دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۴۰
گفتگو با برانكو ايوانكوويچ سرمربي تيم ملي فوتبال
تهران را مثل كف دست مي شناسم
000734.jpg

خيلي دوست داشتم بفهمم زندگي در يك شهر ده ميليون نفري چگونه است؟ شهر به اين بزرگي چطور خودش را اداره مي كند؟ و شهروندانش چگونه از پس اين همه شلوغي بر مي آيند؟
بلاژوويچ يادتان هست؟ استاد تاثيرگذاشتن بر افكار عمومي بود. به همين دليل هم سعي مي كرد روابطش با رسانه ها خوب باشد - هر چند سرانجام هم خودش را قرباني روزنامه هاي ورزشي مي دانست - برانكو هم تا حدود زيادي همين طور است، در برخورد با افكار عمومي محتاط است و مي كوشد تا حد ممكن خلاف عقيده آنها سخن نگويد و اين مرا كلافه مي كند. هر چه برايش توضيح مي دهم كه در اين گفت وگو مي خواهيم تصوير واقع بينانه اي از تصور يك خارجي مقيم تهران از اين شهر به دست دهيم، گوشش بدهكار نيست! از تهران جوري حرف مي زند كه انگار نه ازدحام كلافه كننده اي در آن وجود دارد، نه دود و دم و نه سر و صدا... اما وقتي از شهر خودش »واراژدين« حرف مي زند، از آرامش و سكوت، دشت هاي سبز و عبور رود از كنار شهر مي گويد، با كيف!
رفتار ما ملت چگونه بوده است كه چنين »زودرنج« به نظر مي آييم و كسي حاضر نيست قضاوت واقع بينانه خودش را - حتي از شهر ما - بي دغدغه بگويد؟
تهران، شهر قشنگ و جذابي است. تقريبا در تمام 24 ساعت بيدار است. زندگي در آن مي جوشد. هوا كه تميز است، شكوه البرز چشم را خيره مي كند. كاخ هايش، موزه هايش و بازارش زيباست. ولي راستي اين شهر فقط همين ها را دارد؟

ولين بار چه زماني به تهران آمديد؟
حدود سه سال پيش بود. يعني ژانويه 2004، دقيقا مي شود سه سال كه مدت طولاني  اي است.
اولين باري كه آمديد، به قصد اقامت آمديد يا براي مذاكره  ؟ بار اول، تصميم داشتيد بمانيد؟
براي امضاي قرارداد آمدم و بعد هم ماندم.
آنچه مي خواهم بدانم اين است كه بار اولي كه به تهران آمديد، فقط چند روز اينجا بوديد و برگشتيد، يامثلا چند ماه مانديد؟
چند ماه ماندم. حدود سه ماه ماندم. قرارداد بستم و ماندم. بعد از سه ماه بود كه به كرواسي برگشتم.
علت اينكه اين سوال را مي پرسم اين است كه مي خواهم بدانم اولين چيزهايي كه از تهران براي دوستان يا خانواده تان دركرواسي »تعريف كرديد« چه بود؟
تهران تقريبا همان چيزي بود كه انتظارش را داشتم. من تا به حال به كشورهاي زيادي سفر كرده ام. در مورد ايران هم از قبل اطلاعاتي داشتم كه از طريق روزنامه ها و تلويزيون و رسانه هاي ديگر به دست آمده بود بنابراين آنچه ديدم برايم شگفت آور و غافلگير كننده نبود. ولي خيلي دوست داشتم بفهمم زندگي در يك شهر ده ميليون نفري چگونه است؟ شهر به اين بزرگي چطور خودش را اداره مي كند؟ و شهروندانش چگونه از پس اين همه شلوغي بر مي آيند؟ برايم خيلي جالب بود و خيلي لذت بردم از اين كه ديدم مردم در شهري با اين همه جمعيت مي  توانند زندگي شان را برنامه ريزي كنند و به كارهايشان برسند.
خيلي از غير ايراني هايي كه به ايران سفر مي كنند، به خصوص وقتي در مقابل چنين پرسش  هايي قرار مي گيرند به هنگام پاسخ دادن خيلي ملاحظه مي كنند و با احتياط جواب مي دهند.
در واقع نگران هستند كه مبادا با پاسخ آنها به طرف ايراني -سوال كننده - بربخورد... حقيقتش را بخواهيد، من باور نمي كنم»تهران« در اولين برخورد اين همه جذاب به نظر آمده باشد!
شهرهاي بزرگ در مجموع خيلي شبيه هم هستند. در اولين لحظه  هاي ورود به چنين شهرهايي با عظمت شهر و شلوغي و ترافيك، ميدان هاي بزرگ و خيابان  هاي بسيار طولاني مواجه مي شوي. موقعي كه به تهران پاگذاشتم، در ذهنم چنين شهري را انتظار مي كشيدم و مي دانستم با چه جور چيزي مواجه خواهم شد. البته وقتي مدتي اينجا اقامت كردم دلم خواست از نزديك، چيزهاي جذاب تر و عميق تر اين شهر را ببينم. شهري كه در 20 تا۳۰سال اين اندازه رشد كرده است ، مركزيت خود را تا حدود زيادي از دست مي داده و چندين مركز پيدا كرده است. اين خصلت شهرهايي است كه در يك دوره كوتاه، رشد زيادي مي كنند.
در واقع زندگي و رفت و آمد ساكنان چنين شهري هم در اطراف اين مراكز شكل پيدا مي كند.
مراكز تجاري، مراكز آموزشي و دانشگاهي يا مراكز اداري هر كدام ويژگي هاي خودشان را به محله هاي اطرافشان تحميل مي كنند. كنار هم قرارگرفتن اين گونه مراكز در شهر بزرگي مانند تهران براي من جالب بود و خيلي علاقه داشتم كه اين چيزها را از نزديك ببينم كه خوشبختانه اين امكان فراهم شد و ديدم. نكته جالب ديگر، هنرها و صنايع قديمي مانند طلا كاري يا موزه ها و كاخ هاي تاريخي بسيار زيبايي بود كه از قبل در مورد آنها شنيده بودم و در تهران توانستم آنها را ببينم. اينها نشان مي دهد كه تمدن ايراني چقدر خدمت كرده است.
شما متولد چه شهري هستيد؟
من در شهر چكووتس به دنيا آمدم. شهر كوچكي است . البته آنجا فقط متولد شدم ولي بيشتر عمرم را در شهر واراژدين گذراندم كه شهربزرگ  تري است. واراژدين مركز استان است، يكصد هزار جمعيت دارد و در نزديكي زاگرب قرار گرفته است.
چه سالي به دنيا آمديد؟
متولد 1954 هستم. سال آينده 50 ساله مي شوم.
جوان به نظر مي رسيد! به قيافه تان نمي آيد 50 ساله باشيد.
مرسي!
چند خواهر و برادر داريد؟
ما سه برادر هستيم. همه ازدواج كرده ايم و هر كدام 2 فرزند داريم. پدر ومادرمان خوشبختانه هنوز زنده هستند. مادرم 77 ساله و پدرم 78 ساله است.
از چه زماني به فوتبال علاقه مند شديد؟
از زماني كه عقلم مي رسيد! هر سه برادر اهل فوتبال هستيم و هر سه مربيگري مي كنيم. پسر من و 2 تا از برادرزاده هايم هم فوتبال بازي مي كنند. پسرم در تيمي در ليگ 2 كرواسي دروازه باني مي كند، يك برادرزاده ام در ليگ اول بازي مي كند و برادرزاده ديگرم عضو تيم ملي نوجوانان كرواسي است.
ورود شما به دنياي فوتبال از طريق مدرسه فوتبال و روي حساب و كتاب بود يا مثل فوتباليست هاي ما از خيابان ها و زمين هاي محلي شروع كرديد؟
ما هم آن موقع در خيابان ها و كوچه ها بازي مي كرديم. ولي چهل سال پيش، وقتي به طور جدي شروع كردم به فوتبال بازي كردن ، براي تمرين به يك باشگاه رفتم. اوايل 2 روز در هفته تمرين و مسابقه داشتيم و بعدا به هر روز تبديل شد.
فضاي سياسي اجتماعي آن دوران يوگسلاوي چطور بود؟ چقدر مثلا به فضاي شوروي و كشورهاي كمونيستي نزديك بود؟ شنيده ام در شوروي، براي بچه هايي كه استعداد ورزشي داشتند از همان كودكي برنامه ريزي هاي دقيق داشته اند و در واقع اين گونه كودكان - شايد بدون اينكه خودشان هم درست بدانند يا رغبتي داشته باشند - از همان بچگي براي ورزشكار شدن انتخاب مي شدند و پرورش مي يافتند. در كشور شما هم همين طور بود؟
تفاوت بين كرواسي و كشورهاي كمونيستي آن روزگار در اين بود كه كرواسي هيچ اتحاد و پيوندي با شوروي سابق نداشت. البته با كشورهاي سرمايه داري هم خيلي نزديك نبود. يوگسلاوي سابق از بنيان گذاران جنبش عدم تعهد بود و با مصر و هند، كشورهاي غيرمتعهد را دورهم جمع كردند. بنابراين يوگسلاوي تا حدود زيادي مستقل بود و به هيچ بلوكي وابستگي نداشت. ما به راحتي مي توانستيم به همه كشورها سفر كنيم. عقايد و مذاهب آزاد بود، هر كس دوست داشت به كليسا و هر كس دوست داشت به مسجد مي رفت. از نظر مذهبي و ملي آزادي عمل داشتيم و در مورد ورزش هم اجباري در كار نبود. اين طور نبود كه كسي را از قبل در نظر بگيرند و او را به رغم ميل خودش براي ورزش پرورش بدهند. البته در كشور ما به ورزش خيلي اهميت مي دادند. ما با ميل شخصي ورزش را انتخاب مي كرديم ولي حكومت هم خيلي روي ورزش سرمايه گذاري مي كرد...
اين آزادي نسبي ناشي از چه بود؟ آيا ميراث تيتو بود؟
ببينيد! ما از يك طرف همسايه كشورهاي بلوك شرق بوديم و از طرف ديگر همجوار كشورهاي بلوك غرب. يك سوي ما كشورهاي عضو پيمان ورشو بودند و سوي ديگر كشورهاي عضو ناتو. يوگسلاوي در واقع يك منطقه حائل بود و اوضاع داخلي آن هم تحت تاثير همين وضعيت ژئوپليتيكي قرار داشت.
شهري كه گفتيد در آن بزرگ شديد... گفتيد نزديك زاگرب است...
واراژدين...
بله! واراژدين...! واراژدين چطور شهري بود؟
به نظر من قشنگ ترين شهر دنياست.
كوهستاني است؟
خير در دشت قرار دارد و رودخانه دراوو از كنارش مي گذرد. صاف است و زمين هاي كشاورزي زيادي دارد. چند تپه كوچك دارد و تاكستان هاي وسيع. شهري بسيار قديمي است و حدود 900 سال قدمت دارد و زماني پايتخت كرواسي بوده است. واراژدين گويا 3 بار دچار حريق شده است و سرانجام ادارات دولتي و پايتخت را به خاطر همين حريق ها به زاگرب منتقل كردند. به اين شهر لقب »وين كوچك« داده اند. در دوران قرون وسطي شهر مهمي بوده است و يونسكو آنجا را به عنوان يك ميراث جهاني ثبت كرده است. كاخ هاي زيبايي دارد. واراژدين با زاگرب 50 كيلومتر، با بوداپست مجارستان دو سه ساعت، با وين دو ساعت و نيم و با مركز اسلووني كمتر از 2 ساعت فاصله دارد و بنابراين از نظر مواصلاتي هم در وضعيت مناسبي است.
اگر درست فهميده باشم واراژدين شهري است با اقتصاد كشاورزي.
واراژدين كارخانه نساجي بسيار مشهوري دارد. محصولات پارچه و مواد غذايي بار اصلي اقتصاد شهر را به دوش مي كشند. مراكز مرغداري فراواني در اين شهر هست كه اغلب محصولاتش به كشورهايي مانند عربستان سعودي صادر مي شود. محصولات لبني و صنايع كشاورزي شهر ما هم خيلي معروف است. صنايع كوچك هم در شهرداريم كه در كارگاه هاي كوچك وجود دارند مثلا با ده كارگر و چيزهايي توليد مي كنند.
زاگرب در مقايسه بايد صنعتي تر باشد.
قابل مقايسه نيست. زاگرب از نظر صنعتي، سياسي و كشاورزي بسيار وسيع تر است. در حال حاضر حدود يك ميليون نفر جمعيت دارد. در حالي كه واراژدين بيشتر به دلايل تاريخي و فرهنگي شهرت دارد و ما به آن افتخار مي كنيم.
هنوز هم وقتي در كرواسي هستيد، در واراژدين اقامت مي كنيد؟
بله! حتي به فكرم هم نمي رسد كه جاي ديگري بروم. من در خود زاگرب هم خانه اي دارم. ولي واراژدين را ترجيح مي دهم.
بنابراين اينجا هم وقتي دلتان تنگ مي شود، براي واراژدين تنگ مي شود؟
بله!
پدر و مادرتان هم آنجا زندگي مي كنند؟
بله. تمام فاميل و وابستگان من آنجا هستند.
وقتي فوتبال بازي مي كرديد هم براي تيم همين شهر بازي مي كرديد؟
بله! هفده ساله بودم كه به تيم بزرگسالان وارتكس وارد شدم. اين تيم در ليگ دوم يوگسلاوي سابق بازي مي كرد و به واراژدين تعلق داشت.
و كجا دانشگاه رفتيد؟
در زاگرب، چون مركز دانشگاهي كه من رفتم در زاگرب بود. در واراژدين هم البته دانشگاه هست، ولي بيشتر، رشته هاي انفورماتيك، اقتصاد، حقوق، تكنيك و نساجي دارد. ولي من به رشته تربيت بدني علاقه داشتم كه دانشگاه زاگرب اين رشته را داشت. همزمان با تحصيل در دانشگاه، فوتبال هم بازي مي كردم.
تا به حال در چند شهر زندگي كرده  ايد؟
به جز واراژدين، 4 سال دوران تحصيل رادر زاگرب بودم بعد 2 سال در شهر بندري ريكا زندگي كردم كه از نظر بزرگي، دومين شهر كرواسي و معروف ترين شهربندري آدرياتيك است و بعد، مدتي در شهر سيك بودم. بعد يك سال در هانوور آلمان بودم و الان هم در تهران هستم.
ريكا چطور شهري بود؟ تجربه زندگي در شهر بندري چطور بود؟
ما ورزشكارها با هر شرايط آب و هوايي زود انس مي گيريم. آدرياتيك يكي از زيباترين درياهاي دنياست و قشنگ ترين ساحل ها را دارد. بيش از هزار جزيره كوچك و بزرگ دارد. در زمستان دماي هواي آنجا بين 15 تا 25 درجه است و در تابستان بين 25 تا 35 درجه، آن هم بدون رطوبت. هر سال چند ميليون توريست داخلي و خارجي به آنجا مي آيند. بنابراين عادت كردن به زندگي در چنين شهري زياد سخت نبود!
من تابه حال در يك شهر بندري زندگي نكرده ام ولي شنيده ام كه شهرهاي با روحي هستند.
من در دهكده اي در ده كيلومتري ريكا زندگي مي كردم به اسم اوپاديا. اين شهر از زمان امپراطوري اتريش - بلغارستان شهرت داشته است و بسيار قديمي است. علاوه بر جذابيت هاي تاريخي، يكي از معروف ترين بنادر آدرياتيك است و با تمام كشورهاي همجوار اين منطقه در اروپاي مركزي و غربي ارتباط مستقيم دارد و بنابراين جاي زنده و جذابي است.
هانوور چطور شهري بود؟
تصور مي كنم هانوور يكي از زيباترين شهرهاي آلمان باشد. پر از ساختمان هاي زيباي قديمي و آثار فرهنگي است. نمايشگاه بين المللي معروفي دارد، به ويژه نمايشگاه بين المللي انفورماتيك كه هر سال آنجا برگزار مي شود، خيلي شهرت دارد. اين شهر ازنظر اقتصادي و سياسي از شهرهاي مهم آلمان محسوب مي شود.
از واراژدين كه بگذريم، كدام يك از شهرهاي ديگري كه در آن زندگي كرده ايد،  زنده تر و باروح تر بودند؟
باور كنيد هرجا بوده ام برايم قشنگ و زيبا بوده است. من جذاب ترين كار و درعين حال دشوارترين شغل را دارم و آن مربيگري فوتبال است. مي گويم جذاب ترين، چون واقعاً كارم را دوست دارم و وقتي شما مشغول كاري هستيد كه به آن علاقه داريد، برايتان زيباترين شغل است. دراين صورت هرجا كه باشيد برايتان زيباست و زندگي دشوار نخواهد بود... . من دائم با افراد جوان و سالم سروكار دارم و از آنها انرژي مي گيرم. احساس مي كنم كه آدم خوشبختي هستم و هرجا كه باشم برايم جذاب است.
چند جاي تهران را مي شناسيد و مي توانيد اسم ببريد؟
تصور مي كنم تهران را خوب مي شناسم. البته اين شهر آنقدر بزرگ است كه حتي كساني كه متولد آن هستند هم همه جاي آن را نمي شناسند. ولي به طور كلي چون با ماشين تقريباً همه جاي تهران را گشته ام، چارچوب اصلي شهر را مي شناسم، از پيست اسكي ديزين بگيريد تا جنوب تهران... .
ا گر دوستي از كرواسي به تهران بيايد و يكي دو روز مهمان شما باشد، او را براي گردش به كجا مي بريد؟
ابتدا به شمال تهران مي برم تا طلافروشي ها، موزه ها و كاخ ها را ببيند - اين ها ارزش هاي تاريخي هستند كه هركسي بايد آن را ببيند - بعد هم او را مي برم تا با زندگي اجتماعي مردم تهران آشنا شود.
كدام شهر ديگر ايران را ديده  ايد؟
اهواز، اصفهان، شيراز، رشت، شهرهاي ساحلي خزر، مشهد و تبريز.
هنوز كيش نرفته ام ولي دوست دارم در اولين فرصت به كيش هم بروم و آنجا را ببينم.
بين آن ها كدام دلنشين تر بود؟
اصفهان خيلي مرا تحت تاثير قرارداد.... تخت جمشيد را خيلي دوست داشتم ببينم كه ديدم و خيلي جالب بود.... رشت هم باتوجه به موقعيت جغرافيايي و سرسبزي اش زيبا بود.
در تمام مدتي كه در ايران بوده ايد، در همين هتل - آپارتماني زندگي كرده ايد كه حالا ساكن هستيد؟
بله! تمام مدت همين جا زندگي كرده ام. به زندگي در هتل عادت كرده ام. از آنجا كه در تهران بدون خانواده زندگي مي كنم، اين طوري راحت تر هستم. همين طوري هم وقت كم مي آورم بنابراين فرصت براي شستن لباس و تهيه غذا و تميزكردن اتاق ر اندارم و در هتل كه هستم خيالم از اين نظرها راحت است و مي توانم بيشتر به كارهايم برسم.
آيا پسرهاي تان تابه حال به ايران آمد ه اند؟
پسر ها؟ ... من يك پسر و يك دختر دارم. همسرم و پسرم آمده اند ولي دخترم هنوز نيامده است. براي آن ها هم تجربه زندگي در كشوري كه فقط درمورد آن شنيده بودند، جالب بود. فرصت آمدن به كشوري مثل ايران براي هركسي پيش نمي آيد.

برد و باخت
از او مي خواهم خاطره اي از برخورد مردم با خودش، بعد از يك پيروزي يا شكست تيم ملي بگويد. خاطره نمي گويد ولي تاكيد مي كند: ايراني ها تيم ملي خودشان را خيلي دوست دارند و نسبت به آن حساس هستند. در مقابل كوچكترين ناكامي واكنش نشان مي دهند، ولي اگر اعتمادشان جلب شود حوصله به خرج مي دهند و كمك مي كنند تا تيم پيشرفت كند.
ماجراي شكست از بحرين در مسابقات مقدماتي جام جهاني را به يادش مي آورم و مي پرسم آيا واكنش تلخي از مردم ديده است؟
مي گويد: فقط تلخي شكست و بازماندن از صعود به جام جهاني بود. واكنش بدي از مردم نديدم. (البته آن روزها من دستيار بلاژوويچ بودم)
از اين روزها كه تيم ملي خوب نتيجه مي گيرد مي پرسم و مي خواهم تاثير اين موفقيت ها را در رابطه مردم با خودش توضيح دهد.
مي گويد: اين روزها خيلي عالي است. همه چيز خوب و مرتب است و خيلي خوش مي گذرد. خيلي!
مربي ايده آل 
برانكو ايوانكوويچ،  تجلي تمام عيار صفات و خصوصياتي است كه تماشاگر سرخورده ايراني فوتبال در دهه اخير نسبت به مفهوم »مربي فوتبال« داشته است و البته هيچگاه آنرا در قامت يك مربي داخلي نيافته است: آرام، مودب، فرهيخته، كم ادعا،  باهوش،  خوش سيما، باطراوت و البته كامياب؛ به نظر مي رسد بخش عمده اي از سرخوردگي اين تماشاگر، همين ناكامي در يافتن مدل ايراني باشد؛ يافتن مربي اي كه ناكامي اش را به گردن داور، حاشيه، عدم امكانات، تقدير و غيره نيندازد (برخي از اين بهانه ها مثل عدم امكانات، كم كم از گفتمان مربيان داخلي خارج شد) و كاميابي هايش رافقط به مقولات متافيزيكي منتسب نكند، او دنبال مربي اي بود با ادبيات تازه و متقاعدكننده؛ مردي كه حتي از اندك ظرافت كلامي و بياني برخوردار باشد تا او را متاثر كند و دست كم در تحقق روياهاي سالها فروخورده و وامانده اميدوارش كند؛ ايوانكوويچ و سلفش بلاژوويچ،  واردكننده اين تلقي به فوتبال ايران بودند؛ بلاژوويچ كم هوش تر از آن بود كه بتواند روي موج فانتزي پرداز تماشاگر ايراني حركتي بي نوسان داشته باشد؛ برانكو اما از جنس ديگري است؛ از جنس همه مربيان موفق در همه جاي دنيا؛ آميخته با خرده شيشه.

شهروند ايراني
000732.jpg
»شهروند« چه مفهوم بزرگي دارد. جايي كه فارغ از مشغله هاي كاري، ذهني و رفتاري همه يكسان مي شوند. مثلا صمد آقابقال يك شهروند است، آرا تعميركار ماشين، يك شهروند است، كيارستمي يك شهروند است، رويا پيرزاد يك شهروند است و بالاخره برانكو ايوانكوويچ هم يك شهروند است.
هر كس در اين شهر زندگي خودش را دارد. يكي مي تواند بگويد: »يادش به خير، بچه كه بوديم...« و نوستالژي شهر را خلق كند، يك نفر ديگر مي تواند از مشكلات نسل امروز حرف بزند و دغدغه ها را بيرون بريزد و يك نفر هم كه از بيرون آمده مي تواند اين شهر را با جايي كه زادگاهش بوده مقايسه كند و تازگي هايي كه براي ما جذاب نيستند را مقابل چشمانمان قرار دهد. برانكو اين آخري است. غريبه اي كه حالا شهروند ماست. مثل تمام مردمي كه هر روز در كوچه و خيابان ملاقاتشان مي كنيم و آرام از كنارشان مي گذريم.
گاهي لازم است با شهروندي از اين جنس صحبت كنيم. والديني كه هر روز فرزندشان را مي بينند هرگزمتوجه نمي شوند كه چقدر قد كشيده، چقدر بزرگ شده و يا چقدر پيشرفت كرده. بايد يكي از بيرون بيايد و بگويد فرزندتان چقدر بزرگ شده!
حالا اين از بيرون آمده برانكو است. او را از زاويه فوتبال نبينيد. در حرف هاي شهروند تازه، حقايقي قابل لمس است كه ما عادت كرده ايم آنها را نبينيم. شهر را از ديد يك تازه وارد ببينيد.

يك شهروند
آرمانشهر
ايرانشهر
تهرانشهر
جهانشهر
حوادث
در شهر
درمانگاه
|  آرمانشهر  |  ايرانشهر  |  تهرانشهر  |  جهانشهر  |  حوادث  |  در شهر  |  درمانگاه  |  يك شهروند  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |