يكشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳ - سال سيزدهم - شماره - ۳۶۳۲
گفت وگو با محمد صياد، عكاس مشهور روزهاي انقلاب و جنگ
در قلب حادثه هميشه چيزهايي هست 
029211.jpg
قلب حادثه همين جاست. دلهره، گلوله، تب و تاب و تنش. اينجا كه باشي جاودانگي روي فيلم شكل مي گيرد. عكس : محمد صياد
پژمان راهبر
امروز روز خوبي بود، چون برف مي آمد و آقاي صياد خانه تكاني اش را رها كرد تا پاسخ سوالات ما را بدهد. امروز 26 سال بعد بود؛ 26 سال بعد از يك روز برفي كه صياد با نيكون عتيقه اش بين جمعيت قل مي خورد و تمام شهر را درمي نورديد تا حقيقت را روي فيلم سياه و سفيد ثبت كند.
چند ساله بوديد، آقاي صياد؟
الان 58 سالمه. خودتان كم كنيد...مي شود 32 سال. بنويسيد جوان بود!
با كدام روزنامه كار مي كرديد؟
من كارم را از كانون خبرنگاران شروع كردم و بعد رفتم آيندگان. در حول و حوش روزهاي انقلاب هم كارم را با آسوشيتدپرس آغاز كردم؛ يك همكاري طولاني كه سالها ادامه داشت.
با عكاس ها كه حرف مي زنيم از شما و عكس هاي شما با احترام حرف مي زنند. ما به دنبال اين بوديم كه بدانيم راز ماندگاري عكس هاي انقلاب شما چيست؟
بستگي به خود آدم دارد.
يعني چه؟
يعني من الان زنده ام و كار مي كنم، پس وجود دارم. شما هم مي آييد دنبال من.
اما برعكسش هم هست. آدم هايي كه بعد از مرگ به چشم مي آيند. منظور من اين است كه پشت عكس هاي شما چه بوده كه ماندگار شده؟
به نظر خودم حضور هميشگي ام در همه جاي تهران.
بهمن 57؟
بله، مثلا اگر من ميدان انقلاب بودم و مي شنيدم در ميدان امام حسين درگيري است، غير ممكن بود نروم آنجا. سريع، با موتور يا هر وسيله ديگري مي رفتم آنجا تا باشم.
شانس هم داشتيد؟
البته نمي شود گذاشت به حساب شانس.
اگر از اين جنبه نگاه كنيم كه يك اتفاق خاص در حضور شما رخ بدهد، چرا.
مهم اين است كه شما آنجا باشي. اين شجاعت يك آدم است كه در قلب حادثه باشد. در آنجا هميشه چيزهايي براي عكاسي هست.
ظاهرا شما سر نترس تري داشتيد.
ماجراي روز 8 بهمن را تعريف بكنم؟
بفرماييد.
۴ عكاس بوديم. زديم بيرون. شهر شلوغ بود و پر از درگيري. هيچ كس جرات نمي كرد از خيابان فروردين بالاتر بيايد، ولي من آمدم. حتي خبرنگاران خارجي  كه در روحيه شان بود نيامدند. ميدان انقلاب از 4 طرف بسته شده بود. اميرآباد، كارگر، آزادي و دانشگاه. مگر مي شد رفت داخل؟! جلوي همه را مي گرفتند، ولي من رد شدم. ماندم آنجا و كارم را كردم. خدا را شكر گلوله هم نخوردم.
توقع داشتيد بخوريد؟
شايد. فيلم آن روز هست. درگيري وحشتناك بود. از بالاي ژاندارمري تير مستقيم مي زدند. مردم مي دويدند پشت مجسمه و داخل حوض ميدان تا زنده بمانند. اينكه مي گويم شانس خيلي دخيل نيست، همينجاست. من جلوي جلو بودم. هر لحظه امكان داشت بلايي سرم بيايد، اما شجاعتم و علاقه ام اجازه نمي داد، بيايم بيرون. كار من اينطوري پيش رفته.
نتيجه چه شد؟
تا شب آنجا بودم. تا آنجايي كه مي شد عكاسي كردم و راه باز شد و از سمت كارگر شمالي آمدم بيرون. يكراست رفتم روزنامه و يك صفحه كامل عكس بستيم.
029241.jpg
محمد، صياد عكس هاي تاريخي انقلا ب است، اما اين بار به عنوان سوژه صيد عكاس همشهري شده است. عكس : هادي مختاريان 
بازتاب داشت؟
فوق العاده. به شدت. اين شايد مهمترين كار من است.
گفتيد 4 عكاس بوديد، حوزه ها را چطور تقسيم مي كرديد؟
با الهي به اميد تو!
شوخي مي كنيد.
نه والله. صبح از خانه كه بيرون مي آمدم به همسرم مي گفتم معلوم نيست امشب برگردم يا نه. بعد با جريان مردم اين ور و آن ور مي رفتيم.
يعني تقسيم بندي خاصي نبود؟
نه خيلي، چون هميشه يك جا نبوديم. من بيشتر خودم تصميم مي گرفتم كه چه كنم.
بيشتر با كي جايي مي  رفتيد؟
گاهي با محسن شانديز و مرحوم كاوه گلستان و البته خارجي ها. حسنش اين بود كه وقتي جمع بوديم پليس كاري به ما نداشت.
اگر تك بوديد؟
كتك مي خورديم، گاهي!
دوربين شما چه بود؟
نيكون۲ FM.
سياه و سفيد؟
بله.
چرا؟
قدرت خريد فيلم رنگي را نداشتيم.
شوخي مي كنيد؟
نه والله. تازه ظهور و چاپ فيلم رنگي براي خودش دردسري بود. برو و بيا و منتظر باش تا ببين كي آماده مي شود.
مثل الان نبود كه...
۱۷ دقيقه اي  ها! نه.
ظهور و چاپ به گردن خودتان بود؟
من 3 جا تاريكخانه داشتم. در آژانس، در روزنامه و در خانه.
خاطره مشخصي داريد از لحظه اي كه عكس روي كاغذ جان مي گيرد و شما عشق  كنيد از آن تصوير؟
از اكثر عكس هايم راضي بودم.
مشخصا؟
همان 8 بهمن. كشتار ميدان انقلاب البته تلخ بود، اما من عكسي گرفتم كه ماند.
كدام عكس؟
،۳ 4 نفر يك زخمي را از حوضچه ميدان مي آورند بيرون.
از بقيه، كار كدامشان را قبول داشتيد؟
اكثرا خوب كار مي كردند. ما عكاس   زياد داشتيم.
كدام عكس؟
عكس آقاي پرتوي؛ عكس همافرها.
چطور شما نتوانستيد آن عكس را بگيريد؟
آنجا هيچ كس نبود جز او.
چرا؟
من، حسين پرتوي و مرحوم ابراهيم زاده آنجا بوديم، اما ما را از مدرسه علوي بيرون كردند. گفتند برنامه نيست.
چرا آقاي پرتوي ماند؟
او عكاس كيهان بود و بين كيهان و يكي از آدم هاي صاحب نفوذ آنجا رابطه برقرار بود. خلاصه نگهش داشتند و او كار خودش را كرد.
وقتي مي گويم شانس همين است.
بالاخره از اين اتفاق ها زياد افتاده.
شما بيشتر كجا بوديد؟
هر روز مدرسه علوي بودم و البته هرجا درگيري بود.
نياز بود؟
روزنامه هاي ديگر به نوبت به مدرسه علوي عكاس مي فرستادند، اما من چون براي 2 جا كار مي كردم، مجبور بودم بمانم.
منظور من اين بود كه از يك جا مگر چقدر مي شود عكس گرفت؟
لحظه به لحظه اش متفاوت است. شايد امروز فكر كنيد عكس هاي مدرسه علوي شبيه به هم است و مگر آدم هايي كه صبح مي آمدند بازديد با بعدازظهري ها چه تفاوتي دارند؟ ولي من اين فكر را نمي كردم چون اولا هر آدمي ممكن بود واكنش متفاوتي از خود بروز دهد و بعد اينكه آقاياني كه كنار امام مي ايستادند مرتب تغيير مي كردند. مثلا يك روز آقاي رفسنجاني بود و يك روز نبود.
از AP چند عكاسي به ايران آمده بود؟
۶ نفر، با من 6 نفر.
رقم بالايي است.
به هر حال اين مهمترين اتفاق آن روزها بود.
عكاسي از كدام آدم برايتان جذاب بود؟
قبل از ورود امام، مردم. آنها در خيابان بودند تا من عكاس، ازشان عكس بگيرم، اما با ورود امام ايشان سوژه اول بودند؛ هم براي عكاس ها، هم براي خبرنگارها.
چند ساعت كار مي كرديد؟
۱۰ صبح تا 10 شب. زياد.
گفتيد كتك هم خورديد.
زياد . چند روز پيش با رفقا دور هم جمع شده بوديم، تعريف مي كردم. مردم ريخته بودند دانشكده افسري در ميدان پاستور. حمله كردند و آنجا را آتش زدند. من چند عكس گرفتم و ديدم شلوغي بيش از اندازه است. تصميم گرفتم بروم پشت بام يكي از خانه هاي مشرف. رفتم و مشغول بودم كه يكي يقه مرا گرفت.
يكي؟
به سرعت عده شدند. كتك مفصلي به من زدند و 6 حلقه فيلم را گرفتند.
نفهميديد چه كساني بودند؟
اگر مي فهميدم كه... ظاهرشان مثل مردم عادي بود.
خاطره بهتري نداريد؟
چرا، عكسي در جبهه گرفتم كه باعث شد ايران در دادگاه لاهه برنده شود. موضوع عكس من يك اسير عراقي بود كه صدام ادعا كرده بود ايراني ها دست هايش را بريده اند.
دقيقا متوجه نشدم.
از سازمان تبليغات جنگ كه آقاي خرازي مسوولش بود، زنگ زدند و گفتند عكست را بياور. من هم عكس را فرستادم. از آنجا رفتم چهارراه لشكر كه اسرا را نگه مي داشتند و آن اسير را شناسايي كردم. عكس دوم را هم بردند وزارت خارجه و صدام محكوم شد. آقايان وزارت خارجه هم گفتند: دست شما درد نكند!
با روزنامه نگارها كه حرف مي زديم، حس عجيبي راجع به روزهاي انقلاب داشتند.
طبيعي است، چون مشابه آن روزها هرگز اتفاق نيفتاده، البته جز در جنگ.
ويژگي اش چه بود؟
كار لذت داشت. مردم هم يكدل بودند و خوب.
مصداقي حرف بزنيد.
مثلا اگر من...ببين، نانشان را با هم تقسيم مي كردند، اگر من مشغول كار بودم حتما يادشان نمي رفت كه نوازشي بكنند و برسند به من. آن شور و حال ديگر نيست.
هيچ وقت نبود؟
چرا، روزهاي جنگ هم اوضاع مشابه بود.
قصد چاپ عكس ها را در قالب يك كتاب نداريد؟
تصميم گرفتم كارهايي بكنم، البته يك كتاب با مرحوم كاوه گلستان چاپ كرده ايم كه نگرفت و ضرر كرديم. اسمش جذاب نبود.
كي چاپش مي كنيد؟
اگر عمري باقي باشد... تصميمم را گرفته ام.
الان كار مي كنيد؟
در حال حاضر؟ بيكار نيستم.
دوربين شما ديجيتال است؟
ديجيتال است، ولي متاسفم.
براي چي؟
چون اختيار را از من گرفته.
چرا؟
چون اتومات است. اينكه عكاسي نيست.
دقيق تر توضيح مي دهيد؟
البته شايد اشتباه كنم، ولي عكاسي يعني تاريكخانه، ظهور، چاپ، ايستادن پاي آگرانديسمان و نور انداختن. احساس عكاسي امروز كمتر شده. الان نوه من هم 5 سالش كه بشود، مي تواند با اين دوربين كار كند.
جاي خوبي است براي پايان مصاحبه.
بله، موافقم!

از لابه لاي خاطرات
آن روزها ما براي عكاسي هر كاري مي  كرديم. بعضي وقت ها حتي كار به دعوا هم مي كشيد. مثلا روزي كه امام در حضور آقاي رفسنجاني و بازرگان در جمع خبرنگاران براي معرفي بازرگان حاضر شده بودند، من آنجا همراه چندين عكاس ديگر حضور داشتيم. در كنارم يك عكاس اسرائيلي بود كه مدام مانع از عكس گرفتنم مي شد و مرا اذيت مي كرد. چاره اي جز اين نديدم كه با او درگير شوم. با مشت به صورت عكاس اسرائيلي كوبيدم و درگيري شروع شد. ماموران آمدند، داشتند مرا مي گرفتند تا ببرند. چون نزديك امام بودم، خود ايشان از آن بالا اشاره كردند كه عكاس اسرائيلي مقصر است و آن مرد را با خودشان بردند.
ماجراي روزي كه داشتم در يكي از خيابان ها و در ميان اعتراضات عكاسي مي كردم هم جالب است. داشتم عكاسي مي كردم كه يكي گردن مرا گرفت و پشت يكي از سنگرها برد. گفتند تو ساواكي هستي و داري اطلاعات جمع آوري مي كني. كلي توضيح دادم كه من عكاس روزنامه هستم و عكس روزنامه روز قبل را به آنها نشان دادم و آنها قانع شدند و مرا ول كردند.
در همه وقايع آن زمان سعي مي كردم اولين نفري باشم كه حاضر مي شود. در تمام زلزله ها و حتي حادثه طبس، من زودتر از همه رسيدم.
تنها جايي كه نشد عكاسي كنم، حادثه بم بود. روز حادثه بم، من به همراه خانمم در كربلا مشغول زيارت بوديم و همين موجب شد تا نتوانم از بم عكاسي كنم.
من تنها عكس هاي مربوط به شكنجه گرهاي معروف ساواك آرش و تهراني را دارم. با صدها جور دوز و كلك توانستم خودم را به پزشكي قانوني برسانم و از جنازه هاي آن دو عكاسي كنم. تنها عكس هاي هويدا را هم من دارم.
جبهه و جنگ هم از آن حوادثي بود كه خيلي در ذهنم مانده. من 8 سال نتوانستم درست همسرم و تنها پسرم - پدرام - را ببينم.
زمان جنگ روزهاي سختي بود. عزيزان زيادي را از دست داديم. صبح با دوستي سلام و احوالپرسي مي كردي، روز بعد كه سراغ او را مي گرفتيم، مي گفتند شهيد شده است. آن لحظات و آن صحنه ها هنوز مقابل چشمانم است.

ستون ما و شما
029208.jpg
عكس ها و انقلاب 
يك دوربين و يك عكاس. آنها روايت خود را از انقلاب داشتند، روايتي كه جادوانه شد. شاهرخ حاتمي، رضا و منوچهر دقتي، مرحوم كاوه گلستان، محمد صياد، محمود كلاري، علي كاوه، بهمن جلالي، رعنا جوادي و محسن شانديز نام هاي شاخص جمع هنرمندي هستند كه كمتر درباره آنها و تاثير غير قابل كتمان عكس هايشان گفته شده است.
گزارشي در ايرانشهر، همراه با مصاحبه اي با محمد صياد، تلاشي است براي يادآوري زحمات آنها كه بودند .
در شهر
خانم ماهي!

هرچند وقت يكبار چشم مان به جمال يك موجود يا نوزاد عجيب الخلقه روشن مي شود، اما پري دريايي كه 9 ماه قبل در كشور پرو به دنيا آمده و قرار است حدود 2 هفته ديگر مورد عمل جداسازي و پري زدايي قرار بگيرد، از همه نمونه ها جالب تر است. از طبيعت ممنونيم كه ما را با چنين تجربه  اي آشنا كرد، فقط اميدواريم كه عمل جداسازي با موفقيت پايان يابد.
زيباشهر
شوفاژ، بمب، خطر!

ما روي دريايي از سوخت هاي فسيلي خوابيده ايم. اين يك بمب گرانقيمت است، به ويژه اگر در ساخت و توليد و مصرف وسايل گرمايشي استاندارد رعايت نشود و اين غول خفته از خواب برخيزد و به شكار زندگي انسان بپردازد. هفته گذشته خوانديد كه رعايت نكردن استاندارد در بخاري هاي گازي تا چه ميزان خطرساز است. حالا توجه شما را به خطراتي كه در زمينه رعايت نشدن مهندسي گرمايشي در ساختمان ها وجود دارد، جلب مي كنيم.
خبرسازان 
معلق بين سياه و سفيد

مايكل جكسون خوراك اخاذي است. او چند سال قبل 19 ميليون دلار به يك خانواده شاكي حق السكوت داد و 5 سال قبل براي به عهده گرفتن حضانت 2 فرزندش پس از جدايي از همسر دومش، ميليون ها دلار خرج كرد. در آمريكا مثل معروفي هست كه مي گويد: هر وقت بي پول شديد برويد از مايكل جكسون شكايت كنيد. به هر حال بعضي ها ضعيف النفس هستند و آتو دست ديگران مي دهند.
تهرانشهر
نخورديم نان گندم...

نام مجموعه ورزشي انقلاب يادآور يك رشته ورزشي بيگانه به نام گلف است. ورزش خاص پولدارها در ايران قرار است فراگير شود. شايد به همين علت رئيس فدراسيون گلف كه دوره اي 4 ساله را آغاز كرده، يك برنامه 5 ساله براي پيشبرد اين ورزش پيشنهاد داده است. در تهرانشهر مي توانيد از گاف تا فاي گلف را بخوانيد.

ايرانشهر
آرمانشهر
تهرانشهر
خبرسازان
دخل و خرج
در شهر
زيبـاشـهر
|  آرمانشهر  |  ايرانشهر  |  تهرانشهر  |  خبرسازان   |  دخل و خرج  |  در شهر  |  زيبـاشـهر  |  
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |