جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۳ - سال يازدهم - شماره ۳۵۵۳
ديدار
Friday.htm

گفت وگو با سيدجعفر شهيدي
بهترين سال هاي زندگي ام
008013.jpg
عكس ها:آرش يداللهي
رحمان بوذري
سال شمار زندگي دكتر سيدجعفر شهيدي
۱۲۹۷ ش تولد در بروجرد
۱۳۲۰ عزيمت به عراق براي ادامه تحصيلات حوزوي
۱۳۲۷ بازگشت به ايران
۱۳۲۸ شروع همكاري با مرحوم دهخدا در لغت نامه
۱۳۳۰ تدريس در دبيرستان هاي تهران
۱۳۳۰ انتشار مجله فروغ علم
۱۳۳۲ اخذ ليسانس از دانشكده معقول و منقول
۱۳۳۵ اخذ ليسانس ادبيات فارسي
۱۳۴۰ آغاز تدريس در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران
۱۳۴۰ اتمام دوره دكتري زبان فارسي
۱۳۴۲ معاونت موسسه دهخدا
۱۳۴۶ همكاري با دكتر محمدمعين در تهيه فرهنگ فارسي معين
۱۳۴۶ سفر به اردن به دعوت دانشگاه عمان
۱۳۴۶ رياست موسسه دهخدا
۱۳۴۹ سفر به مصر جهت شركت در كنفرانس اسلامي قاهره
۱۳۵۱ سفر به الجزاير
۱۳۵۷ سفر به عراق به دعوت دانشگاه بغداد
۱۳۶۸ سفر به چين به دعوت دانشگاه پكن
سفر به آمريكا، شركت و سخنراني در كنفرانس شيعه در دانشگاه تمپل، فيلادلفيا
۱۳۷۳ سفر به چين. دريافت استادي افتخاري از دانشگاه پكن

دكتر شهيدي از ابتداي تولدش به سال ۱۲۹۷ در بروجرد تا شروع تحصيلات حوزوي و ادامه آن در عراق و نجف تا اتمام دوره دكتري زبان و ادبيات فارسي به سال ۱۳۴۰ تا امروز، همواره در جست وجوي يك چيز بوده است: حقيقت.
«مقدمات درس را در بروجرد فراگرفتم و وقتي از آن جا حركت كردم شرح لمعه و قوانين مي خواندم. بعد رفتم نجف، در آن جا همين قوانين و شرح لمعه را تمام كردم و بعد از آن شروع به خواندن رسائل مكاسب كردم. سال ۱۳۲۷ براي معالجه به ايران آمدم و از مرحوم بروجردي اجازه گرفتم كه چند روزي به تهران بيايم و بعد برگردم و همان چند روز موجب شد كه بنده تا به حال در تهران ماندم و گرفتار شدم.»
008010.jpg
تهران آمدن همان و ماندگار شدن دكتر شهيدي همان. «در آغاز، خيال آمدن به دانشكده و دانشگاه را هم نداشتم. حتي آن سال هايي كه من آمدم در مدرسه سپهسالار حجره گرفتم و با دوست عزيزم جناب دكتر محقق آشنا شدم و ايشان به دانشكده تشريف آوردند. دوستان اصرار كردند كه من هم به دانشكده معقول و منقول بروم. گفتم كه من در اين جا نمي مانم و برمي گردم و مي روم نجف. ولي متاسفانه نشد تا آن كه در سال ۱۳۲۹ به دانشكده معقول و منقول آن زمان (فلسفه امروز) رفتم. در سال ۱۳۳۲ درس هاي آن را تمام كردم. بعد به دانشكده ادبيات آمدم و در سال ۱۳۳۵ ليسانس آن جا را گذراندم و تا ۱۳۴۰ هم دكتري آن جا طول كشيد.»
سيدجعفر شهيدي كه سال ها در نجف و قم به فقه و اصول تا مرحله اجتهاد پرداخته وقتي خاطرات جواني اش را مرور مي كند، علت رها كردن دروس حوزوي را بي توفيقي مي داند و بس. «دليلش شايد بي توفيقي است. واقعاً جز اين نمي توانم بگويم. وقتي از كسي سلب توفيق شود اينجور مي شود. به علاوه من فكر مي كنم در آن قسمت ها افراد كافي و شايسته تر از من وجود دارد كه در فقه آل محمد عليهم السلام يا اصول ـ كه مقدمه فقه است ـ يا تفسير تحقيق كند. نه اين كه در قسمت هاي ديگر كسي را نداريم ولي خب زندگاني آدمي دست خودش نيست. من روزي كه رفتم بيروني آيت ا... بروجردي و از ايشان خداحافظي كردم و ايشان دعاي سفر به گوش من خواندند گفتم كه مي روم و در نجف مي مانم و استخوان هاي من هم در وادي السلام دفن خواهد شد ولي نشد و برگشتم. نمي دانم و شايد هم لياقت نداشتم. به هر حال اين دست من نيست. آمديم به اين جا و ضرورت زندگي مرا به دانشكده ادبيات كشاند. در دانشكده ادبيات ديگر فقه و اصول تدريس نمي شود. شايد اگر به دانشكده الهيات آمده بودم وضع طور ديگري بود. حالا الحمدا... كساني هستند كه چراغ فقه و اصول را روشن مي دارند. در حوزه كه ما بزرگان فراواني داريم. در تهران هم در دانشكده الهيات دوستان هستند. چه مي شود كرد بايد برگردم به همان كلمه اولم سلب توفيق.»
اگرچه دست تقدير شهيدي را از حوزه به دانشكده و از حجره هاي قديمي و مباحثه هاي طلبگي به كلاس هاي درس و محيط دانشجويي مي كشاند اما هنوز بهترين سال هاي عمرش را همان دوران طلبگي  مي داند. «در آن گرماي نجف كه نمي دانم چند درجه بود ولي همين قدر مي دانم آب لوله را كه باز مي كرديم جوش بود و شب كه مي خوابيدم و يك طرف بدنم را به زمين مي گذاشتم با حرارت آجر، فرش گرم مي شد و عرق مي كرد. وقتي مي غلتيدم نسيم، اندكي خنكي پديد مي آورد و به خواب مي رفتم تا طرف ديگر عرق كند. شايد دو يا سه دقيقه بيشتر طول نمي كشيد چشم من به خواب مي رفت باز آن طرف هم داغ مي شد. در عين حال با نهايت اشتياق درس مي خوانديم و به صراحت مي گويم كه بهترين دوران زندگي من همان سال هايي بوده كه سخت ترين دوران زندگي ام بوده است.»
سيدجعفر شهيدي اواخر دهه ۳۰ با علامه دهخدا آشنا مي شود و اين آشنايي به دوستي طولاني آن دو مي انجامد ... «قبل از اين كه به منزل مرحوم دهخدا بروم و با كساني كه آن جا كار مي كنند آشنا شوم كتابهاي زيادي در ادبيات فارسي خوانده بودم بيشتر به نثر و كمتر شعر. اما بيشتر مطالعه ام در داستان ها و تاريخ بود. در مدارس قديم مثلاً ما رنگ تاريخ بيهقي را نمي ديديم تا چه رسد به ديوان فلان شاعر كه در دانشكده ادبيات مي خوانيم. بعد كه به خانه مرحوم دهخدا رفتم و با آن جمع كار كردم اندك اندك با متون نظم آشنايي پيدا كردم و در آنها به تتبع پرداختم و همين تتبع در متون و همنشيني با آن اشخاصي كه در آن جا كار مي كردند و با خود مرحوم دهخدا مرا به ادبيات فارسي علاقه مند كرد.»
008004.jpg
استاد جوان در سي و سه سالگي به سراغ كار مطبوعاتي مي رود و مجله «فروغ علم» را منتشر مي كند هرچند امروز خوش ندارد درباره آن صحبت كند. «نبش قبر نكنيد آن مرحوم يعني مجله فروغ علم حدود پنجاه سال است به رحمت ايزدي رفته و گمان مي كنم استخوان هايش هم پوسيده شده، رهايش كنيد. گمان مي كنم حالا دارد بازخواست پس مي دهد. مجله فروغ علم مجله خوبي بود البته مديريت آن با من بود و نويسنده هاي خوبي داشت. فروغ علم مجله فكري اسلامي بود ولي متاسفانه دوامي نياورد. بله، رهايش كنيد. تمام شد و رفت.»
دكتر شهيدي علاوه بر ادبيات و فقه و اصول به مطالعات تاريخي مي پردازد و تحقيقات خود را بر روي تاريخ اسلام متمركز مي كند. «اوايل انقلاب بود. جوانان علاقه مند و پرشور ما به سراغ جناب آقاي فارسي مي رفتند. ايشان دو سه كتاب در تاريخ اسلام و مسايل سياسي آن نوشته بودند. جوان ها علاقه مند بودند كه تاريخ اسلام را ياد بگيرند. ايشان هم آنان را به من حواله مي دادند. من البته از كودكي علاقه خاصي به خواندن تاريخ داشتم. بيشتر كتابهاي تاريخ را كه به فارسي نوشته شده بود مخصوصاً تاريخ صدر اسلام را مي خواندم. براي نمونه دوره ناسخ التواريخ را چند بار خوانده ام و مثلاً جلد حضرت امير را دست كم ۱۰ بار خوانده ام و بعضي شعرهاي آن را هنوز هم در حفظ دارم و مي توانم بگويم كمتر كتابي در قصه و تاريخ و زبان فارسي نوشته شده كه نخوانده ام. بعداً كه با روش استادان تاريخ مشرق و مغرب آشنا شدم مجدداً به كار تحقيق پرداختم. اوايل انقلاب بود كه كتاب «پس از پنجاه سال» من منتشر شد.
جوانان شوري براي يادگيري تاريخ اسلام داشتند و من هم درسي براي آنان معين كردم. ابتدا در مدرسه شهيد مطهري. بعد كم كم منبرها متعدد شد. انجمن معلمان، دانشگاه علم و صنعت، دانشگاه صنعتي شريف، مجتمع علوم انساني، خلاصه اين روضه خواني ها تكرار شد. بعد آمدند گفتند مي خواهيم اينها را چاپ كنيم. به قول خودشان درس را از نوار پياده كردند روي كاغذ. روي كاغذ معلوم است كه وقتي سواره را پياده كنند چه مي شود! بعد ديدم خيلي  جاهاي آن لنگ است. مجبور شدم مطالب را نظم منطقي بدهم و به صورت كتاب از چاپ بيرون آمد.»
دكتر شهيدي پس از انقلاب نيز جز تحقيق و تدريس مشغوليتي براي خود نمي تراشد و چندين اثر مهم تاليف مي كند كه بعضي در حوزه تاريخ اسلام هستند و برخي در حوزه ادبيات.
007998.jpg
از تاريخ اسلام زندگاني اميرمومنان علي (ع) و حضرت فاطمه و علي بن الحسين (ع) و امام صادق را روايت مي كند و در ادبيات شرح مثنوي را كامل مي كند و يك اثر بزرگ و جاودانه  ديگر؛ ترجمه نهج البلاغه.
با آن اعجاز كلامي و بياني. با آن لحن كوبنده و تكان دهنده. «اي نه مردان به صورت مرد، اي كم خردان ناز پرور، كاش شما را نديده بودم و نمي شناختم كه به خدا پايان اين آشنايي ندامت بود و دستاورد آن حسرت. خدايتان بميراناد.» كه با هر بار خواندن سير نمي شوي و عطشت بيشتر مي شود و دعايش را به جان مردي مي كني كه با ترجمه اي بي نظير دل لرزان تو را به دل صاحب اين گفته ها گره مي زند. مردي كه خود را وقف فرهنگ و ادب اين سرزمين كرده است؛ فرهنگ و ادب ايرانيان، سرزمين ايمانيان.
آقاي دكتر جرقه هاي كار بر روي نهج البلاغه از چه زماني در ذهن شما شكل گرفت؟
يك بار يكي از آقاياني كه در آن زمان در دوره دكتري مشغول به تحصيل بود به من گفت مي خواهم قصيده هاي جاهلي يعني همان «سبعه معلقه» را حفظ كنم و بر روي آنها كار كنم. من به او گفتم سبعه معلقه و بقيه شعرهاي دوره جاهلي چيزي ندارد. براي يك دوراني خوب بوده اما الان مثل وادي عربستان است كه آدم از كوهها و سنگ ها و آن سرزمين خشك خوشش مي آيد ولي چيزي در آن نيست. چرا نمي آييد نهج البلاغه بخوانيد و بر روي آن كار كنيد؟ آن دوست ما گفت خيلي خوب است كه به جاي بحث در شعرهاي جاهلي بر روي نهج البلاغه كار كنيم. دوستان ديگري هم بودند كه همين تقاضا را كردند. من هم شروع كردم به درس نهج البلاغه گفتن. خطبه اول را كه تمام كرديم به خودم گفتم كه چه خوب است من اين خطبه را به فارسي ترجمه كنم. اين كار را كردم و به دوستان هم نشان دادم. آنها خيلي پسنديدند و گفتند بقيه نهج البلاغه را به همين صورت ترجمه كنم. آن جلسه سبب شد من اين توفيق را پيدا كنم كه نهج البلاغه را به طور كامل ترجمه كنم و شايد توجه مولا اميرالمومنين به فرموده هاي خودش باعث شد كه من در اين كار توفيق پيدا كنم چون واقعاً كار مشكلي بود.
يعني در واقع خود حضرت هم نظري به اين كار داشتند؟
نمي دانم. نمي توانم بگويم نه ولي به هرحال ان شاء ا... كه از اين كار راضي هستند.
آقاي دكتر در قرون گذشته كمتر به نهج البلاغه پرداخته شده است نمي خواهم بگويم در گذشته اصلاً كاري روي نهج البلاغه صورت نگرفته ولي نسبت به قرون اخير و به خصوص سده اخير كمتر بوده است اما در دهه هاي اخير توجه به نهج البلاغه بيشتر شده و شايد بتوان گفت از مهجوربودن درآمده است.
البته مهجور نبوده است و در سده هاي گذشته يعني به طور مشخص از سده هشتم به بعد كه مذهب شيعه مذهب رسمي شد و آن ترس و بيم ها از بين رفت ـ و به خصوص پس از روي كارآمدن صفويه كه شيعه، مذهب يگانه ايران شد ـ شرح هاي مختلفي بر نهج البلاغه نوشته شده منتها بيشتر به زبان عربي بوده است چون تحصيلكرده ها عموماً عربي مي خواندند و سواد عمومي اينطور نبود كه همه بتوانند فارسي بخوانند. اين توجهي كه اخيراً پيش آمده به خاطر اين  است كه فارسي زبانان بيشتر شده اند و توجه به آثار مولانا اميرالمومنين (ع) در نظر آنها جلوه كرده و به دنبال آن رفته اند والا قبلاً هم اين توجه بوده است. منتها همان طور كه گفتيد در سده اخير وسعت پيدا كرده و اين يك توفيقي است كه بيشتر نصيب عصر ما شده چون در اين سده اخير چندين ترجمه بر نهج البلاغه نوشته شده است.
يعني علاوه بر شروح عربي كه اشاره كرديد شرح فارسي در گذشته پيدا نمي شود؟
يكي دو تا هست ولي با نثر فني و مشكل كه شايد براي خواننده دشوار باشد، مثلاً يكي از اين شرح ها «منهاج البراعه» است كه مرحوم ميرزا حبيب ا... خوئي نوشته اند.
آقاي دكتر شما در ترجمه نهج البلاغه ادبيات خاصي را رعايت مي كنيد. نثر آهنگين و كوبنده اي كه گويي همان كلام علي (ع) به فارسي گفته شده است و تاثيرگذاري آن بر روي خواننده مشاهده مي شود.
مولا اميرالمومنين در فرموده هايش علاوه بر رعايت تمام جهات بلاغي، به سجع در كلام توجه داشته كه اين هنر به خصوص در نهج البلاغه نمايان است. اصلاً مولا اميرالمومنين به سجع گويي معروف بوده است. وقتي كه حضرت زينب (ع) پيش عبيد ا... زياد آمد و او سخنان ناشايسته اي گفت حضرت زينب فرمودند: «مهتر ما را كشتي، از خويشانم كسي را نهشتي، نهال ما را شكستي، ريشه ما را از هم گسستي، اگر درمان تو اين است آري چنين است» كه البته اين ترجمه گفته حضرت زينب است. بعد از اين گفته ها عبيدا... زياد گفت: «سخن به سجع مي گويد پدرش هم به سجع سخن مي گفت» يعني اميرالمومنين به سجع گويي شهرت داشته است. نكته ديگر اين كه نحوه محسنات لفظي و معنوي در اين فرموده ها طوري است كه از همان سال هاي خيلي قديم يعني ۳۰۰ سال پيش از اين كه شريف رضي نهج البلاغه را ترتيب بدهد اين كتاب پيش بلغا معروف بوده و آن را سرمشق خودشان قرار مي دادند.
نمونه اي هم وجود دارد كه نشان دهد به صحبت هاي اميرالمومنين تا قبل از گردآوري نهج البلاغه توجه خاصي مي شده است؟
مثلاً عبدالحميد كاتب كه معروف است مي گويند كتابت به عبدالحميد آغاز شد. او در سال ۱۳۲ هجري  كشته شده يعني تقريباً سه قرن پيش از اين كه شريف رضي نهج البلاغه را تاليف كند. او مي گويد ۷۰ خطبه از خطبه هاي اصلع ـ كسي كه پيشاني اش مو ندارد ـ را از بر كردم و اين خطبه ها در ذهن من پي در پي چون چشمه اي جوشيد. ابوعثمان جاحظ كه متوفي ۲۵۵ هجري است جمله اي از كلمات قصار نقل كرده و مي گويد اگر از اين كتاب جز همين جمله را نداشتيم كافي و بسنده و بي نيازكننده بود.
آن جمله چيست؟
قيمة كل امري ء ما يحسنه
ارزش هر  آدمي به آن چيز ي است كه آن را نيكو مي شمارد.
گفتيد كه او مي گويد اگر از اين كتاب جز اين جمله را نداشتيم كافي بود. مگر قبل از تاليف نهج البلاغه توسط سيدرضي كتابي از اميرالمومنين وجود دارد؟
از همين جمله معلوم مي شود كه مجموعه اي بوده است منتها اين كه به صورت مجموعه اي در اختيار همه باشد نبوده است چون آن زمان محيط براي تشيع آنقدر آماده نبوده و از طرفي سواد عمومي هم به حدي نبوده كه همه صحبت هاي اميرالمومنين را بخوانند.
بعدها مثلاً ابن نباته كه از خطباي اواخر قرن چهارم است مي گويد: «از خطابه ها گنجي از بر كرده ام كه هر چند از آن بردارم نمي كاهد و افزون مي شود و بيشتر آنچه از بر كرده ام يكصد فصل از موعظت هاي علي بن ابي طالب است» خب، يك چيزي در اين بوده كه اينها به سراغش مي رفتند و آن همان خصوصيات لفظي است يعني سجع و مراعات نظير و بلاغت.
بلاغت هم به موقع سخن گفتن است يعني اگر مستمعين باسوادند و جمع فرهيخته اي هستند براي  آنها بايد متناسب با خودشان صحبت كرد. اگر جمعي هستند كه دانششان به حدي نيست كه هر حرفي را درك كنند بايد متناسب با فهم آنها سخن گفت. اگر زمان مناسب است بايد سخن را گستراند وگرنه بايد كوتاه صحبت كرد. فرمايش هاي مولا اميرالمومنين همين طور است.
دليل تقسيم نهج البلاغه به خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار هم همين است؟
دقيقاً. آن جايي كه مردم حاضرند و ايشان موعظه مي كنند سخن طولاني است. آن جا كه مي خواهد نامه بنويسد به چند سطر اكتفا مي كند. آن جا كه مي خواهد كسي را تربيت كند به يك جمله اكتفا مي كند كه همان كلمات قصار است. لذا چنين اثري بايد جاويد بماند.
حتي گاهي از اوقات فهم بعضي خطبه ها مشكل تر از برخي ديگر است.
اين به خاطر همان است كه زمان و مكان ايراد خطبه ها با هم متفاوت است و مستمعين مختلفي دارند.
آقاي دكتر، ما وقتي نهج البلاغه را باز مي كنيم، از آن جا كه به تناسب افراد و مكان هاي مختلف صحبت شده موضوعات متعددي در آن ديده مي شود شما خودتان تقسيم بندي خاصي از موضوعات نهج البلاغه داريد؟
من خودم تقسيم بندي موضوعي نكردم ولي اين كار صورت گرفته است.
فكر مي كنيد براي كاربردي كردن مفاهيم و موضوعات نهج البلاغه چه بايد كرد؟
ببينيد اولاً آن كسي كه اين كلمات را به كار مي برد بايد خودش به موضوعات آشنا باشد و همان طور كه بعضي از نويسنده هايي كه برايتان نام بردم گفتند ما اينها را حفظ مي كرديم و به موقع به كار مي برديم، آن فرد بايد معاني را در نظر داشته باشد و در موقع مناسب از آنها استفاده كند. اين به موقعيتي كه نصيب سخنگو يا نويسنده مي شود بستگي دارد.
آقاي دكتر جواني كه با نهج البلاغه آشنايي ندارد براي بهره گيري از مفاهيم اين كتاب سترگ و آشنايي و شروع كار بر روي آن از كجا بايد شروع كند؟ بايد چه كند؟
بالاخره اين جوان فارسي كه بلد هست؟!
احتمالاً!
خب اگر فارسي مي داند شروع به خواندن نهج البلاغه و ترجمه هاي مختلف مي كند. بعد از آن مثلاً اگر دنبال موضوع خاصي مي گردد مي تواند كلمات اميرالمومنين و سخنان او را درباره آن موضوع با دانسته هاي خودش تطبيق دهند و اين مجموعه اي از موضوعات و مطالب مختلف را به دست او مي دهد.
كه به نظر مي رسد در كنار توجه به قرآن ـ كه امروزه شاهد آن هستيم ـ آشنايي با نهج البلاغه و مفاهيم آن بسيار ضروري است.
هرچقدر جوانان بيشتر با فرموده هاي مولانا اميرالمومنين انس پيدا كنند راه رسيدنشان به حقايق روشن تر مي شود.
آقاي دكتر شما از يك راه رفته برايمان بگوييد؛ اين انسي كه با نهج البلاغه و بيانات اميرالمومنين داشته ايد چه نحوي از زندگي را به شما آموخته است؟ يا چه تاثير و تاثري از آن پذيرفته ايد؟
من نمي توانم بگويم كه اثر داشته يا نه. ان شاء ا... كه توانسته باشم قطره اي از آن دريا را برگرفته باشم و مقداري عطش خودم را پاسخ گفته باشم، ولي هيچ وقت اين ادعا را نمي كنم كه بگويم متخلق به اخلاق علوي شده ام. اميدوارم كه در من اثر گذاشته باشد.
حتماً همين طور است... آقاي دكتر، در لغت نامه دهخدا هم كه شما مسئول آن هستيد بر روي كليد واژه ها و مفاهيم نهج البلاغه تاكيد مي شود؟
الان ديگر كار لغت نامه فقط لغت معناكردن است و مفردات و تركيبات. سابق كه لغت نامه را مي نوشتند مفاهيم مختلفي در آن بود ولي وقتي آن كار تمام شد ما لغت نامه را از صورت دايرة المعارفي بيرون آورديم چون دو سه دايرة المعارف در حال منتشرشدن است كه بعضي از آنها هم با هزينه دولتي است. ما ديديم آن دايرة المعارف ها متوجه لغت نيستند و در نتيجه ما روي لغات كار مي كنيم و بقيه چيزها را آن دايرة المعارف ها انجام مي دهند. حال اگر در لغت نامه به كلمه اي برسيم كه از ميان فرمايش هاي اميرالمومنين باشد حتماً معنا مي كنيم.
خب آقاي دكتر مي دانم كه ماه رمضان است و شما هم خسته شده ايد. بيش از اين شما را اذيت نمي كنم. به هرحال فرصت مغتنمي بود براي من كه به محضرتان برسم. نسل ما از نوجواني و شايد قبل تر با شما آشنا شده و خيلي دوست دارد كه اين آشنايي بيشتر و عميق تر شكل بگيرد. ما در كتابهاي ادبيات راهنمايي و دبيرستان با نثر شما آشنا شديم و خود من همان زمان وقتي ترجمه نهج البلاغه شما را در كتابهاي درسي مان مي خواندم ناخودآگاه حفظ مي كردم و تاثير مي پذيرفتم. آن جا كه مي گويد: »اما بعد جهاد دري است از درهاي بهشت كه خدا به روي گزيده دوستان خود گشوده است...«
خب الحمدا... پس ان شاءا... هر وقتي فرصتي كرديد و حالي بهتان دست داد براي من دعا كنيد.
دعايش هم آن باشد كه خدايا او را عاقبت به خير كن. بيش از اين نمي خواهم.

در باره اين گفت و گو
008001.jpg
۱ـ كتاب، كتاب، كتاب، اين همه چيزي است كه درباره سيدجعفر شهيدي مي توان گفت. او كه زندگي اش را با كتاب گذرانده، با كتاب نشسته، با كتاب برخاسته، با كتاب راه رفته، با كتاب غذا خورده، كتابها را به شاگردان و دوستانش خورانده. اصلاً زندگي او در همين يك كلمه پنهان است. با خانه اي كه در و ديوارش را كتاب پر كرده و جز اين، انيسي برآن نيفزوده كه اين طريقت بزرگان است و كتابخانه اي انباشته از كتابهاي سودمند و گرانبها و كهنه و فرسوده در اثر مراجعه بيش از حد به آنها، با قفسه هاي فلزي پيچ و مهره اي كه در زير بار گران كتاب شانه خم كرده و با پايه و رشته بر سرپاي خويش ايستاده است. چون خود او! مردي كه گرد و غبار پيري چهره سال هاي جواني اش را از يادمان نبرده و همچنان خوش داريم كه جوانش ببينيم و از جواني اش بشنويم. ازروزگار دور، از تولدش در بروجرد و تحصيلش در نجف. از ....
۲ـ اصرارمان فايده ندارد. دكتر از جواني اش برايمان نمي گويد كه فايده اي در اين كار نمي بيند و حديث نفسش مي خواند: «آخر اينها چه فايده  دارد؟» هرچه توضيح مي دهم اثر نمي كند و جواب هميشگي او را مي شنوم: «مي خواهم ببينم وقتي من اينها راگفتم و يك صفحه روزنامه را گرفت و چندين هزار صفحه كاغذ مصرف شد و مقداري هم حروفچين بابت آن گرفت و مقدار زيادي هزينه صرف اين شد، چكاري براي مردم انجام شده است؟» تنها يك راه دارد. موضوع گفت وگو را عوض مي كنم. «آقاي دكتر چطور است كه راجع به نهج البلاغه صحبت كنيم؟!» حدسم درست است. قبول مي كند.
۳ـ ديدار اين بار، اداي ديني است به مردي كه خود را وقف فرهنگ و ادب اين سرزمين كرده است؛ فرهنگ و ادب ايرانيان. سرزمين ايمانيان.

از آلبوم تصاوير سيد جعفر شهيدي
008016.jpg
دوران طلبگي - سال ۱۳۲۴
008007.jpg
دكتر شهيدي،سال ۱۳۸۳
008022.jpg
از راست-دكتر شهيدي،
امام موسي صدر،شيخ الازهر
008019.jpg
از راست-دكتر شهيدي،
دكتر مجتهدي ،دكتر نصر

|  ايران  |   هفته   |   جهان  |   پنجره  |   داستان  |   چهره ها  |
|  پرونده  |   سينما  |   ديدار  |   حوادث   |   ماشين   |   ورزش  |
|  هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |