جمعه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - سال يازدهم - شماره ۳۳۵۷
سينما
Friday.htm

تصوير دوگانه عمر شريف
دو سه هفته است كه دو فيلم با دو پيام متضاد بر پرده هاي سينماست. تنها نقطه مشترك اين دو فيلم شركت عمرشريف در هر دوي آن هاست.
003156.jpg
عمر شريف در فيلم هيدالگو در نقش يك عرب خشن باديه نشين

«موسيو ابراهيم» فيلمي فرانسوي است كه با ارايه چهره اي انساني و دوست داشتني از مسلمانان سعي در آشتي دادن يهوديان و مسلمانان دارد و «هيدالگو»فيلمي هاليوودي كه تفكر «اراده انسان» آمريكايي را به مصاف «تقدير» مي برد و پيروز باز مي گرداند.
داستان موسيو ابراهيم در اوايل دهه ۶۰ ميلادي در يك محله يهودي نشين پاريس مي گذرد. موسيو ابراهيم يك ترك است كه مردم او را عرب مي پندارند. موييس (موسي) هم يك نوجوان يهودي فرانسوي است از يك خانواده درهم ريخته كه از مغازه موسيو ابراهيم دزدي مي كند. اين دو شخصيت به تدريج به هم نزديك مي شوند و موييس كه موسيو ابراهيم او را مومو صدا مي كند چهره پدري كه كمبودش را به شدت در زندگي اش احساس مي كند در او مي بيند. موسيو ابراهيم به او اجازه مي دهد هر چه دلش خواست از مغازه بردارد و گهگاه برايش از قرآن حرف مي زند و وقتي پدرش دست به خودكشي مي زند او را به فرزندي مي پذيرد و بالاخره او را با خود به سفري به زادگاهش تركيه مي برد.
«هيدالگو» ظاهراً براساس زندگي واقعي فرانك هاپكينز در سال هاي۱۸۹۰ ساخته شده است. هاپكينز يك كابوي است كه با اسبش هيدالگو در يك سيرك بازي مي كند. دست سرنوشت او و اسبش را براي يك مسابقه اسب دواني به صحراهاي عربستان مي كشاند. مسيري چند  هزار كيلومتري كه تا عراق و سوريه امتداد مي يابد  و گرماي كشنده و توفان هاي شن و شن هاي روانش هر ساله چند قرباني مي گيرد. در بين چند ده اسب از نژادهاي اصيل عربي كه در مسابقه شركت مي كنند هيدالگو نه اصيل است و نه شجره نامه اي دارد. تا اين نابرابري كامل تر هم شود هيدالگو در اواخر فيلم به شدت زخمي مي شود. اما آنچه فرانك هاپكينز و اسبش را پيش از همه به خط پايان مي رساند اراده محكم اين دو براي پيروزي است و براي اين كه هيجان تماشاچي به اوج برسد درست در وسط رقابت مرگ بار اسب سوارها هاپكينز به قلب قبيله دشمن شيخ بزرگ عرب نفوذ مي كند تا بعد از كشتن چند ده عرب بد، دختر زيباروي شيخ بزرگ را به تنهايي نجات دهد. با اين حال براي رعايت حال ساده انديش ترين تماشاچي ها كه معمولاً تا حرفي را به صراحت بهشان نگويي چيزي از داستان فيلم سردر نمي آورند فيلمساز رمز پيروزي كابوي آمريكايي را در ديالوگ پرقدرتي كه بين او و يكي از رقيب هايش انجام مي شود بيان مي كند. در اين صحنه هاپكينز مرد  عرب را كه در شن هاي مكنده گير كرده و تا مرگ چند  لحظه اي بيش تر فاصله ندارد نجات مي دهد. عرب از او مي خواهد تا تنهايش بگذارد و به مسابقه ادامه دهد چرا كه اين حادثه «سرنوشت مقدر» بوده و او به عنوان يك مسلمان بايد به آن گردن بگذارد.
003111.jpg
عمرشريف در فيلم موسيو ابراهيم در نقش يك ترك مسلمان مقيم پاريس

هاپكينز كه برخلاف مقررات مسابقه به كمك او آمده در جواب مي گويد: پس خواست خودت چي؟ خواست اسبت چي؟ و او را تشويق مي كند تا تنها بر اراده خودش تكيه كند و مسابقه را به آخر رساند. همزمان شدن نمايش موسيو ابراهيم و هيدالگو اين فرصت را به دست مي دهد كه دو تفكر متضاد در رابطه با مسلمانان را بررسي كنيم. يك گرايش فكري سعي در آرام كردن هيستري ضد مسلمان ها در غرب را دارد و ديگري به اين آتش دامن مي زند. موسيو ابراهيم يك يهودي و يك مسلمان را به هم نزديك مي كند تا نشان دهد تفاوت هاي ظاهري فرهنگ هاي اين دو تا چه اندازه بي پايه هستند. اما هيدالگو با تحريف تاريخ سعي در اثبات برتري شيوه تفكر فردگرايي آمريكايي بر فرهنگ اسلامي دارد. فكر نمي كنم اثبات اين كه آبشخور فيلم هايي نظير هيدالگو نظرات جناح رو به افول نئومحافظه كار در آمريكاست احتياج به استدلال چنداني داشته باشد. شالوده قدرت سياسي در اين كشور بر پايه بحران زايي گذاشته شده است. هميشه بايد دشمن خونخواري وجود داشته باشد كه جنگيدن با او توجيه گر نپرداختن به مشكلات بنيادي جامعه باشد. زماني اين دشمن ابرقدرت بزرگي مثل شوروي بود. امروز كه ديگر چنين رقيبي وجود ندارد نئومحافظه كاران حتي از كسي چون اسامه بن لادن هم براي خلق يك هيولا كه امنيت دنيا را به خطر انداخته است نمي گذرند. اگر چه اين دشمن سازي به قيمت تحقير يك چهارم جمعيت دنيا كه مسلمان يا مسلمان زاده هستند تمام شود.
كشوري كه تنها دو حزب در آن فعاليت دارند كه نه در سياست هاي خارجي و نه داخلي تفاوت چنداني با هم ندارند، خود را مهد دموكراسي معرفي مي كند و ملتي مثل عراق را به خاك و خون مي كشاند كه تاريخ چند هزار ساله اش سهم بزرگي در تمدن امروز بشري دارد. براي توجيه چنين جنگ وحشيانه اي است كه احتياج به فيلم هايي از نوع هيدالگو دارد تا اخلاقيات انساني را در بيننده دگرگون كند و حساسيت هاي او را درهم بشكند. اين است كه از «دشمن» (كه امروزه مردم عراق هستند و نه حتي ارتش صدام حسين) چهره اي شيطان صفت مي سازد كه نابود كردنشان خدمتي است به بشريت. مثال نزديك آن تصوير چند نوجوان هيجان زده عراقي بود كه در مقابل جنازه هاي سوخته و مثله شده دو آمريكايي انگشتان خود را به علامت پيروزي بالا برده بودند و اين امكان را به رسانه هاي آمريكاي شمالي دادند تا اين واكنش غيرانساني را به تمام جامعه عراق تعميم دهند و اين اجازه را بگيرند كه به تلافي اين عمل كشتاري چنين وحشتناك در فلوجه راه بيندازند. از طرف ديگر رفتار غيرانساني اين چند نوجوان با جنازه هاي آمريكايي ها مرا به ياد فاجعه ديگري انداخت كه در پايان جنگ اول خليج فارس در زمان رياست جمهوري جورج بوش اول اتفاق افتاد و هواپيماهاي آمريكايي سربازان در حال فرار عراقي را با ناپالم بمباران كردند و در بزرگراه كويت ــ بصره تا چشم كار مي كرد اجساد سوخته شده هزاران عراقي ديده مي شد كه بي آن كه فرصت فرار پيدا كنند جزغاله شده بودند. نه ديدن اين تصوير فاجعه بار در آن زمان توانست وجدان جامعه را از اين عمل ضدبشري شرمگين كند و نه امروز كه به تلافي كشته شدن چهار آمريكايي تاكنون بيش از ۹۰۰ نفر عراقي غيرنظامي به خاك و خون كشيده شده اند كه دو سوم آنها را زنها و بچه ها تشكيل مي دهند. وظيفه شيطان صفت كردن دشمن به عهده جناح اولترا راست رسانه هاي جمعي از جمله سينما است كه با ساختن فيلم هايي نظير هيدالگو دست به خنثي سازي اخلاقيات جامعه بزنند.
آنچه در اين بين هنوز باعث دلگرمي است، موفقيت فيلم موسيو ابراهيم است كه اگر چه به شكلي محدود و تنها در سه يا چهار سالن سينما به نمايش درآمد اما استقبال تماشاچيان از آن در مقايسه با فيلم هاي غيرآمريكايي بسيار چشمگير بود و نشان داد كه بخش قابل توجهي از جامعه هنوز از ديدگاهي آزاد و مستقل برخوردار هستند و با ترديد و تحليل شخصي به سراغ آنچه كه در رسانه هاي جمعي مي بينند و مي شنوند و مي خوانند مي روند.

كليشه ها برمي گردند
آلامو The Alamo
كارگردان: جان  لي هنكاك
فيلمنامه: جان لي هنكاك، لزلي بوهم، استيفن گهگان
فيلمبردار: دين سلمر
تدوين: اريك ال بيسون
موسيقي: كارتر برول
هنرپيشگان: دنيس كوئيد، بيلي باب تورنتون، جيسون پاتريك، پاتريك ويلسون
003159.jpg
داستان قتل عام سربازان آمريكايي در آلامو را همه شاگردان مدرسه در آمريكا مي دانند. آلامو يك «ميسيونر» اسپانيايي در مرز تگزاس و مكزيك بود كه طي جنگ هاي متعددي به طور پياپي ميان اين دو كشور دست به دست شد. سرانجام در سال ۱۸۳۶، ژنرال سانتا آنا، كه خود را ناپلئون غرب مي خواند، با ارتشي كه بالغ بر دو هزار نفر مي شد به آلامو كه تنها ۱۸۹ آمريكايي از آن دفاع مي كردند حمله كرد و همه آنها را قتل عام كرد. برخي از چهره هاي اساطيري تاريخ آمريكا، از جمله ديوي كراكت، جيم بووي و ويليام تراويس نيز در شمار كشته شدگان بودند و همين آلامو را به اسطوره اي بي بديل از شجاعت در ذهنيت آمريكايي مبدل كرد. هر چه باشد، ديوي كراكت موضوع اصلي چندين فيلم و سريال تلويزيوني تهيه شده توسط ديسني (ماشين القاي ايدئوژيك روياي آمريكايي و استمرار آن) بوده كه او را به عنوان مظهر شرافت و ماجراجويي خستگي ناپذير روحيه نوين آمريكايي تصوير كرده اند. البته همچون ۱۱سپتامبر، آمريكا هيچ حمله اي را بي جواب نمي گذارد و بدين سان است كه ژنرال سام هيوستن، به خونخواهي كشته شدگان آلامو؛ بالاخره نيروهاي سانتاآنا را در سن جاسينتو قلع و قمع مي كند. اين اساساً شرح طرح و توطئه «آلامو» فيلم تازه جان لي هنكاك است كه البته در چارچوب مشكلاتي كه آمريكا در حال حاضر با آن دست به گريبان است از يك فوريت خاص تاريخي و سياسي نيز برخوردار شده است. در حقيقت، هر چند «آلامو» سعي در استتار و عرضه خود به عنوان نگاهي منصفانه به تاريخ دارد، ارزيابي آن عميقاً ريشه در همان پارانوياي اولتراناسيوناليستي و جنگ افروزي جورج بوش و ماشين قدرت سياسي او دارد. اين گرايش در عين حال آبشخور ايدئولوژيك فيلم هايي چون «ارباب حلقه ها» و «ماتريكس» است كه با عقده سركوب ناپذيري با تهاجم «دشمن» و بسيج همه جانبه براي مقابله با آن برانگيخته شده اند. اين همان مدلي است كه بوش پس از ۱۱ سپتامبر و اعلام جنگ با القاعده با نامگذاري خود به عنوان «رئيس جمهوري جنگ» همواره به آن وفادار مانده است. بدين سان، يك رابطه ارگانيك ايدئولوژيك انكارناپذير ميان اسطوره آلامو از يك سو و جنگ ويتنام، تسخير افغانستان و هجوم به عراق از سوي ديگر وجود دارد كه در حقيقت به هويت ملي آمريكايي ها مفهوم مي بخشد.
جان لي هنكاك، اما، رويكردي دوگانه و نامطمئن به اسطوره دارد. اسطوره سازي و تداوم اساطير همواره سنگ بناي هاليوود بوده است. در حالي كه فيلمسازي چون جان فورد كاربردي استعاري به اساطير مي دهد، كارگرداني چون ران هاوارد برداشتي پوپوليستي و ساده انگارانه از آنها دارد. براي فورد، اسطوره تنها ابزار تجسم بخشيدن به يك نگرش عميقاً شخصي است؛ بازسازي اسطوره براي هاوارد چونان پااندازي براي سليقه و ذايقه عوام است. از ديدگاه فورد، آنچه كه درباره كاراكتر وايات ارپ (هنري فوندا) در «كلمنتاين محبوب من» ((My Darling Clementine اهميت دارد بازنمايي او به عنوان نمادي از طفوليت خام و افسارگسيخته غرب وحشي است كه بايد با تن دادن به ازدواج، به عنوان ثبات بخش ترين قرارداد اجتماعي، اهلي شود. در بطن جهان بيني عميقاً كاتوليك فورد، نوعي دوگانگي ريشه دار وجود دارد كه در آن،مردان بي ثباتي و توحش و زنان،نظم و تمدن را بازنمايي مي كنند. بدون كلمنتاين، غرب وايات ارپ براي هميشه لجام گسيخته و رام نشدني باقي مي ماند و تنها راه استمرار موجوديت آمريكايي كه رو به آينده دارد، اين فراگشت اهلي شدن مردان توسط زنان است.
در قطب مخالف فورد، ران هاوارد است كه ابتدا بنا بود «آلامو» را كارگرداني كند. هاوارد  نوعي برداشت سطحي از اسطوره دارد. او به جاي آن كه معنايي خاص به اساطير در چارچوب يك جهان بيني شخصي دهد، تنها مبلغ قداست كليشه هاي كهن است كه در آن كاراكترهاي اصلي همواره ابعادي قهرمانانه و فرا انساني دارند كه در هر شرايطي ناملايمات را به عقب مي رانند و بر آنها چيره مي شوند. كافي است به «آپولو ۱۳» نگاهي بيندازيم كه در آن هاوارد موقعيتي را كه همچون لحظه برگشت ناپذير يك شكست است به پيروزي نوعي ناسيوناليسم دراماتيزه تبديل مي كند. «فارست گامپ» حتي بيشتر از «آپولو ۱۳»، نگاهي مطلقاً تاييدگرانه به اسطوره «آمريكاي شجاع و خدشه ناپذير» دارد. كاراكتر تام هنكس، با وجود كم هوشي و عقب ماندگي خود، بين سال هاي ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ در همه وقايع مهم تاريخ آمريكا شركت مي كند و تنها چيزي كه او را در دل نافرجامي ها حفظ مي كند و بقايش را تضمين مي بخشد شرافت و صداقت ذاتي اش است، ارزش هايي كه به عنوان نوعي برچسب ملي معني كننده جوهر مردان آلامو نيز هستند. اين نگرش نوعي توهم با روئين تني خود دارد، كه همچنان كه جنگ ويتنام نشان داد، مانند خانه اي بر روي آب پوشالي است. با اين وجود، در حالي كه فاصله ميان فورد و هاوارد از آسمان تا زمين است، آنها در پرداخت اسطوره حداقل رويكردي مشخص را به نمايش مي گذارند. جان لي هنكاك، از سوي ديگر، از اين حيث كاملاً سردرگم است.

چرا جمعه ها به سينما نمي رويم ـ ۴
انگيزه هاي ديگران
حسين ياغچي
در نوشتار قبل، اندكي پيرامون شرايط حاكم بر بخش خصوصي سينماي ايران توضيح داده شد. در وهله اول، اين بخش داراي نوعي ديدگاه خاص درباره خصوصيات صنعتي سينماست كه در مواردي به سمت ناديده انگاشتن مناسبات صنعتي حاكم بر اين هنر پيش مي رود. آنچنان كه بخش خصوصي سينماي ايران را برخلاف ساير كشورها مي توان حيطه اي دانست كه در آن از ساخت فيلم هايي حمايت مي شود كه به نوعي مخاطبان را از سالن هاي سينما گريزان مي كند و به آنها مي گويد كه دور تفريحي به نام سينما را در زمان تعطيلات و اوقات فراغتشان خط بكشند.
در كشورهاي ديگري كه نظير كشور ما همچنان در سينما و ساير صنايع با دو بخش خصوصي و دولتي سروكار دارند، شرايطي درست برعكس شرايط ما حاكم است. در  آن جا بخش هاي خصوصي تلاش دارند تا به هرنحو كه شده مخاطبان بيشتري را به سالن هاي سينما بكشانند و از اين طريق باعث رونق  در اين صنعت پرخرج شوند. ضمن اين كه در آن جا شرايطي به وجود مي آيد كه خود به خود زيرساخت هاي اساسي سينما توسط بخش خصوصي شكل مي گيرد و در اين ميان دولت تنها به همراهي با اين جريانات شكل گرفته مي پردازد. در واقع فلش و جهت كلي جريان سينمايي آنها به سمت تقويت بخش خصوصي، كاهش تصدي گري دولت و در نهايت صنعتي تر شدن سينما پيش مي رود. البته در سال هاي اخير باتوجه به شكل گيري اقتصاد آزاد جهاني كه مبتني بر بازار سرمايه  است از شدت اين روند كاسته شده چرا كه ورود فيلم هاي آمريكايي (براساس قوانين اقتصاد بازار) به اين كشورها سبب ساز گرايش روزافزون مخاطبان به اين فيلم ها گشته و به تبع آن استقبال از فيلم هاي بومي آن كشورها رو به كاستي گذاشته است. اما به  هرحال بايد توجه داشت كه در آن كشورها نوعي رقابت ميان فيلم هاي وطني و غيروطني شكل گرفته كه در نهايت به بارورشدن صنعت سينما مي انجامد. در ايران باتوجه به اين كه به جهت حمايت از سينماي ملي، فيلم هاي خارجي در سينماها پخش نمي شود، بنابراين از همان اول قيد هرگونه رقابت ميان انواع فيلم ها (چه داخلي و چه خارجي) زده مي شود و كار به جايي مي رسد كه تماشاگران با يك بازار بي رقيب سروكار خواهند داشت؛ بازاري كه چندان اهميتي به حضور مشتريان نمي دهد و كار خودش را مي كند. حال اگر شرايط به گونه اي شود كه فيلم هاي خارجي هم امكان رقابت در اين بازار را پيدا كنند آن وقت تكليف سينمايي كه از آن با عنوان سينماي ملي نام مي برند چه خواهد شد؟ ناگفته پيداست كه صنعت سينما هم به  آن ورطه اي خواهد افتاد كه كارشناسان همواره نسبت به سقوط در آن هشدار داده بودند. زماني كه از واردات در صنعت خودرو صحبت مي شود بلافاصله اين گفته هم همراهش مي آيد كه در صورت وقوع اين امر صنعت خودروي كشور ورشكست خواهد شد چرا كه توانايي رقابت با محصولات مشابه خارجي را ندارد. اين قضيه در صنعتي است كه از همان ابتدا بروجه صنعتي بودن خود تاكيد كرده حال آن كه تكليف صنعتي همچون صنعت سينما كه هنوز در صنعت ناميدنش ترديد دارند از همان ابتدا روشن است.
اما در هفته قبل توضيح داديم حالا كه شرايط حاكم بر بخش خصوصي سينماي ايران چنين است و اعضاي آن نه در گفتار كه در عمل، سينماي كشور را به ورطه ركود مي كشانند تنها چاره پناه بردن به دامان دولت است. در واژگان ادبيات سينمايي ما، همواره از دولت به عنوان نهادي  ضد صنعت نام برده شده. نهادي كه به  هرحال سود و زياني از حضور يا عدم حضور تماشاگران در سالن هاي سينما نمي برد. اين جنبه حداقل از لحاظ اقتصادي، كاملاً صحيح است و جاي هيچ چون و چرايي ندارد. مقدار بودجه اي كه دولت به فيلم هاي سينمايي ساخت خودش اختصاص مي دهد در برابر آن بودجه كلي كه در اختيار دارد هيچ رقمي نمي شود و مي توان گفت كه اصلاً به حساب نمي آيد.
به همين خاطر است كه در اغلب كشورهاي دنيا فيلمسازاني كه مخاطبان خود را در ميان تماشاگران عادي سينما جست و جو نمي كنند، به ساخت فيلم در بخش هاي دولتي روي مي آورند و از اين طريق ضرر احتمالي اي را كه متوجه فيلم مي شود از بين مي برند. بگذريم از اين كه گاه در ايران فيلمسازاني پيدا مي شوند كه فيلم هاي مذكور را با پول تهيه كنندگان بخش خصوصي مي سازند و سرمايه  اندك اين تهيه كننده ها را به باد مي دهند و از طرف ديگر به ضعيف شدن هرچه بيشتر بنيه بخش خصوصي كمك شاياني مي كنند.
اما باتوجه به شرايط فوق چرا بايد براي نجات صنعت سينماي ايران و افزايش مخاطبان آن به دامان دولت پناه برد؟ مگر دولت در صورت خالي شدن سالن هاي سينما از تماشاگران، دچار ضرري مي شود؟ اگر اين ضرر را اقتصادي حساب كنيم، قطعاً ضرري شامل حال اين نهاد نخواهد شد و چه بسا سود بيشتري هم به حالش داشته باشد. چون فيلمسازان بخش خصوصي تنها و تنها به اتكاي كمك هاي دولتي مي توانند فيلم هاي بي تماشاگر خود را توليد كنند و اگر روزي شرايط به سمتي پيش برود كه ساخت فيلم منتفي شود، آن وقت در وهله اول دولت از شر اين فيلمسازان متكي به خودش خلاص خواهد شد و ديگر لازم نيست دايماً براي آنها بخشنامه هايي بنويسد كه در آن چگونگي تخصيص بودجه آمده باشد.
اگر از همين يك وجه نگاه كنيم متوجه مي شويم كه هيچ ضرري از بابت تعطيلي سينما عايد دولت نخواهد شد. اما در نگاهي دقيق تر بايد بگوييم كه دولت هم همپاي بخش خصوصي از تعطيلي صنعت سينما متضرر مي شود. اين موضوع چه از حيث اقتصادي و چه از حيث فرهنگي قابل بررسي است. حضور تماشاگران در سالن هاي سينما و پرشدن اوقات فراغت آنها به اين واسطه از جمله مسايل مهمي است كه در صورت عدم تحقق آن بخش هاي دولتي و خصوصي توامان متضرر مي شوند. در فرصت بعدي پيرامون انگيزه هاي دولت براي پايداري صنعت سينماي ملي خواهيم نوشت.

خبر
داستان كوسه ماهي و صداي ستارگان
003108.jpg

كمپاني دريم وركز كه در طول سال هاي اخير انيميشن هاي جذاب و پرتماشاگري توليد كرده هم اكنون مشغول تهيه يكي ديگر از آنها باعنوان «داستان كوسه ماهي» است. در داستان  كوسه ماهي هم مثل ساير انيميشن ها، صداي شخصيت هاي كارتوني توسط ستارگان محبوب سينما اجرا خواهد شد. فهرست ستارگاني كه در اين انيميشن صدايشان را خواهيم شنيد از اين قرار است: ويل اسميت (صداي شخصيت اسكار) رابرت دنيرو (صداي شخصيت لينو) رنه زل وگر (صداي شخصيت آنجي) آنجلينا جولي (صداي شخصيت لولا) جك بلاك (صداي شخصيت لني). اما در اين ميان نكته جالب توجه اين است كه از صداي كارگردان مشهور و صاحب سبك سينماي جهان يعني مارتين اسكورسيزي هم در اين انيميشن استفاده شده و او قرار است صداي شخصيت سايكز را اجرا كند. همچنين پيتر فالك (همان كارآگاه كلمبوي معروف) هم اجراي صداي شخصيت به  نام دان فينبرگ را برعهده گرفته است. كارگرداني اين انيميشن توسط بيبوبرگرون و ويكي جنسون انجام مي شود و فيلمنامه آن را دابيان شانون و مارك سونيت نوشته اند. دريم وركز تصميم دارد داستان كوسه ماهي را در اكتبر ۲۰۰۴ در بسياري از سينماهاي آمريكاي شمالي اكران كند.
003153.jpg

پروژه جديد آقاي كمدين
«جري سينفلد» كمدين محبوب اين سال ها اعلام كرده كه هم اكنون مشغول نگارش فيلمنامه فيلمي باعنوان Bee Movie است. بخش هايي از اين فيلم، انيميشن خواهد بود و خود جري سينفلد در نقش شخصيت اصلي اين فيلم بازي خواهد كرد. يادآوري اين نكته لازم است كه سينفلد طي سال هاي ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۸ در سريالي  به همين  نام (يعني سينفلد) بازي مي كرد كه گويا جزو محبوب ترين سريال هاي اين سال ها بوده است. اخيراً اين بازيگر، تهيه كنندگي اجرايي فيلمي مستند با عنوان «كمدين» را برعهده داشته و همچنين در فيلمي با عنوان Bros and cons به كارگرداني بوريس داماست بازي كرده است.
003132.jpg

همكاري جديد دو برادر
در حالي كه كمپاني برادران وارنر قصد دارد قسمت جديد سري فيلم هاي بتمن بانام Battman Begins را در اوايل سال ۲۰۰۵ روانه اكران كند، كريستوفرنولان كارگردان اين فيلم گفته كه از هم اكنون مراحل پيش توليد فيلم بعدي اش باعنوان The Exec را آغاز كرده است. نگارش فيلمنامه اين فيلم برعهده برادر او جاناتان نولان است كه پيش از اين فيلمنامه فيلم تحسين شده «يادآوري» را براي كريستوفر نوشته بود. او نگارش فيلمنامه The Exec را از ششم اكتبر ۲۰۰۳ آغاز كرده و همچنان مشغول نوشتن آن است. اين فيلم در كشور انگلستان ساخته خواهد شد و داستان آن نيز در زمان آينده مي گذرد. آخرين فيلمي كه از كريستوفر نولان بر پرده سينماهاي جهان پخش شده فيلم بي خوابي با بازي آل  پاچينو بوده است.
003213.jpg

پايان ساخت ايستگاه پلار
ساخت فيلم ايستگاه پلار كه از ۲۳ مه ۲۰۰۳ آغاز شده بود، ماه گذشته به پايان رسيد و كمپاني برادران وارنر اعلام كرده كه آن را در نوامبر ۲۰۰۴ اكران خواهد كرد. در اين فيلم كه تلفيقي از تصاوير انيميشن و واقعي است بازيگر مشهور سينما تام هنكس بازي كرده است. همچنين رابرت زمه كيس كارگرداني اين فيلم را انجام داده. از او پيش از اين  فيلم هاي موفقي نظير فارست گامپ، آنچه در زير پنهان است، تماس و دور افتاده را ديده بوديم كه بازيگر دو تا از آنها يعني فارست گامپ و دور افتاده تام هنكس بوده است. فيلمنامه ايستگاه پلار را خود زمه كيس نوشته كه البته اقتباسي از كتاب نويسنده اي با نام كريس ون آلبرگ بوده است. از كتابهاي آلبرگ اقتباس هاي زيادي صورت گرفته كه از جمله آنها مي توان به فيلم جومانجي (۱۹۹۶) اشاره كرد.
003207.jpg

آقاي اسپيسي كارگردان
همه كوين اسپيسي را به عنوان يك بازيگر مشهور مي شناسند. اما لازم است بدانيد كه او اخيراً فيلمي را با عنوان آن سوي دريا كارگرداني كرده است. البته پيش از اين نيز در سال ۱۹۹۶ فيلمي ساخته بود كه موفقيت چنداني برايش به همراه نداشت. فيلم آنسوي دريا درباره زندگي خواننده معروف پاپ بابي  درين است. درين كه در دهه هاي ۵۰ و ۶۰ ميلادي جزو خوانندگان محبوب بوده در سال ۱۹۷۳ درگذشته است. اسپيسي علاوه بر كارگرداني در نقش خود بابي درين هم ظاهر شده و علاوه بر او بازيگراني نظير كيت باسورث و جان گودمن هم در اين فيلم حضور دارند. فيلمنامه اين فيلم نوشته «پل آتانسيو» و لورنزوكاركانزاست. همچنين كوين اسپيسي در فيلمي با نام اديسون بازي كرده كه يكي ديگر از نقش هاي آن برعهده بازيگر سيه چرده مورگان فريمن بوده است. اين فيلم را ديويد جي بارك كارگرداني كرده و قرار است در سال ۲۰۰۵ پخش شود.

|  هفته   |   جهان  |   پنجره  |   داستان  |   چهره ها  |   پرونده  |
|  سينما  |   ديدار  |   حوادث   |   ماشين   |   ورزش  |   هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |