سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۲
شماره ۳۰۶۸- June, 3, 2003
انديشه
Front Page

اقبال شناسي در ايران
كنفرانس جهاني اقبال شناسي از اول تا سوم ارديبهشت ۱۳۸۲ با حضور برجسته ترين اقبال شناسان جهان در لاهور پاكستان به همت «اقبال آكادمي» پاكستان برگزار شد. در اين كنفرانس كه توسط رئيس جمهوري پاكستان افتتاح شد، هر يك از اقبال پژوهان گزارشي از فعاليت هاي اقبال شناسي كشور خود را ارائه دادند. آنچه در زير مي آيد فشرده اي است از گزارشي كه محمد بقايي (ماكان) در اين كنفرانس درخصوص اقبال شناسي در ايران ايراد داشت. دكتر ماكان با تاليف مجموعه بيست جلدي «بازنگري آثار و افكار اقبال» كه مشتمل بر هفت هزار صفحه تاليف و ترجمه درباره اين انديشمند ايران دوست است، از كوشاترين چهره هاي اقبال شناسي به شمار مي آيد.
محمد بقايي ماكان
014210.jpg

شصت و پنج سال پيش كه اقبال به جاودانگي پيوست، نام و نشاني از وي در ايران نبود و جزو افرادي معدود كه تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمي كرد، كسي نمي دانست كه فرزانه اي به نام محمد اقبال لاهوري با سرودن نه هزار بيت شعر حكيمانه فارسي، آتش فرو مرده ادب فارسي را كه مي رفت در شبه قاره بدل به خاكستر بشود بار ديگر شعله ور كرد. آوازه او در جهان، ابعاد مختلف دارد ولي در ايران بيشتر به واسطه شعرش شهرت يافته است. نخستين مقاله اي كه در معرفي اقبال در ايران به چاپ رسيد از دانشمند ايراني سيدمحمدعلي داعي الاسلام بود با عنوان «اقبال و شعر فارسي» كه بسيار مورد توجه بزرگان ادب فارسي قرار گرفت. پس از آن شادروانان سعيد نفيسي و محيط طباطبايي كه با اقبال مكاتبه نيز داشته اند مقالاتي درباره وي نگاشتند. تاريخ نامه هاي اقبال به سعيد نفيسي ۲۶ اوت، و ۱۴ نوامبر ۱۹۳۲ است.
سروده هاي اقبال با معرفي و ستايش بزرگاني نظير بهار، دهخدا، مينوي، معين، حبيب يغمايي، صادق نشأت، صورتگر، خطيبي و ديگران مورد توجه ايرانيان قرار گرفت كه ذكر تفصيلي يكايك آنها از حوصله اين گزارش بيرون است. آثار فارسي اقبال در مدتي اندك كه شايد به بيش از سه دهه نمي رسد، يعني از زماني كه نخستين مقالات درباره وي در مطبوعات ايران به نگارش درمي آيد، و نخستين مجالس سخنراني براي معرفي آثارش تشكيل مي شود از چنان شهرت و محبوبيتي در ايران برخوردار مي گردد كه اقبال در سال هاي پيش از انقلاب معروفيتي همسنگ بزرگترين شاعران زبان فارسي نظير مولوي و حافظ و سعدي مي يابد. امروز ممكن است در شهرهاي دورافتاده كشور باشند كساني كه سنايي و جامي و فخرالدين عراقي را بعد از گذشت قرن ها به درستي نشناسند و يا اصلا نشناسند، ولي كمتر كسي است كه در ايران، پس از گذشت فقط چند دهه، نداند كه اقبال شاعر و انديشمندي است از مردم پاكستان كه نامش بوي ايران را مي دهد.
چهره هاي مشخصي كه اين رايحه را در پيش از سال ۵۶ در ايران پراكندند و آثاري مستقل در مورد اقبال در قالب تاليف و يا ترجمه پديد آوردند عبارتند از: شادروانان مجتبي مينوي، غلامرضا سعيدي، محمدتقي مقتدري، علي شريعتي، احمد آرام و اميرحسين آريانپور. نخستين اثري كه درباره اقبال، چهار سال پس از فوت وي در ايران به سال ۱۳۲۶ منتشر شد، كتابي است كم ورق از مرحوم محمدتقي مقتدري تحت عنوان «متفكر و شاعر اسلام».
آثاري هم به طور اتفاقي پيش از انقلاب درباره اقبال و آثار وي از برخي محققان و ادب دوستان انتشار يافت كه درواقع نگاهي گذرا و معرفي گونه به شعر اقبال و شيوه تفكر او بوده است كه پديد آورندگانش داعيه اقبال شناسي هم نداشته اند، نظير كتابي كه آقاي اسلامي ندوشن تحت عنوان «ديدن دگرآموز» گرد آوردند، يا مقالاتي كه از شادروانان علي محمد رجايي خراساني و يا غلامحسين يوسفي در مجموعه هايي به چاپ رسيده است. تمامي اين تلاش هاي پر ارج پيش از انقلاب اسلامي، گرچه تحت عنوان «اقبال شناسي» جاي مي گيرد، ولي مبين ابعاد مختلف شخصيت اقبال نيست. آنچه در اقبال شناسي قبل از انقلاب كاملاً محسوس است توجهي است كه تنها به شعر او، و تا حدي به فلسفه خودي مي شود و محققان ايراني (به استثناي شادروان شريعتي) گام در نهانخانه تفكر اقبال نمي گذارند. ترجمه هايي كه از آثار اقبال صورت مي گيرد بدون توجه به زمينه هاي ذهني و شيوه تفكر اقبال است. كتاب Reconstruction of Religious Thougth «احياي تفكر ديني» ترجمه مي شود، حال آنكه مقصود اقبال از Reconstruction بازسازي و باز فهمي است، نه Revival. به همين نسبت در ديگر برداشت هايي كه از آثار وي شده به دليل همين عدم آشنايي خطاهاي بزرگ راه يافته. از جمله نوع تلقي وي از مفهوم خدا، وطن، جامعه، جوانان، هنر، عرفان، شعر و بسياري موضوعات ديگر كه در آثار وي مطرح شده است.
014220.jpg

بعد از انقلاب نگاه انديشمندان و اقبال پژوهان ايراني به آثار اين فرزانه بسيار دقيق تر و حساس تر شده است. در اسفندماه ۱۳۶۴ كه كنگره جهاني بزرگداشت علامه اقبال در دانشگاه تهران برگزار شد، تاثير عميقي بر نسل حقيقت جويي گذاشت كه طالب فهم صحيح مسائل اجتماعي، سياسي، اخلاقي و ديني بودند كه تحولي عظيم در جامعه شان پديد آورد. آثار اقبال و تجزيه و تحليل آنها يكي از راه هاي پاسخ به اين نياز بود. در كنفرانس مذكور ابعاد گونه گون شخصيت اقبال مطرح شد و اهل فكر و مطالعه كه تاكنون شنيده بودند او شاعري است انديشمند كه همچون ناصرخسرو جز به جد سخن نمي گويد و از شعر براي تبليغ باورهاي ديني خود بهره مي گيرد، دانشمند كه او نه تنها مردي بي وطن نيست، بلكه طالب وطن است و پايه ريزي كشوري مستقل به نام پاكستان كه بزرگترين آرزوي او دوام ابدي آن است، و گويا ملي گرايي بيش از اين هم معنا نمي دهد، دانشمند انديشمندي است كه جهان اسلام را متحد مي خواهد، دانشمند كه فيلسوفي است اهل زندگي و عمل و مروج پراگماتيسم، دانشمند كه مولاناي زمانه شان است، دانشمند كه نه غربي است و نه شرقي بلكه در هر دوي آنها خير و شر مي بيند، دانشمند كه عارفي است تكثرگرا كه از اناالحق حلاج هم درمي گذرد، دانشمند كه توانايي نقد اكابر فلاسفه غرب را دارد و در مرتبه اي از تفكر جاي گرفته كه مي توان از او پذيرفت كه پدر فلسفه غرب - افلاطون - را گوسفند بخواند، دانستند كه برداشت هايش از قرآن با دنياي نوين سازگار است. به اين ترتيب مطبوعات نيز توجهي روزافزون به آثار اقبال نمودند و نويسندگان و انديشمندان و محققان برجسته مقالات متعدد در مورد آثار و افكار اقبال پديد آوردند، كه در اين ميان بايد از تلاش هاي نويسندگان و متفكران معروف ايراني نظير عبدالكريم سروش، محمد مجتهد شبستري، حسن يوسفي اشكوري، سيد جعفر شهيدي، احمد احمدي بيرجندي، غلامرضا اعواني، عبدالرفيع حقيقت، فتح الله مجتبايي، حبيب الله پيمان، شاهد چوهدري، رهنماي خرمي، حسين رزمجو، محمد تولائي، علي شعباني، جليل تجليل و اسماعيل حاكمي نام برد.
همچنين بعد از انقلاب كتاب هايي مستقل درباره علامه اقبال در ايران منتشر شده است كه مشخصات آنها در جدول همين صفحه آمده است.
در مطبوعات نيز به طور متوسط در هر ماه يك تا دو مقاله درباره اقبال به چاپ مي رسد و گاه مصاحبه هايي هم انجام مي گيرد. به عنوان نمونه در سال گذشته ده مصاحبه با روزنامه ها و مجلات جام جم، حيات نو، نوروز، صداي عدالت، ايران، آزاد، انتخاب، دنياي سخن، راه سوم و نافه صورت گرفته است. در راديو و تلويزيون آنچنان كه بايد به اقبال و آثار وي توجه نمي شود هيچ برنامه و مطلب خاصي حتي در مناسبت هايي مانند تولد يا وفات وي پخش نمي شود و دعوتي از اقبال شناسان براي بررسي و شناساندن آثار و افكار اقبال به عمل نمي آيد.
در دهه اخير توجه اهل مطالعه به آثار اقبال كاهش گرفته و مطالعه آثار وي منحصر به افرادي معدود شده است، به طوري كه كمتر ناشري حاضر به سرمايه گذاري در اين حوزه مي شود و اگر ناشري هم به چاپ اين گونه آثار اقدام كند، بيش از هزار نسخه چاپ نمي كند. اين امر سر در عواملي دارد كه مهم ترينش مقالات و نوشته هاي تكراري و كم محتوا درباره اقبال است. ديگر آنكه در ايران انجمن و مركزي براي گردهمايي و تبادل نظر اقبال شناسان وجود ندارد تا اين نيروهاي پراكنده را منسجم و به درستي هدايت كند. نتيجه آنكه گاه مقالاتي از سوي كساني در مطبوعات چاپ مي شود و كتاب هايي درباره اقبال انتشار مي يابد كه كاملاً مغاير شيوه تفكر او است. گاهي اين فيلسوف و انديشمند بزرگ را چنان مي نمايانند كه تا حد يك شاعر مرثيه سرا تنزل مي دهند. براي نمونه شخصي كه خود را اقبال شناس مي خواند، در تاريخ ۲۱/۸/۱۳۸۱ در يكي از قديمي ترين روزنامه هاي كشور درباره اقبال مي گويد: «او به آباداني، شوسه بودن راه ها، بهداشتي بودن حمام ها» علاقه داشت. يا ديگري او را به گونه اي تصوير مي كند كه گويي مي خواهد خلق در اين زمان به هيات بايزيد بسطامي درآيند و با روحيه حسام الدين چلپي زندگي كنند. يا ديگري كتابي مي نويسد و اشعار شيخ نصيرالدين دهلوي را از سروده هاي اقبال مي داند و براساس همين تصور نادرست، اقبال را حلولي مي خواند. نوشته هايي از اين دست، به اضافه عدم توجه به اقبال پژوهي واقعي، و موجود نبودن مركزي براي پرداختن به مسائل اقبال شناسي موجب شده است كه تعداد خوانندگان آثار اقبال به حداقل ممكن كاهش يابد. اكنون بسياري از اهل تحقيق هستند كه تاليفاتي در خور توجه درباره اقبال دارند ولي در چاپ اثرشان با مشكلات متعددي مواجه اند. به اين ترتيب مي توان نتيجه گرفت كه چنين شرايطي عاملي بازدارنده در تلاش هاي اقبال شناسي و سر بر آوردن اقبال شناسان جديد خواهد شد. من به عنوان كسي كه نزديك به بيست و پنج سال در آثار اقبال انديشه گماشته و با او زيسته كه حاصل آن مجموعه بيست جلدي بازنگري آثار و افكار اقبال در هفت هزار صفحه است تقاضايم از همه ارادتمندان اقبال اين است كه يك بار هم كنفرانسي در تهران يا لاهور بر پاي دارند و با توجه به چنين شرايطي طرحي نو درافكنند و اين سوال را در دستور كار خود قرار دهند كه «پس چه بايد كرد اي اقوام شرق؟»

حكمت بودايي ـ ۶۱
راه نيروانه
014235.jpg

فردريش ماكس مولر
ترجمه: محمد جواد ادبي
بهترين راه ها اركان هشت گانه۱ است؛ بهترين حقيقت ها در چهار اصل نهفته۲؛ بهترين فضايل آرامش است؛ بهترين انسان ها آن است كه چشماني براي ديدن حقايق دارد. اين است راه، راه ديگري براي تهذيب شعور وجود ندارد. رهرو اين راه باش! چرا كه سيرت در اين راه پريشاني شيطان را به همراه دارد، گمگشتگي خشم. اگر در اين مسير روان شوي پاياني براي رنج در خواهي يافت. آن گاه كه من دريافتم چگونه تيغ از پايم برون كشم، مبلغ اين راه شدم. تو خود بايد جد و جهد بليغي روا داري. تاتاگاتاها (بوداها) فقط واعظند. آن انديشه ورزاني كه در اين راه وارد مي شوند از بندگي اهريمن رهايي مي يابند.
«تمام مخلوقات فاني اند» آنكه اين حقيقت را بداند و به ديده بصيرت به آن بنگرد در مقابل رنج بردبار است و اين همان راه تزكيه است. آنكه مي داند «تمام مخلوقات در اندوه و رنج اند» و به درك آن نائل آمده در برابر ناملايمات صبور است. اين راهي است كه به قداست منتهي مي شود. «تمامي هياكل غيرواقعي اند» دانستن اين امر و دريافت حاق آن منجر به پالايش روان مي گردد.
آنكه هنگامه رحيل از خواب نوشين برنخاسته هر چند هم جوان و قوي باشد باز مملو از تكاسل است. چنين انسان كاهل و ناداني اراده و انديشه اش ضعيف است و هرگز راه معرفت را در نخواهد يافت. آن كس كه مراقب گفتار خود است افكارش را به خوبي حفظ مي كند هرگز با جسمش پليدي نخواهد كرد!
بگذار انسان اين سه راه عمل را روشن بدارد چرا كه او به متاعي دست خواهد يافت كه خردمندان آموخته اند.
از ميان اشتياق گل معرفت مي رويد و با فقدان شوق راه رويش بر آن بسته مي شود. پس بگذار آن كس كه اين دو راه را مي شناسد خويش را در راهي قرار دهد كه آن مسير، معرفت را به بار خواهد آورد. نه فقط يك درخت بلكه تمامت جنگل تمايلات را فرو بيندازيد خطر از جانب جنگل تمايلات روان مي شود. هنگامي كه هم جنگل اميال و هم زيررست ها را برانداختيد آن گاه است كه شما اي بهيكشوها۳ از خطر بيشه آرزوها برون جسته ايد.
تا زماني كه ميل مرد به زن، هر چند اندك، نابود نشود افكارش وابسته خواهد بود همانند گوساله شيرخواري به مادرش. عشق به خود را با دست خود مانند نيلوفري پاييزي برانداز. جاده صلح را عزيز بدار. نيروانه را بودا نشان مي دهد.
اين تاملات ابله است كه مي گويد: «در اينجا در ميان باران خواهم زيست، در زمستان و تابستان زيرا در باب مرگ انديشه نمي كند. مرگ مي آيد و آن مرد را با خود مي برد آنكه به خاطر فرزندان و رمه خود مفتخر بود و ذهن او پريشان مي شود همان گونه كه سيل روستاي خواب آلود را با خود مي برد. نه پدر و نه فرزند و حتي نه خويشان، هيچ كمكي از دست ياران برنمي آيد براي آنكس كه مرگ او را در برگرفته. انسان خردمند و نيك رفتار كه معناي اين حقيقت را دريافته بايد بي درنگ راه نيروانه را بر خود هموار كند.
پي نوشت:
۱ ـ شناخت درست، انديشه درست، گفتار صحيح، كردار صحيح، زيست درست، راستي و درستي در كوشش، راستي و درستي درآگاهي و راستي و درستي در يكدلي
۲ ـ حقيقت رنج، خاستگاه رنج، رهايي از رنج، راه رهايي از رنج
۳ ـ Bhikshu سالك دين بودايي

هرمنوتيك ايراني ـ ۵۳
تأثير فرقه گرايي

روح الله يوسفي
به هر حال اگر اين افراد، حداقل به همين شش نكته اي كه گفتم، توجه كنند، به سادگي تصديق خواهند كرد كه به دلايلي هيچ كس نمي تواند ادعا بكند كه حقيقت را يكجا و در تمامي ابعادش در اختيار دارد و در بهترين حالت او هم به حقايقي رسيده است و بايد فروتنانه حقايق خود را به ديگران عرضه كند و از آنها دعوت به تعامل فكري بكند و نيز در مقابل از ديگري هم بياموزد و بداند كه تشنه حق و حقيقت بيش از آنكه اصراري بر تحميل و حتي عرضه نظر خود بر ديگران داشته باشد، بايد بكوشد تا بشنود و بياموزد و اين را بداند قطعاً جهل او نسبت به علم او به مراتب بيشتر است و او پيش از آن كه گوينده خوبي باشد، بهتر است شنونده خوب و بااستعدادي باشد. اتفاقاً تجربه نشان داده است كه مخاطبان در برابر متفكران بي ادعا و يا كم ادعا بيشتر انعطاف نشان مي دهند تا مدعيان جازم و متصلب كه خود را حق مطلق مي پندارند و مي انديشند كه سرزمين حقيقت ششدانگ در قباله مالكيت آنها است (اينكه از اين افراد به عنوان «متفكر» ياد نكردم به اين خاطر است كه اينان را اساساً نمي توان اهل فكر و معرفت دانست چرا كه خاصيت «تفكر» و «انديشندگي» فروتني و شنيدن و تسليم حق بودن است. اين افراد اگر سوادي هم دارند، بايد آن را «معلومات» شمرد و نه «معرفت». فقط حافظ از «درياب معرفت» صحبت مي شود، قطعاً از باسوادها صحبت نمي كند. يا وقتي ما به كسي مي گوييم «بامعرفت» يا بي معرفت، منظورمان باسواد، «بي سواد» نيست). اساساً اثري در مدارا و فروتني و «خاكساري» هست كه در خشونت و جزميت و تقلب نيست. البته روشن است كه منظورم در اين بحث، نصيحت اخلاقي و حتي بحث اخلاقي نيست، بلكه مي خواهم بگويم يك «عالم» به معناي قرآني كلمه با توجه به آگاهي به محدوديت هاي فراوان اكتشاف حقيقت و با توجه به درك لايه هاي تودرتوي حقيقت و در مقابل با توجه به ظرفيت اندك آدمي و حتي بااستعدادترينشان در وصل به حقيقت، او بحق و عالمانه (نه فقط از باب رعايت تواضع اخلاقي) بر اين باور است كه مالك حق و حقيقت و علم نيست. بلكه در بهترين حالت فقط بهره اي دارد و بس و او جداً معتقد است كه به تعبير قرآن «فوق كل ذي علم عليم». او مي داند كه در مواجهه با حقيقت فقط يك دوربين در اختيار داشته و دارد، و در مقابل تا بي نهايت دوربين وجود دارد.
از آنجا كه در اين قسمت تأكيد زيادي روي نسبي بودن فهم كرديم، براي رفع هر نوع، توهم يا شبهه اي، بايد تأييد كنم كه منظور ما محال بودن كشف حقيقت و يا نسبي بودن حقيقت در حقيقت و ماهيت خود نيست، و يا نمي خواهيم بگوييم كسي حق ندارد فلان گفته و يا عقيده و فكر خود را حق بداند و از آن دفاع بكند، بلكه فقط تذكر اين نكته است كه تمام حق در اختيار و انحصار فردي يا فرقه اي و حتي ديني و مذهبي (ولو كامل تر از ديگران) نيست، حق (به قول مولوي) آيينه اي است از آسمان فروافتاده و شكسته است و قطعات آن در اختيار مجموعه آدميان است. منظور ما توجه به تواضع علمي يك عالم است كه مي داند شنونده و متعلم خوب و بي ادعا بودن به مراتب حق طلبانه تر و عالمانه تر است تا جزميت و تحميل و خشونت فكري به همين دليل است كه حتي ذات اقدس الهي، كه كلام او حق كامل است، صريحاً اعلام مي كند: «لا اكراه في الدين» و اين از بديهيات است كه اين تحميل نه اينكه اشكال دارد، اساساً دين نيست.
حال كه اين بحث مطرح شد، بد نيست در واپسين لحظات و به عنوان يك «تتمه» يا «تكمله» اشارتي بكنم به مقوله «پلوراليسم» يا «پلورليسم ديني» كه در سال هاي اخير در جامعه ما مطرح شده و موافقان و مخالفاني دارد، و البته با بحث كنوني ما هم ارتباط روشني دارد.
پلوراليسم ديني
بدون اينكه بخواهيم وارد بحث «پلوراليسم» به صورت تفصيلي و تخصصي شويم، فقط از باب اعلام نظر در اين باب، به اشاره مي گويم كه پلوراليسم به معناي «تكثرگرايي معرفتي» مورد قبول اينجانب است، يعني اعتقاد به اين اصل انكارناپذير كه شناخت حقيقت نسبي است «نسبي به معنايي كه قبلاً گفتم» و لذا در عمل نيز بايد به فهم هاي مختلف از يك متن يا كلام و يا طبيعت و پديده احترام بگذاريم، ولو اينكه به نظر ما و حتي به گونه نفس الامري نادرست بيايد و آن را مردود بدانيم و باطل. در واقع بايد به «كثرت» همان اندازه طبيعي نگاه كنيم كه به وحدت، چرا كه وحدت و كثرت اساساً بدون هم معني پيدا نمي كنند، زماني مي توان از «وحدت» (هم گرايي) صحبت كرد كه الزاماً «كثرت» (واگرايي) وجود داشته باشد و به عكس. چنان كه قرآن هم بارها به مناسبت هاي مختلف اشاره كرده است «تفاوت» و «تمايز» در طبيعت انسان، جامعه و تاريخ اراده و مشيت خداوند است و حتي قرآن به صراحت اعلام مي كند كه اگر مي خواستيم آدميان را «امة واحده» مي كرديم ولي نكرديم و يا مي گويد شما را شعبه شعبه (شعوب) آفريديم «لتعارفوا» يعني همديگر را بشناسيد. بنابراين همان گونه وحدت و يگانگي مشيت و خلق و امر الهي است، كثرت نيز چنين است و اين دو، دو روي يك سكه اند. وقتي اصل كثرت را قبول كرديم و آن را طبيعي دانستيم، «پلوراليسم معرفتي» نيز طبيعي است چرا كه اولاً اجتناب ناپذير است و ثانياً حق و مفيد است و بر وفق مشيت الهي. يعني كثرت گرايي به معناي خروج آدمي از دايره خداوند نيست، بلكه كاملاً در چارچوب پروژه خلقت است. در عين حال بايد بگويم كه من برخلاف آقاي دكتر سروش كه مي گويد در جهان خواست اصل كثرت است نه وحدت، معتقدم كه اصل بنياد دين وحدت است نه كثرت. من پلوراليسم و تكثرگرايي را در حوزه طبيعت، انسان، جامعه، تاريخ و معرفت قبول دارم و مبارزه با آن را نه ممكن مي دانم و نه مفيد و نه حق. اما بايد به تأكيد گفت كه پلوراليسم به معناي اعتبار بخشيدن به «همه حق» بودن و يا «هرهري مذهبي» نيست، بلكه فقط اعتبار دادن به اصل تنوع، تفاوت، تكثر و چندگانگي در حوزه انديشه و عقيده و ايدئولوژي است. درست به همين دليل است كه براي اكتشاف حقيقت و رسيدن به علم به «ديالوگ» اعتقاد دارم نه «مونولوگ».

حاشيه انديشه

• دموكراسي در قربانگاه
014215.jpg

مجله بخارا در بيست و هشتمين شماره خود كه اخيراً منتشر شده است پاره هايي از كتاب دوم خواب آشفته نفت نوشته محمدعلي موحد را كه هنوز منتشر نشده نشر داده است. كتاب دوم به وقايع پس از كودتاي ۲۸ مرداد مربوط مي شود و در بخشي كه در بخارا تحت عنوان «دموكراسي در قربانگاه» آمده نويسنده با شرح ملاقات هاي شاه پيش و پس از بازگشت با نمايندگان دولت هاي كودتاچي - آمريكا و انگليس - و نيز اظهارنظرهاي اطرافيان شاه نشان مي دهد پهلوي كه تا شكست كودتاي اول، در ۲۵ مرداد، كاملاً مستاصل و از بازگشت به قدرت نااميد شده بود چگونه پس از اطمينان از به دست گرفتن مجدد قدرت و اين كه كودتا به اسم او انجام يافته تلاش مي كند كه همه قدرت را در شخص خود متمركز كند. بخش ياد شده به شرح اين ايده جديد پهلوي و شكل يافتن روابط جديد او با دولت هاي آمريكا و انگليس حول همين محور مي پردازد. در اين شماره بخارا همچنين مقاله اي از بندوتو كروچه به ترجمه عزت الله فولادوند و نوشته اي درباره سردار همايون والي به قلم شهريار عدل را شامل مي شود.

• كنفرانس ضد جنگ برتراند راسل
بنياد صلح برتراند راسل بيانيه تند و تيزي بر ضد «جنگ غيرقانوني عليه عراق» صادر كرده است و با بر شمردن خسارت هاي اين جنگ و احتمالات خسارت هاي آينده اعلام برگزاري كنفرانسي را در اواخر ژوئن (۲۶ و ۲۶ ام) جاري كرده است. اين كنفرانس قرار است در بروكسل و در محل پارلمان اروپا برگزار شود و تاكنون مقاله هاي بسياري در موضوع هاي حقوق بشر سياست خارجي آمريكا، اخلاق و. . . به آن رسيده است.

• استاد هاروارد در انديشه جامعه
014225.jpg

ماهنامه انديشه جامعه در شماره اخير خود (۲۸ و ۲۹) كه پس از چند ماه تاخير منتشر مي شود گفت وگويي اختصاصي دارد با برايان پالمر استاد دانشگاه هاروارد. پالمر سي و هفت ساله كه از جوان ترين استادان هاروارد به شمار مي رود در رشته «علوم ديني» تدريس مي كند. مصاحبه كننده البته توضيح داده است كه اختصاص اين كرسي به پالمر به دليل داشتن آثاري در زمينه اخلاق و سياست است و نه به اين معنا كه پالمر دغدغه و مطالعات جدي ديني دارد!
آنچه در فعاليت هاي پالمر مورد توجه واقع شده شيوه اي است كه او در تدريس خود پيش گرفته و مصاحبه كننده نيز به اين موضوع و از روزنه آن به اظهارنظرهاي پالمر درباره جهاني شدن پرداخته است. پالمر با انتقاد به برخي رويكردها به جهاني شدن به بيان برخي مواضع خود درباره جنبه هاي مثبت آن هم پرداخته است از جمله آنكه مي گويد «آنچه كه براي من جالب است اين مفهوم است كه جامعه مدني جهاني نوعي گفتمان سياسي جهاني همراه با نهادهاي خاص خود به آرامي ولي به طور گسترده در حال توسعه است و كساني كه به هر حال دستي در سياست دارند بيش از هميشه به هم مرتبط مي شوند. اين وجهي از جهاني شدن است كه مورد ستايش نوآم چامسكي هم بودوقتي كه چندسال پيش براي سركشي ازدوره آموزشي من آمده بود.»
014230.jpg

مطلب جالب ديگر اين كه در اين شماره، انديشه جامعه چاپ شده ترجمه مصاحبه سال ۱۹۹۲ (يعني پس از جنگ اول خليج فارس) پوپر با مجله اشپيگل را به نقل از يكي از شماره هاي «آدينه» در سال ،۱۳۶۲ به چاپ رسانده است. پوپر در اين مصاحبه گفته است «[در] جهاني كه در آن ديكتاتورهايي مانند صدام حسين وجود دارند ما نبايد از به راه انداختن جنگ به خاطر صلح هراس داشته باشيم. اين كار در شرايط كنوني اجتناب ناپذير است. غم انگيز است؛ اما اگر بخواهيم جهان را نجات دهيم چاره اي جز آن نداريم. » مصاحبه كننده مي پرسد: «جنگ به راه اندازيم تا از گسترش بيشتر سلاح هاي كشتار همگاني جلوگيري كنيم؟» و پوپر پاسخ مي دهد: «در شرايط كنوني هيچ كاري مهم تر از جلوگيري از گسترش اين بمب هاي جنون آميز نيست. بمب هايي كه هم اكنون در بازار سياه خريد و فروش مي شود. دولت هاي جهان متمدن كه هنوز دچار جنون نشده اند بايد با هم در اين زمينه همكاري كنند ـ زيرا يك بار ديگر مي گويم ـ تنها يك بمب ساخاروف قدرتي چندين هزار برابر بمب هيروشيما دارد...» البته پوپر پيش از اين بخش مصاحبه گفتار تندي هم درباره ماركس داشته است «جنون كمونيسم كه ماركس نيز از آن بي بهره نبود، اين است كه جهان به اصطلاح سرمايه داري اهريمني خوانده مي شود. » مجموع اين ها باعث شده كه دست اندركاران جامعه انديشه اين مصاحبه را براي «افشاي» چهره پوپر تجديد چاپ كنند: «در اين گفت وگو پوپر آخرين نظريات خود را درباره رابطه آنچه كه او جهان متمدن مي خواند (غرب سرمايه داري) و كشورهاي جنوبي و پيراموني بيان مي كند. نظرياتي كه بيشتر شباهت با عقايد ژنرال هاي پنتاگون دارد تا برداشت هاي فيلسوفي آزادانديش. برگردان غيرفيلسوفانه آراي كنوني پوپر چنين است: تغييرات به زيان جامعه غربي هرگز! دگرگوني به سود جوامع سرمايه داري و مناسبات موجود به هر طريق ممكن، حتي از راه قهر و سركوب آري!»

|  اقتصاد  |   انديشه  |   ايران  |   جهان  |   زندگي  |   سينما  |
|  ورزش  |   هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |