جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۸۲ - سال يازدهم - شماره ۳۲۹۸
در همين نزديكي - ۲
شب بزرگراه
001185.jpg
بيژن مشفق
در شماره گذشته خوانديد كه محمود براي ادامه تحصيل به آمريكا مي رود. او در ايميلي كه به خواهرش منيژه مي زند از حال و هواي آن جا و دوستان ايرانيش تعريف مي كند. منيژه هم در جواب از اين جا براي او مي نويسد. حالا ادامه ماجرا:

سلام!
محمود امروز درست يك ماه از شبي كه از فرودگاه مهرآباد بدرقه ات كرده ايم، مي  گذرد. يادت مي آيد چقدر خنديديم. به خصوص احمد و پويا كه چقدر سربه سرت گذاشتند و جلو مامان و بابا مرتب مي گفتند مواظب باش آمريكايي ها دختر ترشيده هاشان را به ريشت نبندند. مامان لحظه هاي  آخر باورش شده بود و تو را كنار كشيد و گفت: «محمود شيرم را حلالت نمي كنم اگر زن آمريكايي بگيري. بر كه گشتي خودم برايت بهترين عروسي را مي گيرم.»
يادت مي آيد پويا كه فالگوش ايستاده بود زد زير خنده و گفت: «خانم صفوي چه قدر ساده ايد! اگر پشت گوشتان را ديديد محمود را هم مي بينيد. فكر مي كنيد فرار مغزها شاخ و دم دارد. هر چند در مورد محمود كلاه سر آمريكايي هاي گنده دماغ گذاشته ايم. چون محمود كه هيچ وقت مغز درست و حسابي نداشته. حالا آن دانشگاه فكستني تو يكي از شهرستان هاي آمريكا چي تو مغز محمود ديده كه تشويق به فرارش كرده، خدا عالم است.»
بعد از اين حرف هاي پويا كه احمد و بقيه هم مرتب با سر و صدا تاييد مي كردند تو رو به آنها لب گزيدي كه جلوي مادر اين قدر مسخره بازي در نياورند. اشك هاي مادر كه سرازير شد ديگر حتي پدر هم مي خنديد.
نمي دانم چرا اين چيزها را براي تو تعريف مي كنم. خودت كه شاهد همه چيز بودي. اما خوب يك چيزهايي هم هست كه شاهدش نبودي و حالا بد نيست بعد از يك ماه برايت بگويم. موقع برگشت از فرودگاه بعد از اين كه هواپيماي شركت آليتاليا از باند بلند شد و خيلي زود تو آسمان شب تهران گم شد و ديگر باورمان شد تو رفتي، به سمت پاركينگ رفتيم. مادر با خاله اينا رفت و احمد و پويا و حالا يادم نيست كدام يكي از دوستانت با ما آمدند. من و پدر جلو بوديم و آن سه تا عقب. تا چند دقيقه بعد از حركت هم مي گفتيم و مي خنديديم. بعد كه ماشين در بزرگراه خلوت نيمه شب، سرعت گرفت كم كم سكوت شد. راستش را بخواهي آن موقع داشتم به جلسه داستان  خواني فردا، تو فرهنگسرا فكر مي كردم. دل تو دلم نبود. مي گفتند دو تا از منتقدان معروف را هم دعوت كرده اند. خب، نمي   خواد مسخره ام كني. حتماً تو دلت مي گويي اين دختره تو هر حالتي فقط به داستان نويسي فكر مي كند. كاش حداقل يك چيزي مي شد. باشه مسخره كن! خلاصه تو فكر جلسه فردا بودم كه چطور جلوي مخالفين در بيام. نمي داني دفعه قبل آن پسر چاقه چه طوري زد تو ذوقم. جلوي آن همه آدم گفت: «خانم بهتره شما برويد براي سريال هاي درجه سه گروه خانواده تلويزيون بنويسيد. شما را چه به هنر خلاقه.» دلم مي خواست آن گردن كلفتش را خرد كنم. نمي داني چقدر خجالت كشيدم. هيچ كس هم از من دفاع نكرد. وقتي ماجرا را براي پويا تعريف كردم سفت وايستاده بود كه آدرس پسره را بدهم تا با رفقاش بروند سراغش و به قول خودش دخلش را بياورند. كلي زور زدم تا جلوش را بگيرم. همين مانده كه تو محافل ادبي چو بيفتد منيژه صفوي آدم اجير كرده تا منتقدين را ضرب و شتم كند.
همين طور از اضطراب جلسه فردا تو خودم بودم. نگاهم به بيرون بود اما جاي خاصي را نمي ديدم. آسمان نيمه شب تابستان تهران در بزرگراه خلوت، اصلا
تخيل برانگيز نيست. يكدفعه صدايي از پدر شنيدم. رو كه به سمتش برگرداندم ديدم صورتش از اشك خيس است. خودت خوب مي داني كه پدر هيچ وقت گريه نمي   كند مگر تو مراسم محرم. آن هم هميشه دستش را روي پيشاني اش مي گيرد. فقط از حركت شانه هايش مي فهميم گريه مي كند. اما آن شب در حالي كه نگاهش به جاده بود، مثل بچه ها گريه مي  كرد. اشك ها تازه تازه از چشم هايش پايين مي آمدند و از روي گونه هاي تكيده اش سر مي خوردند و تا زير گلويش ادامه پيدا مي كردند. دست هايش به فرمان ماشين بود. از سالي كه جنازه پسرعمو محسن را از جبهه آوردند هيچ وقت نديده بودم اين طور گريه كند. نمي دانم چرا آن لحظه ياد آن عكس محسن كه به ديوار پذيرايي زده ايم، افتادم. هماني كه محسن در حالي كه من و تو را بغل كرده و روي زانوهايش نشانده و دارد به جايي بالاتر از دوربين مي خندد. عكس كه يادم آمد و توپ پلاستيكي پاره اي كه دست تو بود و عروسك بي سري كه دست من بود، يك دفعه متوجه شدم من هم دارم بي صدا گريه مي كنم. هر كار كردم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. نمي دانم شايد مسخره ام كني، با اين كه گريه دلم را سبك مي  كرد اما سعي مي  كردم جلوي خودم را بگيرم. نمي خواستم دوست هايت گريه من و پدر را ببينند. آخر تا همين يك ربع پيش، خنده از دهانمان نمي افتاد. زيرچشمي پدر را نگاه كردم. هنوز داشت اشك مي ريخت و من نگران بودم كه به خصوص پويا درباره ما چي فكر مي كند. پدر لحظه اي به آينه جلو نگاه كرد. بعد جعبه دستمال كاغذي را از روي داشبورد برداشت و به سمت عقب برد. ناگهان صداي برداشتن باعجله دستمال ها شنيده شد. بي اختيار به عقب برگشتم. احمد و پويا و آن دوست ديگرت هر سه دست هايشان را جلو آورده بودند و پشت سرهم چند تا دستمال كاغذي برداشتند. صورت هر سه شان خيس خيس بود.

مي بخشي محمود كه بعد از يك هفته ايميل نزدن اين يكي را با اشك و آه شروع كردم. آخر امروز دلم يكم گرفته بود. راستش را بخواهي فكر نمي كردم دلم براي برادر بي نمكي مثل تو اين قدر تنگ شود. اگر رويت زياد نمي شود بايد بگويم جايت اين جا خيلي خالي است. مي خواهم يك سوژه براي مسخره كردن خودم بهت بدهم. امروز تو فرهنگسرا، اختتاميه مسابقه داستان نويسي غرب تهران بود. جايت اصلاً خالي نبود چون من مقام نياوردم. سه نفر اول را اعلام كردند. به طور غيررسمي شنيدم كه داستان  من چهارم شده بود هر چند فكر كنم استادم، آقاي محمدي، براي دل خوشي من اين حرف را زد. ناپرهيزي كردم و پويا را هم به مراسم دعوت كرده  بودم. راستش را بخواهي بدجوري مطمئن بودم مقام مي آورم. يعني از دور و اطراف اين طوري شنيده بودم. اين داستان را برايت هنوز نفرستادم ولي برايش خيلي زحمت كشيدم. خلاصه اين كه دماغم بدجوري سوخت. از همه بدتر پويا بود كه خيلي شيك و اتو كشيده آمده بود مراسم. از همه بدتر كراوات هم زده بود و يك دسته گل بزرگ هم دستش بود. مي خواستم آب بشوم بروم توي زمين. نمي داني بچه هاي فرهنگسرا چه مضمون هايي كوك كردند اما پوياخان عين خيالش نبود. شق  و رق نشسته بود و به همه لبخند مي زد. شاهكاري بود. وقتي اسم برنده ها را خواندند و پويا متوجه شد من جزو آنها نيستم نزديك بود آبرويزي كند مدام از من مي پرسيد رئيس هيات داوران كيست تا حقش را كف دستش بگذارد. بعد از مراسم يكي از بچه ها از روي بدجنسي هيات داوران را كه يك گوشه ايستاده بودند به پويا نشان داد. اگر به زور او را بيرون نياورده بودم آبروي نداشته ام بر باد رفته بود. چون پويا رفت كنار هيات داوران ايستاد و بلند و بلند همين طور براي هر كه جلويش بود تعريف مي كرد كه هيات داوران هيچ چيز از داستان نمي داند و معلوم است داستان ها را نخوانده اند. اصلاً همه چيز تو اين مملكت پارتي بازي است و اگر او زودتر متوجه مي شد شماره حساب هيات داوران را پيدا مي كرد و سبيل شان را چرب مي كرد.
خدا را شكر كه سر هيات داوران گرم نويسندگان جواني بود كه دوره شان كرده بودند. چند نفري البته به پويا خيره بودند كه انگار وسط بازار ماهي فروش ها ايستاده و دارد خودي نشان مي دهد. طوري هم از ادبيات و داستان صحبت مي كرد كه انگار ماهي شير است يا قباد يا قزل آلا. خلاصه هر طوري بود از فرهنگسرا بيرون آوردمش. اما مگر مثل بچه آدم مي آمد. هي مي خواست برگردد. من هم هي قربان صدقه اش مي رفتم كه فراموش كند. آخر دست فرياد كشيد: «باباجان ولم كن. با آنها كاري ندارم كه. نمي دانم لامصب تو اين هير و وير دسته گل را كدام گوري گذاشتم. پانزده هزارتومان پولش را داده بودم.»
اين هم از دوست جنابعالي كه هي سراغش را مي گرفتيد. اما آقا پسر شما چرا اين قدر ساكتيد! هي اشاره هاي دور و رد گم كني به خواهر شوهر سيمين مي كني و در مي روي. فكر نكن كه من خط هاي سفيد ايميل هايت را نمي خوانم. تا مامان را به جانت نينداخته ام همه چيز را رو كن كه بدجوري منتظرم. خداحافظ.
تهران - بلوار فردوس

زندگي شهري ريموند كارور
001188.jpg

حسين ياغچي
در تاريخ داستان نويسي قرن بيستم دو نويسنده ظهور كرده اند كه تاثيراتشان در حوزه داستان كوتاه تا به امروز هم مشهود بوده است. ارنست همينگوي، يكي از اين دو نويسنده است كه نوع نوشتارش در داستان كوتاه، مورد توجه نويسندگان نيمه دوم قرن بيستم قرار گرفته است. او كه در جريان جنگ داخلي اسپانيا در آن كشور به سر مي برده، مشاهداتش را در چندين و چند داستان كوتاه انعكاس داده كه لحن و ساختار آنها (همانطور كه اشاره شد) بيش از ساير جنبه ها، موجبات اقتباس و تحليل نويسندگان و كارشناسان را فراهم كرده است. بايد توجه داشت كه نكته فوق تنها در بخش داستان هاي كوتاه همينگوي قابل رديابي است وگرنه در رمان هاي او اين جنبه، چندان به چشم نمي خورد. اما نويسنده دوم، تاثيرات به مراتب بيشتري را برانگيخته كه البته برخلاف اولي، تاثيراتش تنها در حوزه داستان كوتاه محدود نمانده و ساير جنبه ها را هم شامل شده است. آنتوان چخوف، نويسنده روسي اگر چه بخشي از فعاليت هايش را در دهه پاياني قرن نوزدهم صورت داده، اما از آن جا كه در دهه ابتداي قرن بيستم، به پختگي و كمال در تمامي بخش هاي داستان نويسي دست يافته بايد او را نويسنده اي قرن بيستمي ناميد. چه، سبك مدرن او هم مويد اين مدعاست. با خواندن آثار چخوف، آنچه بيش از همه به چشم مي خورد، سبك تر و تازه  او حتي براي خوانندگان قرن بيست و يكم است كه شايد چنين نكته اي در بسياري از نويسندگان مطرح و شاخص تاريخ ادبيات داستان جهان، محلي از اعراب نداشته باشد.
چخوف در داستان هاي كوتاهش، روايتي موجز و خلاصه از وقايع داستان ارايه مي داد. به قول خودش مقدمه و نتيجه گيري داستان را حذف مي كرد و تنها تنه اصلي آن را باقي مي گذاشت. به همين دليل است كه در داستان هاي كوتاه چخوف، پايان مشخصي به معناي كلاسيك وجود ندارد و انگار پايان بندي اثر به خود خواننده واگذار شده است.
سامرست موآم در كتاب ارزشمند «درباره رمان و داستان كوتاه» تفسير سودمندي پيرامون آثار چخوف ارايه داده است: «چخوف به اصول فني (تكنيك) داستان كوتاه خيلي علاقه داشت و حرف هاي جالب كم نظيري درباره آن زده است. مدعي بود كه داستان نبايد هيچ چيز زايد و اضافي داشته باشد. مي نويسد: هرچيز كه با داستان ارتباطي ندارد بايد دور ريخته شود. اگر در فصل اول مي گوييد تفنگي به ديوار آويخته است در فصل دوم يا سوم تير تفنگ حتماً بايد خالي شود. اين حرف، خيلي درست و حسابي به نظر مي رسد و اين ادعاي او هم درست و حسابي است كه توصيف هاي مربوط به طبيعت بايد مختصر و بجا باشد. خود او قادر بود با يكي دو كلمه از يك شب تابستان، وقتي كه بلبل ها از بس چهچهه مي زدند سر خود را مي بردند، يا از درخشش سرد استپ هاي بي انتها زير برف هاي زمستاني، تصوير روشني به خواننده بدهد. اين يك موهبت بي اندازه گرانبها بود.»
اگر چه كار چخوف در همان زمان مرگش (در سال ۱۹۰۵) مورد توجه خوانندگان فرانسوي و انگليسي (به طور محدود) قرار گرفت اما نتيجه و تاثيرات كار او را بايد در نيمه دوم قرن بيستم جست و جو كنيم. در نيمه اول قرن بيستم نويسندگان نامداري در عرصه داستان كوتاه (علاوه بر رمان نويسي) فعال بودند كه از اين ميان مي توان به ويليام فاكنر، كاترين منسفيلد، رومن گاري، سامرست موآم و... اشاره كرد. ولي فرم كار اينان در هر صورت از داستان هاي كوتاه كلاسيك مايه مي گرفت. يعني برخلاف كار چخوف از مقدمه، ميانه و موخره برخوردار بود و البته بيش از آن كه برشي از واقعيت زندگي باشد به دنياي درام و داستان تعلق داشت. پس از اين نسل، دو اتفاق در عرصه داستان كوتاه به وقوع پيوست. نخست آن كه داستان  ها از جوامع و مناطق مختلف به شهرها آمد و منعكس كننده زندگي شهري شد. دومين ويژگي اين داستان ها را هم در درام زدايي و نزديك شدن هر چه بيشتر به واقعيت زندگي دانست. در بسياري از اين داستان ها ماجرا و واقعه دراماتيكي به وقوع نمي پيوست و تنها به شرح مناسبات و روابط پيرامون شخصيت ها پرداخته مي شد. چنين روندي در نويسندگان آمريكاي شمالي بيش از ساير نقاط، قابل مشاهده است. چه نويسندگان ساير مناطق نظير آمريكاي جنوبي همچنان خود را وامدار سبك نويسندگاني چون بورخس، فاكنر، كورتا سار و... مي دانند و بر همان مبنا مي نويسند.
ريموند كارور (۱۹۸۸ـ۱۹۳۸) هم از جمله نويسندگاني است كه از آنتوان چخوف تاثيرات فراواني گرفته است. بسياري به داستان هاي كوتاه كارور و ساير نويسندگان همسبك او عنوان «ميني ماليست» را داده اند. اين عنوان از آن روست كه اينان به گفته استادشان چخوف، مبني بر حذف مقدمه و موخره داستان عمل كرده  و داستان هايي به غايت خلاصه و موجز را به رشته تحرير درآورده اند. جعفر مدرس صادقي در مقدمه اي كه بر كتاب «لاتاري، چخوف و داستان هاي ديگر» نوشته به تشريح بخشي از روندكاري نويسندگان ميني ماليست پرداخته است.
001191.jpg

«به ريموند كارور، آن بيتي، جان چيور و چند تن ديگر از داستان  نويسان معاصر آمريكا ميني ماليست لقب داده اند. درباره ميني ماليست ها دو برداشت كاملاً متفاوت وجود دارد. بيشتر منتقدان آنها را به خاطر حذف كردن همه زوايد و ايجاز شديدي كه در روايت داستان، نقل گفت و گوها و توصيف و توضيح به كار مي برند، ستايش مي كنند... اما از طرف ديگر به آنها ايراد مي گيرند كه با زدن همه شاخ و برگ هاي اضافي، لطف و نمك و روح داستان را مي گيرند.»
شايد در دفاع از سبك كار نويسندگاني چون كارور، تنها همين بس باشد كه تا به امروز شاهد گرايش بيش از پيش نويسندگان مختلف جهان به اين نحوه داستان نويسي بوده ايم و حتي مي توان تاثيرات اين سبك را در حوزه هايي غيرادبي نظير سينما هم رديابي كرد.
داستان هاي كارور نماد زندگي شهري مدرن هستند و شايد بخشي از لحن حاكم بر اين داستان ها ناشي از سردي روابط آدم هاي شهرهاي بزرگ و در كل نوع آداب و رسوم حاكم بر اين جوامع باشد. شايد يكي از عناصري كه خوانندگان را كنجكاو به خواندن داستان هاي كارور مي كند فضاي سرد و شايد بي رحم اين آثار باشد. شخصيت ها به كمترين ميزان با هم گفت و گو مي كنند و راوي هم (كه اغلب اول شخص است) با حالتي خالي از احساس به شرح وقايع داستان مي پردازد.
كارور در مصاحبه هايش همواره به شرايط سختي كه در شروع كار داستان نويسي از سرگذرانده اشاره كرده است، مثلاً گفته: «وقتي هنري  ميلر چهل و چند ساله بود و داشت مدار راس السرطان را مي نوشت از تلاش براي نوشتن در اتاق قرضي مي گويد كه هر دقيقه ممكن است مجبور شود دست از نوشتن بكشد چون امكان دارد صندلي اي كه رويش نشسته از زيرش بشكند. تا همين اواخر زندگي  من در يك چنين اوضاعي مي گذشت. از زماني كه به خاطر دارم، از دوران بلوغم، كشيده شدن قريب الوقوع صندلي از زير من نگراني دايمم بوده است. سال ها و سال ها من و زنم همديگر را وقت آمدن و رفتن و تلاش براي داشتن سقفي بر سرمان و غذايي در سفره مان مي ديديم.» (كليساي جامع ـ ترجمه فرزانه طاهري ـ انتشارات نيلوفر) زماني كه نويسنده اي، مصائب زندگي شهري را به وضوح لمس كرده باشد، مي تواند تصوير درستي از ماجراهاي آن ارايه دهد. شايد داستان  هايي كه در شهرهاي مدرن امروز مي گذرد به همان موجزي و خلاصه بودني باشد كه نويسندگان ميني ماليستي همچون كارور روايت مي كنند اگر درام در اين داستان ها كمرنگ مي شود ولي بسيار واقعي است و شهرنشيناني همچون ما كاملاً آن را احساس مي كنيم.

خواندني ها
001182.jpg

شب امتحان
امتحان نهايي
نويسنده: خوليو كورتاسار
مترجم: مصطفي مفيدي
ناشر: نيلوفر
خوليو كورتاسار (۱۹۸۴ ـ ۱۹۱۴) نويسنده شهير آرژانتيني كه الهام بخش نويسندگان مهم آمريكاي جنوبي بوده، تاريخ نوشتن رمان امتحان نهايي را در دهه ۱۹۵۰ اعلام مي كند و مي نويسد: «من اين قصه ساليان گذشته را از آن رو به دست ناشر مي سپارم كه بي اختيار از زبان آزاد آن، حكايت عاري از نصايح اخلاقي آن سودازدگي بوئنوس آيرسي اش لذت مي برم و نيز از آن رو كه كابوسي كه اين قصه از آن زاده شده هنوز بيدار است و در خيابان ها پرسه مي زند.»
رمان داستان دو جوان به نام هاي خان و كلارا را روايت مي كند كه تصميم مي گيرند در شبي كه فردايش امتحان نهايي دارند همراه با دو دوستشان يعني آندره و استلا و همچنين يك وقايع نگار به گشت زني در شهر بپردازند.
در پشت جلد كتاب نقل قولي از پابلو نرودا (شاعر) آمده كه جالب توجه است: 
«هركس كارهاي كورتاسار را نخواند بدبخت است. نخواندن قصه هاي او بيماري نامريي خطرناكي است كه به موقع خود مي تواند عواقب وحشتناكي به بار آورد. مثل اين كه كسي هيچ وقت هلو را نچشيده باشد. چنين كسي كم كم غمگين و غمگين تر و به طور چشمگيري رنگ پرده مي شود و شايد به تدريج موهايش بريزد.»

مقدمه حلقه ها
هابيت
001179.jpg

نويسنده: جي.آر.آر.تالكين
مترجم: فرزاد فربد
ناشر: كتاب پنجره
هابيت را مقدمه مجموعه رمان هاي بزرگ ارباب حلقه ها دانسته اند. چه، بسياري از وقايع ارباب حلقه ها از رمان مذكور نشات گرفته و در ادامه آن است. هابيت به شرح دلاوري هاي بيلبو بگينز مي پردازد و علاوه براين چگونگي دستيابي او به حلقه جادويي (كه شكل دهنده داستان ارباب حلقه هاست) را هم روايت مي كند. در رمان،  سفرهاي زيادي اتفاق مي افتد، يكي از اين سفرها به اين شرح است: «يك روز تورين گفت: فردا آخرين هفته پاييز شروع مي شود. بيفور گفت: و بعد از پاييز هم زمستان از راه مي رسد.
دوالين گفت: بعد هم سال بعد از راه مي رسد و ريش ما آنقدر بلند مي شود تا به دره پايين برسد و ما هنوز اين جا هستيم. دزد ما چه كاري از دستش ساخته است؟ چون او يك حلقه جادو دارد و حالا بايد كاري انجام دهد. فكر مي كنم او بايد از دروازه اصلي كوه وارد شود و كمي اطلاعات جمع آوري كند.
بيلبو اين حرف را شنيد و با خود گفت: واي خداي من! پس در اين فكر هستند؟ هميشه من بيچاره بايد آنها را از دردسر نجات دهم، لااقل از وقتي جادوگر رفته است. چه كاري بايد بكنم؟ بايد از اول مي دانستم چه عاقبتي در انتظارم است. ديگر طاقت ديدن دره غمگين ديل را ندارم. همين طور آن دروازه بزرگ را كه نجار از آن بيرون مي آيد.»

با بزرگان
و نيچه گريه كرد
001176.jpg

نويسنده: اروين يالوم
مترجم: مهشيد ميرمعزي
ناشر: ني
اروين يالوم نويسنده رمان «و نيچه گريه كرد» مدرس روان درماني در دانشگاه استانفورد آتلانتاست و نويسنده كتاب هاي درسي روان شناسي مانند عشق و جلادش و داستان ديگر روان درماني است. به نوشته مقدمه كتاب، يالوم در «و نيچه گريه كرد» تخيل و واقعيت را در يك شبكه منسجم با هم تركيب مي كند طوري كه شخصيت هاي برجسته و بزرگ دوران آغاز روان درماني زنده مي شوند و با ما سخن مي گويند. بخشي از كتاب را مي خوانيم:
«... مثل هميشه فهرست بيماراني را كه بايد ويزيت مي كرد به فيش مان داد. بروير دوبار در روز اين كار را مي كرد. صبح ها پس از يك صبحانه مختصر كه شامل قهوه، نان سفيد كوچك برشته شده بود و يك بار ديگر مثل حالا بعد از تعطيل شدن مطب. مانند بيشتر پزشكان ويني او هم بيمارانش را فقط هنگامي به بيمارستان مي فرستاد كه راه ديگري نداشت؛ در خانه نه تنها بهتر از افراد مراقبت مي شد، بلكه آن جا از بيماري هاي واگيرداري هم كه اغلب در بيمارستان هاي عمومي وجود داشت، در امان بودند.
در نتيجه درشكه دو اسبه بروير بسيار به درد مي خورد، در واقع شبيه يك مطب متحرك و مجهز به جديدترين ژورنال هاي پزشكي و كتاب هاي مرجع بود. چند هفته پيش بروير يكي از همكاران جوان خود زيگموند فرويد را دعوت كرد تا يك روز تمام همراهش باشد. ظاهراً تيرش به خطا رفت!...»

تخته سياه
درباره رمان ـ ۷
ديديم و خوانديد كه از نظر تقسيم بندي ما سه گروه نويسنده وجود دارند. گروه اول آنهايي بودند كه در رمان هايشان به دنبال پيگيري امكانات رمان بودند. از نظر آنها هر رمان بايد تعريف جديدي از رمان ارايه دهد. گروه ديگر آنهايي بودند كه در رمان هايشان به دنبال بررسي امكانات انسان بودند. از نظر اين گروه هر رمان بايد زاويه پنهاني از سرشت بشري را مكشوف كند. گروه سوم (كه امروز به آنها مي پردازيم) گروهي هستند كه توامان به بررسي امكانات رمان و انسان مي پردازند.
قبل از هر چيز بايد تاكيد شود كه اين تقسيم بندي به اين معنا نيست كه آثار متعلق به هر دسته به كلي از هدف گروه ديگر غافل است كه اين در مورد آثار شاخص هر گروه فكري كاملاً غلط است. منظور اين است كه هر گروه درصد بيشتري از تمركز خود را به بررسي امكانات موردنظرشان صرف مي كنند.
اما گروه سوم! اين گروه بدون  آن كه برتري مطلقي به انسان و يا رمان بدهند، به طور همزمان به هر دو هدف مي پردازد كه البته كاري شاق و ديرياب است. در تاريخ هشتاد ساله ادبيات داستاني فارسي، اثري كه كاملاً به دسته سوم تعلق داشته باشد، ديده نمي شود. در رمان هاي خارجي مي توان به ترستيدام شندي اثر لارن استرن، صدسال تنهايي اثر ماركز و جاودانگي اثر كوندرا اشاره كرد كه توامان امكانات رمان و انسان را بررسي مي كنند؛ يعني هم رمان را به بعد و قبل از خود تقسيم مي كنند و هم به گوشه هاي تاريكي از روح بشر نور مي اندازند. رمان ايراني كمتر به اين مرز نزديك شده است. شايد به دليل اين كه روحيه ايراني دچار افراط و تفريط است اما مي توان به رمان هايي از دسته دوم اشاره كرد كه مرزهاي گروه خود را شكسته اند و دغدغه هاي گروه اول را نيز تا حد قابل ملاحظه اي لحاظ كرده اند.
در هرحال اين تقسيم بندي مثل همه همنوعان خود هم شر است و هم لازم. لازم است چون مي تواند به ذهنمان چارچوب بدهد تا موضوع مورد مطالعه را بهتر بشناسيم و شر است به اين خاطر كه مي خواهد رمان، اين وجود سيال را در يك ساختار مشخص و خشك محبوس كند. به هرحال چاره اي نيست و مثل هميشه شنونده بايد عاقل باشد.
پايان

داستان هايي از فردوسي
هوشنگ
محمدحسن شهسواري
در قسمت هاي پيشين خوانديد كه اول پادشاه عالم كيومرث بود. كيومرث دين دار و خداپرست بود. به همين سبب اهريمن بر او رشك برد و يكي از فرزندان خويش را به جنگ او فرستاد. در اين جنگ سيامك فرزند كيومرث به دست ديو كشته شد. پس از يك سال كيومرث به فرمان خداوند به كين خواهي سيامك به جنگ ديوبچه رفت. فرمانده لشكر او هوشنگ فرزند سيامك بود كه به فرهنگ و هوش شهره عالم بود. هوشنگ فرزند اهريمن را بكشت و دل همه دين داران عالم را شاد كرد. پس از آن كيومرث كه سي سال از پادشاهي اش مي گذشت جان به جان آفرين تسليم كرد و هوشنگ پيشواي تمام جانداران از جانوران و آدميان گشت. اينك ادامه ماجرا:
جهان دار، هوشنگ، با درايت و دادگري به جاي پدربزرگ، تاج پادشاهي بر سر مي گذارد. او اينك پادشاه هفت كشور موجود در آن زمان بود و همه در هر نقطه از جهان فرمانبردار او بودند. وي به فرمان يزدان تمام گيتي را پر از داد كرد. نخستين خدمت كه هوشنگ به بشريت كرد آن بود كه توانست آهن را از سنگ آهن جدا كرده و آهنگري را پيشه كرد. او تبر، اره و تيشه را پديد آورد. پس از آسودگي از اين كار به چاره انديشي در مورد آب پرداخت. جوي ها و رودهاي زيادي را پديد آورد و آب ها را در آنها روان كرد. مردم را از كشاورزي و كشت آگاه كرد. از آن پس هر كس نان خويش را خود تدارك مي ديد و خداوندگار زمين و ديار خود شد. پيش از آن خوراك مردم تنها ميوه هاي درختان خودرو بود. حتي لباس مردم نيز بيشتر از برگ درختان بود.
روزي از روزها هوشنگ با تني چند از همراهان به سمت كوهستان حركت كرد. در راه ناگهان موجودي سياه رنگ و دراز پديدار گشت كه چشمانش چون دو كاسه خون بود و از دودي كه از دهانش خارج مي شد جهان تيره گون گشته بود. اژدر مار بزرگي بود كه بر سر راه پادشاه و همراهيانش پديدار گشته بود. هوشنگ دلير سنگي از پيش پاي خويش برداشت و به سمت اژدر مار پرت كرد. مار جستي زد و خود را كنار كشيد. سنگ با قوت دست هوشنگ چنان بر سنگي ديگر خورد كه هر دو سنگ تكه تكه شد. اژدر مار كشته نشد،  اما بزرگترين راز آفرينش كشف شد. زيرا پس از آن كه دو سنگ به هم خوردند آتشي از ميان آنها شكل گرفت. هوشنگ در دم روي به آسمان كرد و ايزد توانا را به سبب ارزاني چنين نعمتي شكر گفت. جهاندار پيش جهان آفرين/ نيايش همي كرد و خواند آفرين. شب كه شد هوشنگ و يارانش آتشي همچون كوه برافروختند و جشن بزرگي برپا كردند. او نام اين جشن را سده گذاشت. آن روز دهمين روز از بهمن ماه بود و از آن روزگار تاكنون اين جشن از هوشنگ به يادگار مانده است. البته از هوشنگ يادگارهاي ديگري نيز برجا مانده است. از جمله آن كه او جفت جفت كردن حيوانات را به آدميان آموخت. گاو و خر و گوسفند را اهلي كرد و پرورش آنها را آغاز كرد. او همچنين حيواناتي مانند سنجاب و قاقم و روباه و سمور را به آدميان شناساند تا از پوستشان براي خويش تن پوش درست كنند. بدين گونه از چرم پويندگان / بپوشيد بالاي گويندگان.
هوشنگ همه عمر، دانايي اش را به ديگران مي بخشيد، دادگستري كرد و رنج برد و جز نام نيك از خود در اين جهان نيست شونده باقي نگذاشت و پس از چهل سال پادشاهي به ديدار يزدان پاك شتافت.

ادبيات
ايران
تكنيك
دهكده جهاني
رسانه
علم
ورزش
هنر
|  ادبيات  |  ايران  |  تكنيك  |  دهكده جهاني  |  رسانه  |  علم  |  ورزش  |  هنر  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   شناسنامه   |   چاپ صفحه   |