جمعه 31 مرداد ۱۳۸۲
سال يازدهم - شماره ۳۱۴۴
كتاب
Friday.htm

يادداشت سيامك گلشيري به كاغذ  بي خط ساخته ناصر تقوايي
من پايه فيلم و فيلمسازي را ادبيات مي دانم
002085.jpg
مارتا و جورج در ابتداي داستان از مهماني خانه پدر مارتا، كه رئيس كالج است و در ضمن رئيس جورج هم هست، برمي گردند. از همان ابتدا، از زماني كه پا به خانه مي گذراند، ما شاهد ديالوگ هاي عصبي اين دو آدم هستيم و همين طور رابطه ويران بين  آنها . كم كم مارتا به جورج مي گويد كه قرار است برايشان مهمان بيايد و بعد سر و كله هاني و نيك پيدا مي شود. اين دو تازه  وارد ، جوانند و هرچند مشكلاتي دارند، اما سعي مي كنند كه به خاطر عشقي كه هنوز بينشان وجود دارد، خيلي جاها كوتاه بيايند، اما همچنان ديالوگ هاي عصبي جورج و مارتا ادامه دارد و به تدريج وارد ديالوگ هاي هاني و نيك مي شود. ادوارد آلبي در شاهكار بزرگش، چه كسي از ويرجينيا وولف مي ترسد، چنان رابطه اي بين اين چهار نفر به وجود آورده كه نه تنها باورش مي كنيم، بلكه تمام گذشته اين آدم ها ساخته مي شود . در واقع بايد گفت در داستان يا گاهي رمان نويسنده نياز ندارد كه همه گذشته آدم ها را تصوير كند، بلكه با ساختن لحظه اي يا آني از يك شخصيت، كل هستي شخصيت را مي سازد . منتها اين ديگر هنر نويسنده است كه آن لحظه را بسازد كه كاري بسيار دشوار است. فيلمي كه از روي اين كار ساخته شده نيز به اندازه خود داستان با قدرت است.
در سال هاي اخير سينماي ما كمابيش در بعضي فيلم ها تا حدودي به سمت اين ژانر حركت كرده . شايد جدي ترين كار در اين زمينه فيلم هامون، ساخته داريوش مهرجويي، است كه رابطه زن و مردي را با ظرافت تمام به تصوير كشيده و فيلم، به جز صحنه هايي كه مرد داستان مي رود سراغ عرفان و داستان از آن حالت ناب رابطه خارج مي شود، فيلم خوش ساختي از كار درآمده است . در كاغذ بي خط، آخرين كار ناصر تقوايي هم ما با چنين كاري مواجهيم . با زن و مردي مواجهيم كه رابطه ويراني بينشان برقرار است . يعني لااقل اين طور بايد باشد . مرد به زن ايراد مي گيرد كه مثلاً تا اين وقت شب كجا بوده يا اينكه وقتي مي خواهد برود سفر، زنش را وادار مي كند لباس هايش را بشويد و زن هم ، كه تيپ روشنفكرنما است و مثل مرد به شب هايش نياز دارد تا فيلمنامه بنويسد، به مرد مي گويد كه بايد مي رفت كلفت مي آورد . تمام ديالوگ هايي كه بين اين دو شخصيت برقرار مي شود، از اين سطح خارج نمي شود، يعني در واقع ما با انبوهي از ديالوگ هاي هم عرض مواجهيم كه هيچ چيزي را روشن نمي كنند، ديالوگ هايي كه هرچند كليشه اي نيستند اما ممكن است در خانواده هاي غير روشنفكر هم متداول باشد . اما موضوع اين است كه آيا واقعاً اين زن و شوهر جزو قشر روشنفكر محسوب مي شوند؟ در فيلم هيچ چيزي وجود ندارد كه اين ادعا را ثابت كند . زن ناگهان از كلاس هاي فيلمنامه نويسي سر درمي آورد. براي چه؟ چه زمينه اي در داستان وجود داشته ، چه تمهيدي چيده شده، كه ناگهان شخصيت زن داستان از كلاس هاي فيلمنامه نويسي سر در بياورد؟ فيلم در يك صبح آغاز مي شود . بچه ها دارند آماده مي شوند كه بروند مدرسه. مرد داستان هم تازه از خواب بيدار شده كه برود سركار.زن هم كه ظاهراً عاشق زندگي بورژوايي است، وقتي به يكي از بچه هايش خيار مي دهد، مي گويد موز سوماليايي است و بعد سر ميز صبحانه شوهرش را سرور من خطاب مي كند و اداهايي كه كمابيش مصنوعي است. بعد ناگهان، همان طور كه گفتم، از كلاس فيلمنامه نويسي سر در مي آورد. آخر يكي از همين كلاس ها هم با ماشين،استادش را مي رساند. توي ماشين بين او واستاد ديالوگ  ناقصي برقرار مي شود و در نهايت ما هيچ چيزي از استاد نمي فهميم. حتي كلاس فيلمنامه نويسي خيلي سطحي و كلي ساخته مي شود. كارگردان تنها به نشان دادن فيلم حاجي آقا آكتور سينما، براي ساختن كلاس، اكتفا كرده . بعد زن شروع مي كند به فيلمنامه نوشتن. در اين ميان ما شاهد تنش هاي سحطي او با شوهرش هم هستيم . تنش هايي كه هيچ چيزي را نمي سازد.
در داستان هاي همينگوي يا كارور يا سالينجر يا تنسي ويليامز و يا خيلي هاي ديگر، ما از ميان همين تنش هاست كه شخصيت  را مي سازيم، خيلي چيزهاي ديگر هم از ميان همين ديالوگ هاي پر تنش و پركشش ساخته  مي شود. حتي گاهي مكان ساخته مي شود، زمان ساخته مي شود و خيلي چيزهاي ديگر. گربه زير باران همينگوي نمونه اي از همين داستان است يا همسايه هاي كارور يا اتوبوسي به نا هوس تنسي ويليامز.
بالاخره زن، فيلمنامه را مي نويسد و بعد مرد ، كه حتي نمي توان اسم او را روشنفكرنما گذاشت ، با آن اداهاي روشنفكري، شروع مي كند به خواندن فيلمنامه اي كه ما كوچك ترين چيزي از آن نمي فهميم. فقط مي بينيم كه موقع خواندن آن ، به شكل احمقانه اي عصباني مي شود.يك جا هم با خودش ماهي بزرگي از جنوب آورده و بعد شروع مي كند به تكه تكه كردن آن . با ساطور خون آلوده ي كه دستش است، مي رود كنار ميزي كه زن روي آن مشغول نوشتن فيلمنامه اش است و سيگاري روشن مي كند. يعني آدم فكر مي كند اينجا با يك قصاب مواجه است، نه يك مهندس نقشه كش. يك جا هم قضيه قتل هاي زنجيره اي مطرح مي شود، بدون آنكه هيچ چيزي از آن گفته شود. جوان ها در موسسه فيلمنامه نويسي همين طور بيهوده اسم مختاري و پوينده را مي برند، بي آنكه هيچ سر و تهي داشته باشد. بعد توي خانه مرد مي گويد قاتل قتل هاي زنجيره اي است . در واقع كارگردان با اين فرض اين فيلم را ساخته كه تمام مردم جهان از اين قضيه باخبرند، اما براي اينكه اين قسمت از فيلم را متوجه بشويم، بايد يك فيلم ديگر ساخت به نام قتل هاي زنجيره اي و قبل از اين فيلم نشان داد تا تمام نكاتي كه به شكل رمزي در اين فيلم آورده شده، معني پيدا كنند.
من پايه فيلم و فيلمسازي را ادبيات مي دانم . كارگردان بايد چارچوب قصه را بشناسد، تفاوت ميان داستان مدرن و كلاسيك را بداند و در نهايت بلد باشد قصه اي را روايت كند . در اين نوع كار، در كاري كه پاي رابطه ها در ميان باشد، به ويژه رابطه مرد و زن، جزئيات نقش مهمي دارند. در واقع اين نوع كار، به ويژه با نگاه مدرن، به جزئيات و رفتارهاي بسيار دقيق و ديالوگ هاي بسيار قوي نياز دارد و بايد گفت مطلقاً با نماد ميانه اي ندارد.
سيامك گلشيري

شبي كه ماه نازل شد
برگرفته از مجموعه داستانهاي ايراني
ليلا صابري نژاد
002065.jpg

ديدي كه باز اومدم ديدنت، به خدا نتونستم توي اون اتاق هي مثل جن زده ها دور خودم بچرخم و اون قدر ناخن هامو بجوم و گريه كنم كه بابا نگاهم كنه و بگه: باز چه مرگته؟
اما اون مي دونه كه همه ش به خاطر...
ديشب پسر عمو عزيز دوباره كلي هديه كادوپيچ كرده بود و اومد روبه روم نشست ، ولي من ناخن هامو جويدم و بلند شدم و هي طول و عرض اتاق  رو قدم زدم و اون لبخند زد و گفت: چرا اين قدر بي تابي مي كني، مگه لولو ديدي؟
نتونستم نگاهش كنم. وقتي نگاهش مي كنم انگار كه خودش نيست...
ننه گفت: چت شده؟
گفتم يا عزيز شده گراز يا گراز شده عزيز، باور كن دروغ نمي گم.
ننه نگاهم كرد و دستشو جلو دهنش گرفت، خواست كه صداي خنده ش بلند نشه. گفت: دختر اگه بابات بفهمه قشقرق به پا مي كنه، درسته از اون بدت مي آد، ولي ...ولي راست مي گفتي. راست مي گفتي و من باورم نشد.
ديشبم مثل شب هاي پيش بابا و پسر عمو عزيز گوشت ها رو قطعه قطعه كردن و ريختن تو چرخ گوشت.
من فقط توي اتاق ناخن هامو جويدم و گريه كردم . مثل اين كه بوي خون توي خونه راه افتاده بود . ناودون ها انگار از فشار بارون به خرخر افتاده بودن و سكوت اتاق رو مي رمبيد، نگاه مضطربم سر خورده بود روي خطوط خطاطي شده كتاب حقوق مردم كه بهم دادي . يادت هست كه گفتم: چرا رشته حقوق رو انتخاب كردي.
به نقطه اي خيره شدي و چيزي نگفتي شايدم مي خواستي بگي دلم مي خواد حقوق خيلي ها رو كه ازشون گرفتن بهشون پس بدم و مي دوني ديشب و شب هاي پيش به چي فكر مي كردم! مي دونم كه تو هميشه به اون فكر كردي، ولي مادر مي گه تو چت شده، چرا هي به اين بادبادك خيره مي شي و مثل دختر بچه ها غمبرك مي زني و گريه مي كني . ندونستم، عشق قسمت همه مي شه بهم دادي و من اون را آويزان كردم به ديوار زير زمين، و وقتي بزرگ شديم قول داديم شب عروسي مون هواش كنيم ولي اي كاش به مادر مي گفتم كه اين بادبادك مال تو بود كه سال ها پيش برام درست كردي و هيچ وقت نتونستيم هواش كنيم.چه قدر دلم بهانه گير شده!
انگار چيزي توي گلويم گير كرده و جلو نفس كشيد نمو مي گيره.
بابا رحيم ديروز چرخ فلك شو آورده بود تو محله. دلم مي خواست دوباره كوچيك مي شدم، مثل اون وقت  ها كه توي چرخ و فلك مي نشستيم و چرخ و  فلك كه چرخ مي خورد من با بقيه جيغ مي كشيدم و تو از پايين هي نگاهمون مي كردي . يادت هست كه گفتم: چرا تو هم سوار نمي شي؟!
گفتي: مثل اينكه كه هنوز حلوا قوطي هامو نفروختم، چه طوري مي تونم سوار اون بشم!
من پول هامو دادم به تو و گفتم: همه حلوا قوطي ها تو مي خرم عوضش مي توني سوار بشي، تو خنديدي و گفتي : باشه و...
مي دونم كه به اين كبودي خيره شدي . اما كبودي پاي چشمم مال كتك بابا نيست . باور كن بعد از اين كه تو رفتي، ديگه دست  شو روم بلند نكرد، ديروز كه هي ناخن هامو جويدم و هي گريه كردم خوردم زمين...
بابا ديشب دوباره وحشت زده از خواب پريد.
مادر گفت: مرد چت شده، چرا اين قدر توي خواب اسم غريب رو مي آري و بابا مثل اين كه ترسيده باشه عرق پيشوني شو پاك كرد و گفت: اين گور به گور شده مثل بختك بهم چسبيده. ولي من از لابه لاي كابوس هاش همه چيز رو فهميدم! همه چيز رو وقتي گفتند جنازه سر بريده تو رو توي گوني ته آب پيدا كردن و مادرت تورو از روي خال روي بازوي چپت شناخته و مثل ديوونه ها شده، مثل ديوونه ها!
يادت هست كه گفتم : بابا اصلاً راضي نمي شه و مي ترسم برات اتفاقي بيفته .
نگاه كردي و گفتي : زندگي يعني اين، يعني اتفاق هاي پيش بيني نشده و مثل اينكه مي دونستي اون و پسر عمو عزيز چه نقشه اي برات كشيدن ، اونا مي دونستن اگه تو پاتو توي زندگي ما بذاري ديگه نمي تونن شب ها يواشكي سر قاطر و گراز و گاو و گوسفند هاي مريض رو ببرن و هر صبح پول ها رو بريزن تو حساب بانكي هاشون.
002075.jpg

شب اولي كه ديدمشون حالم يه طوري شد، مثل اين كه كسي محكم زده بود توي سرم.
پسر عمو عزيز رو كرد به بابا و گفت: چه قدر سپيده سر و صدا راه انداخته ، با اين كارش فردا ديدي سر از هلفدوني درآورديم .
بابا، موهام رو دور دستش پيچيد و گفت: اگه اين كارو نكنيم كه جنابعالي بايد مثل گربه از گشنگي نگاه دست اين و اون و موس موس كني و توي خوابتم نبيني كه توي بهترين دانشگاه، اقتصاد ميخوني و اون برادر مفنگيت كه دماغ شو به زور مي كشه بالا توي خارج تا حالا بايد مثل سگ سقط مي شد.
هيچ وقت نتونستم بهت بگم، كه تو راست مي گفتي و من باور نكرده بودم . اما مي ترسيدم ازم متنفر بشي.
يادت هست كه گفتي: من مي دونم بابات داره چه مي كنه.
سرت داد كشيدم و گفتم: دروغ مي گي . فكر كردم از لج عزيز مي گي، ولي گفتم : بابا تو عوض شدي اين مردم چه گناهي كردن . پسر عمو كاردو به سوهان كشيد و گفت: اونا از كجا مي دونن ، اونا فقط مي خوان توي تورم شكم شونو سير كنن، تو كه اينو بايد خوب بلد شده باشي.
گفتم: ولي خدا رو خوش نمي آد.
از سوارخ در حياط كه به ديوار گاراژ وصل بود همه چيز رو ديده بودم ، خون هاي روي لاشه حيوون هاي مردار دور گردن شان ماسيده بود و معلوم نبود كي و كجا و به خاطر چه چيزي سقط شده بودند . اونا رو شب آورده بودن توي گاراژ، كارگرها با پمپ ها لاشه  گاو و گوسفند هاي مريض رو باد مي كردند و پوست اونارو كنار هم مي چيدند و بابا و عزيز هي يواشكي با هم پچ پچ مي كردند.
بعد از اين كه بابا فهميد من اونا رو ديدم ديگه نگذاشت بيام دانشگاه و سيم تلفن رو كشيد و اونو توي گنجه قايم كرد و هر كاري كه به نظرش مي رسيد، كرد كه ما همديگرو نبينيم ولي من هر شب توي خواب هام تورو مي ديدم و باهات حرف مي زدم.
مادر دستپاچه شده بود . نمي دونست چه جوري به بابا بگه كه قراره تو و خانوادت بياين خونه ما .
گفتم: نه ، نه چه جوري بهش بگيم.
مثل آدم هايي كه از ترس هول كرده باشن، گفت: چه مي دونم، اگه بابات بفهمه و دست شو گاز گرفت و نگاهم كرد.
وقتي موضوع شما رو گفت بابا از عصبانيت هي سرخ و سياه شد و هي كارد به سوهان كشيد و لاشه گوسفندهاي ذبح شده رو كوبيد زمين و از جاش بلند شد و مثل اين كه تمام عصبانيت شو توي چين ابروش جمع كرده باشه دستشو بلند كرد و محكم به صورتم زد و گفت : مادر مرده، آدم قحطه كه ابرام سپور بياد خواستگاريت، فردا توي محله چو بيفته ، خاك به سرمون بشه، اون مخبر كه مي خواست انگ سياسي بچسبونه به برادرت ، مجبور شدم بفرستمش اون ور دنيا و هزار بار قسم خورده بود كه مي دونم چه كارش كنم .
اما من هزار بار جات قسم  خوردم و گفتم: غريب اين كاره نيست.
مادر هيچي نگفته بود، ولي تمام اون شب رو تا صبح توي حياط به آسمون نگاه كرده بود و به حال من كه تا صبح توي اتاق گوشه اي كز كرده و گريه كردم،گريه كرده بود ولي اي كاش همون بچه باقي مي مونديم غريب!
آدم ها وقتي بچه ان مثل اين كه آرزويي جز اين كه زودتر بزرگ بشن ندارن، ولي وقتي بزرگ مي شن تازه مي فهمن كه دنياي آدم بزرگ ها چقدر حقيره. اون وقته كه د لشون براي كوچيك شدن تنگ مي شه.
مي دونستم كه همش به خاطر عزيز بود كه هي توي گوش بابا كركري مي خوند و مي ترسيد تو بياي و صاحب همه چيز بشي.
ولي مي دونم مي خواي بگي اين حرف ها ديگه به درد من نمي خوره و ديگه دير شده ، فقط اومدم بهت بگم ديگه نمي تونم طاقت بيارم.
تموم ديشب و شب هاي پيش رو به حرفات فكر كردم كه گفتي : گاهي توي زندگي دو دوتا چهار تا نمي شه ولي باوركن از اين جا كه برم تلفن رو بر مي دارم و همه چيز رو مي گم. از مرگ تو گرفته تا لاشه حيوون هايي كه هر شب ذبح مي شن . شبي كه قرص ماه كامل شد مي رم رو پشت بوم و بادبادك مونو هوا مي كنم و...

گوشه
يوسف و زليخا در حوزه هنري
نمايش يوسف و زليخا برگرفته از قصص قرآن كريم در قالب نمايش هاي كمدي، سنتي و ايراني به روي صحنه مي آيد.
اين نمايش به كارگرداني داود فتحعلي بيگي از استادان بنام نمايش هاي سنتي و آييني براي اجرا آماده مي شود و از ۱۵ شهريور ماه در تالار مهر مجموعه حوزه هنري به روي سن خواهد رفت.
منتقدان و محققان بسياري در انتظارند تا استفاده از ژانر نمايش هاي شاد ي آور يا كمدي را در يكي از عارفانه ترين قصص قرآن نظاره گر باشند.

فلسفه وجود خانه تئاتر
002070.jpg

اصلاً نمي دانم فلسفه وجودي مكان هايي مانند خانه تئاتر و خانه سينما چيست.
رضا رويگري،بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون با بيان اين مطلب گفت: خانه تئاتر زماني به درد هنرمندان مي خورد كه سالن، بودجه و قدرت اجرايي داشته باشد تا كسي نتواند حق هنرمندان را ضايع كند.
وي ادامه داد: آ يا خانه تئاتر مي تواند به صورت مستقل، نمايشنامه تصويب كند يا سالن به ما بدهد تا كار كنيم و مي تواند كاري كند كه دستمزد ما به موقع پرداخت شود و نمايشمان به موقع اجرا شود.
بازيگر نمايش «حر» خاطرنشان كرد: زماني كه هيچ يك از اين كارها را نتواند انجام دهد ما با يك اسم چه مي خواهيم بكنيم و دليلي ندارد كه هنرمندان عضو خانه تئاتر شوند چون نمي تواند كاري برايشان انجام دهد.
وي افزود: تئاتر با سينما متفاوت است. جمع كردن گروه مشكل است و اين درست نيست كه يك اجرا در جشنواره بگذارند و براي چند ماه بعد،  نوبت اجراي عمومي بدهند. خانه تئاتر بايد سالن داشته باشد تا كارها در آن سالن ها اجرا شوند.
002080.jpg

بزرگداشت رضا كرم رضايي
كيومرث مرادي، مدير روابط عمومي هيأت مديره خانه تئاتر گفت: طبق آخرين گفت وگويي كه با مهندس طراح خانه تئاتر داشته ايم قرار بود ۲۵ مردادماه اين محل را تحويل بگيريم. البته در حال حاضر آقاي راد، رييس هيات مديره خانه تئاتر در سفر به سر مي برد اما پس از بازگشت ايشان براي دريافت خانه تئاتر برنامه ريزي خواهيم كرد.وي همچنين از دريافت دعوت نامه اي از مسكو مبني بر شركت  نمايندگاني از خانه تئاتر در يك همايش خبر داد.
مرادي درباره برگزاري مجمع عمومي انجمن نمايشنامه نويسان گفت: قرار است هيات مديره قبلي انجمن، تا  آخر هفته آينده گزارشي را به هيات مديره مركزي ارائه دهند و پس از آن مجمع را برگزار و اعضاي هيات مديره جديد را انتخاب كنند.
و دست آخر اينكه انجمن بازيگران خانه تئاتر، بزرگداشت رضا كرم رضايي را شنبه يكم شهريورماه برگزار مي كند.

بازبيني نمايش هاي دفاع مقدس
۹ كارشناس و متخصص تئاتر در قالب هيأت بازبيني، نمايش هاي دفاع مقدس تهران را براي حضور در دهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس بازبيني مي كنند.
به گزارش امور رسانه اي جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس، اسامي هيات بازبيني نمايش هاي تهران به اين ترتيب است.
بخش صحنه اي: هوشنگ هيهاوند، رحمت اميني و محمد حيدري
بخش عروسكي و نوجوان: افشين خورشيدباختري، حسين راضي، مهرداد راياني
بخش خياباني: سيدعظيم موسوي، حسين راضي و عبدالحسين مرتضوي
بر پايه اين خبر، اين سه هيات ۸۴ متن نمايش رسيده از تهران را براي راهيابي به دهمين جشنواره سراسري تئاتر دفاع مقدس، مورد ارزيابي و بازبيني قرار مي دهند.
۶۴ متن در بخش نمايش هاي صحنه اي، پانزده متن در بخش نمايش هاي عروسكي و پنج نمايش كودك و نوجوان تهران براي اين دوره به جشنواره رسيده است.

|  ادبيات  |   ايران  |   جامعه  |   رسانه  |   زمين  |   شهر  |
|  عكس  |   كتاب  |   ورزش  |   هنر  |   صفحه آخر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |