يكشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۳۲۳
گفت وگو با بهرام شفيع گزارشگر ديرپاي تلويزيون
ورزش و مردم دل شير مي خواهد
آقايي در خيابان مرا ديد و گفت شما از چين برگشتيد؟ گفتم چطور؟ گفت مگر پناهنده چين نشده بوديد؟ يا مي گفتند فلاني در چين برج مي سازد!
دوران شما فوتبال، پخش زنده نداشت.
003672.jpg
ايراد كلي گزارشگران هم همانطور كه گفتم حرف زدن زياد است. ۲ مي دهد به ۳، ۳ مي دهد به ۴ را كه همه مي بينند لازم نيست ديگر اينها را بگويي. براي نابينايان كه گزارش نمي كني.

اولين بار در جام جهاني ۹۴ بود. مهندس متقي با طراحي و خريد دستگاهdelaier به فوتبال ها باتاخير يك تا ۳۰ثانيه مجوز پخش داد. فكر كنم اواخر دوران آقاي محمد هاشمي بود و مصادف شده بود با ورود آقاي لاريجاني. بازي ها باتوجه به اينكه درآمريكا برگزار مي شد و در آن هواي گرم ممكن بود تصاوير ناجوري برسد، امكان پخش زنده آنها وجود نداشت. براي مردم هم ۱۰ثانيه و ۷ثانيه تاخير چندان قابل لمس نيست. يك نكته اي را هم بگويم، الان در بسياري از كشورها پخش زنده وجود ندارد. مجري خبرC.N.N هم با تاخير، خبرهايش پخش مي شود، اما در ايران اينطوري نيست. ورزش و مردم ثانيه اي تاخير ندارد يا گوينده خبر در ايران، زنده خبرهايش را مي گويد، بدون تاخير حتي يك ثانيه اي.
فكر كنم بازي هاي جام ملت هاي ۹۲ بود كه آن تماشاگر اورتون در همه بازي ها حضور داشت!
(با خنده) الان ديگر خوب شده. الان مي توان تصاوير گل يا دقايق حساس بازي را جاي تصاوير ناجور پخش كرد.
شما گزارشگر مطرح تلويزيون بوديد تا اينكه ناگهان كنده شديد.
كنده نشدم، كسي هم زورش نمي رسد ما را از جا بكند.(با خنده)
ولي بعد از مدتي ديگر نشاني از شما نبود.
قرار بود بازي هاي جام جهاني ۸۶ بروم مكزيك، همه كارها انجام شده بود. ارزم را از بانك مركزي گرفته بودم، پاسپورتم آماده بود. بليتم هم يادم است به مقصد مادريد بود. از آنجا دالاس و دست آخر مكزيك. روز قبل از پروازم مهندس متقي مرا خواست و گفت: آقاي هاشمي مي گويد در اين زمان اگر يكي برود۵۰ -۴۰روز آنجا بماند، درست نيست. كه چي بشود؟ مهندس متقي به آقاي هاشمي گفته بود صرف نظر از سفر و مسايل مربوط به آن، اين دوره خوبي مي شود كه بتوان با گزارشگران و روزنامه نگاران ممتاز آشنا شد. ايشان هم گفته بود حالا كه همه چيز آماده است، مي خواهد برود، برود. ولي نرود كار بهتري انجام داده. آن زمان ۳۰ سالم بود.
نرفتيد؟
نه، از اين امتياز چشم پوشي كردم.
و بعد جام جهاني .۹۰ شما و آقاي صالح نيا رفتيد و دوسه بازي را گزارش كرديد و ديگر خبري نشد.
جام جهاني ۹۰درايتاليا بسيار هزينه بر بود. ايتاليايي ها واقعا رحم نكردند. اصلا مقرون به صرفه نبود كه بازي ها را از آنجا گزارش كنيم. مشكلات ارزي زيادي داشتيم و آن زمان يك دلار هم براي كشور اهميت زيادي داشت.
من حتي گفتم كه برگرديم. هيچ امكاناتي براي خبرنگاران در نظر نگرفته بودند. هتل ها وحشتناك گران كرده بودند. هرچي گرفته بوديم داديم پول هتل و اگر كمك هاي ديگر از تهران نبود شايد حتي نمي توانستيم غذابخوريم. من خيلي  جاها رفتم. سيدني، هر ۱۰ دقيقه به ۱۰دقيقه اتوبوس خالي جلو هتل خبرنگاران آماده بود تا ما را به مركز بازي ها برسانند. كارت خبرنگاري براي سوار شدن به مترو كفايت مي كرد. يادم است كه وزير سابق بازرگاني استراليا راننده سرويس شده بود و افتخار مي كرد، مي گفت ۵سال پيش وزير بازرگاني بوده و وزارت، افتخاري برايش نبوده اما اين كار برايش افتخار است. از بين ۱۰۰هزار داوطلب، هزار نفر انتخاب شده بودند تا راننده اتوبوس ها شوند. نزديك يكي از گيت هاي ورزشگاه آدرس محلي را كه مسابقات پاراالمپيك برگزار مي شد، از پيرزني حدودا ۹۰ ساله پرسيدم. خدا شاهد است دو سه كيلومتر همراهم آمد تا كمكم كند. اما ايتاليا اينجوري نبود. حتي براي رفتن به داخل ورزشگاه هم بايد بليت مي خريديم تا برويم تو و بازي ها را گزارش كنيم. جوك بزرگي بود، خواستيم برگرديم كه گفتند همان دوره اي را كه قرار بود سال ۸۶ ببينيد، حالا درايتاليا ببينيد و ما هم دوهفته مانديم.
ربطي به آقاي صالح نيا و آن هفته نامه اش نداشت؟
نه بابا، اينها همه اش شايعه است. دو سه سال يك آقايي در خيابان مرا ديد و گفت شما از چين برگشتيد؟
گفتم چطور؟ گفت مگر پناهنده چين نشده بوديد؟ يا مي گفتند فلاني در چين برج مي سازد! اگر قرار بود برج سازي كنيم خب، مي رفتيم يك جاي بهتر (باخنده) تو بگو رفته بوديم ديوار چين را مرمت كنيم. از اين شايعات هست. مثلا  تو صف خريد، يكي از خانم ها كنار خانمم بود و نمي شناخت كه فلاني خانمم است، حرف من شد و آن خانم گفت كه بنده درمجيديه خانه اي دارم و عيال ديگري وسه تا بچه آخر سه تا بچه چي بود و مجيديه كجاست؟ خلاصه از اينجور شايعه ها زياد است. وقتي برگشتيم از ايتاليا ،با آقاي متقي اختلاف سليقه پيدا كردم. اينكه گفتيد غيبتان زد را مي خواهم بگويم.
سرچي؟
من مي گفتم اول بايد فكر همه جا را مي كرديم بعد مي رفتيم ايتاليا، همان بحث هزينه ها، البته ايتاليا هم وحشتناك گران بود. ولي خب، من معتقد بودم بايد برنامه ريزي درست تري مي شد. من نزديك به ۱۰سال قائم مقام گروه ورزش بودم. آقاي متقي هم خيلي وقت ها ماموريت خارج از كشور بودند و در واقع نفر اول گروه ورزش بودم. اما خب، اختلاف سليقه پيش آمد و بنده رفتم گروه معارف. آقاي انصاريان مدير گروه بودند و من هم شدم قائم مقام. در آن زمان فرصتي دست داد تا با كميته مشترك استقلال و پرسپوليس همكاري كنم. اولين بار تبليغات روي پيراهن تيم ها همانجا مطرح شد. يا در گروه معارف سريال هم ساختيم. آينه و حرفي از هزاران.
ورزش ومردم هم پخش مي شد، اما بدون شما.
فريد زاده مدير شبكه اول بود. يك نامه محرمانه نوشت به متقي داد كه هرچند من در گروه ورزش نيستم ولي بايد برنامه ورزش مردم را بنده اجرا كنم. من هم دو سه برنامه رفتم تا جلو برخي از شايعات را بگيرم و ديگر نرفتم.
آقايان خجسته و بهروان مجريان برنامه بودند.
ايشان هم محبت داشتند و هر وقت مي خواستند بروند اجرا مي آمدند طبقه نهم پيش من و اجازه مي گرفتند.
به هر حال فوتبال را هميشه مي گذاشتيد آخر!
خب ديگر. اگر اول برنامه مي گذاشتيم كه شما تلويزيون را خاموش مي كرديد! ولي اين بهانه اي  شد تا برسيم به يك بحث ديگر. همه چيز نبايد فوتبال باشد. الان روزنامه ها همه شده فوتبال. يك نيم صفحه را مي دهند به كشتي يا حالا ورزش هاي ديگر، بقيه هم فوتبال. اينطور نبايد باشد. ماواترپلو، واليبال و ... هم پخش مي كنيم.
تفاوتي در اين ميان هست و آنهم به عرضه برنامه هاي ديگر برمي گردد. دوستي مي گفت شبكه سوم با پخش فوتبال ايتاليا و انگليس، كار بزرگي مي كند، اما طوري آن را ارايه مي دهد كه چندان به چشم نمي آيد، ولي به طورمثال شبكه يورواسپورت، بازي هاي ارزان و به دردنخور را مي خرد و طوري آنها را پخش مي كند كه همه مجذوب مي شوند. كاشتن يك دوربين در استخر و ضبط تصاوير بدون اينكه كاري انجام بشود، چندان جذاب نيست.
ببينيد، مردم ما فوتبال را دوست دارند و ما اين دوست داشتن را افزايش مي دهيم. مثل تشنه اي كه آب شور عوض اينكه عطش اور ا دفع كند، او را تشنه تر مي كند. فوتبال ما كه با فوتبال ايتاليا قابل قياس نيست، آنجا امشب يووه و ميلان بازي دارند، فرداشب مسابقات واترپلو و بسكتبال پر از تماشاچي است. يك بازي بيسبال در سطح دبيرستان هاي آمريكا ۵۰- ۴۰هزار نفر را به استاديوم مي كشاند. شايد همه هم بليت نخرند و كارت دعوت بفرستند. اينها را كه مي گويم من ديده ام. شماآنجا به عنوان پدر يك فرزند موظف هستيد در اين بازي ها حضور پيدا كنيد وگرنه مواخذه مي شويد.
يك بچه ۸ ساله يا نوجوان ۱۵ ساله جلو آن همه تماشاچي مي دانيد چه انگيزه اي دارد؟ خود حضور اين تماشاچي هم باعث مي شود يك عده هم در خانه ها، مسابقه را دنبال كنند. ما يك برنامه ورزش مدارس از محله آبشناسان پخش كرديم، دهه فجر بود، بايد مي ديديد چقدر تلفن شد و چقدر تاثيرگذار بود.
003666.jpg

بله، ولي نحوه عرضه مهم است. آن گزارشگر يا فيلمبرداري كه مي رود اينجاها، با ضبط اتفاقات حاشيه اي و جذاب، مي تواند همين برنامه را هم جالب كند.
خوشبختانه از سال آينده ۲۰ دقيقه به برنامه ورزش و مردم اضافه مي شود و مدت زمان برنامه به ۱۲۰ دقيقه افزايش پيدا مي كند. ازنظر مالي هم قول هايي داده اند. ما قصد داريم بخش هاي جديدي را به برنامه اضافه كنيم. مثلا ورزش در شهرستان ها و مدارس و دانشگاه ها چگونه است. بعضي از مراكز و شركت ها هم حاضر شدند سرمايه گذاري كنند.
ولي ۲۰ دقيقه به زمان برنامه اضافه كردن دليل بر موفقيت آن نيست.
بله ولي ازنظر افكار عمومي برنامه ما در سالي كه گذشت، موفق بود. اين ۲۰ دقيقه هم جايزه ماست. دو سال پيش، اين برنامه خيلي افت داشت. تهيه كردن يك برنامه ورزشي دل شير مي خواهد. اكثراً مي روند سراغ كارهاي ديگر.
مثلاً تهيه كردن يك سريال كه مخاطب زيادي هم دارد و زمان داراست. كار ما مثل روزنامه است كه هر روز بايد آنرا برساني. دغدغه هاي خاص خودش را دارد.
حضورداشتن در محل بازي ها و اتفاقات خيلي مهم است. در سالن بسكتبال يا جاهاي ديگر. شايد كار خاصي هم لازم نباشد، اما همين حضور مي تواند برنامه را جذاب كند.
بله، ما كارهايي هم كرديم. مثلاً مقبره تختي را نشان داديم كه در هياهوي زلزله بم گم شد و كارهايي ديگر. من مي دانم كه اگر به جاي يك ورزش كم طرفدار، فوتبال ايتاليا پخش كنم برنامه طرفدار بيشتري پيدا مي كند اما مي گويم اين ورزش ها هم بايد جايي داشته باشند. بعد، فراموش نكنيد كه همزمان با برنامه من، آن طرف، فوتبال ايتاليا پخش مي شود. تايم پخش برنامه من هم زياد مناسب نيست، با اين حال صاحب كالا مي آيد و قبل از برنامه و ميان برنامه كالاي خود را تبليغ مي كند. موفقيت يك برنامه را با ميزان تبليغات آن مي سنجند. وقتي كه ما آمديم تبليغات صفر بود.
يك اشكالي هم كه به شما وارد است و شايد جزو خصوصيات اخلاقي شما باشد، اين است كه خطا پوشيد، صريح نيستيد. اين خصيصه خوبي است اما يك مجري وقتي در آن جايگاه مي نشيند بايد تا حدي صريح باشد.
شما برنامه قبلي ام را كه آقاي طالقاني آمده بودند، ديديد؟
به طور كلي مي گوييم.
مي دانم چه مي گوييد ولي بايد آنرا كه با درون خودم مغايرت دارد براي شما توضيح بدهم. از يك طرف شبكه اول يك شبكه ملي و سياسي است. فرق دارد با ساير شبكه ها. وسواس هاي خاص خودش را دارد. از طرف ديگر من مخالف اين هستم كه يك سوالي بپرسيد و جوابي بدهند، بعد همه چيز تمام شود. بايد طوري باشد كه تا به آخر داستان برويم. اين را قبول ندارم كه يك «تيكه» بيندازيم و تمام. در همين برنامه، به آقاي طالقاني گفتم كه آقاي قدمي مي گويد شما ۲۲۵ هزار دلار گرفتيد و بايد حساب پس بدهي. من رودربايستي ندارم. البته اگر حالت حاد پيش بيايد، شبكه اي كه در آن دارم حرف مي زنم را درنظر مي گيرم.
بله، مديومي كه در آن فعاليت مي كنيم، خيلي مهم است.
شما عكس روي جلد روزنامه تان با عكس داخل صفحات فرق مي كند. سر مقاله با ساير مطالب تفاوت دارد. الان من ناراحتم كه ما داريم به سطح گرايي مي رسيم، آن هم بيش از اندازه. تعدد مطبوعات، من را آزار مي  دهد. تا جايي كه مجبور مي شوند بنويسند عمه مارگريت فلان بازيكن اردك يك پا دوست دارد! اينكه «تيكه» بيندازي و پاسخ نگيري، خطايابي نيست. شما بايد مخاطب را ببري جايي كه دنبالش هستي. من يك برنامه، عباس حاج كناري را دعوت كردم.اتفاق بدي برايش افتاده بود، اما به واسطه آن از يك مورد ناجورتر نجات پيدا كرد. من اورا دعوت كردم تا اين پديده اي را كه حالا بلاي جان ورزش شده،مطرح كنم. كدام روزنامه اين كار را كرد؟ كدام برنامه جراتش را داشت؟  همه هم فهميدند، اما آنجا پرده دري نكرديم. خواستيم كمكش كنيم كه برگردد. آنجا خطاپوشي لازم بود.
از اين بحث خارج شويم. آقاي شفيع، گزارش بازي استقلال و پرسپوليس بعد از مدت ها، توسط شما خاطره انگيز بود.
فرداي بازي هم هركسي مرا مي ديد راضي بود. البته اين معنايش آن نيست كه كسي ناراضي نبودها. ناراضي هايش شايد به تور ما نخورده بودند. ممكن بود يكي هم با سنگ بزند و سر من را هم بشكند.
از گزارشگرهاي حالا، كار چه كسي را مي پسنديد؟
يك ايراد كلي مي بينم و آن اينكه احساس مي شود در ارايه اطلاعات جورواجور با هم مسابقه گذاشته اند.
خيلي صحبت مي كنند. يكي خوب صحبت مي كند، يكي هم صحبت خوب مي كند. در طول ۹۰ دقيقه ۱۰ تا نكته تازه هم به بيننده داده شود كافي است، اما احساس مي شود ديگر بيش از حد شده.
اسم نبرديد.
من از همه بيشتر كار عادل را مي پسندم و پيمان يوسفي را. پيمان ازنظر اداي كلمات و تن صدا خوب است، عادل بايد واضح تر حرف بزند. بازي هاي ملت هاي اروپا بود، سال ۹۶ در انگليس كه آقاي خياباني هم آمد كنار بنده تا بازي ها را گزارش كنيم. عمدي يا غيرعمدي ميكروفون و صحنه را ترك مي كردم تا او گزارش كند. حتي تهيه كنده هم دليلش را مي پرسيد. به نظرم آمد كه جواد مي تواند. مزدك هم پسر خوبي است. ايراد كلي گزارشگران هم همانطور كه گفتم حرف زدن زياد است. ۲ مي دهد به ۳، ۳ مي دهد به ۴ را كه همه مي بينند لازم نيست ديگر اينها را بگويي. براي نابينايان كه گزارش نمي كني. به نظرم تا اندازه اي هم لازم است مسايل فني را دانست و البته شجاعت پيشگويي داشت.
يعني بازي را پيش بيني كرد؟
همين بازي ميلان و اينتر... برويد از پسر ۱۲ ساله ام بپرسيد. بازي دو به هيچ بود كه گفتم ميلان نمي بازد. غيرممكن است به اينتر ببازد. يا ۳ به ۲ مي برد يا حداقل مساوي مي شود، تازه اگر اينتر شانس بياورد.
خاطره انگيزترين مسابقه اي را كه گزارش كرديد، كدام بازي بود؟
برزيل - فرانسه جام ۸۶.
اصطلاح گل مدرسه اي هم همان جا باب شد.
بله، البته الان تقليدهايي مي شود كه خوشحال هم مي شوم. (با خنده) بعضي ها هم بد تقليد مي كنند كه حرصم را در مي آورد.
در مجموع از كار كدام گزارشگر خوشتان مي آمد؟
وارث. بدون شك بهترين بود. بهمنش را هم دوست داشتم. بعد از انقلاب هم من براي گزارش دعوتش كردم. تهيه كننده هاي ديگر يكي دو بار دعوتش كرده بودند اما نشد. مسايلي مطرح شد و او نتوانست برگردد به تلويزيون. من كه گفتم، گفت چون يك مرد دارد مي گويد مي آيم. الان هم در شبكه جام جم برنامه دارد.
وارث چه ويژگي هايي داشت؟
بسيار مسلط و دريده در كلام. صدايش پخته بود و عبارت ها را خوب ادا مي كرد. فكر نمي كنم كسي بتواند به نيمي از توانش هم برسد.
در طول اين سال ها اشتباه محرزي هم داشتيد؟
اشتباه كه به هر حال مي شود. اما بازي هاي آسيايي دهلي نو بود كه تصاوير مربوط به بازي كره و چين رسيد. اسامي را نداشتيم. توپ كه زير پاي هر بازيكني مي رسيد، اسمي درست مي كردم و رويش مي گذاشتم. يادداشت نكرده بودم و بار دوم كه توپ به او رسيد، ماندم! خدايا اسمش را چي گفته بودم؟ خلاصه اسم ديگري روي آنها گذاشتم اينبار يادداشت كردم. كسي هم متوجه نشد. البته الان هم با تمام امكاناتي كه هست، دوستان اشتباه مي كنند. اسم بازيكني را مي گويند، دوربين كه زوم مي كند، در مي آيد آن بازيكن نيست! يا برخي دوستان كه اسم نمي برم، مونيتور بدون تاخير را خاموش نمي كنند و پيشگويي مي كنند.
خود شما مونيتور را خاموش مي كنيد؟
بله، من خاموش مي كنم. عادل را هم ديده ام كه مي بندد. بازي ايران و عراق را گزارش مي كردم كه ماجد عبدالله صاحب توپ شد از آن بالا خط دفاع را ديدم و گفتم اگر با سر نزنند توپ گل مي شود كه اينطور هم شد. دوستان نوشتند كه بازي تاخيري را پيش بيني كردن هنر مي خواهد! كدام بازي تاخيري، من كه آن بالا نشسته بودم و بازي را زنده گزارش مي كردم. اگر گزارشگر بازي ميلان و اينتر هم بودم اين كار را مي كردم. مي گفتم كه ميلان مي برد. آن وقت هم همين دوستان مي نوشتند كه بازي زنده نبوده!
در بين تيم هاي خارجي كدام تيم را دوست داريد؟
آلمان را دوست داشتم كه بعد از آن حركت كلينزمن بدم آمد. از موقعي كه به ايران گل زد رفت و تور دروازه را تكان داد، ديگر حالم از آلمان به هم مي خورد.
برزيل چطور؟
برزيل هم خوب است. قشنگ بازي مي كند. آدم كيف مي كند از تماشاي بازي شان. الان مي گويم پرسپوليس خوب بازي نمي كند، آن را مقايسه مي كنم با گذشته. ۳ تا مي زد و ۲ تا مي خورد. اما فوتبال بازي مي كرد. يكي از دلايل اصلي محبوبيتش همين بود. الان استقلال خوب بازي مي كند.
بازي استقلال و پرسپوليس را بعد از چند سال گزارش كرديد؟ منظورمان اين است كه بعد از چند سال رفتيد به ورزشگاه؟
بعد از سه چهار سال. آخرين باري كه گزارش كرده بودم نفت و پرسپوليس بود. حالا چطور بود؟
استقلال و پرسپوليس؟
بله.
به عنوان بيننده، خوب بود.
بازي اين دو تيم هم بعد از سال ها، بازي قشنگي از آب درآمد، البته تا زماني كه عيسي ترائوره به بازي نيامده بود. او كه آمد بازي به هم خورد.
اول نيمه دوم كه شروع كرديد به تشكر كردن يك مقدار از گزارش كردن فاصله گرفتيد. بقيه بازي گزارشتان خوب بود.
يعني اين مورد، براي گزارشگرهاي ديگر صدق نمي كند؟
چرا، ولي مال شما خيلي بارز بود.
چون صدايم غليظ بود (با خنده).

گزارشگر اسطقس دار
003669.jpg
براي خيلي از جوان هاي ۳۰ساله، گزارش بازي استقلال و پرسپوليس با صداي بهرام شفيع يك بازگشت به عقب بود. حسي نوستالژيك، گره خورده با روزهاي جنگ و شب نشيني هاي يكشنبه شب هاي پاي تلويزيون با برنامه به ياد ماندني ورزش و مردم.
بهرام شفيع با هيكلي تنومند، با صدايي كاملا مردانه و گرم، با جملاتي كمي طولاني كه در هنگام صرف شدن فعل آنها احساس نفس تنگي به تو دست مي داد و با خيلي خصوصيات ديگر گزارشگر اول آن روزها بود. فوتبال هايي كه زنده پخش نمي شدند اما پخش با تاخير آنها هم بزرگترين دلمشغولي  همه آنهايي به شمار مي آمد كه بزرگترين تفريحشان همين بازي هايي بود كه مي رفت انتهاي برنامه پرطرفدارش، وقتي كه همه چيز تمام شده بود و حالا نوبت به فوتبال مي رسيد. بهرام شفيع از همان موقع در خاطره ها ماند.
هنوز هم، جوان هايي كه ديگر با عادل فردوسي پور و مزدك ميرزايي و سايرين «خو» گرفته اند، از بعضي تكيه كلام هاي شفيع حرف مي زنند: اينكه «اگر سه چهار تا دروازه را بگذاري روي هم، مي خورد به تير افقي بالايي!» هنگامي كه شوت يك بازيكن سينه آسمان را مي شكافد، يا «يك ضربه اسطقس دار» و يا شمردن ثانيه هاي مسابقه تا نشان دهد «وقت چنداني باقي نمانده است.»
«نمي دانم اسطقس را با«ط» دسته دار مي نويسند يا بدون دسته! آن موقع در پامنار كفاشي داشتيم كه هميشه مي گفت كفش بايد اسطقس دار و محكم  باشد. يعني چارچوب محكمي داشته باشد، سفت باشد خيلي از اين كلمات و عبارات قديمي است و اصطلاحا مال بچه تهرون هاي قديمي. هنوز هم به خانمم مي گويم برو از مطبخ فلان چيز را بياور. در حالي كه مطبخ ها «اپن» هم هست! بلد نيستم بگويم>Kitchen .
ورود بهرام شفيع به تلويزيون اما يك اتفاق ساده بود. مثل تمام اتفاقاتي كه در زندگي همه ماها رخ مي دهد و بعد، سرنوشت آن را عوض مي كند. «هميشه روزنامه را بلند بلند مي خواندم. در منزل يا مدرسه و دبستان و ... خيلي علاقه داشتم. يك روز مادرم با خاله ام سبزي پاك مي كردند كه چشمشان مي خورد به روزنامه اي كه زير سبزي ها قرار داشت و آگهي آزمون صداوسيما بود. به من گفتند تو كه همه چيز را بلند بلند مي خواني و اعصاب ما را خراب مي كني، برو امتحان بده، شايد قبول شدي. نگاه كردم، ديدم فرداي آن روز مهلت تمام مي شود. سريع مداركم را جمع كردم و فرستادم. سه چهار ماه بعد در دبيرستان البرز، حدود ۲۰-۳۰ هزار نفر گرد هم آمديم كه چيزي از كنكور كم نداشت. آن روز برف و باران مي آمد و شيشه هاي سالن ورزشي دبيرستان البرز هم شكسته بود. يادم هست اواخر ديگر خودكار را لاي مشتم مي گرفتم و تست ها را مي زدم، بس كه سرد بود. بالاخره قبول شدم و نوبت به تست صدا و تصوير رسيد. هيات داوراني كه براي استخدام ما تشكيل شده بود، همه از قديمي ها بودند. بعد از تكرار تست ها فهميدم كه روي من نظر دارند. چون بقيه يك مرتبه تست مي دادند و تمام مي شد. دو سه روز متوالي در چند نوبت تست گرفتند كه بنده فرم مربوطه را يواشكي برداشتم و هنوز هم آن را دارم. در نهايت من و آقاي افشار كه حالا گوينده خبر است قبول شديم. ايشان رفت گروه معارف و من هم آمدم گروه ورزش».
سال۶۰ -۵۹ بود. وارث، مجري ورزش و مردم كه به همراه جهانگير كوثري گزارشگرهاي آن زمان تلويزيون بودند، به دليل بالا گرفتن اختلافاتش با مصطفي داوودي، رئيس وقت سازمان تربيت بدني، از «روي صحنه» ورزش و مردم كنار مي رود و مهندس متقي، مدير گروه ورزش آن روزهاي شبكه اول ترجيح مي دهد از چهره اي جوانتر براي مجري گري ورزش و مردم استفاده كند. راه براي شفيع باز شده بود.
«من خيلي چيزها ياد گرفتم، از جمله مقاومت را. چون كساني كه اول مي آيند و يك مقداري توان هم دارند، فشار زيادي متحمل مي شوند. قديمي ها سخت تر قبول مي كنند و او را مي پذيرند، به همين خاطر آنهايي كه مي مانند سخت جان هستند. به هر حال در جمع وارث، وارطان و ... من۲۵- ۲۴ساله هم وارد شده بودم. دوستان گهگاهي لطف داشتند و گهگاهي انتقاد كه با پررويي تحمل مي كردم.»
زMatch of the dayز خلاصه مسابقات فوتبال انگليس بود با تايم محدود ۲۰-۱۵ دقيقه اي كه اولين تجربه گزارشگري شفيع در آن رقم خورد. «آن روزها آقاي كاووسي هم تك و توك گزارش مي كرد. يك روز كه ايشان به دلايلي نيامد يا مهندس متقي خودش خواسته بود، قرار شد بنده آن را گزارش كنم و كردم. بچه هاي گروه هم پسنديدند.»
پخش يك مسابقه فوتبال در آن روزها مصائب خاص خودش را داشت. جنگ، بر همه چيز سايه افكنده بود و تهيه يك فوتبال ۲۰ دقيقه اي، تلاش طاقت فرسايي را مي طلبيد. «الان همه چيز عوض شده. يادم هست ايران و سوريه در سولوي اندونزي، شهري در۵۰۰ -۴۰۰ كيلومتري جاكارتا بازي داشتند و۶- ۵روز بعد فيلم آن رسيد كه رساندن آن، جزو كارهاي درخشانم بود. الان شايد مردم بشنوند يك بازي۶- ۵ روز بعد از انجام رسيده، متعجب شوند. پيدا كردن اسامي بازيكن ها هم همين طور. مثل حالا كه نبود اسامي اول بازي نوشته شود و يا پشت پيراهن بازيكن ها باشد. شماره ها را مي نوشتم و به جاهاي مختلف زنگ مي زدم تا اسامي را دربياورم.»
شفيع متولد سال ۱۳۳۵ در محله پامنار تهران، دوران ابتدايي را در دبستان برزويه به پايان نبرد! از اين جهت كه در كلاس پنجم، سقف كلاس فرسوده مدرسه از سنگيني برف - بدون دخالت دست - فرو ريخت و او به مدرسه اي ديگر رفت! شفيع درس خوانده دانشگاه اميركبير است كه البته تحصيلش را آنجا نيز به پايان نرساند و به دلايلي از اين دانشگاه رفت. به قول خودش چند سالي چرخيد تا اينكه دانشگاه آزاد راه افتاد و او بالاخره مدرك «علوم سياسي»اش را گرفت. بعد از گذراندن دوره هاي تخصصي گزارشگري و تهيه كنندگي كه از جمله اساتيدش« هورست بايسنر» آلماني، افسر نازي و داراي دو مدرك دكترا در رشته هاي جامعه شناسي ورزش و راديو و تلويزيون بود، شفيع، دوران خود را آغاز كرد...

يك شهروند
ايرانشهر
تهرانشهر
حوادث
در شهر
سفر و طبيعت
طهرانشهر
عكاس خانه
|  ايرانشهر  |  تهرانشهر  |  حوادث  |  در شهر  |  سفر و طبيعت  |  طهرانشهر  |  عكاس خانه  |  يك شهروند  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |