شنبه ۳ خرداد ۱۳۸۲ - شماره ۳۰۵۸- May, 24, 2003
فرار مغزها و نظريه كوچ مجازي
در فرايند فرار مغزها فردي كه اهل علم و دانش است رفاه نسبي و شرايط تحصيل و بعضي آزادي هاي مورد نظر خود را به دست مي آورد و متقابلاً جامعه مهاجرپذير هم اهداف خود را پيگيري مي كند
اميرحسين حميديان
012545.jpg

وظيفه روشنفكر، البته يكي از وظايف او، نقد اجتماعي است؛ نقد اجتماعي وضعيت معاصر. او دو خط مشي كلي براي اين نقد نقد دارد: يكم آنكه مبتني بر علم باشد و دوم اينكه، استراتژيك باشد. او در جايگاه روشنفكري، فقط يك گام و نه بيشتر از جامعه جلوتر است. از بعد استراتژيك، نكات متفاوت سياسي و تاكتيكي را لحاظ مي كند؛ و در مقام اهل علم، بايستي كه اگر از مرز دانش فراتر نمي رود، خود را در مرز آن نگه دارد. هدف وي تعالي است، تعالي جامعه. او، نه همچون سرخوردگان، اهل فرار است؛ بلكه در برابر واقعيت ايستاده است. در اين نوشتار، سعي شده است با تاكيد اوليه بر مسئله فرار مغزها، يك نظريه جامعه شناسانه و مديريتي ارائه گردد.
•••
اين نظريه، ارائه دهنده راه حل غلبه بر مشكل نيست؛ بلكه براي درك ابعاد مسئله و تعريف صحيح آن است. براي تغيير در واقعيت، اولين گام درك، تجزيه و تحليل آن است. از اين رو ما نياز به تئوري داريم. چنان كه راسل مي گويد: يك تئوري خوب از هر چيزي كاربردي تر است. از جمله بحث هاي امروزه در سطح دولت و جامعه، بحث فرار مغزها است. فرار مغزها، همچون هر پديده اجتماعي ديگر علل اقتصادي، سياسي و فرهنگي دارد؛ كه در اين نوشتار بر سر علل سخني نمي رود. از بعد تصميم گيري و حل مسئله، چهار مرحله اساسي وجود دارد: يكم، تعريف و تبيين مسئله؛ دوم، تحليل و درك اسباب و علل؛ سوم، شناسايي راه حل ها و طراحي راه حل نهايي؛ و چهارم، پياده سازي و اجرا.
پس از آن، نوبت بهبود مستمر است. به اين صورت كه مدام، پسخورد گرفته شود و تغييرات لازم اعمال شود. البته اين مطلب، با سعي و خطا تفاوت دارد. يعني زندگي مداوم سيستم. در اين نوشتار چنانكه اول نيز گفته شد، نگارنده در مقام برنامه ريز نيست، بلكه در مقام منتقد و تحليلگر است. پس به گام اول پرداخته مي شود؛ و به ناچار گريزي نيز به گام دوم زده مي شود. درك فرار مغزها، به لحاظ جامعه شناسي، يك گونه مهاجرت است. (البته اگر هم نباشد نزديك ترين موضوع به بحث است). از اين رو، در آغاز، مفهوم و ماهيت مهاجرت تشريح مي شود تا بر پايه آن، مسئله فرار مغزها نيز، مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. مهاجرت يكي از پديده هاي كلاسيك جمعيت شناسي و مباحث معمول جامعه شناسي است. در فرهنگ بريتانيكا، دو اصطلاح اساسي از نظر مفهومي و دو وجهه اقتصادي نيز از لحاظ تحليلي دارد.
واژه اول، «به اندازه كافي دور» (significant) است. اين مطلب در نگاه اول به فاصله اشاره دارد. البته صرفاً به منزله فاصله جغرافيايي نيست؛ بلكه، تغييرات بافت اجتماعي است. اين تغيير، بعضاً منجر به فرهنگ پذيري و تطبيق مي شود. واژه دوم، «به اندازه كافي طولاني» (permanent) است. اين مورد بر اين نكته تاكيد دارد كه بعد زماني نيز مطرح است. به اين معني كه مهاجر در بطن برهم كنش اجتماعي جامعه جديد وارد مي شود.
با توجه به دو نكته فوق مهاجرت تعويض چارچوب حيات اجتماعي است. براي همين است كه مهاجرت با تبعيد، مسافرت و ماموريت تفاوت دارد. به هر روي در مهاجرت بايستي انتقال از يك بافت و فضا به بافت و فضاي جديد صورت گيرد. مطلب ديگر اين است كه، مهاجرت از بعد اقتصادي و هم اجتماعي بر هر دوي مبدا و مقصد اثرگذار است. يعني همان گونه كه معلول شرايط اقتصادي - اجتماعي است، اثر متقابل نيز مي گذارد. علم برنامه ريزي اجتماعي سعي در كنترل و بهينه سازي مسئله مهاجرت در راستاي منافع محيط برنامه ريزي دارد.
البته در جمعيت شناسي، همواره معضلات فراواني در تعريف مهاجر و مهاجرت وجود دارد. متعاقباً، بررسي و تحليل آمار مهاجرت ها نيز با دشواري روبه روست. به همين صورت نيز، فرار مغزها يك تعريف دقيق و مشخص ندارد. بنابراين آن ابهام ها در اين مورد نيز به چشم مي خورد. اما مسئله اساسي آمارها و يا تعريف دقيق نيست بلكه درك باطن و كشف بطن واقعيت است كه براي ما اهميت دارد. باطن امر اين است كه در مملكت ما ذهنيت رفتن، فكر دل كندن، انگيزه پريدن از شاخ وطن و بر شاخه غريب و بيگانه بر نشستن شكل گرفته است. ما مغز فرار ساخته ايم. كم نيستند كساني كه اگر شرايط فراهم شود؛ اقدام به مهاجرت مي كنند. صرف رفتن گروهي تحصيل كرده مسئله ما نيست. براي روشن تر شدن موضوع، نياز به تكميل تحليل مفهومي مهاجرت داريم.
012560.jpg

عمل مهاجرت داراي دو شرط است. يكم: شرط لازم آن است كه انگيزه كافي شكل بگيرد و مبدا نيز دافعه لازم را داشته باشد. مبدا: به اين معنا كه فرد داراي ماواي اوليه باشد؛ يعني عضوي از جامعه محسوب شود. از اين بابت ماهيت مهاجرت پرندگان با مهاجرت انسان تفاوت دارد. مهاجرت پرندگان جزيي از چارچوب حيات آنها است؛ اما، در مورد انسان ها تعويض چارچوب حيات است. انگيزه: مهاجرت قصدمندي لازم را مي طلبد. مهاجر داراي انگيزه كافي و هدف توجيه پذير باشد. پاشنه آشيل مهاجرت نيز در همين شرط نهفته است. يعني شكل گيري اراده انساني براي انجام مهاجرت واضح است كه اگر انگيزه شكل نگيرد، مهاجرت منتفي است. حتي اگر مقصدي هم باشد و شرايط نيز فراهم باشد.
دوم: شرط كافي اين است كه مقصد مهاجرپذير و شرايط محيطي موافق باشد. مقصد: واضح است كه هر مهاجرتي داراي مقصد است. جايي كه مهاجر در آن مستقر مي شود. اين مقصد، از نظر مهاجر بايستي داراي ترجيحاتي باشد كه مهاجرت را عاقلانه و مقرون به صرفه مي سازد. همچنين مقصد نيز بايد مهاجرپذير باشد. يعني شرايط مهاجرت فراهم باشد. شرايط محيطي: شرايط مادي، فيزيكي و قوانين مبدا و مقصد بايستي به گونه اي باشد كه مانع مهاجرت نشوند.
فرار مغزها يا مغزهاي فرار
بنابر مطالب فوق، افرادي مهاجرت خواهند كرد كه انگيزه لازم در آنها شكل گرفته باشد؛ و شرايط نيز فراهم باشد. بنابراين ما با دو آمار روبه رو هستيم:
آمار يكم: جمعيتي كه مهاجرت در مورد ايشان مصداق پيدا مي كند.
آمار دوم: جمعيتي كه داراي انگيزه هستند اما به خاطر شرايط مقصد و شرايط محيطي قادر به مهاجرت نيستند، البته با ديدگاه روانشناسي اجتماعي با يك آمار رسمي هم روبه رو هستيم. جمعيتي كه به ظاهر قصد مهاجرت ندارند و حتي ابراز نيز نمي كنند؛ اما اگر در مقام انتخاب كردن قرار گيرند، مهاجرت را برمي گزينند. در چنين وضعيتي، كشش هاي مبدا، شرايط ايشان در آن و ميزان رضايتمنديشان از جامعه به پرسش كشيده مي شود. ايشان مهاجران بالقوه هستند.
آنچه به فرار مغزها شهرت يافته است؛ بخشي از آمار اول است، مقصد اين گونه مهاجرت ها (فرارها)، كشورهاي توسعه يافته و ابرتوسعه يافته (كشورهاي شمال) هستند.
كشورهايي كه همچون يك سيستم به دنبال انباشت سرمايه هاي دانايي و انساني جامعه خودشان هستند. حاصل اين انباشت، شكل گيري زمينه هاي ترقي و توسعه روزافزون است. آن دولت - ملت ها بر مبناي برنامه ريزي اجتماعي و سياستگذاري كلان، مسير لازم را براي ورود افرادي كه داراي قابليت هاي علمي و فني درخور هستند ايجاد مي كنند. در واقع ايشان مطابق تئوري جمعيت شناسي و آينده شناسي اقتصاد از تاكتيك مهاجرت پذيري براي كنترل جمعيت خودشان استفاده مي كنند. ايشان به دنبال همگن كردن جمعيت خودشان هستند. اين همگن سازي در جهت ايجاد توازن در كيفيت و چگونگي جمعيت و تامين نيروي انساني لازم است. از يك سو به دست آوردن ميزان كافي تخصص و خبرگي (بالفعل و بالقوه) از سوي ديگر افزايش سطح سرمايه انساني - اجتماعي براي حفظ روند توسعه و بهبود مستمر وضع دولت - ملت. پس، شرط كافي فرار مغزها، اساساً، استراتژي مملكت گردانان كشورهاي مقصد است.
ايشان در پي ايجاد يك تعادل بين تمام منابع توسعه و منابع ايجاد آرامش در محدوده جامعه خودشان هستند.
به طور كلي، هر گونه رابطه (سواي بحث قدرت و ملاحظات نظري فلسفه سياسي)، وقتي برقرار مي شود كه هر دو سوي آن سود ببرند. در فرايند فرار مغزها، فردي كه اهل علم و دانش است، رفاه نسبي، شرايط تحصيل و طي مدارج علمي، موقعيت پژوهش و بعضي آزادي هاي مورد نظر خود را به دست مي آورد و متقابلاً، جامعه مهاجرپذير، يعني همان مامن و ماواي فراري هاي ما، اهداف خود را پيگيري مي كند. اين دوسويگي سبب رشدنمايي اين گونه مهاجرت مي شود.
علاوه بر جريان فوق؛ در جامعه امروز ايران، طرق گوناگوني خلق و كشف مي شوند؛ كه آمار قابل ملاحظه اي از هم وطنانمان، سعي در مهاجرت به آن طرق را دارند. از ديدگاه مديريت دانايي و سياستگذاري اجتماعي هر يك از آنها، يكي از سرمايه هاي بالقوه پيشرفت و توسعه هستند كه دل از مملكت بر مي گيرند. (فارغ از اينكه تحصيلات دانشگاهي داشته باشند يا خير. ) جامعه شناس، در يك نگاه ابعاد خرد و كلان پديده ها را مي بيند. شما نيز به اطرافتان، به خويشاوندان، دوستان و همكارانتان نظاره كنيد!
صحيح است كه، فرار مغزها براي هر جامعه اي يك فاجعه است زيرا سرمايه هاي علمي و فني از دست مي روند، سرمايه هايي كه براي رشدشان از امكانات همين مملكت استفاده شده است. اما اين تنها بخشي از فاجعه است. فاجعه اصلي پراكندگي يك جمعيت است. انفجار از درون فاجعه. فاجعه نه فرار مغزها بلكه، شكل گيري انديشه فرار است. ما در كشورمان مغز فرار پرورش داده ايم. ذهنيت ضجه آور خيمه بركندن از آب و هواي پارس. فرار مغزها، صرفاً يك سندروم ملي است اما مسئله اساسي و ريشه اي نيست. در سطح ملي با آماري وحشت زاتر روبه رو هستيم. آمار فراريان و مهاجران بالقوه اگر مهاجرت صورت نگيرد؛ آمار مهاجرت ظاهري افزايش نمي يابد؛ اما، دليل بر نبود مغز فرار نيست.
نظريه كوچ مجازي
خيلي اوقات مهاجرت به معناي تصديق مقصد نيست؛ بلكه به معناي نفي مبدا است.
به اين ترتيب ماندگاري افراد، منجر به كوچ مجازي مي شود. ايشان شايد جغرافياي زندگي خود را تغيير ندهند؛ در مقابل، تبديل به موجوداتي منزوي و به شدت خصوصي گرا مي شوند. ايشان به صورت فيزيكي از جامعه جدا نشده اند؛ اما از آن دل كنده اند. ويلان وسيلان، ميان زمين و آسمان وامانده اند. وامانده در عذابم انداخته اند! چنين انساني (مردمي)، نيروهاي حياتي خود را از دست مي دهد. شور، شوق و هيجان كافي براي يك حيات مستمر توام با موفقيت، كوشش و تلاش خالصانه را از دست مي دهد. وي همراه با ياس و سرخوردگي به روزمرگي خود ادامه مي دهد. از اين رو به يك ناراضي تبديل مي شود. او دل و جان خويش را از بطن حيات اجتماعي برمي گيرد. به اين ترتيب، اسباب مشاركت و نوآوري برچيده مي شود. او تفاوتي با يك مهاجر ندارد.
كم نيستند كساني كه شغل هاي پايين و پست، در كشورهاي اروپايي و ينگه دنيا را با موقعيت هايي به مراتب بهتر در كشور خودشان ترجيح مي دهند. چنان كه در روح القوانين آمده است. فردي كه در فرانسه بر دار مي شود از پاشاي عثماني سعادتمندتر است. هر گاه بخواهيم براي حفظ وضعيت موجود، حتي با نيت خير و براي سعادت ايشان از انسان ها موجوداتي مطيع، سر به تو و فاقد خلاقيت و قوه انتقاد بسازيم، حتي اگر بهترين برنامه را در سر داشته باشيم، از ايشان عروسك هاي كوكي و مترسك هاي جاليزار ساخته ايم. چنين جامعه اي، به فساد مي گرايد و رو به تباهي مي رود. به اين ترتيب سبب كوچ مجازي ايشان مي شويم. جامعه از درون تهي مي شود. چه بسا صداهاي بزرگي در كار باشد؛ اما، آن صدا با تلنگري بند مي آيد چرا كه افراد آن جامعه كوچ كرده اند. ايشان خود را مسئول نمي دانند. از گردونه بازي خارجند. صرف موازنه اقتدار و قدرت، شرايط را آرام نشان مي دهد.
از ديدگاه مهندسي اجتماعي
از نظر نگارنده اين سطور، هدف از مهندسي اجتماعي برآورده سازي نياز اعضاي جامعه و يا ايجاد بسترهاي لازم اين برآورده سازي است به صورت فراگير، همه جانبه و مداوم. آن شرايط به صورت گذرا و خلاصه داراي سه مرحله اساسي هستند.
نيازهاي اوليه و فيزيكي همانند خوراك، پوشاك، بهداشت و مسكن. نيازهاي رواني و اجتماعي همانند امنيت، اشتغال، مشاركت و محبت. نيازهاي تعالي جويانه همچون خلاقيت، آزادي و عدالت و خودشكوفايي.
هنگامي كه شرايط اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه همسو با موارد فوق نباشد، انسان (همان عضو جامعه، شهروند يا هم وطن) دو راه پيش روي خود دارد: تلاش در جهت تغيير شرايط و محيط يا رفتن از آن جامعه به جامعه ديگر. واضح است كه اگر دريابد نمي تواند كاري انجام دهد و اميد به تغيير نداشته باشد، تبديل به يك كوچنده مي شود. حال مجازي و يا واقعي. به هر روي شخصيت او در جهت ترقي جامعه شكل نمي گيرد. اساس بحث نه در خود وضعيت حيات جمعي بلكه در نوع برخورد با انسان است. بنابراين براي جلوگيري از تهي شدن جامعه از سرمايه هاي اصلي و شايد تنها سرمايه هاي آن، بايستي مسيرها و امكانات لازم را براي تغيير و تحول ايجاد كرد. انسان ها نيازي به رئيس ها ندارند؛ اما وجود مديران الزامي است.
اصطلاح شناسي فرار مغزها
از ديدگاه روان شناسي و زبان شناسي، گزينش اصطلاحات جاري براي پديده هاي اجتماعي متناسب با آن موقعيت خاص كاربرد دارند و افراد به كار برنده نسبت به آن داراي حس عام و معرفت عام هستند. وجود واژه مغز در اين اصطلاح تعريف مشخصي ندارد. شايد منظور عام، همان تحصيلكرده هاي دانشگاه هاي معتبرتر، المپيادي ها و رتبه هاي بالاي كنكور باشد. اما در تعريفي عميق تر مي توان از نخبه هاي حوزه هاي متفاوت و خبرگان آن حوزه ها نام برد. واژه ديگر واژه فرار است. گويي پذيرفته ايم كه گروهي از جامعه مادريشان فرار مي كنند. از چه فرار مي كنند؟ چنين واژه اي وقتي به كار گرفته مي شود؛ كه يك فرد در موقعيتي غيرقابل دفاع قرار گيرد و مستاصل شده باشد. اگر دقت شود از اين زاويه هم، به همان نتيجه مي رسيم كه در رويكرد مهندسي جامعه رسيديم.
به طور كل، تحصيلكردگان و اهل دانش و فناوري، داراي ايده ها، رويكردها، دانش ها و توانايي هايي هستند كه به تناسب وضعيت شخصي شان مي توانند اسباب بهبود را فراهم آورند. ايشان توان تحليل، نقد و يا اصلاح خطاهاي خود را دارند. اگر اين توانايي ها و قابليت ها به كار گرفته نشود و دچار بي توجهي بشود آيا ايشان سرخورده و مستاصل نخواهند شد؟ آيا اگر بستر تغيير و مشاركت مسدود نباشد ايشان، سفر نخواهند كرد؟
از يك ديدگاه شايد كار ايشان پسنديده نيست؛ زيرا مملكت خود را رها مي كنند اما، آيا عملكرد مسببين اين وضعيت ناپسندتر نيست؟ اگر شرايط مهاجرت فراهم نشود ايشان به دامان انزوا و خصوصي گرايي تن مي دهند و منافع ملي را در فعاليت هايشان لحاظ نمي كنند.
نظريه كوچ مجازي در علم مديريت و رفتار سازماني
مسئله كوچ مجازي، چنان كه درباره تحليل جامعه كاربرد دارد؛ در مورد يك سازمان نيز صدق مي كند.
اگر كاركنان يك سازمان، از ابعاد متفاوت روان شناسي و اقتصادي در رضايت خاطر به سر نبرند؛ اگر سازماني بيابند كه از سازمان فعلي، جذاب تر باشد - در صورت فراهم بودن شرايط - به سازمان جديد كوچ خواهند كرد. (زيرا هر دو شرط لازم و كافي مهاجرت تحقق يافته است. )
چه بسا مقصد نيز خصوصيات مورد نظر ايشان را فراهم نكند؛ اما مهاجرت صورت مي گيرد. همان گونه كه ذكر شد: كوچيدن، لزوماً به معناي تصديق و تاييد مقصد نيست. بلكه مي تواند نوعي اعتراض، گريز و نفي وضعيت مبدا باشد.
حال اگر شرايط خاص اين جابه جايي، فراهم نباشد، آن فرد در سازمان فعلي باقي مي ماند (او ناچار است به خاطر كسب درآمد و يا وجهه اشتغال در آنجا بماند) او از وضعيت سازمان محل كارش رضايت خاطر ندارد. در نتيجه، استعدادهايش كور مي شود و يا اينكه آنها را به كار نمي اندازد. شخصيت دلخواهش را به دست نمي آورد. از همه بدتر اين كه، قادر به تغيير و يا مشاركت براي تغيير در اوضاع سازمان نيست. به مرور زمان از سازمان فاصله مي گيرد و در حد يك مجري وظايف درمي آيد. آن هم نه از سر خواسته بلكه به جبر محيط.
توانايي هاي او سركوب مي شود و يا اينكه آنها را دريغ مي ورزد. در امور مشاركت نمي كند، نوآوري براي او محلي از اعراب ندارد. نسبت به سازمان وفاداري ندارد؛ چه برسد به اين كه احساس تعلق كند. وي از اين سازمان رفته است. صرفاً حضور فيزيكي و قراردادي دارد. در حد يك ماشين تقليل مي يابد. تبديل به يك منبع هزينه مي شود. او كوچ مجازي كرده است. او كوله بار خويش را برگرفته است و در انتظار فرصتي است براي به زمين گذاردن آن. چنين سازماني ترقي نخواهد كرد. توسعه نخواهد يافت. اين سازمان با سازمان مبتني بر مشاركت، يادگيرندگي و دانايي محوري فاصله فراوان دارد؛ چنان كه آن جامعه! نيروهاي كارآمد و نخبه را از دست خواهد داد. نيروهايي كه مي توانند سبب بهبود باشند. رهبر سازمان بايد جلوي اين روند تهي شدن و در جا زدن را بگيرد. وي بايد قادر باشد، هارموني لازم را ايجاد كند.
نقد حال
مطابق مبحث فوق مي توان بيان كرد كه: نبايستي فقط به فرار مغزها و آمار مربوط به آن توجه كرد؛ بلكه بايد ديد چند درصد مردمان، كوچ مجازي كرده اند. حال، انديشه گران اجتماعي و سياسي كه قصد تفحص و تعمق پيرامون اوضاع را دارند، نبايد به فرار مغزها خيره شوند. شايسته است كه به پديده كوچ مجازي پرداخته شود. محور توسعه و ترقي انسان است. اگر شرايط تعالي و ترقي وي فراهم نباشد؛ هر چه باشد؛ شعار است و شعري قافيه باخته. گويي چشم بر واقعيت بربستن است و يا توان درك آن را نداشتن.

هرمنوتيك ايراني ـ ۲۳
عنوان متن
روح الله يوسفي
حتي ممكن است آن عنوان به وسيله ديگري انتخاب شده باشد كه اين مورد غالباً به وسيله ناشر كتاب (هنگام چاپ و انتشار) صورت مي گيرد. از اين رو بعيد مي دانم هيچ كتاب و رساله چاپ شده اي يا فهرست شده اي (ولو محظوظ) باشد كه عنوان نداشته باشد.
به هرحال عنوان گفته يا نوشته، كم و بيش، بيانگر همان مراد متكلم است و پيام اصلي او و انگيزه نگارش و يا كلام وي را نشان مي دهد. البته متكلم هرچه در سخنوري و سخن شناسي و نكته بيني و ادبيت استادتر و در لطافت طبع عميق تر باشد، در انتخاب عنوان در عين رعايت اختصار و گزيده گويي جامعيت و شمول گفته و نوشته اش را بيشتر حفظ مي كند و زيبايي و جذابيت عنوان نيز بهتر و دلرباتر و گوش نوازتر خواهد بود. به همين دليل (چنان كه تجربه نشان داده است)، عنوان كوتاه، جامع و زيباي يك سخنراني يا مقاله و كتاب، در جذب شنونده و خواننده و حداقل تشويق او به خواندن و شنيدن مؤثر است. در اين گونه موارد معمولاً شنونده و خواننده آگاه و هوشمند و با فرهنگ (به ويژه اگر با ذهن و زبان متكلم آشنا باشد)، با اطلاع از همان عنوان «كوتاه و گويا»، مقصود او را درمي يابد و به اصطلاح عاميانه تا «فيهاخالدونش» را مي خواند. به عبارتي «ف» مخاطب را تا «فرحزاد» مي برد. مثلاً سعدي با انتخاب عناويني چون «گلستان» و «بوستان» روي دو كتابش، ذوق و سليقه و توانايي ادبي اش را نشان داده است. گلستان و بوستان. يك كلمه، ساده، رسا، زيبا، گوش نواز و كاملاً منطبق با محتواي كتاب، كه گل هاي قشنگ و رنگارنگ و متنوّع را در درون خود جاي داده است. «گل همين پنج روز و شش باشد/ وين گلستان هميشه خوش باشد».
البته سعدي پيام هاي مختلفي و مرادهاي گوناگوني را در مجموعه هاي خود در نظر دارد كه هركدام در جاي خود بايد به عنوان پيام مركزي متن (منتها متن يك حكايت، يك قصيده، يك غزل) در نظر گرفت. دليل اين كار آن است كه يكي شعر است و آن هم انواع شعر كه هركدام متني جداگانه اند و واردات و داراي پيام اصلي خاصي و ديگري شعر و نثر است و پر از حكايت هاي دلنشين و جذّاب كه باز هركدام پيام خاصي دارند و هدف ويژه اي را دنبال مي كنند. اصولاً مجموعه ها چنين اند. مثلاً نويسنده اي بيست مقاله خود را ذيل يك عنوان كلي (في المثل «مقالات» يا «مقالات قزويني» يا «بيست مقاله در جامعه شناسي» و. . . و گاهي نيز عنوان يك مقاله محوري مجموعه را روي كتاب مي گذارد)، كه شمول بيشتري دارد، گرد مي آورد ولي درواقع در هر مقاله مطلب خاصي (و البته غالباً مرتبط باهم) مورد توجه و نظر نويسنده بوده است.
در هر صورت عنوان كتاب و مقاله و سخنراني، غالباً «جامع الشتات» است و به قول حافظ «نظم پريشان» يك متن را نشان مي دهد. هرچند ممكن است كاملاً منطبق با مراد متكلم نباشد (به ويژه زماني كه منظور زيبايي عنوان و جذابيت آن صرفاً به عنوان يك رسم مطرح و مورد توجه باشد) يا به هرحال نخي است كه دانه هاي يك تسبيح صددانه را به هم ربط مي دهد، حتي اگر «دايرةالمعارف» باشد. «دايرةالمعارف» خود عنوان رسايي است براي مجموعه اي متنوع ولي روشن است كه مؤلف (و غالباً مؤلفان) آن مي خواهند ذيل اين عنوان دانش هاي مختلف را به خواننده عرضه كنند، هرچند كه آن علوم ربطي به هم نداشته باشند و هر مقاله در هر باب خود مستقلاً پيام و محتواي خاص خود را داشته باشد. در عين حال هر دايرةالمعارفي به تناسب موضوع و محدوده اش، پسوند هم دارد كه موضوع آن را نشان مي دهد: «دايرةالمعارف اسلام»، «دايرةالمعارف علوم عقلي»، «دايرةالمعارف تشيع»، «دايرةالمعارف كودكان و نوجوانان» و. . .
با توجه به اين واقعيت است كه نام گذاري ها و عناوين خيلي مهم است كه البته متأسفانه غالباً توجهي لازم به آن نمي شود يا نويسندگان از ذوق و استعدادي خاص در اين مورد برخوردار نيستند، به همين دليل گاه عنوان كتاب و يا مقاله يا غلط انداز از آب درمي آيد و يا شموليت لازم را ندارد و يا جاذبه لازم را. براي اين كه اهميت آن در بيان مقصود و ايجاد جاذبه در مخاطب روشن شود، به يك عنوان سخنراني (و بعد كتاب) دكتر شريعتي اشاره مي كنم كه ذوق و استعداد و در عين حال توجه خاص و آگاهانه به اين مهم داشت. «انتظار مذهب اعتراض». فكر نمي كنم، بتوان عنواني كوتاهتر، زيباتر، جامع تر و جذاب تر از آن براي محتواي آن سخنراني پيدا كرد. در واقع هركس آن كتاب را خوانده و يا سخنراني را گوش كرده باشد، براي هميشه با يادآوري آن عنوان، مضمون كتاب و نظريه و تحليل گوينده و نويسنده اش را به خاطر خواهد سپرد. در ميان گويندگان و نويسندگان مسلمان معاصر آقايان محمدرضا حكيمي و دكتر سروش نيز در اين مورد خوش ذوق و با استعدادند.
كمي از موضوع دور افتاديم. خواستم بگويم هر متني (كوتاه يا بلند) داراي يك پيام و سخن و به عبارتي مدعاي اصلي و مركزي است كه تمامي مطالب آن متن حول آن شكل گرفته و پديد آمده است، هرچند كه ممكن است گاهي مطلبي كاملاً حاشيه اي و يا كاملاً بي ربط هم در آن متن ديده شود كه باز به مناسبتي در آن آمده است. به گونه اي كه اگر از متكلم پرسيده شود، «حرف»تان در اين متن چيست؟ بگويد «حرف» من «اين» است. حال ممكن است اين «حرف» در يك كلام بيان شود يا در يك جمله و حتي چند جمله.
فردوسي اسم كتاب مهم و جاودانه اش را «شاهنامه» گذاشته است كه از نظر سراينده آن محور اصلي كتاب عظيم اوست. «قرآن» كه خود (يا خداوند) نام او را «خواندني» نهاده است، به تعبير مهندس بازرگان «خدانامه» است كه فكر مي كنم با توجه به محتواي قرآن نام مناسبي باشد چرا كه واقعاً محور اصلي اين متن مقدس «خدا» و به عبارتي كامل تر «توحيد» است. البته ممكن است كسان ديگري از زاويه ديگري نام و عنوان ديگري براي آن انتخاب كنند كه با توجه به آن منظر درست باشد، چرا كه گاه نام ها و عناوين هم پوشاني دارند. كوتاه سخن اين كه هر متني يك مقصد اصلي را دنبال مي كند كه معمولاً عنوان انتخابي آن متن، كم و بيش، گوياي آن است ولي البته صددرصد نيست، ممكن است به دلايلي عنوان كتاب چيزي باشد ولي مراد و پيام مركزي آن چيز ديگري باشد.

حاشيه انديشه
• حافظ در مسكو
گردهمايي بين المللي گفت وگوي فرهنگ ها: حافظ، گوته و پوشكين از صبح روز سه شنبه ۳۱ ارديبهشت در موسسه ادبيات جهاني شهر مسكو گشايش يافت. روابط عمومي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي كه از برگزاركنندگان آن است گفته است در اين همايش دو روزه كه با شركت جمعي از انديشمندان و متفكران كشورهاي روسيه، ايران، آلمان، تاجيكستان، افغانستان، قزاقستان و اوكراين برگزار مي شود سي مقاله قرائت خواهد شد.
محورهاي اين گردهمايي حافظ در آثار گوته و پوشكين، ارزش هاي بشري در ميراث حافظ، گوته و پوشكين، درك دستاوردهاي هنري آنان در ادبيات جهاني معاصر و مشكلات ترجمه هنري آثار اين سه اديب است.
اين گردهمايي با همكاري موسسه ادبيات جهاني وابسته به فرهنگستان علوم روسيه، رايزني فرهنگي ايران در مسكو، انجمن بين المللي اتحاديه هاي نويسندگان كشورهاي مشترك المنافع و مشاركت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي برگزار مي شود.
012550.jpg

• جهان پيتر سينگر
پيتر سينگر كه در ايران بيشتر با كتاب «ماركس» شناخته شده است در اواخر سال ميلادي گذشته كتابي را با انتشارات دانشگاه ييل منتشر كرده است كه «يك جهان: اخلاق جهاني شدن» نام دارد. سينگر كه اين اواخر بر روي مسائلي چون رفتار با حيوانات و. . . ساير مسائل اخلاقي متمركز شده بود در كتاب اخير خود نيز به معاني اخلاقي ضمني اي مي پردازد كه جهاني شدن مي تواند در دنياي امروز داشته باشد.


• ايده آل مطبوعات آزاد
012555.jpg

در ماه فوريه گذشته انتشارات دانشگاه آكسفورد كتابي را با عنوان «دموكراسي و اخبار: احياي ايده آل آزادي مطبوعات» به چاپ رسانده كه نويسنده آن، هربرت. جي. گانز، استدلال مي كند كه در جوامع دموكراتيك غربي دموكراسي رفته رفته از ذهن شهروندان رخت مي بندد و به اين مي پردازد كه روزنامه نگاران چگونه مي توانند به احياي آن كمك كنند.
گانز كه در كتاب خود بر وقايع و مسائل نظري جامعه آمريكا متمركز است در اين كتاب مي كوشد تا رابطه نزديكي بين ضعف مطبوعات و ضعف دموكراسي برقرار كند. او استدلال مي كند كه روزنامه نگاري خود از تمركز بسيار بر اخبار مسئولان در معرض اين قرار مي گيرد كه اعتماد مردمي را از دست بدهد. در چنين فضايي روزنامه نگاري تحقيقي كه مي تواند اطلاعات مورد نياز مردم را در اختيارشان بگذارد و در مورد مقوله هاي بحث انگيز و انتخاب هاي سخت شهروندان با درايت و موضع انتقادي عاقلانه عمل كند روزنامه نگاري اي است كه مي تواند به پيشرفت و تحكيم دموكراسي كمك كند.

• كشف تمدن باستاني در نيكاراگوئه
012565.jpg

بي بي سي (فارسي) به نقل از ريك بلك خبرنگار علمي خود خبر از كشف يك تمدن باستاني ناشناخته در نيكاراگوئه داده است. باستان شناسان آنچه را يك تمدن باستاني ناشناخته در آمريكاي مركزي توصيف مي كنند، كشف كرده اند. قدمت اين محوطه كه در نزديكي سواحل اقيانوس اطلس در نيكاراگوئه واقع شده، به پيش از ظهور تمدن مايا مي رسد و آثار فرهنگي آن از جمله شامل بخشي است كه به نظر مي رسد كانون توليد انبوه ستون هايي براي مقاصد آييني بوده است. محققان به مدت شش سال در اين محوطه در «كوكرا هيل» كار كرده اند. آنها شواهدي از وجود يك شهر باستاني چند روستاي اطراف آن كه حدود ۲۶۰۰ سال قبل به وجود آمد و به مدت هزار سال پابرجا بود، كشف كرده اند.
بناهاي يادبود، نقش هاي سنگي و ظروف سفالي و چشمگيرتر از همه ناحيه اي كه در آن ستون هاي عظيم زيادي از سنگ تراشيده شده است و احتمالاً براي نصب در مقبره ها به كار مي رفته، كشف شده است.
دكتر ارمنگول گاسيوت، از دانشگاه اتونوما در بارسلون اسپانيا گفت: «ظروف سفالي به ظروف دوره باستان (ماقبل تمدن مايا) در محوطه هاي باستاني دوره هاي مشابه در بليز شباهت دارد. ستون ها يادآور ستون هايي به همين شكل در محوطه هاي باستاني در مكزيك است كه كاربرد آييني داشته است. »
وي افزود: «اين جامعه داراي مراكز سياسي بوده است. به عقيده ما، كوكرا هيل شهر كوچكي بوده و حداقل سه روستا در اطراف آن قرار داشته كه به آن وابسته بودند. » تمدن نو يافته مشابه جوامعي است كه پيش از ظهور تمدن مايا در شمال اين منطقه وجود داشت.
كارشناسان مستقل مي گويند اكتشاف اخير نشان مي دهد فرآيندي كه به پيدايش شهرهاي تمدن مايا مانند تيكال، پالنك و كوپان (در گواتمالا، مكزيك و هندوراس) منجر شد منطقه جغرافيايي بس وسيع تري را از آنچه باستان شناسان گمان مي كردند پوشش مي داد.
اين محوطه كه «ال كاسكال دي فلور دي پينو» نام دارد نيازمند پژوهش هاي بسيار بيشتر است اما كشف اطلاعات زيادي درباره جوامع و آداب گوناگوني كه نهايتاً در فرهنگ بزرگ تر مايا ادغام شد را بشارت مي دهد.
جرمي سابلوف، مدير دانشگاه موزه باستان شناسي و مردم شناسي پنسيلوانيا در آمريكا گفت: «اين محوطه بسيار مهيج و نويدبخش به نظر مي رسد. »
وي گفت: «ما اكنون چيزهاي زيادي درباره عصر باستان يعني گروه هايي كه قبل از ماياها وجود داشتند - مي آموزيم و كشف اخير طيف اين تمدن هاي باستاني را بسط مي دهد. » تحقيقات اخير با همكاري دانشگاه اتونوماي اسپانيا و محققان نيكاراگوايي انجام شده است.

انديشه
اقتصاد
ايران
جهان
علم
ورزش
هنر
|  اقتصاد  |  انديشه  |  ايران  |  جهان  |  علم  |  ورزش  |  هنر  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |