دانش آموزان و سخنراني مديران مدرسه ها
بر همه ما مبرهن است كه ...
|
|
آذر آفاقي
سال هاست كه در كسوت مديريت به نوباوگان كشورم خدمت مي كنم، ولي سعي كرده ام هيچ وقت براي بچه ها سخنراني نكنم و بيشتر سعي مي كنم با آنها صحبت كنم. صحبت هاي دوستانه و صميمانه خيلي كار سازتر از يك سخنراني خسته كننده است. هميشه سعي مي كنم مطالب و موضوعات مورد نظر را از راههاي غيرمستقيم به دانش آموزان انتقال دهم و اين درسي بود كه سالها پيش از يك كودك ياد گرفتم.
دهه دوم خدمتم را تازه آغاز كرده بودم. هنوز به نيمه راه هم نرسيده بودم. ده سال اول خدمتم را در پايه هاي چهارم و پنجم دبستان تدريس داشتم و بر حسب مشكلات خانوادگي و دوري راه مجبور شدم كه مدرسه ام را عوض كنم . در مدرسه جديد، فقط يك كلاس دوم خالي بود كه مجبور شدم بدون داشتن تجربه تدريس در اين پايه، مشغول به كار شوم. ابتدا فكر مي كردم فقط محتواي تدريس و كتاب ها عوض شده و من مي توانم با اطلاع از مطالب كتاب ها و بررسي آنها و نيز مراجعه به راهنماي تدريس كتاب يا معلمين با تجربه، به راحتي از عهده اين كار برآيم. ولي اشتباه مي كردم. يك اصل اساسي را فراموش كرده بودم و آن اينكه مخاطبان من سه سال كوچكتر از مخاطبان قبلي ام هستند و اين مساوي بود با يك دنيا تفاوت. اين اصل را «مريم» دانش آموز كوچولوي كلاسم، به من فهماند.
مريم دختر زيبا و بسيار تميز و مرتبي بود. موهايش هميشه بافته بود. تكاليفش را مرتب و با خط زيباي كودكانه مي نوشت. كم حرف بود و درون گرا و با بچه ها، زياد دوستي نمي كرد. بيشتر با وسايلش سرگرم بود.
جا مدادي، پاك كن، خط كش، دفاتر تميز و خط كشي شده و انواع لوازم التحرير زيبا، او را به خود سرگرم مي كرد و شايد جاي دوست را برايش پر مي كرد. گاهي زير چشمي نگاهش مي كردم كه با عكس روي جامدادي اش حرف مي زد. روي هم رفته كودك بي آزاري بود و نمونه يك دانش آموز خوب محسوب مي شد.
تقريبا ماه سوم سال تحصيلي بود. گاهي، بچه ها از اينكه وسايلشان گم مي شد، گله داشتند و من هم به آنها مي گفتم كه بايد در نگهداري آنها دقت بيشتري داشته باشند. بيشتر درگير مشكلات تدريس بودم تا مسائل تربيتي. گاهي كه گله و شكايت آنها زياد مي شد، دنبال وسايل آنها همه جا را مي گشتيم، ولي معمولاً پيدا نمي شد و من هم پس از چند دقيقه، موضوع را فراموش مي كردم به حساب اين كه آنها گم شده اند، يا در خانه جا مانده اند، يا از كيفشان بيرون افتاده و....
روزي مادر مريم به من مراجعه كرد و يك كيسه نايلون پر از لوازم التحرير به من داد و با شرمندگي فراوان اظهار كرد كه اين وسايل را از زير تخت مريم پيدا كرده كه هيچ كدامشان متعلق به مريم نيست. خيلي نگران و ناراحت شده بود و به مريم هم حرفي نزده بود. مستقيم وسايل را پيش من آورده بود و مي گفت: با اين ننگ چه كنم، دختر كوچولوي من وسايل دوستانش را بي اجازه برمي دارد.
سعي كردم او را آرام كنم و خواستم كه موضوع را به من واگذار كند. او نيز از اين برخورد استقبال كرد. مثل اينكه اصلاً دلش نمي خواست راجع به اين موضوع، با شخص ديگري حرف بزند، حتي خود مريم.
مريم را به محل خلوتي بردم و كلي برايش سخنراني كردم. او هم گريه كرد و قول داد كه ديگر اين كار را تكرار نكند و من هم فكر كردم با سخنراني جالبي كه ايراد كرده ام، حتماً مريم متوجه شده كه كار بدي كرده و ديگر تكرار نمي كند.
چند روزي گذشت. در تمام اين روزها، مريم نگاهش را از من دريغ مي كرد. حتي يك بار هم به صورت من نگاه نكرد و همين باعث شد خيالم راحت شود كه مريم شرمنده شده و ديگر اين كارها را تكرار نخواهد كرد، ولي باز هم لوازم بچه ها گم مي شد.
چند هفته بعد، مادر مريم با يك كيسه ديگر لوازم التحرير به سراغم آمد. اين بار كيسه را از گوشه كمد لباس ها و زير لباس هاي تابستاني او پيدا كرده بود. صحنه هاي قبلي دوباره تكرار شد: گريه مادر مريم، سخنراني، گريه مريم، قول دادن مريم. (و البته اين بار كمتر شرمنده بود.)
ولي باز هم مشكل حل نشد و مريم از هر فرصتي براي برداشتن وسايل دوستانش استفاده مي كرد. هر راه حلي كه به فكرم مي رسيد، امتحان مي كردم. به مشاور مسائل تربيتي نيز مراجعه كرديم و من و مادر مريم، به هر پيشنهادي كه مي شد و فكر مي كرديم مفيد باشد، عمل كرديم. به كتاب هاي مختلف مراجعه كرديم، ولي هيچكدام كارساز نبود. مريم هر بار نادم و پشيمان تر مي شد، ولي در تكرار اين عمل زشت مصمم بود. گويي در انجام اين عمل هيچ اختياري نداشت.
كم كم بچه هاي ديگر متوجه شدند كه لوازمشان را چه كسي برمي دارد و اين، مسأله را بغرنج تر مي كرد.
بالاخره يك روز تصميم گرفتم با مريم همان كاري را بكنم كه او با ديگران مي كرد. يعني پنهاني لوازمش را به اصطلاح كش رفتم. وقتي اولين بار پيش من آمد و گفت كه «مداد پاك كن عطري من گم شده و نيست» ، خود را كمي ناراحت نشان دادم و در حالي كه دستم در جيبم روي مداد پاك كن بود، گفتم: «بايد دنبالش بگرديم. نكند مثل وسايل بچه هاي ديگر گم شود و ديگر پيدا نشود!» با اين جمله من، چشمانش گرد شد و گفت: «نه خانم، اين پاك كن مال من است، گم نمي شود!»
بار دوم كه عروسك سر مدادش را برداشته بودم، پيش من آمد و باز گفت: «خانم! عروسك مدادم گم شده.» گفتم: «حتماً رفته پيش وسايل بچه هاي ديگر كه قبلاً گم شده بود.»
به سرعت جواب داد: «نه خانم نمي رود.» با او همدردي كردم و نشان دادم كه از گم شدن لوازمش ناراحتم و گفتم: «گم شدن وسايلي كه دوستشان داريم، خيلي سخت است. من هم وقتي چيزي را گم مي كنم، خيلي ناراحت مي شوم، همه ناراحت مي شوند. همه بچه هايي كه از اول سال تا به حال وسايلشان گم شده بود، حتماً خيلي ناراحت شده اند. مريم جان! كاش كسي كه وسايل بچه ها را برمي دارد، ديگر اين كار را نكند. هيچ كس دوست ندارد وسايلش را از دست بدهد. همه بچه ها لوازمشان را دوست دارند و...»
اين موضوع، چندين روز پشت سر هم تكرار شد و او يكي يكي محبوب ترين وسايلش را از دست داد. دزد مؤذي جديد، بي رحمانه، زيباترين وسايل او را نشان مي كرد و به سرعت برق و باد آنها را كش مي رفت. گاهي اتفاق مي افتاد كه او، حتي يك مداد هم براي نوشتن نداشت. (مهارت اين دزد جديد براي خود من هم تعجب داشت.)
پس از گذشت يك دوره كوتاه، متوجه شدم در كلاس ۳۲ نفره ما كه هر روز كسي وسيله اي گم مي كرد، حدود يك هفته اي است كه فقط مريم وسايلش را گم مي كند.
وقتي اين دزد ماهر دست از دزدي برداشت، مريم عزيز ما هم ديگر وسايل بچه ها را به خانه نمي برد و ديگر در كلاس چيزي گم نشد. مريم كوچولو به من فهماند كه:
چون كه با كودك سر و كارت فتاد
پس زبان كودكي بايد گشاد
سالها اين ضرب المثل و اين شعر نغز را شنيده بودم، ولي آن را درك نكرده بودم و اين گونه بود كه بالاخره فهميدم سخنراني و نصيحت براي كودك ۸ ساله، تأثير تربيتي ندارد!
اين جمله را سرلوحه كارم در سال هاي بعد قرار دادم. بارها در برنامه هاي مختلف از من خواسته شد كه براي بچه ها صحبت كنم، ولي ترجيح داده ام و مي دهم كه چند جمله خوشايند به آنها بگويم و بيشتر از برنامه هاي نشاط انگيز و آموزنده مانند تئاتر، سرود و... استفاده كنم و اهداف تربيتي خود را به صورت غيرمستقيم دنبال نمايم.
|