«رضا حامدي خواه» از جمله كارگردانان تئاتر است كه علي رغم حضور فعال و مستمرش در تلويزيون، همواره سالي يا هر دو سالي يك بار، نمايشي را جهت اجراي صحنه آماده كرده و عموماً نمايش هاي او نيز مورد اقبال عام و خاص قرار گرفته است. آنچه در پي مي خوانيد گفت وگويي است با او پيرامون نمايش جديدش- اعترافاتي درباره زنان- كه اخيراً در سالن شماره ۲ مجموعه تئاتر شهر روي صحنه بود.
بهاره برهاني
* آقاي حامدي خواه! ابتدا تكليف ما را روشن كنيد كه «اعترافاتي درباره زنان» يك نمايش ضد زن است؟ يا ضد مرد؟
- اين نمايش كوششي است در جهت نشان دادن تناقض هايي كه در جامعه پيرامون ما وجود دارد و تناقض هاي جامعه مختص زنان نيست. شخصيت اصلي و پاي ثابت تمام صحنه هاي ما يك مرد است، كه اتفاقاً متناقض ترين و مشكل دارترين شخصيت نمايش نيز خود اوست و به نظر من اتهامات زيادي را مي توان به دوش همين شخصيت انداخت چرا كه به نوعي ادعاي روشنفكري دارد و دست اندركار رسانه هاي جمعي است ولي عملاً مي بينيم كه به نوعي در سطح قراردارد و به شدت متقلب است...
* نمونه روشنفكري است كه منفعل است، قدرت عمل ندارد و باري به هر جهت زندگي مي كند. حتي مي توان گفت تابع آن چيزي است كه برايش پيش مي آيد؟
- دقيقاً، همان طوري كه شما اشاره كرديد باري به هر جهت است و دنبال دستاويز مي گردد، دليلش هم اين است كه اطلاعات و آگاهي اين فرد سطحي است. ما انديشه هاي اين آدم را به سخره گرفتيم چون اصلاً انديشه اي ندارد و هر چه هست تقلب است. شما نگاه كنيد، پيرامون ما هميشه جرياناتي پيش مي آيد كه مدت كوتاهي در بعضي امور تأثير مي گذارند و غوغا مي كنند اما چون از عمق لازم برخوردار نيستند نمي توانند مدافع خوبي باشند. مثلاً در سالهاي اخير مقولات زيادي مشخصاً پيرامون دفاع از حقوق خانم ها مطرح و پايه گذاري شده است اما چون جريانهاي سطحي بي شماري پشت و پيرامون آنها بوده هرگز نتوانسته گامي به جلو بردارند.
* اسم نمايش و تعدد شخصيت زن در اين كار القاكننده اين موضوع است كه قصد بررسي مسائل جامعه زنان و حتي شايد مشكلاتي كه از طريق آنها ايجاد مي شود را داشته ايد اما در عمل قصد به تصوير كشيدن تناقض هاي سطحي اجتماع را داشته ايد؟
- نام نمايش از راوي نمايش گرفته شده است كه يك مرد است آن هم مردي كه در عالم برزخ است و بين مرگ و زندگي دست و پا مي زند. اين شخص هم در ابتدا و هم در انتهاي نمايش مي گويد: نمي دانم آيا دوباره به زندگي برمي گردم يا نه؟ اما اعتراف مي كند كه اگر برگردد راه ديگري را انتخاب مي كند و آخرين كلمه نمايش هم اين است كه بايد فكر كنيم و واقعاً به نظر من تمام مسائلي كه مطرح شد نياز به يك بازنگري دوباره و كلي دارد.
* با توجه به ديگر نوشته هاي آقاي ياراحمدي آيا بار طنز نمايش دستاورد گروه اجرايي و كارگردان است؟
- البته در اغلب كارهاي من اعم از تلويزيوني، تله تئاتر و ... هميشه رگه هاي طنز وجود دارد،اما اينجا آشكارتر شده، تجربه قبلي من با آقاي ياراحمدي به نام «تلفن مشترك» نيز يك كار طنز بود، از همان جا ما به يك هم زباني رسيديم، اين كه هر مسأله جدي را مي توان به گونه اي ديگر نيز نگاه كرد. در اين كار متن از ابتدا با حضور آقاي ياراحمدي در كنار گروه با غالب و دستور كار طنز نوشته شد و شايد سختي كار هم همين جا بود كه اين فكر و انديشه درست به مخاطب القا شود.
* با نگاهي به مجموعه طنزهاي شبانه تلويزيون و برخي نمايش هاي اجرا شده صحنه اي درمي يابيم كه صرف نظر از برخي جرقه ها، تماشاگر عموماً از تماشاي چنين برنامه هاي طنزي كه به يكنواختي رسيده اند، چندان راضي و خشنود نيست. اما نمايش «اعترافاتي درباره زنان» اين گونه نيست؛ اپيزودها درست جا افتاده و به هم متصل شده و از طرفي كليت كار هم سكته ندارد. براي ايجاد اين هماهنگي ها چه تمهيدي به كار بستيد؟
- من كه در تلويزيون فعاليت داشته ام هميشه اين گله را كرده ام كه چرا در رسانه هاي گروهي ما فقط اسم طنز را مي آوريم، اما هيچ گاه اين موضوع را درست بررسي نمي كنيم. به زعم من اين وظيفه منتقدان و اهل تفكر است كه به نقد طنز بپردازند. پيشتر در جايي اشاره كرده بودم كه در ادبيات، ما علاوه بر طنز، هزل، هجو و شوخي هم داريم، اما باور كنيد كه بين اينها تفاوت اساسي وجود دارد.
آيا نمي توان گفت كه بين آثار دهخدا و عبيد زاكاني يك جور نگاه ديده مي شود؟! مسلماً نه. از همين رو براي آن كه ما دچار معضلاتي چنين نشويم مدام به خود هشدار مي داديم كه ما اصلاً براي خنداندن كاري انجام نمي دهيم بلكه ما قرار است يك موقعيت جدي را به نمايش گذاريم. نتيجتاً گذاشتيم كه نقشها كاملاً جدي ايفا شوند؛ حاصل كار هم اين شد كه حتي در جايي كه از مرگ صبحت مي شود، تماشاگر مي خندد. اين خنده با آن خنده اي كه از سر تفنن و سرگرمي است تفاوت هاي جدي دارد. اگر من مي خواستم كه فقط لحظاتي مخاطب را بخندانم، دستورالعمل اجرايي ما چيز ديگري بود. ولي ما كوشيديم كه خيلي جدي جامعه امروزمان را نقد كنيم؛ به طوري كه حرف ما در لايه هاي خنده پنهان نشود.
* طراحي صحنه با جنس رئاليستي كه در اجراهاست كاملاً متفاوت است؛ يعني بازيگران سيگار مي كشند و جنس روابط و ديالوگ هاي آنان كاملاً عادي و محاوره اي است، چرا دو رويكرد متضاد را دستور كار اجرايي نمايش قرار داديد؟
- آنچه شما در اجراي عمومي ديديد، سومين طراحي صحنه نمايش بود. پيشتر در اجراي جشنواره ما يك طراحي سنتي را القا مي كرديم كه يك ديش ماهواره هم آن بالا بود. اين اوج تناقضي را كه امروز در جامعه وجود دارد، نشان مي داد. ما بدون اين كه راه از سنت به مدرنيته را طي كرده باشيم، سراغ پست مدرن رفته ايم. برخي از سنت ها را حفظ كرده و برخي ديگر را دور ريخته ايم، در عوض چيزهايي را از بيرون وام گرفته ايم؛ شده ايم پر از وصله هاي ناجور. در دكور قبلي اين تناقض ها را حفظ كرده بوديم اما وقتي قرار شد سالن اجرا را تغيير دهيم، تصميم چنين گرفته شد كه طراحي صحنه را هم عوض كنيم. در ابتدا خواستيم كه به طور طولي از سالن استفاده كنيم اما ديديم كه نمي شود فضاي كلي كار را بازگويي كرد، سر آخر به طراحي فعلي رسيديم و آن را اجرا كرديم.
* به نظر مي رسد طراحي صحنه قصد نشان دادن برزخي را دارد كه قهرمان قصه در آن گرفتار شده و تا آخر نيز در همان برزخ همه چيز روايت مي شود...
- خود ما وقتي مي خواهيم يك خواب يا يك خاطره را تعريف كنيم، دست به انتخاب مي زنيم و همانقدر كه احتياج است توضيح مي دهيم. در اينجا هم همين طور است.
* از سوي ديگر در طول نمايش به جز شخصيت اصلي نمايش همه آدم ها و اشياء رنگي ديده مي شوند، چرا؟
- اين آدم ها و دكور با هم همخواني دارند و بقيه مرور مي شوند؛ ضمن آن قرار نيست ما قصه را مثل واقعيت روايت كنيم. همين قدر كه مخاطب باور كند، ما به هدف خودمان رسيده ايم. مگر آن كه اين «باور» در اجرا نباشد.
*در صحبت هايتان از وصله هاي ناجور و از درست كنار هم قرار نگرفتن سنت و مدرنيته سخن گفتيد، در طول نمايش هم همواره سعي كرده ايد به اين سطحي نگري ها اشاره كنيد. اكنون به چه نتيجه اي رسيده ايد؟
- نمايش ما تشكيل يافته از چند موقعيت مختلف است؛ موقعيت هايي كه اصلاً به لحاظ حقيقي باورپذير نيستند. زن اول نمايش ما نماينده جامعه سنتي است كه فقط شوهرداري را آموخته. اما زن دوم با وجود ريشه هاي سنتي، دم از آزادي و حقوق مي زند. كمي كه لايه ها پس زده مي شود او را مي بينيم كه همچنان آدمي در سطح است كه ريشه هاي سنتي بسيار عميقي دارد. زن بعدي اما نمونه اي وام گرفته از جامعه شرقي است؛ بي آن كه به ريشه هاي آن پي برده باشد. انسان عصر حاضر در حال جست وجوي سرگشتگي هاي خود است؛ اما درست دست به جست وجو نمي زند و حقوق خود را نمي شناسد، اما زن آخر، تنها زني است كه مي خواسته با عشق زندگي كند اما او هم در اين جامعه رنگارنگ و متناقض درمانده شده است. ولي واقع بين ترين آدم قصه ما هم او است؛ كسي كه با واقعيت اجتماعي اش كنار آمده و سعي كرده با حقيقت تلخ زندگي اش كنار بيايد. او همواره گرماي عشق را در وجود خود حس مي كند و توانسته آن را همواره حفظ كند. من معتقدم كه اگر عشق چاشني نه، بلكه زندگي باشد، اتفاقات مثبتي خواهد افتاد. چگونه مي شود كه كسي كه خودش را دوست ندارد، ديگران را دوست داشته باشد. به گمان من، آدمي اول بايد خود را دوست بدارد تا توانايي دوست داشتن ديگران را داشته باشد و به عبارتي بهتر، عشق تنها مقوله اي است كه پيش شرط ندارد.