يكشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۸۲ - سا ل يازدهم - شماره ۳۰۱۱ - Mar.30,2003
انسان آمريكايي از نگاه كورت ونه گات ـ بخش پاياني
پوست انداختن
انسان اروپايي مي داند براي چه مي جنگد و براي چه جنگ را هجو مي كند در حالي كه همتاي آمريكايي او در تمام اين مراحل موضوعي بي تكليف، معلق و شايد مزاحم به نظر بيايد
006465.jpg
مهدي يزداني خرم
وقتي «بيلي پيل گريم»، راوي رمان سلاخ خانه به جنگ مي رود و گوشه هاي آن را روايت مي كند، از انبوه بمب ها متعجب مي شود. در واقع او بهانه اي براي كاربرد تكنولوژي كشورش در جنگي جهاني است. او خشمگين مي شود، خشم از اينكه آمريكا قواعد جنگ را رعايت نمي كند و تلاش دارد تا جنگجوي آمريكايي را صاحب فرهنگ، كشتن جمعي معرفي كند. اين حس تفاوت جويي كه از نوع سياست آمريكايي برگرفته شده ناخودآگاه او را به دايره همان فردمحوري بازمي گرداند. شاهكار ونه گات در همين جا است. اين فردگرايي غيرشهري و صلح طلب، تبديل به فردگرايي خشن مي شود كه مي كوشد تا با عيان كردن خط بين «من و آنها» غرور ملي و شخص منحصربه فردي را ايجاد كند. اگر آدم هاي گونترگراس دانسته و آگاه جنگ را به سخره و هجو مي كشند، آدم هاي ونه گات ناخواسته و بدون آگاهي عين خود هجو و كمدي پاروديك او هستند. انسان اروپايي مي داند براي چه مي جنگد و براي چه جنگ را هجو مي كند در حالي كه همتاي آمريكايي او در تمام اين مراحل موضوعي بي تكليف، معلق و شايد مزاحم به نظر بيايد. او صاحب حق شده است و اين حق را خود وي تعيين كرده و حالا مي خواهد آن را اعمال كند. ونه گات مي نويسد: «... حيات آدمي پديده اي يگانه است و هيچ كس حق ندارد حق زيستن را از كسي بگيرد! اما هيچ كس حق ندارد ستمي را كه ديگران بر او رواداشته اند بر ديگران روا دارد، كه آن را دستاويزي كند و خلقي را از حق زيستن محروم كند.»
۳ ـ آمريكايي خشن: با توجه به اين فضاي ترسيم شده، تولد خشونت از جنس آمريكايي در اوج خود است. وقتي اين انسان از جهان پيرامون ترسي عميق را به خود راه داد دچار جنوني غيرانساني مي شود. ونه گات تزريق اين ترس را توسط حكومت هاي مختلف آمريكا مهم ترين علت خشونت آمريكا مي داند. اگر اروپا و يا آسيا با يكديگر مي جنگند نوعي دوره تاريخي طولاني را در كنار هم بوده اند بنابراين بر وجود و اعمال يكديگر واقف هستند و ثمره مدرنيته اروپايي را مي شناسند. اما انسان آمريكايي آن تاريخ و همزيستي را ندارد. بنابراين وقتي ترس را در خود باور مي كند، ديگر دچار ازهم گسيختگي رواني مي شود. بر اعمالش تسلط ندارد و حالا مي خواهد بكشد اما كشته نشود! اينكه در اين خط و روال پارودي و شي وارگي به وجود مي آيد بحث ديگري است. جنس اين ترس نوعي است كه به توهم منتهي مي شد. اين توهم حتي در زندگي بعد از جنگ هم با او همراه است. اينكه هر آن ممكن است انتقام گرفته شود. روحيه فردگرايي بحث شده باز هم باعث مي شود كه اين انسان خود را در مقابل جهان خشن مقابل تنها و بي پناه بداند و از آن بترسد. زمان متوقف شده و او سلاح بر دست با عرقي دائمي بر پيشاني «در بعد زمان تكه پاره مي شود». آن وقت است كه او قطعات وجودي اش را گم كرده و خود را در نظم دادن به ذهنش ناتوان مي بيند ديكتاتوري سياسي آمريكايي زاده شده و مي كوشد به اين ذهن نيمه ديوانه نظمي خاص بدهد. ونه گات در تبارشناسي خشونت آمريكايي با توجه به زمينه هاي آن دو مؤلفه اصلي و دو نوع خشونت را برجسته تر روايت مي كند: نخست خشونت جنگي است كه خود به دو نوع ذهني و عيني تقسيم مي شود: در زمينه خشونت عيني اين انسان آنچنان تفاوتي با ديگران ندارد او وظيفه جنگيدن دارد اما اين بعد وقتي در كنار خشونت ذهني قرار مي گيرد، حيرت آور مي شود. او در ذهن خود به دنبال تلخ ترين روش كشتن مي گردد، براي اين امر تئوري مي سازد، تعريف مي كند و اجرا مي نمايد. ذهن او از منطق شهري و روزمره خارج شده و درگير صبغه اي ناتوراليستي مي شود. فشارهاي فردگرايي و مبارزه با طبيعت وحشي و خشن به همراه تعاليم دولتمردان آمريكا از او يك هيچ انگار تمام عيار مي سازد. او وقتي با اين تعريف كه: «بكش وگرنه كشته مي شوي» روبه رو مي شود، هويت را فراموش كرده و در قالب همان سياست تظاهر، رخت وحشي گري مي پوشد. بيان دومين نوع خشونت آمريكايي انسان ونه گات يكي از شاهكارهاي قصه روانشناختي به شمار مي رود. اين انسان لجام گسيخته در انبوه خشونت دچار حس مرگ باوري سختي شده كه حتي جهان غيرجنگي او را نيز فرا مي گيرد. او در روايت از مردن ديگران با «بي تفاوتي» روبه رو است. يعني ارزش زنده بودن و حيات در رديف آتش زدن يك سيگار قرار مي گيرد. حتي خاطرات، دوستان و حتي خود او نيز ارزشي ندارند و روايت اين انسان صريح، سرد، بدون صحنه پردازي و بسيار خشن است. او از خشونتي عملي به زبان خشن مي رسد. اين زبان با طنز خود جهان و مؤلفه هايش را بي ارزش و غيرقابل اعتنا مي شمارد و چون خود در دل همين جهان روايت «مي شود» كابوس مردن و تباهي او را نيز فرو مي بلعد. او هيچ بهانه اي براي رفتارهاي متعددش نمي يابد و در آخر با همان زبان خشن دچار روايتي ابلهانه، پاروديك و ضدقهرمان و اصلا ضدانساني مي شود. ونه گات در شب مادر مي نويسد: «شر بخش عمده وجود هر انساني است كه دچار نفرت بي حد و مرزه، شر بخش عمده وجود هر آدمي هست كه خداوند را شريك نفرت خودش مي داند. شر آن بخش از وجود انسان است كه هر نوع زشتي برايش جذاب و زيبا است» كورت ونه گات جونير اين نابغه آمريكايي در جهان داستاني خود موجودي مفلوك به نام آمريكايي جنگجو را روايت مي كند. موجودي كه نفرت از ديگران موجب نفرت از خود نيز شده است. در اين دايره او ديگر هيچ چيز را نمي شناسد و حافظه تاريخي و انساني شخصي و جمعي را فراموش مي كند. ونه گات مي گويد: نفرت بي قيد و شرط به هيچ وجه بهانه خوبي براي جنگ نيست. » در پايان: در اين گفتار كوشيدم تا گوشه اي از انسان آمريكايي ونه گات را تفسير كنم. انساني كه هر روز او را مي بينيم و بي تفاوتي دردناكش نسبت به انسان را درك مي كنيم. ونه گات از جمله نويسندگاني است كه اين انسان را تعريف دولت هاي آمريكايي مي داند. بلي رسم روزگار چنين است!. . .

برش هاي كوتاه
نگاهي به فيلم «بولينگ براي كلمباين» بخش پاياني
وحشت در خيابان ها

محسن بهمني
مور در فيلم خود به اين نكته اشاره مي كند كه لاكهيد مارتين از كارخانه هاي غول پيكر اسلحه سازي آمريكا، بزرگ ترين كارفرما در ليتل تون (كلرادو) است و دبيرستان كلمباين نيز كه در سال ۱۹۹۹ شاهد آن حادثه تراژيك و فضاحت بار بود در اين شهر واقع شده است. (حادثه اي كه ايده اوليه فيلم مور از آن گرفته شد.) و يا آنكه قتل عام فجيع دبيرستان كلمباين دقيقا در همان روزي اتفاق افتاد كه كوزوو شديدا مورد حملات هوايي آمريكا قرار گرفت.
مور مسئله خشونت و ترس در جامعه آمريكا را بغرنج ارزيابي مي كند و ادعاي هميشگي محافظه كاران را در قبال اعتقاد به نقش مهم هاليوود در ترويج خشونت و اثربخشي كلان آن در ساختار فرهنگي زندگي آمريكايي مطرود مي شمارد. وي سپر بلا قرار دادن «مارلين ملسون» شاهزاده هاردراك (Hard Rock) را در جريان حادثه كلمباين ساده لوحانه تلقي مي كند.
«چه كسي گفته خشونت براي آمريكايي ها پيش پا افتاده است؟ نخستين انقلاب ملي آن ها در اواسط دوران هراس آور برده داري و مبارزه ۳۰۰ ساله با سرخپوست ها اتفاق افتاد. آمريكايي ها شاهد فجيع ترين جنگ داخلي در تمام طول تاريخ بودند و پس از آن هم درگيري ۵۰ ساله بين سرمايه داران و كارگران رخ داد و بعد قتل عام هزاران سياه پوست از سوي ماموران خودگمارده دولت. تمام اين ها نشان دهنده فرهنگ خودستايانه آمريكايي است. »
و نيز علاقه افراطي آمريكا به اين سياست كه كالاها و مصنوعات آمريكايي را با برچسب جهاني به ديگر كشورها صادر نمايد تا پروژه جهاني سازي آمريكايي بيش از پيش در جهت منفعت هويت چهل تكه اين كشور حركت نمايد. در واقع متهم اصلي گسترش فرهنگ ترس در آمريكاي امروز از ديدگاه مور تمركزگرايي راديكالي رسانه ها بر حوادث و پديده هاي خشونت بار مانند هجوم زنبورهاي مرگبار و يا قطع برق در سال ۲۰۰۰ است. بولينگ براي كلمباين نيز با نمايش صحنه هايي از دبيرستان كلمباين، مراسم اهداي جوايز به چارلتون هستون، مرد جواني كه با استفاده از كتاب آشپزي آنارشيست ها بمب ناپالم دست ساز طراحي مي كند و. . . ، عميقا بر اين ديدگاه تاكيد مي ورزد.
۲ - ريچارد ليكاك در جايي نوشته است: «من از رابرت فلوهرتي (مستندساز بزرگ انگليسي) آموختم، روند فيلمسازي نوعي مكاشفه است و نه تصويرگري. » فلوهرتي با چنين تفكري، در آثارش تمام تلاش خود را براي نزديكي به عينيت مطلق مي نمايد و با كشف عناصر شكل شناسانه و بارور كردن دغدغه هاي ذهني خود در حين فرآيند آفرينش هنري به ساحتي بكر و بداهه قدم مي گذارد. از سوي ديگر نظريه كساني چون ژان روش و ژرژ فرانژو (مستندسازان فرانسوي)، روبرتو روسليني (فيلمساز كبير ايتاليايي) و رابين وود (منتقد انگليسي) مطرح است. در هنر چيزي به عنوان عينيت مطلق وجود ندارد. چرا كه مثلا در فيلمسازي هر گامي نياز به تصميم گيري هاي پيشين دارد. (مانند جايگاه دوربين، زمان حركت آن، زمان و مكان برش) هر چند در سطح نازل آگاهي سينمايي، هر اثري كه فيلمبرداري آن رنگ و رو رفته جلوه كند (امري كه آشكارا نمي تواند نمايانگر عينيت باشد) مستند و واقع گرايانه خوانده مي شود. لذا هنرمند در جهت نيل به ساحت واقع گرايي نو و محدود كردن نقش بازسازي رويدادها در اثر بايد به منشي دست يابد كه طي آن بتواند عناصر دراماتيك و داستاني را با شاخصه هاي مستند در هم آميزد، به طوري كه قابل تفكيك نبوده و مرز مشخصي مابين آن ها وجود نداشته باشد.
«بولينگ براي كلمباين» نيز در اين گردايه از آثار قرار مي گيرد و معناي آن، نه در به اصطلاح شكار واقعيت عيني حوادث (مثلا حادثه دبيرستان كلمباين) بلكه در تفكر درباره آن واقعيت نهفته است. از ديد اخلاقيات و متافيزيك و از نگاه سازنده آن به جهان.
در واقع مور به نوعي ديگر از مكاشفه دست مي يابد كه نه در جهت رسيدن به عينيت مطلق بلكه در مسير آفرينش اثري است كه تكان دهنده باشد و موج هول انگيزي از سوالات گوناگون را در اذهان مخاطب هاي فراوان به وجود آورد. «در كشوري بزرگ با ۲۸۰ ميليون جمعيت، مهم نيست اگر ۲۶۰ ميليون نفر از فيلم من متنفر باشند، چون اگر همان ۲۰ ميليون باقي مانده هم به تماشاي فيلم بيايند فيلم من از «آرواره ها»ي اسپيلبرگ پرفروش تر خواهد شد. » مور در «بولينگ براي كلمباين» مخاطب خود را به طور مكرر مورد پرسش قرار مي دهد و او را در لحظات مختلف فيلم خود به چالش مي كشد. چرا آمريكايي ها بيش از ساير كشورهاي پيشرفته بر روي هم اسلحه مي كشند؟ چرا زندگي آمريكايي ظاهرا براساس قانون ترس و وحشت پايه ريزي شده است؟ آيا خشونت موجود در كالاهاي گوناگوني كه در اختيار مردم قرار دارند موثر است؟ جواب منفي است؛ زيرا به طور مثال در ژاپن، ميزان خشونت بسيار نازل تر است حال آنكه ژاپني ها به همان اندازه فيلم هاي خشونت بار مي بينند و به ويدئو فيلم هاي خشن علاقه دارند و حتي با اشتهاي بيشتر مصرف كننده كتاب هاي غريب كاميك (مصور) هستند و يا در كانادا و اروپا ميزان بيماري بسيار بالا ولي آمار جنايت پايين تر است. كانادا، كشوري كه امروز در آن ۱۰ ميليون خانواده به سر مي برند و رقم بسيار كلان ۶ ميليون اسلحه در دسترس اين خانواده ها وجود دارد و اين در حالي است كه ميزان جنايت و بي بندوباري هاي اخلاقي در آن نسبت به ايالات متحده بسيار پايين تر است. مور در نهايت، ميزان بالاي جنايت و اعمال خشونت بار در آمريكا را مولود فرهنگ فراگير ترس در زندگي امروزه آمريكايي ها ارزيابي مي كند. فرهنگي كه بدون ترديد توسط رسانه ها و كمپاني هاي غول آساي اقتصادي به وجود آمده است.
۳ - آلبرت مي زلز در جايي مي نويسد: «هاليوود فيلم و سينما را طي قرن بيستم به شكل ساختگي عرضه كرد و حال ما شاهد اثرات آن هستيم. امروزه مردم ديگر حتي فيلم مستند را هم باور نمي كنند. » با توجه به آسيب شناسي دقيق مي زلز، مي توان به بغرنج بودن رسالت مور به هنگام ساخت «بولينگ براي كلمباين» پي برد. مايكل مور ناگزير از عرضه نمودن اثري بود كه با رهيافت هاي خود مخاطب را جذب و اطمينان او را نسبت به سنديت مقولاتش جلب نمايد.

حاشيه هنر
• جنگ سقوط بشريت است
ليلا نقدي پري
روزهاي آغازين فروردين ۱۳۸۲ با فاجعه جنگ شروع شد. جنگي كه درست در همسايگي كشورمان آغاز شد آن قدر مهم و نگران كننده بود كه وقايع آن را هر روز مرور مي كنيم. مي دانستيم جنگ تاثيري حسي بر هنرمندان خواهد گذاشت به اين دليل به گفت وگو با چند نقاش مطرح كشور نشستيم و تحليل آنها را از اين واقعه جويا شديم.

• هانيبال الخاص
ما ايراني هستيم و با عراق جنگيده ايم ولي به خاطر مردمي كه نمي گذارند خواسته هايشان مطرح بشود و به خاطر اين كه مردم عراق نفس راحتي بكشند، دلمان مي خواهد، صدام از بين برود. چرا كه آدم هايي هستند كه بي دليل كشته مي شوند. من شنيده ام كه كودكان عراقي دچار بيماري هاي عصبي و رواني شده اند. به همين دليل جنگ بسيار زشت است و اين كار تجاوز است. من با جنگ مخالفم و اميدوارم به خاطر اين كه مردم عراق آزادي و دموكراسي داشته باشند، اين رژيم از ميان برود. ولي كساني كه جنگ را شروع كرده اند، منظورشان حضور در خاورميانه و نشان دادن قدرت و بمب هايشان براي فروش اسلحه و. . . است. حضور تجاوزگرانه آنها در محيطي هزاران كيلومتر دورتر از محل زندگي خودشان حتي انسان هاي ساده انديش را به اين فكر مي اندازد. به نظر من اين عمل تجاوزگرانه مثل تجاوز به حريم همسايه و دوست است كه از گناهان كبيره به شمار مي آيد. نگراني وحشتناك من، با اين كه از مواد شيميايي و ويروس هايي كه در دنيا ساخته مي شود، بي خبرم اين است كه اين ويروس ها اگر تحريك شوند باعث يك بيماري زنجيره اي در دنيا و باعث قتل عام ميليون ها آدم شود. من مي ترسم اگر جنگ طولاني تر از آن زماني كه قبلا مطرح شده بود، بشود و صدام تحت فشار قرار گيرد، دست به كاري بزند كه براي خاورميانه و همسايه ها و كشور ما خطرناك باشد. آنها مي خواهند جنگ را ادامه بدهند، چون براي كشورهاي سرمايه دار سود اقتصادي دارد. طولاني تر كردن جنگ و آوردن نيرو ممكن است باعث يك ديوانگي براي ضرر رساندن به مردم جهان شود. راه پيمايي هايي كه در تمام جهان عليه جنگ مي شود، تقريبا در تاريخ بشر بي سابقه بوده است. در جنگ ويتنام پس از شروع جنگ مردم اعتراض گسترده اي داشتند، ولي قبل از شروع اين جنگ در تمام دنيا مردم به شدت به اين قضيه واكنش نشان دادند. تحريم محصولات آمريكايي از جمله همبرگر مك دونالد حركت زيبايي بود كه مردم انجام دادند. تجاوز ويروسي و شيميايي در مقام تاريخ بشري سه بار انجام شده، يك بار در ويتنام، يك بار در جنگ جهاني دوم و يك بار در حلبچه كه ما انسان ها قرباني اش بوديم. اگر اين جنگ طولاني تر شود، ممكن است صدام دست به كارهاي فجيعي بزند، مگر اين كه وجدان داشته باشد. البته طولاني تر شدن جنگ يك بازي و نمايشي است كه به دليل مسائل اقتصادي و سياسي پيش مي آيد، متاسفانه ما نسبت به دنيا خيلي دير شروع به تظاهرات كرديم كه شايد به دليل دلخوري مردم از جنگ ايران و عراق باشد.
• بهزاد شيشه گران
جنگ آمريكا و انگليس به ظاهر عليه عراق است، اما در واقع عليه اراده صلح خواهي و صلح جويي بشري است. به صراحت اعلام مي كنم كه امروز آمريكا و انگليس به دست ارتجاعي خود، در باتلاقي فرو رفته اند كه هر چقدر در آن دست و پا زنند، بيشتر فرو مي روند، چرا كه افكار عمومي جهان را به همراه ندارند. آمريكا و انگليس اول با قدرت تبليغات و بعد با قدرت نظامي موفق به كشتن مردم عراق و ويراني اين كشور شده اند. اما اين موفقيت به ظاهر نظامي و تبليغاتي عين شكست يك نظام و يك دولت و يك سيستم تفكر است كه با زور در قرن بيست و يكم و به اسم دموكراسي كه بوش پرچمدار آن است و در برابر صدام از آن دفاع مي كند، به وجود آورده است. به نظر من زمان آن رسيده است كه تمام مردم صلح خواه جهان به عنوان اعتراض با هم سمفوني صلح را بسازند و عليه جنگ يك صدا بخوانند. زمان آن رسيده است كه تمام هنرمندان جهان براي صلح خلق كنند و عليه جنگ بايستند. اگرچه ممكن است آمريكا در جنگ نظامي عليه عراق پيروز شود اما در برابر افكار ضدجنگ و صلح طلب جهان به شكست سنگيني تن خواهد داد.

• ايران درودي
نكته بسيار مهمي كه ما در موردش اهمال كرده و در قضاوت هايمان به كار مي بريم كه البته فقط مربوط به كشور ما نيست و مربوط به همه دنياست، اين است كه ملت ها را با دولت ها اشتباه مي گيريم. همچنان كه امروزه ملت آمريكا با اين جنگ ابراز مخالفت مي كند. در گفت وگويي كه چند سال پيش با آندره مالرو داشتم از او پرسيدم كه قدرت را در چه مي بينيد؟ او مثال جنگ ويتنام را زد كه هيچ سلاحي نمي تواند قدرت و مقاومت آنها را بگيرد. اين قدرت در ملت ويتنام هست كه عليرغم اين جنگ هولناك به استقلال خاص خودش ادامه مي دهد و جنگ و هيچ نيروي ديگري نخواهد توانست اراده و قدرت ملت را از او سلب كند. اين جنگ هم كه همين الان اتفاق افتاده قبل از هر چيز به نظر من سقوط بشريت است كه در قرن بيست و يكم به خاطر نفت به ملتي تجاوز مي شود. من اين جنگ را محكوم مي كنم و در واقع نگران بشريتم كه اين گونه سقوط مي كند. از طرفي اين اعتراضي كه به اين جنگ در تمام دنيا شده بي سابقه است و همه مردم دنيا تا جايي كه من مي دانم و در تلويزيون ديده مي شود جنگ را محكوم كرده اند. ملت عراق تاوان اين جنگ را مي پردازد و بايد پس از اين تحريم طولاني بمب ها را بر سر خودش تحمل كند. بايد بپذيريم بين النهرين يا همان عراق امروزي يكي از بنيانگذاران تمدن و فرهنگ بشريت است. چطور است كه يك كشور نوپاي دويست ساله به خاطر مجهز بودن به تكنولوژي مي تواند منكر ارزش هاي فرهنگي اين كشور شود و قصد نابودي اش را داشته باشد. من تصور مي كنم اين جنگ در اوايل قرن بيست و يكم نه توجه به ارزش هاي بشر دارد و نه توجه به مردم عراق و آرمان هاي بشري. بلكه نفت خواران جهاني مسبب اين جنگ هستند. دنيا وقتي به عراق بمب هاي شيميايي فروختند و او آنها را بر سر ملت ما خالي كرد نگران نشد. من فكر انتقام جويي ندارم و درصدد تلافي نيستم ولي جا دارد بشريت از خودش سوال كند كه به خاطر مسائل اقتصادي چرا بايد بچه ها در اثر بمباران شيميايي به مرگ تدريجي بميرند و بداند كه چه فاجعه اي را به بار آورده است. اين فاجعه زاييده خودخواهي و منافع اقتصادي يك دولت و در واقع منافع اقتصادي آمريكاست. من با حكومت عراق مخالفم ولي خيلي براي ملت عراق كه اينقدر غرور ملي دارد و براي حفظ كشورش تا آخرين قطره خون مي جنگد ارزش و احترام قائلم. در مورد نتيجه جنگ بايد بگويم كه هيچ توضيحي ندارم. براي اينكه من نه مفسر سياسي ام و نه پيشگو، فقط شديدا نگرانم. براي دنيا نگرانم چون اين همه مخالفت با جنگ بايد يك جايي نتيجه بدهد.

نگاهي به مراسم اسكار سال ۲۰۰۳
خجالت بكش آقاي بوش
عليرضا آشوري
فهرست فيلم هاي خوبي كه سال گذشته ميلادي به روي پرده رفتند البته تعداد زيادي را در بر نمي گيرد و نامزدهاي جايزه بهترين فيلم همگي در به دست آوردن اين نامزدي محق جلوه مي كند. دو برج قسمت دوم سه گانه «ارباب حلقه ها» ساخته «پتر جكسن» بي هيچ شكي فيلم فوق العاده اي است. درباره «دارودسته هاي نيويوركي» «مارتين اسكورسيزي» كهنه كار هم نمي توان جز اين قضاوت كرد. «پيانيست» ساخته «رومن پولانسكي» بزرگ نيز به مانند دو فيلم فوق آنقدر مرعوب كننده هست كه به هيچ وجه نمي توان از آن گذشت.
006460.jpg

به طور كلي سه فيلم فوق به لحاظ عظمت و جذابيت هاي كلاسيك بصري آنقدر ابعاد عظيم و كوبنده اي دارند كه انتخاب هر سه آنها جزو بهترين فيلم هاي سال كاملا قابل پيش بيني بود. «ساعت ها» ساخته «استون دالدري» از آن دسته فيلم هاي محبوب آكادمي است. فيلمي با فيلمنامه قوي، بازي هاي عالي بازيگران مشهور و موضوعي روانشناسانه و اجتماعي. آكادمي همواره چنين فيلم هايي را دوست دارد ولي «شيكاگو» ساخته موزيكال «راب مارشال» به نظرم شايد ناجورترين وصله در ميان جمع باشد كه اتفاقا برنده جايزه هم شد. فيلمي موزيكال و قديمي نما كه يكباره با استقبال فراوان منتقدان روبه رو شد و جايزه گلدن گلوب را هم از آن خود كرد. بعد از موفقيت «مولن روژ» ساخته «بازلورمن»، «شيكاگو» نشان مي دهد كه نوستالژي چقدر مي تواند براي موفقيت يك فيلم حربه موثري باشد. منكر ارزش هاي سينمايي فيلم نيست، ولي جايزه بردن شيكاگو در حضور دارودسته هاي نيويوركي، دو برج و پيانيست احساسي بدي را القا مي كند. مشابه چنين اتفاقي در سال ۱۹۹۸ هم رخ داد، جايي كه در حضور بهترين فيلم دوره كاري «اسپيلبرگ» يعني «نجات سرباز رايان» جايزه اسكار به فيلم «شكسپير عاشق» رسيد. البته «شيكاگو» فيلم خوبي است ولي...
نكته جالب توجه اينكه آكادمي گهگاه سعي مي كند گاف هاي اين چنيني را به نوعي رفع و رجوع كند. به اين صورت كه به كارگرداني غير از كارگردان فيلم برنده اسكار مي دهند. اتفاقي كه البته در تاريخ آكادمي بسيار كم رخ داده است ولي طي يك دهه اخير سه چهار دفعه شاهد چنين چيزي بوده ايم. مثلا سال ۹۸ براي دلجويي اسكار كارگرداني به «اسپيلبرگ» رسيد و امسال هم آكادمي با جايزه دادن به «رومن پولانسكي» كمي تا قسمتي از او عذرخواهي و در عين حال مشكلات اخلاقي او كه سال ها پيش به آنها متهم شده بود را لاپوشاني كردند. نكته آزاردهنده اينجاست كه «پولانسكي» و در كنارش »اسكورسيزي» هر دو سال ها قبل شاهكارهايشان را ساخته اند ولي نصيبي نبرده اند. آكادمي ذوق زده از نامزد شدن «پولانسكي» فورا جايزه را به او مي دهد تا مبادا فرصت از دست برود و «پولانسكي» هم به ده ها هنرمندي اضافه شود كه اسكار نبرده مردند و باعث سرافكندگي آكادمي شدند. مثل جوايزي كه به «شان كانري» براي «تسخيرناپذيران» يا «جيمز كابرن» براي رنج رسيد. حقيقت اين است كه «پيانيست» در ميان فيلم هاي «پولانسكي» اثر فوق العاده اي به حساب نمي آيد، ولي به هر حال يك نكته فرعي سياسي در آن وجود دارد و آن هم برمي گردد به مقوله اردوگاه هاي آدم سوزي و كشتار يهوديان و... كه آكادمي بارها ثابت كرده علاقه عجيبي به چنين سوژه هايي دارد. وقتي سال قبل در عين ناباوري و بدون وجود هيچ نامزدي كه قدرت برابري با «ارباب حلقه ها» را داشته باشد جايزه فيلم و كارگرداني به فيلم متوسط رو به پايين ذهن زيبا رسيد شايد توقع بيجايي باشد كه فكر كنيم چرا «دو برج» با وجود نامزدهايي قدر از جوايز اصلي نصيبي نبرد؟ البته غير از اين مي توانستيم مطمئن باشيم كه به سنت هميشگي آكادمي كه ندرتا يك فيلم علمي ـ تخيلي نامزد جوايز اصلي مي شود و اگر تصادفا هم بشود محال است جايزه ببرد. گزارش اقليت هم هرگز جايي در بين نامزدها نخواهد داشت چه رسد به برنده ها. . . و مگر مهم است كه اين فيلم بعد از «فهرست شيندلر» و «نجات سرباز رايان» بهترين فيلم اسپيلبرگ است.
جوايز اسكار فيلمنامه اقتباسي (رونالد هاروود براي پيانيست) و غيراقتباسي (با او حرف بزن نوشته و ساخته پدرو آلمودوار) جوايز كم حرف و حديثي بودند گرچه باز هم فيلمنامه درخشان «ارباب حلقه ها» مثل سال قبل كاملا از قلم افتاد.
006470.jpg

اما برسيم به جوايز بهترين بازيگر زن و مرد نقش هاي اصلي و مكمل كه به جرأت مي توان گفت همواره تعيين كننده ترين جوايز تاريخ آكادمي بوده اند. تعداد بي شماري بازيگر گمنام و نيمه مشهور بعد از بردن جايزه يك شبه ستاره شدند و دستمزدهايشان سر به فلك كشيد و چه بسيار ستارگاني كه با بردن اين جايزه زندگي كاري متفاوتي يافتند. دم دست ترين نمونه شايد «هالي بري» باشد كه اين همه شهرت و پركاري كه از سال قبل تا به حال به دست آورده شايد غيرقابل تصور باشد و يا «راسل كرار» «نيكلاس كيج»، «آنتوني هاپكينز». . . براي جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش اول اگر «ادرين برودي» (پيانيست) ناشناس و گمنام را كنار بگذاريم بقيه نامزدها همگي نام هاي بزرگي هستند.
«نيكلاس كيج» (اقتباس) مدت ها بعد از «ترك لاس وگاس» دوباره نامزد شده است. حضور «جك نيكلسون» (درباره اشميت) در اين چند ساله اخير چيزي است شبيه حضور دائمي «مارلون براندو» «پل نيومن» و «ال پاچينو» در سال هاي دورتر «مايكل كين» (آمريكايي آرام) كهنه كار هم نيازي به تعريف و تمجيد ندارد. دوبار اسكار نقش مكمل را ربوده و در كلكسيون افتخاراتش اسكار نقش اول را كم دارد. ولي بي ترديد، بي اغراق و بدون هيچ بحثي بهترين بازيگر امسال «دنيل دي لوييس» بود كه حضوري مافوق تصور در حماسه اسكورسيزي داشت ولي جايزه به «ادرين برودي» رسيد تا شبيه سال ۹۸ تاريخ دوباره تكرار شود. جايي كه يك دلقك ايتاليايي يعني «روبرتو بنيني» به خاطر زدوبندهاي سياسي دو اسكار مهم را از آن خود كرد. البته «ادرين برودي» بازي خوبي را ارائه كرده ولي همان علامت تعجب كذايي اينجا هم وجود دارد. عدم حضور «لئوناردو دي كاپريو» در ليست نامزدهاي امسال در حالي كه دو بازي عالي از او ديده بوديم واقعا حيرت آور بود. كما اينكه شايد «تام كروز» به خاطر «گزارش اقليت» و «ريچارد گيد» به خاطر «شيكاگو» مي توانستند جزو نامزدها باشند كه نبودند به هر حال بايد شاهد تغيير و تحولي اساسي در زندگي حرفه اي «ادرين برودي» باشيم. اما جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن نصيب «نيكول كيدمن» (ساعت ها) شد كه كاملا بحق و قابل پيش بيني بود. «كيدمن» هم از آن جمله بازيگراني است كه آكادمي منتظر بود به آنها اسكار بدهد و خوشبختانه اين جايزه براي يك فيلم خوب و يك بازي عالي نصيب او شد. بقيه نامزدها يعني «سلماهايك»، «رنه زلوگر»، «دايان لين» و «جولين مور» هيچ كدام قدرت رقابت با «كيدمن» را نداشتند. اين اتفاق درباره جايزه بازيگر زن نقش مكمل هم رخ مي دهد و آكادمي به يكي از همان بازيگران مورد علاقه اش جايزه مي دهد يعني «كاترين زيتا جونز» كه بازي خوبي در «شيكاگو» ارائه كرده است. ربودن جايزه از بين «مريل استريپ»، «كتي بيتس» و «جولين مور» بيشتر بر اين نگرش خاص آكادمي تاكيد مي كند وگرنه هر سه بازيگر فوق مي توانستند برنده باشند. جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مكمل هم نصيب «گريس كوپر» (اقتباس) مي شود كه با توجه به اينكه او جايزه «گلدن گلوب» را هم ربوده بود، بردن اسكار نمي توانست چيزي دور از ذهن باشد مضاف بر اينكه بقيه نامزدهاي اين جايزه جز «كريستوفر واكن» (اگه مي توني منو بگير) كه جايگزين «تنيس كوئيد» شده بود بقيه همان نامزدهاي گلدن گلوب بودند. جايزه بردن «اد هريس» هم حكايتي مشابه جايزه نبردن رابرت آلتمن دارد. واقعا تعجب آور خواهد بود اگر روزي اد هريس و نيك نولتي اسكار بگيرند آن هم با مواضع تندي كه عليه آكادمي دارند و بي اعتنايي وحشتناكي كه قبال اسكار افتخاري اليا كازان در سال ۹۸ از خود نشان دادند. پل نيومن كبير هم قله اي از زندگي را فتح ناشده باقي نگذاشته و حضورش به نظرم صرفا اعتبار جايزه را بالا برده است وگرنه جايزه نبردن او يا جك نيكلسون يا مريل استريپ ديگر مقوله عجيبي نيست.
جايزه اسكار افتخاري امسال نصيب يكي از همان هنرمنداني شد كه باعث شرمساري كيفي آكادمي بودند و هستند يعني پيتر اتول بازيگر بزرگ انگليسي. اين جايزه اسكار افتخاري در اصل بهانه اي است براي تجليل از كساني كه در جاي خود اين جايزه را نصيب نبردند. ما هنوز چهره فرتوت و بدن نافرمان كرك داگلاس بزرگ را از ياد نبرده ايم كه به رغم نيمچه سكته اي كه كرده بود، استوار و افراشته آمد و اسكار را گرفت و وقتي آن را گرفت بيشتر حسرت خورديم كه چرا براي «شور زندگي» از جايزه اي كه حق اش بود محروم شد و حالا با پيتر اتول روبه رو مي شويم. تقدير از اين شير پير سينمايي انگلستان هم مثل كرك داگلاس و بزرگاني پرشمار چون او نمي تواند ناراحتي ناشي از بي توجهي آكادمي را كمرنگ كند.
اما يك جايزه سابقا حاشيه اي امسال اهميت فوق العاده اي يافت يعني اسكار بهترين فيلم مستند كه به واسطه برنده پرآوازه اش در متن توجه قرار گرفت. مايكل مور كه به خاطر مستند بي نظير و تكان دهنده «بولينگ براي كلمباين» بدون هيچ حرفي جايزه اسكار را از آن خود كرد امسال حادثه اول مراسم بود. بولينگ براي كلمباين كه موضوع ملتهب و پرسروصداي آزادي حمل اسلحه و پيامدهاي مرگبار آن در آمريكا را بررسي مي كند در سراسر جهان و از جمله در جشنواره فجر سال گذشته هم مورد چنان استقبالي قرار گرفت كه در مورد يك فيلم مستند اگر نگوييم بي سابقه دست كم بسيار كم سابقه بود. اما مايكل مور جنجالي كه با فيلم خود همه چيز و همه كس را بي رحمانه و بدون سر سوزني محافظه كاري و خودسانسوري از دم تيغ گذرانده بود بعد از دريافت جايزه اش به سياق فيلمش، با اشاره به تجاوز آمريكا به عراق خطاب به جورج بوش گفت: خجالت بكش آقاي بوش!

ادب و هنر
اقتصادي
خارجي
سياسي
علمي فرهنگي
صفحه آخر
|  ادب و هنر   |   اقتصادي   |   خارجي   |   سياسي   |   علمي فرهنگي   |   صفحه آخر   |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   شناسنامه   |   چاپ صفحه   |