جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ - سال يازدهم - شماره ۳۵۰۵
داستان
Friday.htm

داستان هايي از فردوسي
دشواري راه
محمد حسن شهسواري
خوانديد كه زال جوان دل در گرو «رودابه» دختر «مهراب» حكمران كابل نهاد. از آن سو نيز رودابه، جهان پهلوان ايراني را شايسته همه گونه مهر و محبت ديد و او نيز در كمند عشق اين يل بي مثال گرفتار آمد. اما از آن جا كه مهراب از اعقاب «ضحاك» بود و منوچهر، شاه ايران از دودمان فريدون، و اين دو خاندان از سال هاي دور كينه يكديگر به دل داشتند، زال و رودابه بسيار احتياط مي كردند. قرار بر اين شد كه شبانه زال به شهر وارد شود و به پاي ديوار كاخ آيد تا دو محبوب براي اولين بار يكديگر از نزديك را ببينند. اينك ادامه ماجرا:
نيمه شب فرا رسيده بود. چشمان رودابه بر بالاي ديوار كاخ نظاره گر بيرون بود و دلش در هواي يار كه كي در رسد. پس از لختي از دور ديد كه جواني خورشيد روي و سرو پيكر از انتهاي راهي كه به كاخ ختم مي شد، پيش مي آيد. دلش طاقت نياورد و به آواز بلند گفت:
درود جهان آفرين بر تو باد
خم چرخ گردان زمين تو باد
زال كه چنان آواز روح افزا و آسماني را از بالاي كاخ شنيد شك نكرد كه اين آواز آن جهاني، از آن يار اوست. به بالاي ديوار نگاهي انداخت. گوهر تابناكي بر آن بلندي بود كه از درخشندگي و زيبايي به ماه در شب تيره مي مانست. پس او نيز به آواز بلند گفت:
چنين داد پاسخ كه اي ماه چهر
درودت ز من آفرين از سپهر
زال ديد كه كمندي آن چنان بلند ندارد كه به بالاي ديوار رسد تا او به ديدار يار نايل شود، پس گفت: «اما اي نيكو خصال، ديدار را چاره بهتر كن! زيرا كه من در كوي هستم و تو بر بلنداي كاخ» از آن سو رودابه كه بلندي گيسوانش در تمامي گيتي شهره بود گيسوانش را باز كرد و از بالاي ديوار به زير انداخت. گيسوان شبق گون او تا به پايين ديوار رسيد. رودابه گفت: «گويا جهان آفرين اين گيسوان را تنها براي اين لحظه به من داده است. پس برگير و بالا بيا»!
زال گيسوان را كمندي كرد و بر بالاي كنگره انداخت و همزمان بلند گفت: «چنين روزي را خورشيد نبيند كه من زخمي بر يارم زنم» اما رودابه خم به ابرو نياورد تا اين كه جهان پهلوان به بالاي ديوار رسيد. اينك دو دلداده در كنار يكديگر بودند. پس از بازگويي رازها و مهرها، دو دلداده ديدند كه در مورد يكديگر اشتباه نكرده اند و هر يك شايسته ديگري ا ست. آتش اشتياق و مهرشان چنان زياد شد كه ديدند جز در همسري با يكديگر، سعادتمند نخواهند شد. زال رو به آن پري روي كرد و گفت: «مي داني كه ميان خاندان تو و منوچهر، كين ديريني ا ست. جدا از آن، پدرم سام نيز بي گمان با اين پيوند مخالفت خواهد كرد. زيرا كه او نيز مانند همه پهلوانان ايراني دشمن شاه را دشمن خود مي داند. اما من چنان در پيشگاه خداوند دعا و نيايش خواهم كرد تا دل آنان را بر اين موضوع نرم كنم.» رودابه در جواب محبوب گفت:«من كه به كيش يزدان هستم، داوري او را گردن مي نهم. نام هايي كه مي بري براي من چيزي نيستند زيرا كه خداوند مي داند كه من پادشاه و سروري جز زال ندارم.»
آن دو دلداده تا ساعت ها اين چنين از خاطرات و خطرات مي گفتند كه سپيده سر زد. اشك از چشمان هر دو سرازير شد . زيرا كه هنگام جدايي بود. هر دو رو سوي آسمان نهادند و به خورشيد گله كردند كه مگر چه مي شود يك روز ديرتر از هميشه بر پهنه آسمان ظاهر شوي!
پگاه، ايرانيان ديدند كه جهان پهلوان از سوي شهر به خيمه گاه مي آيد. از چهره اش شادماني و نگراني توامان هويدا ست. وارد خيمه گاه شد. همين كه بر تخت نشست، فرمان داد كه موبدان و خردمندان همگي بر گرد او آيند. زيرا كه اين رسم ديرين حكمرانان ايران زمين است كه همواره در كارها با خردمندترين و بهترين مردمان، مشورت مي كنند. در اندك مدتي ياران موافق بر گرد او جمع شدند. ابتدا زال سخنانش را با شكر و سپاس خداوند آغاز كرد. پس از آن گفت: «آيين يزدان پرستان اين است كه جوانان، آن زمان كه توانش را پيدا كنند، براي خويش همسر گزينند. جداي از آن، شما كداميك از بزرگان و پهلوانان را ديده ايد كه بي همسر باشد. زيرا كه بسيار نيكوست از پشت انسان فرزنداني به دنيا آيند و نام او را بلندآوازه كنند. آن هنگام كه مردمان آنان را ببينند خواهند گفت اين جوان را بنگريد. فرزند زال است.»
بزرگان حاضر در مجلس در نهان و آشكار بسيار خوشحال بودند كه فخر زابلستان در فكر ازدواج است. تنها در اين انديشه بودند كه اين دختر خوشبخت كيست كه دل از جهان پهلوان ربوده است. اما زماني كه زال گفت:
همه كاخ مهراب مهر من است
زمينش چو گردان سپهر من است
گويي گرد مرگ بر خيمه گاه زال افشاندند. زيرا كه ايرانيان مي دانستند كه خاندان فريدون و ضحاك كين ديرينه اي از هم دارند و محال است كه منوچهرشاه رضايت دهد كه پسر بزرگترين پهلوان ايران با دختر بازمانده بزرگترين دشمن خاندانش پيوند ازدواج ببندد. زال اما از آنان همين را مي پرسيد كه شاهنشاه در اين مورد چه خواهد گفت؟ پدرم سام چه؟ او چه واكنشي نشان خواهد داد. اما صدايي از دهان هيچ كدام از حاضران بلند نشد. زال كه عصاره هوش و خرد بود باز به سخن آمد و گفت: «مي دانم به چه فكر مي كنيد. من خودم همه آنچه را كه در ذهن مي گوييد بارها به آواز بلند به خود گفته ام اما جان من به اين پيوند بسته است. به شما قول مي دهم اگر اين وصلت سر گيرد، هر آنچه خوبي كه در ذهن شما هست و نيست از من خواهيد ديد. جز آنچه كه مي دانم و آن، كينه ديرين دو خاندان است، آيا دليل ديگري بر به سرانجام نرسيدن اين وصل داريد؟ آيا گمان مي كنيد دخت مهراب شايسته پور سام نيست؟ سخن بگوييد! من شما را براي سكوت به اين جا دعوت نكرده ام.»
خردمندان و موبدان مي دانستند زال جوان هوس راني نيست و آنچه كه مي گويد از سر هوش و راي است. از سوي ديگر مي ديدند زماني كه او از دخت مهراب سخن مي گويد چه شعله عشقي از چشمانش بيرون مي جهد. دانستند كه زال تصميمش را گرفته است. پس حال بايد چاره گشود تا اين راه هموارتر به مقصود رسد. ابتدا زال را از بزرگي و بزرگزادگي خاندان مهراب اطمينان دادند و گفتند: اگر چه ضحاك بت پرست بود و دشمن ايرانيان، ولي او درحال بزرگ اعراب بود. پس مهراب و دخترش نيز بزرگزاده  هستند اما راضي كردن منوچهر شاه در گرو راضي كردن پدرتان سام سوار است. خوب مي دانيد كه شاه كمتر روي سخن پدرتان حرفي مي زند. پس بهتر است كه شما هر آنچه صلاح مي دانيد به پدرتان بنويسيد و در نهايت او را واسطه اين خواسته پيش شاه كنيد.  زال اين راي را بهترين چاره ديد و در فكر آن شد كه به پدر چه بنويسد تا دلش نرم شود.

خواندني ها
نويسندگان و ناشراني كه به معرفي كتاب خود در ستون خواندني ها تمايل دارند مي توانند يك نسخه از اثر خود را به نشاني خيابان آفريقا، بلوار گلشهر، مركز خريد آي تك، طبقه چهارم،بخش داستان ارسال كنند.

ديگر زنده نيستم
006480.jpg
غول هاي يخي
نوشته: رسول آباديان
ناشر: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران
غول هاي يخي سومين كتاب نويسنده جوان رسول آباديان است كه اولين رمان او محسوب مي شود. اولين كتاب او در سال ۱۳۷۹ با عنوان «هفت گفت وگو» يك كتاب ژورناليستي در حيطه ادبيات بود. در سال ۱۳۸۰ اولين مجموعه داستاني آباديان با عنوان «سايه ظهر يك نفر» به بازار عرضه شد. در غول هاي يخي آباديان به دنبال خلق فضايي تازه و خواندني از يك روايت است. در بخشي از اين كتاب مي خوانيم:
«... من يتيمي بچه هايم را به چشم ديدم و بيوه شدن زنم را. تنهايي زن جوانم مثل خوره روحم را مي خورد و بي سرپرستي بچه هايم مانند بختكي بر تمامي وجود و وجدانم سايه انداخته. بريده روزنامه ها در مورد مردنم و چگونگي مرگم را به ديوار چسبانده اند تا كاملاً باورم شود كه ديگر زنده نيستم، شايد سرگذشت آدمي كه مجبور شد دوبار بميرد براي همه جالب و خواندني باشد و من همان آدم هستم...».
«... عقرب ... اين نام دوپهلو كه به آن معروف شده بودم حسي از غرور از يك طرف و حس كينه بي موردم در مورد زندانيان را از طرف ديگر به مشغوليت ذهن ناچيزم اضافه كرد...»

فيلسوف كهنه پرست
006474.jpg
زندگي سراسر حل مسئله است
نوشته: كارل پوپر
ترجمه: شهريار خواجيان
ناشر: مركز
شماري از مهم ترين آراء و نظرات كارل پوپر، فيلسوف نامدار قرن ۲۰ كه در سال هاي پاياني عمرش آنها را اعلام كرده، در كتاب «زندگي...» گردآوري شده است. اين نظرات همچون ديدگاه هاي پيشين اين فيلسوف، واكنش هاي متفاوتي را در كشورهاي غربي طي آن سال ها برانگيخته كه البته در ايران هم معمولاً چنين بوده است.
در بخشي از اين كتاب آمده: «... اين به ويژه براي من مهم است كه آنچه مي خواهم بگويم مورد اعتماد كامل قرار نگيرد. مسلماً ترجيح مي دهم كه به آن با حداكثر ترديد نگريسته شود. من برخلاف بسياري از همكاران فيلسوف خود، راهبري نيستم كه شاهراه هاي جديد و مسيرهاي جديدي را بشارت دهم. من يك فيلسوف كاملاً كهنه پرست هستم كه به يك فلسفه كاملاً از مد افتاده باور دارد، يعني يك فلسفه متعلق به عصر گذشته، عصر خردگرايي و روشنگري. من به عنوان يكي از آخرين مبارزان خردگرايي و روشنگري به رهايي نفس انسان از طريق معرفت باور دارم... بنابراين مي خواهم به روشني تمام بگويم كه من معرف ديدگاهي هستم كه در همان ۱۵۰ سال پيش به عنوان ديدگاهي كاملاً خطا و منسوخ نگريسته مي شد.»


با كولي ها روون و كولي ها
006468.jpg
نويسنده: اميلي رودا
ترجمه: نسرين وكيلي
ناشر: افق
قسمت دوم مجموعه رمان هاي روون به آمدن تعدادي كولي به روستاي محل اقامت روون نوجوان اختصاص دارد كه حضور اين كولي ها، ماجراهاي مختلفي را به وجود مي آورد.
در بخشي از اين رمان مي خوانيم:
«آرام مي وزيد. لكه هاي سفيد ابر آسمان را پوشانده بود. مردي با جاروي بزرگ دسته دار شاخ و برگ هاي خشك و سرگردان را روي سنگ فرش ها جارو مي كرد و توي كرت مي ريخت...جنب و جوشي در جمعيت بود، روون با به هم ريختن روياهايش سر را بالا گرفت اگدن قدم به جلو گذاشت.
با لبخندي بر لب شروع كرد: و حالا اگدن اگر گوش كنيد ما مردم رين داستاني براي شما داريم داستان جديدي است. داستاني از شهامت فراوان. قلب روون مي كوبيد خبر نداشت كه قرار است ماجراي سفر به كوه تعريف شود احساس كرد صورتش از گرما برافروخته شده است. آناد با غرور با آرنج به پهلوي او زد. قصه گو نيمه شگفت زده سرش را بالا گرفت روشنايي آتش روي موهاي او مي رقصيد با تمسخر گفت: با خوشحالي گوش مي دهم اگدن. به بچه هاي كولي ها كه پايين پاي او نشسته بودند چشمكي زد و بلند گفت: حالا به  نظر شما مردم رين چه داستان جالبي براي ما دارند؟ شايد قهرماني نان هاي اگدن را از سوختن نجات داده؟ يا باغبان هاي شجاع رين دست خالي با طاعون حلزون جنگيده اند؟ معلوم نيست در اين داستان بايد منتظر چه جور وحشت هايي باشيم؟ فكرش مرا به لرزه مي اندازد.»

درباره ادبيات آمريكاي لاتين
شبح تاريخ
006483.jpg
حسين سقاخانه
نوعي تقسيم بندي وجود دارد كه كار هر نويسنده را بر اساس جغرافيايي كه در آن تاريخ زندگي مي كرده، مي سنجد. در واقع اين تقسيم بندي تلاش دارد تا كيفيت آثار هر نويسنده را بر مبناي مقايسه با آثار نويسندگان هموطن يا هم قاره او تحليل كند. اگر چنين طبقه بندي اي را قبول داشته باشيم آن وقت ادبيات آمريكاي جنوبي و نويسندگان مشهوري كه داشته، يكي از مصداق هاي عيني اين تحليل و تقسيم بندي ما مي شود. چه در داستان هاي نويسندگان مختلف آمريكاي جنوبي ، آنقدر عناصر مشترك فراواني وجود دارد كه ناگزير هستيم آنها را همراه هم تحليل كنيم و در نهايت به برداشت كلي و مشابهي از كار هريك از آنها برسيم. اما در وهله اول بايد اين موضوع را بررسي كنيم كه چرا داستان هاي هر يك از نويسندگان آمريكاي جنوبي از حال و هواي مشابهي برخوردار است و انگار همه آنها از يك دغدغه و درد سخن مي گويند. مهم ترين دليل چنين پديده اي در وقايع تاريخي مشتركي خلاصه مي شود كه هركدام از كشورهاي آمريكاي جنوبي از سرگذرانده اند. همين موضوع فرهنگ يكپارچه و مشتركي را در ميان اين كشورها پديد آورده و البته در جريان ادبيات داستاني آنها هم نقشي موثر ايفا كرده است.
بديهي است كه اين فرهنگ مشترك در طول زمان ها و دوره هاي مختلف، شكل ها و رنگ هاي متفاوتي به خود گرفته و در نهايت در نيمه دوم قرن بيستم با ظهور نويسندگاني جديد به شكل فعلي خود نزديك شده است؛ شكلي كه ادبيات آمريكاي جنوبي را از آن حالت بومي كه تا پيش از آن به غلط اشاره مي شد درآورد. «روبرتو گونسالس اچه وريا» يكي از منتقدان ادبي آمريكاي جنوبي پيرامون اين موضوع مي نويسد:
«... يكي از دريافت هاي نادرست كه با درخشش ناگهاني رمان نويسان دهه ۱۹۶۰ (مشهور به شكوفايي رمان آمريكاي لاتين) پديد آمد اين است كه ادبيات آمريكاي لاتين پديده اي تازه و بي پيشينه است. اما در واقع با توجه به ماهيت امپراتوري ايبريايي كه آمريكاي لاتين از آن پديد آمد، از قرن شانزدهم اين منطقه خاصه در قلمرو اسپانيا توانست فعاليت هاي ادبي خود را با فعاليت هاي غرب همگام كند. دريافت نادرست ديگر كه پيامد دريافت نخست است اين است كه ادبيات آمريكاي لاتين به سبب تاريخ و محيط جغرافيايي منطقه، ماهيت و مضمون روستايي دارد. برخلاف زندگي مستعمرات در آمريكاي شمالي، امپراتوري اسپانيا برگرد شهرهايي آباد شكل گرفت و شهرهايي كه مقر دربارهاي باشكوه نايب السلطنه ها بودند با بسياري مراكز ما در شهرها رقابت مي كردند و گاه از آنها پيش مي افتادند. در بسياري مناطق مثل مكزيك، اسپانيايي ها ناچار بودند با فرهنگ بومي كه پرتوان و پيشرفته بود رقابت كنند، نه با قبايلي چادرنشين» (داستان هاي كوتاه آمريكاي لاتين، ترجمه عبدا... كوثري).
وجود مواردي از اين دست باعث شده كه منتقدان و كارشناسان ادبي اروپايي در قرن ۱۹ و نيمه اول قرن ۲۰ نتوانند آنچنان كه بايد و شايد به ادبيات آمريكاي لاتين و نويسندگاني كه بعدها طي دهه هاي اخير آثارشان بازخواني شد، توجه نشان دهند. در اين ميان دو نويسنده كه يكي متعلق به قرن ۱۹ و ديگري متعلق به قرن ۲۰ است دچار چنين حالتي شدند و در بسياري از سال هاي عمرشان گمنام باقي ماندند. يكي از آنها ماشادود آسيس است كه نويسنده اي متعلق به برزيل بود و آثارش سبكي همانند سبك آلن پو را در ذهن زنده مي كرد. او در ترجمه آثار ادبي اروپايي و آمريكايي در كشورش هم بسيار فعال بود و جريان روز ادبي در آن زمان را به نويسندگان كشورش معرفي مي كرد.  آثار او به يكباره در سال هاي مياني قرن ،۲۰ مورد توجه اديبان اروپايي قرار گرفت و اين در حالي بود كه سال هاي بسياري از زمان مرگش مي گذشت.
خورخه لوييس بورخس هم به گونه اي ديگر دچار چنين وضعيتي شد البته تفاوت او با ماشادود آسيس و نويسندگان ديگري از اين دست در اين بود كه توانست در ۲۰ سال پاياني عمرش شهرتي عالم گير بيابد و نماد ادبيات داستاني آمريكاي لاتين لقب بگيرد.
ادبيات داستاني آمريكاي جنوبي در قرن ،۱۹ بيش از همه به افسانه هاي بومي منطقه  گرايش داشت و البته در پس اين افسانه ها، مسايل و مشكلات آن عصر را مطرح مي كرد. چنين جنبه اي نشان از آن دارد كه ادبيات آمريكاي جنوبي از همان ابتدا همواره منتقد اجتماع بوده و تلاش داشته تا اوضاع نه چندان بهنجار مردمان آمريكاي لاتين را چون آينه اي انعكاس دهد. در دوره اي، خاصه در دهه هاي ابتدايي قرن ،۲۰ توجه به تعصبات نژادي و نظام برده داري، دغدغه  اصلي داستان نويسان آمريكاي جنوبي شد و آثاري كه در آن زمان در كشورهايي نظير برزيل، آرژانتين و... انتشار يافت، شاهدي بر اين مدعا به شمار مي رود. اچه وريا در بخشي از مقاله اش خاستگاه هاي ادبيات داستاني آمريكاي لاتين را بررسي مي كند كه براي روشن شدن بحث ما سودمند است:
«فعاليت ادبي از حجره ها و صومعه ها و دربار نايب السلطنه بيرون آمد و به مهمانخانه ها، كافه ها، باشگاه هاي سياسي، روزنامه هاي نوبنياد و مجلات راه يافت. بنيانگذاران ملت و ادبيات اغلب يكي بودند ادبيات آمريكاي لاتين در هنگامه فعاليت هاي سياسي بي امان شكل گرفت و اين ويژگي را هنوز هم از دست نداده است» (همان ـ صفحه ۲۳). چنين وجوهي در ادبيات آمريكاي لاتين، بيش از همه ناشي از همان وقايع تاريخ ساز مشتركي است كه مردمان آن از سر گذرانده اند و در پاره اي مواقع عليه آن شوريده اند. ناگفته پيداست كه در چنين شرايطي با دنبال كردن سير تحولات اين خطه، به تحليل درست و كاملي از تاريخ ادبيات داستاني آن هم مي رسيم و البته در اين ميان، نيمه دوم قرن ۲۰ مي تواند نمونه بارز و كاملي از اين تحليل باشد سال هايي كه حضور نويسندگاني نظير ماريو بارگاس يوسا، گابريل گارسيا ماركز، كارلوس فوئنتس، خوان رولفو، ميگل آنخل آستورياس و... رقم خورد. اين نويسندگان در دوره اي به بلوغ حرفه اي خود نزديك شدند كه اوضاع كشورهايشان در اوج نابساماني قرار داشت و حالا كه چند دهه اي از آن زمان مي گذرد مي توانيم با خواندن آثاري نظير صدسال تنهايي، گفت و گو در كاتدرال، پدر و پارامو، عصر قهرمان و... به طور كامل از شرايط آن دوره اطلاع پيدا كنيم و تاثيرهاي متقابلش بر كار اين نويسندگان و آثاري كه خلق كردند را دريابيم. در كنار اين ويژگي كه مي توان به آن ويژگي سياسي بودن و اجتماعي بودن داد، ويژگي ديگري هم در كار نويسندگان آمريكاي جنوبي مطرح مي شود كه شايد دليل اصلي اقبال روزافزون به آثار آنان باشد اين ويژگي در داستان پردازي استادانه و پركشش نويسندگان آمريكاي جنوبي تبلور مي يابد. بخشي از آن ناشي از سنت فكري آمريكاي جنوبي است كه اصولاً به داستان پردازي و افسانه سرايي تمايل دارد و بخش ديگر هم دوباره به همان وقايع و شرايطي بازمي گردد كه بر مردمان اين خطه گذشته است. اما داستان هاي نويسندگان آمريكاي جنوبي حاوي وجوهي است كه بسياري از آنها تحليل و استدلال را برنمي تابد و بايد با آنها بنابر اصطلاح معروف «دلي» و «حسي» برخورد كرد. شايد همين ويژگي باشد كه به ادبيات آمريكاي جنوبي رنگي از ادبيات مشرق زمين مي دهد و آنها را متمايز و متفاوت از ادبيات داستاني غرب مي كند.

حالا حركت كن ـ ۱۰
بنده  دل
006471.jpg
بيژن مشفق
خوانديد كه رضا جانباز جنگ، درصدد ساختن اولين فيلم سينمايي اش است. دوست دوران جنگ او علي قبول مي كند كه به عنوان بازيگر در فيلم او شركت كند. صحنه هاي عمده اي از فيلم در مناطق جنگي مي گذرد. آنها حالا پس از سال ها به همان مناطق مي روند. اما اين بار براي فيلمبرداري. رضا در ادامه فيلمبرداري به اين نتيجه مي رسد كه فيلم شعاري  است و پايان آن بايد عوض شود. تصميمي كه علي با آن بسيار مخالف است. اينك ادامه داستان:
علي كه مشغول رانندگي است و به خيال خودش متوجه منظور اصلي رضا شده در ادامه بحث فيلم مي گويد: «اگه تو اينقدر مته به خشخاش نذاري، نه!»
رضا به خود مي آيد. رو به علي مي كند.
- هنوزم دعوا سر آخر فيلمنامه است.
- مگه سر چيزهاي ديگه هم بايد دعوا كنيم؟!
جاده فرسوده است و ناهموار و پر پيچ و خم. رضا مي گويد: «خودت كه شاهد بودي!»
- من كه چيزي نديدم.
- داري دلداري مي دي؟ مگه نديدي چطور سر كار با بازيگر گير افتاده بودم؟ آن وقت آخر فيلمنامه ما، شخصيت جانبازمون چكار مي كنه؟! تازه...
- بذار قبل از هر چيز بگم اين فيلمنامه مال ما نيست. مال همه بچه هاي جنگه. از روي زندگي اونا كپي كرديم. پس، هم بهشون مديونيم، هم بايد كارمونو تمام و كمال انجام بديم، درست مثل خودشون.
- اما حقيقت چي؟
- كدوم حقيقت؟ ... اگه آقاي رضاي شرافت، موقع انجام دادن يه كاري مي گه نمي تونم، بايد حقيقت رو عوض كرد؟
علي كه موقع زدن جمله آخر به رضا نگاه مي كند، نگاهش را از رضا مي گيرد و به جاده مي دهد. بعد همراه با سه ضربه آرامي كه به فرمان مي زند، به خودش مي گويد: «حقيقت ... آقاي ... شرافت»
علي ناگهان مي زند روي ترمز.
- ديدي؟! نزديك بود عوضي بريم. براي من خيلي بده.
چند متري دنده عقب مي گيرد. در حاشيه تپه اي ديگر تغيير مسير مي دهد. به خاطر پستي و بلندي زياد جاده، فرمان در دست علي ثابت نيست. رضا ساكت است و به روبه رو خيره مانده.
- رضا جون! مي دونم بنده دلتي ... داريم مي ريم خط ... اين روزها دلت غبار گرفته ... دل خودمم همين طور ... داريم مي ريم با خاك اين جا درد دل كنيم ... مراسم غبارروبي با خاك.
هنوز جمله علي تمام نشده كه حس مي كنند زير پايشان خالي شده. عقب ماشين از جا كنده مي شود و همراه آن صدايي پرده گوش هايشان را آزار مي دهد. گردوخاك همه جا را پوشانده است. خرده شيشه هاي عقب ماشين روي سر و صورتشان و صندلي ريخته است. علي آرام سربلند مي كند و نگاهي به پشت سر مي اندازد. گرد و خاك مي نشيند. رضا هم به زحمت و با كمك دست هايش كمر راست مي كند و سر و رويش را مي تكاند. علي در ماشين را باز مي كند. مي آيد پايين، چند قدم از ماشين فاصله مي گيرد، دست ها را به كمر مي زند و به ماشين خيره مي شود. چرخ هاي ماشين تركيده و قسمت بار در هم ريخته است. رضا داخل ماشين، علي را زير نگاه دارد. علي برمي گردد و طرف رضا و مي خندد.
- مارو باش ... فكر كرديم عراقي ها رفتند كه رفتند، نگو مين هاشون هنوز اين جاست.
- مين؟!
علي دستش را از كمر رها مي كند و مي رود نزديك ماشين. به ويلچر نگاه مي كند. رضا هم از داخل ماشين او ر ا مي پايد. دسته هاي ويلچر سالم مانده اما چرخ هايش خرد شده است. طناب ويلچر پاره شده است. علي سر مي جنباند و نچ نچ مي كند. رضا مي گويد: «خيلي داغونه، نه؟»
- داغون؟ اوراقي ها هم ورش  نمي دارن.
مي خندد و مي رود طرف رضا. كمك مي كند و او را كنار ماشين مي گذارد.
خورشيد در آستانه غروب است. علي مي گويد: «امشبه رو افتاديم»
رضا ماشين را از زير نگاه خود مي گذراند و در ادامه اطراف را. رو مي كند به علي.
- لااقل يه جاي دنج پيدا كن!

آبي زلال، در جوي كوچك روان است و تصوير ماه در آن رقصان. علي در حالي كه نشسته و به درختي تكيه داده است، پاي مصنوعي را در دست گرفته و آن را برانداز مي كند. رضا كنار او با نگاهي خيره به رو به رو، سرش را به درخت تكيه داده و دراز كشيده است. پتو را روي خودش كشيده است. تنها صداي دور سگ ها شنيده مي شود. علي هنوز با پاي مصنوعي مشغول است. مي گويد: «فكر مي كني از پس اين بربيان؟»
رضا به خود مي آيد و سر برمي گرداند طرف او.
- كي ها از پس چي بربيان؟
علي لبخند مي زند و پاي مصنوعي را مي گذارد كنار رضا، روي زمين.
- يعني اينقدر حواست پرته؟
- حواس من شايد پرت باشه، ولي حرف و حديث هاي تو همچي بفهمي نفهمي به اندازه يه ميدون مين عقبه. از چي؟ خدا مي دونه.
- خيلي ممنون ... در هر حال فكر نمي كنم از پاي مصنوعي خوششون بياد، سگ ها رو مي گم.
رضا مي خندد و خودش را كمي بالا مي كشد.
- من كه مخلصشونم هستم. البته خودم كه نه! پاهام.
علي با تعجب مي گويد: «چطور؟!»
- هرچي بيشتر تيكه پاره اش كنند، لااقل بار من سبك تر مي شه.
- حيف كه هوا مهتابيه والا..
دنباله حرفش چيزي نمي گويد. پس از چند لحظه رضا دوباره سر برمي گرداند طرف او.
- و الا چي؟
- و الا جوابتو مي دادم.

علي نشسته است و بندهاي پاي مصنوعي را باز مي كند. آن را به كنار مي گذارد و محل اتصال پا را ماساژ مي دهد. درد چهره اش را جمع كرده است. رضا به تخته سنگي تكيه داده و نماز مي خواند. پشت سر آنها تپه اي است و تك درخت هايي در جاي جاي آن.

لب هاي رضا ترك برداشته. چشم هايش خمار است و گود افتاده و زيرشان كبود. علي آب دهانش را به زحمت قورت مي دهد. گوشه لب هايش كف سفيدي نشسته و نگاهش مرتب رو به پايين مي لغزد. با هر قدمي كه برمي دارد. سرش به جلو خم مي شود. دست هاي رضا دور گردنش است. علي دست هايش را به طنابي كه رضا از آن آويزان است، قلاب كرده. پاهاي رضا دور كمر علي روي طناب آويزان است. پاي راست علي بيشتر از حد معمول خم مي شود. رضا نظاره گر سايه غيرمعمولشان روي زمين است. نسيمي آرام وزيدن مي گيرد و موهاي رضا را آرام تكان مي دهد. لبخندي روي لب هايش مي نشيند. مي گويد: «خودمونيم دوست خوبم چيز بدي نيست ها!»

|  ايران  |   هفته   |   جهان  |   پنجره  |   داستان  |   چهره ها  |
|  پرونده  |   سينما  |   ديدار  |   حوادث   |   ماشين   |   ورزش  |
|  هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |