شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵
سوگواره امام علي(ع)
امشب، مسجدكوفه
احمدمحجوبي
طرح: داود كاظمي
005550.jpg
(1)
آنك مرد
ابر مرد
دستاري از حرير تماشا بر سر،
ردايي از ابريشم يقين بر دوش
و عصايي از آبنوس اعتماد بر دست،
از كوچه هاي مه آلود كوفه مي گذرد.
شب هنوز در خاموشي خاطرات خويش، غوطه مي خورد و گل سرخ، آن راز آلودترين عطر سرزمين
مكاشفه، به سمت سرنوشت سرخ خويش مي شكوفد.
پنجره اي بُگشا! اي جهان خسته از باد، دلْ شكسته از خاك، چشمْ بسته بر مه؛ پنجره اي بُگشا به سمت گامهاي آن ترانه خوان ازلي ديدار، كه از كنار سنگريزه هاي سوگوار، به مهرباني مي گذرد و باغ روشن ستاره ها را به مرثيه پايْ افزارِ پينه بسته خويش مي خواند.
آي مرغابيان بركه تقدير! آوازتان در روضه خواني فرشتگان مسافر گم است.
مرد، رهاتر از رقص برگي در نسيم، جاري تر از طراوت باران در كوير، و بشْكوه تر از نيايش فرشته اي در شب، به سوي ابدي ترين سجده قدّوسي خويش، مي كوچد.
اين علي است كه در جبرئيلي ترين شب كائنات پا به روشناي مرز جاودانگي مي نهد و خون پيشاني خويش را به ملاقات تجلّيِ سبحانيِ دوست، هديه مي برد.
آنك مرد
ابر مرد
از كوچه هاي مه آلود كوچه مي گذرد.
(?)
امشب مگر كدام غزل از گلوي نوري جبرئيل مي تراود، كه علي شتابناكِ كوچ پسينگاهي خويش است؟
آيا كدام سرود نخستين، آيا كدام ترانه فرجامين را، فرشتگان به آواز اثيري، سر داده اند كه علي اين سان در سماع حضوري خويش، دست افشان به سوي باغ سرخ زخم مي شتابد؟
شب غرق كدام كلمات است؟
اي سايه هاي منتظر، اي هياكل روحاني ايستاده به تماشا بگوييد شب در كدامين كلمات غرقه است؟
اين چه آهنگي است كه علي، خورشيد طلوع كرده از افق كعبه، چنين به بازخواني آن ورد ازلي، مهر مي ورزد؟
علي، مرد اسب و ذوالفقار، مرد روزهاي سخت، مرد شبهاي گريه، امشب به افقْ گشايي لاهوت لبخند مي زند و در مينايي ترين محراب جهان، قامت به نماز زخم مي بندد.
و ملائك، صف به صف، سياهپوش و سر به زير، به اقتداي آن نمازگزار ميانه قامتِ فروتن ايستاده اند كه بي گمان در رؤيايي ترين لحظه ممكن شهود، شال سبز مكاشفه بر كمر بسته و دست تعلّق جسماني از غبار ممكنات هر دو جهان شسته، به سوي حضرت ربوبي سفر مي كند.
مسجدكوفه امشب در شط زلال نيايشي ديگرگون غوطه ور است.
امشب، علي نماز خويش را به ناشناخته ترين لحن جهانِ بود و هست، مي خواند.
امشب، علي، خيره به تماشاي بهشت ذوالفقاريِ ملكوت است.
امشب، علي، مبهوت كُنه مكنون بارقه است.
امشب، علي جاودانه شونده در شكوه روحِ ربّاني خويش، حيران سلوك در باغ هاي تعالي است.
امشب، علي، در تاريكاي زاويه كوچك مسجد كوفه، در ابدي ترين مراقبه زمين، چشم به آفاق زيبايي مينوي مي گشايد و پيشاني شوكت خويش را بر آستانه مقدس صداي خداوند مي سايد.
نماز علي امشب، چونان هر شب ممكن ديگر، آيينه تجلّي اشتياق زمين به موعود آسمان است.
اين جلوه ها كه در آينه سانيِ نماز او طراوت مي گيرد، موج مي شكند و تا ناكجاي مرزهاي ديدار مي گسترد، اشراق آن عهد ازلي نخستين است؛ آن تماشايي ترين لحظه جهان آغازين...
و علي، امام نماز صبح فرشتگان، تكبير مي گويد و سر به سجود مي برد.
برقي مي درخشد و خون بر سنگفرش ساده مسجد مي پاشد: رستگار شدم، به خداوند كعبه قسم.
ملايك، جامه دران و مرثيه خوان، خرقه هاي نوراني خويش را چاك مي زنند و آواز لا حول در كائنات مي افكنند.
علي پلك مي بندد و به ملاقات روشن فردا روز مي انديشد؛ به گيسوان هميشه معطر رسول و به آن جان مهربان كه به انتظار علي، آغوش گشوده است.
(?)
يا علي! نسيم به بدرقه عَماري خاموش تو مي وزد و درخت از سوگواري غربت تو، سبزينه از كف مي دهد.
نخلستان، بي تو كويري مرده است و چاه بي تو، سر در گريبان خويش فرو برده، مويه مي كند.
سوگواران تواند فرشتگان كه كوچه به كوچه ايستاده اند و نام تو را به غمگنانه ترين آواز اثيري، مرثيه مي گويند.
يا علي! بمان،
بمان كه بي تو سفالينْ كاسه شير در دست يتيمكان كوفه مي لرزد.
بمان كه بي تو آفتاب به عصمت زلال چهره كودكان، لبخند نمي زند.
بمان كه نخل ها بي تو تاب نمي آورند و اطلسي ها، بي تو نمي شكفند.
بمان كه بي تو بوي بهشت، كوچه هاي كاهگلي كوفه را پر نمي كند و بي آفتاب نگاه تو، قنديل مسجد خاموش، روشني نمي گيرد.
يا علي! بي تو عدالت يتيمكي دلشكسته است و مهرباني، مرغكي پر و بال بسته.
پس از تو نان خشكيده جو سهم سفره كيست؟
پس ازتوكيست كه شعله نارواي شمع بيت المال رابه دوانگشت عدالت فروكُشد؟
پس از تو، مهتاب، كدام نمازگزار شب هاي ديرپاي كوفه را تماشا كند و آفتاب به اقتداي كدامين روشني از افق بر آيد؟
پس از تو كيست كه غيرت بورزد، دوست بدارد، مهربان باشد، نماز بخواند، نخل بكارد و صبوري كند؟
يا علي! به سوي دوردست روشن سپيده و نور، كوچ مي كني و به سمت چشمه هاي زلال زمان مي شتابي؛ قلندرانه و در درياي عشق فرو رفته.
سبزترين شال عبوديت را بر كمر بسته اي و سرخ ترين بالاپوش غيرت و حميّت را بر دوش افكنده اي، با شور عصياني قدّوسي در سر.
يا علي!
آفاق را مي نگري با چشماني از جنس سبز ملكوت، و عرفان تنها قطره اي عرق است كه از پيشاني زخمي ات فرو مي چكد.
عشق، بوته خار سرگشته اي است كه در پيش پاي تو مي دود؛ آفتاب از برابر چشمانت به شرم مي گريزد و كبوتران چاهي نخلستان هاي كوفه، خويشتن را در پسِ شانه هاي مهربان تو، به شرمناكي، پنهان مي كنند.
يا علي!
اي حقيقت روشن همه روزها و شب ها!
اي مهربان ترين نگاه!
مي روي و كاروان كوچك دانايي و يكي دو چند پرستوي عاشق، ردّ گام هاي تو را مي بوسند و خاك آلوده در پي ات مي آيند.
ادامه از صفحه 9
مي روي و عَماري غريب تو زمانه را در عطر پاك حضور و چشمه اهورايي شهود، تطهير مي كند.
يا علي!
اي مرد!
اي ابر مرد هر دو جهان!
كوچ مي كني و مي روي تا روز روشن ديدار.
نام تو سرفرازي انسان است و بوي خوش شكوهمندي روح.
ما حضور جاودانه آسمان را در گام هاي تو آزموده ايم و اعجاز پر صلابت ايمان را از دست هاي تو آموخته ايم.
شن هاي داغ بيابان، تو را مي شناسند؛
ريگ هاي سوخته، نخل هاي سربريده و كجاوه هاي شكسته با مهرباني ايمان و لبخند تو آشنايند.
تو در خاموشي مرگبار ندانستن و نتوانستن، چراغي همواره روشن افروخته اي و رساتر از قامت حقيقت و سبزتر از تبسم هرچه طراوت، در جهانِ مرده سكوت، برخاسته اي و لب به معجزه گشوده اي.
يا علي!
دريا دريا مهرباني بود هر آنچه مي گفتي.
گفتي كه: خداوند بندگان و پرستندگاني دارد كه بيم و خشيتِ او دل هاشان را شكسته، زبان آوران و خردمندان اند، اما آن بيم، زبانشان را بسته. با كردار پاك به سوي خداوند شتاب مي گيرند؛ كردار بسيار خويش را در راه او بيش نمي شمرند و براي خويش به كردار اندك رضا نمي دهندو خرسند نمي شوند .
آري، چنين گفتي و خود، برترين نمونه و نمايه سخن خويش بودي.
يا علي!
اي خداوندگار رستگاري و ايمان!
ما هزار هزار مرتبه نام پاك تو را فرياد كرده ايم؛
هزار هزار مرتبه نام تو را گريسته ايم؛
اما تو آن كهكشان بي نهايت فيضي كه به انتها نمي رسد و پايان نمي گيرد.
ما به نام تو زنده ايم و با نام تو مانده ايم.
ما در غم سرخ تو، در غربت كوفي تو ريشه كرده ايم.
يا علي!
در عصر نو، ستاره نو، طرح نو كجاست؟ انسان نو كجاست؟
هرجا كه رفته ايم، صداي سكوت سرد، زمين را گرفته است.
شادي دوست داشتن تو و اندوه غريبي تو، چراغ تابنده لحظه هاي تاريك ماست.
عروج تو گام هاي شوريدگي انسان به سوي افلاك است.
تو فرياد تفتيده شعور در كوچه هاي روزْ مرده جهالتي.
تو طنين بيداري و پويايي در گوش هاي بسته جهاني.
يا علي!
شهادت، ميراث جاودانه توست؛ اكسير نابي كه جان هاي مرده و دل هاي مردابي را زنده مي كند و ماندگاريِ راز آسمان را فرياد مي زند.
تو تاريخ بلوغ و رستگاري انساني و مرگ را چه شكوهمندانه معنا كرده اي.
يا علي!ما عاشقان اندوهناك توايم.
سر به درياي اندوه تو فرو مي بريم،
مرثيه مي خوانيم
و جان خويش به عطر طهوري نام تو تطهير مي كنيم.

درنگي در مفهوم و اهميت دعا
شعله هاي آتش طلب
دكتر همايون همتي
005502.jpg
نيايش و انواع آن از ديدگاه دين پژوهي معاصر در ذيل عنوان تجربه ديني و انواع آن با خصوصيات پديده شناسانه و روان شناختي و پيامدهاي فلسفي- كلامي اش به گستردگي مورد بحث قرار گرفته است. ناگفته پيداست كه توصيف ابعاد نيايش در گنجايي يك نوشتار كوتاه نيست، بلكه بايد كتاب ها نوشت تا بتوان به تفصيل در اين باب سخن راند. اين نوشتار تنها مدخلي است بر تأملات پسين كه اميد است به مدد پروردگار توفيق تقرير يا تحرير آن ناگفته ها نصيب شود. يارب دعاي خسته دلان مستجاب كن.
***
اگر نيايش را گونه اي تجربه ديني (religiousexperience) بدانيم، كه بايد گفت چنين است، آن گاه مي توان بحث از نيايش، ماهيت، اقسام، ويژگي ها، منزلت شناختاري و شأن معرفتي آن و نسبت آن با باورهاي ديني، ارزش ها، زندگي ديني و ديگر مباحث همبسته با آن را يكي از اركان اصلي دانش فلسفه دين و نيز دانش الهيات نوين به شمار آورد. در اين صورت دامنه بحث چنان فراخ خواهد شد كه به يك مقاله، رساله يا كتاب نيز نمي توان لُبّ مقصود را باز گفت.
هرچند كه ادب زيبا و غني پارسي سرشار از گوهرهاي ارجمند اسرار عبادت و خدا آگاهي است، ولي امروز نگرش هاي نويني از سوي روان شناسان، انسان شناسان، متكلمان معاصر، فيلسوفان دين و عرفان پژوهان نامدار به اين مقوله زيبا و ديرپاي فرهنگ بشري شده كه ابعاد جديدي از حقيقت دعا و عبادت و پيوند استوار آن با جان آدمي را آشكار ساخته است.
بحث از نيايش و شيوه هاي آن، امروزه نه تنها در دانش فلسفه دين كه در روان شناسي دين نيز از رونقي به سزا برخوردار است(?). امروز سخن از تحذيرگري دين و يا غفلت زدايي دعا و دينداري و دين گرايي را حاصل عقده مندي بشر دانستن، سخني بي خريدار و متاعي بي مشتري است. اين سخنان شايد در قرن نوزدهم، انديشه هايي مترقي، انقلابي يا علمي به شمار مي رفت، ولي امروزه مشت فريب كاران دغل باز گشوده شده و اين كالاها در بازار خرد، اعتباري ندارند. دين پژوهان بزرگ عصر ما ديري است كه دروغ و دغل اين سخنان رسوا و فريبكارانه و عوامانه را بر آفتاب افكنده اند. خطاهاي بي شمار ماركس، دوركيم، فرويد، فوير باخ، ملحدان و شكاكانِ به حاشيه رانده شده برملا شده و چنان از سوي انديشمندان دين پژوه جديد تيپا خورده اند كه بعيد است ديگر بار در عرصه دانش و بينش سر بر كنند.
نياز آدمي به دين، خداگرايي، پرستش و معنويت با تحليل هاي عالمانه مورد تصديق و اعتراف روان شناسان دين قرار گرفته است. ابراهام مزلو از نيازهاي معنوي و خود شكوفايي (self-actualization) و تجربه هاي اوج (peak-experiences) و انگيزش رفتار معنوي در بشر سخن مي گويد و ده ها و صدها انديشمند ديگر همچون اريك فروم، آلپورت، كارن هورناي، ويليام جيمز، ويكتور فرانكل، هيوستون اسميت، و فيلسوفان و سنت گراياني همچون گنون، ماركوپاليس، مارتين لينگز و هاكسلي در باب اصيل بودن نيازهاي معنوي بشر و ريشه دار بودن دغدغه هاي معنوي، الهي و عرفاني او سخن هاي بديع، لطيف و خردمندانه گفته اند.
در آغاز ظهور و تأسيس رشته دين پژوهي بيشتر مسايلي همچون خاستگاه دين مطرح بود كه پوزيتيويست ها و نيز تكامل گرايان دارويني و پاره اي ملحدان فيلسوف يا جامعه شناس درباره آن اظهار نظر كردند. ولي پس از رسيدن به مرحله استقرار دانش دين شناسي، بحث از وجود خدا، منشأ پيدايش دين، يا تحقيق درباره مناسك ديني (rites) جاي خود را به مباحثي درباره عقلانيت دين و باورهاي ديني، زبان ديني، تجربه ديني، ماهيت و گوهردين، تفسير ايمان، تعدّد اديان و بحث هايي از اين دست داد كه البته با سير تحول دانش اديان و افزايش داده ها، برخي مباحث برجسته تر مي شد يا گاهي بحث هاي نويني بر بحث هاي كهن افزوده مي شد.
در پرتو يافته هاي باستان شناسان و مردم شناسان و پژوهش هاي ميداني و تجربي جامعه شناسان و روان شناسان، امروزه نقش ساختاري و جدايي ناپذير دين در شخصيت و زندگي بشر بيش از گذشته آشكار گرديده است.
شور ديني، مبتني بر شعور ديني است و شعور ديني بُعدي اصيل و ريشه دار در وجود آدمي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت. غير از فيلسوفان وجودي مثل كي يركگارد، ياسپرس، اونامونو، گابريل مارسل، متألهاني كه رويكردي وجودي به دين دارند، به ويژه كساني مانند پل تيليخ و رودولف بولتمان و نيز پديده شناسان دين همچون شلايرماخر، فاندرليو، رودولف اُتّو، ميرچاالياده، بِرِده كريستنسن، ژوزف بليكر و ده ها متكلم و فيلسوف نام آور ديگر، به صراحت، بر اصيل بودن حس پرستش و دين ورزي آدمي مُهر تأييد نهاده اند.
بدين سان نيايش بخشي از ساختار وجود آدمي است. همين يافت مستقيم حضوري است كه او را به نيايش و تضرّع در آستان حق فرامي خواند. نيايش در عمق جان او ريشه دارد، نه اين كه حاصل ترس و جهل او در برابر سيل و طوفان و زلزله و بلاياي طبيعي باشد.
متكلمان، عارفان و پديده شناساني مثل شلاير ماخر، و به ويژه اُتّو، نيايش و ميل پرستش در آدمي را زاييده شعور به مخلوقيت (feeling of creaturedness) او مي دانند. آن جا كه آدمي در مي يابد موجودي است مخلوق، و الوهيتي در كار است كه خود را به گونه هاي مختلف جلوه گر مي سازد، ميل به ارتباط و عطش رسيدن و وصول به آن مطلقاً ديگر (the wholly other) يا نومنيوس در او بيدار مي شود(?). وقتي كه اخگر مقدس رجوع به اصل در آدمي شعله ور شد، آرام و قرار را از او مي گيرد و دردمندانه به نيايش با خدا رو مي آورد و روزگار وصل خويش را باز مي جويد.
پس دعا زاييده معرفت است و نفي استغنا از آدمي. اين جا است كه حاجت خواهي، عرض نياز، درك ذلّت و حقارت خودواظهارندامت ازكجروي ها از مضامين اصلي و هميشگي دعاها در همه اديان است؛ خواه در گزين گويه هاي بودا و زرتشت در سوتره ها و گاتاها باشد، خواه در مصايب ايوب و نوشته هاي پولس قديس، اعترافات سنت اگوستين، فغان نامه گريگوار، سرودهاي گورونانك، مناجات نامه هاي عارفان مسلمان همچون خواجه عبدالله انصاري، ابوسعيد ابوالخير، جامي، عطار، مولانا، سنايي و ديگران باشد.
دقت در مضامين دعاها، به ويژه دعاهاي اسلامي، اين را بدون تعصب و مبالغه مي گويم، عمق عرفاني، معرفتي، اعتقادي، تربيتي و روح پروري و آگاهي بخشي آنهارا نشان مي دهد؛ دعاهايي كه يكسره عرفان و حكمت و باورزايي و خداجويي و معادانديشي اند؛ به ويژه در ادبيات دعايي اسلام، بيان رنج و غربت آدمي هم هست، بيان دلتنگي او، دورافتادن و مهجور ماندن از حضرت دوست و از رفيق اعلي.
كوتاه سخن آن كه نيايش مراتبي دارد كه از درخواست حلّ مشكلات و رفع نيازهاي مادي و دنيوي آغاز مي شود و سپس اوج مي گيرد و به حاجات روحي مي رسد. درخواست قرب و وصل و فنا، طلب ديدار، نه دينار. مجالست با دوستان خداوند، تأمل در اسرار هستي و مبدأ و معاد، نيل به بلنداي مقام شهود و حقايق را به عيان ديدن و فراتر از لفظ و شرح و عبارت رفتن، روح آدمي را به انگيزش و تموج درمي آورد. فراتر از اين حالات نيز مقاماتي است كه حاصل نيايش و خلوص بندگي است و لفظ و عبارت آن را برنمي تابد و به گفته خواجه نصيرالدين طوسي در شرح نمط نهم كتاب اشارات ابن سينا: فَاِنّما لا يُفَهِّمُها الحديث و لا تُشَرِّحُها الّعِبارَهُ وَ لا يَكشِفُ المَقالُ عَنها غَيرَ خَيالٍ ؛ يعني اين مسايل به گفت و شنود قابل فهم نيست و سخن و عبارت و شرح و بسط نمي تواند نقاب از رخسار اين حقايق برگيرد و تنها مي توان به خيالي، شبح آلود و مبهم دست يافت.
در نيايش احوالي پديد مي آيد كه فيلسوفان دين امروز آن را تجربه ديني مي نامند؛   يعني كه آدمي با جان خود اموري را مي يابد كه به ذهنش خطور نكرده است. مواجهه وجودي با حقايقي پنهان و دور از دسترس حواسّ و برتر از خيال و قياس و گمان و وهم و فراتر از تمامي آنچه كه خوانده و شنيده است. انتقال اين احوال و بازگفت اين اسرار امكان پذير نيست. بايد مرد راه بود و صادقانه گام در طريق سلوك نهاد و به آستان حقيقت رسيد. به همين سبب خواجه نصير در ادامه سخنش علاقه مندان را دعوت به سلوك مي كند: وَ مَن اَحبَّ أن يَتعَرفَّها فَليَتَدَّرج إلي أن يَصيرَ مِن أهلِ المُشاهَدَهِ دوُنَ المُشافَههِ وَ مِنَ الواصِلينَ إلَي العَينِ دوُنَ السّامِعينَ لِلأثر ؛يعني هركسي دوست دارد رمزي از اين حقايق بداند، بايد گام به گام و پله پله سلوك كند تا خود از اهل شهود شود و حقايق رابه عيان و ديده جان ببيند، نه اين كه تنها به خوانش و روايت اين احوال يا شنيدن و بازگويي آنها بسنده كند.
پاكي و طهارت كامل، در ظاهر و باطن وجود، شرط مهم طيّ اين راه است كه سلوك كاري دشوار است. بوعلي در اشارات خوش گفته است كه: جَلَّ جَنابُ الحَقّ عَن أن يَكوُنَ شَريعَهً لِكُلِّ واردٍ، أو يَطلِّعَ عَلَيهِ أحد إلاّ واحد بعدَ واحدٍ ؛ يعني آستان حق بسي والاتر از آن است كه همچون چشمه اي در دسترس باشد تا هر رهگذري بتواند از آن آب برگيرد، مگر بندگان و خاصّان راه پيموده و طالبان صادق و سالكان راستين كه قطع مراحل كرده و به اين چشمه وصال بار يافته اند، آنان نيز يگانه هاي روزگارند كه يكان يكان به اين مرحله مي رسند نه گروها گروه. پس بايد پاك شد تا به شهود رسيد و نيايش، دعا، عبادت، مناجات، ذكر حق، ركوع و سجود، نماز عاشقانه، بندگي مخلصانه، همه و همه، كليد در اين گنج شايگان و نعمت بي زوالند. قصه همين است كه نقش سرنوشت ساز نيايش و بندگي در پاك سازي روح و صفا بخشي جان فراموشمان نشود. غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد! وگرنه جمال دوست بي پرده و نقاب است. هرچند كه ما را به كنه ذات او راهي نيست، اما نوميد نبايد بود كه خود ما را خوانده است و به ديده اهل معنا رخ نهفتن نيز براي شعله ور ساختن آتش طلب در ماست.:
آستين بر روي و نقشي در ميان افكنده اي
خويشتن پنهان و شوري در جهان افكنده اي
هر يكي ناديده از رويت نشاني مي دهد
پرده بر دار اي كه خلقي در گمان افكنده اي
و اين همان ديالكتيك وجودي نظريه تجلّي است كه در حكمت و عرفان اسلامي در موضوع رابطه انسان و خدا و تجلي خدا بر بشر مطرح شده است. رابطه وجودي دو سويه كه تنها به يك سو كه عين بي سويي است، قائم و متكي است. حاصل سخن آنكه نيايش يك رابطه وجودي دوسويه است كه در نهايت به حاكميت و احاطه تام و تمام يكسو مي انجامد و بنده، خود را سراپا عين فقر و احتياج به حق مي يابد. نيايش داراي ابعاد وجودي و حقيقتي ريشه دار در هستي آدمي است و بنابراين پديده اي مقطعي، روبنايي، سطحي و گذرا نيست، بلكه امري ساختاري و سرشتين است كه در ساخت واقعيت بشري مدخليت دارد و به همين سبب ماندگار و پايدار و جدايي ناپذير از روح آدمي است.
نيايش به معناي بي اقدامي، خزيدن به گوشه انزوا و تسليم و عزلت نيست، بلكه جانمايه نشاط و تلاش و كوشش و شجاعت است كه اتصال جان با حق، ذاتاً شجاعت زا و اميدبخش و نشاط آور است. به همين دليل است كه عارفان واقعي شجاع ترين و شادترين افرادند.
پي نوشت ها:
?. براي نمونه نگاه كنيدبه:
The concept of worship evelyn underhill London 1936
?. مفهوم امرقدسي،رودولف اتو،ترجمه همايون همتي،انتشارات نقش جهان???

ديدگاه
قرآن؛ كلمه آشكار پنهان
دكترعلي پورمحمدي
در آغاز، كلمه بود و كلمه تمام هستي را پر از حضور خداوند كرد. در آغاز، كلمه بود و كلمه كانون غيب خداوند را آشكار ساخت. كلمه بود و كلمه برتر از هر چيز نشست: كلمه الله هي العليا . كلمه ساده و آشكار، رازآلود و آميخته با قدس، چون معجزه آغاز و پايان تاريخ جلوه كرد: قرآن .
قرآن كتاب خدا، معجزه پيامبر خاتم و كتاب راه مسلمانان است؛ قرآن، اينها هست و همه اينها صورت هايي از هستي قرآن اند؛ صورت هايي كه مايه و راز حقيقت آن اند. برتر از همه اينها، شكوه قرآن در اين است كه كلمه است؛ كلمه خدا، كلمه وجود و كلمه آفرينش.
حقيقت قرآن كه به تعبير ديني در لوح محفوظ است، آشكارگي ذات خداوند در شكل بيان و كلمه است. راز شگفت قرآن نيز همين است: آشكارگي خداوند از پس واژگاني بسيط؛ واژگاني كه از فاهمه انساني برآمده و از زيست طبيعي او ريشه گرفته است، اما مفاهيمي برتر را كه از سنخ حقايق ازلي اند، بازمي نماياند.
قرآن، حقيقتي است كه در هر جلوه اي معجزه است؛ چه آن هنگام كه پديده ها را تبيين علمي مي كند، چه آن هنگام كه فقه مي گويد، داستان سرايي مي كند، اندرز مي دهد و چه آن هنگام كه با اديبان تحدّي مي كند؛ در اينها و در همه، قرآن معجزه است. به تحقيق در تاريخ بشر هيچ كتابي مانند قرآن، چنين در كانون نگاه ها نبوده است. تفسيرها و ترجمه هاي مختلف، هر روز، افق هاي تازه اي را در آسمان گسترده آن مي گشايد.
از اين روست كه قرآن تودرتوست و مفصّل و مجمل. تفصيل آن، همين كتاب بين الدفتين است كه خود داراي بطوني است و صورت اجمالي اش، كلمه بودن آن است.
انسان نيز سرشتي چنين دارد؛ پديده اي طبيعي كه جايگاه روح الهي است؛ پديده اي كه به صورت جسماني حادث مي شود و به صورتي روحاني بقا مي يابد؛ حقيقتي كه با رازآلودگي آميخته است؛ نه اينكه در سرشت او ابهامي  باشد، بلكه سرشت او ابهام آميزبودن است و سرشتي چنين رازآلود، كتابي از جنس خويش مي جويد؛ كتابي كه در آن به جست وجوي رازهاي خويش برآيد و درمان سرگشتگي هاي خويش را در آن ببيند.
قرآن اگرچه كتاب اخلاق، علم، تاريخ، فقه و دين است، اما اينها نيست كه فراتر از اين همه است. قرآن كتاب هدايت است؛ كتابي كه راه راست را مي نمايد.
انسان سرگشته از خويش و جهان، با سفر به قرآن، خويشتن را تجربه مي كند؛ سخن خداوند را مي شنود و داستان كلمه را زمزمه مي كند؛ به آغاز هستي سفر مي كند؛ به ملاقات وجود مي رود و فارغ از همه زمان ها و چون وچراها، حقيقت انساني را ديدار مي كند. معجزه قرآن همين داستان كلمه است؛ كلمه اي كه در آغاز بود.
قرآن، آغاز و انجام كلمه است؛ آغاز و انجام هستي و آغاز و انجام انسان. آن كس كه از قرائت حقيقت قرآن بازبماند، از ديدار خويش و جهان بازمانده است.

انديشه
اقتصاد
اجتماعي
سياست
شهرآرا
هنر
|  اقتصاد  |   اجتماعي  |  انديشه  |  سياست  |  شهرآرا  |  هنر  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |