دوشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۲
شماره ۳۰۲۹- April, 21, 2003
هنر
Front Page

گروه سينمايي اسپيلبرگ چگونه تشكيل شد
ماشين زمان اسپيلبرگ
اسپيلبرگ مي گويد مدتي هست كه بسيار فرز شده ام حس مي كنم نسبت به ده سال پيش انرژي بيشتري دارم
در فيلم «در ستايش عشق» آخرين ساخته «ژان لوك گدار»، مرغ يك پاي سينماي فرانسه، شركت فيلمسازي هست به نام «اسپيلبرگ و شركا» كه كارشان ساختن فيلم هاي تجاري و كم مايه است. اعضاي اين شركت انگار هيچ خلاقيتي ندارند و تنها كاري كه بلد هستند پول در آوردن است. تلقي «گدار» از «اسپيلبرگ» اين گونه است. منتقد سابق «كايه دو سينما» كه زماني در دفاع از سينماي آمريكا نقد مي نوشت و فيلم اول اش «از نفس افتاده» اداي ديني بود به سينماگران دهه چهل و پنجاه هاليوود اين روزها معتقد است سينماي آمريكا و كلاً سينما به پايان رسيده است. او يك فرانسوي است، با همه مشخصات و مختصاتي كه يك روشنفكر فرانسوي دارد. اما در كنار گوش او و درست در همان مجله اي كه او يكي از پايه گذاران اش بوده، كساني هستند كه اسپيلبرگ باب دندان شان است، سينماي او را پسند مي كنند و درباره اش خوب مي گويند. آمار و ارقام به ما مي گويند كه كارهاي اسپيلبرگ طرفداران زيادي در فرانسه دارند و هر وقت فيلمي روي پرده سينماهاي اين كشور مي رود، صف هاي طويل تماشاگران نظريه «گدار» را باطل مي كنند. درست زماني كه «گزارش اقليت» اثر انديشمندانه اسپيلبرگ در باب آينده علم زده و تاريك انسان ها در فرانسه اكران شد، يك منتقد فرانسوي درباره اش نوشت كه هيچ فيلسوفي تا به حال نتوانسته سرنوشت محتوم انسان غربي را به اين شيوايي پيشگويي كند. فرانسوي ها بر خلاف كارگردان كهنه كارشان، سينماي اسپيلبرگ را سينمايي خلاق مي دانند و معتقدند او آينده سينما را به ما نشان مي دهد.
008345.jpg

بحث درباره روش كاري او و جست وجو براي كشف راز و مرز كار گروهي اين كارگردان چيزي است كه در گزارش جذاب هفته نامه فرانسوي زبان «لوپوئن» مي توان خواند و با حالتي حق به جانب ديد كه هيچ كس حرف گدار را باور ندارد. چه مي شود كرد؟ گذر ايام است و تغيير روحيه آدم ها. . .
فرانسوا گيوم لورن
ترجمه: سهيلا قاسمي
«گزارش اقليت» تازه پرده هاي سينما را ترك كرده بود كه «اگه مي توني منو بگير» جايگزين اش شد. فاصله زماني ساخت اين دو فيلم اسپيلبرگ، به زحمت به شش ماه مي رسد. كارگردان و تهيه كننده «ئي. تي» (۱۹۸۲) چه طور مي تواند چنين روند گسترده اي را حفظ كند؟ داستان اين گروه و عملكرد كاملاً حرفه اي شان را با هم مي خوانيم:
•••
«اسپيلبرگ براي تمركز روي هر چيزي كه حائز اهميت است و براي استفاده مفيد از زمانش ظرفيت خارق العاده اي دارد. » اين كلمات را كسي به زبان مي آورد كه اسپيلبرگ را كاملاً مي شناسد: «كاتلين كندي». «كندي» نزديك ترين همكار او در فاصله سال هاي ۱۹۶۹ تا ۱۹۹۶ است. به عنوان مثال روز سه شنبه ۲۸ ژانويه ،۲۰۰۳ ساعت ۳۰/،۱۵ اسپيلبرگ براي بازاريابي و پيشرفت «اگه مي توني منو بگير» با انبوه عكاسان روبه رو شد. اين طور به نظر مي رسيد كه او در جشنواره كن حضور دارد. اما او روز قبل در لندن بود و روز پيش از آن در برلين. روز بعد هم قرار بود به رم برود. چهار روز پي درپي، در چهار گوشه اروپا و براي بازاريابي. هيچ مصاحبه اي هم ترتيب نداد چرا كه زمان، پول است. به هنگام برگزاري كنفرانس مطبوعاتي، اسپيلبرگ در كنار «تام هنكس» و «لئوناردو دي كاپريو» ظاهر شد. كنفرانس از ساعت ۴۵/۱۵ تا ۴۵/۱۶ طول كشيد. او به سرعت بايد به شانزه ليزه مي رفت. ساعت ،۱۶ اسپيلبرگ يك دوره مهم با پوشش رسانه اي داشت. ساعت ۲۰ هم جلسه پيش از اكران فيلم بود. «كاتلين كندي» مي گفت: «او در استفاده از زمان ظرفيتي باورنكردني دارد. »
روز چهارشنبه ۲۹ ژانويه: تصادف موجب شد با «خاوير باردم»، هنرپيشه اسپانيولي و نامزد جايزه اسكار (۲۰۰۱)، مصاحبه اي داشته باشيم. روز قبل باردم در شانزه ليزه حضور داشت و به هنگام عبور اسپيلبرگ، شاهد ازدحام جمعيت بود. باردم به كارپردازش كه تلفن او را داشت زنگ زد و توانست با اسپيلبرگ تماس بگيرد. قرار ملاقات بين باردم و اسپيلبرگ راس ساعت شش بود. همه هنرپيشه ها دوست دارند با او كار كنند. همه و به خصوص بهترين ها كه اغلب در هاليوود انحصار را كنار گذاشته و طرح هايي ارائه مي دهند.
براي مثال تام كروز به هنگام فيلمبرداري «چشمان باز بسته» ساخته «استنلي كوبريك» فيلمنامه «گزارش اقليت»، اقتباسي از داستان كوتاه «فيليپ. ك. ديك» را دريافت كرد. اين فيلمنامه توسط «فاكس» تنظيم شده و به مدت ۱۰ سال بي استفاده مانده بود. كروز آن را براي اسپيلبرگ فرستاد كه با فيلمنامه نويس «خارج از ديد» مشغول نوشتن بود. كروز و اسپيلبرگ در «گزارش اقليت» دوباره كنار هم قرار گرفتند. اين فيلم پس از شكست نسبي «هوش مصنوعي» به معناي برخاستني دوباره بود.
اسپيلبرگ «تام ها» را خيلي دوست دارد. پس از «نجات سرباز رايان» تام هنكس وفادارترين بازيگر اسپيلبرگ شد. او درآمدزاترين بازيگر هاليوود هم هست: ۱۲ فيلم با بيش از صد ميليون دلار سود، ركورد جالبي به نظر مي رسد. در جريان «نجات سرباز رايان» آنها به همراه هم «دسته برادران» را براي HBO ساختند. اين فيلم كه زندگي يك واحد آمريكايي در جريان جنگ جهاني دوم را به تصوير مي كشد، موفقيت بزرگي بود. براي «اگه مي توني منو بگير» اعتبار هنكس ۱۵ ميليون دلار، يعني معادل يك پنجم بودجه بود. اما هنكس همان طور كه گفتيم درآمدزا است. «اگه مي توني منو بگير» سيزدهمين فيلم او با سودي بيش از صد ميليون دلار است. براي سال ،۲۰۰۳ آنها طرح فيلم آمريكايي بزرگي در مورد ابراهام لينكلن و فردريك داگلاس را در دست دارند. تام هنكس از نوادگان نانسي هنكس، مادر لينكلن است.
ديگر ستاره مورد علاقه اسپيلبرگ دي كاپريو است. زماني كه فيلمنامه «اگه مي توني منو بگير» به دست دي كاپريو رسيد، براي ساخت آن ابتدا به ياد «لاسه هالستروم» كه نخستين نقش بزرگ خود در «گيلبرت گريپ» را به او مديون است، افتاد. اما هالستروم كه دو شكست را پشت سر گذاشته بود مشكل زماني داشت. بنابراين سناريو به دفتر اسپيلبرگ فرستاده شد. براي يك فيلمنامه فوق العاده با بازي دي كاپريو، اسپيلبرگ هيچ مشكل زماني را احساس نمي كرد.
«هوش مصنوعي» در اكتبر ،۲۰۰۱ «گزارش اقليت» در اكتبر ۲۰۰۲ و «اگه مي توني منو بگير» در فوريه ۲۰۰۳ ساخته شدند. اسپيلبرگ مي گويد: «مدتي هست كه بسيار فرز شده ام. حس مي كنم نسبت به ده سال پيش، انرژي بيشتري دارم. »
008365.jpg

اگر مي بينيم كه او به اين سرعت و به اين خوبي فيلم مي سازد، به اين دليل است كه هميشه با همان افراد كار مي كند. مدت هاست كه اوضاع به همين منوال است. او به شكل يك گروه خانوادگي، كار سينما را دنبال مي كند. «بوني كورتي»، از سال ۱۹۹۶ دستيار تهيه كننده است: «از ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۶ منشي او بودم. به شكلي كار مي كردم كه هر لحظه زندگي او بدون تصادم دو كار جريان يابد. اين شش سال، بهترين تمرين براي تبديل شدن به تهيه كننده فيلم هاي او بود.» كاتلين كندي معتقد است كه «كريستي ماكوسكو» ـ منشي اسپيلبرگ ـ مهم ترين شخص در نظر اوست. زمان؛ هميشه زمان مهم ترين است و دوباره يك زن برنامه ريزي زماني را به عهده دارد. زنان در آثار او هميشه در درجه دوم اهميت قرار دارند، اما در كارش مهره هاي اصلي هستند!

احترام زياد
اما مردها هم در خانواده اسپيلبرگ نقش دارند. يكي از افتخارات قديمي اين تيم، «جان ويليامز» است كه از سال ۱۹۶۳ و «قطار سريع السير شوگرلند» به نوشتن موسيقي فيلم هاي اسپيلبرگ مي پردازد. ويليامز براي «لوكاس» «آتلمان» و «آرتور پن» هم آهنگ ساخته، اما هميشه در كنار اسپيلبرگ مانده است: «اين بيستمين همكاري ما است. ما دست به نوآوري زده ايم. » ويليامز هنرمند بزرگي است كه از سال ۱۹۶۰ كار خود را با «هنري منسيني» آغاز كرد. «ما سمفوني هاي متعدد و يك كنسرت ويولن سل كه توسط يويوما ترتيب داده شده بود را مديون او هستيم يكي ديگر از ياران وفادار او «ميشائيل كان» نام دارد كه از سال ۱۹۶۶ تدوينگر اسپيلبرگ است. معمولاً يك كارگردان به هنگام تدوين، براي بيان آنچه كه مد نظرش است وقت كافي ندارد. اين بخش بايد حذف شود، آن بخش به ريتمي متفاوت نياز دارد. . . اما كان، اسپيلبرگ را درست مثل كف دستش مي شناسد. تكنيسين بسيار موثري كه نقشي كليدي به عهده دارد. «يانوش كامينسكي» لهستاني، مدير بخش عكس است. سال ،۱۹۹۳ اسپيلبرگ به هنگام فيلمبرداري «فهرست شيندلر» در لهستان، آرزو مي كرد اي كاش در گروهش كسي مي توانست به زبان مردم آن كشور صحبت كند. مزيت ديگر كامينسكي اين بود كه به سينماي مستقل تعلق داشت و اسپيلبرگ مي خواست براي ساخت «فهرست شيندلر» رابطه اش با ماشين بزرگ صنعت فيلمسازي را قطع كند. اسپيلبرگ مي گويد: «من زوايا و حركات دوربين را تنظيم مي كنم، اما كامينسكي صحنه ها را زيبا مي كند. به نظر من او به موجودي ماوراي طبيعي مي ماند كه نور را براي همه جهان تنظيم مي كند. » او در عين حال بهترين دوست اسپيلبرگ هم هست.
اين مسائل، همه در مورد فيلمبرداري بود، اما فيلم ها به طرز قابل توجهي نيازمند آماده سازي هستند. اين وظيفه مهم برعهده «والتر پاركز» و همسرش «لوري مك دونالد» است. آنها در سال ۱۹۹۴ و به محض تأسيس استوديو «دريم وركز» به گروه اسپيلبرگ پيوستند. پاركز يك فيلمنامه نويس قديمي است (بازي هاي جنگ) يعني فرد خلاقي است كه به همراه همسرش در كلمبيا كار تهيه كنندگي را آغاز كرده اند. روابط آنها با اين كارگردان بزرگ در سال ۱۹۹۶ و براي همكاري در ساخت فيلم «مردان سياهپوش» بسيار مثمرثمر بود و اولين پيروزي «دريم وركز» محسوب مي شد. براي «گزارش اقليت» بايد جهان آينده به تصوير درمي آمد. پاركز سمينار سه روزه اي ترتيب داد: «ما متخصصين شهرسازي، معماران، كاشفان، فناوران، كارشناسان محيط زيست، پليس، پزشكان، مسئولين حمل و نقل و متخصصين انفورماتيك را به اين سمينار آورديم. » پاركز و اسپيلبرگ به دقت به صحبت ها گوش داده و يادداشت برمي داشتند. نمونه ديگر، عنوان بندي پاياني فيلم «اگه مي توني. . . » است. اين بخش نوعي احترام سه دقيقه اي به «سول بس»، گرافيست آلفرد هيچكاك است. فلورانس ديگاس، طراح اين عنوان بندي پاياني تعريف مي كند: «ما توسط «نكسوس پروداكشن» در لندن معرفي شديم. پاركز در يكي از هواپيماهاي ويرجين ايرلاينز فيلمي به كارگرداني يكي از كارگردانان نكسوس را ديده بود. او درخواست كرد كه همه فيلم هاي نكسوس را ببيند و سپس ما را به خاطر سپرد. سپس اسپيلبرگ از بين ۱۶ نفري كه از سراسر دنيا گرد آمده بودند، آنچه مي خواست برگزيد. » همه انتظار داشتند شاهد كار ضعيفي از پاركز باشند. ديگاس ادامه مي دهد: «ما هرگز با اسپيلبرگ ملاقات نكرده بوديم. اما احساس كردم آدم بسيار محترمي است. او اصلاً به شيوه امري درخواستي نكرد و فقط مسائلي را مطرح كرد. »
اسپيلبرگ با لبخند مي گويد: «منتظر مي مانم تا ديگران عقيده خود را ابراز كنند. » اين نحوه شروع به كار كه در «دريم وركز» رايج است، نقش بسيار تعيين كننده اي دارد. «پيترلورد» كه به همراه نيك پاركز خالق «فرار جوجه اي» است به ياد مي آورد: «پيش از امضاي قرارداد با آنها با «ديزني» در تماس بوديم، اما مي خواستيم كنترل فيلم هايمان را خودمان در دست داشته باشيم. مطمئن بوديم «دريم وركز» به دنبال بستن دهان ما نيست. » «خاوير باردم» كه اسپيلبرگ را بازيافته، نظر مشابهي دارد و در ادامه مي گويد: «او مرا در ميان جمعيت بازشناخت و شروع به صحبت كرديم. احساس كردم فرد بسيار مهمي هستم. » در واقع اسپيلبرگ هميشه در پي گسترش خانواده خود است. «باب زمكيس» (بازگشت به آينده) و «جودانته» (گرملين) در سال هاي ۸۰ و «سم منديز» در حال حاضر (زيبايي آمريكايي و جاده اي به سوي پرديشن) در كنار او هستند. اسپيلبرگ كه موقع نمايش «كاباره» به كارگرداني «منديز» حاضر بود، اين مدير گروه تئاتر لندن را تشويق كرد تا نخستين فيلمش را كارگرداني كند. اين سرمايه گذاري براي «دريم وركز» سود خوبي داشت.
اما در خانواده اسپيلبرگ نبايد برادران «جفري كاتزنبرگ» و «ديويد گفن» را فراموش كرد. اسپيلبرگ در سال ۲۰۰۲ گفته بود: «ترجيح مي دهم با تجار و جادوگران دارايي شريك شوم، اما هيچ كارگرداني را شريك خود نكنم. » او در سال ۱۹۹۴ با اين دو نفر كار خود در «دريم وركز SKG»، كمپاني اي كه پس از ديزني و دهه ،۲۰ نخستين تأسيس بزرگ در هاليوود بود، را آغاز كرد. گفن تهيه كننده «نيروانا، عقاب ها و نيل يانگ» حدود يك ميليارد دلار سرمايه گذاري كرده بود. كاتزنبرگ، تهيه كننده سختگير، به كمك كارهايي موفق مثل «ديو و دلبر» و به ويژه «شيرشاه» والت ديزني را اصلاح كرد. اما در سال ۱۹۹۴ كاتزنبرگ به ميشائيل ايزنر، مرد شماره يك ديزني برخورد كرد. اين مسئله موجب شد اسپيلبرگ و گفن را وادار كند تا كارهايي را شروع كنند.
008375.jpg

بخش هاي اصلي
در حال حاضر «دريم وركز» استوديوهاي خود را در «گلندال»، درست روبه روي ديزني مستقر كرده است. كاتزنبرگ مسئول بخش انيميشن است. «شاهزاده مصر» و «فورميز» كه پيش از «فرار جوجه اي» و «شرك» ساخته شده و به مسخره ديزني پرداخته اند، دو اثر بسيار موفق محسوب مي شوند. پس از آغازي دشوار، در سال ۱۹۹۸ «دريم وركز» آهنگ و ريتم مناسب خود را پيدا كرد. «نجات سرباز رايان» دومين اسكار بهترين كارگردان را براي اسپيلبرگ به همراه داشت. طرح Shoal Visual History كه در سال ۱۹۹۵ آغاز شده بود (شهادت ويدئويي پنجاه هزار فرد رهايي يافته از اردوگاه هاي جنگي)، در سال ۱۹۹۹ به مستند «آخرين روزها» منتهي شد. اسپيلبرگ ساخت «هري پاتر» و «مرد عنكبوتي» را رد كرد. بهترين مسئله اين بود كه رقيب شان ديزني ضعيف تر شد.
در پايان سال ۲۰۰۲ «نايت شامالان» (حس ششم، نشانه ها) «ديزني» را ترك كرد و به «دريم وركز» ملحق شد تا فيلم هاي آينده اش را با همكاري آنان بسازد. از طرفي موعد قرارداد همكاري بين «ديزني» و «پيكسار» (داستان اسباب بازي ۱ و ،۲ شركت لولوها) به زودي به سر مي رسد. «ديزني» فقط بايد آرزو كند كه «دريم وركز» پيشنهاد اغواكننده اي نداشته باشد. آخرين باري كه چنين مسئله اي پيش آمد، رقابت ميان دو كمپاني بيشتر شد و «دارودسته هاي نيويوركي» و «اگه مي توني. . . » ساخته شدند. «اسكورسيزي» و اسپيلبرگ سي سال است كه با هم دوست هستند. اما فيلم هاي اسكورسيزي توسط «ميرامكس»، بخش سينمايي «ديزني» توليد مي شوند. در اين رقابت، اسپيلبرگ هميشه جلوتر از اسكورسيزي است به هر حال تجارت، تجارت است.
به نظر اسپيلبرگ اين كار هميشه بايد با شكوفايي توام باشد. قرارداد پخش فيلم هاي «دريم وركز» توسط «يونيورسال» تا پنج سال ديگر تمديد شده است. «دريم وركز» ۲۵۰ ميليون دلار هم گرفته است. اين مبلغ براي سرمايه گذاري و هزينه هاي استوديو كافي است. دور ميز مذاكرات، «پيرلسكور» و «باري ديلر» رئيس سابق كاتزنبرگ در سال ۱۹۸۰ و در «پارامونت» به چشم مي خوردند كه درست روبه روي كاتزنبرگ نشسته بودند. «دايلر» در سال ۱۹۶۱ كار ساخت يك فيلم تلويزيوني به نام «دوئل» را به اسپيلبرگ واگذار كرده بود. اما بي شك «لسكور» همه چيز را مي دانست.
سرانجام همچنان كه هر خانواده اي پدري دارد، پدر خانواده اسپيلبرگ هم از نظر او «سيد شينبرگ» رئيس بزرگ «يونيورسال تلويژن» است. او در سال ۱۹۶۸ «آمبلين» فيلم كوتاه اسپيلبرگ را كه در همه جا نمايش مي داد، بررسي كرد. اسپيلبرگ در آن زمان نخستين خانه فيلمسازي خود كه در قلب يونيورسال قرار داشت را «آمبلين اينترتينمنت» مي نامند. علي رغم يك فيلم تلويزيوني ناموفق به همراه «جون كرافورد»، شينبرگ پروژه هاي ديگري را به اسپيلبرگ سپرد كه از ميان آنها مي توان به «كلمبو» اشاره كرد. سپس براي ساخت «دوئل» او را نزد «باري دايسلر» سپرد. اسپيلبرگ در سال ۱۹۶۵ درگير كارهاي «دندان هاي دريا» شد و زماني كه مي خواست آن را رها كند شينبرگ صابوني به او داد و متقاعدش كرد كه بماند. سال ۱۹۹۱ شينبرگ هديه زيبايي به او داد: حقوق «فهرست شيندلر» توماس كينلي كه در سال ۱۹۸۳ آن را به دست آورده بود. اين فيلم موجب شد اسپيلبرگ براي اولين بار برنده اسكار شود. زماني كه در سال ۱۹۹۴ ماجراجويي در «دريم وركز» را آغاز كرد منتظر چراغ سبز شينبرگ بود. شينبرگ به او اطمينان داد كه تحت حمايت يونيورسال قرار خواهد داشت و يونيورسال در خارج از سرزمين آمريكا به پخش ساخته هاي او خواهد پرداخت. يونيورسال در توليد «گلادياتور»، يكي از بزرگ ترين طرح هاي «دريم وركز» نيز مشاركت داشت.
زماني كه شينبرگ قرارداد هفت ساله اي به او پيشنهاد داد، هنوز در ايالت كاليفرنيا دانشجو بود و به همين دليل ترديد داشت. شينبرگ پرسيد: «ترجيح مي دهي مدرك بگيري يا اينكه كارگردان شوي؟» و اسپيلبرگ قرارداد را امضا كرد. با وجود اين، اسپيلبرگ يك فارغ التحصيل خوب سينما است. در ژوئن ،۲۰۰۲ جشن ديرهنگامي بر پا شد كه پوشش تلويزيوني خوبي نيز داشت. كاتلين كندي مي گويد: «او در استفاده از زمان ظرفيتي باورنكردني دارد. »

گفت وگوي قوكاسيان و اخوت با رضا نوربختيارـ۱
ترجمان كودكي
هر كسي يك دوربين ديجيتال دارد يك عكس مي گيرد بدون اينكه هيچ اطلاعي راجع به عكاسي به عنوان يك هنر و يك صنعت داشته باشد

به گمانم تابستان ۱۳۸۱ بود كه به آقاي رضا نوربختيار پيشنهاد كردم به بهانه انتشار مجموعه عكس زيباي «زاينده رود، از سرچشمه تا مصب»، با او به گفت وگو بنشينيم. بختيار عكاس درس خوانده و با تجربه اي است كه پس از آموختن حرفه عكاسي در يكي از معتبرترين دانشگاه هاي انگلستان به ايران بازگشت و علي رغم ۳۵ سال كار حرفه اي و آموزش اين فن - هنر به ديگران، به دليل پرهيز از آوازه گري و خودنمايي و دوري از سليقه هاي بازاري، جز اهل فن، كمتر او را مي شناسند. با اينكه او دانش و تجربه كم نظيري در عكاسي و مباحث نظري و فناوريِ مربوط به آن دارد، و آثار نسبتاً فراواني هم از او چاپ شده، اما احساس مي كنم كه قدرش هنوز ناشناخته مانده است. به هر جهت، به همين دلايل، و به دليل اينكه مجموعه «زاينده رود، از سرچشمه تا مصب» را خيلي دوست داشتم، فكر كردم خوب است در گفت وگويي با او از ظرايف و ظرفيت هاي كارش بيشتر آگاه شويم. موضوع را با او در ميان گذاشتم كه بالاخره پذيرفت؛ و قرار شد براي اينكه نگاه سومي هم در كار باشد، از آقاي محمد رحيم اخوت بخواهيم در گفت وگوي ما شركت كند. هر سه نفر اصفهاني هستيم و در دلبستگي به اين شهر، و فضا و فرهنگ آن، وجه اشتراك داريم؛ اما حوزه فعاليت فرهنگي هر كدام متفاوت است. من در سينما، بختيار در عكاسي، و اخوت داستان نويس و منتقد شعر و داستان.
زاون - بهمن ۱۳۸۱
008380.jpg

• اخوت ـ اگر صلاح بدانيد من پيشنهادم اين است كه شما از سوابقتان، سوابق حرفه اي تان در ايران شروع كنيد. چون من يادم است كه حداقل از سي وپنج سال پيش از طريق مطبوعات با نام و آثار آقاي بختيار آشنا بوديم. اگر موافقيد از اين زمان شروع كنيد. برگشتيد به ايران و اولين استوديوي حرفه اي عكاسي را يادم است كه در تهران تأسيس كرديد و اگر درست بگويم بيشتر هم رشته تان پرتره بود انگار. تا آنجايي كه ما حداقل از طريق مطبوعات مي ديديم.
وقتي به ايران برگشتم (مجبورم شكسته نفسي را كنار بگذارم، دوست ندارم تعريف كنم از اين قضيه) ولي اين حرفه اي كه من آموخته بودم، اينجا نبود و اينكه مي فرماييد پرتره، در حقيقت رشته من عكاسي تبليغات بود و چون كه اينجا مُد نبود و هنوز هم نيست من طبيعتاً به تبليغات رو آوردم و يك مقدار پُرتره. شروع كارم با شركتي بود به نام فاكوپا كه آنجا با نعمت حقيقي آشنا شدم و اين ادامه پيدا كرد. كاري كه آنجا بود خيلي جالب بود براي اينكه براي اولين بار تعدادي از نويسندگان و روشنفكرهاي معروف ايران (كه حالا شايد دوست ندارند من اسمشان را بياورم ولي خيلي از آنها معروف هستند و يك طوري رفتار مي كردند كه اسمشان گفته نشود. من هم اين قضيه را حفظ مي كنم) با آقاي هرمزي كار مي كردند و باري اولين بار بود در تاريخ ايران در حقيقت آن چيزي كه به آن كاپي مي گويند (به انگليسي يعني آن نوشتاري كه با تبليغات مي آيد) اينها مي نوشتند. (يادتان است مثلاً: يا گُنهم پاك كن / يا بزنم دستبند براي سرشور كمند) ولي آن كاري كه ما شروع كرديم - كه خيلي هم سيستماتيك و براي من خيلي جالب بود كه در ايران، آن زمان اين كار را مي كردند - يكسري تبليغات بود براي مبارزه با بيسوادي، كه به آنها مي گفتند پ ۶. طراحش پرويز كلانتري بود كه او ابايي نداشت كه اسمش گفته بشود ولي نوشته هايش را خيلي آدم هاي صاحب نام معروفي كه از شعرا و نويسندگان و مترجمين مشهور زمان ما بودند كار مي كردند. اين دقيقاً پاييز سال ۱۳۴۵ بود. من اينجا كار مي كردم و آقاي انور هم يك تشكيلاتي داشت كه با او همكاري مي كردم و اين خيلي نپاييد. و من يك آتليه اي درست كردم به نام ريجنسي كه چند نفر ديگر بودند كه هم سن و سال خودم بودند. به هر حال كار عكاسي حرفه اي را شروع كردم. فلش الكترونيك كه به آن فلاش چتري مي گفتند آن زمان نبود. ما از انگليس آورديم. و همين طور دوربين بزرگ، دوربين فني و. . . كارمان خوب بود. فقط اشكال ما اين بود كه - اشكالي كه هميشه ما ايرانيان داريم - يك گروه مدتي كه با هم كار مي كنند نمي توانند با همديگر ادامه بدهند.
• زاون قوكاسيان - ريجنسي، اسم فرنگي است.
بله، اسمش فرنگي بود.
• اخوت - بعد از اين دوره چه شد؟ يعني شما قبل از اينكه باز به اصفهان برگرديد. چون تا آنجا كه يادم مي آيد. . .
من بعد از انقلاب آمدم [اصفهان. در تهران] تصميم گرفتم كه يك جاي مستقل درست كنم. يك استوديويي در خيابان كاخ آن زمان درست كرديم كه من خودم تنها بودم. نعمت حقيقي هم گاهي اوقات با من كار مي كرد. من عكاسي تبليغاتي مي كردم و يكسري فيلم هاي تبليغاتي درست مي كردم كه اسمش استوديو ۲۰۰۰ بود. بعد يك اتفاقي كه بايد مي افتاد، افتاد. براي اينكه من كارم را بلد بودم ولي زندگي در جامعه ايران را خوب نمي دانستم. يعني در حقيقت آن چيزي كه به آن بيزينس مي گويند، قسمت اقتصادي كار را نمي دانستم و ضرر كردم. سال ها بعد يك آقاي خارجي حرف جالبي زد كه ته ذهن من ماند. گفت كه اين چيز را من نفهميدم: كه وقتي يك ايراني مي گويد آره، آيا آره است، نه است، شايد است و. . . و اين خُب باعث ضرر ما شد. به طوري كه مجبور شدم استوديو را رها كنم و مدتي هم ناراحت بودم. جوان بودم، بيست و هفت سالم بود. بعد با مرتضي مميز و فرشيد مثقالي و معصومي كه يك تشكيلاتي داشتند توي خيابان ثريا يا سميه، به اسم چهل و دو، آنجا مدتي كار كردم. تو گروهمان، همه مان كار خودمان را بلد بوديم. بعد از آنجا من به مؤسسه اطلاعات رفتم و مسئول قسمت عكاسي و آموزش به عكاس هاي باسابقه آنجا شدم كه هم جالب بود و هم سخت. من از تمام آنها جوانتر بودم و هميشه سعي مي كردم يك طوري رفتار كنم كه بين سال ها و زماني كه آنها گذرانده اند با اطلاعات كمي كه من دارم هماهنگي ايجاد شود. يادم است روزي كه قرار بود نورسنجي را برايشان بگويم، آقاي مدير فني آنجا سعي داشت آنها را مجبور كند كه بيايند سر كلاس، ولي هميشه يك جوري شانه خالي مي كردند. اين هم براي من خيلي عجيب بود. من هنوز با اينكه ۶۲ سال دارم علاقه مندم چيز ياد بگيرم. آن روز كه داشتم مبحث نورسنجي را مي گفتم يكي از آنها بلند شد و گفت ببين پسرجان من از آن زماني كه تو بچه بودي عكاسي مي كردم، الان مي توانم بگويم اينجا چه ديافراگمي بگذارم، چه سرعتي بگذارم، گفتم خُب چقدر؟ گفت: ديافراگم ۱۱ روي يك سي ام، بعد از او پرسيدم با چه فيلمي؟ چون حساسيت فيلم ها فرق مي كند، و او خيلي برآشفت. خاطرات مختلفي از اين داستان دارم كه يك بار يك دستگاهي از آلمان آورده بوديم كه اسلايد را ظاهر مي كرد. روزنامه ها عكاسي رنگي، آورده بودند و بايد كه اسلايد سريع ظاهر و چاپ مي شد. من يكسري اسلايد گرفته بودم كه با دستگاه هليوگراور چاپ بشود روي جلد اطلاعات هفتگي و مثل اينكه اطلاعات بانوان. وقتي كه عكاسي كردم نيمه هاي شب عكاسي تمام شده بود، آمدم ظاهر كنم يكدفعه فكر كردم كه بهتر است داروهاي اسلايد را عوض كنم. داروهاي اسلايد را كه شش - هفت مرحله بود، عوض كردم و فيلم ها را ظاهر كردم صبح شده بود كه دادم به گراوورسازي و به خانه آمدم. ولي داروهايي كه آنجا بود توي قفسه هايش بود. يكي از آن عكاس ها رفته بود كه با آن داروها فيلم ظاهر كند، رو داروهايي كه آماده شده بود كه من فيلم هاي اولم را ظاهر كنم، توي تمام آنها داروي ثبوت ريخته بودند. يعني همه خراب شده بود و براي من خيلي عجيب بود كه چرا بايد اين كار را بكنيم. هنوز هم براي من مسئله است، تلخ است.
• اخوت - آقاي بختيار، ما مي خواهيم به اصفهان برسيم و اين كارهايي كه شما اخيراً در مورد اصفهان كرده ايد، دو تا مجموعه اي كه راجع به خود اصفهان هست و يكي ديگر مهمانسراي عباسي و ديگري زاينده رود، از سرچشمه تا مصب.
من پنج كتاب راجع به اصفهان چاپ كردم كه اولين آنها اصفهان موزه هميشه زنده است. بعد از آن كتابي به سفارش فولاد مباركه كار كردم به اسم اصفهان شهر صنعت و هنر. بعد مهمانسراي عباسي را به سفارش بيمه ايران كه مالك هتل است. بعد از آن يك كتاب به نام اصفهان شهر صنعت و هنر.
دو تا كتاب براي فولاد مباركه كار كردم. طبيعتاً راجع به اصفهان بود ولي گوشه چشمي به صنعت و فولاد مباركه داشت، كار خوبي هم بود، كار فرهنگي بود. در حقيقت آنها شركتشان را اين طوري مي خواستند نشان بدهند و به مهمان هايشان اين كتاب را مي دادند البته قسمت بيشترش اصفهان است و صنعت بومي اصفهان و بعد يك معرفي از فولاد مباركه در كنار اصفهان. آخرين كارم كتاب زاينده رود است.
• اخوت - يعني مي بينيم كه شما برخلاف بعضي از اين مجموعه ها و آلبوم هايي كه درمي آيد صرف اينكه يك شهر مدنظرتان باشد و همين طور در جنبه هاي مختلفش كار بكنيد، نبوده. يعني هر كدام از كارهاي شما يك خط و ربط كاملاً مشخصي دارد. اصفهان موزه هميشه زنده عمدتاً به معماري تاريخي اصفهان مي پردازد و به آن آثاري كه مي تواند آثار موزه اي يعني آثار تاريخي باشد. يا مهمانسراي عباسي همين طور يك هتل با تمام - به اصطلاح - ارزش هايي كه در آن نهفته است. هتل خاصي است، شكي در آن نيست. يا اصفهان و صنعت، يا رودخانه زاينده رود. و اين خيلي ارزش مهمي است كه يك كسي وقتي روي يك عرصه خيلي گسترده كار مي كند، يك موضوع خاص را دنبال كند. يعني پراكنده كاري نمي كند. ممكن است شما صدها عكس بگيريد ولي توي اين مجموعه نمي آوريد. آن عكس هايي را مي آوريد كه در جهت آن هدف مطالعاتي شما باشد. با همه اينها سوالي كه هميشه براي من مطرح بوده اين است كه آدم ها، شيوه هاي زندگي، جمع ها، يعني حضور انسان، در كارهايتان خيلي نيست. حداقل در اين كارهايي كه چاپ شده. و اين براي من خيلي عجيب است. كسي كه قبلا پرتره كار مي كرده نه فقط پرتره حتي فيگور كار مي كرده، . . .
من كار روزنامه نگاري هم كرده ام البته در كار ژورناليستي من خيلي طالبش نيستم براي اينكه استعدادش را ندارم. در كار عكاسي ژورناليستي، عكاسي روزنامه نگاري، . . .
• اخوت - بحث عكاسي ژورناليستي يك بحث جداست. اما بحث رخنه كردن در جمع، رخنه كردن در انسان، يعني فضاي بدون انسان يك فضاي تهي است. من مي خواهم بدانم آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه. . . اولا دو تا سوال دارم آيا غير از اينهايي كه چاپ شده در آرشيوتان، عكس هايي كه نگاه عكاسي به انسان و رفتار او باشد، و روان شناسي او، اعم از روان شناسي فردي و روان شناسي اجتماعي، آيا اين در كارهاي شما هست؟ و اگر نيست، آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا؟
008405.jpg

اين سوال شما را [اين طور جواب مي دهم: ] اولين بار من مجموعه اي از عكس هاي اصفهان را با خودم به انگليس برده بودم و رفته بودم توي انجمن عكاسان انگليس. برحسب تصادف رفتم. مسئول آنجا از من خواست كه عكس ها را ببيند. عكس ها را نگاه كرد و اين سوال را كرد: گفت آيا اين يك موزه است يا يك شهر؟ كه من اين را به احمد [ميرعلايي] گفتم كه اسم اين كتاب شد. ولي در مورد معماري ارزشمند اصفهان من فكر كردم كه اگر فرض كنيد مسجد شيخ لطف الله را با چند تا از اين بچه ها كه شكلك درمي آوردند، بگيريم خيانت كرده ايم به اين معماري. آدم هايي كه حضور داشتند در اثرشان هستند. اگر ما مثلا مسجد جامع اصفهان كه يك شاهكار بي نظير است و يك شاهكار معماري است كه طي هزارسال شكل گرفته و با اينكه هر قسمتي از آن با چند صد سال فاصله ساخته شده به عنوان يك مجموعه شما از آن لذت مي بريد وقتي اينها را عكاسي مي كنيد در حقيقت آن آدم هاي بي نظيري كه اينجا را به وجود آوردند توي اثرشان هستند. حالا من چرا يك آدم بيخودي را اينجا بگذارم؟
جلوي اين ساختمان، مهمانسراي عباسي هم همين طور، ما آدم ها را به اسم معرفي كرديم. اين آقاي چايچي است اين آقاي ابراهيميان است. چه كسي گچ كاري كرده، آقاي ذوفن اينها را ساخته، راجع به آنها صحبت كرديم. نظر پوپ را هم كه آمده اينجا را ديده، آورديم.
• اخوت - من مي خواستم برسيم به همين كه اينجا هم يك نگاه حاكم است. يعني يك اتفاق نيست. يعني شما آگاهانه پرداخته ايد به آن كاري كه از انسان ماندگار شده و با همين نگاه هم به سراغ زاينده رود مي رويد: زاينده رود از سرچشمه تا مصب.
اگر كه دوام بياورم، من زندگي ام از همين كارهاي تجاري مي گذرد كه توانسته ام تو عكاسي بمانم. عكس از ماشين آلات و اشياي تجاري مثل قفل و كليد. ولي كتاب ها را جز آنهايي كه سفارش مي دهند براي دل خودم مي كنم و اميدوارم اگر كه تا چند سال ديگر سيستم فيزيكي ام همين طور كه هست سرپا باشد دو تا كار ديگر بكنم. يكي يك كتاب كه البته زحمتش را اگر قبول كنيد به شما خواهم داد. مي خواهم يك كتاب مرجع عكاسي درست كنم كه فكر مي كنم پانصد - ششصد صفحه هم مي شود. از اول تكنيك عكاسي آنچه كه هست، چون آمدن ديجيتال در حقيقت عكاسي را لوث كرده.
هر كسي يك دوربين ديجيتال دارد يك عكس مي گيرد، بدون اينكه هيچ اطلاعي راجع به عكاسي به عنوان يك هنر و يك صنعت داشته باشد. چون دوربين ديجيتال فقط مي تواند يك كار ساده اي انجام بدهد. يك چيزي را ضبط بكند. ولي پشت عكاسي يك فرهنگ هست كه از هنر رنسانس ادامه دارد تا اختراع عكاسي در صد و هفتاد سال پيش، كه نقره در حقيقت به عنوان يك صفحه حساس بوده. يكي اين كار را مي خواهم بكنم و يكي هم جواب شما. من دوستاني داشته ام و هنوز خوشبختانه دارم كه در جامعه فرهنگي ايران شاخص بوده اند. از اينها من پرتره گرفتم. يك سري از آنها جوان بودند و حالا پير شدند.
من اميدوارم كه بتوانم يك مجموعه از اين دوستاني كه در اين چند دهه با هم آشنا بوديم، حالا معمار بودند، نويسنده بودند، نقاش بودند، . . . نگاه من از آنها. البته مي خواهم كه تمام اينها سياه ـ سفيد باشد. اين كار را هم خيلي وقت پيش شروع كردم، ولي به دلايلي ماند. دوست دارم اين كار را هم تمام كنم.
• اخوت ـ كارهايي كه در آينده خواهيد كرد بحثش جدا. اين زاينده از سرچشمه تا مصب، . . . مي توانم سوال بكنم كه شما اولاً چند بار اين مسير را طي كرديد تا حاصل كار اين شد؟ ثانياً حدوداً چه تعداد عكس در آرشيو شما هست كه اين تعداد از آنها به صورت كتاب در آمده؟ چون زحمت هاي زيادي كشيده ايد كه من خبر دارم و همه دوستاني كه از نزديك شما را مي شناسند. اينكه شما هيچ وقت سهل انگار و ساده گير نيستيد. يعني پشت قضيه خيلي بيشتر از آن چيزي است كه عرضه مي شود. من دوست دارم به يك نوعي و مختصري از اين جنبه كار بگوييد.
زاينده رود را كه مي دانيد چند كيلومتر است؟ نزديك چهارصد كيلومتر است. يعني دويست كيلومتر آن تا اصفهان مي آيد و دويست كيلومتر هم از اينجاست تا مرداب گاوخوني. زماني كه من اين كار را شروع كردم سه ـ چهار بار اين مسير را رفته بودم. قبل از اينكه شروع كنم. بعد يك جيپ نو خريدم كه فقط فاصله اصفهان ـ تهران را آمد، كه آن هم چهارصد كيلومتر مي شود. زماني كه اين كتاب تمام شد كيلومترشمار جيپ ۴۲۴۰۰ كيلومتر را نشان مي داد.
• اخوت ـ يعني چهارصد كيلومتر آن را كه كم كنيم بقيه را شما در اين مسير رفته ايد.
بله، در فصول مختلف. دقيقاً پنج سال. غير از عكاسي هوايي كه دو تا سفر با هلي كوپتر داشتم. و تعداد عكس هايي كه گرفتم زياد است. يك فايل بسيار بزرگي است و نشمردم. بايد چندين هزار عكس باشد. كه از اينها من صد تا را استفاده كردم.
• قوكاسيان ـ من مي خواستم در مورد تصوير آخر كتاب سوال كنم.
همه به من مي گفتند كه بايد خرابي زاينده رود و از بين رفتنش را نشان بدهم. اصولاً سيستم تفكر من اين است كه دوست ندارم زوال و نابودي چيزي را ببينم [و نشان بدهم. ] هميشه دوست دارم اصفهاني را كه نشان مي دهم در بهترين وضعيتش باشد. هيچ كدام ساختمان ها شايد رنگ و لعابي كه در كتاب هايم هست نداشته باشد؛ و اينكه خداي ناكرده يك وقت اين زاينده رود از بين برود كه رفتنش يعني پايان تمام فرهنگي كه طي قرون در اين شهر به وجود آمده. مي خواستم با اين عكس ها يك هشدار را نشان بدهم.
• قوكاسيان ـ يك اشاره اي كه الان تو صحبت هاي رحيم بود كه شما اشاره كرديد در مورد حضور كاراكترها در عكس. ولي يادتان است شما تو آن فيلم اشاره كرديد به آن عكس معروف بازار و ميوه فروش. من فكر مي كنم شما اين توضيح را نداديد ولي همه جا هم دوست نداريد كه آدم ها نباشند. يعني در حقيقت در آن عكس با اصرار رويش ميزانسن را مي چينيد.
بله، ولي آنها در حقيقت در خدمت آن فضا هستند آنها خودشان به تنهايي رلي بازي نمي كنند.
• قوكاسيان ـ خب رحيم هم تقريباً همين را گفت كه اينها كمك مي كنند شايد به آن فضا.
آن خاطره اي از كودكي من بود كه بازسازي شد. يعني در حقيقت مثل فيلم هاي شما يك ميزانسن دارد من به عكاسي اتفاقي اصلاً اعتقاد ندارم. يعني در عكاسي اولين حرف را تكنيك مي زند و بعد فكري كه پشت آن است بايد پياده بشود. اين است كه كار عكاس حرفه اي را جدا مي كند از يك عكاس آماتور.
يعني بايد فضا را بشناسيد، نور را بشناسيد، و زبان دوربين را بشناسيد. من به بچه هايي كه درس مي دهم همين را مي گويم كه فرض كنيد همان عكس بازار، اگر يك آماتور بخواهد آن عكس را بگيرد چون كه زبان دوربين را نمي داند و فقط چشمش مي بيند اگر عكسي را بگيرد يا آن نورها هست و تمام بازار سياه شده يا بازار هست و آن نورها ديگر نيست. من در حقيقت تصويري از كودكي را ترجمه كردم به زبان دوربين. در تمام اين عكس هايي كه شما مي بينيد اين كار شده است. براي اينكه همان طور كه مي دانيد آنچه چشم ما مي بيند دوربين نمي تواند به آن گونه ببيند. اين است كه ما بايد اين آگاهي را داشته باشيم كه چگونه آنچه را كه مي بينيم ترجمه كنيم به زبان دوربين.
• اخوت ـ در هنر من قايل به يك عنصر ديگري هستم كه قاعدتاً شما قايل نيستيد، و آن همين عنصر اتفاق است. به اين معنا نيست كه هنرمند خودش را دست اين اتفاق بدهد، ولي از اين اتفاق هم بايد بهره برداري بكند. يعني گاردش را به قول معروف قبل از پديد آوردن اثر نبندد نسبت به آن چيزي كه توي هنر، حداقل هنر ايراني، به آن بداهه پردازي مي گوييم. يعني آنچه كه ناگهان به وجود مي آيد. من مي خواهم بدانم شما تا چه حد به اين بداهه پردازي در كار هنري تان، علاوه بر آن تفكر، علاوه بر آن اشراف به مصالح و ابزار، تا چه حد به اين بداهه پردازي اهميت مي دهيد؟
من يكي از علاقه مندان كارتيه برسون هستم به نظر من عكس هاي هنري كارتيه برسون يك شاهكار است. هميشه سعي كرده ام كه مجموعه كارهايش را ببينم. هر وقت خارج رفتم، اگر كه نمايشگاهي بوده، خودم را رسانده ام كه اصل كار را ببينم. ولي شايد در من اين استعداد نيست. نه اينكه رد بكنم. هر كسي به نظر من بايد در كارش، (خودتان بهتر مي دانيد) در آن محدوده داستان نويس، شاعر، معمار، خط خودش را برود. و اگر هم بخواهد تقليد كند به نظر من كار عبثي است. من نمي توانم كارهاي برسون را تقليد كنم. آن استعداد را ندارم. عكس هايي كه مثلاً آقاي كسرائيان از اصفهان گرفته يك ديد ديگري را دنبال كرده. كارهاي آقاي كسرائيان عكس هاي ايران، كردها، حتي كاري كه براي تخت جمشيد كرده (كه البته آن جداست) او يك نگاه ديگري دارد. او هميشه مثل يك جامع شناس به قضيه نگاه مي كند. من اين طور نيستم.
• اخوت ـ يعني شما در واقع نسبت به اتفاقاتي كه در لحظه مي افتد؛ به دليل نگاه خودتان، اعتقاد نداريد كه دنباله رو آن اتفاقات باشيد. يعني همان بديهه پردازي؟
بله، در مورد بديهه پردازي نه، استعدادش را ندارم. ولي از كارهاي برسون هميشه لذت برده ام. كارش را اصلاً رد نمي كنم. آن يك ديدگاه خاصي است. مثل اينكه مكتب هاي مختلف نقاشي هست. شما ممكن است كه همه را دوست داشته باشيد، يا تعداد زيادي را دوست داشته باشيد، همان طور كه. . .
اخوت ـ يعني در واقع ارزش كار شما اين است كه در عين حال كه گونه هاي مختلف رفتار هنرمندانه را مي فهميد و برايش ارج قايل هستيد هيچ وقت خودتان را دست چيزي كه از درون خود شما سرچشمه نگرفته نمي دهيد.
يعني نمي خواهيد تقليدي بكنيد از گونه هاي مختلف ديگر كه ممكن است خيلي هم دوست داشته باشيد. راحت ترين چيز اين است كه شايد استعدادش را ندارم. يعني فكر مي كنم كه يكي از بدترين بلاها براي كسي كه كار هنري مي كند اين است كه بخواهد از يك الگوي موفق تقليد كند. در صورتي كه استعدادش را نداشته باشد؟ حالا هر چيزي باشد. [هنرمند] بايد ديد و تكنيك خودش را داشته باشد. كما اينكه اگر كسي از من تقليد بكند، كه كرده اند، خيلي جالب نبوده.
ادامه دارد

بازتاب
همشهري جهان و اهل تئاتر

رضا آشفته
از اولين شماره هايي كه ضميمه «همشهري جهان» در آمد، مخاطبان از طيف هاي مختلف جذب اين صفحات شدند. اهل تئاتر نيز از همان ابتدا ضمن آنكه به صفحات هنري ـ به ويژه تئاتر ـ علاقه مند شده اند، از صفحات ديگر نيز بهره لازم را برده اند.اين نتايج را به طور مفصل در گفت وگو با تعدادي از اهل تئاتر خواهيد ديد.
•••
عليرضا نادري، نمايشنامه نويس و كارگردان
008390.jpg

من تنها صفحاتي را كه از روزنامه همشهري به طور پيوسته مي خوانم همين صفحات لايي ـ همشهري جهان ـ است. ضمن آنكه اين صفحات را مي خوانم، آنها را نگهداري مي كنم. هيچ وقت فكر نمي كردم كه اين صفحات به طور اصولي شكل گرفته باشد، براي آنكه مي پنداشتم اين هم برحسب اتفاق شكل گرفته است. بايد بگويم كه همشهري جهان تا حالا دور از تصورم بوده است و اكنون كه شما به بهانه بازتاب اين صفحات نظرسنجي مي كنيد، درمي يابم كه اين حركت تصادفي نبوده است. مقالاتي كه در همشهري دوم چاپ مي شود، به لحاظ لحن داراي اهميت هستند. در ضمن تحليل ها و ترجمه ها، نوع نگاه، صفحه بندي، عكس ها حائز اهميت هستند. لحن رسمي، ديپلماتيك و سياسي اين صفحات برايم ارزشمند است.
بايد اعتراف كنم كه اين صفحات در روزنامه نگاري كشورمان فوق العاده است و من عموماً خيلي تحت الشعاع اين صفحات قرار مي گيرم. در مورد صفحه تئاتر هم بايد بگويم كه گاهي نقدهاي سطح پايين در كنار نقدهاي سطح متوسط به بالا قرار مي گيرد كه اين نقدها دور از شأن و منزلت اين صفحات است. براي اين طيف قوي حيف است كه از مطالب سطح پايين استفاده كنند. جالب اينجاست كه اين ۸ صفحه از مطالبي بهره مي برند كه با تمام روزنامه هاي كشورمان متفاوت است، بنابراين از جايگاه ويژه اي بين مردم برخوردار شده است.

محمد يعقوبي، نمايشنامه نويس و كارگردان
008400.jpg

من ۸ صفحه همشهري جهان را خيلي دوست دارم. من در كرج زندگي مي كنم و از اين بابت متاسف هستم كه روزنامه همشهري به كرج نمي آيد. بنابراين براي تهيه روزنامه همشهري گاهي از طريق مترو به تهران مي آيم. بي اغراق بگويم كه همه روزنامه ها شبيه هم هستند، ولي وقتي صفحات لايي همشهري را مي خوانم، در مي يابم كه روزنامه متفاوتي را مي خوانم. اميدوارم كه اين صفحات همچنان ادامه پيدا كند چون به نفع دست اندركاران روزنامه همشهري است. درباره صفحه تئاتر هم بايد بگويم كه هميشه اين صفحه را دنبال كرده ام، براي آنكه به طور جدي به مقوله تئاتر توجه نشان داده است.

چيستا يثربي، نمايشنامه نويس و منتقد تئاتر
008410.jpg

از وقتي كه اين ۸ صفحه (همشهري جهان) در آمده است، تنها روزنامه اي كه هميشه خوانده ام، روزنامه همشهري بوده است. پيش از اين روزنامه همشهري بيشتر در جهت اطلاع رساني و مصارف تجاري مورد استفاده قرار مي گرفت، اما با افزودن اين ۸ صفحه اين روزنامه هم تغيير كرد و تبديل به يك روزنامه فرهنگي شد.
بايد بگويم كه فقط انتشار اين ۸ صفحه مطرح نيست، بلكه كيفيت آن هم خيلي مهم است. بنابراين به مرور در ميان دانشجويان، اساتيد و علاقه مندان هنر جا باز كرد. دانشجويان دانشگاه هنر هميشه صفحات ادبي، سينمايي و تئاتر را دنبال مي كنند. دو عامل باعث جذابيت اين ۸ صفحه لايي شده است.
اول اينكه به مسائل روز ادب و هنر جهان مي پردازد، با انتشار يك رمان چند نقد مفيد و ارزشمند چاپ مي شود، با آمدن يك فيلم يا يك تئاتر چندين نقد خوب به چاپ مي رسد و. . . اين مطالب طوري تنظيم مي شوند كه فرهيختگان را هم جذب خود مي كنند. زبان اين مطالب فراتر از انتظار روزنامه خوانان است، براي آنكه ضمن جذب مخاطب عام به راحتي مي توانند مخاطب فرهيخته را جذب كنند. بايد بگويم كه مطالب ادبي نسبت به مطالب هنري كمتر است. اما همه مطالب از غرض ورزي و پيشداوري مبرا هستند. چون در بيشتر روزنامه ها از قبل مشخص است كه درباره فلان فيلم، تئاتر يا اثر ادبي چگونه قضاوتي درج شده است. همه روزنامه هاي ايران مشابه هم هستند، انگار همه از روي دست هم كار مي كنند. اما همشهري جهان استقلال فكري خودش را در اين ۸ صفحه رعايت كرده است.
من هميشه به دانشجويانم توصيه مي كنم كه اين صفحات را مرور كنند. وقتي نقد واكنش پنجم چاپ شد، به آنها گفتم كه اين يك نمونه نقد ايده آل است، آن را حتماً بخوانند. متاسفانه شهرستاني ها از اين صفحات محروم شده اند. دوستاني كه در شهرستان ها زندگي مي كنند، مي گويند كه از وقتي همشهري به آنجا نمي رود، هيچ روزنامه اي اطلاعات لازم را به آنها نمي دهد.
صفحه تئاتر همشهري جهان هم به لحاظ خبر، مصاحبه، نقد و گزارش از تنوع خوبي برخوردار است. براي آنكه اين صفحات محدود به نويسندگان خاصي نيست و از ديدگاه هاي متفاوت در اين صفحات استفاده مي شود. بنابراين همشهري فضا و محملي براي بده بستان تئاتري ها شده است. مصاحبه هاي خوبي در اين صفحه چاپ مي شود كه فراتر از مصاحبه هاي معمول و ژورناليستي است. اما عيب عمده صفحه تئاتر اين است كه خيلي كم است. لازمه اش حداقل دو صفحه است، براي آنكه علاوه بر تئاتر ايران بايد يك صفحه به طور پيوسته به تئاتر جهان اختصاص بيابد. مثلاً درباره نيلو كروز، نمايشنامه نويس آمريكايي كه امسال برنده جايزه پوليترز است، بايد مطالبي راجع به اين شخصيت در اين صفحات چاپ مي شد. يا مطالب و خبرهاي ديگري كه در جهان مي گذرد، و تئاتري ها مي توانند از طريق اين صفحات از آنها اطلاع پيدا كنند. از آنجا كه به سينما و ادبيات خارج در اين صفحات پرداخته مي شود، انتظار تئاتري ها هم اين است كه يك صفحه به تئاتر خارجي اختصاص يابد.

وقتي بازيگران كارگرداني مي كنند
غرور و تعصب
008355.jpg

الويس ميچل
ترجمه: فرناز اشراقي
بازيگران از چندين دهه پيش از اين كارگرداني را شروع كرده اند، اما هنوز هم حضور سه ستاره بي بديل سينما در پشت دوربين، در حالي كه اولين فيلم بلند و قابل تحسين خود را كارگرداني مي كنند، انسان را به شوق مي آورد.
«ايدا لوپينو» در دهه پنجاه، «وارن بيتي» در دهه هفتاد و «شون پن» در دهه نود اين كار را انجام داده اند و با اين حال هنوز زير هم قرار گرفتن اسامي ستارگاني چون «جورج كلوني»، «دنزل واشنگتن» و «نيكلاس كيج» در فهرست بازيگراني كه تلاش مي كنند فيلمي هم بسازند، يك اتفاق بزرگ محسوب مي شود.
البته هر كاري كه يك ستاره سينما انجام دهد، به خودي خود اتفاقي مهم است. (چنان كه در هر نقطه از آمريكا با مراجعه به يك نسخه از «يو - اس ويكلي» مي توانيد ميزان صحت اين ادعا را در يابيد.) اما با مشاهده چنين تغييرات ناگهاني در مشاغل كاملاً اجتماعي سوالي در ذهن انسان جرقه مي زند: «انگيزه آن ها چيست؟»
«سيدني پولاك» هرگز يك فوق ستاره نبوده است اما از جمله بازيگراني است كه به فيلمسازي روي آورد و مهارت هاي حرفه اي اش را براي حمايت از بازيگرانش به كار گرفت. شايد بتوان از گزارش پولاك در كمدي توتسي (۱۹۸۲) به عنوان معتبرترين مرجع براي درك اين كه «بازيگر ـ كارگردان»ها چگونه فكر و فعاليت مي كنند، نام برد. اما حتي در اينجا هم توجه كمي به اين پرسش كه چه چيز باعث مي شود بازيگران اسباب اثاثيه شان را جمع كرده و به پشت دوربين نقل مكان كنند، شده است.
يكي از همكاران پولاك، كارگرداني كه هرگز بازيگر نبوده است، نظريه اي در اين مورد ارائه مي دهد مبني بر اين كه بازيگران و به ويژه ستارگان سينما با تبعيت از غرور رشد يافته شان به فيلمسازي روي مي آورند. چنان كه اغلب آن ها تمايل دارند اين گونه تصور كنند: «من يكي از قدرتمندترين آدم هاي اين دنيا هستم، اما هنوز هم در مواردي آدم هاي قوي تر از من وجود دارند. چطور مي توانم به آن قدرت دست يابم؟» و پاسخ آشكار اين پرسش، فيلمسازي است. رسيدن به قدرت مطلق در هيات انساني اش.
اما اين نظريه در مورد بازيگراني چون «جين هاكمن» كه با چشم پوشي از طرحي كه مدت ها خواهان بازيگري و كارگرداني آن بود (سكوت بره ها) به اين وعده قدرت وقعي ننهاد، صدق نمي كند. همچنين نمي توانيم آن را در مورد فيلم هايي كه كلوني، واشنگتن و كيج در سال گذشته ساختند صادق بدانيم، چرا كه در اين فيلم ها حضور تلاشي عاشقانه بسيار ملموس تر از بقاياي حسادتي پنهان است.
هر سه فيلم «ساني» اثر كيج، «اعترافات يك ذهن خطرناك» ساخته كلوني و آنتون فيشر اثر واشنگتن در اواخر سال ۲۰۰۳ آماده پخش بودند و اين نشان دهنده آن است كه متصديان امور فيلم ها را بسيار جدي و ارزشمند دانسته اند. اين فيلم ها در جهت ارضاي غرور رشد يافته بازيگران، پيشاپيش به روي صحنه نيامدند بلكه براي حضور در جشنواره ها و به ويژه دريافت جايزه اسكار تدارك يافته اند.
پس در اينجا نظريه جديدي مطرح مي شود: شايد كارگرداني فيلم، شيوه اي است براي تجربه كردن كاري متفاوت از بازيگري. (متاسفانه بازيگران زن كمتر به اين ديدگاه رسيده اند. چنان كه «پني مارشال»، كارگردان موفق فيلم هاي تبليغاتي كه كسالت بازيگري در تلويزيون و در مجموعه «لاورن ويشرلي» او را به زانو در آورده بود، يكي از معدود افراد موفق اين گروه است). آنتون فيشر (با حضور «درك لوك» در نقش اصلي) جديت و سازمان يافتگي را به نمايش در مي آورد كه «واشنگتن» به ندرت در شخصيت هاي پرهيجاني كه اغلب بازي مي كند، ارائه داده است. كلوني با ساخت «اعترافات» (با بازي سام راكول) يادآور نوعي نگرش سياسي خاص است كه به عنوان يك تماشاگر تاثير به سزايي روي او داشته است.
«كلوني» و «وارن بيتي» هر دو براي اولين بار در چهل و يك سالگي پشت دوربين قرار گرفتند) بهشت مي تواند منتظر باشد اولين فيلم بلند وارن بيتي در سال ۱۹۶۸ در جايگاهي كاملاً متضاد با فيلم هاي سياسي قرار گرفته است).
بازيگران اغلب در سال هاي اوج درخشش و شهرتشان به كارگرداني روي مي آورند. شايد به اين دليل كه گذر رو به پايين اين مسير را پيش چشم شان مجسم مي كنند. «رابرت ردفورد» در چهل و سه سالگي جايزه بهترين كارگردان را براي اولين فيلمش «مردم عادي» دريافت كرد. «پل نيومن» هم پايه و رقيب «ردفورد» به عنوان بت روياي سينما در چهل و سه سالگي اولين فيلمش، «راشال راشل» را كارگرداني كرد. «سيدني پوتيير» در ۴۵ سالگي كارگرداني را شروع كرد.
«تام هنكس» وقتي فيلم بلندش را ساخت چهل ساله بود و «كلينت استيوود» كه شايد او را تحسين برانگيزترين بازيگر ـ كارگردان بدانيم اولين فيلم اش را در چهل و يك سالگي كارگرداني كرد. «نيكلاس كيج» با سي ونه سال سن كوچك ترين عضو اين گروه است.
كيج با ساخت فيلم كم هزينه «ساني» مجالي براي نمايش دوباره شهامت و جسارتش به عنوان يك بازيگر را پيدا كرد. او بعد از «ترك لاس وگاس» كمتر اين مسير را پيموده است و ساني به نوعي نگاه حسرت بارش را به آزادي كه در گذشته از آن او بود به تصوير مي كشد و يادآور روزهايي است كه مردم از يكديگر مي پرسيدند: «او ديگر از كجا آمده است؟»
در نهايت، كلوني، كيج و واشنگتن هر سه به بازيگران جوان تر اجازه مي دهند با هنرنمايي شان پرده سينما را به آتش بكشند، همچنان كه هر يك از آنان در گذشته اين كار را كرده اند و نيرويي كه آن ها را بر مي انگيزاند ديگر شباهتي با «حسادت» ندارد بلكه به نوعي «سخاوت» نزديك مي شود.

حاشيه هنر

• پاواروتي و دومينگو براي عراق مي خوانند
008385.jpg

لوچيانو پاواروتي و پلاسيدو دومينگو، دو خواننده بزرگ تنور، براي مردم عراق كنسرت هايي جداگانه اجرا خواهند كرد. پاواروتي به همراه گروه يودو U2 ، به همراه دوستانش كه كنسرت هايي را قبلا با همين نام اجرا كرده اند، در شهر مودنا ايتاليا و دومينگو هم آهنگي را كه ماركو توتينو آهنگساز معروف ايتاليايي بر روي پيام صلح پاپ تنظيم كرده، اجرا خواهند داشت.

• غربزدگي و ركود موسيقي ايراني
اگر موسيقيدانان ايراني بخواهند از حوزه هايي خارج از موسيقي ايراني، عواملي را به آن وارد كنند كه مربوط به آن حوزه نباشد، موسيقي ايراني از بين خواهد رفت. شاهين فرهت موسيقي ايراني را به دو بخش شهري و نواحي تقسيم كرد و گفت: نيازي نيست كه موسيقي سنتي ايران در يك جمع هفتصد نفره برگزار شود، چون اساساً اين نوع از موسيقي كاربرد سمفونيك بزرگ ندارد. اگر هنرمندان مطرح هم بخواهند از آن چيزي كه به موسيقي ايراني وارد است، كوچكترين گريزي بزنند، ديگر هنرمند آن حوزه نخواهند بود. وي غربزدگي و زايش موج خاصي از موسيقي در مغرب زمين را باعث ركود موسيقي ايراني دانست. اين نوع موسيقي نه تنها موسيقي ما، بلكه موسيقي كلاسيك غرب را نيز تحت تاثير قرار داد.

• چكناواريان و اجراي خسوف
008395.jpg

لوريس چكناواريان براي اجراي خسوف، اثر سعيد شريفيان رهبري اركستر سمفوني تهران را به عهده گرفت. اين اثر كه بنا به گفته شريفيان قبلا قرار بود به منوچهر صهبايي سپرده شود، هم اكنون تمريناتش آغاز شده و چكناواريان آن را اجرا خواهد كرد. خسوف از اين قسمت ها تشكيل شده است: مقدمه، حركت كاروان، طواف كعبه، حركت كاروان به طرف كربلا. روز تاسوعا، مناجات، شب عاشورا و شام غريبان.

• سمفوني ضد جنگ و آهنگ صلح
مركز موسيقي حوزه هنري، در نظر دارد مسابقه اي را با عنوان آهنگ صلح برگزار كند. در اين فراخوان آمده كه براي برپا داشتن صلح و زدودن جنگ و برقراري آرامش در عراق، آبي بر شعله هاي جنگ بيافشانند تا زمين سوخته عراق دوباره سبز شود. براي شركت در اين مسابقه اثر خود را تا پانزدهم ارديبهشت هشتاد ودو به صورت پارتيتور، كاست و يا سي دي به آدرس تقاطع حافظ و سميه، مركز موسيقي حوزه هنري بفرستيد.

• پيروزي، اثر پرويز مشكاتيان
008415.jpg

پارتيتور قطعه پيروزي اثر پرويز مشكاتيان منتشر شد. عليرضا جواهري كه كتاب هاي زيادي از وي منتشر شده، و كارها و آثار پرويز مشكاتيان را نت نويسي مي كند، اين بار نوتاسيون قطعه پيروزي را به چاپ رسانده است. اين قطعه در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت در دستگاه چهارگاه ساخته شده و براي اين سازها تنظيم شده است: سنتور، تار، بم تار، كمانچه و تنبك. قبلا كتاب هايي از جواهري منتشر شده كه تعدادي از آنها را مي آوريم: چكاد، بيداد، رزم مشترك و لاله بهار.

• موسيقي سنتي و موسيقي ملي
پخش يك نوع موسيقي نمي تواند جوابگوي نيازهاي موجود در سطح كشور باشد، فرهاد فخرالديني ضمن بيان اين مطلب درباره عدم تعامل قشر جوان با موسيقي سنتي، گفت: موسيقي سنتي بايد در زمان هاي خاصي پخش شود، نه اينكه ما از صبح تا شب، نياز موسيقي كشور را با پخش موسيقي سنتي برطرف كنيم. به گفته وي، در برهه كنوني و در زمينه اجراي موسيقي سنتي كمي زياده روي مي شود كه به اعتقاد من نبايد اين گونه باشد. چون تكرار در هر زمينه اي باعث خستگي و دلزدگي مي شود. رهبر اركستر ملي ايران درباره برنامه هاي سال جاري اين اركستر اظهار كرد: روال برنامه هاي اين اركستر مانند سال گذشته است. وي افزود: ما طي چهار سال گذشته، آثار بسيار خوبي را جمع آوري كرده ايم و آرشيو خوبي را براي اركستر موسيقي ملي آماده ساخته ايم، اما اين تعداد در مقايسه با ساير اركسترهايي كه آرشيوي دويست ساله دارند، بسيار ناچيز است. فرهاد فخرالديني درباره لزوم ارائه آثار توليد شده اركستر ملي به صورت نوار يا سي دي گفت: بارها گفته ام، ما آثاري را توسط اركستر ملي توليد كرده ايم، اما زمينه سازي براي تبديل اين آثار به نوار يا سي دي وظيفه من به عنوان رهبر اركستر ملي نيست. براي حل اين مشكل بايد بخشي تشكيل شود كه بتواند با رعايت حقوق مولفان، اين آثار را به بازار عرضه كند، حال اين بخش مي تواند دولتي باشد يا خصوصي.

•نجات دهنده اي به نام تام
008350.jpg

«تام كروز» هنوز آدم محبوبي است. بعد از داستان طلاق پر سروصداي او و «نيكول كيدمن» همه فكر مي كردند آقايِ بازيگر محبوبيتش را از دست مي دهد اما اين اتفاق نيفتاد و «كروز» سعي كرد تا جايي كه مي شود به ديگران كمك كند و نامِ نيكي از خود به يادگار بگذارد. يكي از كارهاي نيك او كمكي است كه براي پخش گسترده و جهاني يك فيلم مستقل آمريكايي كرده و عوامل فيلم تا آخر عُمر دعاگوي او هستند. «ري ليوتا» بازيگر آمريكايي درباره كمك «كروز» گفته واقعيت اين است كه اگر كمك هاي آقاي اَبَرستاره نبود هيچ جوري نمي شد فيلم مستقل پليسي «نارك» (مامور مبارزه با مواد مخدر) را روي پرده سينماهاي آمريكا فرستاد و تازه به فكر پخش جهاني آن هم بود. داستان فيلم كه شبيه فيلم هاي پليسي دهه هفتاد است درباره افسر پليسي است كه بايد درباره مرگ پليس ديگري تحقيق كند، در عين حال جانِ خود او هم در خطر است. . . «نارك» را در ۲۸ روز و با يك هزينه ۵/۳ ميليون دلاري ساخته اند. «ليوتا» مي گويد: «تام كروز فيلم را در جشنواره فيلم هايِ مستقل ساندس ديد و وقتي خبردار شد كه هيچ پخش كننده اي نداريم تعجب كرد. كروز به ما گفت از بابت فيلم خيال مان راحت باشد و قول داد هر كمكي از دست اش برمي آيد براي پخش درست و حسابي «نارك» بكند. بعد از اين بود كه او فيلم را پيش مديران كمپاني معظم پارامونت بُرد و نشانِشان داد. آنها هم پخش فيلم را قبول كردند و خلاصه فيلم جوري اكران شد كه اصلا فكرش را نمي كرديم. همه گروه «نارك» بابت لطفي كه «كروز» به ما كرده ازش ممنون ايم و فكر مي كنيم يك جورهايي بايد از خجالت اش دربياييم!»

• به من گوش بده
008360.jpg

«پدرو آلمودوار» يكي از خوش اقبال ترين كارگردان هاي اسپانيايي است كه كارهاي شخصيِ او در سراسر دنيا مخاطبان زيادي پيدا كرده و اين مخاطبان از كارهاي او آن قدر خوش شان مي آيد كه نمي گذارند فيلم هايش كم فروش كند. در اين بيست ودو سالي كه از شروع كار او در سينما مي گذرد، همه جور آدم هاي عجيب و غريب را روي پرده سينما آورده، داستان هايي حيرت انگيز كه آدم هايش به شدت استثنايي هستند. تازه ترين كار «آلمودوار» يعني «با او حرف بزن» در اُسكار امسال كه اوايل فروردين در كداك تيه ترِ لوس آنجلس برگزار شد، جايزه بهترين فيلمنامه اُريژينال را مالِ خودش كرد. خواندن بخشي از حرف هاي او درباره فيلم هايش و به خصوص اين فيلم آخري خالي از لطف نيست: «به نظر مي رسد كه در «با او حرف بزن» سراغ موضوع ها و چيزهايي رفته ام كه به شدت دروني هستند، چيزهايي شخصي و خب، طبيعي است كه حرف زدن از چيزهاي دروني اصلاً كار آساني نيست. باور كنيد گاهي وقتي مي خواهم از اين جور چيزها بگويم يك جورهايي خجالت مي كشم. فرض كنيد همين مسئله كه مردها هم گريه مي كنند! درست است كه فيلم هاي من تا حدودي شرح احوالِ خودم هستند اما سعي كرده ام جاهايي مخفي شوم كه تماشاگران ام نتوانند مرا تشخيص بدهند. بايد اين حق را به من بدهيد وگرنه به تفاهم نمي رسيم. احساسات مردهاي اين فيلم آخرم، احساسات خودِ من هستند. اين فيلم درباره خود من است و در چنين فيلم هايي است كه حس مي كنم بي پرده در مقابل تماشاگر قرار گرفته ام. بايد كارگردان باشيد تا بفهميد چه مي گويم و اين چه احساسي است كه من دارم!»

• راه رفتن مرد مرده
008370.jpg

«تام هنكس» ستاره خوش بروروي سينماي آمريكا كه نقش هاي درخشان زيادي در كارنامه اش دارد و اين آخري ها بازيگر فيلم آخر «اسپيلبرگ» يعني «اگه مي توني منو بگير» بود، اين روزها سرگرم تحقيق درباره نقشي است كه مي خواهد بازي كند. در اين فيلم كه هنوز معلوم نيست نامش چيست و چه كسي قرار است آن را كارگرداني كند و اصلاً كِي كليد مي خورد، «تام هنكس» نقش «دين ريد» خواننده فقيد آهنگ هاي محلي آمريكايي را بازي مي كند كه در سال ۱۹۶۰ بعد از يكسري مسائل عاشقانه آمريكا را ترك كرد و در آلمان شرقي ساكن شد. شانزده سال بعد در سال ۱۹۸۶ جسد او را در ماشينش پيدا كردند كه در درياچه اي نزديك برلين بود و روي گلويش جاي يك چاك ديده مي شد. مسئولان آلمان شرقي اين تصادف را حادثه اي تراژيك و خودكشي يك آدم دل شكسته دانستند، اما همسر اين خواننده «رناته بلوم» گفت شوهرش قصد ترك آلمان شرقي را داشته و به همين دليل به قتل رسيده است. اين جور كه گفته اند «هنكس» سفري به آلمان كرده و در ديدار با «اگون كرنز» آخرين حاكم كمونيست آلمان شرقي كه دوست «دين ريد» بود، هم ناهار خورده و هم درباره اين خواننده صحبت كرده اند. «كرنز» خاطرات جذاب زيادي از دوست مرحوم اش داشته كه تعريف كرده و «هنكس» از همه حرف هاي او يادداشت برداشته است. اصل حرف هاي اين دو نفر در ناهار يك ساعت ونيمي شان جنبه هاي اجتماعي و شخصي زندگي اين خواننده بوده و وكيل «ريد» گفته «هنكس» از آنجا كه مي دانسته «كرنز» دوست موكل او بوده به آلمان سفر كرده تا جزييات بيشتري از زندگي او را به دست بياورد!

|  ادبيات  |   اقتصاد  |   ايران  |   جهان  |   زندگي  |   عكس  |
|  علم  |   فرهنگ   |   ورزش  |   هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |