جمعه ۲ خرداد ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۰۵۷
مردي از تبار جيمزجويس
گفت وگو با جيمز دانليوي رمان نويس ايرلندي
ترجمه: ميترا لطفي شميراني
004250.jpg

«جي پي دانليوي» (جيمز پاتريك دانليوي) به تاريخ ۱۹۲۶ در نيويورك از پدر و مادري كه هر دو مهاجر ايرلندي بودند متولد شد. پس از خدمت در نيروي دريايي دانليوي براي ادامه تحصيلات در كالج ترينيتي عازم دوبلين شد. او، كه ابتدا به حرفه نقاشي روي آورد، در چندين نمايشگاه محلي تحقير شد، در تلاش خود براي ورود به صحنه گالري لندن با شكست مواجه شد، به اين بهانه كه مي بايست مشهور باشد تا بتواند كارهايش را به نمايش بگذارد. دانليوي قسم خورد كه مشهور شود ولي اين بار شهرت با قلم و كاغذ و ماشين تحرير به دست آمد نه با بوم و قلم مو. اولين كتابش به نام مرد زنجبيلي شهرت و معروفيت را براي او به ارمغان آورد. دانليوي نويسنده ماهر و چيره دستي است كه بسياري از آثارش براي صحنه هاي تئاتر مورد اقتباس قرار گرفته اند. او هنوز هم به نقاشي ادامه مي دهد و نمايشگاه هاي مهمي را ترتيب داده است. گرچه دانليوي قهرمان اولين و موفق ترين داستان خود، «مرد زنجبيلي» را كه وقايع آن در ايرلند مي گذرد، يك آمريكايي انتخاب كرد، از آن زمان به بعد «دانليوي» به ندرت نگاهي به ايرلند، سرزمين زادگاه اش، انداخته است. مهمترين الگوي ادبي اش «جويس» است و با نويسنده و انقلابي مشهور «برندان بي هان» مراوده نزديك داشته است. هنوز هم يك نسخه دست نويس رنگ ورو رفته مرد زنجبيلي روي ميز كار دانليوي در اتاق مطالعه اش به چشم مي خورد كه حاشيه صفحات آن پر است از نقدهاي سبك شناختي «برندان بي هان». دانليوي، مثل بسياري از نويسندگان ايرلندي، در بيشتر دوران كاري اش درگير جنگ و جدال بوده است. در همان آغاز كار، كارش به اتهام «ابتذال» مورد حمله و توقيف قرار گرفت. پيامد غريب تلاش ده ساله او براي چاپ مرد زنجبيلي اين شد كه او درگير يك نزاع قانوني با اولين ناشر كتابش شد. انتشارات المپيا در پاريس اولين ناشر كتاب دانليوي بود. او بُرد و حالا صاحب «المپيا» است. اين اواخر، دانليوي بيشتر مورد حمله منتقداني قرار گرفته كه از زمان مرد زنجبيلي موضع خصمانه اي در قبال كارهايش اتخاذ كرده اند، طي ده سال گذشته آثار او را به بهانه هاي مختلف و از جمله ضد يهود بودن مورد حمله قرار داده اند.
•••
• من به تازگي خواندن آخرين داستان تان را به پايان رساندم. چه چيزي باعث شد كه قسمت سوم ماجراهاي اين رمان را بنويسيد؟
فكر مي كنم اتفاقي كه براي من افتاد، و احتمالاً براي بسياري از نويسندگان پيش مي آيد، اين است كه آنها هنگام كار روي كتاب خاصي حجم انبوهي از يادداشت ها را جمع مي كنند. كتاب گسترش مي يابد و حجيم مي شود، بي آن كه اطلاعي از آن داشته باشيد. در نتيجه، هنگامي كه فكر مي كنيد به پايان كتابي رسيده ايد، درواقع هرگز آن را به پايان نرسانده ايد، هميشه كتاب ديگري از درون يكي از نوشته هاي تان بيرون مي آيد. درواقع، هميشه اين اتفاق نمي افتد.
طبيعتاً، توجه معطوف به كتاب هايي مثل مرد زنجبيلي (۱۹۵۵) مي شود، به كتاب هايي كه بيشترين وجهه عمومي را به دست آورده اند. منتقدين بيشتر جذب اين كتاب ها مي شوند تا آنهايي كه كمتر در ميان مخاطبين شهرت يافته اند. دوران خانه هاي روستايي و چيزهايي از اين دست دارد به پايان مي رسد. بيشتر اين چيزها در ايرلند از بين رفته است. به گمانم اين همان چيزي است كه مرا به نوشتن درباره «Dancer Darcey» ترغيب كرده است. من با موقعيت هاي رو به زوال بسياري مواجه شده ام. اين وقايع هرگز تخيل مرا ترك نكردند. روزهايي كه در كالج ترينيتي درس مي خواندم حال و هوايي داشت كه بر پيش زمينه «دارسي دنسر» تاثيرگذار بود، دانشجوياني كه مي شناختم يا وصف شان را شنيده بودم، از اين موقعيت هاي زندگي در خانه هاي روستايي بيرون آمده بودند. ولي اوضاع در ايرلند بسيار دور از دستبرد زمان است. تغييرات زياد نيستند. براي ايرلندي، آنچه كه دو سال پيش اتفاق افتاده به همان تازگي اتفاقي است كه ديروز افتاده است.
• اصولا داستان ها گرايش به سمتي دارند كه مطالعاتي باشند در زمينه آسيب شناسي اجتماعي، با قهرماناني كه در انتها ديگر پايي براي شان نمانده كه روي آن بايستند. آيا اين يك جور نقطه عطف نيست؟
004260.jpg

فكر مي كنم كه باشد. ولي تصورم اين است كه نبايد خود را خيلي به آثار ديگر مشغول كرد. دلم مي خواهد در مورد نوشتن نسنجيده رفتار كنم؛ يعني هميشه مثل تازه كارها باشم. بنابراين درواقع آنها را به عنوان اجراي نوعي فرم يا ساختار ويژه طراحي يا ترسيم نمي كنم. در هر مورد، كتاب به پيش خواهد رفت تا چيزي غريب را در بافت خودش يا خارج از بافت اش به وجود بياورد.
• هر يك از داستان هاي شما، تا حدي، بازگوكننده يك نوع داستان بوده است با شخصيت هاي متفاوت.
بله، كاملاً حقيقت دارد. افراد خاصي هستند كه آشكارا بر فرد نفوذ دارند. من فقط سعي ام اين است به اين فكر كنم، آيا شخصيتي مثل «كرشِرز» در داستان هاي «Darcey Dancer » مي تواند در كتاب ديگري ظاهر شود يا نه؟
• او همان رفيق شفيق است.
بله اين به يك مفهوم صحيح است. درونمايه «رفيق شفيق» به طريقي مشابه در كتاب هاي متعدد ظاهر مي شود.
• برخي منتقدين ادعا كرده اند كه شخصيت هاي گوناگون تحت تاثير و هدايت انگيزه هاي «اوديپي» قرار دارند، براي مثال، عشق يك طرفه «دارسي» نسبت به «ليلا»، اولين بار هنگامي آشكار مي شود كه ليلا درباره عكسي از مادر مرده دارسي اظهار نظر مي كند، و داستان ها پر از ارجاعاتي هستند كه به مقايسه ليلا و مادر دارسي مي پردازد. او از پدرش هم متنفر است. قصد داشتيد تا معاني نهفته اديپي را به نظر آوريد و اگر اين طور است، چرا؟
چندان مطمئن نيستم ناخودآگاه نبوده. احتمالاً شما چيزهاي بيشتري از اين كتاب ها استخراج كرده ايد تا من. من هرگز خودم، حتي اگر دوباره اين كتاب ها را بخوانم، نمي دانم چه چيزي باعث ايجاد بعضي تصاوير شده است. بعضي از آنها آشكارند، اما منشاء بسياري ديگر كاملاً گنگ و مبهم است. اين ارجاعات كاملاً ناهشيارانه در آنها گنجانده شده. بهترين كيفيت در نوشتن از گرفتن سيگنال هاي ناهشياري مي آيد كه از مغز شما مي گذرند و اغلب اين وقتي نيست كه شما پشت ماشين تحرير نشسته ايد، مي تواند هر لحظه اي از روز بروز كند.
• شما در طول دهه اخير مشغول نوشتن سري داستان هاي ديگري بوده ايد كه به ماجراجويي هاي يك گرداننده تئاتر لندن به نام «زيگموند شولتز» مي پردازد.
من اكنون به نيمه جلد سوم رسيده ام. شولتز به مفهومي مانند دارسي است، چون من درگير تئاتر در لندن نيز هستم، به اين معنا كه جهان وارد زندگي و آگاهي من مي شود.
• از شنيدن اينكه شما دوباره به آن حوزه برگشته ايد تعجب مي كنم. چرا دوباره به اين سري روي آورده ايد، آن هم پس از آنكه آخرين نوول شولتز - خاخام لوو آيا گوش مي دهي - با چنان واكنش منفي روبه رو شد؟
آيا اين ربطي به ضد يهوديت داشت؟
• بله.
كسي را در «نيويورك تايمز» (ميچيكو كاكوتاني) مي شناسم كه گفت كتاب ضديهود است. با اين حال، مي توانم به اين نكته اشاره كنم كه «jewischتChronicle »، در نقد خود، كتاب را به عنوان اثري «شگفت انگيز و دلچسب» ستود. در اين كتاب، براي هر كس كه يهودي باشد، هيچ چيزي كه بتوان از آن به ضد يهودي بودن تعبير كرد وجود ندارد، مگر اينكه شما اين مسئله را كه قهرمان كتاب يهودي بوده امري توهين آميز تلقي كنيد. حرفه نمايش عملاً يك حرفه يهودي است. نه به طور انحصاري، بلكه تا حد زيادي، بيشتر افراد در هاليوود، در صنعت فيلم و به ويژه تئاتر يهودي هستند. اين حوزه اي است كه واقعاً نمي توان دوروبرش رفت.
• با خواندن مرد زنجبيلي ياد اين گفته «همينگوي» افتادم كه مي گويد: «گرسنگي انضباط خوبي بود». حالا كه شما در شرايط راحت تري به سر مي بريد، كمتر براي نوشتن ترغيب مي شويد؟
فكر مي كنم حرفي كه همينگوي زده حقيقت دارد. كار نوشتن مستلزم نوعي غريزه براي ادامه حيات است. تنها مشكلي كه مي تواند در شرايط استيصال نويسنده بروز كند آن است كه اين شرايط چنان حاد شود كه به تخريب موقعيتي كه نويسنده در آن مي نويسد، بيانجامد. اين برانگيختن جذاب است. براي مثال، من از راه ديگري غير از نويسندگي پول درنمي آورم. من با پول سرمايه گذاري نمي كنم. از پول براي درست كردن پول استفاده نمي كنم. هر كاري كه مي كنم از نويسندگي ام مي آيد و خرج نويسندگي ام مي شود. البته، شايد اين اشتباه بزرگي در زندگي آدم باشد.

نگاهي به زندگي ويرجينيا وولف
تنها در دنيايي خشن
004270.jpg
ژرار كورتانز
ترجمه: خجسته كيهان
رنج، مصيبت، عصيان هاي سركوب شده، روزهاي سرد و بي هيجاني كه نشان از ملال داشت. زندگي ويرجينا وولف نيز همچون آثارش در سراشيبي آرام به سوي جهنم روانه بود. ويرجينيا وولف كيست؟ يك نويسنده. كشور زادگاهش كجاست؟ انگلستان. سرزمينش كجاست؟ زبان و نگارش. تاريخ تولد و مرگ ۱۹۴۱ ـ ۱۸۸۲. او پنجاه و نه سال زندگي كرد. در سال ۱۹۸۳ ويويان فورستيه، نويسنده فرانسوي زندگي و آثار ويرجينيا وولف را در يك سلسله برنامه هاي راديويي بررسي كرد كه بعداً در كتابي منتشر شد. در اين برنامه فورستيه مي گفت: «ويرجينيا وولف يك نويسنده بود، يكي از بزرگ ترين نويسندگان قرن بيستم. زني كه به دوران و محيط اجتماعي خود تعلق داشت، اما با جنون و برخي از تابوها دست و پنجه نرم مي كرد (او بي ترديد يكي از پيشگامان جنبش هاي آزادي زنان بود). ويرجينيا وولف همچنين ناشر، يك منتقد ادبي منطقي، زني آرامش ناپذير، نويسنده مقالات طنزآميز و انتقادي، نويسنده اي مشهور و تا حدودي خوش گذران و يك مبارز سوسياليست بود.»
فورستيه در كتاب خود نيز به درستي بر پيوندهاي ميان زندگي و آثار نويسنده و حضور دائمي سوگواري و مصيبت در آن تأكيد مي كند. در رمان «امواج» ادا مي نويسد: «من در دنيايي خشن تنها هستم. چهره انسانيت زشت و وحشت آور است. » بياييد از نزديك به زندگي ويرجينيا وولف بنگريم. شش ساله بود كه برادرخوانده بيست ساله اش ژرالد داكورث به او تجاوز كرد. هفت سال بعد مادرش را از دست داد. «گفتم دارد تظاهر مي كند. من سيزده سال داشتم و مي ترسيدم به قدر كافي رنج نبرم. »۱ در همان سال ها همراه با آغاز تجاوزات برادرخوانده دومش ژرژ داكورث، نخستين نشانه هاي افسردگي نيز در او ظاهر شد. در سال ،۱۸۹۶ ويرجينيا پانزده ساله بود كه خواهرخوانده اش استلا كه در ماه آوريل عروسي كرده بود، سه ماه بعد درگذشت. در سال ۱۹۰۴ براي دومين بار به طور جدي دچار افسردگي شد و دست به خودكشي زد. ويرجينيا خود را از پنجره به بيرون پرتاب كرد. در همان سال پدرش لسلي استيون را از دست داد. مردي تنها، گله مند و مستبد. او بعدها در دفتر خاطراتش نوشت: «سالروز مرگ پدرم. اگر زنده بود امروز ۹۶ سال داشت، مثل بسياري از آدم هايي كه مي توان شناخت. اما به ياري سرنوشت، هرگز به ۹۶ سالگي نرسيد. ادامه زندگي او باعث پايان زندگي من مي شد. چه اتفاق مي افتاد؟ نوشتن موقوف. كتاب موقوف. باورنكردني است. » ادامه بدهيم. در سال ۱۹۰۶ در پي بازگشت از سفر به يونان، توبي، برادري كه بسيار دوست مي داشت بر اثر ابتلا به تيفوئيد درگذشت، اما خاطره اش هرگز ويرجينيا وولف را ترك نكرد. ۱۹۱۱؛ ويرجينيا به خواهرش وانسا اعتراف كرد كه ديگر نمي خواهد بنويسد، و اضافه كرد كه هنوز در بيست و هشت سالگي ازدواج نكرده و دچار جنون است: «حالا تنها چيزي كه مي خواهم اين است كه كسي مرا به شور و هيجان بياورد. » ۱۹۱۲ ازدواج با لئونارد وولف و افسردگي حاد. ۱۹۱۳ تلاش براي خودكشي (به وسيله قرص خواب آور). تشخيص پزشكان صريح و روشن بود: بهتر است ويرجينيا هرگز بچه دار نشود. ۱۹۱۵ تجديد حالت افسردگي كه به سرعت تشديد شد: «با نخستين مرحله بيماري اش بسيار تفاوت داشت. او مجنون وار سخن مي گفت، آنقدر جسته و گريخته مي گفت تا عاقبت سخنانش نامربوط مي شد و به اين وضع ادامه مي داد تا از هوش مي رفت و به حال كما مي افتاد. » (استفن وولف). ۱۹۲۳ كاترين مانسفيلد دوست بسيار صميمي و نويسنده اش درگذشت. و غيره و غيره. فهرستي پايان ناپذير از رنج ها، مصيبت ها، عصيان هاي سركوب شده، روزهاي سرد و بي هيجاني كه «مثل حيواني زخمي خود را به اتاقم مي رسانم. »، روزهاي انزوا، نااميدي و ملال. و سرانجام در ۲۸ مارس ۱۹۴۱ زني درمانده خود را در رود اس غرق مي كند. جيب هايش پر از سنگ هاي درشت بود.
آخرين فرازهاي «ميان پرده ها»، نمايشنامه اي كه ويرجينيا وولف پيش از مرگ نوشت را به ياد آوريم. زني به نام دوشيزه لاتروب در حالي كه حاضران تماشاخانه را ترك مي كنند، تنها روي صحنه ايستاده است. نمايش تردستي او شكست خورده است. دوشيزه لاتروب نتوانسته گاوها، پرستوها و زمان حال را در توري كه ميان دو درخت بسته بود، ناپديد كند. او چه مي گويد؟ ـ چند ماه بيشتر از زندگي ويرجينيا وولف باقي نمانده است ـ: «و صحنه خالي بود. دوشيزه لاتروب به درخت تكيه داد. فلج شده بود. نيرويش او را ترك گفته بود. قطرات عرق بر پيشاني اش مي درخشيد. نمايش تردستي از كار درنيامده بود. او زمزمه كرد: اين مرگ است، مرگ.» اما بايد اين قطعه را در رابطه با بخشي از خاطرات او بازخواند. ويرجينيا وولف زندگي، دريا، رودخانه ها، آب، چشم اندازها، آدم ها، قدم زدن در كوچه هاي لندن، بحث هاي طولاني در خانه اش در محله بلومزبري و سفر را دوست دارد. او مي نويسد: «چنين است كه روزها مي گذرد و گاه از خود مي پرسم شايد آدم مثل بچه اي در برابر يك گوي نقره اي، به وسيله زندگي هيپنوتيزم شده باشد و آيا اين زندگي است؟ بسيار پرشتاب، درخشان و هيجان انگيز است. اما شايد سطحي باشد. من دوست دارم گوي نقره اي را ميان دست هايم بگيرم، نرمي، لغزندگي و سنگيني اش را حس كنم و آن را روزي پس از روز ديگر همراه داشته باشم. »
و با اين وجود زني كه زندگي را دوست دارد، آن را از خود مي گيرد و هيچ چيز نمي تواند جريان زمان را معكوس كند؛ نه حتي نوشتن، ادبيات، واژه هايي كه زندگي را درون جعبه كتاب جاي مي دهند. ويرجينيا وولف اذعان دارد كه مي خواهد «همه چيز داشته باشد. » چقدر عجيب است، مگر ما همه همين را نمي خواهيم؟ بله، ما همه چيز مي خواهيم، عشق، فرزند، هيجان و كار بر روي درون. ولي چه بايد كرد؟ چه بايد كرد در اين زندگي كه همه چيز «يخ زده، يخ زده و گرفتار سكون است. پس مانده سفيد شراره ها؟» در اين جهاني كه نوشتن چنين دشوار است، نهادنِ «واژه هاي كهن در ساماني نوين، ساماني ماندگار كه زيبايي مي آفريند، واژه هايي كه حقيقت را مي گويند. » مفهوم پزشكي افسردگي كه منظور از آن حالت ذهني بيمارگونه اي است كه علايم و نشانه هايش از احساس بي حالي و درماندگي تا نااميدي، ضعف و اضطراب را در بر مي گيرد، بسيار جديد است. در اصل اين واژه به مفهوم كاهش انرژي، فرو ريختن و فرو رفتن بوده و از ريشه لاتين «دپره سيو» برآمده است. واژه اي كه در مفهوم گسترده در جغرافيا، هواشناسي و فيزيك نيز به كار مي رفته و نشانه فشار از بالا به پايين بوده است. در مورد ويرجينيا وولف اين مفهوم بسيار فيزيكي و ملموس بوده است، چنانكه در كتاب ها و زندگي اش به چشم مي خورد. «آيا بايد گاه انگشت مرگ بر آشوب زندگي فرود آيد تا آن آذرخش را از گرفتار كردن ما باز دارد؟»
واقعيت انساني يك اثر كاملاً به واقعيت مولف بستگي دارد؛ به وابستگي هايش، به محيطش و به بسياري عوالم ديگر كه واقعيت ساده زندگي نمي تواند مسترد نمايد. ويرجينيا وولف كه همواره در آثارش از سرزمين جنون مي گريخت ـ واكنشي كه براي مثال نه نيچه، نه آرتو، از خود نشان ندادند ـ در زندگي روزمره در چنگال ديوانگي فرو مي رفت: «من بر آب هاي پرآشوب سرگردانم، و روزي كه غرق شوم هيچ كس نيست تا نجاتم دهد.»
منبع: مگزين ليته رر
پي نوشت:
۱ ـ خاطرات يك نويسنده اثر ويرجينيا وولف، اين كتاب با ترجمه اينجانب به زودي منتشر خواهد شد. م

روزي، روزگاري ادبيات ـ ۵
روايت جنگ در زمان جنگ
بيست سال داستان، ۵۹ ـ   ۱۳۵۶
شكوفه آذر
۱۳۶۱-۱۳۶۰
برخلاف آنچه در سال هاي ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹ ديديم، در سال هاي ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ تعداد كتاب هاي منتشر شده اي كه به لحاظ مضمون و ساختار قابل توجه باشند، كم است. حالا ديگر جنگ به سال سوم خود رسيده است. هر چند گفته مي شود كه در بحران هاي اجتماعي و سياسي، ادبيات عكس العمل سريعي از خود نشان نمي دهد و بيشتر نظاره گر است تا سال ها بعد آنچه را كه هضم كرده است، بيرون بريزد؛ اما در اين سال ها بهترين اثر مربوط به جنگ ـ به قضاوت تاريخ ادبيات ـ نوشته مي شود: «زمين سوخته». تاريخ ادبيات پس از گذشت بيست سال ثابت كرد كه بهترين اثر مربوط به جنگ همان كتابي است كه در بحبوحه آن نوشته شد. اما كتاب هاي ديگري هم منتشر شد كه به لحاظ ديگري قابل توجه بودند و پس از گذشت بيست سال همچنان خواندني. مثل «سنگي بر گوري»، كه هر يك در جاي خود بررسي خواهد شد. كتاب هايي كه در سال هاي ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ منتشر شدند و به لحاظ ادبي قابل توجه هستند از اين قرارند: باغ، پرويز دوايي، ۱۳۶۰؛ آفتاب در سياهي جنگ گم مي شود، اصغر الهي، ۱۳۶۰؛ خاطرات يك سرباز، قاضي ربيحاوي، ۱۳۶۰؛ سنگي بر گوري، جلال آل احمد، ۱۳۶۰؛ آشناي پنهان، محسن سليماني، ۱۳۶۱؛ بافته هاي رنج، علي محمد افغاني، ۱۳۶۱؛ دو قدم تا قاف، م. ا. فجر، ۱۳۶۱ و زمين سوخته، احمد محمود، ۱۳۶۱.
•••
«باغ» مجموعه ۱۶ داستان كوتاه از پرويز دوايي است. اين مجموعه نخستين كتاب او است. وي كه متولد تهران است، از همان جواني در زمينه تاليف و ترجمه با نشرياتي چون سفيد و سياه، پيام و ستاره سينما همكاري مي كند و حضور خود را در عرصه سينما تحكيم مي بخشد.
نياز به گفتن ندارد كه پرويز دوايي يك سينماگر است و بيشتر مطالب و نوشته هاي او در حوزه نقد و معرفي فيلم و فيلمسازان. شايد براي همين است كه ورود او به عرصه ادبيات با انتشارات كتاب «باغ»، با ترديد از سوي منتقدان ادبي مواجه شد. منتقدان ادبي سال هاي ۱۳۶۰ در برابر انتشار كتاب «باغ» سكوت كردند و كتاب تنها ۱۶ سال بعد در سال ۱۳۶۶ ـ با اضافه شدن قصه فرشته سابق ـ به چاپ دوم رسيد. شايد همين عدم استقبال باعث شد كه دومين مجموعه داستان او ـ بازگشت يك سوار ـ ده سال بعد منتشر شود و سومين مجموعه داستانش ـ سبزپري ـ سيزده سال بعد در سال ۱۳۶۳.
دوايي از آن دست نويسندگاني است كه به نظر مي رسد جذابيت خاطراتش او را به سمت داستان نويسي كشاند. اين گفته را مضمون داستان هاي كوتاهش نشان مي دهد.
بسياري از منتقدان معتقدند كه اگر در يك مجموعه داستان، چند داستان خوب به لحاظ مضموني و ساختاري وجود داشته باشد، كل مجموعه را مي توان مجموعه اي قابل توجه دانست. با اين وصف بايد گفت كه مجموعه «باغ» مجموعه اي هماهنگ است؛ زيرا سطح تمام داستان هايش به لحاظ ساختاري و مضموني مشابه يكديگر است. قصه هاي باغ جملگي با يك لحن و زبان روايت مي شوند و راوي همه قصه ها يك شخصيت است با يك زاويه ديد و پسري در سنين كودكي تا نوجواني با نگاه طنز و بي پرواي مخصوص اين سنين. او اتفاق هاي اطرافش را روايت مي كند و به سراغ موضوعاتي مي رود كه در سطح درك اين سنين است. او از سن خود پا فراتر نمي گذارد. شخصيت هاي داستاني در تمام داستان ها در گردش هستند. مكان ها تكرار مي شود، بزرگ ترها در داستان حضور چشمگيري ندارند مگر حضوري بيگانه به جز داستان فرشته سابق ـ و دايره واژگاني در سطح تمام داستان ها يكسان و همانند است. با اين حال هيچ يك از داستان ها به نظر تكراري نمي رسند؛ زيرا هر داستان جهان داستاني شكل گرفته در ذهن خواننده را تكميل مي كند. داستان بعدي، داستان قبلي را رها نمي كند، بازپروري مي كند. تصويري را كه در داستان پيشين در ذهن خواننده ساخته است، مختل نمي كند، بلكه تكه جديدي از پازل دوران كودكي پرويز دوايي در تهران را سر جاي خود قرار مي دهد تا خواننده، حتي خواننده جوان نسل امروز، تصوير صاف و شفافي از كودكي در تهران آن روزها را در ذهن خود بازسازي كند. كودكاني كه بازي هايشان الك دولك، چلتوپ، زو، تيله بازي و تير گذاشتن لاي كتاب هاي درسي است و شغل پدرهايشان لبوفروشي، آب حوضي، زغالي و حجره داري و خوراكي هايشان توت سفيد، چاغاله و نخود ـ كشمش و آرزوهايشان شزم و كابوس هايشان ديگ به سر. قصه هاي دوايي در خواننده احساس عميق نوستالژي را برمي انگيزاند بي آنكه اندوه جاي زيادي در آن داشته باشد. داستان ها بيشتر منتقل كننده حال و هوا و فرهنگ آن روزگاران تهران و مردم تهران است كه حالا ديگر نيست. دوايي سعي نمي كند از خاطرات كودكي اش و تهران آن روزها و فرهنگ آن مردمان روايت هاي جانگداز و حسرت برانگيز نشان دهد. او خود را منجي بشريت نمي داند و رسالت ويژه اي را هم در نوشته هايش دنبال نمي كند. او فقط تصويري را از زاويه اي به ما نشان مي دهد كه خواه ناخواه ديگر وجود ندارد. او اگر مي تواند به خوبي احساس حسرت را به خواننده منتقل كند به خاطر آن است كه حسرت برانگيزي در ذات آن چيزي نهفته است كه حالا ديگر نيست. ديگر وجود ندارد. مثل باغ، مثل خنكاي كوچه باغ هاي تهران و درخت هاي توت و چادرهاي زير آن.
چنانكه گفتم دوايي برخلاف نويسندگاني چون درويشيان و اصغر الهي و. . . كه در سال هاي گذشته به روايت زندگي مردم زير خط فقر مي پرداختند و بزرگنمايي معضلات جامعه در داستان را راهي براي تغيير بنيادي جامعه مي دانستند، با داستان هايش نشان داد كه نويسنده اي است كه فقط جهان داستان را باور دارد و داستان را وسيله اي براي رسيدن به اهداف اجتماعي يا سياسي نمي بيند.
•••
منتقدان ادبي، تنها سيزده سال بعد با انتشار مجموعه «سبز پري» حضور داستان هاي اين سينماگر را جدي گرفتند و به عنوان يك داستان نويس پذيرفتند.

داستانك
مسافر
روي گندم هاي كنار مزرعه دراز كشيده بود. در آسمان بالاي سرش هواپيمايي در اوج هزاران پايي پرواز مي كرد.
با خود گفت: اي كاش من هم در آن هواپيما مي بودم. چه قدر آزادند. با چشم مسير حركت هواپيما را دنبال كرد. داخل هواپيما يكي از مسافران نگاهش را به زمين دوخته. در همان لحظه آرزو مي كرد به جاي مسافرت با هواپيماهاي زندانيان در روي زمين مي بود.

دروازه بان
به جرات مي توانم بگويم كه چند ثانيه اي بيشتر با قهرماني فاصله نداشتيم. نمي توانستم بفهمم، اعلام ضربه پنالتي در آن موقع تا چه حد مي توانست ترسناك باشد.
انگار از شدت ناراحتي بينايي ام را از دست داده ام. بازيكن حريف پشت توپ ايستاده بود ـ سوت داور به صدا در آمد و من فقط همين را فهميدم. چشمانم را بي هوا بستم. غريو و شادي به آسمان برخاست. همه هورا مي كشيدند. چشمانم را كه باز كردم دستانم روي زانوانم خشك شده بود. بدون هيچ حركتي دنبال توپ توي دروازه گشتم. توپ وسط زمين بود. توپ به تير دروازه خورده و به زمين بازگشته بود.
004255.jpg

معمولي
كافه تقريباً خالي شده بود. آخرين جرعه را با تلخي قرقره كرد و فرو داد. سيگاري گيراند. يك ساعتي مي شد كه با او صحبت مي كرد. شب روي پنجره ها هوار شده بود. صداي آمبولانس نعش كش و گشت پليس به يادش آورد كه يك ساعت پيش او كسي را كشته است.

وضعيت دوم
چند شبي مي شد كه ديگر خواب هاي عجيب و غريب به سراغم نمي آمدند. در خواب مدام باغ هاي روشن از نور، مه و باران را مي ديدم. البته تنها چيزي كه اذيتم مي كرد پارچه ملحفه اي بود كه به بدنم چسبيده بود. فكر مي كنم آرام آرام به اين وضعيت هم عادت كنم.
چون تازه سه روز بود كه از فوتم مي گذشت.
004265.jpg

سخنران
از پله هاي سالن كه پايين مي آمد نگاهي عميق به آسمان انداخت. انگار مي خواست تا ته آسمان را با نگاهش بكاود. سالن سرشار از غريو و هياهو بود.
موضوع سخنراني اش اميد بود. فردا متن كامل سخنراني اش را همراه با خبر خودكشي اش در تمام روزنامه هاي معتبر چاپ كردند.

متخصص
يك سال پيش مدرك تخصصي پزشكي اش را دريافت كرده بود. اما وقتي سرنگ را در دست گرفت لرزشي عجيب در خود حس كرد. راست يا چپ، نمي توانست درست تشخيص دهد. در گزارش پزشك قانوني علت مرگ تزريق اشتباه مواد مخدر تشخيص داده شده بود.

روز و شب
حساب اينكه چند بار آبستن شده است از دست رفته بود. علم پيشرفت وحشتناكي داشت اما باز هم تشخيص اينكه چه روزي متولد خواهد شد امكان نداشت.
او تنها روزي بود كه بعد از فوتش مي شد گفت هويتش چيست. خروس ها بانگ برآوردند. و روزي ديگر از شبي آبستن متولد شد اما باز هيچ كس نمي دانست چه روزي متولد شده است.

ادبيات
اقتصاد
ايران
جامعه
زمين
شهر
عكس
علم
كتاب
ورزش
هنر
صفحه آخر
|  ادبيات  |  اقتصاد  |  ايران  |  جامعه  |  زمين  |  شهر  |  عكس  |  علم  |
|  كتاب  |  ورزش  |  هنر  |  صفحه آخر  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   شناسنامه   |   چاپ صفحه   |