جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۳ - سال يازدهم - شماره ۳۵۵۳
پنجره
Friday.htm

۲۴ آبان ماه سالگرد رحلت علامه  طباطبايي
صاحب الميزان
007926.jpg
مردي با محاسن بلند، چهره اي نحيف و چشماني كه ته رنگ آن به سبز مي زد. شايسته صفت علامه در روزگار ما بود، با احاطه اي غريب بر فلسفه و فقه و اصول و آيات قرآن و عجيب تر آن كه از ميان روحانيوني كه گاه تعليم فلسفه را هم رديف با كفر مي انگاشتند، برخاست و نگاهي دوباره به آرا و آثار فارابي و بوعلي و شيخ اشراق و صدرالمتالهين افكند و افكار محققان فلاسفه اروپا را نيز به خوبي از نظر گذراند
رسالت بوذري
«يك بار او را به ويلايي در ساحل خزر كه به دريا مشرف بود، دعوت كردم، مثل هميشه بحث فلسفه و رابطه ميان ديدن و دانستن در ميان بود. از نظر او، تمامي معرفت، اگر به سطح تجربه اي آني و شهودي اعتلا نمي يافت، هيچ ارزش و اعتباري نداشت. من در آن ايام نوشته هاي نويگ را زياد مي خواندم و در آن زمان در كتاب انسان و جست وجوي روان غرق بودم. استاد خواست بداند كه كتاب درباره چه است، در دو كلام برايش لب مطالب كتاب را شرح دادم. اصل مطلب اين بود كه در حالي كه قرون وسطي روح جوهري و جهاني را موعظه مي كرد، قرن نوزدهم توانست روان شناسي فارغ از روح به وجود آورد. استاد چنان از اين  نكته به وجد آمده بود كه خواست كتاب حتماً به فارسي ترجمه شود و افزود: زيرا بايد جهان را شناخت. ما نمي توانيم خود را بر برج هاي عاجمان محصور و منزوي كنيم.»۱
علامه طباطبايي به همان اندازه كه به فلسفه جديد پرداخت، از توجه به ماثر تاريخي غفلت نكرد. او در كشاكش ميان اصول فلسفه و روش رئاليسم دست به كار تدوين بزرگترين تفسير عقلي و نقلي از قرآن زد كه تا امروز بر تارك همه تفاسير متقدم و متاخر مي درخشد. او حتي در نشست و برخاست هايش با هانري كربن وجهي سنتي  از دين را آشكار كرد كه تا پيش از او مغفول مانده بود. او نه تنها به لحاظ فلسفه و تفسير قرآن كريم و فهم احاديث و پي بردن به دقايق معاني و مراد و نه تنها از حديث جامعيتش در عقل و نقل، بلكه به جهت توحيد و معارف الهيه و مكاشفات توحيديه و استقرار جلوات ذاتيه در تمام عوالم و زواياي نفس، كم نظير بود. هر كه با او مي نشست و زبان خاموش و سكوت مطلقش را مي نگريست مي پنداشت كه در ذهن خود، هيچ ندارد، ولي او چنان مستغرق انوارالهيه و مشاهدات غيبيه ملكوتي بود كه مجال تنزل نداشت.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
«سواي چند سفري كه به هند كردم و در آن جا به ديدار مرداني با فضايل استثنايي نايل شدم، هفت سال تمام از غرب بريدم و فضاي سينه ام را از هواي جاودانه  پيران فرزانه پر كردم. من از فيض ديدار و درك محضر آخرين حكيمان ايران سنتي نصيب برده ام كه آخرين شهاب هاي آسماني نوراني بودند. در اين دوران بود كه به يك طريقت صوفيه سر سپردم، متدين شدم، زبان عربي خواندم و به آموختن قرآن و متون عرفاني ادب فارسي پرداختم و به درون حلقه بسته اي كه برگرد شخصيت پرجاذبه علامه سيدمحمدحسين طباطبايي قرار داشت، پذيرفته شدم» (زير آسمان هاي جهان، داريوش شايگان).
جاذبه علامه براي آنان كه ذره اي به حقايق عالم راه يافته اند، آن همه بود كه محضرش هيچگاه از وجود طالبان معرفت خالي نباشد. تعداد زيادي از بزرگان به يمن  تربيت او در رشته هاي مختلف، در مسير حقيقت قدم برداشتند و صاحب كمالات و مقامات و از وارستگان و آزادگان شدند. اصحاب حضرتش به نور معرقت توحيد منور و در حرم امن وارد و عالم كثرت و اعتبار را در هم نورديدند.
در طريقت علمي او انصافش در رعايت جانب اعتدال در نقل قول ها بيش از همه، جلب توجه مي كرد. حضرتش در نوشتارهاي خود و به خصوص در تفسير شريف الميزان نام كسي را در نقد و تحليل نظرش نمي برد، بلكه غالباً به جرح و تعديل اصل راي و فكر توجه مي كرد و مي گفت فكرهاست كه با هم برخورد دارند، نه صاحبان افكار و محور قدح و مدح ايشان «انظر الي ماقال و لا تنظر الي من قال»۲ بود.
حتي به هنگام نقد و جرح يك نظر، حرمت صاحب آن را حفظ مي كرد و مقام او را گرامي مي داشت. علامه تبحري كم نظير در تفكر عقلي داشت، از همين رو هر آيه مورد بحث را طوري تفسير مي كرد كه اگر در بين مبادي عقلي، دليل يا تاييدي وجود داشت از آن در خصوص معارف عقلي و نه احكام تعبدي به عنوان استدلال يا استمداد بهره برداري شود.
از سويي ديگر، حضرتش در علوم نقلي، مانند فقه و اصول، صاحبنظر بود و از مباني مسلمه آنها اطلاع كافي داشت و لذا اگر ادله يا شواهدي از آنها راجع به آيه مورد بحث وجود نداشت، هرگز آيه را بر وجهي حمل نمي كرد كه با مباني حتمي آن رشته از علوم نقلي ياد شده متناقض باشد بلكه بر وجهي عمل مي كرد كه تبايني با آنها نداشته باشد زيرا آن مطالب گرچه فرعي به شمار مي آمدند ولي به استناد و اصول يقيني قرآن و سنت قطعي تنظيم مي شدند و اگر تناقضي بين محتواي آيه و مباني حتمي آن علوم رخ دهد، بازگشت به آن تباين قرآن با قرآن يا سنت با سنت و يا قرآن با سنت است كه هيچ كدام از اينها قابل پذيرش نيست. بنابراين در كشف يك معنا از معاني متعدد آيه يا توجيه آيه با يكي از آنها سعي بر آن بود كه موافق با ساير مطالب بوده و مخالف با مباني مسلمه علوم ديگر نباشد.

«بي هيچ ترديدي، علامه طباطبايي را بيش از همه ستوده و دوست داشته ام. به او احساس ارادت و احترامي سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سواي احاطه وسيع او بر تمامي گستره فرهنگ اسلامي، آن خصلت او كه مرا سخت تكان داد، گشادگي و آمادگي او براي پذيرش بود. به همه حرفي گوش مي داد، كنجكاو بود و نسبت به جهان هاي ديگر معرفت، حساسيت و هوشياري بسيار داشت. من از محضر او به نهايت توشه برداشتم. هيچ يك از سؤالات مرا درباره مجموعه طيف فلسفه اسلامي بي پاسخ نمي گذاشت با شكيبايي و حوصله و روشني بسيار به توضيح و تشريح همه چيز مي پرداخت. فرزانگي اش را جرعه جرعه به انسان منتقل مي كرد. چنان كه در درازمدت نوعي استحاله در درون شخص به وجود مي آورد. ما با او تجربه اي را گذرانديم كه احتمالاً در جهان اسلامي يگانه است. پژوهش تطبيقي مذاهب جهان به هدايت و ارشاد مرشد و علامه ايراني. ترجمه هاي انجيل، ترجمه فارسي اوپانيشادها، سوتراهاي بودايي و تائوته چينگ را بررسي مي كرديم. استاد با چنان حالت كشف و شهودي به تفسير متون مي پرداخت كه گويي خود در نوشتن اين متون شركت داشته است. هرگز در آنها تضادي با روح عرفان اسلامي نمي ديد، با فلسفه هند همانقدر اخت و آميخته بود كه با جهان چيني و مسيحي.» (زير آسمان هاي جهان، داريوش شايگان)
اين ويژگي حضرت علامه و كل نگري اش او را سرآمد همه روزگار كرده بود. او كل نگر بود و از وراي حجاب ها عالم را در سيطره حقيقتي  مشاهده مي كرد كه گاه بارقه اي از آن در جهان مسيحي رخ كرده بود و بارقه اي ديگر از آن در فلسفه هند. رفيق اعلاي كريستين بوبن از نگاه كلي حضرت علامه، همان بود كه بر وجهي ديگر بر ساي بابا ظهور پيدا كرده بود، با اين همه او نگاه پلوراليستي به دين و در مقام حق نشاندن همه مذاهب و مظاهر را نمي پذيرفت. حضرتش كثرت در عين وحدت و وحدت در عين كثرت را نه به علم اليقين و عين اليقين كه ساحت آزمون و خطاست كه در ماوراي آن يعني حق اليقين آزموده بود. او به نحوي از فراكيشي (پارادوكسال) دست يافته بود كه قيود برايش رنگ باخته بود.
ملت عاشق زملت ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

«مردي روبه روي ما نشست با عمامه بسيار كوچك از كرباس آبي رنگ و تكمه هاي بازقبا و بدون جوراب، با لباس كمتر از معمول و خانه اي بسيار محقر و ساده»
اين تصوير مردي است كه ساليان درازي از عمرش را در اطاعت حق سپري  كرد، بي آن كه ذره اي گرفتار حيات مادي شود. پايي در زمين داشت و سري در آسمان و بهره اش از همه دنيا همان لباس و سرپناه محقر بود. او به بركت اخلاص و يكتايي اش از انوار حكمت الهي بهره مند شده بود و چه درست فرمود: آن كه چهل صباح خودش را از براي حق خالص كند، انوار حكمت از قلب برزبانش جاري خواهد شد.
«چون به نجف اشرف براي تحصيل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت و خويشاوندي گاه گاهي به محضر مرحوم قاضي شرفياب مي شدم، تا يك روز در مدرسه اي ايستاده بودم كه مرحوم قاضي از آن جا عبور مي كردند، چون به من رسيدند دست خود را روي شانه من گذاردند و گفتند: اي فرزند! دنيا مي خواهي، نماز شب بخوان و آخرت مي خواهي نماز شب بخوان»۳

حضرت استاد خط خوشي داشت و طبعي روان و به پاس خدمتگذاري هايش بر آستان حق باطن عالم را بالمعانيه ديدار مي كرد. حضرتش ديدار بين بود و كيش خويش را مهر دلدار برگزيده بود.
همي گويم و گفته ام بارها
بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در كيش مهر
برون اند زين جرگه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور
ندارند كاري دل افگارها
به جز اشك چشم و به جز داغ دل
نباشدبه دست گرفتارها
«تجربه شگفت ديگري كه با او داشتم، ملاقات روبه رويي بود كه زماني در خانه اي در شميران بين ما دست داد. قرار بود كه همه اهل محفل، آن شب در آن جا گرد آيند. من به آن جا رفتم، اما بقيه غايب بودند احتمالاً تاريخ جلسه را اشتباه كرده بودند. ما تنها بوديم. شب فرا مي رسيد و از گردسوزهايي كه در تاقچه ها گذاشته بودند نور صافي مي تراويد. مانند هميشه روي زمين بر مخده نشسته بوديم من از استاد درباره وضعيت اخروي و اين كه چگونه روح نماد ملكاتي است كه در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثل مي كند، سؤال كردم، ناگهان استاد كه معمولاً بسيار فكور و خاموش بود، از هم شكفت. از جا كنده شد و مرا نيز با خود برد. دقيقاً به خاطر ندارم كه از چه مي گفت، اما آن فوران حال هاي دمادم را كه در من مي ديد خوب به ياد دارم. احساس مي كردم كه عروج مي كنم گويي از نردبان هستي بالا مي رفتيم و فضاهايي هردم لطيف تر باز مي گشوديم. چيزها از ما دور مي شدند. هواي رقيق اوج ها را و حالي را كه تا آن زمان از وجودش بي خبر بودم حس مي كردم. سخنان استاد با حس سبكي و بي وزني همراه بود. ديگر از زمان غافل بودم. هنگامي كه به حال عادي بازآمدم ساعت ها گذشته بود. سپس سكوت مستولي شد. ارتعاش هاي عجيبي مرا تسخير كرده بود. رها و مجذوب در خلسه صلحي وصف ناپذير بودم.
استاد از گفتن ايستاد و سپس چشمانش را به زير انداخت. دريافتم كه بايست تنهايش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلكه نفس تجربه را در من دميده بود. اين تجربه را ديگر برايم تكرار نكرد. اما يقين دارم كه او اهل باطن و كرامات بود. در برابر مخاطبان ناآشنا دم فرو مي بست و با آن كه در محافل رسمي روحانيت فيلسوفي قدر اول بود كه لقب علامه داشت، به ويژه به روحانيون متحجر بي اعتماد بود» (زير آسمان هاي جهان، ص ۷۱).
حضرتش از منطق به فلسفه و عرفان و از آن جا به قرآن و حديث ختم كرد و اين سير زندگي بزرگ مردي است كه در تمام حيات پربركتش ذره اي از ياد خدا غافل نشد. اگر به اصول فلسفه و روش رئاليسم پرداخت و اگر از فلاسفه غربي سخن گفت، نگاهي به ميراث جاودانه رسول اكرم (ص) نيز داشت و با ارتحال خود همانند زندگي پرثمرش رازي ديگر از عالم علوم گشود.
كاروان شهيد رفت از پيش
وان ما رفته گير و مي انديش
از شمار دو چشم، يك تن كم
وز شمار خرد، هزاران بيش

پي نوشت ها:
۱ـ زير آسمان هاي جهان، گفت وگوي داريوش شايگان با رامين جهانبگلو، ترجمه نازي عظيما، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم ،۱۳۷۶ ص ۷۰
۲ـ بنگر به آنچه گفته مي شود نه به گوينده آن
۳ـ مهرتابان، يادنامه علامه طباطبايي، انتشارات باقرالعلوم، ص ۱۶

۲۴ آبان ماه، درگذشت رهي معيري شاعر و ترانه سراي ايراني
قناري هاي شعر ناب
007920.jpg

هنوز ديوانش انتشار نيافته بود كه شعرش به حريم دل ها ره گشود و نامش در ميان همه دوستداران شعر پارسي شهره گشت. هر جا خاطره اي پيش آمد از او به عنوان يكي از بهترين غزل سرايان معاصر ياد شد. اما خود او در طول سال  ها و به رغم اصرار دوستان و دوستداران از انتشار مجموعه اشعارش سرباز زد و سرانجام در سال ۱۳۴۳ بود كه رضايت به انتشار ديوانش داد و بر آن «سايه عمر» نام نهاد نامي كه سرنوشت نيز بر آن صحه گذاشت. ديري نپاييد كه طومار عمر او در هم پيچيده شد و از تمامي هستي اش تنها ديوان شعري چون سايه اي بازماند. سايه اي كه نقش حسرت ها و آرزوها و رنج ها و شادي هايش بود.

محمد حسين رهي معيري كه بعدها به نام رهي تخلص كرد به سال ۱۲۸۸ شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش مرحوم محمد حسن مويد خلوت، نوه معيرالممالك  نظام الدوله از رجال معروف دوره ناصرالدين شاه قاجار بود. رهي در خانداني بزرگ پرورش يافت. پيش از او «فروغي بسطامي» غزلسراي نامي نيز از همين دودمان برخاسته بود. ذوق نقاشي و خوشنويسي در خانواده رهي موروثي بود. نزديكانش به ادب عشق مي ورزيدند و از كودكي در استعدادهاي او به چشم تحسين مي نگريستند. نخستين شعر را در ۱۳ سالگي سرود.
هنوز سنين نوجواني را پشت سر نگذاشته بود كه اشعارش در جرايد انتشار يافت و طبع روان و كلام شيوايش توجه دوستداران شعر را برانگيخت.
رهي پس از پايان دوره تحصيل به خدمت دولت درآمد اما هرگز از كار شاعري روي برنتافت. جاه و منصب در زندگي اش جايي نداشت حتي قيد زن و فرزند را بر خود نپذيرفت. چشمان درياگونه اش، دريايي از مهر در خود پنهان داشت و ادب و متانتي بيش از حد از رفتارش مي تراويد. از خودستايي بيزار بود. هرگز در تمام طول زندگيش مصاحبه اي از او در هيچ يك از نشريات چاپ نشد. حتي نسبت به چاپ عكسش نيز رغبتي نشان نمي داد. ميانه اش با شغل اداري چندان خوب نبود. چند سالي بيشتر در مقام كارمندي اداره ثبت  و نيز رياست اداره انتشارات وزارت اقتصاد، دوام نياورد و هميشه مي گفت: قناري هاي شعر ناب تحمل قفس ميز رياست را ندارند.
خود را در برابر همه مسئول مي دانست ولي براي هيچ كس در قبال خود تعهدي قايل نبود. گشاده روي، فروتن و مهربان بود. خطي خوش داشت و اوقات فراغت را به نقاشي مي پرداخت. بسياري از اديبان و هنرمندان در حلقه دوستانش بودند. رهي آزاده اي بود كه به دور از هرگونه تعهد در بحر بيكران ادب كهن غوطه خورد. روح را جلا و زبان را صيقل داد اما از اين دريا راهي به ساحل نيافت.
007917.jpg
نمونه دست خط رهي معيري
از سال ۱۳۲۱ تا سال ۱۳۲۶ با مجله «تهران مصور» و روزنامه «باباشمل» همكاري داشت و طنزهاي انتقادي و سياسي و اجتماعي او با نام هاي مستعار «شاه پريون»، «زاغچه»، «گوشه گير» و «حق گو» در آنها چاپ مي شد. اين مطالب كه پس از درگذشت رهي با اشعار ديگري از او جمع آمده و به همت برادرش در كتابي به نام «آزاده» انتشار يافته نشان مي دهد كه كلام رهي در طنز هم رواني و شيوايي خود را نگه داشته است.در دهه پايان عمر خود، با برنامه گل هاي راديو همكاري داشت و پس از آن نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي مي كرد.
رهي از مال دنيا اندوخته اي جز كتاب نداشت و اين اندوخته را نيز يك سال پيش از مرگ به مجلس شوراي ملي ايران سپرد.
رياست معظم مجلس شوراي ملي
با كمال احترام به عرض مي رساند ماحصل و اندوخته زندگاني من در دوران حيات مجموعه اي از كتب خطي و چاپي است كه تعداد آنها بيش از ۱۵۰۰ جلد است. اينك بدين وسيله آن مجموعه را بالتمام براي استفاده دانش پژوهان و طالبان علم و تحقيق به كتابخانه مجلس شوراي ملي اهدا و تقديم مي دارم. تمني دارم دستور فرماييد براي صورت برداري و تهيه فهرست كتب مذكور يكي از كاركنان محترم كتابخانه مجلس شوراي ملي به برادرزاده عزيزم دوشيزه گلي معيري مراجعه نموده و ترتيب تحويل و تحول آنها را به كتابخانه مجلس بدهند.
با تقديم احترامات ـ رهي معيري در همان ايام مرضي جانسوز او را به بستر بيماري كشاند. سفرش به لندن سودي نبخشيد و سرانجام در ساعت سه و نيم بامداد جمعه ۲۴ آبان ماه ۱۳۴۷ شمسي چشم از جهان فروبست.

رهي را بايد شاعري غزلسرا دانست اگر چه در ديگر قالب هاي شعري نيز هنر خويش را آزمايش كرده است. او در شعر با استفاده از شيوه قدما و تاثيرپذيري از شاعراني چون «سعدي»، «مولانا» و مي توان گفت «صائب» غزلي را مي سرايد كه متعلق به خود اوست. او سادگي و عاشقانه سرايي را از سعدي، شور و حال عرفاني را از مولانا و مضمون پردازي را از صائب مي گيرد در حالي كه آنها را با زباني نسبتاً تازه و خاص خود مطرح مي كند.
طبع او كه تنها به غزلسرايي شهرتي بسزا داشت، به خلاف مشهور در فنون ديگر سخن از قصيده و مثنوي و قطعه و... نيز چنان فصاحتي ذاتي و اكتسابي داشت كه در هر يك از آنها به حد كمال و به اندازه تمام بود.
مثنويات رهي تا آن حد از كمال فصاحت برخوردار است كه اغلب با ابيات برگزيده ايرج ميرزا مشتبه مي شود و بعضي از آنها از مثنوي بيشتر گويندگان قديم و جديد، به زبان حكيم نظامي نزديكتر مي نمايد. غزلياتش از حيث فصاحت الفاظ از تركيبات فصيح سعدي و حافظ و از جهت بلاغت معاني از دقت و رقت سبك صائب بهره اي تمام داشت. قصايدش در كمال سادگي و شيريني و تقليدي درست از كلام فرخي و استادان غزنوي بود. شيرين تر و لطيف تر از همه اينها اشعار انتقادي و فكاهي و اخوانيات او بود كه همه آنها از صنعت ايهام و توريه برخوردار و در حد كمال شيوايي و رسايي بود در حالي كه كمتر كسي از وجود اين اشعار كه حلاوت و شيريني آنها پهلو به پهلوي قطعات سوزني مي زند اطلاع دارد»(مقاله به ياد رهي، اميري فيروزكوهي).
رهي ترانه سرايي جدي با شيوه اي قابل قبول است به طوري كه ترانه ها و اشعار او را چهره هاي نامدار آهنگسازي و خوانندگاني نام آشنا خوانده اند كه از آن جمله مي توان به علي  تجويدي، حبيب ا... بديعي، مرتضي محجوبي، روح ا... خالقي و محمدرضا شجريان اشاره كرد. ترانه هايي مانند «شد خزان گلشن آشنايي»، «نواي ني»، «من از روز ازل ديوانه بودم» نيز از جمله ترانه هاي شناخته شده رهي هستند.

تاريخ ايران
۲۵ آبان سالروز كشته شدن ستارخان
سردار ملي
007923.jpg
نهضت مشروطيت توده هاي وسيع مردم ايران را مثل هر نهضت عميق ديگر تكان سختي داد. در جريان مبارزات آزاديخواهانه، نمايندگان بورژوازي، تنگدستان شهري، پيشه وران و كارگران، روحانيون، روستاييان و... هريك به مقتضاي خاستگاه طبقاتي و صنفي خود و به نسبت رشد فكري و چشمداشتي كه از تغيير اوضاع اجتماعي و اقتصادي و رژيم سياسي داشتند با شعارها و خواست هاي خاص خود، كم و بيش قدم در جبهه هاي مختلف مبارزه سياسي و انقلابي گذاشتند. از ميان اين مبارزان و كوشندگان بود كه مردان مومن و از خود گذشته اي پيدا شدند و گاهي هم به شايستگي درخشيدند.
ابن حاجي حسن قرچه داغي معروف به ستارخان حدود۱۵۰ سال پيش در يك خانواده متوسط نيمه روستايي، نيمه شهري به دنيا آمد. پدرش حاج حسن از مردم قره داغ (ارسباران) بزاز دوره گردي بود كه از تبريز پارچه مي خريد و در دهات ارسباران مي فروخت. يك پايش در شهر و پاي ديگرش در روستا بود. ستارخان پرورده كناره هاي سبز و خرم ارس، كوه هاي سنگلاخي پر فراز و نشيب قره داغ و دشت هاي بي در و پيكر آن ديار است. ستار مثل هزاران طفل همسن و سالش از رفتن به مكتب يا مدرسه و نشستن پاي درس معلم يا آخوند، محروم ماند. مدرسه او طبيعت پرشكوه ارسباران و كوه هاي سربه فلك كشيده  قره داغ بود. ستار از اين مدرسه شكوهمند و گردن فراز وقار و سرسختي آموخت. معلم او سنت هاي غني انقلابي و تجارت پربركت مبارزه جويانه خلقش بود. ستارخان از جوانمردان محله اميرخيز تبريز بود كه براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به سلاح برد و به سبب شجاعت ها و فداكاري هايي كه در مبارزه عليه نيروهاي استبدادي محمدعلي شاه قاجار از خود نشان داد از طرف آزاديخواهان به سردار ملي ملقب شد. ستار پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. سوانح زندگي ستارخان در دوره هاي جواني تا درگيري جنبش مشروطه  چندان معلوم نيست. از اطلاعات جسته و گريخته اي كه در اين مورد به دست آمده چنين برمي آيد كه ستار هنوز راه رسيدن به مقصود را نمي شناخته است. او در اين دوره به مرغ اسير در قفسي مي ماند كه هر دم به خاطر آزادي بال و پر مي گشايد ولي هرچه بيشتر تكاپو مي كند سرش بيشتر به ميله هاي قفس برخورد مي كند.
پس از اعلام مشروطيت ستارخان به شهر مي آيد و به اسب فروشي اشتغال دارد و سپس جزو مجاهدين مسلح مي گردد. با درگيري جنبش مشروطيت راه نويني پيش پاي ستارخان باز مي شود و مبارزه او معني و مفهوم گسترده و عميق تري پيدا مي كند. نهضت مشروطيت در پرورش و درخشندگي استعداد و قابليت ستارخان تاثير بسزايي مي گذارد. شعله هاي پالاينده اين نهضت و قدرت آفريننده آن باعث چنان دگرگوني در وجود او مي شود كه از وجود ستار ياغي، ستارخان انقلابي و سردار ملي سر برمي آورد. آنها كه دانسته و ندانسته، ستارخان و ديگر مبارزان و مجاهدان راه آزادي را به جرم نداشتن سواد تخطئه مي كنند و به گناه اين كه اينها در مكتب خودي و بيگانه درس و معرفتي نياموخته اند، خط بطلان بر تمام خدمات ارزنده آنها مي كشند، راه اشتباه مي پيمايند.
ستارخان پس از بمباران مجلس دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را قبول كرد. او در دوران مشروطه نيروهاي آزاديخواه آذربايجان را به ياري باقرخان براي گشودن تهران بسيج كرد و در اين فتح با نيروهاي جنوب و گيلان همراه شد. پس از فتح تهران به دست نيروهاي ملي، مجاهدين تهران در منزل ستارخان سردار ملي جمع شده و بناي مقاومت را گذاشتند. در سي ام رجب سال ۱۳۲۸ هجري قمري در پارك اتابك كه منزلگاه او و مجاهدان بود جنگ سختي بين قشون دولتي كه مي خواستند او را خلع سلاح كنند، درگرفت و عاقبت قشون دولتي ۳۰ نفر را كشتند و ۳۰۰ نفر را اسير كردند. در خلال تيراندازي ها، تيري به پاي ستارخان اصابت كرد و در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. روز سه شنبه ۲۵ آبان ماه ۱۲۹۳ شمسي مطابق با هشتم ذيحجه ۱۳۳۲ قمري زندگي پر فراز و نشيب سردار به سر مي رسد و او دور از شهر و ديار، در گوشه اي از تهران در حالي كه بيش از چهل و هشت سال از عمرش نگذشته بود زندگي را بدرود مي گويد. پيكر او را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهرري به خاك سپردند.
مرگ ستارخان آزاديخواهان ايران را داغدار كرد. در نقاط مختلف از جمله در استانبول مجالس ختم متعدد به مناسبت درگذشت سردار ملي برپا گرديد. در اين ميان درد تبريز عظيم و چهره اش درهم رفته تر و گرفته تر بود. چرا كه وقتي او و تفنگداران محله اميرخيز تبريز به مقاومت عليه استبداد برخاستند تمام ايران در سكوت و ركود كامل بود و مشروطه خواهان يا از ايران رفته بودند و يا كنجي گزيده بودند و البته عده اي در تبريز همراه او بودند. مقاومت ستارخان و باقرخان و تفنگداران شجاع آنان در محله اميرخيز و خيابان چنان جانانه بود كه در سرما و گرما و محاصره شديد شهر و نداشتن سلاح و آذوقه، ماهها مقاومت و دفاع و حمله كردند تا آرام آرام در گيلان و اصفهان و خراسان، آن هم به نام ستارخان حركت هاي مسلحانه شكل گرفت.
آرامگاه ستارخان تا سال ۱۳۲۴ شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال آزاديخواهان ميتينگ پرشوري بر سر قبر سردار ملي تشكيل مي دهند و بعد براي او يك آرامگاه موقتي ساخته مي شود. آرامگاه موقتي او ديري نمي پايد. يك سال بعد آن را با خاك يكسان مي كنند. گويي جسد پوسيده او را، بلاي جان خود مي يابند. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه او تهيه مي شود كه اگر چه لايق آن مرحوم نبوده ولي از هيچ بهتر است قهرماني كه كمر به خدمت خلق بسته زنده جاويد است و دل خلق مامن اوست.

قصص قرآن
سوره مباركه بقره
از پيامبر اكرم (ص) نقل است كه «هركه سوره بقره برخواند مستوجب رحمت گردد و ثواب غزوه (جنگي كه در ركاب حضرت رسول باشد) و جهاد يكساله بيابد.» و باز از حضرت است: «سوره بقره سراپرده قرآن است. بياموزيد كه آموختن آن بركت است و از دست دادن آن حسرت.»

موسي(ع) و فرعون
جماعتي از منجمان پيش فرعون آمدند و گفتند: اسرائيلي اي پديد آيد و قصد ملكت تو كند.
فرعون گفت: بني اسرائيل كجا باشد؟
گفتند: به زمين اريحا و اذرعات.
فرعون بفرمود كه ايشان را برده آريد و به بندگي مي داريد تا مقهور و مسخر مي باشند.
بني اسرائيل را از شهر ها به مصر آوردند و به بندگي مي داشتند. فرعون فرمود كه هر كه از ايشان پسر زايد بكشيد.
يك چندي برآمد، نسل بني اسرائيل كم شد. فرعون را گفتند: نسل بني اسرائيل منقطع مي گردد به سبب كشتن و ما را ز ايشان پسر نيست. فرعون فرمود كه سالي مي كشتند و سالي نه؛ تا ولادت موسي(ع) سال كشتن بود، موسي بزاد. مردان فرعون قصد كردند به كشتن موسي. مادر او را در تنور افكند. اين قصه در آيه ۵۰ سوره بقره آمده است. اما در همين آيه است ادامه قصه و آن، آن بود كه چون بني اسرائيل در جفاهاي فرعون و قبطيان درماندند، امر آمد از خداي تعالي مر موسي را كه بني اسرائيل را ببر از مصر به سوي دريا تا در اين روز فرعون بر اثر شما (به دنبال شما) بيايد همه را در دريا هلاك كنيم . موسي(ع) با قوم بيرون رفت از مصر بر بهانه آن كه همي عيد كنيم و حلي و حلل (زيورآلات) فراخواستند و برخويشتن كردند و برفتند سوي دريا. قضا را آن روز از هر اهل بيتي از قبط عزيزي بمرد. ايشان در ماتم مشغول ماندند تا سه  شباروز. آنگاه فرعون را خبر كردند كه بني اسرائيل بگريختند. فرعون لشكري فراهم كرد بسيار چندان كه لشكر موسي را اندك شمردند و لشكر موسي ۳۰۰ هزار بودند به جز از اطفال و شيوخ (پيران) و عورات (زنان).
فرعون را لشكري فراهم آمد كه مقدمه آن(جلو آن) هزار هزار سوار بود و ميمنه(راست) و ميسره(چپ) و ساقه و قلب همچنان و آمده است در اخبار كه در مقدمه لشكر فرعون ۱۲ هزار اسب ابلق(سياه و سفيد) بود. چون نزديك رسيدند به لشكر موسي بر كنار دريا، وقت غلس(تاريكي آخر شب) بود. فرعون گفت فرو آييد تا روشن گردد فرا ايشان بينيد، همه را بند كنيد و اسيروار با مصر ببريد. فرو آمدند و لشكر موسي (ع) خواست كه زهره بچكد از بيم فرعون. خداي تعالي ضبابه اي (ابري) بفرستاد سپيد. ميغي(ابر تيره) درميان آن دو لشكر به زمين آمد. تا ديدار نيفتاد آن دو لشكر را به يكديگر.
چون روز روشن گشت، جبرئيل(ع) آمد و امر آورد موسي را از خداي تعالي كه بني اسرائيل را بگو كه به دريا بگذرند به سلامت.
موسي ايشان را بگفت.
ايشان مردماني بودند بدخو و واژگونه؛ گفتند كه ما ترسيم كه هلاك شويم.
موسي گفت : مترسيد كه دريا مسخر ماست، خواهيد كه بدانيد نگه كنيد.
آنگه يوشع را فرمود تا بر اسب نشست و بر سر آب بتاخت به ديگر كناره بيرون شد و باز آمد كه سنب (سم) اسبش تر نگشته بود.
موسي گفت: بديديد كه خداي عزوجل ما را نگاه دارد.
ايشان گفتند: يوشع صاحب كرامتست، ما چنان نتوانيم كرد.
جبرئيل امر آورد موسي را كه عصايت را به آب زن!
در آن ميان كه وي وحي مي گزارد هارون عصاي موسي را برگرفت و بر دريا زد. دريا با وي به سخن آمد: چه كسي جرات آمد بر من با عصا زند.
هارون تشوير خورد (خجالت كشيد) و پنهان بازگشت و عصا نزد موسي بنهاد تا موسي از وحي فارغ شد و عصا برگرفت و بر دريا زد و گفت: اي دريا بشكاف!
دريا بنشكافت. جبرئيل گفت: دريا را به كنيت (لقب) بخوان!
موسي عصا بر دريا زد و گفت: يا »باخالد« به اذن خدا بشكاف!
هم نشكافت. جبرئيل گفت: يا موسي اگر خواهي كه دريا تو را فرمان برد بر نبي امي عربي كه خاتم پيغامبران است صلوات ده، آنگه عصا بر دريا زن تا عجايب بيني.
موسي ۱۰بار صلوات فرستاد بر مصطفي(ص) و آل او و عصا بر دريا زد. دريا بشكافت. راهي از كنار دريا تا كناره ديگر پديد آمد.
موسي قوم را گفت در رويد. گفتند: ما مي ترسيم كه هلاك شويم، كه راه تنگ است و ما خلق انبوهيم. موسي عصا بر دريا زد تا ۱۲ راه پديد آمد و ايشان ۱۲ سبط (قوم) هر سبطي را راهي. موسي گفت: هين در رويد.
گفتند: ما را به يكديگر ديدار نبود (همديگر را نمي بينيم) اگر گروهي هلاك شوند ديگر گروه را آگاهي نبود.
موسي در ميان دريا شد و عصا از اين سو و از آن سو مي زد تا آب دريا تاق ها (خم) شد، چنان كه به هم ديدار بودند. آنگه قوم را گفت: اكنون در رويد.
ايشان گفتند: در قعر دريا لوش (آب گل آلود) است ما ترسيم كه درآييم، در آن لوش هلاك شويم.
خداي تعالي بادي بفرستاد بر قعر دريا وزيد، چنان كه خشك شد. موسي عصا بر زمين زد
گرد و خاك در هوا شد. آنگه در رفتند.

|  ايران  |   هفته   |   جهان  |   پنجره  |   داستان  |   چهره ها  |
|  پرونده  |   سينما  |   ديدار  |   حوادث   |   ماشين   |   ورزش  |
|  هنر  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |