سه شنبه ۹ دي ۱۳۸۲ - شماره ۳۲۶۷- Dec,30, 2003
به مناسبت چهل و چهارمين سالگرد خاموشي نيمايوشيج
فضاي آفتابي شعر
000195.jpg
ضياءالدين ترابي
شعر «در كنار رودخانه» از نظر فرم و ساخت و نحوه برخورد شاعر با زبان و جهان، يكي از بهترين شعر هايي است كه نيمايوشيج(۱۲۷۶-۱۳۳۸ش) بنيانگذار شعر نو، در دهه پاياني عمر پرتلاش خود سروده است. شعر در چهاربند بلند و كوتاه سروده شده كه هر بند آن نمايي است از فضاي پيراموني شاعر و جهاني كه شاعر به تصويرش نشسته است. در اين شعر واژه «آفتاب» دوبار به عنوان استعاره از يار و دوست و آشنا به كار رفته است و يك بار در معنا و مفهوم حقيقي كلمه به عنوان «خورشيد» و دوبار نيز در حالت مجازي و به مفهوم ظاهر و آشكار بودن يا نبودن.
در بند اول شاعر تصويري ارائه مي دهد از يك روز آفتابي، كه در آن سنگ پشتي پير در كنار رودخانه  پرسه مي زند.
نگاه شاعر به طبيعت، نگاهي است از دور و نمايي كه ارائه مي دهد نمايي است دور از رودخانه و طبيعت:
«در كنار رودخانه، مي پلكد سنگ پشت پير
روز، روز آفتابي است
صحنه آييش گرم است.»
در اين بند، آفتاب همان آفتاب طبيعي است كه در آسمان مي درخشد و موجب گرمي جهان و صحنه آييش مورد نظر شاعر مي شود.
انتخاب رودخانه، آفتاب و كشتزار (صحنه آييش) به عنوان جزيي از طبيعت، در كنار توجه شاعر به جزيي از جهان و ارائه تصويري كلي از جهان، به كمك همين جزيي نگري بسيار زيبا و هنرمندانه صورت گرفته است و تصويري كه ارائه مي دهد، تصويري است زنده و جاندار.
در چنين فضايي است كه سنگ پشت پير، در كنار رودخانه براي خود پرسه مي زند. شاعر با به كار گرفتن واژه ملموس و خودماني «مي پلكد» به جاي هر واژه مترادف ديگري، فضايي طبيعي و صميمي مي سازد و به همين دليل با چنين بيان طبيعي و صميمي ضمن فاصله گرفتن با هر نوع بيان ادبي، به بيان طبيعي شعر نزديك مي شود؛ همان زمان و بيان طبيعي اي، كه خود، در مقدمه شعر معروف افسانه، در سال ۱۳۰۱ از آن به عنوان «طرز مكالمه طبيعي و آزاد» نام مي برد.
در بند دوم، شاعر به سنگ پشت و طبيعت نزديك تر مي شود، و دوربين اش را روي سنگ پشت زوم مي كند و تصويري ارائه مي دهد از زندگي خصوصي سنگ پشت در كنار جفت و يارش، جفتي كه در اينجا با بكارگيري استعاري واژه «آفتاب» مشخص مي شود و گرمايي كه در فضاي اول از آفتاب طبيعي و واقعي جهان متبادر مي شد، اين بار به «آفتاب»دوم، يا يار و معشوق سنگ پشت منتقل مي گردد. گرمايي كه در پناه آن سنگ پشت پير، پس از پرسه زني روزانه، مي تواند آسوده بخوابد:
«سنگ پشت پير، در دامان گرم آفتابش مي لمد،
آسوده مي خوابد
در كنار رودخانه.»
در بند سوم، شاعر پس از ارائه تصويري از طبيعت و زندگي طبيعي و حسرت بار سنگ پشت، به خود مي انديشد و تنهايي خود؛ آن هم به دور از يار، دوست، آشنا و يا معشوقه مورد نظر... پس به ارائه تصويري از تنهايي خود مي پردازد؛آن هم به دور از «آفتاب» كه در اين بند نيز مثل بند دوم در مفهوم مجازي و به عنوان استعاره اي از يار، دوست و معشوقه به كار رفته است:
«در كنار رودخانه، من فقط هستم
خسته  درد تمنا
چشم در راه آفتابم را»
و به دنبال آن به تفسير و توصيف عمق اين درد و غم و چشم انتظاري مي پردازد و ادامه مي دهد:
«چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آب هاي دور.»
در اين بند، شاعر ضمن ارائه تصويري تلخ از تنهايي و چشم انتظاري خود، در دو سطر آخر با اشاره به «پنهان بودن آفتاب» ، از همين پنهان شدن آفتاب در ميان آب هاي دور؛ تصوير ديگري مي سازد از غروب آفتاب در ميان آب- بويژه دريا- و به گونه اي هم اشاره دارد، به انتظار طولاني خود در مورد برادر سفركرده اش «لادن» كه در جواني به آن سوي آب هاي درياي خزر سفر كرده- كوچ كرده- است و شاعر خوب مي داند كه برنمي گردد.
پس با قاطعيت تمام در بند چهارم، يا آخرين پلان شعر از تنهايي خود و پايان ناپذيري چشم  انتظاري اش سخن مي گويد، آن هم بابه كارگيري تركيب هايي چون «آفتابي گشته» و «آفتابي نيست»:
«آفتابي گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من
يا شتاب من،
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در كنار رودخانه.»
و شعرش را با دردي تلخ به پايان مي برد، ولي با به كارگيري عبارت «در كنار رودخانه» در سطر پاياني شعر؛ كه نوعي حركت دوراني به شعر مي بخشد و مخاطب را دعوت مي كند تا دوباره به آغاز شعر بر گردد و اين بار، با آشنايي با مفاهيم و اشارات نهفته در پشت واژگان و تعبيرهاي فردي و عمومي آنها به بازخواني شعر بپردازد.
گفتني است كه در اين شعر از نظر فرم، شاعر با استفاده از «فرم تكرار»- تكرار يك عبارت در بخش هاي گوناگون شعر- ضمن تصوير فضاي مورد نظر، به فرم و ساخت شعر استحكام مي بخشد و فرم در حقيقت در اينجا نه تنها به خاطر فرم و زيبايي بلكه به خاطر استحكام بيشتر به ساختار شعر و ايجاد حلقه هاي اتصال بين بندهاي مختلف شعر به كار رفته است و شاعر به خوبي هم از عهده آن برآمده است. بويژه اين كه عبارت «در كنار رودخانه» در دو بند اول و سوم، در سطر آغازين بند؛ و در دو بند دوم و چهارم در سطر پاياني هر بند تكرار مي شود و نوعي تقابل و تضاد صوري نيز پديد مي آورد كه به زيبايي فرم شعر مي افزايد.
از سوي ديگر درخوانش مجدد شعر و با رسيدن به سطر آغازين بند سوم و خواندن «در كنار رودخانه، من فقط هستم» است كه مخاطب به دليل انتخاب واژه «پير» به عنوان صفتي براي «سنگ پشت» در سر آغازين شعر پي مي برد. چرا كه شاعر خود را پير مي بيند- و تقريباً پير است- و لذا براي ايجاد فضاي مناسب براي تقابل و تضادي كه از نظر ديالكتيكي در شكل گيري تصوير كلي شعر نقش عمده اي دارد؛ از سنگ پشت با صفت «پير»ياد مي كند؛ با اين تأكيد كه سنگ پشت- يا هر موجود ديگري در طبيعت- حتي در زمان پيري نيز يار و تكيه گاهي دارد، ولي اين تنها شاعر- و انسان- است، كه هنوز «چشم در راه آفتاب» و اميد هستي خود است و اين همان نوستالوژي طبيعت و زندگي طبيعي است كه در اكثر شعرهاي نيمايوشيج، حضور دارد، غم و غربتي كه گويي هرگز آن را پاياني نيست.
در كنار رودخانه
در كنار رودخانه مي پلكد سنگ پشت پير
روز، روز آفتابي است
صحنه آييش گرم است.
*
سنگ پشت پير در دامان گرم آفتابش
مي لمد، آسوده مي خوابد
در كنار رودخانه.
*
در كنار رودخانه، من فقط هستم
خسته  درد تمنا
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آب هاي دور.
*
آفتابي گشته برمن هر چه از هر جا
از درنگ من
يا شتاب من.
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در كنار رودخانه.

شعر معاصر ايران
اشاره: بعد از شنيدن خبر زلزله، به او زنگ زدم و گفتم: هر چند اين چهار پاره «زاده ديروز» توست نه امروزت، اما به قول «قيصر»: «بگذاربيت شعر[تو] هم/ چون خانه هاي خاكي مردم/ خرد و خراب باشد و خون آلود».
«به ياد زلزله قاينات» و تقديم به مردم بم
خفته پهلوي گهواره طفل
مادري خسته از سختي كار
ناگه اين مادر خسته جان را
مي كند گريه ي طفل، بيدار
مي زند زخمه بر تار«بونوج»(۱)
چنگ بيماري كهنه طفل
مي سرايد سرودي قديمي
گريه و زاري كهنه طفل
مي جهد مادر و مي تكاند
زود گهواره ي كودكش را
مي تكاند به نرمي ،مگر خواب
پركند ديده ي كوچكش را
خسته و گيج در حسرت خواب
مي سرايد برايش لالايي
ناله ها مي كند از غريبي
عاشقي، بي كسي، بي وفايي:
«رفته زن گير بابات،اي عزيزُم
آخ،الهي زنش زود بميره»
«لاي، لالا، باغ عمر تو پر گل
لاي، لالا، لا لا،گل برگ زيره
لاي،لالا،لا لا،نور دو چشمام
قد بلند و رشيد و دلير شه»
«آي كه تا پا بذاره تو كوچه
بش دل صد تا دختر اسير شه»
«لاي، لالا، لا لا،دل بند مادر
زنده باشم برات زن بگيرُم»
«تا بيام تو عروسيت برقصُم
كاش، ننه!، تا عروسيت نميرُم»
مادر خسته با شوق اين فكر
دستها را به بازي(۲) تكان داد
تا برقصد براي عروسيش
پيش اين كودك تازه داماد
تا تكان داد، دنيا تكان خورد
وحشتي تيره در خانه غريد
سنگ و گل ريخت چون نقل شادي
«داي»(۳) آوار شد، سقف لمبيد(۴)
حجله شد گور اين تازه داماد
نه عروسي و نه شادماني
مرده لالايي نيم گفته
بر لب مادر نيمه جاني
مثل اين زلزله مي تكاند
خانه آرزو را تب من
اين هم از شادي بي نوايان
اين هم از قصه امشب من
علي محمد مؤدب
پي نوشتها:
۱ - ننو، گهواره،در گويش مردم جنوب خراسان
۲- رقص
۳- ديوار
۴- ويران شد

گوشه
گونه هاي زمزمه خيس است
زهير توكلي
يكي از بهترين دوستان دوران زندگي ام «بچه بم» است و الآن كه شب جمعه است، نمي دانم چه بر سر او و زن و بچه هايش آمده است.من خودم سيلي خورده روزگارم. شبي كه مثل امشب، نمي دانستم آن نازنينم مرده است يا زنده، قرآن را با دست هاي لرزانم بازكردم. اين آيه آمد:
«زندگي دنيايتان [همچون] آبي است كه مي باريم از آسمان و گياهان روي زمين كه غذاي شما و گوسفندانتان هستند، از آن آب رنگ و بو مي گيرند تا كشت زارها و باغ ها خود را بيارايند و زيور بندند. و صاحبان آنها خيال كنند اينها كار دست خودشان بوده است، شبي يا روزي، فرمان ما فرود مي آيد و آن زمين را مي خشكانيم، انگار ديروز هيچ خبري در آن نبوده است.»(۱)
قرآن را بستم و از قلب ويرانم همين يك جمله بيرون خزيد: تمام شد. يكي از دوستان شاعر در همان واقعه، وقتي به تسليت گويي آمد، گفت: «فقط سكوت جز اين هيچ چيز نمي شود گفت».
هم وطنان داغديده ام، «فقط سكوت»!
* * *
ازاستاد فريادها، فردوسي:
اگر تند بادي برآيد زكنج
به خاك افكند نارسيده ترنج(۲)
ستمكاره خوانيمش ار دادگر؟
هنرمند دانيمش ار بي هنر؟
اگر مرگ داد است بيداد چيست
ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست؟
ازين راز جان تو آگاه نيست
بدين پرده اندر تو را راه نيست
همه تا در آز(۳) رفته فراز
به كس برنشد اين در راز باز
دل از نور ايمان گر آكنده اي
تو را خامشي به كه تو بنده اي
و از معلم زمزمه ها، حافظ:
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار(۴) شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت زنقش نيك و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود:
كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع، وصل پروانه
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند...
ياحق
پي نوشتها:
۱- سوره يونس، آيه ۲۴، ترجمه آزاد از آيه صورت گرفته است.
۲- اين، مقدمه «رستم و سهراب» است و «ترنج نارسيده به خاك افتاده»، سهراب است.
۳-تا وقتي در خانه حرص و آز نشسته اي، از پشت پنجره، مرگ را بيابان مي بيني، بيرون بيا تا ببيني گلشن است.
۴- جالب است كه بدون اين كه آگاه باشم، ناگهان متوجه كلمه «خاكسار» و در اين غزل انتخاب شده از «لسان الغيب» شدم، زيرا نام خانوادگي دسته بزرگي از مردم بم، «خاكسار» است كه مي گويند مايه از دراويش خاكساريه گرفته است.

فرهنگ
اقتصاد
انديشه
سياست
ورزش
هنر
|  اقتصاد  |  انديشه  |  سياست  |  فرهنگ   |  ورزش  |  هنر  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |