پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۳
گفت وگو با سلوان مه فام
پلي بين دو موسيقي
009750.jpg
كيميا اميري
حضور چهره هاي تحصيل كرده موسيقي ايراني در غرب اين حسن و مزيت را دارد كه شهروندان اروپايي را با اصول و معيارهاي علمي موسيقي سنتي و محلي ايران آشنا مي كند. سلوان مه فام خواننده و موزيسين ميانسال اهل جنوب از جمله اين چهره هاست كه توانسته در مدت حضور خود در اروپا و به خصوص كشور آلمان، در ترويج موسيقي كلاسيك (سنتي) و محلي ايران سهمي هر چند اندك ايفا كند.
وي موسيقي و يادگيري آن را از دوران كودكي شروع و توانست فوق ليسانس موسيقي را از آلمان كسب كند. گفت وگوي با وي را بخوانيد.

* چه انگيزه اي باعث شد كه به موسيقي علاقه مند شويد؟
- يك علاقه ذاتي و اين كه هر كس با يك جور احساس متولد مي شود. بعد اين كه محيط آن را تشديد مي كند. فكر مي كنم برنامه هاي خوب راديو نفت ملي در آبادان هم بي اثر نبوده و يا اين كه لالايي مادرم در گوشه بختياري در همان كودكي، حس خوبي به من مي داد.
* اولين فعاليت هنري صحنه اي شما در چه سالي بود؟
- حدود سال ،۱۳۵۰ كه به عنوان كودك خوش صدا به وسيله آقاي حسين جعفرزاده در جشن پايان سال تحصيلي دبيرستان فرخي آبادان شركت داده شدم. دقيقاً  به ياد دارم كه اين ترانه را در دستگاه شور خواندم:
خداوندا شعله عشق آشيان سوزي زد به جانم آتش
خداوندا جان من سوزد در ميان اين شعله هاي سركش
خداوندا آن كس كه او را، جدا كرده از من خدايا
به درد و غم مبتلايش كن، به رنج و غم آشنايش كن
* از چه زماني به آلمان رفتيد و تحصيلات شما در موسيقي در چه رشته اي بوده است؟
- از سال ۱۹۸۴ به آلمان سفر كردم و تحصيلات من در رشته موسيقي شناسي و آواز است.
* براي معرفي موسيقي ايراني چه اقداماتي صورت داده ايد؟
- برنامه هاي زيادي در طي بيست سال گذشته در شهرهاي مختلف آلمان و ديگر كشورهاي اروپايي  داشته ام. اين برنامه ها گاهي فقط با سازهاي ايراني اجرا شده اند و گاه با سازهاي اروپايي. در كنسرتهاي با سازهاي اروپايي بيشتر از نوازندگان اپراهاي آلمان استفاده كرده ام. در بيشتر اين برنامه ها، استاد پروفسور «هونك» ، نوازنده كم نظير پيانو و رهبر اركستر اپراهاي آلمان، كار تنظيم آهنگها و رهبري اركستر و نوازندگي پيانو را عهده دار بوده اند.
اين كنسرتها شامل قطعات موسيقي بومي و محلي ايران و قسمتهايي از آواز رديف ايراني (به وسيله خودم و عود آقاي مير اسماعيل صدقي آسا) و ترانه ها و تصانيف ايراني است. مثلاً  در كنسرتهايي كه به تازگي در دو شهر فرانكفورت و ماينس داشتيم، قطعاتي مثل «خاموش» ، اثر زنده ياد روح الله خالقي و يا «ناپايدار» ، اثر هنرمند فقيد ديگر مرتضي محجوبي و يا قسمتهايي از موسيقي فارس را ارائه نموديم.
* علت اين كه از موسيقي خارج نمي شويد چيست؟
- بالاخره آدم بايد با يك حسي زندگي كند و اين با ذوق هر كس متفاوت است. يعني هميشه يك عامل براي ارضاي حس آدم لازم است. اين عامل براي من موسيقي بوده. شايد براي شخص ديگري، اين عامل شعر باشد و يا براي شخص ديگر، لطيفه و طنز. اين پيوندها انسانها را متمايز مي كنند. اين عامل موسيقي از بچگي در من قوي بود. به ياد دارم كه در آن سنين بسيار كم، صفحات و نوارهاي ريل كه من از موسيقي جمع آوري و گوش مي كردم عبارت بودند.
از آوازي با اين بيت:
بيش از اين باده به پيمانه مريز
آبروي من ديوانه مريز
كه در دستگاه همايون است با آواز گرم و پرقدرت يكي از خوانندگان خوب موسيقي سنتي و يا اين بيت:
داني كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن
باز هم در همايون با صداي هميشه ماندگار بنان عزيز. ويا:
كردم هواي كوي تو، بختم نشان نداد
گفتم رسم به وصل تو، مرگم امان نداد
كه از گوشه بيات راجه در مايه دشتي شروع مي شد.
* مشكلات موجود در يك كشور خارجي براي كسب مهارتهاي اين هنر چيست؟
- مشكل اجازه اقامت، مشكل اجازه كار كردن، مشكل خارجي بودن، مشكل زبان و دهها مشكل ديگر. اينها همه آرامش را از فكر آدمي سلب مي كنند و سبب مي شود تا كار كند پيش برود. يكي ديگر از مشكلات، بخصوص در ابتدا، تفاوت فرهنگهاست.
* مشخصات يك اثر خوب موسيقي به نظر شما چيست؟
- پاسخ به اين سؤال چندان ساده نيست. يك اثر خوب موسيقي بايد از نظر اركستراسيون مناسب باشد. مي تواند از نظر ساختار مناسب باشد. مي توانيم آن را از نظر اصالت مورد بررسي قرار دهيم. شايد از نظر سليقه عام اثر خوبي باشد. شايد بتوانيم از نظر حركتي براي جوانان آن را بررسي كنيم. ممكن است آن را از نظر عاطفي (براي بزرگسالان) مورد سنجش قرار دهيم.
براي مثال، سنتور گوش نواز زنده ياد رضا ورزنده را من بسيار مي پسندم ولي براي يك بچه ۶ ساله شايد خوشايند نباشد و يا قطعه رقص آتش اثر «دفالا» آهنگساز اسپانيايي و يا ليدهاي برامز را يك انسان ۴۰ ساله بپسندد، ولي براي جوان ۱۸ ساله جالب توجه نباشد.
* در فراگيري حرفه خوانندگي، خود را مديون چه كسي مي دانيد؟
- صدايم را مديون خواننده نامدار اپراي جهان، خانم پري ثمر، مجري نقشهاي اول اپرا هستم، كه با حوصله فراوان سالها براي تربيت صداي من زحمت كشيدند و فرمودند: اگر مي خواهي بعد از اين كه صدايت را تربيت كردم، به اين مردم فخر بفروشي، بايد بگويم كه من از درس دادن به تو اكراه دارم. اين فقط نمونه اي از صفات اخلاقي والاي خانم پري ثمر است.
* در مورد اثري كه به تازگي به بازار عرضه كرده ايد توضيح دهيد؟
- كاستي كه اخيراً  به بازار عرضه كرده ام، ستاره سحر نام دارد و خودم (مه فام) آواز آن را خوانده ام و در بعضي ترانه ها عود نواخته ام. عود آواز كوتاهي، را كه با شعر بابا طاهر خوانده ام آقاي صديقي آسا(حسيني) نواخته اند و اين آواز مدولاسيوني است كه از شور شروع و به ماهور ختم مي شود و غرض ايجاد پلي بين دو ترانه با گامها و مقامهاي متفاوت بوده است.
* چه توصيه اي به خوانندگان جوان مي كنيد؟
- اين كه يك بعدي بودن را كنار بگذارند. براي خوانندگي فقط داشتن صداي خوب كافي نيست، بلكه آنها بايد دنبال فراگيري بروند. با ادبيات حتماً  بايستي محشور بشوند و بدانند كه از طريق شعر با آهنگ كلام آشنا مي شوند، با ريتم آشنا مي شوند. ريتم همه چيز زندگي و هستي ماست. تقليد صرف را كنار بگذارند. فكر نكنند هر چه بيشتر داد بزنند، بيشتر روي آنها حساب مي شود. هر كس بايد در محدوده صداي خودش بخواند. اگر كسي داراي صدايي در محدوده تنور است، بايد در همان محدوده بخواند، نه اين كه با خواندن بم هاي ضعيف از ارزش كار خود بكاهد و يا اين كه خواننده با صداي بم عكس اين كار را انجام دهد. اين همه مربوط مي شود به دنبال فراگيري و مطالعه نرفتن. اين كه فكر كنيم (در مورد آواز ايراني) فقط دانستن مقداري از رديفهاي آوازهاي كافي است و يا (در مورد آوازهاي پاپ) فقط همين كه چند ريتم را، آن هم گوشي شناختيم، ديگر كار تمام است!  حرف ساده لوحانه اي است.
ببينيد وزن شعر فارسي چيست؟ ببينيد آقاي دكتر حسين دهلوي در كتاب «پيوند شعر و موسيقي آوازي» چه مي گويند.
فعاليت در گستره هنرهاي سنتي و ارائه مدرن آن از توصيه هاي اينجانب به همه جوانان عزيز است.

گفت وگو با منوچهر صهبايي رهبر اركستر
اركستر سمفونيك درمغاك
009756.jpg
عكس : محمد كربلايي احمد
هوشنگ ساماني
دكتر منوچهر صهبايي در تهران متولد شد. در سال هاي آخر تحصيلات عالي موسيقي، نوازنده ابواي اول در اركستر سمفونيك تهران و استاد دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود و در آن زمان ده ها كنسرت را در تهران و ديگر شهرهاي بزرگ ايران با موفقيت زياد اجرا كرد. پس از اخذ ليسانس عازم اروپا شده و در كنار اجراي كنسرت در شهرهاي مختلف فرانسه، آلمان، ايتاليا و انگليس به تحصيلات رهبري اركستر، سوليستي ساز ابوا، موسيقي شناسي، جامعه شناسي، فلسفه و هنر پرداخت. وي داراي دو پايان نامه دكترا در رشته هاي نامبرده مي باشد.
پس از پايان تحصيلات در سال ۱۹۷۹ ميلادي به كشور سوئيس دعوت شد و سال ها به عنوان رهبر اركستر و سوليست ابوا با اركستر سمفونيك شهر سنت گاني همكاري داشت. در همان سال از طرف دولت اطريش به آن كشور دعوت شده و با دريافت عنوان پروفسور، اركسترواتوار شهر فلدكيوش نيز مشغول به تدريس گرديد. در سال هاي ۱۹۸۷ و ۱۹۸۹ براي رهبري اركستر و تدريس به كشور تايوان دعوت شد و از طرف دانشگاه تاي پي به دريافت بالاترين لوح هنري كشور تايوان نائل آمد.
يكي از مهم ترين فعاليت هاي وي در سال هاي اخير، پژوهش در مورد موسيقي سمفونيك ايران، اجرا و معرفي آثار آهنگسازان موسيقي سمفونيك ايران در خارج از كشور مي باشد. تاكنون به همت وي آثار متعددي كه در طي بيش از صد سال گذشته ساخته شده و هرگز اجرا نشده بودند، اجرا و ضبط شده و به صورت CD منتشر شده اند.
دكتر منوچهر صهبايي تاكنون صدها كنسرت، اپرا و باله را در كشورهاي گوناگون رهبري كرده و در حال حاضر مكرراً از طرف اركسترها، جشنواره هاي موسيقي و دانشگاه هاي مختلف براي رهبري اركستر و سمينارها به پنج قاره جهان دعوت مي شود.
* آقاي صهبايي! مروري بر آثار آهنگسازان سمفونيك ايراني نشان مي دهد بين نسل اول و دوم و نسل حاضر فاصله  محسوسي وجود دارد. جناب عالي وجه مشخصه آثار نسل متقدم و متأخر را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- آهنگسازاني كه در حدود ۴۰ تا ۶۰ سال پيش در اين حوزه، آثاري آفريده اند، در مقايسه با نسل امروز، كارشان داراي اصالت است. من تاكنون آثار زيادي از آنها را جمع آوري و با اركستر تحت رهبري ام به ضبط رسانده ام كه اخيراً تعدادي از آنها در داخل كشور هم منتشر شده اند. اما متأسفانه جديدترين آثاري كه از آهنگسازان امروز ديدم، وقتي خوب دقت مي كنم، متوجه مي شوم كه هيچ اصالتي ندارند و نوعاً از آثار سمفونيك ديگر گرته برداري شده اند.
* از آهنگسازان غير ايراني الگوبرداري مي كنند؟
- بله، از آهنگسازان جنوب روسيه و به طور كلي شرق اروپا تقليد مي كنند و اين تقليد را يا به شكل هاي متفاوت پنهان مي كنند و يا گاهي اوقات حتي با وقاحت اقرار مي كنند كه اين آهنگ را از اثر اين و آن الهام گرفته اند يا تم هايي را از جاهاي مختلف برداشته و سر هم كرده و به زعم خود يك اثر ايراني آفريده اند! اين گونه آثار هيچ ارزشي ندارد و به طور كلي هر اثر هنري كه اصالت نداشته باشد، فاقد ارزش است.
* يعني شما معتقديد كه يك قطعه سمفونيك به طور كامل بايد زائيده ذهن آهنگساز باشد و نبايد از تم هاي ديگري در آن استفاده شود؟
009759.jpg
- چرا، مي تواند از سه آهنگساز ايده گرفته باشد يا مي تواند از تم هاي فولكلور يك كشور آن آهنگساز مورد استفاده قرار گيرد. همين طور از تم هايي در موسيقي هاي مختلف كشور مثل مذهبي و آئيني مي شود استفاده كرد. به طور كلي آهنگ جديد نبايد از تم هاي به كار رفته در قطعات سمفوني پيشين بهره ببرد اما اگر يك آهنگساز به نغمه نوازنده اي محلي مثل سرنا نواز گوش بدهد و بعد از آن ملودي ها يك ايده در ذهنش شكل بگيرد و اين ايده در قالب موسيقي سمفونيكي متجلي شود، آنگاه كار بزرگي به انجام رسيده است. اين كار بسيار متفاوت خواهد بود از كاري كه براي مثال از موسيقي چايكوفسكي، گريك، برامس و غيره استفاده كرده باشد.
* در كشور ما آهنگسازان گاهي يك ملودي محلي را با تعدادي آكورد همراهي مي كنند و اگر كمي ذوق هم داشته باشند تعداد خطوط افقي كنترپوانيك ساده هم به آن مي افزايند. آيا شما اين كار را يك هنر خلاقه مي دانيد؟
- اين با آن چيزي كه من گفتم فرق دارد. ببينيد! ساختن آثار سمفونيك يك هنر علمي و روشمند است، چه از نظر هارمونيزه كردن، تركيب اصوات، فرم و چه از نظر اركستراسيون (ساز آرايي). كسي كه روي تم هاي محلي قابليت دار، چنين كاري انجام بدهد، كار مهمي كرده است. البته روي هر تمي نمي توان چنين كارهايي كرد. برخي تم ها هستند كه بدون تغيير و يا با يك تغيير جزيي مي توانند دستمايه كار آهنگساز سمفونيك قرار گيرند. حال اسم اين اثر جديد را اوراتوريو، سوئيت يا هر چيز ديگري بگذاريد، هيچ مسأله اي نيست. مهم آن است كه يك تم ساده و كار نشده به عنوان ماده اوليه در آن اثر به كار رفته است. اما اگر كسي آهنگ سمفونيك حاضر و آماده متعلق به يك آهنگسازي را بردارد و با چند تغيير جزيي به نام خود ثبت كند، اين ديگر اصالت ندارد. پس اين دو مقوله با هم تفاوت عميقي دارند. نمونه افرادي كه روي تم هاي محلي كار كرده اند، تنها امثال بارتوك نيستند، مانوئل دوفايا بوده است و ديگران. حتي اگر به زمان هاي پيش از اينها برگرديم، به موتزارت مي رسيم كه از تم هاي محلي در ساخت اپراها و سمفوني هايش بسيار بهره برده است. در واقع موتزارت با اين كارش آن نغمه هايي را كه در كوچه و خيابان مي شنيده، جاودان كرده و الان آن تم ها به صورت آثار سمفونيك موجود است. البته تنها تم ها مهم نيستند بلكه آن كار ارزشمندي كه روي آنها انجام گرفته، باعث مي شود تا ما با يك اثر هنري و علمي روبه رو شويم. چون تم نوشتن و ملودي ساختن كار چندان پيچيده اي نيست. كسي كه بتواند نت بنويسد، ملودي نوشتن را هم به راحتي انجام مي دهد و در كمتر از يك ساعت مي تواند يك قطعه ملودي را بنويسد و تعدادي نت زينت هم به آن بيفزايد. اما هنر وقتي متجلي مي شود كه فرد بتواند اركستراسيون بكند و آهنگ را بر يك پايه علمي پديد آورد. در آن صورت مي شود گفت كار خلاقه اي صورت گرفته است.
* آثار آهنگسازان سمفونيك ايراني در خارج از كشور چه جايگاهي دارند؟
- يك مسأله اي را بايد در نظر بگيريم كه موسيقي سمفونيك در ايران چيزي حدود ۶۰ سال قدمت دارد و متأسفانه هيچ يك از آهنگسازان ما تاكنون نتوانسته اند در سطح جهاني خود را نشان بدهند و جايي براي موسيقي سمفونيك ايراني در عرصه جهاني باز كنند. يكي از دلايل توجه من به اجراي آثار سمفونيك آهنگسازان ايراني در خارج از كشور اين است تا جايي كه مي توانم اين آثار را به جهانيان معرفي كنم. يعني هدف اول اين است اولاً از بين نروند و در قالب CD منتشر شوند، ثانياً به گوش علاقه مندان موسيقي سمفونيكي برسند تا شناخته شوند. قضاوت نهايي را آينده خواهد كرد. به طور معمول اثري كه از يك نسل عبور كند و نسل هاي بعد هم آن را بپسندند، يك اثر ماندگار است، اما آثاري كه يكي دو بار اجرا شوند يا سفارش از جايي باشد يا قراردادي در ميان باشد، اغلب آثار بي ارزش اند و خيلي زود از بين خواهند رفت. بنابراين در خصوص آثار آهنگسازان ايراني ما در قدم اول بايد تا مي توانيم آنها را اجرا بكنيم. تا اجرا نشوند، كسي آنها را نخواهد شناخت. وقتي اجرا شدند، آن گاه بايد نت هاي مربوطه را مرتب و كامل كنيم تا از بين نروند. آثار اجرا شده بر روي CD ضبط شوند و همين طور پارتيتور آنها نيز به چاپ برسد. بعد از اين مرحله قضاوت ها شروع مي شود. ما از نظر وضعيت موسيقي سمفونيك ايراني فعلاً در اين مرحله هستيم، همان طور كه مي دانيد در تاريخ موسيقي سمفونيك ما سابقه نداشته است كه چنين كارهايي انجام گيرد.
009753.jpg
كاري كه الان من انجام مي دهم، معمولاً جزو وظايف وزارت فرهنگ و هنر هر مملكتي است و بنابراين وظيفه يك شخصي مثل من كه رهبري اركستر مي كنم، نيست. اما من به واسطه عشق و علاقه اي كه از هر نظر به وطنم دارم، اين كارها را انجام دادم و تازه اين ابتداي كار است. من اميدوارم يك روزي اين آثار شناخته شوند و مورد توجه قرار گيرند. در مورد جانب ديگر پرسش شما كه آيا اين گونه آثار اصولاً ارزشي دارند يا نه، بايد گفت كه به اين سؤال به سختي مي توان جواب داد. بايد صبر كنيم تا اين آثار اصالت خود را نشان بدهند و با آثار مشابه مقايسه شوند. تنها چيزي كه من مي توانم بگويم اين است كه ما متأسفانه تاكنون آهنگسازاني در رده آهنگسازان برجسته جهان نداشته ايم، منتها اميدواريم تعدادي از آثار منتشر نشده آهنگسازان ايراني منتشر شود يا اين كه نبوغي از نسل جوان آهنگسازان ما به ظهور برسد.
* به نظر شما آيا ما مي توانيم هويت مستقلي براي موسيقي سمفونيك ايراني تعريف كنيم؟ آيا اصولاً چنين چيزي قابل تعريف است؟
- خيلي مشكل است. ببينيد! موسيقي هنري هر مملكتي يك اسلوب و روش خاصي دارد كه اين راه و روش را معمولاً بايد دسته جمعي پيمود. اما در كشور ما هيچ وقت اين گونه نبوده است. موسيقيدانان تحصيلكرده  ما يك عده شان در آمريكا، يك عده در فرانسه و تعدادي هم در اتريش درس خوانده اند. اساتيد آنها نيز هر يك براي خود روش مخصوصي داشته اند كه در نهايت هر كدام از اين موسيقيدان هاي تربيت شده، تحت تأثير مكتب خاصي رشد كرده اند. در نتيجه يك وضعيت در هم و برهم ايجاد شده و هيچ وحدت رويه اي در موسيقي سمفونيكي ما ايجاد نشده است.
به همين دليل به آثار هر يك از آهنگسازان ايراني كه مي نگرييم، مي بينيم كه با ديگري تفاوت زيادي دارد. به همين دليل نمي توانيم بگوييم مكتب سمفونيك موسيقي ايراني. ولي به راحتي مي  توانيم بگوييم مكتب موسيقي كلاسيك در وين. چرا كه اين موضوع كاملاً مشخص است. يا مثلاً سبك آهنگسازان روسي و يا مكتب آهنگسازان فرانسه. در ايران، ما چنين چيزي را نداريم. هر كسي راه خودش را رفته است و كسي هم كسي را قبول ندارد. باعث تأسف است كه ما نتوانستيم مكتب خاصي را در موسيقي سمفونيك ايران پايه ريزي كنيم. ظاهراً كسي هم مقصر نيست. ما اگر ۶۰ سال پيش يك تيم زبده از يكي از كشورهاي اروپايي مثل اتريش، آلمان، فرانسه، ايتاليا و غيره به كشور دعوت مي كرديم و با آنها يك قرارداد ۲۰ ساله مي بستيم تا در اين آب و خاك كار جدي بكنند، آن گاه مي توانستيم يك مكتب موسيقي سمفونيك مختص ايران داشته باشيم. ولي اتفاقي كه در عمل افتاده است، اين بوده كه هر كسي بسته به امكانات خود، در يكي از مراكز موسيقي جهان اعم اروپا و آمريكا به تحصيل پرداخته و در نهايت مجموعه افرادي تربيت شدند كه هر يك سبك و سياق خاصي دارند.
* اگر به فرض همه دانش آموختگان ايراني در يك كشور مثل فرانسه تحصيل موسيقي كرده بودند، طبيعتاً جريان پيش آمده، رنگ و بوي مكتب موسيقي فرانسه را به خود مي گرفت. يعني آسيبي كه الان وجود دارد، آن موقع به شكل ديگري نمود مي يافت.
- منظور من از ساختن يك مكتب موسيقي سمفونيك ايراني، اين نبود كه بچه هاي ما براي تحصيل به آمريكا و اروپا بروند. منظور من اين است كه از آنجا استاداني به اين سرزمين بيايند. اين دو حالت خيلي با هم تفاوت دارند. وقتي استادان خارجي براي تدريس به اين كشور بيايند، فقط تكنيك  كار را آموزش مي دهند نه متن كار را. پس از اين مرحله هر كسي متناسب با فرهنگ موسيقي خودش دست به تصنيف آثار سمفونيك خواهد زد. طبيعي است كه يك ايراني از موسيقي نواحي ايران و ديگر تم هاي ايراني در كار سمفونيك خود بهره مي برد. اما اگر هنرآموز ما به آن سوي مرز برود و بخواهد تحصيل موسيقي بكند، وضعيت همان خواهد شد كه الان مي بينيم، هر كس رنگ مخصوصي دارد كه به راحتي تحت عنوان مكتب موسيقي سمفونيك ايران قابل جمع نيست.
* بحث هويت ايراني براي موسيقي سمفونيكي را من طور ديگري طرح مي كنم. فرض كنيد قطعه بيژن و منيژه اثر آقاي دهلوي و همين طور كنسرتينو براي ويلن اثر پرويز محمود را براي يك شنونده حتي معمولي پخش كنيم. خيلي روشن است شنونده نسبت به قطعه بيژن و منيژه واكنش نشان مي دهد و آن را ايراني مي پندارد. اما درخصوص قطعه پرويز محمود چنين اتفاقي ممكن است نيفتد. بدون اين كه بخواهيم از نظر فني ارزش گزاري بكنيم، شما تعلق به اين دو قطعه را به فرهنگ موسيقي ايراني چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- نمي شود اين دو را با هم مقايسه كرد. اولاً پرويز محمود يك نسل قبل از آقاي دهلوي بوده اند و ثانياً ورود آقاي دهلوي به دنياي موسيقي در ابتدا از مسير موسيقي ايراني بوده است. ايشان شاگرد ابوالحسن صبا و امثالهم بوده اند. هر چند ايشان مدتي هم در اروپا دوره هاي آهنگسازي به شيوه سمفونيك را گذرانده اند و همين طور در ايران هم از محضر اساتيد خارجي بهره برده اند اما پايه آموزش ايشان در ابتدا موسيقي سنتي ايران بوده است و بنابر اين طبيعي است كه آثار سمفونيك ايشان رنگ متفاوتي از ديگر آهنگسازان ايراني به خود بگيرد. در حقيقت به همان سخن آغازين من برمي گردد كه اگر به جاي اعزام دانشجوي موسيقي به اروپا، اساتيد موسيقي به اين كشور بيايند تأثير آنها بر تكنيك موسيقي زياد و بر فرهنگ موسيقي كمتر خواهد بود. هنرآموز ايراني در اين ديار از استاد خارجي فقط تكنيك مي آموزد و در عين حال ايراني بودن خود را حفظ مي كند. ولي اگر كسي سالها در اروپا و آمريكا زندگي كند- از من بگذريد كه خيلي ايراني هستم و غذاي مورد علاقه ام قورمه سبزي است(با خنده)- و به تحصيل موسيقي بپردازد، حتي ممكن است كه اسمش را هم عوض بكند چه رسد به اين كه بخواهد فرهنگ موسيقي خودش را حفظ كند. درباره پرويز محمود من يك توضيحي بدهم. اولاً از ايشان متأسفانه فقط يك اسمي مانده است و تنها اثري كه من توانستم از گزند نابودي نجات دهم، همان كنسرتينو براي ويلن است كه شما اشاره كرديد. اين اثر را اگر شما گوش كنيد در ابتدا مي گوييد كه هر آمريكايي يا اروپايي  هم مي تواند چنين اثري بنويسد. در حالي كه وقتي خوب آن را تجزيه و تحليل مي كنيم متوجه مي شويم كه اين اثر نه در گام ماژور و نه در گام مينور ساخته شده است. پرويز محمود با استادي تمام اثر را در همايون «مي» ساخته است در واقع اين اثر نمونه يك كار عملي براي اثبات تز ايشان بوده است كه چگونه مي توان يك اثر سمفونيك را بر اساس مقام هاي موسيقي ايراني نوشت.
* پرسش پاياني را هم اگر موافق باشيد به اركستر سمفونيك تهران اختصاص بدهيم و به جاي اين كه من سؤال مخصوصي در اين باره بكنم، خود عبارت «اركستر سمفونيك تهران» را به عنوان يك پرسش طرح كنيم.
- در خصوص اركستر سمفونيك تهران خيلي كوتاه بايد صحبت كرد چون اصولاً حرف ناگفته اي نمانده است. به نظر من اركستر سمفونيك  تهران مثل عابري مي ماند كه سالها پيش در مسير خودش درون يك چاه افتاده است و از آن زمان تاكنون هر چه دست و پا مي زند تا از چاه بيرون بيايد، نمي تواند علاوه بر اين در چند سال اخير نيز يكي دو نفر، سنگ بزرگي را روي اين چاه گذاشته و خودشان هم روي آن سنگ نشسته اند و سعي مي كنند اركستر را در اين چاه و چاله خفه بكنند. در واقع آدم هايي كه قادر به سر و سامان دادن به اركستر نيستند ولي قادر به خفه كردن اركستر هستند. اين تنها چيزي است كه در حال حاضر من در خصوص اركستر سمفونيك تهران مي توانم بگويم.
* يكي از مشكلاتي كه دائم طرح مي شود، مسائل و مشكلات مالي است.
- اينها همه بهانه است. كشور ما يكي از ثروتمندترين ممالك جهان است. بودجه اركستر سمفونيك يك ميليونيم بودجه كشور هم نمي شود. بنابر اين همه اين حرف ها بهانه است. تعدادي آدم ناتوان از نظر هنري و مديريتي، اداره اين اركستر را بر عهده گرفته اند و نمي خواهند كه اركستر پيشرفت بكند. اخيراً هم با آوردن موسيقيداناني از كشورهاي همسايه كه به خاطر فقر و فلاكت راهي ايران مي شوند، اركستر سمفونيك تهران بيشتر در چاه فرو رفته است.
* آيا حضور نوازندگان خارجي در كشور باعث لطمه بر اركستر سمفونيك تهران است؟
- بله، اگر مي خواهيم اركستر خودمان را تقويت كنيم بايد نوازندگان ايراني ارجحيت داشته باشند. نوازندگان خارجي را هم مي توانيم براي تقويت اركستر سمفونيك تهران به خدمت بگيريم نه اين كه آنها در قالب يك اركستر ديگر به اينجا بيايند و به عنوان رقيب اركستر سمفونيك تهران، بودجه ها را  ببلعند. حتي به تازگي  شنيدم از كشورهاي آسياي ميانه رهبر اركستر هم دعوت مي كنند.

نگاه امروز
تناقض هاي دروني يك اركستر
سيدابوالحسن مختاباد
انتخاب رهبري دائمي براي اركستر سمفونيك تهران، از جمله مسائلي است كه در چند سال اخير و به تناوب بر سر آن بحث و مشاجره صورت گرفته و مي گيرد.
ماجرا از زماني آغاز شد كه استاد فريدون ناصري كه براي پاگيري و جاافتادن اين اركستر زحمات طاقت سوز و خطرخيزي را از سرگذراند، به دليل برخي مشكلات از جمله بيماري جسمي از رهبري اركستر در كنسرتها فاصله گرفت اما همچنان عنوان رهبري دائمي را حفظ كرد. پس از اين، مركز موسيقي با چند تن از رهبران اركستر ميهمان مذاكراتي را براي جايگزين كردنشان به جاي جناب ناصري آغاز كرد. ابتدا با نادر مشايخي صحبتهايي شد و حتي خبر قطعي شدن قرارداد وي با مركز موسيقي از سوي مدير سابق مركز موسيقي اعلام شد، اما چند ماه بعد و به دلايلي كه هيچگاه برملا نشد، نادر مشايخي عطاي كار را به لقايش بخشيد و نيامده رفت. سپس بحث جايگزيني ايرج صهبايي مطرح شد كه به رغم آنكه وي مدت دو سال تمامي اجراهاي اركستر سمفونيك را رهبري مي كرد، و حتي به شكلي عرفي، بسياري پذيرفته بودند كه وي رهبر دائمي اركستر سمفونيك تهران است، اما پس از كش و قوسهاي فراوان، در نهايت ايرج صهبايي نيز قهرآلود، تهران و اركستر سمفونيك را ترك كرد. جالب توجه اينكه وي برخلاف همتاي سابقش سكوت پيشه نكرد و كار را به مطبوعات هم كشاند. مدتي هم بحث رهبري لوريس چكناوريان مطرح بود و البته چندي هم حضور منوچهر صهبايي. اما تمامي اين بحثها در حد حرف و حديث و البته برخي انتقادات مطبوعاتي باقي ماند و هنوز كه هنوز است اركستر سمفونيك تهران رهبري دائمي كه توان رهبري اركستر را داشته باشد، ندارد. در سال جاري و با روي كارآمدن مديريت تازه مركز موسيقي اعلام شد كه بودجه اي براي خريد و تعمير سازهاي فرسوده اختصاص يافته است، اما مهمترين مشكل اركستر همچنان لاينحل باقي مانده است. از سوي ديگر تفكيك ميان گروه كر اركستر سمفونيك، كه همه گاه با اين اركستر در يك سامانه نگريسته مي شده اند نيز سرو صدا و اعتراضات فراواني را سبب شده است و نشان مي دهد كه اركستر سمفونيك براي دستيابي به آرامش جدي نيازمند خانه تكاني تازه و البته تعيين رهبري مقتدر است.
جدايي چهره هايي چون نادر مشايخي، منوچهر و ايرج صهبايي و... كه به عنوان رهبر ميهمان فعاليت مي كردند، سبب شده است تا براي سال جاري از يك رهبر اركستر تاجيكي براي اداره اركستر دعوت شود.
شايد اگر اندكي درايت در انتخاب رهبري دائمي از يك سو و البته اندكي فداكاري و ايثار در جناب ناصري از ديگر سو وجود داشت، هر ساله با جدايي يك چهره مثمرثمر _آن هم از موزيسين هاي با دانش ايراني_رهبري اركستر مواجه نبوديم.
مسئولان اركستر سمفونيك تهران در نهايت بايد به اين جمع بندي برسند كه بر تناقضات دروني اش غلبه كند.در غير اين صورت روزي را شاهد خواهيم بود كه هيچ رهبر ميهمان ايراني حاضر به هدايت اين اركستر نشود.

بحثي پيرامون «هنر عمومي»
ارزش ميانجيگري
در هنر عمومي، هنرمند، فن و مهارتش را به جامعه ارائه مي دهد و مقامي هم در جامعه، به عنوان توليد كننده و سازنده كسب مي كند. در اينجا، احتياجات اجتماعي و فرهنگي عموم، از هنر و هنرمند پشتيباني مي كنند
009771.jpg
اشاره: چندي پيش سياوش ارمجاني، معمار و مجسمه ساز برجسته ايراني در موزه هنرهاي معاصر تهران حضور يافت و درباره هنر عمومي به ايراد سخن پرداخت.
اين هنرمند متولد ۱۳۱۸ تهران است كه در سال ۱۳۴۲ از كالج ماكالستر در رشته نقاشي فارغ التحصيل شده است. ارمجاني تاكنون در نمايشگاه هاي انفرادي و جمعي بسياري از جمله گالري ها و موزه هاي آمريكا و ديگر نقاط جهان آثار خود را به نمايش گذاشته است. از آثار معروف وي مي توان به «باغ مطالعه شماره يك» در رونك، ويرجينيا و «پل هاي نوآ» در سياتل واشنگتن اشاره كرد.
مطلبي كه در پي مي آيد، مربوط به بخشي از متن سخنراني سياوش ارمجاني است كه در زمينه هنر عمومي ايراد شده است.

با اين طول تاريخ ما، شايد مي بايست انتظار داشت كه تاكنون، ماهيت فرهنگ عمومي ايران، تعريف شده و حد و مرز يافته و كاملاً، شناخته شده باشد. در حالي كه امروزه ايران به نظر برخي، غرق انديشه هاي ماور اء الطبيعه است و براي بعضي، تلاشي منحصراً در مصلحت انديشي است.
ماهيت واقعي فرهنگ عمومي ايران چيست؟
آيا فرهنگ ماهيتاً ثابت است يا هر نسلي بر مبناي تعبيري از تاريخ گذشته خود، باز دوباره آن را از نو تعريف مي كند؟ آيا فرهنگ، واقعيتي جهاني دارد يا با جغرافيا و سرزمين هاي متفاوت تغيير مي كند؟ آيا فرهنگ، واقعيتي عمومي دارد يا فرهنگ متعالي و زندگي هر روزي عموم، ماهيتاً تفاوت دارند؟
گفتگو، درباره اين سؤالات را به طور كلي، اول بار، در آمريكا، رالف والدو امرسون فيلسوف و والت ويتمن شاعر، آغاز كردند.
امرسون، درباره هنر عمومي، چنين گفت: «زيبايي را بايد، به هنرهاي كاربردي بازگردانيم. جدايي ميان هنرهاي زيبا و هنرهاي كاربردي را، بايد فراموش كنيم. اگر تاريخ درست گفته مي شد، هرگز چنين تفكيكي، سهل و ممكن نمي بود. زيبايي را، نه مي توان قانونگذاري كرد و نه انتظار داشت، تاريخ هيچ دوره اي را دوباره تكرار كند. زيبايي هميشه، ناخوانده و بي خبر، ولي هميشه، همقدم با مردم شجاع و راستگو، پديدار مي گردد.
انتظار بيهوده اي است كه معجزات نبوغ، در قالب هنر دوره هاي قديم، متجلي گردد. ذات نبوغ در آن است كه زيبايي و تقدس را، در تجربيات تازه و ضرورت هاي امروز زندگي بيايد: در كنار جاده ها و دشت ها، در ميان شهرها و كارگاه ها.»
والت ويتمن، درباره هنر معماري عمومي، چنين گفت: «وقتي لوازم ساختمان، تمام و كمال، مهيا شد: آرشيتك سازنده آن هم، مهيا مي شود. من ايمان دارم و به شما هم اطمينان مي دهم، آرشيتك سازنده ظهور خواهد كرد. بهترين آنها، كساني خواهند بود كه شما را به خوبي مي شناسند، همه را به خوبي مي شناسند و به همه، وفادار باقي مي مانند. آنهايي كه پذيرفته اند، شما ذره اي كمتر از آنها يا هيچ ديگري، نيستند. شما در آنها، شكوهمند خواهيد شد.»
عمومي چيست؟
تمام آنچه در فضاي عمومي قرار مي گيرد. تمام آنچه به عموم تعلق مي گيرد. تمام آنچه از انحصار مالكيت شخصي به در آمده و در فضاي عمومي قرار مي گيرد. «عموم» در لغت، به تمام زندگي، بازارها، خيابان ها، ساختمان ها، مغازه ها، كارگاه ها و اداره جات، اشاره مي كند- تمام مكان هايي كه مردم در آن رفت و آمد مي كنند. رابطه ميان معماري، زيباسازي فضاها و هنر عمومي، فقط چون همگي در فضاي عمومي واقع مي گردند، برقرار است. حضور در فضاهاي عمومي، اين رابطه را ممكن مي سازد.
هنر عمومي چيست؟
هنر عمومي، درباره وجود فرد نيست، درباره وجود ديگران است. درباره ذوق و سليقه هاي شخصي نيست، درباره احتياجات ديگران است. درباره بيم و اميد هنرمند نيست. درباره نشاط و خشنودي ديگران است. درباره شخصيت افسانه اي هنرمند نيست، درباره جامعه سازي هنر است. بنا نيست كه حس كوچكي و بي اهميتي به مردم بدهد. بناست كه حس تعالي و شكوهمندي، به مردم بدهد. بنا نيست كه ميان فرهنگ متعالي و عموم مردم، فاصله بيندازد. بناست كه هنر را عمومي  كند و هنرمند را هم، يكي از عموم.لغت «هنر» در عبارات «هنر عمومي» به حضور كارهاي عظيم الجثه هنري، در ميدان هاي وسيع شهري، اشاره نمي كند و البته آن نيست كه قاب مي شود و به ديوار آويزان مي گردد. هنر عمومي آن است كه از طرف عموم تجربه مي شود.
هنر عمومي، هنر عموم هم نيست: آنچنان كه مثلاً هنر نازي هاي هيتلري و كمونيست هاي استاليني، هنر عموم بود. هنر عمومي، تعبيري نردباني از تاريخ نيست، تعبيري افقي از تاريخ است. در تعبير نردباني تاريخ، آنچنان كه مثلاً در فلسفه هگل شكل گرفته است: انسان، مطلق طلب است و كل جهان هم، وجود مطلق يگانه اي است. در تعبير افقي تاريخ، آنچنان كه مثلاً پل تيليش شكل داده است: در هر لحظه، چندين تعبير متضاد و به هم وابسته وجود دارند و هر يك هم مي تواند به «وجود جديدي» تبديل گردد.هنر عمومي، افسانه سازي و تخيل پردازي نمي كند، مشكل گشاي تمام مسائل اجتماعي هم نيست.هنر عمومي، جانشين كمك رساني هاي اجتماعي نمي شود و جايش را هم هرگز، فضاي سبز كنار برج ها، پر نمي كند.امروزه، چون هنر، از چندين جهت متفاوت، هدف انتقاد قرار گرفته است، هنرمندان بسياري شجاعت يافته، زندگي منزويشان را ترك كرده، به زندگي هاي اجتماعي مشغول شده اند از درون استوديوها بيرون آمده، شهروندان فعالي شده اند.
هنر عمومي سعي مي كند، تمام هنرها را، در دسترس عموم قرار دهد. هنر عمومي، هنر آرام و بي تفاوتي نيست. هنر عمومي، مانند مبلغ مذهبي، متعهد به انجام وظيفه مي باشد. در هنر عمومي، هنرمند، فن و مهارتش را به جامعه ارائه مي دهد و مقامي هم در جامعه، به عنوان توليد كننده و سازنده كسب مي كند. در اينجا، احتياجات اجتماعي و فرهنگي عموم، از هنر و هنرمند پشتيباني مي كنند.هنر عمومي، فقط يك خلاقيت هنري نيست. يك توليد فرهنگي و اجتماعي است كه از درون احتياجات فرهنگي و اجتماعي عمومي، منشأ مي گيرد. اشخاص بسياري، علاوه بر شخص هنرمند، در توليد هنر عمومي شريك و مسئولند كه اگر فقط شخص هنرمند را سزاوار افتخار و پاداش بدانيم، نادرست گفته و به گمراهي رفته ايم.هنر عمومي، وابسته به رابطه متقابلي است كه با عموم مردم قرار دارد ، رابطه اي، مبتني بر فرضيات مشترك، ميان مردم. هنر عمومي، نبايد عموم مردم را تحقير كند، مورد حمله قرار دهد يا بخواهد كنترل كند. هنر عمومي، بايد در مقام همسايه ديوار به ديوار عموم، قرار بگيرد.
همه فيلسوفان و منتقدين هنر در غرب، به جز استثنائات انگشت شماري، در تكامل مفهوم «فضاي عمومي» ، كوتاهي كرده اند. آنهايي كه در اين باره، مطالبي نوشته اند عبارتند از: والتر بنيامين، هنري لفب ور و فردريك جيمسون.هنر عمومي، وظيفه عمومي دارد. از كارهاي بزرگ، درجايگاه هاي به خصوص، گذر كرده، به كارهاي هنري، مملو از محتواي اجتماعي، تبديل شده است. زبان آن هم، پيوندي است از جامعه شناسي، هنر، معماري و شهرسازي. در اين مورد، نوشته هاي رابرت اسميت سون و دونالد جاد و رابرت موريس ارزشمند اند.
هنر عمومي، معتقد است كه «فرهنگ متعالي مدرن» هم عموم مردم را جا گذاشته و هم رابطه خود با تك تك هنرها را قطع كرده است و فقط اگر رابطه تازه اي با عموم مردم- نه فقط آنهايي كه در محافل هنري حضور مي يابند- برقرار كند، مي تواند بعد اخلاقي خود را، به تك تك هنرها باز گرداند.هنر عمومي، سعي مي كند عمل خلاقيت را از پس پرده «رمزداري و اسرار ناشناخته» بيرون آورد. هنر عمومي، به هر كار هنري در هر مكان عمومي، اطلاق نمي شود. عده اي سعي مي كنند، كاري را، در اينجا يا آنجايي قرار دهند. عده  ديگري آرزو مي كنند، اينجا و آنجايي بوجود بياورند. يكي را بايد «هنر، در مكان هاي عمومي» ناميد، ديگري را «هنر عمومي» .
ما بايد از خلاقيت هاي سربسته هنري، گذر كنيم و به توليد بازفضاهاي عمومي، مشغول شويم. ما بايد از وابستگي هاي خويش به هنرمندي- به عنوان يك شغل و مهارت به خصوص- كم كنيم تا بتوانيم حافظ تمام هنرها، براي تمام مردم باشيم.
مجسمه عمومي، با تسخير فضاهاي جديد براي مجسمه، زمينه گسترده اي براي تجربيات اجتماعي و فرهنگي و سياسي آن، فراهم آورده است و ما مي توانيم در آغاز يك تاريخ فرهنگي، يگانگي بنياني ميان هر كار هنري و زمينه اجتماعي آن را، طلب نماييم.
هنر عمومي، بايد فرض جهاني بودن هنر را رد كند و تأكيد نمايد كه كل فرهنگ، با جغرافيا تغيير مي كند. مفهوم «سرزمين» ، در سرزمين هاي متفاوت، ارزش متفاوتي، به خود مي گيرد. هر چيزي كه ساخته مي شود، زمينه مصرف و فرهنگ سازنده  آن را هميشه با خود دارد. لوازمي كه براي استفاده هاي هر روزي ساخته مي شوند، به دليل همان موارد استفاده شان، كشف مي شوند و اين مستلزم آن است كه زمينه اي از قبل وجود داشته باشد، تا هر چيزي كه ساختنه مي شود، به عنوان چنان چيزي كه هست، ساخته شود.
مشكل آن است كه زمينه هاي متفاوت، به آساني از يكديگر جدا نمي شوند. هر يك، ديگران را در خود پنهان مي كند و هر يك، «زيربناي سايه واري» هم دارد. زمينه يك واقعيت ديدني نيست. جنبه هايي از زندگي مردم و راه و روش مناسب آن است. زمينه، واقعيتي محدود در مرزهاي مشخصي نيست. واقعيتي است كه در خود جمع مي كند و يگانگي مي سازد، آنچنان كه كوزه هم واقعيتي است كه در خود جمع مي كند و يگانگي مي سازد. زمينه، در يك قسمت «هميشه خالي» است و در يك قسمت، به محتواسازي دعوت مي كند. خالي بودن هم، حالتي از وجود است و هيچ نفي و كمبودي را در برنمي گيرد. آنچنان كه مثلاً فضاي خالي، در دو طرف هر دري، بايد هميشه خالي باشد واگر نه ، در نمي تواند وظيفه خود را انجام دهد. در عين حال، هيچ زمينه اي هرگز نمي تواند آنچنان كه در هندسه مي تواند، فضاهاي خالي بسازد.
مجسمه عمومي را به طور كلي، نمي توان گفت كه سبك و محتواي معيني دارد. از اين رو، اشتباه است كه مدل معيني را براي آن ارائه دهيم. فقط مي توانيم درباره هر مجسمه به خصوص، در زمان و مكان به خصوص، يك نظر كلي به دست آوريم و شايد بعدها بتوانيم از درون همين نظرات، يك مدل معيني را، براي مجسمه عمومي شكل دهيم. در هر حال، مجسمه عمومي، از درون اثرات به خصوصي كه در مكان  به خصوصي به جا مي گذارد، حضور و شخصيت به خصوص خود را به دست مي آورد.
هنر، آنچنان كه تاكنون مكرراً تعريف شده، اثر نظرات فلسفي كانت است:  كه «چون هنر، هيچ وظيفه به خصوصي را، بهتر از هيچ عامل ديگري انجام نمي دهد، بايد آن را، در ماوراي فايده و سودمندي، تعريف كنيم.» اين فلسفه معتقد است، هنر خوب است. چون هيچ فايده اي ندارد. ما معتقديم، هنر خوب است، چون فايده و سودمندي به خصوصي دارد. هنر، وظيفه و فعاليت هاي اجتماعي انجام مي دهد.هر چند فلسفه كانت و پيروان او، آزادي و استقلال را براي هنر تضمين كردند و هنر را از جيره خواري دربار شاهان و كليسا و كشيش ها نجات دادند، ولي باز هم، در آخر قرن هيچ تلاشي در رفع آن همه فاصله، ميان فرهنگ متعالي و زندگي هر روزي عموم ديده نمي شود. تئوري «بي غرضي هنر» كه سرچشمه در فلسفه كانت دارد، عموم مردم را، غريب و غربت زده كرده و از فرهنگ متعالي، محروم نگه داشته است.
از قرن هيجدهم تاكنون، تمام فيلسوفان و منتقدين هنر در غرب، با معدودي استثنائات، نوعي جدايي ابدي را ميان فرهنگ متعالي و زندگي عادي، فرض كرده اند. آنهايي كه از درون جايگاه هاي دور و منزوي خود، زندگي عادي و مشروعيت هاي متداول  را مورد انتقاد قرار مي دهند و تمام تضادهاي اجتماعي را به مفاهيم فرهنگي تقليل مي دهند و مردم را ميان زمين و آسمان، معلق مي سازند. آنهايي كه فرهنگ متعالي را آسمان خود قرار مي دهند و زندگي عادي را، به زيرزمين و هزاران بارش برف، دفن مي كنند. ولي اگر هر موضع و اختلاف نظري، به مفاهيم فرهنگي وابسته است، ما بايد با فردريك جيمسون همصدا شده و سؤال كنيم: پس وظيفه سياسي فرهنگ چه مي شود؟
هنر عمومي، ميانجي گر است و تمام ارزش  آن هم، در همين است. ميانجي گري هنر عمومي، تمام آنهايي را كه از او بهره  مي گيرند، به گسترده هاي وسيع تري، دربرگيرنده تمام زندگي و عموم مردم و تمام خيابان ها و شهر، متوجه مي گرداند و از اين طريق، فضاي زندگي همسايه وار و دوستانه را توسعه مي دهد.هنر عمومي، بايد جزيي از زندگي باشد و نه هرگز، راه و هدفي منحصراً براي خودش، هنر عمومي، بايد تمام ساختمان ها، خيابان ها، تزيينات و تمام مردم را دربر بگيرد و براي شعر و هنرهاي ديگر هم، جا بازكند.
ما، هنرمندان هنر عمومي، بايد از زندگي خصوصي گذر كرده، به زندگي اجتماعي برسيم.
ما بايد از دنياي شخصي گذر كرده، به دنياي عمومي برسيم.

شالوده هاي هنر خطاطي اسلامي
هنر درخشان ايران زمين
زهره فيضي
009765.jpg
اشاره؛ مقاله حاضر چكيده اي از تاريخچه خطاطي اسلامي- ايراني است كه در واقع گوشه هاي پوشيده هنر خوشنويسي ايران را كه با الهام از ذوق و علاقه هنرمندان خطاط ايراني پا به عرصه وجود نهاده معرفي مي نمايد؛ هنري كه خود سرچشمه همه آفرينشگري ها و شگفتي هاي خطاطي ممالك ديگر بود. اين مطلب اغراق آميز نيست چرا كه هندوستان، مصر و عثماني، پاكستان و افغانستان اين هنر مختص ايراني را در كشورهاي خود رواج دادند و همواره به ديد تحسين و احترام بدان مي نگرند.متأسفانه در اين برهه با اختراع ماشين هاي چاپ با ضعف و انحطاط هنر خوشنويسي روبه رو هستيم لكن با گردهمايي و پايمردي هاي فراوان اساتيد اين فن زيبا در انجمني به نام انجمن خوشنويسان با آموزش هنرجويان به فعاليت هنري خود كماكان ادامه مي دهد؛ تا بدين طريق از افول اين اثر هنري جلوگيري نمايند؛ اين خود به تنهايي كافي نيست و بايد با حمايتهاي همه جانبه دستگاه حاكمه از اين اثر و هويت ملي با ترويج و فراگيري آن به طور جدي در مدارس و حتي در مؤسسات آموزش عالي در بين نوباوگان و جوانان، آن را هميشگي و جاودانه ساخت.با توجه به وسعت دامنه بحث و براي جلوگيري از پراكنده گويي و حفظ نظم و ترتيب و ارائه يك نتيجه منطقي از سير تكاملي خط كه در طول گذشت زمان از صورت اوليه خود خارج و بدين شكل امروزي درآمد به صورت اجمال بررسي و تقديم خوانندگان و هنردوستان خط و خطاطي مي شود.
«خط در اسلام»
از آنجا كه عربها به صورت چادرنشيني زندگي مي كردند نسبت به ديگر ملل باستاني (بابلي ها و چيني ها كه از هزاران سال پيش شيوه نگارش پيچيده اي داشتند) ديرتر به نگارش و كتابت روي آوردند، آنها به طور كل به نوشتن بدگمان بودند و به صورت روايي به حفظ و ضبط اطلاعات مي پرداختند.
قرن ۶ ميلادي كه شروع ادبيات عرب بود براي ثبت اشعار خود از سنت روايي استفاده مي كردند و گاه به نوشتن تنها هفت قصيده مي پرداختند ، چرا كه براي آنها اين قصايد از اهميت خاصي برخوردار بود و حتي آنها را در ديوار كعبه نيز مي آويختند. اولين قوم عربي كه موفق به اختراع خط الفبايي شد «نبطي ها» بودند. اين قوم از عرب باديه نشين در سرزمين شمال عربستان مي زيستند،  كه سرانجام توسط رومي ها از بين رفتند ولي با سرنگوني حكومت آنان خطشان از بين نرفت (دالنمره كتيبه اي است متعلق به مقبره شاعر و خنياگر معروف ماقبل اسلام به نام امروالقيس كه در سال ۳۲۸ ميلادي به خط نبطي نوشته شده است) بعدها قوم سامي كه آنها نيز در قسمتي از شمال عربستان مي زيستند خط نبطي ها را سامان بخشيدند. سرانجام در قرن ۶ ميلادي توسط قبايل حيره و انبار كه روزگاري از مراكز عمده تجارت بودند توسعه يافت و از آنجا به مكه و جاهاي ديگر رفت و درنهايت در سرزمين عربستان به عنوان خط رسمي شناخته شد. گويند شبرين عبدالملك اين خط را توسط دوست و پدر همسرش حرب ابن اميه به بزرگان و اشراف مكه آموزش داد.
(خط اوليه قوم عرب به نام هاي مسند و جزم معرفي شده اند كه جزم را نيز شاخه اي از مسند مي دانند.)
با ظهور اسلام هنر خط و خطاطي در قوم عرب به اوج شكوفايي رسيد، بعد از حفظ و روايت قرآن كريم، لزوم كتابت آن بر همگان آشكار گشت، فلذا خطاطان براي حفظ شأن و منزلت قرآن كريم سعي در هر چه زيبانويسي قرآن نمودند و اين خود باعث بروز هنرنمايي هايي در زمينه خط شد. خط كوفي و نسخ از جمله خط هايي بود كه در آغاز اسلام خاستگاه ويژه اي داشت، يكي خطي گوشه دار هندسي با طبيعتي متعالي كه در واقع براي كتابت قرآن يا متون مذهبي به كار برده مي شد(كوفي) و ديگري خطي منحني و روان  كه كاربرد روزانه داشت (نسخ).
البته اين بدين معنا نيست كه خط كوفي با تأسيس شهر كوفه اختراع شد، چرا كه با خط كوفي پيش از تأسيس آن شهر، كتابت مي شد؛ لكن در توسعه اشكال تزئيني آن سهم بسزايي داشت و آن را از حالت ساده و خشن اوليه كه همانا خط جزم بود به صورت ظريف و روان توسعه داد. مسلماً  مهمترين عامل توسعه خط همان طور كه قبلاً  بدان اشاره شد دين مبين اسلام است. اسلام با سادگي قدرتمند خود، خط را كه منحصر به اشراف بود از پيله خود درآورد و آن را در ميان شيفتگان به يادگيري رواج داد؛ تا آنجا كه همان علاقه مندان به ارادتمندان به قرآن و كتابت آن مبدل گشتند و آثار زيبايي از ظرافت كه برخاسته از ذوق و استعداد هنريشان بود به جاي گذاشتند، آنها با الهام گرفتن از خود  آيات قرآن كريم همواره سعي مي كردند كه رابطه خود را با قرآن همراه با آرايش خطوط در كنار هم، كه برخاسته از ذوق الهي بود حفظ كنند و البته هر موضوعي كه در رابطه و در خدمت الله بود، نوعي عبادت محسوب مي شد. البته شايان ذكر است كه اولين سوره اي كه به پيامبر اسلام نازل شد سوره علق بود، سوره اي كه به انسان يادآور مي شد كه براي اولين بار قلم را از كه آموخت الذي علم بالقلم و يا دومين سوره اي كه به پيامبر نازل شد، ن والقلم و ما يسطرون سوگند به قلم و آنچه نويسند. تأكيد اين دو سوره به قلم و نوشتن، تقدس و شأن و مقام والاي قلم و خط را بيش از پيش در ميان مسلمانان آشكار مي كرد، به همين منظور با وسواس هرچه بيشتر به نقش آفريني با حركت هاي زيباي قلم پرداختند و با قرار دادن حروفهاي الفبايي، خط هايي را با سبكهاي مختلف ابداع نمودند. (كتيبه هاي مذهبي و حتي سكه هاي رايج آن دوره ها نمونه هايي است از گرايش مسلمانان به فراگيري خط كه همانا مقدس و غني به شمار مي آمد.)
در تاريخ عرب و اسلام از اولين خطاطان بنام و مشهور مي توان به اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب اشاره كرد. از آن حضرت چند سبك خطاطي (مكه، مدينه، بصره و كوفه) در كتابت قرآن به يادگار مانده كه ارزشيابي آن در ميان ساير آثار باستاني قابل محاسبه نيست و ارزش معنوي آن در ميان شيعيان و دوستداران آن حضرت قابل توصيف نيست. خطاطي و هنرنمايي عرب از قرن سوم تا هشتم هجري در اوج شكوفايي تمدن اسلامي به حد تعالي خود رسيد و در قرن دهم همراه با افول حكومت امويان و عباسيان از رونق افتاد.
«خط در ايران زمين»
اما خاستگاه و زمينه ايجاد خط در ايران باستان را نمي توان به يك دوره از زمان خاص منتسب كرد چرا كه آثاري كه مربوط به يك دوره خاصي باشد در دسترسي نيست. تاكنون هيچ گونه پژوهش و يا نوشته مستدلي بر گذشته اين فن به طور اخص صورت نگرفته، اما از آثار باقي مانده در كتيبه هاي ايران باستان مي توان چنين نتيجه گرفت كه نگارش و كتابت در آن دوره رواج داشته است. بي شك با گذر زمان و با تداخل فرهنگ ها و زبان هاي مختلف از حالت اوليه خود خارج و با تغيير و تحول بنيادي روبه رو شد و پربارتر و غني تر از سابق سير تكاملي خود را طي كرد، تا اينكه با ورود اسلام به اوج شكوفايي خود رسيد، به طور كلي بايد گفت كه اين هنر يعني خطاطي و خوشنويسي به شكل امروزي در دوره قبل از اسلام رونق نداشته و با آشنايي و ايمان قلبي به كتاب آسماني يعني قرآن كريم و عشق به ائمه اطهار اين فن با پيكرنگاري كلام خدا زيبا گشت و زيبايي خود را همچنان حفظ نمود تا اينكه منجر به ظهور خطاطان شايسته شد كه هر كدام در نوع خود بي نظير بودند و در تكامل و ظرافت آن نقش بسزايي را ايفا نمودند.
پيدايش تاريخي هنر خطاطي بعد از اسلام نيز به درستي مشخص نيست. اما با تطبيق اين هنر با معماري بعد از اسلام كه نقشي دوگانه را بازي مي كند مي توان به قدمت و پيوند ناگسستني آن پي برد. با رؤيت بناهاي به ياد مانده (دوره مغول) از جمله مسجد ها، كاخ ها، مقبره ها و اماكن مقدس كه با خطاطي هاي زيبايي متون مذهبي و احاديث نبوي و ائمه اطهار و علي الخصوص كلام الله سر در آنها تزئين شده مي توان گفت هنر معماري ايراني هميشه با خطاطي هاي زيبا تلفيق گشته است.
حمله چنگيز مغول با تخريب آثار و بناهاي مهم و مقدس آغاز شد ولي با تأسيس اولين حكومت مغول نوسازي مجدداً رواج پيدا كرد. اما آنچه كه نه تنها از خرابي ها و نابودي چنگيز مغول آسيب نديد بلكه با قدرت فراوان به حيات خود ادامه داد و همچنان بر فاتحان سركش تسلط يافت ايمان قلبي مردم ايران به دين اسلام بود، همين فرهنگ عظيم اسلام، «غازان» نوه «هلاكوخان» پسر چنگيز را به زانو درآورد. او در برابر عظمت اسلام خاضعانه سر تعظيم فرود آورد و دين اسلام را به عنوان مذهب رسمي در سرتاسر قلمروش معرفي كرد.
او بيشتر اوقاتش را صرف تكريم دين اسلام و احياي فرهنگ غني آن از طريق تشويق هنرجويان مي نمود و در طول دوره زمامداري خود هنر خوشنويسي و تذهيب را غني بخشيد. در دوره ايلخاني اين هنر غني تر و پربارتر مي شود (قرآن نفيسي به خط ريحاني به فرمان اولجايتو با خط و تذهيب عبدالله بن محمد همداني باقي مانده است).در زمان حكومت تيموريان كه جانشين ايلخانيان شدند در سالهاي آخر حكومتشان بعد از اينكه تيمور به دين اسلام مشرف شد همواره هنرهاي اسلامي را حامي و مشوق بود به همين منظور تمام هنرمندان ممالكي را كه فتح مي كرد در مركز حكومتش گرد مي آورد، او در بين هنرهاي اسلامي به خوشنويسي علاقه خاصي داشت، تا جايي كه وي باني سبك جديدي در هنر تذهيب و خوشنويسي شد، اين سبك به تيموري مشهور است. بعد از تيموريان، صفويان پا به عرصه حكومت گذاشتند، حكومت شاه اسماعيل صفوي موجب ظهور سبك جديدي از هنر خوشنويسي و تذهيب شد كه نه تنها در داخل قلمرو خود بلكه در قلمرو سرزمين رقيب قديمي اش عثماني نيز تحولاتي شگرفي ايجاد كرد.
خط تعليق در زمان شاه اسماعيل صفوي و شاه طهماسب نظام مند شد و در آن دوره با افزودن برخي نشانه هاي الفباي فارسي تكميل گشت و به عنوان خط بومي توسعه يافت، گويند خط تعليق را فردي به نام تاج  سلطاني خطاط اصفهاني براي اولين بار ابداع كرد و عبدالحي خوشنويس از استرآباد در پيشرفت آن نقش بسزايي را ايفا نمود. مسلماً حمايت ها و تشويق هاي شاه اسماعيل و شاه طهماسب به نوبه هاي خود در پيشرفت آن بي تأثير نبوده، بعدها همين خط باعث ظهور خط درخشان ديگري به نام نستعليق شد. با ظهور اين خط شيوه بومي خطاطي در ايران نيز ترك شد و چنان محبوبيتي در ميان مسلمانان ايجاد كرد كه در ظرافت و وزين نمودن هرچه بيشتر آن نهايت سعي و كوشش خود را مي نمودند. به طور يقين اين خط در قرن پانزدهم به عنوان خط ملي به هويت خود ادامه داد. واضع اين خط ميرعلي سلطاني تبريزي است كه فردي متدين و مذهبي بود، او با توسل به امير المؤمنين دعا كرد كه در خط صاحب سبك جديدي شود. در رويا امير المؤمنين را ديد كه به او امر مي كند در مورد احوال پرنده غره قره (سينه سياه) مطالعه نمايد.او با الهام از شيوه پرواز و بالهاي پرنده مزبور و پيوند آن با اشكال هندسي موفق به ابداع خطي جديد و زيبا به نام نستعليق شد. اين خط در ميان مسلمانان ديگر ممالك نيز رايج گشت. بعدها توسط گروهي از خوشنويسان برتر ايراني از جمله عبدالرحمان خوارزمي و دو پسرش عبدالرحمن انيسي و عبدالكريم پادشاه به ترتيب كه از اساتيد اوليه و پيشگامان اين فن محسوب مي شوند محفوظ شد.
در عصر طلايي خط نستعليق، يعني دوره شاه عباس، اساتيد بسياري در زمينه خوشنويسي پرورش يافتند كه هر كدام صاحب سبك ها و مكتب هاي خاص خطاطي بودند. در آن دوره هر سبك خاصي براي موضوعي خاص به كار برده مي شد. مثلاً قرآن، ديوان ها، اسناد رسمي هر يك داراي سبك متناسبي بودند، مشهورترين آن اساتيد قاسم شادي، اويس اردبيلي، كمال الدين هراتي، قياس الدين اصفهاني و آخرين آن عماد الدين حسيني بود.
بعدها خط نستعليق زمينه ابداع خط هاي ديگري از قبيل غبار شد. اين نوع خط براي ارتباطات سري يا پيام هاي درباري يا رضايت نامه ها و توبيخ نامه هاي دولتي به كار مي رفت. گاهي آنقدر ريز و درهم نوشته مي شد كه بدون ذره بين امكان خواندن آنها ميسر نبود، يكي ديگر از خطوط رايج و مرسوم در بين نويسندگان و منشيان زمان، خط شكسته نستعليق بود، به طوري كه يك چهارم كتاب هاي منظوم (شعر) در عصر صفوي با آن خط كتابت مي شد. بعضي از آثار باقي مانده از اساتيد هنر خوشنويسي كه هر يك داراي ارزش هنري و معنوي خاصي هستند با خط زيباي شكسته نستعليق كتابت شده اند.
البته تنوع و تفنن و ابداعات خطي تنها به يك دوره خاصي اطلاق نمي شود، بلكه هنرنمايي هاي خوشنويسان ايران متناوباً از قرني به قرن ديگر تكميل مي گشت، تا به سبك و فرم امروزي درآمد. در حال حاضر خوشنويسان با حفظ سنت اساتيد و بالذتي زايد الوصف به نوشتن و تركيب و تلفيق حروف مبادرت مي ورزند تا بهترين اثر را از لحاظ كيفيت باقي گذارند. آنان با دنياي خطوط انس و الفت گرفته، با صف آرايي حروف بزرگ و كوچك طرح و اثري زيبا پديد مي آورند كه برخاسته از عواطف و احساسات هنريشان مي باشد، در آثار هنري آنان رابطه عميقي بين كلمات و طبيعت ديده مي شود، مخصوصاً وقتي كه نقش آفريني هاي آنان در كاغذهاي ابر و باد به نمايش گذاشته شود و با تذهيب استادكاران زبردست تزئين شده باشد. ناگفته نماند اساتيد خوشنويس تنها به خوشنويسي مطلق اكتفا نمي كنند، بلكه همواره سعي مي كنند يك اثر هنري از خود ابداع كنند، البته ارائه يك اثر نو و بديع كار آساني نيست و در اين راه رياضت هاي فراواني بايد متحمل شوند تا بتوانند يك خلاقيت زيبا را از خود به جاي گذارند كه مسلماً ذي قيمت خواهد بود. در بين اين اساتيد مي توان به استاد سيد حسن ميرخاني، استاد حسين ميرخاني، استاد زنجاني، استاد علي اكبر كاوه، استاد غلامعلي اجلي، استاد صداقت جباري، استاد اسرافيل شيرچي، استاد محمد حيدري و استاد مصطفي مهدي زاده اشاره كرد.

به انگيزه برپايي جايزه جهاني هنر و نيايش(بهمن۸۳- فرهنگسراي نياوران)
009774.jpg
هنر و ارتقاء خرد جمعي
دكتر اكبرعالمي
در سپيده دم تاريخ تمدن، پيدايش خط براي ماندگاري انديشه، جهان ما را تكان داد. گوتنبرگ آلماني در سال ۱۴۵۰ ميلادي باعث پيدايش كهكشان چاپ شد، تا علم از انحصار خواص خارج شود، به ميان مردم برود و شالوده زندگي آدميان را متحول كند.
در سال ۱۸۲۶ با ثبت اولين عكس در فرانسه، فاصله ها از ميان برداشته شد و تحولي عظيم در زندگي بشر آغاز گرديد. امروزه هنر و صنعت عكاسي، طعم زندگي را دگرگون كرده است. اگر عكاسي نبود، سينما نمي آمد تا بدنبال خودش تلويزيون را به خانه ها ببرد. در كمتر از صد و چند سال، عكاسي پايه تمام هنرهاي تصويرسازي شد.
وسعت و كاربرد عكس و عكاسي آنقدر گسترده است كه در اين سطور نمي گنجد، اما مزيت عكس نسبت به سينما و تلويزيون در اين است كه مي تواند در يك لحظه بسيار كوتاه، فرصت بي اعتنايي را از بيننده سلب كند و احتياجي به درخواست وقت از مخاطب ندارد.
مي دانيد كه تا سال ۱۹۰۰ ميلادي، هنر و فن عكاسي در انحصار عكاسان حرفه اي بود و در آغاز قرن بيستم، اين هنر فراگير شد و لحظات اين سده با عكاسي آنالوگ، براي هميشه ثبت شد.
از آغاز قرن حاضر، با پيدايش تكنولوژي ديجيتال، همه مي توانند عكس بگيرند، زيرا دوربين هاي ديجيتال در موقعيت خودكار، تقريباً خطا نمي كند و همگان قادر به ثبت لحظات هستند، اما آنچه كه باعث تفاوت در عكاسي مي شود، قدرت نگاه عكاس است كه يقيناً با پشتوانه  خرد و دانايي رشد مي كند و البته كه خلاقيت جوهره  تمام هنرهاست!... و همه بايد بدانند كه در كتاب مينوي خرد آمده است:
«علم بدون خرد، علم نيست!... و هنر بدون علم، هنر نيست.»
آيا اتاق، خانه، يا شهر ما در دوربين هاي عكاسي جاي مي گيرند؟... گاه دوربين ها نمي توانند پا به پاي نگاه انسان، لحظات را ثبت كنند. فرق عكاسان هنرمند با عكاسان معمولي در اينجا نمايان مي شود.
احساس آدمي و حالت چهره ها، سيال و در حركت هستند. عكاس هنرمند،  به لحظات برق آسا جاودانگي مي بخشد. درگذشته نقاشان به اشراف و پادشاهان مي گفتند: «چند دقيقه تحمل كنيد و حركت نكنيد تا براي هميشه، چهره اي ماندني از شما پديد آورم!...»
امروزه اين ماندگار شدن را عكاسي بر عهده گرفته است. به مدد عكاسي فاصله هاي دور، در چهار گوشه جهان به هم نزديك شده و عكس ها، از احوالات، تنوع و وسعت سياره  كوچك ما سخن مي گويد.
با شبه هنرها كاري نداريم !... اما تمام هنرها و به ويژه هنر عكاسي در زمينه نيايش و ستايش خالق، دلهاي مردم روزگار ما را به هم نزديك مي كند، تا شايد از خشونت و كژانديشي فاصله بگيرند و به سمت صلح، دوستي و مهرورزي كه فقط يكي از صفات بي شمار پروردگار است، روي بياورند.
مسابقه كاريكاتور «خليج هميشه  فارس» برگزار مي شود
مركز هنرهاي تجسمي حوزه هنري در مسير اشاعه و تقويت موضوع پاسداري از هويت تاريخي مرزهاي ايران اسلامي، هم آوايي سراسري هنرمندان كشور را در قالب طرح و كاريكاتور در بهار ۱۳۸۴ برگزار مي كند.
اين حركت ملي ميهني، همدلي و همزباني همه آحاد و اقشار ايران عزيز را طلب مي كند. گستره نام و اهميت قوام خليج فارس، مركز هنرهاي تجسمي را از همراهي و هم آوايي ارگانها، نهادها و سازمانهاي دولتي و غيردولتي برخوردار خواهد ساخت تا اين حركت فرهنگي تاريخي با شكوهي هر چه سزاوارتر در يادها و خاطره هاي ايران و جهان بماند.
آخرين مهلت ارسال آثار ۱۵ اسفند ۱۳۸۳ است و ابعاد آثار حداقل ۳۰در۲۰ و حداكثر cm ۷۰ در۵۰ بايد باشد.
هنرمندان بايد اطلاعات كامل خود را به همراه هر اثر جداگانه ارسال كرده و برگزيدگان اين حركت ملي با جوايز نفيس تقدير خواهند شد.
ستاد خبري مركز هنرهاي تجسمي حوزه هنري از ساعت ۹ الي ۱۷ آماده اطلاع رساني است.
009768.jpg
تنديس ۴۲ منتشر شد
چهل و دومين شماره نشريه تنديس (دوهفته نامه هنرهاي تجسمي) منتشر شد.
اين شماره در قالب يك ويژه نامه تصويري به مناسبت آغاز سومين سال انتشار نشريه تنديس انتشار يافته است كه در آن مروري تصويري بر نمايشگاه هايي چون «پيشگامان هنر معاصر ايران» ، پوستر اول / مميز، نمايشگاه عكس در پاريس، بوستان مشاهير شهر ري / پاسخ خاطره ها، طراحي صحنه، به انضمام اخبار و معرفي مراكز توزيع نشريه تنديس در تهران دارد. تنديس زير نظر شوراي نويسندگان و به سردبيري محمدحسن حامدي انتشار مي يابد.

هنر
اقتصاد
اجتماعي
سياست
علم
ورزش
|  اقتصاد  |   اجتماعي  |  سياست  |  علم  |  ورزش  |  هنر  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |