاي قديمي و به يادگار مانده از آن زمان مثل شمس العماره، باغ ملي و گنبدهاي پيرامون ميدان حسن آباد، معرف همان كوشش هاست. مجموعه ساختمان هايي كه بعدها توسط مهندسان آلماني در تهران ساخته شد، از جمله دانشگاه تهران، عمارت سابق پست (موزه پست كنوني) و شماري از ساختمان هاي متعدد در مركز شهر نيز به مرور به صورت بخشي از هويت معماري تهران درآمدند.
در مجموع آنچه كه در طول آن سالها ساخته شد كم و بيش از چشم اندازهاي زيباي شهر محسوب مي شود و از زيبايي بصري برخوردار مي باشد. از آغاز رواج بلندمرتبه سازي در تهران، به جاي انتخاب سبك هاي معماري سازگار با فرهنگ و زادبوم ايراني، شاهد نوعي اغتشاش در معماري و ساخت و ساز شهري در تهران بوده ايم. اگر از بعضي از بناهاي انگشت شمار بگذريم مي توان گفت بقيه، تابع هيچ سبك ويژه معماري كه بتوان تعريفي در مجموعه به هم پيوسته شهري براي آن ارائه كرد، ندارند. اين روند با آغاز فروش تراكم در تهران شدت يافت و در سال هاي اخير، شاهد رواج نوعي گرايش در ساخت و سازهاي تهران هستيم كه بدون ترديد مي توان گفت، يكسره كپي برداري از معماري غربي و يا نوع دست دوم آن كه از دوبي به تهران آمده، در تهران رواج يافته است و برج هاي شيشه اي هويت غريبي را براي تهران رقم مي زنند.
شايد، شتاب روزافزون شهرهاي بزرگ جهان در ساخت بناهاي بلند با شكل و شمايل يكسان، تهران را نيز بي نصيب نگذاشته باشد، اما آنچه كه اكنون مورد سؤال واقع شده اين است كه شهر تهران از لحاظ معماري داراي چه هويتي مي باشد و سهم و حقوق شهروندان كه برخورداري از زيبايي بصري در چشم اندازهاي شهري از جمله حقوق آنها مي باشد تا چه اندازه رعايت مي شود؟ تن سپردن تهران به ساختمان هاي مكعب شكل كه به سرعت زير پوشش نماي شيشه اي قرار مي گيرند، تقليد چشم بسته اي از نوعي معماري بي هويت است كه هيچ تناسبي با فرهنگ و هويت ما ندارد و آنچه كه وجه غالب را در معماري شهري پيدا كرده، برتري جنبه هاي تجاري بر هنر و هويت ملي ماست. البته در شهري كه هنوز براي كنترل توسعه بي رويه آن برنامه مدوني در اختيار نداريم و مسئولان شهري در بالاي ارتفاعات ۱۸۰۰ متر در برابر آزمندي كساني كه مي خواهند تا دامنه هاي توچال هم شهرك سازي كنند در موضع دفاعي ايستاده اند، انديشيدن به هويت معماري تهران قدري ساده نگري است. اما خواه ناخواه تب اين كپي برداري محض از برج هاي دوبي روزي فرو مي نشيند و جامعه شهري ما ناچار است براي فرار از خودبيگانگي تازه اي كه بناهاي جديدالاحداث بر او تحميل كرده اند، چاره انديشي كند.
اكنون از ساخت و سازهاي شهري آنچه كه نصيب شهروندان مي شود، نوعي اغتشاش بصري است كه هر روز، چشم اندازهاي طبيعي را براي مردم محدودتر مي كند.
س.بزرگمهر

تجربه هاي آزاد
001887.jpg
نقاشي
نام اثر: زندگي ‎/ اثر: آناهيتا عباسي ‎/ ۱۶ ساله از تهران

نوعي رانندگي، نوعي ماجراجويي
از آغاز اعلام طرح جديد راهنمايي و رانندگي تهران مبني بر كنترل نامحسوس سرعت خودروها در بزرگراه هاي شهر، منتظر آن بوديم كه اين تخلف در اتوبان ها و بزرگراه هاي تهران كاهش پيدا كند، اما آنچه كه تاكنون محسوس نبوده، همين كاهش مورد انتظار جامعه شهري است. شايد هم بايد منتظر بمانيم تا نتايج اين اقدامات آشكار شود. اما آنچه كه به وضوح مي توان ديد، سرعت عنان گسيخته خودروهايي است كه شب و روز در بزرگراه ها و اتوبان هاي تهران خطر مي آفرينند و به خصوص در ساعات شب به معني واقعي كلمه بزرگراه ها را براي ديگر خودروها ناامن مي كنند. رانندگان بعضي از اين خودروها گويي گذرگاه هاي شهري را با پيست مسابقات اتومبيلراني عوضي گرفته اند و رفتاري از خود بروز مي دهند كه در كمتر شهري از جهان مي توان نمونه هاي آن را ديد. معمولا، قوانين كنترل رانندگي در شهرهاي بزرگ جهان از چنان شالوده محكم و منضبطي برخوردار است كه براي متخلفان راه تكرار خلاف و يا فرار از مجازات را باقي نمي گذارد به همين دليل در آن شهرها بي آن كه نياز به اجراي طرح هاي به اصطلاح ضربتي و ناگهاني باشد، رانندگان به مقررات تن داده اند و اين تمكين از قوانين به صورت يك فرهنگ درآمده است. در تهران متأسفانه براي رانندگان ماجراجويي كه شب و روز با سرعت هاي بسيار خطرناك، جاده و خيابان را براي ديگر رانندگان ناامن كرده اند، هنوز روش كنترل سريع وجود ندارد. اگر راننده متخلف بداند كه تخلف او تحت كنترل است و در جايي ثبت شده و حداكثر ۲۴ ساعت بعد بايد در انتظار مجازات باشد، به تكرار تخلف تن درنمي دهد. بسياري از ميهمانان خارجي كه به مناسبت هاي گوناگون به تهران سفر كرده اند، از اين سرعت ها و رفتارهاي غيرمدني رانندگان متخلف در تهران ابراز شگفتي كرده اند و اين كارنامه خوبي براي ما نيست. اغماض در برچيدن بساط تخلف و تاخت و تاز رانندگان ماجراجو در تهران، دامنه تخلف را گسترده تر خواهد كرد.
اميدواريم هرچه زودتر شاهد ثمرات طرح جديد راهنمايي و رانندگي براي مهار اين قبيل رانندگان متخلف در بزرگراه هاي شهري باشيم.
ايوب محمود كلايه

پاسخگو
مؤسسه خيريه بنت النبي فاطمه زهرا(س)
۱- نقش موسسات خيريه به ويژه كميته امداد در جمع آوري كمك هاي مردمي و مصرف بهينه آنها در جهت خدمت به نيازمندان بر كسي پوشيده نيست و به يقين، اگر اين جمع آوري صورت نمي گرفت به قول شما، بخش اعظم كمك هاي مردمي، نصيب متكديان حرفه اي مي شد.
۲- برداشت طنزآميز كاريكاتوريست همشهري از خبر مربوط به جمع آوري متكديان در سطح شهر تهران، نبايد موجب سوءتفاهم گردانندگان محترم مؤسسات خيريه اي شود كه با صداقت در مسير خدمت به مردم و مملكت گام برمي دارند. اميدواريم عموم خدمتگزاران به جامعه بزرگ ما، از جمله مؤسسه هاي خيريه پرتلاش و صادق، در اين راه موفق باشند.
آقاي غلامحسين طوراني- سربند اراك
001890.jpg
خوشحاليم كه روزنامه همشهري و صفحه سخنگاه، در تأمين يكي از نيازهاي مهم اهالي روستاي ملاباقر و قراء بيستگانه بخش سربند شهرستان اراك يعني احداث جاده براي مردم سهم داشته است. ضمن آن كه با تلاش هاي استانداري اراك، اداره كل راه و ترابري استان و شهرستان شازند به قول شما اين طلسم ۲۷ ساله در پي درج تقاضاي مردم در همشهري كه يك نمونه آن را براي ما ارسال كرده ايد، شكسته شد و مردم اين منطقه از جاده مناسب و ايمن آسفالته برخوردار شدند. مسلماً دعاي توسل شما براي مسئولان اين اقدام خير و روزنامه همشهري، هديه اي بس ارزنده  و گرانقدر براي ما مي باشد.
خانم امضاء محفوظ از تهران
نامه مفصل شما را خوانده ايم. پيامي را كه در اين نامه خطاب به دختران جوان مطرح كرده ايد، درج مي كنيم و اميدواريم رضايت شما فراهم شده باشد:
«در بحث مربوط به آشنايي هاي پيش از ازدواج، دختران و پسران به ويژه دختران بايد با دقت و هوشياري، شناخت دقيقي از منش، شخصيت و نيت طرف مقابل به دست بياورند تا فرصتي براي سوءاستفاده هاي احتمالي افراد فرصت طلب باقي نماند. يك زندگي مشترك سالم، تنها به يمن آگاهي هاي كافي، فراهم مي شود.»
آقاي م. ز (نام محفوظ)- تهران
نامه شما را در خصوص مشكلات پرداخت مهريه به همسر سابقتان كه از هم جدا شده ايد و پيامدهاي اقتصادي آن براي شما و فرزندانتان تحت عنوان «چگونه زندگي كنم؟» را دريافت كرديم. در همين شماره سخنگاه نامه اي با عنوان «تاوان تورم در سراشيب عمر» درج شده است كه به نوعي بيانگر مشكلات مطرح شده از سوي شما نيز مي باشد.
خانم ام البنين. م - تهران
امكان درج خاطرات طولاني خوانندگان همشهري به صورت پاورقي، در همشهري وجود ندارد، مي توانيد چند نمونه از خاطرات خود را به صورت خلاصه براي درج در ستوني كه به همين عنوان در همشهري داير شده است براي گروه اجتماعي، ارسال فرماييد.
آقاي آرش مرجاني- كرج
معمولاً آثار هنرمندان كاريكاتوريست حرفه اي در ستون «نگاه» همشهري چاپ مي شود شما مي توانيد براي شروع، نمونه آثارتان را ارسال كنيد، تا مورد بررسي قرار بگيرد. ضمناً ستون تجربه هاي آزاد، صفحه سخنگاه نيز براي همين منظور در اختيار هنرمندان جوان و آغازگران قرار دارد.

ضرورت برخورد قانوني با سهل انگاري هاي درماني
خواهرم در روزهاي پاياني سال ۱۳۸۳ بر اثر حادثه رانندگي در گرمسار مجروح شد و در بيمارستان گرمسار تحت عمل جراحي قرار گرفت. طبق تقاضايم، خواهرم را به دليل محدود بودن امكانات آي.سي.يو در گرمسار به تهران منتقل كرديم كه در بيمارستان ... پذيرش شد. در پي كاربرد دستگاه به اصطلاح ويبره برقي جهت تنفس ورزشي روي خواهرم، حال وي رو به وخامت گذاشت. صرفنظر از نارسايي هاي درماني و اينكه به جاي حضور پزشكان، تنها از مهر آنها براي ثبت موارد ويزيت بيماران استفاده مي شد، تنظيف هاي فشاري را كه در بدن خواهرم در بيمارستان گرمسار گذاشته شده بودند، تنها بعد از مرگ وي خارج كردند. در حالي كه همين مسئله باعث عفونت خون شده بود. كميسيون پزشكي در تهران بعد از بررسي پرونده به ميزان ۶۰درصد بيمارستان و دكتر... را مقصر شناخت. مراتب حتي از طريق وزارت بهداشت و درمان از طريق مراجع قضايي پيگيري شده اما هنوز به نتيجه نرسيده است. اما آيا بهتر نيست در اين قبيل موارد براي جبران صدمات روحي و رواني وارد شده به بازماندگان، كساني كه بر اثر سهل انگاري بعضي بيمارستان ها جان خود را از دست مي دهند، طبق قانون با خاطيان برخورد سريع صورت گيرد.
حميدرضا نجيبي
خساراتي كه پرداخت نشد
در پي يك حادثه رانندگي و وارد شدن آسيب به خود روي اينجانب، جهت استفاده از خدمات كارت طلايي، اتومبيل توسط امداد خودرو به نمايندگي ۱۱۸۶ پژو پارس منتقل گرديد و بيش از ۱۰ روز خودرو به بهانه نبودن درب موتور در اين نمايندگي ماند و ترخيص نشد. اين در حالي است كه خودرو را از سوي شركت مربوطه به جاي فروردين ۱۳۸۵ در ارديبهشت ۱۳۸۵ تحويل دادند، بدون آن كه بابت اين تأخير خسارتي پرداخت گردد. بديهي است بروز هرگونه تأخيري در تحويل خودرو و يا تعمير و بازپس دادن آن بايد مطابق استانداردهاي تعريف شده باشد. عليهذا، خواستار آن مي باشم كه علت تأخير در پرداخت خسارت و تعمير به موقع خودرو، مشخص و اعلام شود.
عباس عليزاده

كالاي قاچاق آفت  بخش توليد است
همه جا صحبت از آن است كه كالاهاي قاچاق، بازارهاي كشور را انباشته است، اما مشخصاً و هنوز اعلام نشده كه واردكنندگان اين كالاها كدام شخصيت هاي حقيقي و يا حقوقي مي باشند؟ اين درحالي است كه وزارت صنايع به دليل نبود يا كمبود ظاهري يك كالا، موافقت اصولي براي توليد آن را صادر مي كند، اما استراتژي رقابت در كيفيت و قيمت را پيگيري نمي نمايد.
به طور دقيق ورود كالاهاي قاچاق از مبادي گوناگون بايد توسط گمركات كشور كنترل شود تا مشخص شود اين همه لوازم خانگي، پارچه و سيگار قاچاق از كجا وارد مي شود؟
اما آنچه كه در اين ميان لطمه مي بيند، توليدكننده داخلي است. عده اي با عشق و علاقه و با جمع آوري نقدينه و فروش املاك و وام گرفتن از بانك ها و پس از دوندگي هاي چندين ساله براي حمايت از اقتصاد كشور به توليد لوازم خانگي يا نساجي روي مي آورند، اما حتي بهترين توليدات داخلي با بالاترين كيفيت در برابر سيل واردات كالاي قاچاق تاب تحمل ندارد و كاهش فروش در مقايسه با توليد، به صورت يك آسيب جدي واحدهاي توليدي را با بحران روبه رو مي كند.
نوسان نرخ ارز و كاستي هاي آشكار قانون كار نيز مزيد بر علت مي باشد. عوامل ذكر شده در نهايت موجب ورشكستگي واحدهاي توليدي و گريزان شدن افراد علاقه مند به سرمايه گذاري مي شود.
زيان اين قبيل رخدادها متوجه اقتصاد ملي شده و مانع رشد توليد خواهد شد.
نتيجه ديگر آن است كه بخش ديگري از سرمايه ها در عرصه هاي تجاري- دلالي وارد شده و تورم را در كشور افزايش مي دهند.
راه چاره آن است كه پيش از تصويب، آيين نامه ها و بخشنامه ها به وسيله متخصصان بازنگري شود. در وزارتخانه ها و سازمان هاي ذي ربط مديران به جاي برخوردهاي سليقه اي از ماده و تبصره هاي قانون و بخشنامه،عين قانون را قدرتمندانه اجرا كنند و به خصوص به سرمايه گذاران بخش توليد مساعدت شود تا بتوانند رشد كنند.
براي بهبود وضعيت توليد كالا بهتر است در كارگاه هاي زيرپوشش مجموعه مجامع امور صنفي كه از طريق اتحاديه ها پروانه كسب دارند، دستمزد كارگران با كارفرمايان توافقي عمل شود به نحوي كه كارفرما تنها حقوق خالص را پرداخت كرده و مزاياي قانون كار به علاوه ۵۰ درصد حق بيمه سهم كارفرما را دولت تقبل نمايد، زيرا كارگاه هاي كوچك اغلب خودشان فاقد مسكن، حق عائله مندي، ... و بازنشستگي هستند و چگونه مي توانند اين مزايا را براي كارگران خود مهيا كنند؟ در آن صورت كارگاه ها به جذب بيشتر كارگر اقدام خواهند كرد. پرداخت هاي دولت از اين بابت از محل سرمايه گذاري وام هاي كاذب و ۵۰ درصد پاداش يا جوايز صادرات و همچنين با درآمدهاي سرمايه گذاران شركت هاي خارجي در ايران قابل جبران خواهد بود.
ناصر صدركريمي

نگاهي به پيامدهاي پرداخت مهريه بر مبناي نرخ تورم
تاوان تورم در سراشيب عمر
001893.jpg
هميشه گفته اند و همچنان مي گويند؛ قانون براي اجراي عدالت است و امنيت و آسايش مادي و معنوي افراد جامعه را تضمين مي كند كه البته حرف بسيار درستي بوده و هست. اما اگر روزي روزگاري قانون دستاويز ظلم و ناروا شد، چه كسي در پيشگاه عدل الهي پاسخگو خواهد بود؟
بياييد برايتان ماجرايي را شرح بدهم كه خود تجربه كرده ام. هر چند از بازگفتنش اكراه دارم. به هر حال مي گويم تا شما قضاوت كنيد، آيا رهاورد همه قوانين، عدالت است؟
بالاخره پس از بيست و پنج سال زندگي مشترك، همسرم مهريه اش را به اجرا گذاشت تا حق شرعي و قانوني خود را بگيرد. از او گله مند نيستم، چون حقي بر عهده من داشت و حق گرفتني است.
بنا به حكم قاضي محترم دادگاه خانواده، محكوم به پرداخت چهارصد هزار تومان مهريه به نرخ روز شدم، مجريان اجراي احكام گفتند؛ بايد سي و سه ميليون و اندي تومان بدهي. پرسيدم؛ چرا اينقدر زياد؟! گفتند: به خاطر تورم اقتصادي! گفتم: مگر من مسئول تورم اقتصادي هستم كه بايد تاوان پس بدهم. گفتند: اين ديگر به ما مربوط نمي شود. گفتم: من دبير بازنشسته آموزش و پرورش هستم، طي سي سال انجام وظيفه، نصف اين مبلغ را حقوق و مزايا نگرفته ام. چطور مي توانم بيش از دو برابر همه حقوق سي ساله ام بابت چهارصدهزار تومان بدهم. اگر تورم اقتصادي در كار نبود و من همان حقوق اولين سال ازدواج را مي گرفتم تا حال دست كم سه برابر مبلغ مهريه چهارصدهزار توماني را دريافت كرده بودم. گفتند: اين هم به ما مربوط نيست. ما فقط قانون را اجرا مي كنيم و... .
قانون را اجرا كردند و دسترنج و اندوخته عمري كار و تلاش و قناعتم را بابت مهريه كذايي از من گرفتند و دادند به خواهان «مهريه به نرخ روز». قرار شد الباقي سي وسه ميليون و اندي تومان تا استهلاك نهايي از حقوق بازنشستگي ام كسر شود و چنين شد، يعني حالا حدود نيمي از حقوق و مزاياي بازنشستگي ام هم بابت اقساط مهريه مي رود و نمي دانم آنقدر زنده خواهم ماند تا يك بار ديگر رنگ حقوق و مزاياي كامل خود را ببينم يا نه!؟ بگذريم... ديگر از من گذشته است. اين تتمه عمر ارزش ناليدن ندارد، اما قانون «مهريه به نرخ روز» باعث شد تنها فرزند جوانم به خاطر تنگناي مالي پدر از ادامه تحصيل بازبماند و سرخورده و بي انگيزه براي آرزوهاي برباد رفته اش اشك حسرت بريزد و... اين يك نمونه از هزاران پيامد ناگوار اجراي نادرست قانون است.
من هيچ زني را سراغ ندارم كه هنگام خواستگاري و تعيين مهريه گفته باشد، مهريه ام را خواهم گرفت. همه مي گويند: «اي بابا، مهريه را كي داده، كي گرفته». نمي دانم شما چند زن پايبند به اين «عهد و پيمان» شفاهي را مي شناسيد؟ تازه قضيه به همين جا ختم نمي شود. مردي را كه از هستي ساقط كرده اند، وامي دارند برحسب وظيفه شرعي و قانوني نفقه هم بدهد و معاش و مايحتاج خانواده را نيز تامين كند و اگر مرد ناچار و ناگزير بخواهد از همسر پيمان شكن و ناسازگارش جدا شود و خود را زير بار زندگي ذلت بار تحميلي بيرون بكشد، باز بايد ميليون ها تومان اجرت المثل و نحله و... بپردازد وگرنه صيغه طلاق جاري نمي شود. در واقع حق قانوني طلاق فقط براي مردان متمكن و ثروتمند محفوظ است و بس!
باري، اين قصه سر دراز دارد، اما گهگاه لااقل از سر تفنن، برويم و ببينيم چه جوان هاي نازنيني به خاطر عجز از پرداخت مهريه هاي كلان، معصومانه زنداني مي شوند و معاشرت با هم سلولي هاي بعضاً ناباب و تبهكار را تجربه مي كنند و راه و رسم خطاكاري از آنان را مي آموزند. متاسفانه برخي قوانين در مرحله اجرا به جاي برقراري صلح و آشتي ميان زن ها و شوهرها، بر اختلافاتشان دامن مي زنند و زندگي ها را به بهانه اجراي قانون به بن بست مي رسانند.
آيا وقت آن نرسيده است كه در چند و چون قوانين و شيوه اجراي آن در دادگاه هاي خانواده تجديدنظر جدي به عمل آيد و سره از ناسره بازشناخته شود؟؟
طهماسب صلح جو

جدول كاكورو
001899.jpg
جدول شماره ۴۱
كاكورو مانند سودوكو، يك بازي جهاني است. اين بازي در سال ۲۰۰۵ مطرح شد و مدت كوتاهي طول كشيد تا توجه عامه مردم را به خود جلب كند.
اين جدول، قبل از اينكه در روزنامه هاي ديگر مطرح شود، اولين بار در روزنامه گاردين به چاپ رسيد. ساختار كاكورو خيلي شبيه جدول كلمات است و مي توان آن را در هر سايزي طرح كرد و تنها تفاوت آن، اين است كه اعداد مورد نظر مرجع ندارند و با جمع اعداد احتمالي در هر ستون و سطر مي توان اعداد مورد نظر را پيدا كرد. اين جدول در بسياري از نقاط دنيا شناخته شده است و علاقه مندان آن معتقدند به زودي زود- مانند سودوكو- در همه جاي دنيا فراگير خواهد شد.
روش حل جدول كاكورو
راه حل هاي زيادي براي حل اين جدول موجود است و همچنين تكنيك هايي كه به شما كمك مي كنند تا بتوانيد به راه حل دست پيدا كنيد. در اينجا مي خواهيم يك نمونه از حل جدول كاكورو را به شما نشان داده و نكته هايي را به شما گوشزد كنيم.
نكته اول: تركيب حداقلي اعداد- اين جدول اعدادي را در انتها و ابتداي هر سطر و ستون مشخص كرده است كه بايد با جمع اعداد احتمالي از ۱ تا۹ بدون تكرار به عدد مورد نظر رسيد. بهترين روش براي حل جدول، جست و جوي خانه هايي است كه حداقل از جمع دو عدد حاصل مي شوند. معمولاً اين اعداد از دو خانه در جدول تشكيل شده است. به اعداد۳ و ۴ در جدول  مقابل دقت كنيد. به طور مثال براي عدد ،۳ دو احتمال وجود دارد(۲و۱)،(۱و۲) (در ضمن مانند جدول سودوكو، از عدد صفر نمي توانيم استفاده كنيم).و براي عدد ۴ سه احتمال(۱و۳) و(۳و۱)و(۲و۲) وجود دارد كه احتمال(۲و۲) پذيرفته نيست چون در حل جدول از عدد تكراري نمي توانيم استفاده كنيم.
به جدول زير دقت كنيد: احتمالات عدد۳ و احتمالات عدد۴ به شما كمك مي كند تا جدول را حل كنيد و احتمالات جدول، شما را محدودتر مي كند. براي عدد ۷ در جدول پايين به طور نرمال مي توان احتمالات:
(۵و۲)،(۶و۱)يا(۲و۵)،(۱و۶) در نظر گرفت. از طرفي مي دانيم كه جمع عدد ۳ (۲و۱) يا (۱و۲) است؛ پس قراردادن جمع اعداد(۳و۴) و(۴و۳) منتفي است.
نكته دوم: اعداد مشترك- متوجه شديم براي جمع اعداد۳ و ۴ احتمالات(۱و۲) و(۲و۱) براي عدد۳ و احتمالات(۱و۳) و (۳و۱) براي عدد ۴ وجود دارد. عددي كه بين اين احتمالات مشترك است، عدد يك است. نكته: اعداد بالاي مربع نشان دهنده مجموع اعداد ستون افقي و اعداد پايين مربع نشان دهنده مجموع اعداد ستون عمودي است.

جدول اعداد (سودوكو)
اعداد ۱ تا ۹ را در هر يك از سطرها و ستون ها و مربع هاي كوچك ۳ در ۳ طوري قرار دهيد كه فقط يك بار تكرار شود .پاسخ جدول را فردا در روزنامه ملاحظه خواهيد كرد.
001950.jpg

شهرآرا
اقتصاد
اجتماعي
انديشه
كتاب
ورزش
|  اقتصاد  |   اجتماعي  |  انديشه  |  كتاب  |  شهرآرا  |  ورزش  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |